شماره ۲۰۷۴ - سال هشتم - جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 8, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
برخورد من با سارتر
• او كه زماني پرخواننده ترين نويسنده فرانسوي بود در عرض بيست سال تبديل به كم خواننده ترين نويسنده اين كشور گشت و حتي موضع گيري شجاعانه وي در مورد ويتنام و الجزاير نيز به فراموشي سپرده شده اند
• مگر كم ترجمه بدو ونادرست در اين آشفته بازار چاپ مي شود كه كسي وقت كند بر بدو بيراه هاي ويراستاري به ناقد ترجمه اي جوابيه بنويسد

برخورد من با سارتر
متفكري كه چشمان خود را بر فلسطين بست
• او كه زماني پرخواننده ترين نويسنده فرانسوي بود در عرض بيست سال تبديل به كم خواننده ترين نويسنده اين كشور گشت و حتي موضع گيري شجاعانه وي در مورد ويتنام و الجزاير نيز به فراموشي سپرده شده اند
052572.jpg
ژان پل سارتر كه زماني از مطرحترين متفكران جهان بود، اكنون ديگر از اذهان بسياري حذف شده است. او در مدت كوتاهي پس از مرگ (در ۱۹۸۰) به علت «نابينايي» در مورد تحولات روسيه سابق به شدت مورد انتقاد قرار گرفته و اگزيستانسياليسم انسان گرايانه وي به خاطر ديدگاه خوش بينانه او مورد تمسخر قرار گرفت. آنچه كه سارتر در دوران فعاليت خود انجام داد چه از سوي فيلسوف هاي نوواكس (كه تنها دستاورد آنها فعاليت هاي ضدكمونيستي بود) و چه فيلسوف هاي «فراساختارگرا» و «فرامدرنيست»اي كه به جز چند مورد استثنا عموماً در دام نوعي نارسيسم تكنولوژيك گرفتار شده بودند با استقبال سردي روبه رو شد. نظرات مردم گرايانه سارتر تضاد شديدي با عقايد اين فيلسوفان نوگرا داشت.
بخش اعظم فعاليت هاي سارتر به عنوان يك رمان نويس، مقاله نويس، نمايشنامه نويس، زندگي نامه نويس، فيلسوف، متفكر سياسي و فعال اجتماعي، بيش از آنكه مردم را به سوي خود جلب كند، بخش اعظم آنها را از خود دفع مي كرد. او كه زماني پرخواننده ترين نويسنده فرانسوي بود در عرض بيست سال تبديل به كم خواننده ترين نويسنده اين كشور گشت و حتي موضع گيري شجاعانه وي در مورد ويتنام و الجزاير نيز به فراموشي سپرده شده اند. همچنان كه ديگر كسي از حمايت هاي شجاعانه وي از مظلومين و چهره اي كه از وي به عنوان يك مائوئيست راديكال در اعتراضات دانشجويي سال ۱۹۶۸ در پاريس نمايش داده شد و در نهايت تمايز ادبي وي با ديگران (كه باعث اهداي جايزه نوبل ادبيات و متعاقب آن سرباز زدن وي از پذيرش اين جايزه گرديد) ياد نمي كند.
او به جز دنياي آنگلو - آمريكن، در ساير نقاط جهان تبديل به چهره اي ضد شهرت شده بود و تنها در آمريكا بود كه تنها به عنوان يك رمان نويس كه به اندازه كافي ضدكمونيسم نيست، مطرح گرديد، سارتر در اين كشور هرگز به اندازه كامو (كه به مراتب از استعداد كمتري در مقايسه با وي برخوردار بود) مورد توجه قرار نگرفت.
اما ناگهان همه چيز دگرگون گشت. چندين كتاب درباره وي نگاشته شد و وي بار ديگر تبديل به موضوع مباحث متعددي شد، هرچند باز هم هرگز نظرات وي مورد مطالعه و تحليل قرار نگرفته است. براي نسل من، سارتر همواره يكي از بزرگترين قهرمانان متفكر قرن بيستم بوده است. مردي كه هداياي معنوي وي، در خدمت هر حركت مترقيانه اي قرار گرفته است.
با اين وجود وي هرگز نه در موقعيتي پيامبر گونه قرار داشته است و نه هرگز فارغ از اشتباه بوده است. با اين وجود سارتر همواره به علت درك موقعيت و در نهايت ارائه راه حل محبوبيت ويژه اي داشته است. نوشته هاي وي همواره به علت صراحت، آزادي بيان و در نهايت روح عالي نهفته در درون آنها مورد توجه قرار داشته است.
شايد تنها يك مورد استثنا وجود داشته باشد. موردي كه من در برخورد خود با سارتر مواجه شدم. هرچند اين تنها بخش بسيار كوچكي از زندگي بزرگ وي را تشكيل مي دهد اما به خاطر طنز نهفته در آن و همچنين اهميت موضوع آن را نقل مي كنم.
در اوايل ژانويه ،۱۹۷۹ من در شهر نيويورك در حال آماده سازي مطالب براي يكي از كلاس هاي درس خود بودم. تلگرامي به من رسيد. مضمون اين تلگرام كه از پاريس فرستاده شده بود چنين بود «شما از سوي Les Temps modernes دعوت مي شويد تا در سميناري كه در مورد صلح خاورميانه در روزهاي ۱۳ و ۱۴ مارس در پاريس برگزار مي گردد، شركت كنيد. لطفاً پاسخ دهيد. سيمون دو بووار و ژان پل سارتر». در ابتدا تصور كردم كه اين تلگرام يك شوخي است. اگر از سوي ريچارد واگنر به بيروت دعوت شده بودم يا تي - اس اليوت و ويرجينيا وولف مرا براي صرف چاي به دفتر خود دعوت مي كردند، شايد اين موضوع را مي پذيرفتم، اما در اين مورد. . .
ظرف دو روز آينده، از طريق دوستان متعددي كه داشتم از اصالت تلگرام مطمئن شدم و پس از آن بلافاصله حضور خود را به اطلاع سازماندهان رساندم همزمان فهميدم كه تمام هزينه ها از سوي Les Temps modernes (ماهنامه اي كه سارتر پس از دوران جنگ منتشر مي كرد) تقبل شده است. به هر حال چند هفته بعد، به سمت پاريس حركت كردم.
اين ماهنامه در فرانسه و پس از آن در اروپا و حتي جهان سوم، تأثير به سزايي بر زندگي متفكران جهان داشت. سارتر در پيرامون خود جمعي از انديشمندان بزرگ را (كه الزاماً، با آنها هم رأي نبود) گرد آورده بود. در ميان اعضاي ارشد اين ماهنامه ريموند آرون فيلسوف معروف و بزرگترين مخالف نظرات سارتر، ايكلول فرماله و مائوريس مرلونپتي نيز به چشم مي خوردند. به ندرت موضوعي يافت مي شد كه مورد توجه سارتر و همراهان وي قرار نگيرد. در سال ۱۹۶۷ و جنگ اعراب و اسراييل، Les Temps modernes ويژه نامه اي را به اين موضوع اختصاص داد كه به شدت مورد توجه قرار گرفت.
هنگامي كه به پاريس رسيدم، نامه اي كوتاه و رمزآلود از سارتر و دوبووار دريافت كردم در اين نامه كه در هتل محل اقامت من، به من تحويل داده شد، نوشته شده بود: «به دلايل امنيتي اين اجلاس در منزل ميشل فوكو برگزار مي شود. » ساعت ده صبح روز بعد من به آپارتمان فوكو رفتم و افراد بسياري را ملاقات كردم. هيچ كس در مورد تعويض نشاني و دلايل امنيتي اطلاع خاصي نداشت. دوبووار براي تمامي كساني كه حوصله گوش دادن به سخنان وي را داشتند، در مورد سفر آتي خود و كيت ميلت به تهران و اعتراض به چادر سخن مي گفت، موضوعي كه از ديدگاه من به شدت احمقانه به نظر مي رسيد. با اين وجود از بحث با وي خودداري كردم. حدود يك ساعت بعد سارتر خود را به محل مورد نظر رسانيد.
فوكو به صراحت به من گفت كه چيزي براي ارائه به سمينار نداشته و بايد هر چه سريعتر خود را به محل كار خود در «مركز تحقيقات انجيل» برساند. من كه از سويي به خاطر مشاهده كتاب خود «آغاز» در كتابخانه وي به شدت خوشحال شده بودم، تا مدت ها بعد نفهميدم كه وي چرا حاضر به گفت وگو در مورد مسأله خاورميانه نشد. فوكو به من گفت كه از سفري به تهران بازگشته است و من سؤالات متعددي در مورد انقلاب اسلامي و حوادث ايران از وي پرسيدم.
آپارتمان فوكو، وسيع و مجلل بود در ميان مهمانان چندين فيلسوف، متفكران مذهبي، چند فلسطيني و يهودي اسرائيلي نيز حضور داشتند.
هنگامي كه سارتر به محل رسيد، من با ديدن چهره شكسته وي به شدت جا خوردم. وي در حلقه دوستان خود قرار داشت، افرادي كه وي را مركز تمامي توجهات خود قرار داده بودند. در ميان اين افراد دختر خوانده وي كه اصالت الجزايري داشت، پير ويكتور، مائويست سابق و محمود حسين مسلمان مصري قرار داشتند.
در نخستين روز مذاكرات، در مورد صلح چندان به طول نيانجاميد و سارتر در تمام اين مدت ساكت بود. دو موضوعات مورد بحث عبارت بودند از ۱) ارزش معاهده صلح ميان مصر و اسراييل (معاهده كمپ ديويد) و ۲) صلح ميان اعراب و اسراييل و ۳) پرسشي اساسي در مورد همزيستي ميان اسراييل و جهان عرب. شركت كنندگان عرب چندان از موضوعات مطرح شده راضي نبودند چرا كه به اعتقاد آنان موضوع فلسطين به فراموشي سپرده شده بود.
سارتر در طول جلسات، سكوت خود را كاملاً حفظ مي كرد و هيچ تلاشي براي شركت در بحث و يا تأثيرگذاري در طول زمان ميزگردها، به عمل نمي آورد. در هنگام صرف نهار، سارتر در مقابل من نشست. هرچند من تمامي تلاش خود را براي آغاز صحبت با وي نمودم اما عملاً به نتيجه اي نرسيدم. شايد او در آن زمان شنوايي خود را از دست داده بود، اما به هر حال تلاش هاي من حاصلي در برنداشت.
در زمان تشكيل اين اجلاس من در سياسيت هاي مرتبط با مسأله فلسطين به شدت فعال بوده و در سال ۱۹۷۷ به عنوان عضوي از شوراي ملي انتخاب شده بودم. در طول سفرهاي متعدد خود به بيروت (كه در جريان جنگ هاي داخلي لبنان صورت گرفت) بارها با عرفات و ساير رهبران آن روز فلسطين ديدار كرده بودم. به همين دليل به شدت علاقه مند بودم، تا سارتر را به نحوي وادار كنم كه در زماني كه رقابت مرگباري ميان ما و اسرائيل صورت گرفته بود، اظهار نظري به نفع فلسطينيان داشته باشد.
در طول مباحث بعدازظهر من متوجه شدم پيرس ويكتور كه كنترل مباحث را در اختيار داشت، بارها به مذاكرات خصوصي با سارتر پرداخته و سپس بار ديگر وارد مباحث مي شد.
نتيجه اي كه من از روند مباحثات گرفتم اين بود كه هدف اصلي برگزاري چنين جلسه اي بررسي روند عادي سازي روابط اسراييل با كشورهاي همجوار است و مسأله فلسطين و يا اعراب به عنوان موضوع اصلي هرگز مورد توجه قرار نگرفت. بسياري از اعراب شركت كننده سعي داشتند تا با متقاعد ساختن شركت كنندگان ديگر آنها را متوجه حقانيت خود نمايند. هر چند تلاش هاي اين افراد نتيجه چنداني در برنداشت، اما من باز هم تلاش خود را براي متقاعدسازي سارتر به كار بستم. چرا كه هرگز نمي توانستم موضع وي را به عنوان يك فرانسوي در قبال مسأله الجزاير به فراموشي بسپارم. به عقيده من وي مي توانست موضعي انتقادي نسبت به اسراييل اتخاذ كند، در حالي كه هرگز چنين كاري نكرد.
با گذشت زمان و تكرار مباحث خسته كننده شركت كنندگان، من به خود مي گفتم كه براي شنيدن سخنان سارتر به پاريس آمده ام نه براي شنيدن نظرات افرادي كه مواضع آنها را شناخته و هيچ چيز جالب توجهي در صحبت هاي آنها نمي يافتم. هنگامي كه ديگر صبر خود را از دست دادم، به وضوح خواسته خود را مطرح كرده و اصرار كردم كه سارتر نيز موضع خود را در قبال اين مسايل عنوان كند. در نهايت قرار شد كه در جلسه صبح روز بعد سارتر به بيان نظرات خود بپردازد.
سارتر در جلسه صبح بعد شروع به بيان نظرات خود كرد. او متن تايپ شده دو صفحه اي را كه توسط ويكتور نگاشته شده بود، براي حاضرين قرائت كرد. پس از گذشت بيش از بيست سال هنوز دست نوشته هاي خود از سخنان سارتر را نگاه داشته ام. او در بخش اعظم سخنان خود به ستايش از انورسادات پرداخته و چندان توجهي به موضوع فلسطين، سرزمين هاي اشغالي، استعمار اشغالگران اسراييل و. . . معطوف نداشت. او برخلاف موضوع خود در مورد فرانسه و الجزاير، تنها به روخواني متني پرداخت كه چندان تفاوتي با مطالب رويتر در مورد فلسطين نداشت. پس از سخنراني سارتر به شدت احساس سرخوردگي مي كردم چرا كه اين متفكر بزرگ هيچ چيزي براي ارائه و دفاع از مظلومين جهان بيان نداشت.
سارتر در بقيه مدت اجلاس سكوت خود را حفظ نمود و من به تلخي به ياد بيست سال گذشته افتادم. زماني كه سارتر با سفر به رم به ملاقات فانون رفته و ۱۶ ساعت بدون وقفه در مورد حوادث تلخ الجزاير با وي سخن گفت. سرانجام تنها سيمون بود كه توانست وي را از ادامه صحبت باز دارد. سارتر براي هميشه از دست رفته بود.
پس از پايان جلسه و انتشار مطالب بيان شده در ويژه نامه Les Temps modernes، حتي همان سخنان كوتاه وي نيز تقطيع شده بود.
من هرگز نتوانستم اين نشريه را به صورت كامل مطالعه كنم و تنها به خواندن خلاصه چند مطلب اكتفا كردم. نكته اي كه من هرگز متوجه آن نشدم دليل طرفداري سارتر از اسراييل بود. وي تا پايان عمر به طرفداري از صهيونيسم ادامه داد. شايد وي هرگز فلسطينان را به عنوان قرباني خشونت اسراييل و مبارزاني بر عليه عدم عدالت رژيم اسراييل تلقي نمي كرد. اين موضوعي است كه من هرگز درك نكرده و نخواهم كرد.
تنها تصويري كه از سارتر در ذهن من باقي مانده است، پيرمردي است كه با هر عرب غيرالجزايري كه نظرات وي را تحسين مي نمود، به تلخي برخورد مي كرد.
در مقايسه با سارتر، برتراند رالسل قطعاً موضعي بسيار قوي تر اتخاذ نمود. وي سياست هاي اسراييل بر عليه اعراب را به شدت مورد انتقاد قرار داد.
هرگز درك نكردم كه چرا متفكران در دوران پيري يا به عقايد سياسي غيرقابل تغييري متوسل مي شوند و يا تحت تأثير ديگران قرار مي گيرند. اين موضوعي است كه به شدت مرا مي رنجاند و متأسفانه در مورد سارتر به شكل كامل صورت گرفت.
اگر مسأله الجزاير را به كناري بگذاريم، ناعدالتي بر اعراب هرگز هيچ تأثيري بر سارتر نداشت. شايد اين موضوع به خاطر اسراييل و يا شايد به علت عدم وجود احساس همدردي با فلسطينيان و يا شايد اختلافات مذهبي و عقيدتي و يا هر دليل ديگري كه همواره بر من پوشيده باشد، صورت گرفته باشد. او در دوران پيري هرگز شباهتي به ژان ژانت، يار و هم رزم قديمي خود نداشت. ژانت با نوشتن مقالات متعدد در نشريات فرانسوي زبان، همدردي وسيعي با فلسطينيان از خود نشان داد.
سارتر يك سال بعد در پاريس درگذشت هر چند برخورد من با وي هرگز آنگونه كه تصور مي كردم، نبود با اين وجود باز هم پس از گذشت بيست سال غم و اندوه خود از فقدان وي به خاطر دارم. مردي كه هر چند چشمان خود را بر فلسطين بست، اما خاطره مبارزات وي در الجزاير از اذهان هيچ كس زدوده نشده است.
ادوارد سعيد ـ برگردان: مهران قاسمي

آسيب شناسي «آسيب شناسي نقد يك ترجمه»
• مگر كم ترجمه بدو ونادرست در اين آشفته بازار چاپ مي شود كه كسي وقت كند بر بدو بيراه هاي ويراستاري به ناقد ترجمه اي جوابيه بنويسد
052569.jpg
در يكي از نشريات كشور بررسي يك كتاب با عنوان «آسيب شناسي ترجمه يك رمان» چاپ شد كه نقدي بود بر ترجمه كتاب فراني وزويي، اثر سلينجر و ترجمه زكريا و چاپ نشر مركز. سواي ايرادات بجايي كه مي توان به نويسنده اين مطلب گرفت كه البته دسترسي نداشتن به متن اصلي كتاب جزو آنها نيست، از اين مطلب چنين بر مي آيد كه نويسنده كتابخوان است، زبان فارسي را به اندازه كافي مي داند، و نيتش خير بوده و در نتيجه سزاوار جوابيه استهزاآميز تحريريه نشر مركز نيست كه در جواب آن با عنوان «آسيب شناسي نقد يك ترجمه» به چاپ رسيد و هدف از آن اين بود كه «خوانندگان خود در اين باره قضاوت كنند». بنابه دعوت اين تحريريه محترم ماهم به قضاوت نشستيم و صدالبته به متن اصلي كتاب هم دسترسي داشتم و چون موضوع پايان نامه دانشگاهي ام بود با زيرو بم و چم و خم آن آشنا بودم و آن را بارها با دقت خوانده بودم، آن قدر كه هنگام خواندن ترجمه كتاب متوجه همان «ايرادهاي فاحش» شدم و زيرشان خط كشيدم تا بعداً با رجوع به متن اصلي ببينم درست حدس زده ام يا نه، و گرنه مگر كم ترجمه بدو ونادرست در اين آشفته بازار چاپ مي شود كه كسي وقت كند بر بدو بيراه هاي ويراستاري به ناقد ترجمه اي جوابيه بنويسد. جالب آن كه اغلب جملات پيشنهادي ناقد ترجمه بهتر و به اصطلاح فارسي تر است و از همين جا فهميدم كه ايشان زبان فارسي را به اندازه كافي مي داند. اما پيش از اشاره به اشتباهات ترجمه كتاب (البته با ارائه اسناد و مدارك محكمه پسند)، لازم است به چند نكته اشاره كنم:
الف: اين كه «ويراستار در حدوث معايب كتاب نقشي ندارد» كاملاً درست است، اما اين حكم فقط وقتي قابل قبول است كه معايب كتاب اندك باشد و به چشم نيايد. ديگر اين كه از قسمتي از جوابيه آن تحريريه محترم چنين بر مي آيد كه علاوه بر مترجم! و ناقد ترجمه، ويراستار نيز بايد به متن اصلي دسترسي داشته باشد تا اگر با نكات مبهم و نارسايي در ترجمه روبرو شد به متن اصلي رجوع كند و از صحت و سقم ترجمه مطلع شود، امامتأسفانه باتوجه به اشتباهات اين ترجمه كه بعداً خواهيد ديد مي توان نتيجه گرفت اين تحريريه بدون متن اصلي «ويرايش هم مي كنند!». اما از سوي ديگر اغلب ايرادهايي كه در مطلب ناقد محترم به آنها اشاره شده بدون نياز به متن اصلي هم به چشم مي آيد و از جمله ايرادهايي است كه از عدم آشنايي مترجم به زبان مقصد ناشي مي شود. اين را نيز خاطرنشان كنيم كه براي نقد ترجمه هميشه به متن اصلي نيازي نيست و گه گاه مي توان بدون آن نيز ترجمه اي را نقد كرد: يك نمونه نقدي است كه عبدالله كوثري، مترجم اديب و توانا، بر ترجمه رمان قصر، اثر كافكا و ترجمه امير جلال الدين اعلم، دريكي از شماره هاي فصلنامه مترجم نوشته و كاملاً قانع كننده است.
ب: از جوابيه آن تحريريه چنين بر مي آيد كه از نظريات گوناگون مربوط به ترجمه اطلاع و آگاهي كافي دارند، بنابراين «به كتابهاي معتبر نظريه ترجمه و نظريه ادبي اشاره نمي شود تا حجم پاسخ زياد نشود [كذا]».
پ: اين بررسي فقط بخشي «زويي» از كتاب را شامل مي شود و در مورد بخش «فراني» فقط به مواردي اشاره شده كه در جوابيه نشر مركز آمده است.
ت : سلينجر در صفحه قدرداني كتاب، آن را به يكي از دوستان نزديكش تقديم كرده، اما اين كار را در يك پاراگراف با زباني پيچيده (همان سبك غالبش) كرده؛ شايد به همين دليل مترجم اين يك پاراگراف را اصلاً ترجمه نكرده و در كتاب اثري از آن نيست.
حال مي پردازيم به ايرادهاي ترجمه و اول از همه ايرادهايي كه ناقد ترجمه به آن گرفته اند و تحريريه نشر مركز از آنها دفاع كرده اند.
۱ـ گروههاي دود آلود (ص۲): بله، درست است كه چند نفر ممكن است آنقدر سيگار بكشند كه دورشان را دودبگيرد و درست است كه سلينجر در متن اصلي از عبارت «Smoky Little groups» استفاده كرده و درست است كه خواننده هم حتماً بايد فكرش را به كار بيندازد و درپي جمله راحت الحلقوم نباشد، اما «گروههاي دودآلود» فقط ترجمه تحت اللفظي عبارت بالاست و نه در زبان فارسي كاربرد عام و آشنا دارد و نه دقيقاً معنايي را كه در جوابيه توضيح داده و روشن شده مي رساند. زبان انگليسي ظرايف و توانايي هاي خاص خود را دارد كه متأسفانه در زبان فارسي، حداقل فعلاً، موجود نيست و از جمله آنها يكي هم بيان نكته اي با يك صفت، در اينجا Smoky، است كه در زبان فارسي بايد آن را با يك عبارت و گه گاه جمله رساند. مي توان نوشت: گروه هاي كوچك غرق دردود.
۲ـ يك شال گردن كشمير عنابي دورگردنش پيچيده بود كه چنبرآن از گردنش بالاخزيده بود و تقريباً هيچ حفاظي در برابر سرما برايش به حساب نمي آمد (ص۲):
He Was wearing a maroon cashmere muffler which had hiked up on his meck...فعل «hike up» در زبان انگليسي به معناي «بالا كشيدن و بالا زدن» است، مانند وقتي كه كسي مي خواهد از آب رد شود و براي خيس نشدن پاچه هاي شلوارش را بالا مي زند يا بالامي گيرد و چون با حرف اضافه on به كار رفته، مي توان نتيجه گرفت كه شال گردن از روي گردن لين بالاتر قرار گرفته، مثل وقتي كه با عجله و بايك دست شال را دور گردن مي اندازيم. در جمله مربوطه نه از فعل خزيدن استفاده شده و نه نويسنده شال گردن را به مارتشبيه كرده است. تشبيه و استعاره از تمهيدات مهم در آثار ادبي است و بايد به صورتي كه در زبان مقصد غريب و بي معنا به نظر نرسد ترجمه شود. اما مترجم نبايد خود تشبيه و استعاره بسازد و بعد ادعاكند كه در متن اصلي آمده است.
۳ـ ... بازويش كه به هوا پرتاب شد حقيقت محض بود (ص۶):
His arm that shot up into the air was the whole truth.
ترجمه تحت اللفظي و كلمه به كلمه است. به هر حال هر زباني اصول و قواعدي دارد كه بهتر است آنها را رعايت كرد. مترجم در كدام متن قديم و جديد تركيب «پرتاب كردن بازو به هوا» را ديده يا شنيده است؟ زبان فارسي هم امكانات و تواناييهايي دارد واي كاش مترجم سعي مي كرد از همانها براي انتقال حسن خودانگيختگي و «به هيجان آمدگي» [كذا] لين استفاده كند. مي توان نوشت: دستش كه ناخواسته به هوابلند شد حقيقتي را برملا كرد. در اينجا قيد «ناخواسته» و فعل مجهول «شدن» در مقابل «بلند كردن» به اندازه كافي حالت خود انگيختگي عمل لين را مي رساند. ديگر اين كه يكي از وظايف مترجمان دانستن كلمات مترادف در دو زبان مبداً و مقصد است، مثل جايي كه انگليسي ها از كلمه «arm» استفاده مي كنند و فارسي زبان ها به جاي آن كلمه «دست» را به كار مي برند. تصوركنيد در جايي شلوغ مثل ايستگاه قطار مي خواهيد نظركسي را به خود جلب كنيد. آيا شماي فارسي زبان دست خود را براي جلب توجه بلند مي كنيد يا بازوي تان را؟ دراين موقعيت مي گوييم: دستش را بلندكرد، نه بازويش را. خاطرجمع باشيد كه به كاربردن كلمه «دست» به جاي «بازو» بيانگر عدم وفاداري به متن اصلي نيست.
۴ ـ ... مثل ارواح بانكو (پانويس صص۴۹ و ۵۰):
So many Banquo's ghosts..... بانكو يك نفر بيشترنبود كه توسط مكبث به قتل رسيد و پس از آن روحش چندبار بر مكبث ظاهرشد. مي توان نوشت: ... مثل روح بانكو
۵ ـ ... يا مملو از آسيب هاي رواني واگيردار (ص۵۲).
... either highly contagious traumas كدام آسيب رواني واگيرداراست؟ «trauma» به معناي بيماري و جراحت هم هست. مي توان نوشت: .... يا آلوده به بيماري هاي بسيارمسري...
۶ ـ ... اين نامه بسي در واقع يك نامه زويي است (ص۵۴).
... Bessie's current letter is really zooey letter.
مي توان نوشت: بسي در اين نامه اش واقعاً فقط از زويي حرف زده.
۷ ـ روي آدرس برگشت پاكت (ص۵۴).
... on the return address of the envelope مي توان نوشت: در آدرس فرستنده
۸ ـ آتن آفتابي قديمي (ص۵۶).
Sunny old Athens
در محاوره ي انگليسي، كلمه «old» معناي نازنين و عزيز هم مي دهد و به نظرمي رسد اين معنا بيشتر در اينجا به كارمي آيد. مي توان نوشت: آتن آفتابي و عزيز.
۹ ـ دين شيتر (ص۵۸)
Dean sheeter
«dean» به معناي رئيس دانشكده است و اسم آقاي شيتر نيست.
۱۰ ـ بين دوتا دوتايي تو و فراني و س و من (ص۵۹).
‎/‎/‎/between the two twosomes of you and Franny and s and me.
مي توان نوشت: بين ما دو به دو، تو و فراني و من و س.
۱۱ ـ پانويس ۲۴(ص ۶۰)
«wieshnheimer» نه تركيبي آلماني نما، بلكه اصلاً كلمه اي آلماني است و به طعنه و كنايه به آدم همه چيز دان يا كسي كه فكر مي كند همه چيز را مي داند اطلاق مي شود. چه نيازي به پانويس هست وقتي كسي حال جست وجو و پيداكردن معناي كلمه اي را ندارد. بدتر اين كه در پانويس به نام اپنهايمر و نقش مؤثر او در ساختن بمب اتم اشاره شده كه اصلاً به داستان ربط ندارد و مناسبت بينامتني غلطي مي سازد و مي تواند خواننده را به بيراهه بكشاند.
۱۲ ـ مثل اين است كه قبل از اين كه خدا نور را بيافريند پيش او باشي (ص ۶۰)
‎/‎/‎/is to be with God before he said, let there be light.
جمله آخر اشاره است به يكي از آيات انجيل در سفرپيدايش. خوب است كه در ترجمه اشارات و تلميحات حفظ شود. مي توان نوشت: بودن با خدا پيش از آن كه فرمود: نور باشد [و شد].
۱۳ ـ جسد يكي از پسرهاي نيمه ايرلندي ـ نيمه يهودي اش را كه بخاطر اشتباه كشيش ها، با گلوله «بلك اندتن» ها كشته شده بود…(ص۶۸)
‎/‎/‎/the body of one of her half-Irish, half-Jewish sons who, through some clerical error, had just been shot dead by the Black and Tans.
«بلك اندتن» را در چند فرهنگ و دايرة المعارف معتبر جستيم و توضيح پانويس ۳۴ در همين صفحه را نيافتيم. «بك اند تن» ها گروهي از سربازان ارتش انگليس بودند كه در سال هاي ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ براي فرونشاندن شورش شين فين به ايرلند اعزام شدند. ظاهراً اين توضيح با داستان ما بيشتر همخواني دارد كه زني ايرلندي مي رود جسد يكي از پسرهاي نيمه ايرلندي اش را تحويل بگيرد. ديگر آن كه اعضاي شين فين را كشيش ها لو نمي دادند. كلمه ي «clerical» هم «روحاني و مربوط به روحانيون و كشيش ها» معني مي دهد و هم «اداري و دفتري»، بنابراين پسر اين زن بخاطر اشتباهي اداري و دفتري به قتل رسيده است. مي توان نوشت:… جسد يكي از پسرهاي ايرلندي ـ يهودي اش را كه بخاطر اشتباهي اداري توسط «بلك اندتن»ها كشته شده بود…
۱۴ ـ خواهر كوچكت رو دقيقاً در همون نوري كه خداتوش هست در نظر نمي گيرم(ص۷۹)
I don't consider your little sister in exactly the exact same light that I do the Lord.
كلمه ي «light» جنبه و زاويه و ديد هم معني مي دهد. ديگر آن كه در اين جمله خدا در هيچ نوري نيست. مي توان نوشت: به خواهر كوچكت دقيقاً از همان جنبه اي كه خدا را مي بينم نگاه نمي كنم.
۱۵ ـ حقيقت ابرو ـ بالا ـ برنده پاهاي بسي گلاس هم بود…(ص۸۰)
there was the rather eye-brow-raising fact of bessie class's legs.
اهل زبان اصطلاحاتي ساخته اند تا ما دچار اختراعاتي چون «حقيقت ابروـ بالا ـ برنده» نشويم. مي توان نوشت پاهاي بسي گلاس هم مايه شگفتي بسيار بود. در ص ۸۱ كتاب هم به جاي «her favorite» مورد علاقه ترين آمده كه از همين دست عبارات من درآوردي است كه به كار بردن شان در نگارش فارسي نادرست است.
۱۶ـ آهنگي غير منتظره، آهنگي استثنائاً نامبارزه طلبانه... (ص ۹۲)
‎/‎/‎/ an unexpected/ a singularly noncombatant/ note
در زبان فارسي هر چيزي را نمي توان با «نا» و «نـ» منفي كرد. مي توان نوشت: آهنگي غير منتظره و استثنائاً مظلومانه...
۱۷ـ نگاهش به تدريج نامجرد شد (ص ۱۰۵).
‎/‎/‎/ her gaze gradually de-abstracted.
مي توان نوشت: آن حالت مات و خيره كم كم از نگاهش رفت.
۱۸ـ چند كلمه هم در حال رفتن بگو، رفيق (ص ۱۰۷).
some exit lines you give yourself/ buddy!
زويي در اينجا به طعنه بسي را به بازيگري تشبيه كرده كه پيش از خروج از صحنه جمله ي تأثيرگذاري بر لب مي آورد. مي توان نوشت: چه حرف تأثيرگذاري، رفيق!
۱۹ـ اتاق نشيمن خانواده گلاس آن قدر براي آنكه ديوارهايش رنگ شود، نا آماده بود كه بيشتر از آن نمي شد (۱۰۷).
The Glasses' living room was about as unready to have its walls repainted as a room can be.
مي توان نوشت: اتاق نشيمن خانواده گلاس اصلاً براي رنگ شدن آماده نبود.
۲۰ـ پرده هاي دمشقي (ص ۱۱۰).
damask cantains
بله، كلمه damask شبيه دمشق به نظر مي رسد، اما درستش اين است: پرده هاي حرير.
۲۱ـ ... به خودي خود دوست نداشتني ... (ص ۱۱۱)
‎/‎/‎/ Intrinsically unlovely
دوست داشتني با «نـ» منفي نمي شود. مي توان نوشت: واقعاً زشت.
۲۲ـ خورشيد در اين ساعت همان قدر دور، عميق و بي رحمانه به اتاق مي تابيد كه تلويزيون، نور چارگوشش را از چشم بدون پلك غول آسايش مي تابد (ص ۱۱۱).
The sun at this hour shoue as far as deep/ as meralessly into the room as the TV set/ striking it squarely in its unblinking cyclopean eye.
جمله را كاملاً غلط فهميده اند. «نور چارگوش» ديگر چه صيغه اي است؟ مي توان نوشت: آفتاب در آن ساعت با شدت و بي رحمي تا پاي تلويزيون در آن سوي اتاق پهن شده و صاف به چشم سيكلوپي و بدون پلك آن مي تابيد.
۲۳ـ وسط اون ديوانه خانه وحشتزده فوق محافظه كار ابر دنباله رو... (ص ۱۲۹).
‎/‎/‎/ in the middle of that frightened/ super- conservative, super- conforming madhouse.
اين چه جور ديوانه خانه اي است؟ مي توان نوشت: وسط آن دارالمجانين پر از آدمهاي ترسو و محافظه كار و توسري خور...
۲۴ـ ... نورپردازي عوض مي شد... (ص ۱۳۰)
‎/‎/‎/ just as the light changes...
نورپردازي كدام است؟ زويي در ترافيك سنگين پشت چراغ قرمز است. مي توان نوشت: درست وقتي كه چراغ سبزمي شود.
باز هم مي توان ادامه داد و با اندكي جست و جو انواع و اقسام اشتباهات را در كتاب سراغ كرد. حال اين سؤال پيش مي آيد كه چطور مي توان از چنين ترجمه اي دفاع كرد؟ فراني و زويي نه تنها بهترين ترجمه ممكن نيست، بلكه مسلماً بدترين ترجمه اي است كه مي شد از اين كتاب ارائه كرد، آن هم براي كتابي كه كتابخوانان آشنا به سلينجر مدتها در انتظار خواندنش بودند و حال ترجمه اي به دستشان رسيده كه حق مطلب را درباره آن ادا نمي كند. واقعيت اين است كتابي كه هنوز هم جزو پرفروش ترين كتابهاي آمريكاست و جوانان بسياري را به سوي خود جلب كرده است، ترجمه اي خوب و قابل قبول مي طلبد تا خواننده بتواند به درستي متن اطمينان كند و دليل ارزش (يا بي ارزشي) آن را دريابد. بايد گفت حال كه رسم شده از بسياري از كتابها، بي آن كه نيازي باشد، بيش از يك ترجمه چاپ شود، ترجمه مجدد اين كتاب از واجبات به نظر مي رسد.
نشر محترم مركز هم عبارت «ويرايش تحريريه نشر مركز» را از شناسنامه كتاب حذف كنند و در جوابيه ها نام و نشان خود را هزينه نكنند كه اگر از كتابهاي نشر مركز انتظار بيشتري هست، به دليل همين نام و نشان است و كسي قصد انكار شهرت و كارهاي خوب و وزين نشر مركز را ندارد.
نوشته امير نيكزاد

نگاهي به افكار آلبادسس پدس در رمان از طرف او
آلباد سس پدس نويسنده زن ايتاليايي كه از مقاله نويسي آغاز كرد و در سال ۱۹۴۳ هنگامي كه ۳۲ سال داشت مشهورترين كتابش را به نام «از طرف او» منتشر كرد. طرفدار نهضت آزادي زنان بود و در تمام آثارش بوضوح رنج هاي زنان و بي عدالتي هاي رفته بر آنان را مطرح مي كند. «از طرف او» نه تنها از بي عدالتي و حق كشي جامعه اروپا كه نداي برابري زنان و مردان سر مي دهد، كه از عذاب آنان از برخوردها و وقايع به ظاهر كم اهميت در روابط اجتماعي و زندگي زناشويي نيز حرف ها دارد و در لابه لاي اين مطالب، اشاراتي نيز دارد به مبارزات آزاديخواهانه مردم ايتاليا و زندگي آنها در آن دوران.
در تمام طول تاريخ اروپا بسياري بودند كه براي احقاق حقوق زنان مبارزه كردند و هنوز بسياري از حقوق زنان دفاع مي كنند، حتي مردها. حق رأي دادن، كار كردن، تحصيل، انتخاب همسر، مشاركت در امور سياسي، دستمزد برابر و. . . در اين كتاب آلبا علاوه بر تمام اينها و مقدم بر همه اينها حق انسان بودن را براي زنان مطرح مي كند، حق مطرح بودن را و اين كه در آن جامعه تمام بار زندگي خانوادگي بر دوش زن خانه است در حالي كه حضورش كمتر ارج نهاده مي شود. مصداق اين امر توصيف آلساندرا است؛ از ساختماني كه دوران كودكي اش گذشته بود: «به نظر مي رسيد ساكنان آن ساختمان بزرگ همگي زن هستند و در واقع آنها بودند كه بر آن پلكان تاريك حكومت مي كردند. در عرض روز آنها بارها از پله ها بالا و پايين مي رفتند، با كيسه هاي پر، با كيسه هاي خالي، با بطري هاي شير كه در روزنامه پيچيده شده، با قابلمه هاي كوچك ناهار، بچه ها را به مدرسه مي بردند يا بچه ها را از مدرسه برمي گرداندند. . . مردها صبح سحر از خانه خارج مي شدند و سر ساعت معين با يك روزنامه زير بغل يا در جيب به خانه مراجعت مي كردند. . . آنها فقط براي غذا خوردن، روزنامه خواندن، گوش كردن به راديو و در محافل مردانه صحبت هاي سياسي كردن به خانه مي آمدند. » اما نكته مهمي كه در همان اوايل كتاب مطرح كرده، اين است كه «آنها هرگز از زن ها نمي پرسند حالت چطور است، نمي گويند خسته نباشي. اهل شوخي نبودند. به ندرت لبخند مي زدند و در خطاب، زن و مادر زن و فرزندان و خدمتكاران را جمع مي بستند؛ يك مشت آدم تنبل و حق نشناس ولخرج. »
و اينجاست كه نويسنده طرفدار آزادي زنان، حرف جديد و اساسي تري را مطرح مي كند كه: مي توان مبارزه كرد و مردها را واداشت كه بپذيرند زنان در جامعه حق كار و تحصيل و. . . دارند اما نمي توان آنها را وادار كرد در خانه به زن خود لبخند بزنند و با محبت از احوالش جويا شوند. نمي توان آنها را وادار كرد كه زن خود را به عنوان موجودي انساني و برابر با خود جدي بگيرند. او در اين كتاب از ديدگاه زناني در جايگاه متفاوت، مسائل و نظرات و خواسته هاي آنان را بيان مي كند: الئونورا، يك مادر و يك همسر فروتن، زيبا، ساده و با رفتاري محترمانه و عاشق موسيقي است كه همچون زنان ديگر ظاهراً تسليم شده و به زندگي تعيين شده تن داده، تدريس پيانو مي كند كه كمك خرج زندگي باشد ولي آرزوهايش هنوز زنده اند. او عليرغم سرخوردگي از مرد زندگي اش باز به «مرد» ديگري دل مي بندد و در نهايت نجات زندگيش را وابسته به «با او بودن» مي داند و سرانجامي كه از اين ناكامي براي خود رقم مي زند دردناك است. سيستا زن خدمتكار است كه خود را از طبقه اي پايين مي داند، عقيده او درباره آقاي خانه اين است كه «اگرچه محترم است ولي از نژاد و طبقه خود اوست، طبقه اي فرومايه و پست. » ليديا زن همسايه است كه در دام عشق و علاقه به مردان نمي افتد و فقط از آنها براي برآوردن نيازهاي زندگيش استفاده مي كند و دخترش كه با داشتن الگويي همچون او با كمي تغيير به همان راه مي رود ولي رهاوردش باز هم كمتر و سرخوردگي اش بيشتر است و رنج مضاعف مادر از علم به شكست و آينده تاريك دخترش كه مشابه سرنوشت خود اوست، نشان مي دهد.
نكته جالب در اينجاست كه زنان اين كتاب همه در تعاريف منفي از مردان مشترك القولند ولي عليرغم اينها هر يك به نوعي در دام يك مرد مي افتند و خوشبختي را منوط به «با او بودن» مي دانند. اما زن ديگري هم در اين كتاب هست؛ مادربزرگ آلساندرا، يك ايده آل، كه زني است بي نياز از مردان و قدرتمند كه همه به او احترام مي گذارند و حتي مردها هم از او مي ترسند و خاله كلاريچه كه عقل درستي هم ندارد، او هم خود را از مردان بي نياز مي داند، ازدواج نكرده و مردها را از طبقه پايين و منفور مي داند و در نهايت آلساندرا كه از كودكي حق كشي نسبت به زنان را عميقاً درك كرده و مقابله با آن را از تنفر به پدرش آغاز مي كند، دختري است كه هميشه خاطرات و حضور برادر مرده اش را در زندگي و اعمال و رفتار خود دخيل مي داند. او تا قبل از ازدواج اگرچه از زندگي زياد راضي نيست ولي شكايتي هم ندارد. رنج هاي واقعي او پس از ازدواج آغاز مي شود و كتاب تأكيد دارد بر اينكه زندگي زناشويي براي زنان جزو وظايف سنگين خانه داري و برآوردن توقعات مردان و در نهايت فراموش شدگي چيزي ندارد. او اظهار نظر مادرش را درباره مادربزرگش هنوز به خاطر دارد: «آيا مادربزرگ خوشبخت بود؟ نه، تصور نمي كنم شايد قبل از ازدواج ولي بعد نه، خوشبخت نبود اگرچه ازدواج آنها عاشقانه بود. » او سردي و بي تفاوتي پدرش را نسبت به مادرش به خاطر دارد و نيز خاطراتش را از زن هايي كه ديده بود: «همان همسران جوان كه در سال هاي اول زناشويي با بي صبري در انتظار روز يكشنبه بودند، تا بلكه در شوهر خود آن عاشق سابق را پيدا كنند و بعد ديگر انتظار هم نمي كشيدند. » و همه اينها ترس و نگراني اين دختر جوان را از ازدواج سبب مي شود. ديده ها و شنيده هاي آلساندراي جوان كه اكنون خود مي خواهد تجربه كند ترس او را تشديد مي كند. هراس او از اينكه «زن ها و شوهرها هرگز به ويلاي بورگزه نمي آيند» اگرچه واقعي است اما ناچار نيز هست به قول فرانچسكو «اين قديمي ترين مسأله زندگي است». زن قهرمان اين كتاب نمي تواند درك كند كه يك مرد نمي تواند هميشه تمام فكر و ذهن و كارش را تنها به همسرش اختصاص دهد و همچون روزهاي اول آشنايي در پي او باشد. زنان اين كتاب نمي توانند بپذيرند تنها بخش كوچكي از زندگي مرد مورد علاقه شان باشند در حالي كه مردان تمام هدف و آسايش زندگي آنان را تشكيل مي دهند و از اين روست كه آلساندرا با تلاشي نااميدانه به نامزدش مي آويزد تا به او قول دهد كه زندگي آنها اينطور نشود و بعد از ازدواج باز هم به گردش بيايند و با هم قرار ملاقات بگذارند و باز به همين دليل است كه بعد از ازدواج از ارتباط همسرش با اعضاي مبارزان آزاديخواه كه سبب غيبت دايمي او از خانه و تنها ماندن خودش مي باشد متنفر است.
دو نكته جالب ديگر در اين كتاب، تشابه سرنوشت مادران و دختران؛ ليديا و دخترش فولويا، اديت و الئونورا و آلساندراست و ديگري تشابه واقعه خروس و سرنوشت فرانچسكو. واقعه خروس كه در اواسط كتاب توسط آلساندراي نوجوان و بي تجربه رخ داد حركتي بود غيرارادي و ناآگاهانه به طوري كه خود در برابر پرسش هاي مادربزرگش از علت آن كار فقط مي گفت: «نمي دانم». ولي گذراندن مراحل زندگي و تحمل مصائب مالي و معنوي و طي كردن آن ترس ها و دلهره هاي انجام فعاليت هاي سياسي كه به رغم انتظار همسرش و مردان ديگر به خوبي از عهده آنها برآمد بر پيش ذهنيت منفي او اضافه شده و احساس و برداشت او را نسبت به مردان تغيير نداده بلكه باعث رشد و تكامل آن شد و آنچه در پايان كتاب به دست او براي همسرش رخ مي دهد همان ماجراي خروس است ولي اين بار آگاهانه. آلباد سس پدس بسياري از رنج ها و دردهاي زنان اروپا را در زندگي زناشويي مطرح مي كند و اگرچه به ناچاري مردان از رفتار دل آزارشان و اينكه آنان نيز به نوبه خود از بعضي رفتارها و عادات زنان رنج مي برند و درك بعضي از آنان مثل آقاي رئيس كه «درباره زنان و مبل ها همه چيز را مي دانست» و درك تومازو آن هم به واسطه عشق عميقش اشارات كوتاه و گذرايي دارد ولي طرف مربوطه به زنان را آنچنان شرح و بسط داده كه هر زن امكان دارد پس از پايان كتاب احساس مظلوميت و مغبونيتش در زندگي زناشويي دوچندان شود در حالي كه اين نه منصفانه است و نه واقعي.
در مجموع كتاب «از طرف او» علاوه بر شيوه نگارش، از نظر بيان دنياي زنان و خواسته ها و افكار و توانايي هاي آنان در روابط اجتماعي و سياسي و زندگي زناشويي جايگاه ويژه اي دارد. اين كتاب توانايي هاي زنان را در انجام امور مربوط به خود و حتي آنچه مردان مختص آن مي داند مانند فعاليت هاي سياسي و مبارزات آزاديخواهي ستوده و نيز صبر و تحمل آنان را در مقابله با مصائب زندگي و كمبودهاي مالي مطرح كرده و گذشت آنان را در برابر ناتوان و ناديده انگاشته شدن و باز هم تلاش كردن و مأيوس نشدن، شرح و بسط داده ولي به اصطلاح يك طرفه به قاضي رفته و براي اينكه باعث قضاوت جانبدارانه نشود شايد لازم باشد با كتاب ديگري نوشته يك مرد درباره رنج ها و گاه مظلوميت آنان در زندگي مشترك با زنان مقايسه شود.
نكته ديگري كه با خواندن اين كتاب در مي يابيم و به دليل عدم حضور جدي در زندگي اروپايي، نويسنده به آن توجهي نكرده باورهاي مذهبي و نقش آن در زندگي انسان ها است و در واقع اين خلأ سبب مي شود بسياري از مصائب از ديدگاه متفاوتي مشاهده و به احساس، قضاوت و نتيجه ديگري منجر شوند به عنوان مثال دو شخصيت برجسته كتاب، الئونورا و آلساندرا در صورت داشتن عقايد مذهبي قطعاً سرنوشت ديگري پيدا مي كردند، يكي دست به خودكشي نمي زد و ديگري مرتكب قتل نمي شد و ليديا و فولويا نيز در اين صورت مسير ديگري براي زندگي در پيش مي گرفتند.
آسيه عزيزي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |