|
طرح آموزش كودكان كار و خيابان
جمعه هاي دروازه غار نشان از نااميدي ندارد
|
|
|
تهران امروز شهر بي دروازه است. اما به روزگاري ديگر دوازده دروازه در اطراف اين شهر وجود داشت و هر كدام به يك آبادي راه داشتند. در جنوب غربي تهران نيز ناحيه «غار» و دروازه اي به همين نام بود كه نامش را به روايتي نسبت مي دادند كه مربوط به امامزاده اي از فرزندان امام موسي كاظم(ع) بود و مي گفتند زماني كه او در حال فرار از چنگ ظالمان بوده در نواحي چال كولي غاري پديد آمده و او را در برگرفته است اما به دوراني كه دروازه غار پديد آمد، خندقي در مقابل داشت كه آنجا را به محل زندگي الوات، فقرا و شب باره ها تبديل كرده بود. اكنون ديگر از آن دروازه خبري نيست و ناحيه غار هيبتي ديگر يافته… و مي رفت تا ديگر كسي به پيشوازش نيايد. تا اينكه پنجره اي باز شد و بهاري خنده كنان از ستاره باز آمد تا چشمهاي غمزده را از گريه هاي پريشاني شب جدا سازد. اگرچه جمعه ها سكون و سكوت به خانه مي آورد و صورت مسأله اي هميشگي را تكرار مي كند اما در دروازه غار اين اسطوره دلخراش پريشاني، جمعه ها سرشار از صداي زندگي است و نشاني از نااميدي در نيمه راه سفر نيست.
ابتدا گليمي در پاي درختي پهن كردند و تخته سياهي آوردند؛ با خانواده هاي ۳۰كودك بي بضاعت هم توافق شد كه آنها روزهاي جمعه بچه هايشان را فارغ از دغدغه هايي كه به دوش مي كشند روانه كلاس كنند. بچه ها هجوم آوردند و ديگراني را هم كه مي شناختند از كوچه و خيابان به كلاس درس آوردند. تشكيل كلاسهايي در فضاي باز و بركنار از نظم پادگاني سبب شد تا نيروهايي در قالب داوطلب نيز به اين جريان راه پيدا كنند. الگوي طراحان بيشتر برخاسته از سياقي جهاني در محدوده اي بومي بود؛ ايده اين طرح را هم از يك كشيش ماداگاسكاري گرفته بودند، اين كشيش در برخورد با بچه هايي كه براي دستيابي به ساده ترين نيازهايشان بايد تن به كوچه مي سپردند گفته بود: «نمي توانم به شما بگويم سركار نرويد» او براي اين بچه ها فيلم هاي آموزشي نمايش مي دادو از اين طريق به آنها زندگي را نه فقط به معناي زنده ماندن بلكه براي زندگي كردن مي آموخت.
مربيان و طراحان انجمن حمايت ازحقوق كودكان به عنوان يك مركزغيردولتي نيز با بهره برداري مطلوب از اين انديشه، به گسترش طيف نيروهاي داوطلب پرداختند اما بچه ها سقفي مي خواستند تا روييدن دوباره را در آرامش تجربه كنند. بنابراين توافقاتي شكل گرفت و مدرسه شهيد منتظري براي روزهاي جمعه در اختيار گروه قرارگرفت.
قدمت مدرسه شهيد منتظري به چهل و چهارسال پيش برمي گردد، در گذشته در جاي كنوني اين مدرسه كاروانسرايي قرار داشت و اين مدرسه به نام «شهاب الدوله» از بزرگان دوره قاجار در سالهاي پيش از انقلاب افتتاح شد. «قاسم حسيني» عضو هيأت مديره «انجمن حمايت از حقوق كودكان» كه در طول ساعات كاري مدرسه كمتر در جايي مستقر است درباره طرح هاي حمايتي انجمن مي گويد: «ما اين طرح را با نگرش به آموزش مهارت هاي زندگي آغاز كرديم و باور داريم همان چرخه اي را كه باعث انحراف مي شود، مي توان برگشت داد .»
در اين مدرسه دختران و پسران همدوش يكديگر نوعي از همزيستي مسالمت آميز را تجربه مي كنند؛ آنها صف مي كشند، نظام مي گيرند و با آموزه هاي ابتدايي زندگي شهروندي آشنا مي شوند وليكن در اين منطقه ازبه هم تنيدگي جهل و فقر موجهايي هم پديد مي آيد كه آثار آن در حيات بچه ها هويدا است. شركت در تأمين معاش خانواده، سنگين ترين باري است كه آنها بر دوش خود مي كشند و بسياري از والدين اين كودكان براي كاستن از ميزان دلبستگي آنها به مدرسه دفترچه هايشان راپاره مي كنند و قلم هايشان را مي شكنند.
وضعيت كنوني محله دروازه غار همچنان نابهنجار و وخيم است. معتادان در پارك خواجو پرسه مي زنند و حتي كارشان به جايي رسيده كه از حياط خلوت مدرسه هم به عنوان مأوايشان استفاده مي كنند. چندي پيش هم نرده مدرسه را كنده و وارد زيرزمين شده بودند. غالباً هم در حياط خلوت سرنگ يافت مي شود. البته مدير مدرسه پيشگيري هايي را به عمل آورده و راههاي منتهي به زيرزمين متروك مدرسه را مسدود كرده است. عمر ۴۴ ساله ساختمان مدرسه و رنگ آميزي كلاس ها نمايي سرد و افسرده به مدرسه بخشيده است. حتي برق مدرسه اتصالي دارد و يك بار هم به آتش سوزي منجر شده، «محمدي» رئيس مدرسه براي بازسازي اين مخروبه ۱۰ ميليون تومان بودجه نياز دارد.
مدرسه شهيد منتظري جمعه ها مدرسه «كودكان كار و خيابان» است، كودكاني كه تا مدتها پيش به نام كودكان خياباني شناخته مي شدند و اكنون به نام ديگري خوانده مي شوند. «زهرا بناساز» از مددكاران «انجمن حمايت از حقوق كودكان» اين نام گذاري رابه نمايش فيلم «باران» ساخته مجيدمجيدي مربوط مي داند. گويا در آنجا به اين كودكان صفت هاي گوناگوني داده بودند، كه چندان خوشايند بچه ها نبود، بنابراين تركيبي همگون از دل روزگار اين بچه ها برآمد و آنها «كودكان كار و خيابان» لقب گرفتند. اين طرح در ابتدا تنها نياز سوادآموزي اين كودكان را در نظر داشت ولي وقتي طراحان با نحوه كار درگير شدند به اين نتيجه رسيدند كه آنها بيش از هرچيز از نبود بهداشت، سوء تغذيه و خشونت پنهان و عريان در خانواده هايشان رنج مي برند. به همين خاطر فرهنگ سازي درصدر اهداف قرارگرفت.
در كنار اين فرهنگ سازي گروههاي تخصصي متناسب با ظرفيت ساكنين محل شكل گرفتند. گروه بهداشت نخستين گروهي بود كه براي شناخت و درمان بيمارهاي رايج در منطقه كه به صورت اپيدمي درآمده آغاز به كار كرد، همپاي گروه بهداشت، گروه آموزش با بهره گيري از معلمين باتجربه و آموزش كارورزان معلمي و بهره گيري از استعدادهاي فردي آنها به راندمان قابل قبولي دست پيدا كرد.
«زهرا بناساز» ساكنين ناحيه غار را به سه دسته تقسيم كرده و از افغاني ها، ايراني ها با فقر اقتصادي و غربتي ها ياد مي كند؛ در ميان غربتي ها بزهكاري فراوان است، آنها اكثراً اهل جوكي محله دربابل هستند و عده اي براين عقيده اند كه آنها اصلاً ايراني نيستند و نسبشان به قوم تاتار مي رسد . مردانشان همسران متعدد دارند و ميزان توليد مثل در ميانشان بسيار بالا است.
در فاصله پارك تا مدرسه، كوچه هاي تودرتو، مغازه هاي بي رونق و خانه هايي متروك و جوي هاي انباشته از گل و لاي به چشم مي آيند. در يكي از اين خانه ها، «خانه كودك» بنا شده آنگونه كه پيداست معمولاً بچه هايي كه متفاوت از سايرين هستند در اينجا آموزش مي بينند. «ريحانه وحيد» به شيوه اي تئاترال داستان كودكانه اي را براي بچه ها بازخواني مي كند. اين معلم جوان با بچه ها برروي برخي كلمات و هجاي آنها كار مي كند. «ريحانه» مي گويد: «بهترين درسي كه بايد آنها بياموزند اين است كه يكديگر را بپذيرند.» شيوه «ريحانه» انشاي سوادآموزي نيست او مدل ديگري از زندگي را با همه بردو باخت هايش به بچه ها مي آموزد.
اشعه سرخ آفتاب برخانه هاي خاكستري حاشيه نشينان غار سايه افكنده است در خانه غربتي ها كودكي تازه ديده به دنيا گشوده است «خورشيد» عمه جوان كودك «زهرا بناساز و معصومه وطني» را به جشن اين تولد دعوت كرده است؛ «خورشيد» خودروزها لباس كوليان بر تن مي كند و در نقاط پررفت و آمد شهر به كسب و كار مي پردازد، اما در آن شب هيچ شباهتي به كوليان نمي برد. براي نوزاد متولد شده به رسم و سنتي قديمي با سرمه ابرواني كشيده اند. مددكاران انجمن در ميان غربتي ها غريبه نيستند و به اتاقي آراسته و مجزا راهنمايي مي شوند، اتاقي كه بي شباهت به استوديوهاي فيلمسازي نيست و عكسي بزرگ از «فردين» در قابي شيشه اي به چشم مي آيد، «فرشيد» عموي نوزاد مي گويد:« اكثر غربتي ها عكس او را درخانه هايشان قاب كرده اند [!]» در ميانه حياط نيز پايكوبي برقرار است. در خروج از آن همه هياهو و پيوستن به سكوت غمگين و رعب آور كوچه هاي دروازه غار ، شعري از« ايرج جنتي عطايي» همچون صداي «خورشيد» در شب تكرار مي شود: نازنين / ـ اي هميشگي / ـ اي دوست/: بوي عطر تن تو مي آيد/ و مرا اين گرفتار را / مي برد تا به شهر انديشه / وقتي از مردم جنوب شهر / وقتي از گوشه جواديه / وقتي از مرگزار غار / حرف مي زنيم / حرف ما را كسي نمي فهمد / هيچكس، هيچكس./
|