شماره ۲۰۸۱ - سال هشتم - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 15, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
آيينه
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
چشم انداز
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
گزارش ويژه
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
درحوالي چهارشنبه سوري
چهارشنبه سوري

درحوالي چهارشنبه سوري
وندال ها مي آيند
053688.jpg
وندال ها مي آيند! اين مي تواند جنجال برانگيزترين و پرجاذبه ترين تيتر براي جذب چشمان هر خواننده اي باشد. اما وندال ها لابد حالا آزادانه و بي پروا در شهر كه نه در تمام كوچه پس كوچه هاي ثانيه هاي به تحليل افتاده اسفند به يك بهانه اتفاقاً ملي و سنتي، بين هر جمعيتي مي گردند و هرآنچه كه نبايد بكنند مي كنند كه ساده ترين آن انفجارهايي است كه لابد شما را به ياد چهارشنبه سوري مي اندازد.
اما زن بارداري كه در شيرين ترين رؤياهاي بچه دارشدن خود غرق است و ناگهان يك «سيگارت» و يا هر موادمنفجره لعنتي ديگري كه قدرت ويران كردن شيشه هاي اتومبيل هاي اطراف را دارد، كنارپايش منفجرمي شود، چطور؟
جمعه، هفدهم اسفندماه هزاروسيصدوهشتاد. تهران. حوالي نمايشگاه بين المللي ـ توبگو بين الوطني ـ تهران. سيزدهمين فروش بهاره به گمانم چنين عنواني دارد. به انبوه جمعيت خوش آمديد. نه اشتباه نكنيد. اينجا مسابقه فوتبال دركارنيست. اين سروصدا هم اصلاً به يك حادثه «اكشن» داغ مطبوعاتي ارتباطي ندارد. اين صدا، صداي انبوه دستفروشان و دوره گردان و وامانده هاي آخرسالي است كه جمعيت، مورچه سان درهاي و هوي دروغهاي به ناچار، اما آبدار و سوداگرشان گم شده است.
به ازدحام خوش آمديد. ازدحام بي شمار مردمان گردآمده در اينجا كه ازدرو ديوار سالن ها و غرفه ها و محوطه نمايشگاه بالامي روند.باما به ميان اين مردم كه در اين گزارش نامشان را «جماعت عصرجمعه» گذاشته ايم، بياييد.
اول شما را به ميهماني صداها مي بريم. صداي درهم دستفروشان:
ـ آلماني، ژاپني، فرانسوي... فقط دويست تومان!
ـ هزارتومان... هزارتومان... بخاطر مبارزه با گران فروشي (لطفاً با لهجه بخوانيد. كدام لهجه مهم نيست!)
ـ سيگارت... سيگارت بدم آقا... سيگارت هفتصدتومان...
ـ شب عيداست و ما لختيم، اما شماها شاديد... (دايره زني مي خواند)
ـ شيش تاش هزارتومان... فقط هزارتومان... شيش تا جوراب هزارتومان...
ـ كمربند بدم... كمربند بدم... فقط هفتصدتومان... حراج آخرسال...
ـ فشفشه ـ فشفشه ـ شيش تاش پونصدتومان... فش فشه
ـ خانه دار، بچه دار، شب عيده... بلوزيادت نره... آقاجان... خانم جان
ـ اسفند... اسفندبدم... اسفند...
ـ كفش... آقا كفش دارم... خانوم كفش دارم...
ـ ... پانصدتومان... پانصدتومان (به دليل شؤونات اخلاقي از بردن نام كالا معذوريم) پانصدتومان... پانصد...
ـ ارباب خودم سامبلي بليكم... ارباب خودم بزبزقندي (مردي مي خواند كه لباس سرخ رنگ زنانه اي به تن كرده است و شكم مصنوعي براي خود ساخته است و با دايره مي خواند)
ـ هنوز تو اين زمونه... دل من و تو خونه... هرگز باورنداشتم... (گروه كوچك اركستري متشكل از سنتور وضرب و خواننده و گردآمدن مردم و پول ريختن براي اين هنرمندان وامانده)
ـ بيا اين ور بازار... هرچي بخواي دويست تومان... بيا اين ور بازار
ـ تيشرت بدم هزار و پانصد... آقاجان هزاروپانصد... سرت بي كلاه نمونه، آبجي هزاروپانصد...
ـ خانوم توروخدا ازمن چسب زخم بخرين... آقا توروخدا ازمن چسب زخم بخرين...
بامب…
و ناگهان صدايي فراتر از صداي تلق تلوق نارنجكهايي كه لااقل پيش از تركيدن سوتي مي زنند و ديگر به آن عادت كرده بوديم، يا صداي «سيگارت»هايي كه جوانان تازه به بلوغ رسيده دائماً كنارپاي دختركان دم بخت مي تركانند و گه گاه صداي جيغ آنها را درمي آورد. اما اين صدا، صداي جديدي است كه امسال هرچند لحظه يكبار دل هرانساني را مي لرزاند چه برسد به قلب گنجشكان شاداب از بهار درراه.
بامب…
و ناگهان خاموشي... و صداي جيغ يك زن باردار. چشمان گيج و منگ به دنبال صاحب جيغ مي گردند. آهان! آنجاست. صدا از يك خودرو پيكان قرمزرنگ تروتميز شنيده شد. هجوم آدمها و من به سمت خودرو. شيشه هاي طرف راست خودرو خردشده اند. زن صدمه نديده، جز هراس و وحشت زدگي. خورده شيشه ها را مادر از دستش جدامي كند.
نه الحمدالله يك بريدگي ساده است. راننده چطور؟ راننده سروصورتش زخمي است. زخم كاري. انگار شيشه در سمت راننده نازك تربوده است كه به صورت راننده بيچاره پاشيده است و خون از سروصورتش سرازيراست. مثل هميشه جمعيت تابع احساسات است و دست پاچه. ناگهان از سمت مخالف ما، جوانكي رنگ پريده و بيچاره را كت بسته، دونفر به اصطلاح مأمور انتظامات با خود مي برند و از روبروي ما مي گذرند، هركسي دشنامي نثارش مي كندو فحشي حواله اش. فايده اي ندارد. بايد هرچه زودتر راننده را به بيمارستان منتقل كرد. سراغ جوانه زن باردار مي روم:
ـ چيزيتون كه نشده؟
ـ نه فقط پالتوم پاره شده؟! (هراسان و با نگاهي هنوز مبهوت، انگار كه چيزي به خاطرش رسيده باشد، روبه مادرش مي پرسد) بچه... بچه چيزيش نشده باشه؟
ـ خانوم بهتره شما هم بيمارستان بريد! (مردي به مادرش مي گويد)
ـ خدا لعنتشون كنه، آخه چه حظي از اين مردم آزاريشون مي برن؟!
***
ـ بمب...
هرآن دراين روزها مي توانيد اين وحشتناك صداي دلهره آور را درهركوچه، خياباني بشنويد. اين سور چهارشنبه سوري است كه همگان ميهمان آنيم و وندال ها ميزبانان ناداني كه حتي خود متوجه عمق خسارت و زياني كه به روح و روان اين روزها بسيار گرفتارمان مي زنند، نيستند. آنها غريبه هاي از مريخ آمده نيستند. آنها فرزندان و جوانان من و شمايند كه هرچه صداي موادمنفجره آنها مهيب تر و دلهره آورترباشد، افتخار و غرورشان پيش همسن و سالانشان بيشتراست. چه كسي اين آخرين موادمحترقه را دراختيار آنان قرارمي دهد؟ چگونه آنها به همين راحتي به اين گونه مواد دست پيدامي كنند؟
چرا آنها آسايش پيش از نوروزمان را ويران مي كنند؟ آيا اين هم نوعي نشان دادن اعتراض است؟ دراين آشفته بازار سياسي، اقتصادي، گرفتن پاسخ اين سؤالات احتمالاً محال است!
معصومه ورواني

چهارشنبه سوري
باورهاي بخت گشايي
سفال شكني با نيت از بين رفتن بديها و ناراحتي ها، فال گوش ايستادن به منظور گرفتن جواب نيت خود، پريدن از روي بوته آتش، پختن آش بنشن و چهار رنگ پلو و خوردن آجيل مخصوص چهارشنبه سوري به نيت حل شدن مشكلات، از جمله مراسم چهارشنبه سوري است. اما خانواده هايي كه دختر دم بخت دارند، علاوه بر اين مراسم، در اين روز بنا بر آداب و رسوم شهر خود، مراسمي را براي بخت گشايي دختران خود انجام مي دهند:
053691.jpg
•  در برخي از شهرهاي ايران رسم است كه بعد از ظهر روز چهارشنبه سوري، دختران دم بخت لباسهاي تازه و مخصوصي را كه براي اين روز تهيه كرده اند، مي پوشند و پس از آراستن خود، با يك عدد تخم مرغ و كوزه اي كوچك سرچشمه آب مي روند و پس از تفريح و شادماني در كنار نهر، تخم مرغ خود را سرشكن مي كنند و بعد از خالي كردن سفيده، زرده آن را مي خورند و با پوسته تخم مرغ كه به صورت كاسه در آمده است از چسمه آب بر مي دارند و بعد از نيت كردن از آن آب مي نوشند و كمي هم بر سر و صورت و لباس خود مي پاشند. بعد كوزه كوچكي را كه همراه خود آورده اند، پر از اب مي كنند و با خود به خانه مي برند و آن را سر سفره شام در كنار غذاي مخصوص كه براي اين شب تهيه شده، مي گذارند. همه افراد خانواده از آن آب مي نوشند و براي دختر آرزوي خوشبختي مي كنند.
•  در بعضي از خانواده ها، دختر دم بخت خانواده بازنجير، قفلي را به گردن مي آويزد و هنگام غروب چهارشنبه سوري با آيينه اي كوچك و كليد قفلي كه به گردن دارد بر سر چهار راه مي رود و كليد را زير پاي راست خود و آيينه را زير پاي چپ خود مي گذارد و منتظر مي ماند تا با اولين مرد جواني كه برخورد كرد از او مي خواهد كه قفل را از گردن او باز كند و سپس آيينه را از زير پاي چپ او بر مي دارد و مقابل صورت دختر مي گيرد. اعتقاد دارند كه اگر آيينه طوري جلوي صورت دختر قرار گيرد كه او بتواند خود را در آن ببيند در همان سال به خانه بخت خواهد رفت، در غير اين صورت بايد يك سال ديگر در انتظار بنشيند.
• در بعضي از خانواده ها، مادر خانواده به نيت دختر دم بخت خود، آش بنشن مخصوص چهارشنبه سوري مي پزد و دختر هم دو مجسمه خميري به شكل عروس و داماد درست مي كند و در حين پختن بنشن هاي آش اين آدمكهاي خميري را در آش مي اندازد تا همراه آش پخته شوند. سپس دختر. آدمكهاي خميري پخته شده را به سرچشمه مي برد و با گفتن نيت خود آنها را به آب مي اندازد و معتقد هستند به اين ترتيب بخت دخترشان باز مي شود.
• در برخي از مناطق ايران، رسم بخت گشايي دختران را اين چنين به جا مي آورند كه در روز چهارشنبه سوري، دختر دم بخت براي خود آيينه و شانه اي مي خرد و در شب چهارشنبه سوري اين آيينه و شأنه و كمي نبات و هفت عدد گردو را درون كوزه اي مي گذارد و آن را پيش كوزه گري مي برد تا كوزه را بر روي چرخ كوزه گري خود بگذارد و هفت بار بچرخاند و در هر دور، دختر يك عدد گردو از درون كوزه بر مي دارد و مي شكند و در دور هفتم او در حال برداشتن گردو از درون كوزه، شعري مخصوص را زمزمه مي كند و گردو و بعد كوزه را مي شكند با اعتقاد به اينكه اگر بخت او بسته شده باشد، طلسم آن بشكند.
سپس مقداري پول و نباتهاي درون كوزه را به كوزه گر مي دهد و آيينه و شانه را با خود به خانه مي برد.
در بعضي از شهرستانها خانواده ها براي بازشدن بخت دخترشان، بعد از به جا آوردن مراسم مختلف چهارشنبه سوري، مادر جارويي بر مي دارد و بازدن چند ضربه آهسته، دخترش را از درخانه بيرون مي كند و در را روي او مي بندد و دختر بعد از چند دقيقه منتظر ماندن كوزه آب و هديه اي كه به همين منظور در پشت درگذاشته شده را بر مي دارد و وارد خانه مي شود به اميد اينكه به زودي در سال جديد به دنبال بخت خود خواهد رفت.
ليدا فخري



|   شناسنامه   |   آرشيو   |