• چهارپنج خريدار عمده ميگو كه بيشتر دركشور نداريم، گرد هم جمع شدند و اتفاق كردند، قيمت خريد را پايين آوردند.
درباره هزار و يك شهر
ايران تنها تهران نيست. بسياري از رخدادها و رويدادها در گوشه، گوشه ايران بزرگ روي مي دهند كه بسياري از آنها يا ديده نمي شوند و يا بازگو نمي شوند. روزنامه ايران از آنجا كه خود را متعلق به تمامي فرزندان ايران زمين مي داند برآن شده است تا با تهيه گزارشهاي ويژه از گوشه و كنار اين سرزمين كهن بسياري از اين رخدادهاي ناگفته را بازگو كند. نخستين گزارشها از استان خوزستان تهيه شده است و در پي آن گروه گزارشگران ويژه «ايران» به تمامي استانهاي ايران سفر خواهندكرد و از آنها نيز خواهندنوشت. در راه اين سفر طولاني اميد به خداوند و ياوري هاي بي دريغ شما در بازتاب تصوير ايران كنوني مددكار ما خواهدبود.
صبح بود و باد. صبح باد سرد. پنجره را كه گشود، از سرماي باد تنش مور مور شد. پنجره را بست و نگاهي به آشپزخانه انداخت. در نيم روشناي صبح و سكوت زنش را مي ديد كه دارد بساط چاي و صبحانه را آماده مي كند. پريشان دستي به موهاي آشفته اش كشيد. پاكشيد به سوي آشپزخانه، زن، سلام گفت و مردپاسخي نگفت. دست زن زير شير سماور خشك شد. آن جور كه مرد چشمانش در حدقه دودو مي زد، دريافت مصيبتي روي سرشوي پريشانش آوار شده، مرد زير لب غريد: «بدبخت شديم.» زن شگفت زده گفت: «چرا، ديگر كدام مصيبت؟» و مرد تنها پاسخ داد: «سرما، ميگوها!»
بي چاشت و چاي، از در خانه زد بيرون.
هشت سال جنگ، نه تنها جان و دارايي مردم جنوب ـ و بويژه خرمشهر و آبادان و ديگر شهرها و روستاهاي اشغال شده و پايمال شده در يورش دشمن را به غارت برد، كه اميدشان را نيز چپاول كرد، سالها مردمي بي اميد به امروز و فردا، چشم مي پاييدند تا كي، نهيب دهشتناك جنگ ناخواسته، فرونشيند و نهيب و نعره هاي يورشگران كه به ناچار فرونشست و پايمردي دليران ايران زمين وادار به پس نشست از سرزمين دلاورانشان كرد، جنگ ديدگان و جنگ زدگان جنوبي تازه دريافتند كه چه بر سرزمين سوخته شان آمده است. چندي بعد سازندگان به جنوب صميمي، به خوزستان خون خيز، آمدند، بازسازي هم، اما لاك پشت واره، و جنگ چون گرگي حريص و گرسنه غارت كرده بود و نابود كرده بود، اما بازسازي، سر سرعت و شتاب نداشت. يك چندسالي كه گذشت، عاقبت اميد هم آمد، با سيدي در خرداد و خردادي مردمي و مردمي چون خرداد، بهاري. تازه و پرنشاط و اين نشاط و اميد به شهري پا گذاشت كه نخستين شهر بندري ايراني در انتهاي خليج پارس بوده است و بوده خواهد بود. به آبادان.
سالها سازندگان گمان مي بردند و در اتاقهاي در بسته چنين استدلال مي كردند كه سرمايه گذاري در زمينه صنعت سنگين و متوسط در خرمشهر و آبادان، خطرناك است. اگر گرگ همسايه دوباره هوس يغما كند، هر چه رشته ايم، پنبه مي شود.اين شد كه سهم دوبندر جنوبي، آبادان و خرمشهر، از سازندگي و بازسازي، تنها چيزي شد، در حد دست كشيدن بر تن پرجراحتي كه هنوز از زخمهايش خون مي چكيد. با اين حال، سيد و خرداد كه آمدند، اميدهاي رفته، نرم نرم و اندك اندك بازگشتند، اگر سرمايه گذاري سنگين در اين دوشهر نمي شود، چه باك، از ظرفيتهاي موجود استفاده كنيم براي جان بخشيدن به اقتصاد مرده اين دوشهر و رونق بخشيدن به كار و كسب و طرح پرورش ميگو در بندر چوئبده آبادان، يكي از همين طرحها بود و طرح ايجاد بازارچه مرزي خرمشهر و آبادان يك طرح ديگر.
آمدند و نشستند وحساب كردند و گفتند: كساني كه دارند، بيايند سرمايه گذاري كنند در زمينه پرورش ميگو، دستگاههاي دولتي حمايت مي كنند و بانكها وام مي دهند و اگر كسي به تنهايي سرمايه ندارد، چندنفري همراه و همدل بيابد. شركت تعاوني پرورش ميگو تأسيس كنند و دل به كار بدهند و كمر همت را سفت كنند. اينگونه شد كه چيزي حدود يكصد مزرعه پرورش ميگو، كه بسياري از آنها به شركت هاي تعاوني توليد و پرورش ميگو، تعلق داشتند، در خرمشهر و آبادان واهواز شكل گرفت. زمين و محل براي پرورش ميگو در منطقه چوئبده آبادان تعيين شد، در مجموع صدها هكتار مزرعه ميگو ايجاد شد كه اميد ي بود رو به چشم انداز اميد و بگذار به داستانم برسم: مرد، با شش نفر ديگر شريك شده بود، رفته بودند شركتي تأسيس كرده بودند كه كارش پرورش ميگو بود، دولت زمين داده بود و بانك وام، براي وام، بانك وثيقه مي خواست وهر هفت شريك رفته بودند و وثيقه اي يا ضامني تهيه كرده يا آورده بودند براي بانك. مرد تنها خانه اش را در اهواز به گروي بانك برده بود و خود خانه اي اجاره كرده بود براي زنش و بچه ها در آبادان. دوسه سالي بود كه مزرعه را راه اندازي كرده بودند، دلخوش داشتند كه به محصولي كه حاصل مي شد: ميگو و دوسه سال صبر كرده بودند و نه سود، نه زيان، هرطور بود مزرعه رااداره كرده بودند، امسال اميد سود داشتند و برداشت خوب.
مرد مي گفت: «امسال انتظار داشتيم كه محصولمان را به قيمت خوب بفروشيم. چهارپنج خريدار عمده ميگو كه بيشتر دركشور نداريم، گرد هم جمع شدند و اتفاق كردند، قيمت خريد را پايين آوردند. مي گفتند قيمت جهاني ميگو پايين آمده، داشتيم چك و چانه مي زديم. اين در و آن در مي زديم، بلكه شيلات محصولمان را بخرد. به خاطر همين محصول را دير برداشت كرديم. شيلات هم دير به سراغمان آمد، كسي فكر مي كرد كه آبادان روي سرما به خودش ببيند. آبادان و سرما؟ اي بخشكي شانس. يك شب، سرما آمد، صبح كه رفتيم سراغ ميگوها، همه را روي آب ديديم. مرده بودند. از سرما. بيچاره شدم. خانه ام در گروي بانك است ومن هيچ درآمد ديگري هم ندارم. كارگرانمان كه بيكار شدند، هيچ، خودمان هم بيكار مانده ايم. كجا بروم. چه كنم؟ اين اميد هم از دست رفت. اميد اندكي سر و سامان يافتن. اميد آبادي آبادان. اميد يك لقمه روزي حلال. طلسم شده اين خاك. يك روز جنگ و آواره گي، يك روز هم ورشكستگي و زندان. اين پايان ماجراي كسي است كه دلش مي خواهد شهرش، آباد باشد و دل زنش و بچه هايش خوش...
مرد اينها را گفت و اسمش را نگفت. مرد گفت: «مگر اسمم را بنويسي و چاپ كني در روزنامه فرق هم مي كند؟ من يكي از شركاي مزرعه داراني هستم كه يك روز سرد ميگوهاي مرده در استخرها روي دستشان مانده بود و وامهاي بانكي و قرض هاي ريز و درشت به اين و آن و چكهاي برگشت خورده. من يكي كه نيستم، دهها و صدها نفريم. براي من ننويس، براي همه بنويس.»
اما خيرالله شوري ۴۵ساله، متولد و ساكن آبادان، آنقدر راحت هست كه هم اسمش را بگويد و هم فهرستي از شركت ها و مؤسسات پرورش ميگو كه در جريان سرماي اخير، زيان ديده اند، در اختيار من بگذارد. او درباره اينكه چه شد كه به سراغ پرورش ميگو رفت، مي گويد: «قبلاً كارمند اداري بودم. از دوستان و آشنايان شنيدم كه زمينه خوبي براي پرورش ميگو در آبادان ايجاد شده، رفتم سراغ پرورش ميگو، بعد هم كه تو بهتر مي داني سرنوشت پروش دهندگان ميگو چه شد.»
• مي خواهم از زبان خودت بشنوم. تو بگو.
•• پرورش ميگو در آبادان، با حمايت دولت شروع شد. يك طرح ملي بود. در چوئبده آبادان، در بوشهر، در بندرعباس، همين طور بگير و برو تا انتهاي مرز ايران در بندر گواتر در سيستان و بلوچستان. اما آنطوري كه انتظار مي رفت، كار پرورش دهندگان نگرفت. هشت سال، ۹سال از طرح پرورش ميگو مي گذرد، اما روند رشد مشخصي نداشته، برخي سالها خوب بوده، برخي سالها هم مثل امسال ورشكستگي به بار آورده.
• حالاهم ميگو پرورش مي دهي؟
•• نه، مشكلات پرورش ميگو قصه طول و درازي دارد. پيش بيني مي كردم كه سال ديگر هم با شكست مواجه شوم و ضرر و زيان هنگفتي متحمل بشوم. اين بودكه كشيدم كنار.
• چرا؟ به هر حال كاري بود و توليدي، با اين كارهاي توليدي كوچك است كه خرمشهر و آبادان مي تواند يا مي توانست جاني بگيرد. چه چيز تو را بازداشت از كار پرورش ميگو؟
•• پشتوانه نداشتيم. سرمايه دار نيستيم و نبوديم. هر سال يك مشكل داشته ايم، يك سال آب بيش از حد شور بوده، يك بار PH آب بالا رفته، يك سال تلفات لاروها (بچه ميگوها) بيش از ۵۰درصد شده، يك بار هم مثل امسال سرما به جان ما و ميگوها زده، ميگوها را تلف كرده و ما را بيچاره.
• يعني همه پرورش دهندگان ميگو ضرر كرده اند؟
•• به دلايل متعدد تا به حال نتايج خوبي در مجموع نداشته ايم. نه اينكه همه متضرر شده باشند، كساني كه نتيجه خوبي گرفته اند، انگشت شمارند. ولي شما كه نمي توانيد موفقيت پنج شش شركت تعاوني پرورش ميگو را ببينيد و ضرر و زيان يكصد شركت و پرورش دهنده ديگر را نبينيد. امسال هم كه سال خوبي از نظر پرورش دهنده بود، اول سقوط قيمت خريد ميگو تا زيرقيمت تمام شده و بعد هم سرما، كار دستمان داد.
• چطور، سال خوبي بود و بعد بد شد؟
•• خب قبلاً مالارو ميگو را از جاي ديگر مي آورديم، اما امسال بچه ميگو را از همين بندر چوئبده خريديم. ضرر و زيان حمل ونقل را نداشتيم.
• قبلاً بچه ميگو را از كجا تهيه مي كرديد؟
•• از چاه بهار، بندرعباس و بوشهر. با هواپيما مي آوريم يا با ماشين. در جريان حمل و نقل، تعداد زيادي لارو از بين مي رفت. حالا مشكل غذاي بچه ميگو و ميگو هم هست. قيمت غذاي ميگو بالا رفته، از طرف ديگر قيمت لار و ميگو هم بالا رفته. امسال كه پيش بيني مي شد سال خوبي باشد، متأسفانه قيمت خريد ميگو را يكباره كاهش دادند. قيمت تمام شده ميگو چيزي بيش از ۳هزارتومان براي پرورش دهنده ها بود، اما خريداران صادر كننده ميگو، اعلام كردند كه ميگو را كيلويي ۱۸۰۰تومان بيشتر نمي خرند، يعني كيلويي ۲هزارتومان ارزانتر از سال گذشته. اين كاهش قيمت وضع بدي را براي پرورش دهنده ها به وجود آورد. بايد ميگو را به ضرر مي فروختند كه اكثراً نفروختند.
• پرورش دهنده ها چه كردند؟
•• خيلي با خريداران صحبت كرديم. اين طرف و آن طرف رفتيم. حتي تا تهران هم رفتيم. به اين اميد كه قيمتي بدهند كه پرورش دهنده ها زمين نخورند. تلاش كرديم نظر مسؤولان شيلات را در جنوب و در تهران جلب كنيم. بحث ما افزايش حداقل قيمت خريد ميگو بود و...
مكث مي كند. ترديدش را كنار مي نهد و با تأثر مي گويد: چهار پنج شركت هستند كه خريدار عمده ميگو هستند. آنها با يكديگر متحد شدند. انگار قرارشان اين بود كه با پرورش دهنده ها طوري برخورد كنند كه قيمت خريد ميگو بالا نرود. آنهاميگو را براي صادرات مي خرند هيچ كدام از خريداران عمده حاضر نشدند ميگو را بيشتر از كيلويي ۱۸۰۰تومان از ما بخرند. با پيگيري پرورش دهنده ها براي افزايش قيمت خريد، زمان برداشت ميگو طول كشيد، كسي فكر سرما را نمي كرد، اما سرما آمد و تلفات سنگيني به ميگوهاي ما در استخرهاي پرورش زد. آمار و ارقام آن هست.
• كسي كاري، كمكي، اقدامي براي حمايت از پرورش دهندگان ميگو نكرده؟
•• آنطور كه بايد و شايد، حمايت نشده، از همين الآن هم صحبت پرورش دهنده ها اين است كه سال ديگر هم وضع همين است كه هست. خسارتي كه به پرورش دهنده ها وارد شده، متأسفانه تا امروز جبران نشده و تلاشهاي ما هم به بارننشسته است. البته از طريق دولت و بانكها يك مقداري حمايت شده و گفته اند كه بازپرداخت وامهايتان را به تعويق انداخته ايم.ولي چه كنيم كه همه پرورش دهندگان، به فروشنده هاي بچه ميگو چك داده اند. آنها هم به فروشندگان دارو و آرتيما ـ نوعي آبزي كوچك كه به مصرف غذاي ميگو و لارو ميگو مي رسد ـ چك داده اند. اين طوري زنجيره اي از بدهكاران و طلب كاران به وجود آمده كه همه دارند به يكديگر فشار مي آورند تا چك هايشان را نقدكنند. الآن دو سه نفر از پرورش دهنده ها به خاطر بدهكاري در زندانند. چك هايشان برگشت خورده و پول ندارند. دوسه نفري هم سكته كرده اند. از شدت ناراحتي و فشار رواني.
ادامه دارد
گزارش: فرامرز قراباغي