شماره ۲۰۷۷ - سال هشتم - دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۰
Mon, Mar 11, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گزارش اولين روز جشنواره سينمايي مستند كيش
گفتگو
درباره ي «مجستيك» ؛ كار تازه فرانك دارابونت و جيم كري
* آدمهاي «فرانك كاپرا» پرشور و حقيقي بودند، ولي كاراكترهاي «دارابونت» قابل لمس نيستند.

گزارش اولين روز جشنواره سينمايي مستند كيش
يك دقيقه سكوت در كيش به احترام فيلمساز
سومين جشنواره سينماي مستند كيش با نمايش فيلم «شناسايي» ساخته مرحوم سيدابراهيم اصغرزاده كار خود را آغاز كرد.
به گزارش خبرنگار اعزامي «ايران»، مراسم افتتاحيه جشنواره در حالي در تالار حافظ دانشگاه كيش برگزارشد كه جاي خالي مرحوم اصغرزاده كاملاً احساس مي شد.
در اين مراسم به غير از نمايش فيلمي از آن مرحوم عكس وي نيز بر روي جايگاه قرار داشت و كامران شيردل دبيرجشنواره نيز از اين فيلمساز فقيد سينماي مستند ستايش كرد و آنگاه حاضران به احترام مقام هنري و ارزشهاي اخلاقي اين هنرمند يك دقيقه سكوت اختيار كردند. شيردل در بخشي از سخنان خود همچنين گفت: ۳۰فيلم حاضر در جشنواره از ميان ۲۳۰ اثر رسيده انتخاب شده اند.
در بخش ديگري از برنامه افتتاحيه ملانوروزي مديرعامل مؤسسه سياحتي كيش ضمن ابراز خوشحالي از حضور مستندسازان در اين جزيره گفت: سينماي مستند به دور از هياهوهاي كاذب و سفارشات رسمي و غيررسمي با نياز هنرمندان خلاق جان مي گيرد و واقعيت هاي جامعه را بازمي نماياند.
بنابرهمين گزارش، ديروز فيلمهاي «شناسايي»، «كچه»، «چهل ياسين»، «رؤياهاي مرواريد»، «كسي مي آيد» و «سنگ قبري براي اردشير» به نمايش درآمد و امروز نيز «آرزو كانديداي رياست جمهوري» از رخشان بني اعتماد، «نقاشي كن» از مازيار بهاري، «بگذار تا هميشه» از اكرم بهراميان، «عشق بازي» از رخساره قائم مقامي، «ماندن» از ماني حقيقي، «چوگان بلوچ» از انسيه شاه حسيني و «اين يك سوني است» از سامان سالور به نمايش درمي آيد.
جلسات نقدوبررسي نيز بعدازنمايش فيلمها هر روز برگزار مي شود.

گفتگو
امروز با عبدالعلي دستغيب
عبدالعلي دستغيب متولد ۱۳۱۰ شيراز است و رشته فلسفه را تا مقطع ليسانس در دانشسراي عالي تهران گذرانده است. اولين كتاب او در سال ۱۳۴۴ به اسم «شيوه نگارش» و كتاب بعدي او «تحليلي از شعر نو فارسي» توسط انتشارات صائب در سال ۴۶ منتشر شد. در حوزه ترجمه گزيده «اشعار لوركا»، «مرثيه هاي شمال» اثر آخماتووا، «چرا مسيحي نيستم» اثر راسل و «چهار سوار سرنوشت» از ويليام هابل، «دجال» اثر نيچه، «هايدگروشاعران» از ام. فوتي، «شامگاه بتان» اثر ديگر نيچه و... در كارنامه او به چشم مي خورد. دستغيب در حوزه نقد نيز دستي توانا دارد. با او گفت وگويي داريم كه مي خوانيد:
053028.jpg
* امروز بحث وابستگي هايدگر به فاشيسم تقريباً قطعي است. شما چه نظري داريد؟
** تقريباً امروز ترديدي نيست كه اين فيلسوف عضو حزب ناسيونال سوسياليست بوده و در زمان رياست اش در دانشگاه فرايبورگ با فاشيسم همكاري داشته است. او عبارت مشهوري دارد وقتي رئيس دانشگاه شد مي گويد: از امروز تا هميشه فرمانهاي پيشوا فرامين وجودي هستند. وجود يابودن در فلسفه هايدگر مشابه خدا در اديان است. كسي كه گفته فرمان وجودي يعني اطاعت از پيشوا. جنگ جهاني كه تمام شد و متفقين آمدند، حضرت را محاكمه كردند و ازكار بر كنار كردند. و شاگردانش مثل آدورنو يا هاناآرنت اين نكته را تصديق كردند. هايدگر يك شاگرد اهل شيلي داشت كه كتابي نوشت به اسم «هايدگرو فاشيسم» و در آن جا نوشته است مناسبات هايدگر و فاشيسم چه بوده است.
* با توجه به فاشيست بودن هايدگر، به عنوان فيلسوف و اديب امروز چه جايگاهي دارد؟
** آدورنو مي گويد: گرچه هايدگر فاشيست بود، اما اين واقعيت از اهميت والاي فلسفه او نمي كاهد. ديگران گفته اند كه تفكر فاشيستي هايدگر طبيعي است، درحالي كه آلماني ها به دليل اين كه در چند جنگ با فرانسويان و متفقين داشتند شكست مي خوردند و تحقير مي شدند و احساسات ملي شان جريحه دار مي شد و به يك نوعي از تفكر رسيده بودند كه در رمانتيسم آلماني متجلي است. يكي از خواسته هاي رمانتيسم ملي گرايي متعصبابه و قدرت انفجاري ناگفته در آن است.
* گرايش هايدگر به شعر و ادبيات از چه منظري بود؟
** علاقه هايدگر به شعر و شاعري نتيجه همان روحيه اوست. اصولاً شعرا اهل مجاز و استعاره هستند. يعني شاعري كه بخواهد واقعيت دنيا را بطور مثلاً صريح بيان كند شاعر نيست. قديم مي گفتند شعر هرچه بيشتر دروغ باشد، كامل تر است، زيبايي شعر به دروغ اش هست. بيان شاعرانه بيان مجازي و استعاري است. بنا بر اين او دنيايي خلق مي كند. المثني واقعيت نيست. نسخه دوم واقعيت نيست. هايدگر به اصطلاح شاگرد هوسرل بود و چون همين افكار را بيان مي كرد، (آن موقع كه شاگرد بود فاشيسم رشد نكرده بود، افكار ضد علمي منظور من است) هوسرل او را كنار زد، بعداً كتاب «بودن و زمان» را هايدگر نوشت كه صاحبنظران مي گويند كه كل كتاب ها نا تمام مانده (جلد دوم اش در نيامد) در اين باره بحث مي كند كه اگزيستانس انسان چه هست؟ و چه تمايزي با اشياء دارد، يعني نحوه بودن و هستي انسان در جهان و بودن اشياء در جهان و نحوه برخورد انسان با اشياء.

اجراي نوازندگان برجسته ايراني در اتريش
053022.jpg
نادر مشايخي رهبر اركستر سمفونيك تهران نخستين تجربه خود را موسيقي نو با برگزيدگان اركستر تهران براي شهروندان اتريش به اجرا گذاشت.
آنسامبل (گروه برگزيده) سوليستهاي تهران شب گذشته با اجراي موفق خود در وين شنوندگان خود را در دنياي فلسفي موسيقي مدرن به سفري آشنا اما پر رمزو راز مهمان كرد. به گزارش رسيده شنوندگان با ذوق اين موسيقي در فضايي آرام به مدت ۸۰ دقيقه آثاري از قطعه «قبل از تاريكي» اثر آلويم لوسيه ALVIMILUCIER آهنگساز كانادايي، قطعه «ملكه وكابوي» اثر كلوس لانگ «KLAUS LANG» آهنگساز شناخته شده اتريش و «سكوت» اثر يوس لكين از قطعات سمفوني بتهوون را شنيدند و با كف زدن هاي ممتد خود سوليستهاي تهران را به گرمي تشويق كردند.
برپايه همين گزارش نادر مشايخي رهبر اركستر سمفونيك تهران و آنسامبل (گروه برگزيده) سوليستهاي تهران با رهبري اين آثار كه با حضور آهنگسازان سه قطعه اجرا شد، نشان داد كه براي هدايت و راهبري موسيقي كلاسيك و نو، برنامه هاي آماده و جالبي دارد.
گفتني است اين كنسرت در شب گذشته ۱۸ اسفند ماه برابر ۲۰۰۲‎/۳‎/۹ در سالن موزار كنسرت هاوس اجراشد و امروز اين گروه در شهر گراتس يكي از قطبهاي موسيقي مدرن جهان به اجراي برنامه خواهد پرداخت.

بررسي نقش زن در آثار گويا
053025.jpg
«گويا: تصاويري از زنان» عنوان نخستين نمايشگاه بزرگ و منحصربه فرد هنري است كه از آثار فرانسيسكو گويا معروفترين نقاش اواخر قرن۱۸ و اوايل قرن۱۹ ميلادي اسپانيا از ۱۰مارس تا دوم ژوئن سال جاري در نگارخانه ملي هنر واشنگتن برپاخواهدشد.
در اين نمايشگاه هنري كه هدف از برپايي آن ارزيابي دقيق هنري تصاوير و شمايل زنان در تابلوهاي اين نقاش برجسته بوده است، قوه تخيل اين هنرمند در خلق آثاري در ارتباط با دنياي چندبعدي زنان كه با هيچ يك از آثار هنرمندان هم عصرش غيرقابل مقايسه نيست به نمايش گذاشته مي شود. همچنين در اين نمايشگاه هنري ۱۱۵ تابلونقاشي، طراحي، چاپ و نيز مجموعه اي از فرشينه هاي نفيس هنري كه حاصل آفرينشهاي هنري اين هنرمند برجسته از زمان ورود خود به مادريد تا سالهاي پاياني عمرش در بوردو بوده است به معرض نمايش عموم گذاشته خواهدشد.

يك سفر بي حاصل درتونل زمان
052992.jpg
جيمز گولدمن كارگرداني كه در سال۱۹۹۹ اثر موفقي مثل «دفتر مغشوش» را ساخته است، در فيلم تازه اش با كمك سناريونويس خود استيون راجرز، ماجرايي عشقي و خيالي را آفريده و نام «كيت و لئوپولد» Kate and Leopold را بر آن نهاده است.
اين فيلمي است كه در ۸هفته اخير فروش خوبي در سينماهاي آمريكا و كانادا و اروپاي غربي داشته است و ما را به يك سفر درتونل زمان مي برد و شايد در اين زمينه از فيلمي مثل «ماجراي عالي بيل و تد» وام گرفته باشد و با اين وجود فيلمي موفق از آب درنيامده است. ماجرا با سفر كاراكتر استوارت (با بازي ليو شرايبر) كه يك دانشمند مدرن است، در دهليز زمان و از طريق يك دريچه در نزديكي پل بروكلين(!) شروع مي شود كه وي را به زمان ديگري منتقل مي كند. تصاوير «خرافه مانند»ي كه وي گرفته، نظر يك دوك انگليسي به نام لئوپولد (با بازي هيو جكمن) را به خود جلب مي كند و بين آنها دوستي اي شكل مي گيرد . هر دو هنرپيشه در نقشهاي خود شيرين و جذاب اند و بيننده ها فقط آرزو مي كنند كه اي كاش ادامه فيلم همان قدر خاطره انگيز و كاشفانه باشد كه سكانس فوق و بخش آغازين فيلم هست. زماني كه ما با طراحي و ديد جيمز من گولد، درخيابانهاي پرمه و پر از راز منهتن در سال۱۸۷۶ (سالها قبل از حملات ۱۱سپتامبر!!) قدم مي زنيم و چيزهاي عجيب كشف مي كنيم.
متأسفانه آنها به جاي سير درگذشته، مثل برخي فيلمهاي ديگر اخيربه آينده سفر مي كنند و درآنجا با دوست سابق استوارت ملاقات مي كنند. او «كيت» نام دارد (با بازي مگ رايان) اما مسأله اين است كه يك بار ديگر كاراكتر رايان شبيه به شخصيت سالي البرايت است، همان كاراكتري كه او در فيلم مشهور و پرفروش سال۱۹۸۹ راب راينر يعني فيلم «وقتي هري، سالي را ملاقات كرد»، به درون آن فرو رفت و شهرت او را پي ريخت؛ زن مدرن و به اصطلاح آزاده اي كه مي تواند نماد تمام زنهاي دنياي غرب باشد.
مرادن روز
در فيلم گولدمن، كاراكتر لئوپولد مردي شلوغ و پر از شور زندگي است و شايد اين كارگردان مي خواهد بگويد مردان روز بايد چنين باشند و اصرار و تكيه او و همكارانش اين است كه او از ديگركاراكتر مرد قصه يعني استوارت جذاب تر و درايجاد و تشكيل دوستيهاموفق تر است. به هر حال اصل قصه آن است كه هر دو به كيت دل مي بازند و تكليف قضيه بايد بين آنان مشخص شود.
شايد گفته شود كه هيو جكمن، مردي كه به آرامي به يكي از هنرپيشه هاي مطرح و پيشرو هاليوود بدل مي شود، مي تواند به تنهايي اين فيلم و مسؤوليت موفقيت آن را روي دوشهاي خود حمل كند، اما چنين نيست و «كيت و لئوپولد» با طول مدت ۱۱۷دقيقه و متعلق به كمپاني ميرامكس، برخلاف بسياري از آثار اين استوديو هرز مي رود و به جايي نمي رسد.

درباره ي «مجستيك» ؛ كار تازه فرانك دارابونت و جيم كري
دوران سياه « مك كارتيسم » در هاله اي از رؤيا
* آدمهاي «فرانك كاپرا» پرشور و حقيقي بودند، ولي كاراكترهاي «دارابونت» قابل لمس نيستند.
052995.jpg
به نظر مي رسد فرانك دارابونت كارگردان آمريكايي پس از ساختن دوفيلم مطرح اما كسالت بار درباره ي وقايع زندان با نامهاي «ندامتگاه شاشنك» (محصول۱۹۹۵) و «گرين مايل» (۱۹۹۹) سرانجام با فيلم تازه اش به نام «مجستيك» (باشكوه) كه از ۶هفته پيش عرضه شده است، از چارچوبهاي زندان وحبس و اين جور چيزها خارج شده باشد. اما اين فيلم نيز به رغم اينكه موضوع و وقايع آن ظاهراً در خارج از زندان مي گذرد، اما باز هم روح وحال افرادي را دارد كه در يك حبس اجتماعي گرفتار آمده اند و احساس و امتياز آدمهاي آزاد را ندارند.
او كجا و «كاپرا» كجا؟
شايد هم دارابونت مي خواهد فيلمي در مايه هاي «فرانك كاپرا»ي بزرگ و خالق شاهكارهايي مثل «اين زندگي فوق العاده» (محصول۱۹۴۵)، «آقاي اسميت به واشينگتن مي رود» (۱۹۳۹) و «آقاي ريدز به شهر مي رود» (۱۹۳۷) بسازد اما حاصل كار او فقط قطعاتي از هم پاشيده وفاقد استمرار است كه اصالت و درخشش و شور اجتماعي كارهاي آن استاد را ندارد. شايد هم در حال حاضر فضا و شرايط احتماعي براي ساخت آثاري مثل كارهاي كاپرا كفايت نمي كند و مردم هم بدرستي اصالتي بسيار عميق تر را در فيلمهاي كلاسيك دودهه۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ مي بينند. البته حقيقت مسلم تر آن است كه دارابونت اصلاً كاپرا نيست و يك صدم او نيز كه يكي از ۵فيلمساز اول تاريخ شناخته شده است، شعور ومهارت ندارد.
ماجراي يك فيلمنامه نويس
«مجستيك» درباره ماجراي موسوم به مك كارتيسم است. زماني كه برخي هنرمندان هاليوود متهم به گرايش به كمونيسم و كنار گذاشته شدند و امكان ادامه ي كار از آنها گرفته شد. در ميان اين آدمها، دارابونت روي يك فيلمنامه نويس در چنين زمان و مكاني تمركز مي كند. مشكل بزرگتر او اين است كه طي حادثه اي دچار فراموشي هم مي شود و سپس در خانواده اي آرام و ساكن و بي خبر كه او را به عنوان يك فرزند گمشده درون خود مي پذيرد، يك زندگي تازه اما فاقد تحرك و شور را شروع مي كند.
اگر «دارابونت» باهوش بود...
در چنين فضايي و با اين دستمايه، جيم كري ايفاگر نقش اين سناريست فرصت مي يابد يك بار ديگر در قالبي جدي ودر يك نقش سنگين فرو برود و با دور شدن از نقش هاي كميك و معمولش، بخت آزمايي تازه اي داشته باشد. اما مشكل «مجستيك» مثل «گرين مايل» و «ندامتگاه شاشنك» اين است كه آن را كش داده اند. اگر دارابونت اين قدر ظرافت و هوش داشت كه بفهمد ۳ساعت براي «گرين مايل» زياد است (حتي دوساعت هم زياد بود!) مي توانست از مدت ۲‎/۵ساعته ي «مجستيك» نيز حداقل ۳۰دقيقه بكاهد.
052998.jpg
و چون دارابونت اين كار را نكرده، «مجستيك» ماجراي طولاني و قدري كسالت باري شده است كه مي بينيم. در اين مجموعه، داستان علايق پس رفته و احساس رستگاري و كوشش براي رسيدن به آينده اي بهتر (مگر آينده براي آن افراد بهتر بوده است؟) رنگ و نماي لازم را ندارد. در عين حال برخي نماها و سكانس هاي فيلم خوب است وتأثير مناسب را مي گذارد و كافي بود دارابونت دست از خست برمي داشت و صحنه هاي اضافي را كنار مي گذاشت.
خلبان يا...؟
جيم كري در اين فيلم، پيتر اپلتون است. فيلمنامه نويسي كه فقط به دليل رفتن به ميهماني اي كه در آن تعدادي از دانشجويان چپ گرا حضور داشته اند، كمونيست توصيف مي شود. هر چه او مي گويد كه ايده اي سياسي ندارد، كسي گوش نمي كند. كار و حرفه اش را مي گيرند و او چنان نااميد مي شود و قاطي مي كند كه پشت اتومبيل مي نشيند و تصادف مي كند و وقتي در بيمارستاني در شهري موسوم به اسمالويل آمريكا به هوش مي آيد، هيچ حافظه و خاطره اي از آنچه در گذشته بر او رفته است، ندارد.
اهالي شهر تصور مي كنند (و يا دوست دارند به خود تلقين كنند) كه او يك خلبان زمان جنگ جهاني دوم است كه گمان مي كرده اند مرده است و حالا خداوند وي را به آنها بازپس داده است. اينجا و اين چنين است كه زندگي دوم پيتر شروع مي شود. او يك پدر را كه بابت داشتن او احساس غرور مي كند (با بازي مارتين لاندو) كنار خودمي يابد، با يك زن مناسب آشنا مي شود (با بازي لوري هولدن)، پدر اين زن را (با ايفاي نقش از سوي ديويد اوگدن استي يرز) نيز موجب دلگرمي خودمي بيند و ساير اطرافيان وي نيز نسبت به او حسن نيت دارند.
براي ساده دلان شهر
او و پدر تازه اش دست به دست هم مي دهند تا سالن سينماي قديمي متعلق به خانواده (با نام مجستيك) را بازسازي و احيا نمايند و به صنعت كشاورزي منطقه رونق و بهبودي ببخشند. اين به معناي تولد دوباره ي پيتر اپلتون و رستگاري او و اعضاي خانواده و شايد تمامي ساده دلان شهر است.
اينها همه فضاي «فرانك كاپرا»يي است. اما او كجا و دارابونت و ساير دنباله روهاي وي كجا؟ در فيلمهاي كاپرا، شخصيت هايي گرم و انساني در هم لول مي خورند و شور و جوشش زندگي در ميان شان موج مي زد و اگر هم با مصيبت كلنجار مي رفتند، سرانجام به وادي زندگي و بهشت بازمي گشتند.
حقيقتي اندوهبار
پيتر اپلتون در فيلم «مجستيك»، دچار معضلي روحي است و هرگز آرامش و رستگاري حقيقي را نمي يابد وكسي نمي فهمد كه اين آرامش كجا است و بدتر از همه اينكه چطور مي توان ماجراي بسيار تلخ و حقيقي مك كارتيسم و سركوب هنرمندان متهم به چپ گرايي را در هاليوود كه حقيقتاً در دهه۱۹۵۰ روي داد و از نكات فلاكت بار در تاريخ سراسر جنايت و اجحاف آمريكا است، با مسائلي نيمه كميك و هجو و رؤيايي از آن دست كه دارابونت در «مجستيك» مي گويد، يكي و قاطي كرد؟ آن ماجرا نگاهي عميق و جدي و حقيقت نگر مي خواهد و ظلم و رنج آن ايام، نه رؤياي كاپرايي و بلكه حقيقتي مسلم و اندوهبار است.
متأسفانه دارابونت زماني غيرجدي شده است كه مي بايست از هر زماني بيشتر جدي مي شد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |