صبح يك روز تعطيل است. دومين روز عيد.۸۱ خيره شده ام به تك درخت خانه مان كه حياطي كوچك امانش داده. صدايي نيست. كوچه هاي خلوت، خيابان ها آرام. هنوز شهر خفته است.
صبح يك روز تعطيل است. كودكاني كه نمي دانند آرامش شهر از «محرم» است، سربه سر ماهي شيطان تنگ بلور مي گذارند و گاهي يكي از آنها به حياط مي رود تا دستي تكان دهد و گنجشك هاي تازه متولد، پريدن را سازكنند. ايستاده ام كنار پنجره اي سرد. حياط زيرپايم است. گنجشك ها مي پرند، شعر مي خوانند، مي نشينند، نوك برنوك هم مي گذارند. نفس مي كشند. دوباره شعر مي خوانند و يكديگر را مي جورند. بچه هاي صبح، هنوز در خلوت شهر و خانه سر به سر ماهي تنگ بلور مي گذارند. انگار نمي دانند «او» نيست كه ما بهانه اي براي رفتن داشته باشيم.
ظهر يك روز تعطيل است. سنگيني جمعه، مرا در خود پيچانده. همسرم مي گويد: كجايي؟ چه مي كني؟
خيره عشق گنجشك هايم، وقتي كه نوك بر نوك هم مي گذارند و غذايي براي ديگري تعارف مي كنند. مي گويم: مي داني اين گنجشك ها چندروزه اند و حالا نم نمك پروازمي كنند.
مي گويد: خوش به حالشان، هنوز پرندارند كه مي دانند كارشان پروازاست. پرواز به شعر، به معني، به او. پروازمي كنند. خوش به حالشان.
مي گويم: پرواز در بهار. اينها با هدف پروازمي كنند.
مي گويد: با پروازشان، آزادي راهمه جا مي برند. به رخ بكشند. مثل او كه آزادگي را نشان داد.
مي گويم: آسماني شده اي!
بعد حرف هيچ، ميان ما ردوبدل مي شود؛ سكوت معنادار تفكر آزاد زيستن. مي خواهيم با اين فكر، سنگيني جمعه، دومين روز عيد۸۱ را بگذرانيم.
مي گويد: كجايي؟
جوابي نمي دهم. نمي دانم كجايم. درميانه مسير سنگلاخ شعور، شعر و گذر از معبرسخت فهميدن استقامت و رفتن. مي دانم نمي توان مثل «او» شد؛ مثل او كه تمام حرفش آزادزيستن و سربلندبودن بود.
***
عصر يك روز تعطيل است. ما تنهاييم. خيابان، خلوت است هنوز. رفت وآمدي نيست. چيزي بلعيده ايم كه دشواري اش مثل ثقل درك حركت او نيست. بچه ها از شيطنت بسيار كه نمي دانند اين روزها چه اتفاقي افتاده، خفته اند. مي نشينيم به نگاه. ماهي تنگ بلور كنارمان مي نشيند، مثل گنجشك هاي تنها درخت خانه مان. دانه مي خورند.
مي گويد: اينها دانه را مي فهمند. مثل عشق كه نوك بر نوك هم مي گذارند.
مي گويم: مي ترسم، بيم دارم. مبادا زمان را ازما بدزدند. مي ترسم از لطافت شعر درخت ما كه اين روزها غمگين است، كم شود و ازشعرتو.
مي گويد: هميشه كوله اي هست كه مي تواني پرازعشق كني و راه بروي. راهي سخت، راهي دشوار. براي مثل او شدن.
مي گويم: رفتن. سخت است، نه؟!
مي گويد: چگونه رفتن مهم است. به قله رسيدن هميشه آسان بوده اما چگونه به قله رسيدن زيباست. مثل يك حماسه. مثل پايان يك شعر.
مي روم به گذشته ها، به تاريخ، به شنيده ها، به خوانده ها. مي پيچم به خودم، به زندگي. به ماهي تنگ بلور.
مي گويد: كجايي؟ با مني؟ آسماني شده اي؟!
مي گويم: باتوام. باشعرتو. با فكرتو. اما چگونه مثل او شويم. سخت است، نه؟!
***
عصر يك روز تعطيل است. فرصتي براي فكركردن نمانده. خيابان ها ديگر خلوت نيست. كوچه ها پراست از آمدوشد مردمي كه دوست دارند مثل هميشه تاريخ، براي او سوگوارباشند.
بچه ها بيدارشده اندو مرغكان كوچك تك درخت حياط منزلمان، خواب. سنگيني عصرجمعه مثل پس دادن تاوان يك اشتباه، سخت و گران است. مي خواهم بزنم بيرون. مي گويد: كجايي؟ مي گويم: همين جا، پيش مرغكان نوك برنوك. مي خواهم پروازشان را بنويسم. چه راحت سفرمي كنند، پرمي كشند.
مي گويد: مثل او. مثل آزادگي اش كه مي خواست به مردم نشان دهد، همان چيزي است كه مي گفتند. مرغكان بايد پروازكنند. راهي جز اين نيست. او خلاصه عينيت گفته هايش بود.
مي گويم: رفت.
مي گويد: پركشيد مثل مسيح.
مي گويم: چكيده آرمان بود.
مي گويد: خيلي تنها بود. خيلي تنها.
مي گويم: مي شود تفسيرش كرد.
مي گويد: ناگفتني است و تفسيرناپذير. او يارعشق بوده و هست. مثل توفاني كوبنده با مشيتي خواسته.
مي گويم: او چقدر تنها بود. اگر مي توانستيم دركش كنيم...
مي گويد: كاش بال پرواز داشتيم. سفرمي كرديم به دورترها. مي رفتيم ريحان مي چيديم و...
مي گويم: ... و ماه از ما طلوع مي كرد و باراني سبز، باراني آبي و سرخ براي او و حماسه اش مي باريديم.
مي گويد: ما تنهاييم.
مي گويم: من و تو، او را داريم. خيلي سخت. خيلي.
***
عصر يك روز تعطيل است.دومين روز عيد.۸۱ مات و مبهوت مانده ايم به تماشاي مرغكان عاشق تك درخت خانه مان كه حياطي كوچك امانش داده. نوك برنوك هم گذاشته اند. شعر مي بافند. غروب را مي خوانند و تنهايي مردي برخاسته از آزادگي. اما من نمي فهمم.
مي گويد: كجايي؟ با مني؟ آسماني شده اي؟
مي گويم: اينجايم. پيش تو، اما هنوز او را نشناخته ام.
مهران بهروز فغاني