|
آسيب شناسي «آسيب شناسي نقد يك ترجمه»
• مگر كم ترجمه بدو ونادرست در اين آشفته بازار چاپ مي شود كه كسي وقت كند بر بدو بيراه هاي ويراستاري به ناقد ترجمه اي جوابيه بنويسد
|
|
|
در يكي از نشريات كشور بررسي يك كتاب با عنوان «آسيب شناسي ترجمه يك رمان» چاپ شد كه نقدي بود بر ترجمه كتاب فراني وزويي، اثر سلينجر و ترجمه زكريا و چاپ نشر مركز. سواي ايرادات بجايي كه مي توان به نويسنده اين مطلب گرفت كه البته دسترسي نداشتن به متن اصلي كتاب جزو آنها نيست، از اين مطلب چنين بر مي آيد كه نويسنده كتابخوان است، زبان فارسي را به اندازه كافي مي داند، و نيتش خير بوده و در نتيجه سزاوار جوابيه استهزاآميز تحريريه نشر مركز نيست كه در جواب آن با عنوان «آسيب شناسي نقد يك ترجمه» به چاپ رسيد و هدف از آن اين بود كه «خوانندگان خود در اين باره قضاوت كنند». بنابه دعوت اين تحريريه محترم ماهم به قضاوت نشستيم و صدالبته به متن اصلي كتاب هم دسترسي داشتم و چون موضوع پايان نامه دانشگاهي ام بود با زيرو بم و چم و خم آن آشنا بودم و آن را بارها با دقت خوانده بودم، آن قدر كه هنگام خواندن ترجمه كتاب متوجه همان «ايرادهاي فاحش» شدم و زيرشان خط كشيدم تا بعداً با رجوع به متن اصلي ببينم درست حدس زده ام يا نه، و گرنه مگر كم ترجمه بدو ونادرست در اين آشفته بازار چاپ مي شود كه كسي وقت كند بر بدو بيراه هاي ويراستاري به ناقد ترجمه اي جوابيه بنويسد. جالب آن كه اغلب جملات پيشنهادي ناقد ترجمه بهتر و به اصطلاح فارسي تر است و از همين جا فهميدم كه ايشان زبان فارسي را به اندازه كافي مي داند. اما پيش از اشاره به اشتباهات ترجمه كتاب (البته با ارائه اسناد و مدارك محكمه پسند)، لازم است به چند نكته اشاره كنم:
الف: اين كه «ويراستار در حدوث معايب كتاب نقشي ندارد» كاملاً درست است، اما اين حكم فقط وقتي قابل قبول است كه معايب كتاب اندك باشد و به چشم نيايد. ديگر اين كه از قسمتي از جوابيه آن تحريريه محترم چنين بر مي آيد كه علاوه بر مترجم! و ناقد ترجمه، ويراستار نيز بايد به متن اصلي دسترسي داشته باشد تا اگر با نكات مبهم و نارسايي در ترجمه روبرو شد به متن اصلي رجوع كند و از صحت و سقم ترجمه مطلع شود، امامتأسفانه باتوجه به اشتباهات اين ترجمه كه بعداً خواهيد ديد مي توان نتيجه گرفت اين تحريريه بدون متن اصلي «ويرايش هم مي كنند!». اما از سوي ديگر اغلب ايرادهايي كه در مطلب ناقد محترم به آنها اشاره شده بدون نياز به متن اصلي هم به چشم مي آيد و از جمله ايرادهايي است كه از عدم آشنايي مترجم به زبان مقصد ناشي مي شود. اين را نيز خاطرنشان كنيم كه براي نقد ترجمه هميشه به متن اصلي نيازي نيست و گه گاه مي توان بدون آن نيز ترجمه اي را نقد كرد: يك نمونه نقدي است كه عبدالله كوثري، مترجم اديب و توانا، بر ترجمه رمان قصر، اثر كافكا و ترجمه امير جلال الدين اعلم، دريكي از شماره هاي فصلنامه مترجم نوشته و كاملاً قانع كننده است.
ب: از جوابيه آن تحريريه چنين بر مي آيد كه از نظريات گوناگون مربوط به ترجمه اطلاع و آگاهي كافي دارند، بنابراين «به كتابهاي معتبر نظريه ترجمه و نظريه ادبي اشاره نمي شود تا حجم پاسخ زياد نشود [كذا]».
پ: اين بررسي فقط بخشي «زويي» از كتاب را شامل مي شود و در مورد بخش «فراني» فقط به مواردي اشاره شده كه در جوابيه نشر مركز آمده است.
ت : سلينجر در صفحه قدرداني كتاب، آن را به يكي از دوستان نزديكش تقديم كرده، اما اين كار را در يك پاراگراف با زباني پيچيده (همان سبك غالبش) كرده؛ شايد به همين دليل مترجم اين يك پاراگراف را اصلاً ترجمه نكرده و در كتاب اثري از آن نيست.
حال مي پردازيم به ايرادهاي ترجمه و اول از همه ايرادهايي كه ناقد ترجمه به آن گرفته اند و تحريريه نشر مركز از آنها دفاع كرده اند.
۱ـ گروههاي دود آلود (ص۲): بله، درست است كه چند نفر ممكن است آنقدر سيگار بكشند كه دورشان را دودبگيرد و درست است كه سلينجر در متن اصلي از عبارت «Smoky Little groups» استفاده كرده و درست است كه خواننده هم حتماً بايد فكرش را به كار بيندازد و درپي جمله راحت الحلقوم نباشد، اما «گروههاي دودآلود» فقط ترجمه تحت اللفظي عبارت بالاست و نه در زبان فارسي كاربرد عام و آشنا دارد و نه دقيقاً معنايي را كه در جوابيه توضيح داده و روشن شده مي رساند. زبان انگليسي ظرايف و توانايي هاي خاص خود را دارد كه متأسفانه در زبان فارسي، حداقل فعلاً، موجود نيست و از جمله آنها يكي هم بيان نكته اي با يك صفت، در اينجا Smoky، است كه در زبان فارسي بايد آن را با يك عبارت و گه گاه جمله رساند. مي توان نوشت: گروه هاي كوچك غرق دردود.
۲ـ يك شال گردن كشمير عنابي دورگردنش پيچيده بود كه چنبرآن از گردنش بالاخزيده بود و تقريباً هيچ حفاظي در برابر سرما برايش به حساب نمي آمد (ص۲):
He Was wearing a maroon cashmere muffler which had hiked up on his meck...فعل «hike up» در زبان انگليسي به معناي «بالا كشيدن و بالا زدن» است، مانند وقتي كه كسي مي خواهد از آب رد شود و براي خيس نشدن پاچه هاي شلوارش را بالا مي زند يا بالامي گيرد و چون با حرف اضافه on به كار رفته، مي توان نتيجه گرفت كه شال گردن از روي گردن لين بالاتر قرار گرفته، مثل وقتي كه با عجله و بايك دست شال را دور گردن مي اندازيم. در جمله مربوطه نه از فعل خزيدن استفاده شده و نه نويسنده شال گردن را به مارتشبيه كرده است. تشبيه و استعاره از تمهيدات مهم در آثار ادبي است و بايد به صورتي كه در زبان مقصد غريب و بي معنا به نظر نرسد ترجمه شود. اما مترجم نبايد خود تشبيه و استعاره بسازد و بعد ادعاكند كه در متن اصلي آمده است.
۳ـ ... بازويش كه به هوا پرتاب شد حقيقت محض بود (ص۶):
His arm that shot up into the air was the whole truth.
ترجمه تحت اللفظي و كلمه به كلمه است. به هر حال هر زباني اصول و قواعدي دارد كه بهتر است آنها را رعايت كرد. مترجم در كدام متن قديم و جديد تركيب «پرتاب كردن بازو به هوا» را ديده يا شنيده است؟ زبان فارسي هم امكانات و تواناييهايي دارد واي كاش مترجم سعي مي كرد از همانها براي انتقال حسن خودانگيختگي و «به هيجان آمدگي» [كذا] لين استفاده كند. مي توان نوشت: دستش كه ناخواسته به هوابلند شد حقيقتي را برملا كرد. در اينجا قيد «ناخواسته» و فعل مجهول «شدن» در مقابل «بلند كردن» به اندازه كافي حالت خود انگيختگي عمل لين را مي رساند. ديگر اين كه يكي از وظايف مترجمان دانستن كلمات مترادف در دو زبان مبداً و مقصد است، مثل جايي كه انگليسي ها از كلمه «arm» استفاده مي كنند و فارسي زبان ها به جاي آن كلمه «دست» را به كار مي برند. تصوركنيد در جايي شلوغ مثل ايستگاه قطار مي خواهيد نظركسي را به خود جلب كنيد. آيا شماي فارسي زبان دست خود را براي جلب توجه بلند مي كنيد يا بازوي تان را؟ دراين موقعيت مي گوييم: دستش را بلندكرد، نه بازويش را. خاطرجمع باشيد كه به كاربردن كلمه «دست» به جاي «بازو» بيانگر عدم وفاداري به متن اصلي نيست.
۴ ـ ... مثل ارواح بانكو (پانويس صص۴۹ و ۵۰):
So many Banquo's ghosts..... بانكو يك نفر بيشترنبود كه توسط مكبث به قتل رسيد و پس از آن روحش چندبار بر مكبث ظاهرشد. مي توان نوشت: ... مثل روح بانكو
۵ ـ ... يا مملو از آسيب هاي رواني واگيردار (ص۵۲).
... either highly contagious traumas كدام آسيب رواني واگيرداراست؟ «trauma» به معناي بيماري و جراحت هم هست. مي توان نوشت: .... يا آلوده به بيماري هاي بسيارمسري...
۶ ـ ... اين نامه بسي در واقع يك نامه زويي است (ص۵۴).
... Bessie's current letter is really zooey letter.
مي توان نوشت: بسي در اين نامه اش واقعاً فقط از زويي حرف زده.
۷ ـ روي آدرس برگشت پاكت (ص۵۴).
... on the return address of the envelope مي توان نوشت: در آدرس فرستنده
۸ ـ آتن آفتابي قديمي (ص۵۶).
Sunny old Athens
در محاوره ي انگليسي، كلمه «old» معناي نازنين و عزيز هم مي دهد و به نظرمي رسد اين معنا بيشتر در اينجا به كارمي آيد. مي توان نوشت: آتن آفتابي و عزيز.
۹ ـ دين شيتر (ص۵۸)
Dean sheeter
«dean» به معناي رئيس دانشكده است و اسم آقاي شيتر نيست.
۱۰ ـ بين دوتا دوتايي تو و فراني و س و من (ص۵۹).
///between the two twosomes of you and Franny and s and me.
مي توان نوشت: بين ما دو به دو، تو و فراني و من و س.
۱۱ ـ پانويس ۲۴(ص ۶۰)
«wieshnheimer» نه تركيبي آلماني نما، بلكه اصلاً كلمه اي آلماني است و به طعنه و كنايه به آدم همه چيز دان يا كسي كه فكر مي كند همه چيز را مي داند اطلاق مي شود. چه نيازي به پانويس هست وقتي كسي حال جست وجو و پيداكردن معناي كلمه اي را ندارد. بدتر اين كه در پانويس به نام اپنهايمر و نقش مؤثر او در ساختن بمب اتم اشاره شده كه اصلاً به داستان ربط ندارد و مناسبت بينامتني غلطي مي سازد و مي تواند خواننده را به بيراهه بكشاند.
۱۲ ـ مثل اين است كه قبل از اين كه خدا نور را بيافريند پيش او باشي (ص ۶۰)
///is to be with God before he said, let there be light.
جمله آخر اشاره است به يكي از آيات انجيل در سفرپيدايش. خوب است كه در ترجمه اشارات و تلميحات حفظ شود. مي توان نوشت: بودن با خدا پيش از آن كه فرمود: نور باشد [و شد].
۱۳ ـ جسد يكي از پسرهاي نيمه ايرلندي ـ نيمه يهودي اش را كه بخاطر اشتباه كشيش ها، با گلوله «بلك اندتن» ها كشته شده بود…(ص۶۸)
///the body of one of her half-Irish, half-Jewish sons who, through some clerical error, had just been shot dead by the Black and Tans.
«بلك اندتن» را در چند فرهنگ و دايرة المعارف معتبر جستيم و توضيح پانويس ۳۴ در همين صفحه را نيافتيم. «بك اند تن» ها گروهي از سربازان ارتش انگليس بودند كه در سال هاي ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ براي فرونشاندن شورش شين فين به ايرلند اعزام شدند. ظاهراً اين توضيح با داستان ما بيشتر همخواني دارد كه زني ايرلندي مي رود جسد يكي از پسرهاي نيمه ايرلندي اش را تحويل بگيرد. ديگر آن كه اعضاي شين فين را كشيش ها لو نمي دادند. كلمه ي «clerical» هم «روحاني و مربوط به روحانيون و كشيش ها» معني مي دهد و هم «اداري و دفتري»، بنابراين پسر اين زن بخاطر اشتباهي اداري و دفتري به قتل رسيده است. مي توان نوشت:… جسد يكي از پسرهاي ايرلندي ـ يهودي اش را كه بخاطر اشتباهي اداري توسط «بلك اندتن»ها كشته شده بود…
۱۴ ـ خواهر كوچكت رو دقيقاً در همون نوري كه خداتوش هست در نظر نمي گيرم(ص۷۹)
I don't consider your little sister in exactly the exact same light that I do the Lord.
كلمه ي «light» جنبه و زاويه و ديد هم معني مي دهد. ديگر آن كه در اين جمله خدا در هيچ نوري نيست. مي توان نوشت: به خواهر كوچكت دقيقاً از همان جنبه اي كه خدا را مي بينم نگاه نمي كنم.
۱۵ ـ حقيقت ابرو ـ بالا ـ برنده پاهاي بسي گلاس هم بود…(ص۸۰)
there was the rather eye-brow-raising fact of bessie class's legs.
اهل زبان اصطلاحاتي ساخته اند تا ما دچار اختراعاتي چون «حقيقت ابروـ بالا ـ برنده» نشويم. مي توان نوشت پاهاي بسي گلاس هم مايه شگفتي بسيار بود. در ص ۸۱ كتاب هم به جاي «her favorite» مورد علاقه ترين آمده كه از همين دست عبارات من درآوردي است كه به كار بردن شان در نگارش فارسي نادرست است.
۱۶ـ آهنگي غير منتظره، آهنگي استثنائاً نامبارزه طلبانه... (ص ۹۲)
/// an unexpected/ a singularly noncombatant/ note
در زبان فارسي هر چيزي را نمي توان با «نا» و «نـ» منفي كرد. مي توان نوشت: آهنگي غير منتظره و استثنائاً مظلومانه...
۱۷ـ نگاهش به تدريج نامجرد شد (ص ۱۰۵).
/// her gaze gradually de-abstracted.
مي توان نوشت: آن حالت مات و خيره كم كم از نگاهش رفت.
۱۸ـ چند كلمه هم در حال رفتن بگو، رفيق (ص ۱۰۷).
some exit lines you give yourself/ buddy!
زويي در اينجا به طعنه بسي را به بازيگري تشبيه كرده كه پيش از خروج از صحنه جمله ي تأثيرگذاري بر لب مي آورد. مي توان نوشت: چه حرف تأثيرگذاري، رفيق!
۱۹ـ اتاق نشيمن خانواده گلاس آن قدر براي آنكه ديوارهايش رنگ شود، نا آماده بود كه بيشتر از آن نمي شد (۱۰۷).
The Glasses' living room was about as unready to have its walls repainted as a room can be.
مي توان نوشت: اتاق نشيمن خانواده گلاس اصلاً براي رنگ شدن آماده نبود.
۲۰ـ پرده هاي دمشقي (ص ۱۱۰).
damask cantains
بله، كلمه damask شبيه دمشق به نظر مي رسد، اما درستش اين است: پرده هاي حرير.
۲۱ـ ... به خودي خود دوست نداشتني ... (ص ۱۱۱)
/// Intrinsically unlovely
دوست داشتني با «نـ» منفي نمي شود. مي توان نوشت: واقعاً زشت.
۲۲ـ خورشيد در اين ساعت همان قدر دور، عميق و بي رحمانه به اتاق مي تابيد كه تلويزيون، نور چارگوشش را از چشم بدون پلك غول آسايش مي تابد (ص ۱۱۱).
The sun at this hour shoue as far as deep/ as meralessly into the room as the TV set/ striking it squarely in its unblinking cyclopean eye.
جمله را كاملاً غلط فهميده اند. «نور چارگوش» ديگر چه صيغه اي است؟ مي توان نوشت: آفتاب در آن ساعت با شدت و بي رحمي تا پاي تلويزيون در آن سوي اتاق پهن شده و صاف به چشم سيكلوپي و بدون پلك آن مي تابيد.
۲۳ـ وسط اون ديوانه خانه وحشتزده فوق محافظه كار ابر دنباله رو... (ص ۱۲۹).
/// in the middle of that frightened/ super- conservative, super- conforming madhouse.
اين چه جور ديوانه خانه اي است؟ مي توان نوشت: وسط آن دارالمجانين پر از آدمهاي ترسو و محافظه كار و توسري خور...
۲۴ـ ... نورپردازي عوض مي شد... (ص ۱۳۰)
/// just as the light changes...
نورپردازي كدام است؟ زويي در ترافيك سنگين پشت چراغ قرمز است. مي توان نوشت: درست وقتي كه چراغ سبزمي شود.
باز هم مي توان ادامه داد و با اندكي جست و جو انواع و اقسام اشتباهات را در كتاب سراغ كرد. حال اين سؤال پيش مي آيد كه چطور مي توان از چنين ترجمه اي دفاع كرد؟ فراني و زويي نه تنها بهترين ترجمه ممكن نيست، بلكه مسلماً بدترين ترجمه اي است كه مي شد از اين كتاب ارائه كرد، آن هم براي كتابي كه كتابخوانان آشنا به سلينجر مدتها در انتظار خواندنش بودند و حال ترجمه اي به دستشان رسيده كه حق مطلب را درباره آن ادا نمي كند. واقعيت اين است كتابي كه هنوز هم جزو پرفروش ترين كتابهاي آمريكاست و جوانان بسياري را به سوي خود جلب كرده است، ترجمه اي خوب و قابل قبول مي طلبد تا خواننده بتواند به درستي متن اطمينان كند و دليل ارزش (يا بي ارزشي) آن را دريابد. بايد گفت حال كه رسم شده از بسياري از كتابها، بي آن كه نيازي باشد، بيش از يك ترجمه چاپ شود، ترجمه مجدد اين كتاب از واجبات به نظر مي رسد.
نشر محترم مركز هم عبارت «ويرايش تحريريه نشر مركز» را از شناسنامه كتاب حذف كنند و در جوابيه ها نام و نشان خود را هزينه نكنند كه اگر از كتابهاي نشر مركز انتظار بيشتري هست، به دليل همين نام و نشان است و كسي قصد انكار شهرت و كارهاي خوب و وزين نشر مركز را ندارد.
نوشته امير نيكزاد
|