* آدمهاي «فرانك كاپرا» پرشور و حقيقي بودند، ولي كاراكترهاي «دارابونت» قابل لمس نيستند.
به نظر مي رسد فرانك دارابونت كارگردان آمريكايي پس از ساختن دوفيلم مطرح اما كسالت بار درباره ي وقايع زندان با نامهاي «ندامتگاه شاشنك» (محصول۱۹۹۵) و «گرين مايل» (۱۹۹۹) سرانجام با فيلم تازه اش به نام «مجستيك» (باشكوه) كه از ۶هفته پيش عرضه شده است، از چارچوبهاي زندان وحبس و اين جور چيزها خارج شده باشد. اما اين فيلم نيز به رغم اينكه موضوع و وقايع آن ظاهراً در خارج از زندان مي گذرد، اما باز هم روح وحال افرادي را دارد كه در يك حبس اجتماعي گرفتار آمده اند و احساس و امتياز آدمهاي آزاد را ندارند.
او كجا و «كاپرا» كجا؟
شايد هم دارابونت مي خواهد فيلمي در مايه هاي «فرانك كاپرا»ي بزرگ و خالق شاهكارهايي مثل «اين زندگي فوق العاده» (محصول۱۹۴۵)، «آقاي اسميت به واشينگتن مي رود» (۱۹۳۹) و «آقاي ريدز به شهر مي رود» (۱۹۳۷) بسازد اما حاصل كار او فقط قطعاتي از هم پاشيده وفاقد استمرار است كه اصالت و درخشش و شور اجتماعي كارهاي آن استاد را ندارد. شايد هم در حال حاضر فضا و شرايط احتماعي براي ساخت آثاري مثل كارهاي كاپرا كفايت نمي كند و مردم هم بدرستي اصالتي بسيار عميق تر را در فيلمهاي كلاسيك دودهه۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ مي بينند. البته حقيقت مسلم تر آن است كه دارابونت اصلاً كاپرا نيست و يك صدم او نيز كه يكي از ۵فيلمساز اول تاريخ شناخته شده است، شعور ومهارت ندارد.
ماجراي يك فيلمنامه نويس
«مجستيك» درباره ماجراي موسوم به مك كارتيسم است. زماني كه برخي هنرمندان هاليوود متهم به گرايش به كمونيسم و كنار گذاشته شدند و امكان ادامه ي كار از آنها گرفته شد. در ميان اين آدمها، دارابونت روي يك فيلمنامه نويس در چنين زمان و مكاني تمركز مي كند. مشكل بزرگتر او اين است كه طي حادثه اي دچار فراموشي هم مي شود و سپس در خانواده اي آرام و ساكن و بي خبر كه او را به عنوان يك فرزند گمشده درون خود مي پذيرد، يك زندگي تازه اما فاقد تحرك و شور را شروع مي كند.
اگر «دارابونت» باهوش بود...
در چنين فضايي و با اين دستمايه، جيم كري ايفاگر نقش اين سناريست فرصت مي يابد يك بار ديگر در قالبي جدي ودر يك نقش سنگين فرو برود و با دور شدن از نقش هاي كميك و معمولش، بخت آزمايي تازه اي داشته باشد. اما مشكل «مجستيك» مثل «گرين مايل» و «ندامتگاه شاشنك» اين است كه آن را كش داده اند. اگر دارابونت اين قدر ظرافت و هوش داشت كه بفهمد ۳ساعت براي «گرين مايل» زياد است (حتي دوساعت هم زياد بود!) مي توانست از مدت ۲/۵ساعته ي «مجستيك» نيز حداقل ۳۰دقيقه بكاهد.
و چون دارابونت اين كار را نكرده، «مجستيك» ماجراي طولاني و قدري كسالت باري شده است كه مي بينيم. در اين مجموعه، داستان علايق پس رفته و احساس رستگاري و كوشش براي رسيدن به آينده اي بهتر (مگر آينده براي آن افراد بهتر بوده است؟) رنگ و نماي لازم را ندارد. در عين حال برخي نماها و سكانس هاي فيلم خوب است وتأثير مناسب را مي گذارد و كافي بود دارابونت دست از خست برمي داشت و صحنه هاي اضافي را كنار مي گذاشت.
خلبان يا...؟
جيم كري در اين فيلم، پيتر اپلتون است. فيلمنامه نويسي كه فقط به دليل رفتن به ميهماني اي كه در آن تعدادي از دانشجويان چپ گرا حضور داشته اند، كمونيست توصيف مي شود. هر چه او مي گويد كه ايده اي سياسي ندارد، كسي گوش نمي كند. كار و حرفه اش را مي گيرند و او چنان نااميد مي شود و قاطي مي كند كه پشت اتومبيل مي نشيند و تصادف مي كند و وقتي در بيمارستاني در شهري موسوم به اسمالويل آمريكا به هوش مي آيد، هيچ حافظه و خاطره اي از آنچه در گذشته بر او رفته است، ندارد.
اهالي شهر تصور مي كنند (و يا دوست دارند به خود تلقين كنند) كه او يك خلبان زمان جنگ جهاني دوم است كه گمان مي كرده اند مرده است و حالا خداوند وي را به آنها بازپس داده است. اينجا و اين چنين است كه زندگي دوم پيتر شروع مي شود. او يك پدر را كه بابت داشتن او احساس غرور مي كند (با بازي مارتين لاندو) كنار خودمي يابد، با يك زن مناسب آشنا مي شود (با بازي لوري هولدن)، پدر اين زن را (با ايفاي نقش از سوي ديويد اوگدن استي يرز) نيز موجب دلگرمي خودمي بيند و ساير اطرافيان وي نيز نسبت به او حسن نيت دارند.
براي ساده دلان شهر
او و پدر تازه اش دست به دست هم مي دهند تا سالن سينماي قديمي متعلق به خانواده (با نام مجستيك) را بازسازي و احيا نمايند و به صنعت كشاورزي منطقه رونق و بهبودي ببخشند. اين به معناي تولد دوباره ي پيتر اپلتون و رستگاري او و اعضاي خانواده و شايد تمامي ساده دلان شهر است.
اينها همه فضاي «فرانك كاپرا»يي است. اما او كجا و دارابونت و ساير دنباله روهاي وي كجا؟ در فيلمهاي كاپرا، شخصيت هايي گرم و انساني در هم لول مي خورند و شور و جوشش زندگي در ميان شان موج مي زد و اگر هم با مصيبت كلنجار مي رفتند، سرانجام به وادي زندگي و بهشت بازمي گشتند.
حقيقتي اندوهبار
پيتر اپلتون در فيلم «مجستيك»، دچار معضلي روحي است و هرگز آرامش و رستگاري حقيقي را نمي يابد وكسي نمي فهمد كه اين آرامش كجا است و بدتر از همه اينكه چطور مي توان ماجراي بسيار تلخ و حقيقي مك كارتيسم و سركوب هنرمندان متهم به چپ گرايي را در هاليوود كه حقيقتاً در دهه۱۹۵۰ روي داد و از نكات فلاكت بار در تاريخ سراسر جنايت و اجحاف آمريكا است، با مسائلي نيمه كميك و هجو و رؤيايي از آن دست كه دارابونت در «مجستيك» مي گويد، يكي و قاطي كرد؟ آن ماجرا نگاهي عميق و جدي و حقيقت نگر مي خواهد و ظلم و رنج آن ايام، نه رؤياي كاپرايي و بلكه حقيقتي مسلم و اندوهبار است.
متأسفانه دارابونت زماني غيرجدي شده است كه مي بايست از هر زماني بيشتر جدي مي شد.