|
نوروز و موسيقي در شاهنامه
خوش آهنگ و خوش چهره و خوشبو
|
|
|
نوروز خود موسيقي جهان هستي است كه از آغاز با نام و جان ايران زمين آميخته است و به اندازه ي مليت ما كهن است. از اين رو تاكنون از گذرگاه هاي سخت تاريخي پيروزمندانه گذشته و آهنگ گوش نوازش را ازدوره اي به دوره ي ديگر رسانيده و چهره ي شادي افزايش را برمردمان گشوده است.
در شاهنامه كه سند هويت ملي ما است، در هزار سالي كه ضحاك تازي بر ايران زمين فرمانروايي كرد، نوروز فره مند شادي افزاي از اين سرزمين پهناور رخ برتافت. زيرا در دربار چنان فرمانروايي نه نوروز و نه ديگر آيين هاي آريايي را پايگاهي بود، و نه موسيقي را ارج و بهايي. هنر خوار شد و دروغ و نيرنگ گرامي گشت. بدين سان چرخ به كام دل اهريمن خويان اهرمن چهره ي ايراني ستيز به گردش درآمد.
از اين داستان شاهنامه درمي يابيم كه اگر هزار سال هم به سختي بگذرد، سرانجام پيروزي از آن نوروز خوش آهنگ خوش چهره است. زيرا هنجار هستي برپايه ي راستي مي گردد و بس. ضحاك را نه نوروزي بود و نه رامشگري. اما آن عارف بزرگ شاهنامه را بنگريم كه هيچ يك از عارفان مكتبهاي اخلاقي و عرفاني جهان را چون او نديده و نخواهيم ديد. اوكه بايد به جهان هستي بيايد و سرانجام زنده، به يزدان بپيوندد. آيا مانند «كيخسرو» در مكاتب اخلاقي و عرفاني جهان مي توان يافت؟
كيخسرو، فرزند سياوش؛ پادشاه هميشه جاويد سرزمين بزرگ آريا كه خود در نوروز چشم بر جهان گشود. و در نوروز و يا هنگامه ي بهار، بدون كشتي از رود جيحون گذشت. كيخسرو كه در نوروز بيژن را در جام جهان نماي، درون چاه اكران ديو بديد. او كه در نوروز در آتشكده ي آذرگشنسب براي دستگيري افراسياب ايران ستيز نيايش كرد و نيايشش پذيرفته شد. او خواستار بهترين شادماني براي مردم ايران زمين بود. او را به بزم نشسته ببينيم كه پريچهرگان رامشگر در پيش تختش به پاي ايستاده اند و شهريار فرزانه كه خود نمادي از نوروز است، جامي از مي به دست گرفته، و دل و گوش و هوش به آواي چنگ رامشگران پريچهره دارد:
به ديبا، بياراسته گاه شاه
نهاده به سر بر، ز گوهر كلاه
يكي جام ياقوت، پرمي به چنگ
دل وگوش داده به آواي چنگ
پريچهرگان، پيش خسرو به پاي
سر زلفشان برسمن، مشكساي
نوروز، آيين راستي است. اشوزرتشت پيامبر ايراني ما در خورداد روز از فروردين ماه كه همانا ششم فروردين است، چشم بر جهان گشود و چنان خنديد كه حاضرين صداي خنده ي جانفزايش را شنيدند. با اين زايش، نوروز در نوروز باليد، ابوريحان بيروني آن روز فرخنده را نوروز بزرگ ناميده است.
نوروز با موسيقي، و موسيقي بانوروز آميخته است. از سي لحن پرده ي موسيقي «باربد» يك لحن آن نوروز نام دارد. نظامي مي فرمايد:
چو در پرده كشيدي ساز نوروز
به نوروزي نشستي دولت آن روز
چند سال پيش مردم همريشه و همزبان ما، يعني مردم فرهيخته ي تاجيكستان هزاره ي «باربد» را گرامي داشته، جشن گرفتند، و ما بي خبر از باربد و باربدها!
اكنون نوروز است. «باربد» را به ياد آوريم. رامشگري كه سوگندش به يزدان، به جشن نوروز، به جشن مهرگان و به جان شهريار است.
به يزدان و، جان تو اي شهريار
به نوروز ومهر و به خرم بهار
اگر زين سپس دست من نيز رود
بسازد، به من بر مبادا درود
شهرياري را كه «باربد» به جانش سوگند مي خورد، تنها دوازده هزار نوازنده و موسيقيدان و رامشگر زن در دربارش پايگاه داشتند كه شوربختانه برخي از پژوهشگران شاهنامه به اشتباه گفته اند كه خسروپرويز دوازده هزار زن داشته است!
پير ميهن مان،ما را به باغ نوروزي كاخ سخن مي برد تا نواي خسرواني «باربد» را در بزم خسروپرويز بشنويم، و نوروز را در كنار خسرو با سرود پهلواني «باربد» آغاز كنيم، باشد كه سالي آرامش بخش در پيش داشته باشيم.
ـ بدان باغ رفتي به نوروز، شاه:
«باربد»، به رامشگري به درگاه خسروپرويز آمد و «سركش»، رامشگر خسرو از سالار بار خواست كه او را به درگاه راه ندهد، و سالاربار چنين كرد.
«باربد» چون اين را دريافت، به باغ شاه برفت. زيرا مي دانست كه به نوروز، شاه به آن باغ مي رود و دو هفته بدان جشنگاه به رامش مي نشيند. پس، «باربد» به نزد «مردوي»، باغبان باغ رفت و از او خواست هنگامي كه شاه جهان بدان جشنگاه مي آيد، او را به باغ راه دهد تا نهاني شاه را به بزم نشسته ببيند.
بدان باغ رفتي به نوروز، شاه
دو هفته ببودي بدان جشنگاه
سبك «باربد» نزد «مردوي» شد
همان روز بامرد، همخوي شد
چنين گفت با باغبان، «باربد»
كه: «گويي توجاني و، من كالبد
كنون آرزو خواهم از تو يكي
كه آن هست نزديك تو اندكي
چو آيد بدين باغ، شاه جهان
مرا راه ده تا ببينم نهان
كه تا چون شود شاه را جشنگاه
ببينم نهفته يكي روي شاه»
باغبان مي پذيرد. چون خسرو آهنگ رفتن به باغ را دارد باغبان، «باربد» را آگاه مي سازد. «باربد» نيز جامه ي سبز بر تن كرده، بربط و رود سبزرنگ دربر گرفته؛ به جشنگاه خسرو مي رود. در كنار جايگاه، سروي است سرسبز و پرشاخ و برگ. «باربد» بر بالاي درخت سرو، نزديك جايگاه خسرو جاي مي گيرد و در شاخ و برگ سبز آن درخت پنهان مي شود. چندي مي گذرد كه شهريار از ايوان شاهي بدان جشنگاه مي آيد و در جايگاه بر تخت مي نشيند.
چو خسرو همي ساخت كايد به باغ
دل باغبان شد چو روشن چراغ
بر «باربد» شد بگفت آنكه شاه
همي رفت خواهد بدان جشنگاه
همه جامه ها «باربد» سبز كرد
همان بربط و رود ننگ و نبرد
بشد تا به جايي كه خسرو شدي
بهاران، نشستنگه نو شدي
يكي سرو بد سبز و، برگش گشن
بر و شاخ چون رزمگاه پشن
بدان سرو شد بربط اندر كنار
زماني همي بود تاشهريار
از ايوان بيامد بدان جشنگاه
بياراست پاليزبان، جاي شاه
پري چهره ي ميگسار جام مي بركف شهريار نهاد و جهاندار از كودك، جام بلور پر از مي سرخ را برگرفت. خورشيد اندك اندك زردگون گشته، به باختر گراييد؛ و شب، دامن لاجوردي خويش بر گيتي بگسترد. «باربد» از آن درخت سرو، رود برداشت و سرودي خسرواني نواخت و آوازي خوش بركشيد كه اكنون به آن «دادآفريد» گويند. شاه و بزرگان از شنيدن آن رود و آن آواي دلكش خيره ماندند. هركس به انديشه اي فرو رفت. از آن زخمه ي رود، هوش از «سركش» برفت و خاموش برجاي بماند، زيرا مي دانست جز «باربد»، رامشگري ديگر را توان نواختن چنين زخمه اي و خواندن چنان سرود خسرواني نيست.
شاه به نامداران فرمود سراسر جشنگاه را بجويند. فراوان بجستند. اما او رانيافتند. «سركش» رامشگر گفت: شاها، سر و افسرت جاويد باد، از بخت شهريار اين شگفت نيست كه گل و سرو، رامشگرش گردند.
بيامد پري چهره ي ميگسار
يكي جام مي بركف شهريار
جهاندار بستد زكودك، نبيد
بلور، از مي سرخ شد ناپديد
بدان گه خورشيد برگشت زرد
همي بودتا گشت شب، لاجورد
زننده بر آن سرو، برداشت رود
همان ساخته خسرواني سرود
يكي نغزدستان بزد بر درخت
كز آن خيره شد مرد بيداربخت
سرودي به آواز خوش بركشيد
كه اكنون توخوانيش «دادآفريد»
بماندند يكسر همي درشگفت
همي هر كسي رأي ديگر گرفت
از آن زخمه، «سركش» چو بيهوش گشت
بدانست كان كيست، خاموش گشت
كه جز «باربد»، كس چنان زخم رود
نداند، به آن پهلواني سرود
ميگسار، جامي ديگر بياورد و چون شهريار جام برگرفت، رودزن رودي ديگر بياراست و سرودي ديگر بخواند كه «پيكارگرد» نام دارد و اين نام را از آواي باربد بر آن نهادند.
بدان نامداران بفرمود شاه
كه جوييد سرتاسر اين جشنگاه
فراوان بجستند و بازآمدند
به نزديك خسرو، فراز آمدند
جهانديده «سركش» سخن برگرفت
كه از بخت شاه اين نباشد شگفت
كه گردد گل و سرو رامشگرش
كه جاويد بادا سرو افسرش
بياورد جامي دگر ميگسار
چو از خوبرخ بستد آن شهريار:
زننده دگرگون بياراست رود
برآورد ناگاه ديگر سرود
كه «پيكارگردش» همي خواندند
چنين نام از آواز او راندند
چون خسرو آواي رامشگر را بشنيد، به آواز رامشگر، جامي ديگر دركشيد و اين بار فرمود: همه ي باغ را بگرديد، او را يافته به نزد من بياوريد.
همه از جاي برخاستند. زير درختان، چراغ بردند و همه ي باغ را بجستند، جز سرو و بيد و گل چيزي نديدند.
بجستند بسيار هر سوي باغ
ببردند زير درختان چراغ
نديدند چيزي جز از بيد و سرو
خرامان به زير گل اندر تذرو
شاهنشاه، جامي ديگر بخواست كه دگربار، بانگ سرود برخاست. آواي رود دگرگونه تر بود كه «سبز در سبز» نام دارد. «باربد» به آواز گفت: رامشگران بدين گونه افسون مي كنند و هنر خويش نمايان مي سازند.
شهنشاه، پس جام ديگر بخواست
برآواز او سر برآورد راست
برآمد دگرباره بانگ سرود
دگرگونه تر ساخت آواي رود
همي «سبز درسبز» خواني كنون
بدينگونه سازند مردان فسون
خسرو پرويز چون اين بشنيد خود بر پاي خاست و جامي ديگر پر از مي بخواست و چنين گفت: اين نوازنده اگر فرشته بود روانش به مشك و عنبر آميخته بود و اگر ديو بود زخم رود نمي شناخت و سرود نمي گفت. پس چپ و راست باغ و همه ي جشنگاه بجوييد و او را بيابيد تا گوهر فراوان نثارش كنم و مهتر رامشگرانش نمايم.
چنين گفت: كاين گر فرشته بدي
زمشك و زعنبر سرشته بدي
وگر ديو بودي نگفتي سرود
همان نيز نشناختي زخم رود
بجوييد در باغ تا اين كجاست
همه باغ وگلشن چپ و دست راست
دهان و برش پرزگوهر كنم
براين رودسازانش مهتر كنم
«باربد» كه آواي خوب و گفتار اميدبخش خسرو را بشنيد از شاخ سرو فرود آمد و رودزنان و سرودگويان به نزد خسرو رفت و روي، برخاك بماليد. خسرو گفت: چه مردي هستي؟ «باربد» گفت: شاها، بنده اي هستم كه به گفتار زندگي بخش تو در جهان زنده ام. باربد چون باد نوروزي، گلستان روان پرويز را نواخت كه پرويز براستي خود گلستان بود.
چو بشنيد رامشگر آواز اوي
همان خوب گفتار دمساز اوي
فرود آمد از شاخ سرو سهي
همي رفت با رامش و فرهي
بيامد بماليد بر خاك روي
بدو گفت خسرو: چه مردي بگوي؟
بدو گفت: شاها، يكي بنده ام
به آواز تو در جهان زنده ام
به ديدار او شاد شد شهريار
بسان گلستان، به گاه بهار
روان بزرگان ايران زمين اين چنين با راستي، با نوروز و با شادماني آميخته بود. از اين روست كه خسرو پرويز مي فرمايد: «ديو سرود نمي گويد و زخم رود نمي شناسد.» مانيز اميد آن داريم كه موسيقي را بازيابيم، زخم رود را بشناسيم و سرودگويان به پيشباز نوروز رويم.
نوروز بر سرزمين هاي آريايي و پارسي گويان خجسته باد.
مهين بانو تركمان اسدي
|