شماره ۲۰۸۱ - سال هشتم - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 15, 2002
Special black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
آيينه
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
چشم انداز
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
گزارش ويژه
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

ماه و ماهي و وقت متبرك
053676.jpg
غروب بود. از آن غروبهاي غارتگر. تشنه بود. راه كه مي رفت، ماه هم حركت مي كرد. مي ايستاد، ماه مي ايستاد. كلافه اش كرده بود ماه. شب شد. نشست. از دورها صداي اغواگر چنگ مي آمد. تشنه بود. كنار دستش آب نبود، سنگ بود و پر از بلورهاي شكسته. دلتنگ بود از دست سنگ از بس بلور به سنگ كوفته بود. به آسمان نگاه كرد كه مزرعه ستاره بود و ماه كه روشن بود و خيره او را روي زمين مي نگريست. آنقدر زل زد به ماه كه مجنون تر شد. دو ماهي قرمز در ماه ديد. مثل دو قطره خون درشت و شناور در تنگ شيري رنگ. يك پنجه بريده ديد. مجنون شد. سنگ برداشت. پرتاب كرد به سمت ماه. چراغ شب خاموش شد. دو قطره خون درشت شناور از تنگ شيري رنگ شكسته افتادند. تاريكي چنگ انداخت. ناله چنگ خاموش شد. باد سرد وزيد. رفت در آغوش سرما. زمستان شد. سفيدهاي سرد از آسمان باريدند. نوازشهاي دست دوست سرد را بر سر احساس كرد. لرزيد. جهان شد اقيانوس منجمدشمالي، سرد و سياه و تاريك.
زار زد و خواند؛ اي امان از مجنون به ليلي نرسيده، كودكي در حسرت گنجشك پريده، جوان پيري حيران ابروي خميده، صيادي در پي صيد رميده، دختر باكره دشنام شنيده، «گرگ دهن آلوده يوسف ندريده...» بيا و خود بگو كي روي تو ديده؟
دو ماهي قرمز، دو قطره خون چشم ماه چكيدند روي زمين. استخوان زمين گرم شد. زمين شيدا شد. روز زايمان زمين بود. پيچكي از خاك رست. دور او پيچيد. پر شد از نيلوفران كبود. نيلوفران خونش را مكيدند. حتي پوست و استخوانش را. بچه گنجشك مضطربي شد آماده پرواز. هراسناك از ارتفاع بلند و انتخاب هولناك پيش رو. تصميم گرفت. پريد، سقوط كرد روي خاك. پناه برد به چاله اي. پيرامون پر بود از گربه هاي بي حيا و پيوسته گرسنه. پر بود از نگاه كودكان جهل تا او را در مشت بگيرند. تشنه بود هنوز. پنجه توي ماه را ديد با پياله اي آب گلرنگ. نوشيد. هوايي شد. پريد و پريد و پريد. اول تا لب چاله. بعد تا ارتفاع ديوار، تا ارتفاع بام، تا نوك درخت، تا قله كوه، تا فضاي بي حجم، تا آسمان آبي، تا... عقاب شد و فهميد «بلندترين قله ها از عميق ترين گودالهاسر برافراشته اند.»
اوج گرفت. از آن بالا بهار را ديد كه نشسته لب فرات و گريه مي كند. اشك نبود. ماهي قرمز بود كه از چشمانش مي چكيد روي خاك و از جاي آن لاله اي، شقايقي، گل سرخي، سروي، صنوبري... مي روييد. شد سرزمين نينوا. همان سرزميني كه از چشم هاي شيداي آدمهايش ماهي قرمز مي چكد.
اسدالله مشايخي

بهار و بوي نينوا
هميشه تند و تيز مي آمد، شاد و سرخوش، بازيگوش اما مهربان، پرشتاب ، اما ايستا درهركوي و برزني. از كاخ تا كوخ. همه جا را سرك مي كشيد. حتي اگر شده بود به يك دانه آب نبات قيچي ، يا شيريني كوچك نان برنجي ، كاك ، نان نخودي ، خرما ، تكه اي نبات، تو را به مهماني ساده و بي تجمل طبيعت مي برد. يعني كه بهار آمده ، عيد آمده، سال نو آمده و اميد و زندگي آمده. پساپشت بستر زمستان و سردي و سنگ شدگي طبيعت، بهار با سبزه و باران و پرستوها مي آمد. قارقار سرد كلاغها درهياهوي چلچله ها گم مي شد و اميد ، جوانه مي زد كه بهار گُرد و گر بزوچالاك، پهلواني كرد و پشت زمستان بي پير را به خاك رساند.
انبانه كودكي ها، پراز خاطره هايي ا ست كه حالا با واژه «روزگار قديم» از تصاوير روزمره زندگي ، جدا مي شوند.
يكي از همين خاطره ها وتصويرها، چنان زنده است و دم دست ، كه انگار همين ديروز بوده، گو اين كه مربوط به سي وچند سال پيش باشد ودر پستوخانه خاطرات كودكي دست نخورده:
فقر كه باشد و چاره اي كه نباشد، زمستان باشد وهشت كودك ويك زن و مادرعليل كه باشند ، كار كه نباشد وبيكاري كه باشد، لابد چاره اي نمي ماند جز آن كه ـ رويم سياه ـ با دوسه نفر چون خودش روي به دوده سياه كنند وكلاه و شلوار و پيراهن قرمز از بنگاه شادماني انتهاي خيابان ري ، كرايه كنند با دايره اي و دنبكي ودفي راه بيفتند درخيابانهاي شمال شهر وبخوانند: «ارباب خودم سامبولي بليكم، ارباب خودم بزبزقندي، ارباب خودم چرا نمي خندي…» وبلندتر بخوانند:«عمو نوروز اومده، سالي يك روز اومده». ونگاهشان خيره بماند به كرم ودست وجيب با كرامت يا بي بركتي كه نيازي بدهد يا ندهد و كاكاسياه سرخ پوش، آن قدر چرخ بزند ودست بزند كه نه از چرخيدن دورخودش كه از گرسنگي ، وا بدهد و نقش و نعشي شود در روي زمين. و خانم خانه دلش به رحم بيايد و توي يك كيسه پلاستيكي ، ناهار از ديروز مانده را با چند نان لواش بيات و كپك زده بچپاند وچند تا خيار و سيب پلاسيده و ده پانزده قران پول و نقل اين كه : «بدبخت بيچاره، لابد بوده كه كاكاسياه شده» و كيسه را بدهد دست پسربزرگش كه بدهد به كاكاي آبرودار دراز شده بر زمين سرد اسفند. وهرسال كاكاسياه كه از حج و حاجي فقط عنوانش را داشت و از نوروز، سرخي كلاه و تن پوشش را و شده بود «حاجي نوروز» ، مي آمد ومي رفت، چيزي مي گرفت و لبهاي كودكي ما را به خنده و شادي مي گشود و مي رفت. آن سال هم ، كودكي من وكودكي همسالان من، انتظار حاجي فيروز را مي كشيدند، يك دوسه بار، درخيابانها، چشم گردانده بودم كه ببينمش، با آن قامت بلند و تكيده اش، چشمان مهربان و دستهاي بزرگ و زبرش. زمستانها پيش از آن كه رخت «حاجي فيروز»ي اش را به بر كند، با يك «بيل اسبار» مي آمد، يك تا پيراهن و شلوار وصله دار و كفش هايي كه تختشان دهان باز كرده بود كه برفاف مانده بر سطح سرد خيابانها وكوچه ها را ببلعد.
«حاجي فيروز» كودكي هايم را خوب بخاطر دارم. با آن بيل نوك باريك اش كه مي آمد تا بنفشه و قرنفل وهميشه بهار بكارد در باغچه هاي چشم انتظار بهار، وگلدانهاي شمعداني را كود و خاك نو بريزد وقلمه هاي تازه بكارد توي گلدانها وبگذارد روي هره ايوان وبهارخواب خانه كودكي هاي من.
آن سال هم ، چشم انتظار حاجي فيروز آشنايمان بوديم. با فينه و پيراهن و شلوار سرخش كه بيايد…
آن سال، حاجي فيروز آشنا با كودكي هاي من، آمد اما نه فينه و پيراهن و شلوار سرخ داشت، نه دايره و دنبك، نه شعرهاي شاد بهارانه اش را همراه آورده بود.
صورتش را سياه نكرده بود حاجي فيروز پيراهنش سياه بود و شالي كه به گردن انداخته بود.
توي بازار مروي بوديم، با پدرم كه حاجي فيروز آشناي كودكي ام را ديدم، مشكي آب بر دوش داشت و قدحي به دست گرفته بود، آب مي داد دست رهگذران. دويدم سوي «حاجي فيروز»
ـ: چرا امسال نيومدي محله ما حاجي فيروز؟ پس كو كلاه و لباس قرمزت؟
ـ: قدحي آب به دستم داد: امسال حاجي فيروز تو، عزيزجان سياه پوشه، عزاداره.
پدرم سر رسيد، با سلام و حال و احوال به حاجي فيروز شال سياهش را كشيدم و پرسيدم: اِ، كي مرده كه عزا دار شدي؟
پاسخم داد: كسي نمرده جانم، شهيد شده، كسي كه سالارمان بود، سرورمان بود، پيشوايمان بود، چراغمان بود. براي حسين كه تشنه كشته شد و سيراب نشده، براي علي اصغر شش ماهه كه به جاي آب، تيرش دادند و براي عباس ابوالفضل كه شمشيرش دادند و مهلتش ندادند براي بچه هايي كه زجرشان دادند و امان شان ندادند. براي اينها جانم، سياهپوش شده حاجي فيروزتو.
پدرم دست كرد در جيبش، چيزي در مشت داشت كه كوشيد بگذارد در جيب حاجي فيروز كودكي هايم، اما او پس كشيد و دست پدر را عقب زد.
ـ: نه آقاي مهندس، ممنون.
پدرم اصرار كرد: آخه، آب دادي به بچه.
حاجي فيروز درآمد كه: استغفرالله آقاي مهندس، استغفرالله.
پدر كنار كشيد. حاجي فيروز كودكي هايم با انگشت اشاره كرد به بام شمس العماره و روكرد به من: نيگا كن جانم، ببين چلچله ها كه هر ساله سروصدايشان خيابون را برمي داشت، چه سكوت كرده اند امسال، چلچله هاي عيد امسال انگار فهميده اند كه بهار با سرخي حسين آمده و سياهي سوك. نيگاكن آواز نمي خونن جونم، حاجي فيروز چي بخونه جز اين كه مي خونه.
و بعد به حزن خواند: «بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا»
«بر دلم ترسم بماند آرزوي كربلا»
«تشنه ي آب فراتم اي اجل مهلت بده»
«تا بگيرم در برم قبر شهيد كربلا»
و حالا امسال اسدالله مي گويد بهاريه بنويس و من فقط مي توانم بنويسم كه بهار امسال بوي نينوا مي دهد. همين.
فرامرز قره باغي

شبيه يعني عشق مجروح
053679.jpg
وقتي صحبت از محرم مي شود و عاشورا، ناخودآگاه به ياد علم و كتل و بيرق و دسته هاي عزاداري مي افتيم. نوشته اي كه در ذيل مي آيد، سعي دارد تا نگاهي گذرا به پيشينه آيينها و مناسك ايام محرم داشته باشد. لازم مي دانم از آقاي «علي بلوكباشي» و راهنماييهاي ارزنده ايشان سپاسگزاري نمايم.
صورتهاي تمثيلي و رمزي رفتارهاي مذهبي و كاربرد اشياي نمادين درمناسك و مراسم مذهبي داراي معاني ويژه اي است كه درك آنها و ارزشيابي آنها با معيارهاي بيرون از حوزه تفكرات ديني بيگانه با عقايد مردم تا حدودي دشوار مي نمايد. بنابراين، فلسفه پيدايي چنين صورتهاي مثالي و شبيه ها و تابوت واره ها در رفتارهاي آييني ـ عبادي مردم هر جامعه را بايد در فرهنگ ديني همان جامعه و درنظام اعتقادي مردم آن در گذشته هاي دور و در تاريخ اسطوره اي و فرهنگهاي درآميخته آن مردم جست وجو كرد. از طرفي ديگر مراسم و مناسك محرم بويژه عاشورا و تاسوعا و ده روزه اول محرم علاوه بر اينكه جنبه مذهبي براي مردم اين سرزمين داشته باشد، ريشه در باورهاي اسطوره اي و آرماني آنها دارد و حتي بسياري از افرادي كه چندان پايبند به آداب و سنن مذهبي نيستند، براي اين ايام و مراسم و رسومات آن ارزش فراواني قائلند و بدان پايبندند. سؤال اصلي اين است كه اين رسم و رسومات از كجا و كي درميان شيعيان جهان و البته ايران رواج و رونق يافته؟ اين علم و بيرق و علامتها نماد و نشانه چيست؟ ريشه در كدام باور و حادثه تاريخي مان دارند؟ و چگونه با گذشت ايام دستخوش تغيير و تحولات شده اند و تا به شكل امروزي درآمده اند؟
براي يافتن پاسخ سؤالات فوق بايد پيش از هر بحث و عنوان موضوعي به سابقه و سليقه و پيشينه تاريخي و اسطوره اي اين رسم و رسومات پرداخت. «علي بلوكباشي» گردآورنده و محقق ساليان سال فرهنگ و سنن ايران در كتاب پرمحتوا و جذابش «نخل گرداني » ساختن شبيه شهيدان و تابوتهاي تمثيلي شهيدان و آيين حمل آنها را در دسته هاي عزا در فرهنگ ايران بسيار دور و دراز مي داند و معتقد است پيشينه اين مراسم و مناسك به دورترين ايام دوران اساطيري و تاريخي ميهن مان بازمي گردد. نمونه برجسته و معتبر آن آيين سوگواري سالانه مرگ سياوش و حمل و گرداندن تابوت است. بنابر روايتهاي تاريخي، مردم فرارود (ماوراءالنهر) تا نخستين سده هاي اسلامي، هر ساله درمراسم يادمان سال مرگ سياوش، قهرمان اسطوره اي ايران كه خون پاكش به ناحق بر زمين ريخت، شبيه او را مي ساختند و در معماري يا محملي مي گذاشتند و بر سرزنان و سينه كوبان و نوحه خوانان در شهر مي گرداندند.
سياوش در فرهنگ ايران شخصيتي مذهبي به شمار مي رفته و جنبه روحاني و معنوي داشته است. به سلامت گذشتن سياوش از درون آتش؛ گفته كاووس پس از مرگ فرزند به روايت ابن بلخي كه «سياوش روحاني را من كشتم نه افراسياب!» ؛ شركت ميترا و الهه آناهيتا در تشييع جنازه او؛ اين خبر ثعالبي كه پس از كشته شدن سياوش «بادي سخت وزيدن گرفت و غباري غليظ برخاست و همه جا در تاريكي سنگين فرورفت.» همه نشانه قداست شخصيت اسطوره اي سياوش و ملكوتي پنداشتن اين قهرمان در جامعه ايران دوره اساطيري است.
ابوبكر محمد نرشخي كه خبرواقعه سوگواري مردم فرارود رادر سالروز مرگ سياوش در تاريخ بخارا، در سده سوم هجري قمري آورده، مي نويسد: «افراسياب داماد خويش را بكشت كه سياوش نام داشت.» بعد مي افزايد: «مردمان بخارا را در كشتن نوحه هاست، چنان كه در همه ولايتها معروف است» و «قوالان آن را گريستن مغان خوانند و اين سخن زيادت از سه هزار سال است». يعني تا زمان ابوبكر محمد نرشخي (سده سوم هجري) سه هزار سال بوده است كه مردم هرساله براي سياوش سوگواري مي كرده اند! همچنين نوشته اي از سده پنجم هجري از كاشغري (ديوان لغات ترك) بجاست كه درآن آمده است كه هر سال مجوسان در رويين دژ نزديك بخارا در محل كشته شدن و گور سياوش گردمي آيند و ناله و مويه مي كنند و حيواني قرباني مي كنند وخونش رابر گور مي ريزند. «نرشخي» اين حيوان را خروس نوشته است و آورده كه: بخارائيان سوگوار، خروس را بر سر گور سياوش مي بردند و با برآمدن آفتاب نوروز مي كشتند. سند ديگري كه علي بلوكباشي دركتابش ارائه مي كند نقشي است كه «گرگور ارفرامكين» باستان شناس روس در شرح ديوارنگاره هاي بازمانده از سده هاي هفتم و هشتم ميلادي در «پنج كنت» (پنجكند)، كنار رود زرافشان در حدود ۷۰كيلومتري سمرقند، يافته است كه صحنه سوگواري سياوش است. دراين «ديوارنگاره» پيكره نمادين سياوش رادر يك معماري نشان مي دهد كه سوگواران گريان و بر سر و رو زنان در پيرامون آن گرد آمده اند و آن را بر دوش مي كشند. بنابر نظر فرامكين «اين آثار نشاندهنده فرهنگ تحسين انگيز قبل از اسلام سغدي در زمينه هاي اسطوره زبان، هنرها، فنون، سلاح، اعتقادات مذهبي، سنتهاي تدفين و...» در ايران است.
دراين ديوارنگاره مردم با اندوه فراوان تابوتي را حمل مي كنند كه جسد سياوش روي آن است و چند نفري گرد آن بر سر مي زنند.

• تابوت گرداني
اما رسم نوعي «شبيه» يا «تابوت گرداني»، درميان شيعيان احتمالاً همزمان با تشكيل نخستين تجمع هاي شيعي در مجالس سوگ شهيدان دين و راه افتادن دسته هاي زاير مرقد اميرمؤمنان حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) رواج يافت. مطابق مداركي كه به دست آمده «شعاري» يا ساز و برگي مخصوص در ميان شيعيان، از اوايل سده پنجم هجري، وجود داشته است كه از آن در مراسم سوگواري خود استفاده مي كردند. «ابن جوزي» در «المنتظم» در شرح وقايع سال۴۲۵ق مي نويسد: شيعيان محله كرخ بغداد، به هنگام رفتن به زيارت مزار اميرمؤمنان و سيدالشهدا و دستگاههاي آرايه بندي و طلاكاري شده اي به نام «منجنيق» با خود حمل مي كردند. منجنيق نخستين و قديم ترين تابوت واره مذهبي شيعيان مظهري از تابوت يا صندوق گور (ضريح) حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) بوده است. البته ابن جوزي معتقد است حمل اين صندوق توسط شيعيان تقليدي از آيين جوانان سني اصفهان در حمل دستگاهي شبيه آن به وقت رفتن به زيارت قبر «مصعب بن زبير» ياد كرده است. البته منجنيق شيعيان كرخ بغداد ظاهراً چيزي شبيه نخل امروزي شيعيان ايران بوده است كه آن را با انواع سلاح و اشيا و اسباب روشنايي، مانند شمشير و سپر و خود و آينه و چراغ و پرو... مي آرايند و به همراه دسته هاي عزاداري روز عاشورا در محله ها مي گردانند.
مي گويند نخستين محمل آراسته به حرير و سنگهاي گرانبها را «شجرة الدار» كنيز «ملك صالح» و مادر «ملك خليل» فرمانرواي مصر در ۶۴۸ ق با خود به خانه كعبه برد. از آن پس نيز هر ساله فرستادن محمل با هديه و خلعت از مصر به كعبه و حجره پيغمبر رايج شد. «ابن بطوطه» در سفرنامه اش به مراسم محمل گرداني در مصر اشاره مي كند و مي نويسد: «مصريان هر سال درروزي از ماه رجب مراسم و محمل گرداني ترتيب مي دادند. در اين روز قضات چهارگانه به اتفاق وكيل بيت المال و محتسب و بزرگان فقها و امناي دولت و صاحب منصبان سواره به سوي باب القلعه كه خانه الملك الناصر [پادشاه مصر از ۶۹۳ تا ۷۴۰ ق] است، مي روند و در اين جا محمل را كه روي اشتري قرار دارد بيرون مي آورند. اميرالحاجي كه براي آن سال تعيين مي شود در پيشاپيش محمل روانه مي شود و گروه سقايان سوار بر اشتران خويش به دنبال آن و همه مردم از زن و مرد گرد مي آيند و محمل را بدين سان در كوچه هاي قاهره و مصر مي گردانند و شترداران حدي كنان و آواز خوانان از پيش و ديگران از پس حركت مي كنند.»
شباهت تقريبي ميان منجنيق شيعيان كرخ و نخل امروزي را «هانري رنه والماني» باستان شناس و سياحتگر فرانسوي، با وضعي از نخل نيشابوريان در چندصدسال بعد تأييد مي كند. «والماني» كه در نخستين دهه قرن بيستم از ايران ديدن مي كرد، با مشاهده نخل اهل نيشابور كه در ميدان عمومي شهر نيشابور قرار داشت، آن را «يك نوع منجنيق» و «مانند وسايل ژيمناستيك» وصف مي كند و مي نويسد: «منجنيق شعار مقدسي است كه در روز عاشورا آن را با پارچه هاي ابريشمي زينت داده و با تشريفات زيادي در محلات مي گردانند.» «اين منجنيق نقاشي شده و از نوارهاي نازكي پوشيده شده بود و در ميان آن وسايل روشنايي از قبيل لاله و غيره ديده مي شد.»
و در ادامه مي آورد كه «نوعي از نخل كه در روز عاشورا در كوچه و بازار مي گردانند» كه ظاهراًً اين جمله آخرش از ديدار او از نيشابور نبوده است.
نخستين گزارشهاي جسته، گريخته كه از سياحتگران خارجي در دست است مربوط به عصر صفوي است. «پيترو ولاواله» جهانگرد ايتاليايي كه دوبار شاهد حركت دسته هاي عزا در دوره شاه عباس اول در اصفهان بوده در شرح مراسم عزاداري در سوگ شهادت حضرت علي (ع) در ۲۱ رمضان ۱۰۲۶ به حمل تابوت اشاره كرده و مي نويسد: «دسته هاي عزاداري در پي شماري بيرق و علم، تابوت هايي پوشيده به مخمل سياه را بر دوش مي كشيدند و روي تابوت ها مجموعه اي از سلاح هاي مختلف تعرضي و تدافعي و پرهاي رنگين قرارداده بودند و دورتادور آنها عده زيادي راه مي رفتند و نوحه مي خواندند و عده ديگر بوق و كرنا و سنج مي زدند و فريادهاي عجيب برمي آوردند و جست وخيز مي كردند.» همين نويسنده در وصف مراسم عزاداري عاشورا سال ۱۰۲۷ ق ـ يك سال بعد ـ مي نويسد:دورا دور آنها را با مخمل سياه پوشانده بودند و روي هر تابوت يك عمامه سبز و يك شمشير گذاشته و سلاح هايي از اطراف آن آويخته بودند. اين اشيا را روي طبق هايي چند بر سر عده اي گذاشته بودند و به آهنگ سنج و ناي جست وخيز مي كردند و دور خود چرخ مي زدند.
سند ديگري در دست است از «اولئاريوس» منشي هيأت نمايندگي امپراتور آلمان در ايران كه مراسم عزاداري مردم اردبيل را در روز قتل اميرمؤمنان درسال ۱۰۴۷ و سلطنت «شاه صفي صفوي» چنين توصيف مي كند: ابتدا خطيبي شرحي از مقتلنامه براي حاضران خواند و پس از آن «سه تابوت كه با پارچه هاي سياه رنگ پوشيده شده بودند دايره وار دور گرداندند. » كه احتمالاً اين تابوت ها را «مظهر تابوت هاي حضرت علي (ع) و دو فرزند ايشان دانسته است. او سپس از نخلي مي گويد كه «برآن چهار قبضه شمشير فرو كرده بودند كه به سبب فراواني اشياي زينتي ديدن آنها دشوار مي نمود.» در ادامه مي آورد: «چند نفر ديگر بر سر خود جعبه اي حمل مي كردند. اين جعبه را با دسته اي از [پر] پرندگان، نوارهاي رنگين، گل و ساير چيزها آرايش كرده و درون آن گويا قرآني گشوده قرارداده بودند. افرادي كه جعبه را بر سر داشتند همراه نواي موسيقي محزون سنج، ني لبك و طبل نظامي مي پريدند و مي جهيدند. «چند گروه از جوانان با در دست داشتن چوبدستي هاي بلند در دايره هاي جداگانه اي به اطراف مي پريدند و درحالي كه شانه هاي يكديگر را گرفته بودند يكي از آنها مي خواند «حيدر، حيدر، حسن، حسين» و ديگران با او اين كلمات را دم مي گرفتند. با اين مراسم جمعيت دوباره به شهر مي رفتند.»
از ديگر جهانگرداني كه اتفاقاً در روز عاشوراي ۱۰۷۸ ق در ميدان نقش جهان اصفهان حضور داشته تاورنيه است كه مي نويسد:«دوازده دسته از دوازده محله اصفهان با علم وكتل و عماري و ساز وبرگ هاي مخصوص عزاداري به ميدان نقش جهان آمدند. هر دسته «يك عماري داشت كه هشت تا ده نفر آن را حمل مي كردند. چوب عماري به انواع گل و بوته نقاشي شده در هر عماري تابوتي گذارده، روي آن رابا پارچه زري پوشانده بودند… در جلوي هر دسته يك يدك (كتل: اسب جنيب) را مي كشيدند، كتل ها را با زين و يراق آراسته و به آنها تير و كمان و شمشير و خنجر آويخته بودند. در يك صد گامي جايگاه شاه يدك كشان اسب ها را به تاخت وامي داشتند و دسته با عماري دنبال آنها مي دويدند.» درواقع اين اسبها مظهر همان اسباني بودند كه شهيدان بر آنها سوار شده بودند و به جنگ مي رفتند.
اسناد و مداركي كه از دوران زنديه و قاجاريه در دست است به دليل نزديكي آنها به سده هاي معاصر متقن تر و پرشمارند. در اين دوره سياحان بي شماري به ايران سفر كرده وازشهرهاي آن ديدن كرده اند. ويليام فرانكلين خاورشناس وافسر ارتش انگليس، كه در اواخر دوره زنديه از كلكته به ايران آمده بود ، از آيين سوگواري مردم درماه محرم درشيراز گزارشي چنين مي دهد«در روز عاشورا تابوت هاي شهدا را كه با خون آغشته بود، مي آوردند. روي تابوت ها، شمشيرها وعمامه هاي شهيدان را كه باپرهاي «حواصيل» تزيين شده بود، گذاشته بودند. كه پس از اتمام مراسم، اين تابوت ها را با تشريفاتي خاص به خاك مي سپردند». رسم به خاك سپردن تابوت تمثيلي شهيدان يا درآب افكندن آنها درميان شيعيان هند و هنديان معمول بوده و هنوز هم معمول است. البته «علي بلوكباشي » دركتابش درصفحه ۱۰۰ اشاره مي كند كه اين تنها سياحي است كه چنين رسمي را درايران ديده است كه احتمالاً آن را تحت تأثير فرهنگ هندوي نوشته است.
جيمز موريه درسفرهايش به ايران دوبار مراسم عزاداري عاشورا را ديده و از آن ذكر كرده است. او كه در زمان فتحعلي شاه براي نخستين با ر به ايران آمده است درشرح مراسمي كه ديده است پس از ذكر و وصف چگونگي مراسم عاشورا به يك محمل شبيه تابوت يا ضريح مزين به گوهر و سنگهاي گرانبها اشاره مي كند و (به احتمال زياد تمثيلي از ضريح امام حسين(ع) بوده است ) مي نويسد«هشت تن مرد اين ضريح را كه ا طرافش با شالهاي كشميري پوشيده شده بود روي شانه هايشان در دسته هاي عزاي روز عاشورا حمل مي كردند. بر نوك سرضريح دستاري قرار داشت كه مظهر عمامه پيغمبر و احتمالاً عمامه امام حسين(ع) بود.
از ديگر سياحان اين دوره، هاينريش بروگش آلماني است كه در زمان ناصرالدين شاه از مراسم عزاداري كه «درميان باغ كاخ ونزديك اتاقي كه شاه براي تماشاي تعزيه درآن مي نشست» مي نويسد: «مهمانان درون چادر بزرگي نشسته بودند ومراسم را تماشا مي كردند. درآغاز مردان قوي هيكلي علامات و علم هايي را به ميدان مي آوردند». بعدازاين هشت نفر واردميدان شدند كه يك چارچوبي را بر دوش حمل مي كردند و روي اين چارچوب چيزي شبيه قبر درست كرده بودند وبه ما توضيح كه سمبل قبر پيغمبر اكرم اسلام است. روي قبر چندين طاق شال كشمير كشيده بودند و چند شمع كافوري نيز روي آن دريك شمعداني مي سوخت. در دوطرف اين قبر نيز دو نفر ديگر با علم و كتل حركت مي كردند».
آنچه تاكنون آمد مرور كوتاه چند گزارش ودست نوشته اي بود كه از سياحان وتاريخ نگاران به دست آمده است. در دوره وعهد كنوني همانطور كه همگان از كودكي ديده ايم وشنيده ايم و ديگر جزيي از حافظه شخصيتي وضمير ناخودآگاهمان شده است ، درنخستين دهه محرم و دهه پاياني صفر، بويژه در روز اربعين حسيني، و دربرخي شهرها در روز رحلت حضرت رسول (ص) وشهادت امام حسن مجتبي (ع) و روز قتل اميرمؤمنان علي (ع) دسته هاي عزادار سينه زن، زنجيرزن راه مي افتند وبنابرسنت فرهنگي شهر وديار خود نشان هاي مذهبي وصندوق ها و ضريح هايي تابوت واره با خود حمل مي كنند. جلال و شكوه هردسته به نشانها و علامتها و تابوتها و تعداد و بزرگي و آرايه هاي آنها بستگي دارد.

• نمادهاي عزاداري محرم
در اوايل مشروطيت، دسته هاي محله هاي مختلف تهران در شبهاي ايام عزاداري با بيرق و علم و علامت هاي مذهبي و طبق هاي حاوي چراغ و گل و گلاب و مشعل و فانوس به محله هاي يكديگر مي رفتند واز هم ديد و بازديد مي كردند. در ديد و بازديد دسته ها، مردم محل علامت هاي دسته ميهمانان را گلريزان مي كردند و گلاب به سر و روي عزاداران ميهمان مي افشاندند وآنها را به پاتوغ محله در تكيه مي بردند. درتكيه، بزرگان و لوطي ها و «داش مشدي»هاي محله ها در طاق نماهاي تكيه مي نشستند وجوانان به اصطلاح «چغاله مشدي» هاي دومحل با هم سينه زني و نوحه خواني مي كردند. سرانجام، به هنگام بازگشت دسته ميهمان ، ميزبانان آنها را تا مرز خروجي محله مشايعت مي كردند.
علامت كشان و علمداران وتابوت كشان ونخل گردانان دسته ها، پهلوانان و گردان محله، يا به اصطلاح «داش مشدي» ها و يلان محله ها بودند. سنگيني حمل علامت هاي بزرگ چندين تيغه وتابوت هاي تمثيلي را هم فقط همين پهلوانان بانيروي عشق و شور به قطب جوانمردان ، حضرت امير و سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) مي توانستند تحمل كنند.
علامت كشان دسته هاي مختلف به هنگام روبروشدن با يكديگر به نشانه تعظيم واحترام، با علامت هاي خود به يكديگر سلام مي دادند ، به اين گونه كه علامت را تكان مي دادند تا زبانه تيغه مياني آن به جلوخم و راست شود. درپايان بد نيست مختصر اشاره اي به لوازم عزاداري وتاريخچه پيدايش آنها داشته باشيم . (۱)
علم : نشاني مخصوص از يك تيرك چوبي وپرده اي كيسه مانند است . بلندي تيرك علم از شش متر تا ده متر و ستبري آن ده تا پانزده سانتي متر است . برسرآن نشاني فلزي به شكل پنجه دست يا ماهچه هلالي شكل يا يك صندوقچه مشبك شبيه ضريح كار گذاشته اند. برخي از علم ها يك پرده و برخي ديگر چند پرده كيسه مانند دارد. روي تيرك علم كيسه مانند و چند پرده اي، مانند علم رايج در دزفول و شوشتر و قم، در فاصله هاي معين دو يا سه حلقه نصب كرده و روي هريك از حلقه ها پارچه هايي به درازي دومتر همچون پرده آويخته اند. دامن هريك از پرده ها روي حلقه و سرپرده پاييني علم را مي پوشاند. پرده هاي هر علم چند رنگ است. علم را دركاشان «توغ» در يزد و ابيانه «شده» در قم «علم رختپوش» و در دزفول و شوشتر همان «علم» و سرعلم را «علمك» مي نامند.
علم را نمادي ازعلم حضرت ابوالفضل(ع) علمدار سيدالشهدا در كربلا، پنجه با انگشتان باز دست را نشانه پنج تن (محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين)، همچنين مظهر دست بريده حضرت عباس و ماهچه را مظهر رخسار او مي پنداشتند كه به ماه مي مانست و نماد قداست و قدرت بود. از اين رو نيز حضرت عباس در ميان شيعيان به «قمر بني هاشم» يا «ماه بني هاشم» شهرت يافته است. سر علم شبيه ضريح را نيز تمثيلي از تابوت ياگور شهيد كربلا انگاشته اند. (البته علامت پنجه دست به صورت ساده يا با نقش چشمي بر كف دست طلسم حافظ و دوركننده چشم بد بوده و در ميان ايرانيان، هنديان، اعراب و كليميان به كار مي رفته است.) در برخي از نواحي ايران مثل گيلان يا دزفول مراسم ويژه اي به نام «علم بندي» (رخت يا جامه پوشاندن بر علم و آرايه بندي آن) و «علم واچيني» (كندن رخت و بازكردن آرايه هاي علم) معمول است.
بيرق: پرده اي است به شكل مستطيل يا مثلث كه بر سر دسته اي چوبي نصب كرده اند. پرده بيرق ها از پارچه هايي به رنگ سياه، سبز، سرخ و سفيد ساده و يا نقش دار تهيه مي شود. روي برخي از پرده ها آيه هايي از قرآن با جملاتي دعايي نوشته يا گلدوزي كرده اند. بر سر چوب هر بيرق معمولاً پيكاني با پنچه دستي و يا قبه اي كار گذاشته اند.
بيرق سياه را نشان غم و ماتم، سبز را نشان خاندان پيامبر و تقدس آن خاندان، سرخ را نماد جنگ و شهادت و سفيد را نشان خاندان صلح و آشتي توجيه مي كنند. بيرق را بيرقداران در پيشاپيش و ميان و عقب دسته ها حمل مي كنند. در برخي از نواحي ايران بيرق را علم مي نامند.
علامت: نوعي علم چليپا شكل با چند تيغه فلزي سرومانند است. نخستين علامت ها كه در قديم به كار مي رفت سه تيغه بود، بعد پنج تيغه شد ورفته رفته به تيغه ها افزوده گرديد و به بيست و سه تيغه هم رسيد. زبانه تيغه مياني از تيغه هاي اطرافش پهن تر و بلندترو تيغه هاي دوسوي آن تا دو سر علامت به ترتيب يكي از ديگري كوتاه تر است. تيغه هاي قديمي را از فولاد مي ساختند و روي آنها را كنده كاري و طلاكوبي مي كردند. روي برخي از تيغه ها، به خصوص تيغه مياني، آيه هاي قرآني يا عبارات دعايي مي كندند.
در دو سر تيرك افقي تيغه دار تنديس دو اژدهاي فلزي دهان گشوده و در فاصله ميان تيغه ها صندوقچه هاي مشبك ضرع مانند و پنجه ياماهچه و كبوتر يا طاووس و گوي و قبه فلزي كار گذاشته اند. از سر زبانه تيغه ها هم معمولاً زنگوله هاي فلزي يا گوي هاي كوچك شيشه اي الوان آويخته اند.
علامتي كه زبانه تيغه ميانيش بسيار بلند و پهن و به هنگام تعظيم و سلام انعطاف پذيرش بيشتر و به اصطلاح «خوش سلام» باشد، علامتي خوش جنس و ساخت به شمار مي رفت. علامت رامظهر قدرت بازوي علمدار اسلام حضرت ابوالفضل(ع) دانسته اند. معروفترين علامت ها در تهران قديم به داش مشدي ها و يكه بزن هاي نامي محله هاي تهران تعلق داشت.
در محرم علامت را با انداختن چند تخته شال ترمه و پارچه هاي حرير سبز و سياه بر روي چوب افقي و در ميان تيغه ها و قراردادن پرياابلق (پردورنگ) و لاله و فانوس روشن مي آرايند يا به اصطلاح «مي بندند».
توغ: يا توق كه به صورت طوق نيز در متون تاريخي و فرهنگ هاي لغت آمده، واژه اي تركي و به معناي بيرق و علم است. برخي توغ را طوق و به معناي گردن بند گرفته و نوشته اند» هركس در ظل آن قرار مي گرفت بايد فرمانبرداري از صاحب طوق را همچون قلاده به گردن انداخته و فداكاري نمايد.»
توغ يك تيغه يا سرتوغ فولادي با زبانه اي بلند دارد كه روي صندوقچه فلزي كوچك ضريح مانندي برپايه اي چوبي يا فلز چلد يا شكل استوار است. تيغه، گلابي شكل يا سرومانند است و روي آن آيات قرآني و جملات دعايي، بخصوص آيه «انا فتحنا لك فتحاً مبينا» كنده و با زر كوبيده اند. تيغه توغ هاي قديمي دوبدنه گلابي شكل داشت كه به يكديگر وصل بودند و يك تيغه چهارپر منحني شكل مي ساختند.
روي محور افقي در دو سوي تيغه يا سرتوغ معمولاً دو طاووس فلزي روي دو صندوقچه مشبك و روي دو زايده بيرون آمده از چپ و راست بالاي شكم تيغه دو سر اژدهاي فلزي و دهان گشوده كار مي گذاشتند. در محرم توغ را با افكندن چند تخته طاق شال ترمه و پارچه حرير سبز و سياه روي محور افقي مي آرايند.
بنابر اسناد تاريخي توغ از دوره سلجوقيان (۴۲۹ـ۷۰۰ق) در ميان سپاهيان به كار مي رفته و اختصاص به فرماندهان و سپهسالاران بزرگ داشته است. در دوره صفوي نيز حمل توغ در سپاه، بويژه درميان قزلباش، معمول بوده و به هنگام جنگ توغچي آن را در پيشاپيش سپاه حمل مي كرده است. با رسمي شدن مذهب تشيع در ايران، توغ به همان مفهوم نمادين سپاهي اش، يعني قدرت و شوكت و مقاومت، همراه بيرق وعلم وارد مراسم عزاداري شد و نشانه مقدس سوگواري شد. كم كم هر محله توغي براي خود فراهم كرد و درتكيه ياحسينيه يا خانه ياقهوه خانه معتبر محل قرار داد. مثلاً در گذشته شهر قم پنج توغ داشت كه هر يك به يكي از محله هاي قديمي شهر متعلق بود. يا محله هاي قديمي و معتبر شهر كاشان هر يك داراي يك توغ بود. تكيه ها و قهوه خانه هايي كه در آنها توغ نگهداري مي شد و محل رفت و آمد و نشست و برخاست و گفت و شنود گروهي خاص از اقشار و اصناف مردم بودند، يا توغ (پافارسي+توغ تركي) آن گروه افراد شناخته مي شدند. كساني كه در پاي يا دور و بر توغ آن تكيه تا قوه خانه جمع مي شدند به اصطلاح «پا توغي» آن جا به شمار مي رفتند.
در برخي از نواحي و شهرهاي ايران مراسمي به نام «طوق بندان» (يا توغ بندان) با آداب و شكوه خاص برگزار مي شود. شاهرود يكي از شهرهايي است كه هر ساله در روز پنجم محرم معمران محله تكيه بازار، معروف به «تكيه زنجيري» راه مي افتند و توغ ها را از خانه هاي محله هايي كه توغ دارندجمع مي كنند و به مساجد و تكيه هاي محل و بعد به محله قلعه «ولورا» مي برند. آنگاه توغ ها را به يكديگر وصل مي كنند و دسته «طوق بندان» با آداب خاص توغ ها را با دسته هاي سينه زن ونوحه خوان «ياعباس يا عباس» گويان به مزار كهنه مي بردند و به تكيه ها و منبرخانه هاي خود باز مي گردانند.
جريده: به نوعي علم گويند كه در برخي از شهرهاي ايران مانند كاشان، قم، كرمان، يزد، مشهد و هرمزگان در دسته هاي عزا مي گردانند. شكل و ساختمان تنديس جريده مخصوص كاشان چنين است: يك تيغه فلزي پيكاني شكل بر سر تيركي نيزه مانند عمودي، يك آدمك سياه بر روي تيغه، آيينه اي در زير آدمك، چهارتيغه فلزي هلالي شكل شمشير مانند در دو رديف و در دوسوي تيرك نيزه مانند، شرابه هاي بلورين آويخته از تيغه هاي هلالي، كشكولي در ميان و محل نصب محور افقي بر تيرك، دوپنجه و چندشمعدان فلزي كوچك به قرينه در دوسوي تيرك و بر روي محور افقي ومجموعه اي منگوله و زنگوله آويخته از زير محور افقي.
مردم كاشان هر يك از افراي جريده را نماد شخصيت يا چيزي مقدس و بيانگر مفهومي خاص مي انگارند. مثلاً تيرك نيزه مانند را مظهر قامت بلند امام حسين (ع)، چهار تيغ جانبي آن را نمادي از چهاربرادر او، حضرت عباس، عون، عقيل و جعفر؛ كشكول را تمثيلي از مشك سقايي حضرت عباس، يا تمثيلي از خيمه گاه حسين؛ منگوله هاي ريشه دار يا شرابه دار را شبيه گيسوي به خون آغشته حضرت علي اكبر، آدمك را نشاني از غلام شهيد شده در راه دين، آيينه را نشان پيشاني شفاف و درخشان سلطان دين امام حسين، شرابه هاي بلوري را نشانگر دانه هاي اشك كودكان اهل بيت، زنگها را نمادي از ناله ها و شيون هاي اهل حرم وپنجه ها را نماد دست هاي بريده حضرت عباس توجيه كرده اند.
هر يك از محله هاي قديم كاشان جريده اي داشت كه به نام «بابا»ي (متولي) آن ناميده مي شد. در قديم، هنگام حمل جريده در پيشاپيش دسته هاي عزا در شبها و روزهاي هفتم وهشتم و نهم محرم، چندتن سنج مي زدند. سنج ها چوبي و كوچك بودند، به طوري كه در دستها جاي مي گرفتند(۲)
به مطالب بالا اضافه كنيد «سنج» و «طبل» و «دهل» و «زنجير» و ابزار و آلات مدرن عصر امروز از قبيل «آمپلي فاير» و «ميكرفن» و در برخي موارد مثلاً «ارگ» و «شيپور»و...
احمد جلالي فراهاني
ahmadak - d@yahoo. com

پي نوشت ها:
۱) غالب مطالب فوق از كتاب «نخل گرداني» علي بلوكباشي و كتابهايي چون «تاريخ بخارا» ديوان لغات الترك
«باستان شناسي در آسياي مركزي» و... برگرفته شده است.
۲) نخل گرداني،علي بلوكباشي صفحات ۱۰۰ تا ۱۰۲



|   شناسنامه   |   آرشيو   |