شماره ۲۰۸۱ - سال هشتم - جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۰
Fri, Mar 15, 2002
view black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
آيينه
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
بين الملل
چشم انداز
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
گزارش ويژه
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
شعري براي قله ها، حرفي براي بچه ها

شعري براي قله ها، حرفي براي بچه ها
مثل او شدن سخت است
صبح يك روز تعطيل است. دومين روز عيد.۸۱ خيره شده ام به تك درخت خانه مان كه حياطي كوچك امانش داده. صدايي نيست. كوچه هاي خلوت، خيابان ها آرام. هنوز شهر خفته است.
صبح يك روز تعطيل است. كودكاني كه نمي دانند آرامش شهر از «محرم» است، سربه سر ماهي شيطان تنگ بلور مي گذارند و گاهي يكي از آنها به حياط مي رود تا دستي تكان دهد و گنجشك هاي تازه متولد، پريدن را سازكنند. ايستاده ام كنار پنجره اي سرد. حياط زيرپايم است. گنجشك ها مي پرند، شعر مي خوانند، مي نشينند، نوك برنوك هم مي گذارند. نفس مي كشند. دوباره شعر مي خوانند و يكديگر را مي جورند. بچه هاي صبح، هنوز در خلوت شهر و خانه سر به سر ماهي تنگ بلور مي گذارند. انگار نمي دانند «او» نيست كه ما بهانه اي براي رفتن داشته باشيم.
053685.jpg
ظهر يك روز تعطيل است. سنگيني جمعه، مرا در خود پيچانده. همسرم مي گويد: كجايي؟ چه مي كني؟
خيره عشق گنجشك هايم، وقتي كه نوك بر نوك هم مي گذارند و غذايي براي ديگري تعارف مي كنند. مي گويم: مي داني اين گنجشك ها چندروزه اند و حالا نم نمك پروازمي كنند.
مي گويد: خوش به حالشان، هنوز پرندارند كه مي دانند كارشان پروازاست. پرواز به شعر، به معني، به او. پروازمي كنند. خوش به حالشان.
مي گويم: پرواز در بهار. اينها با هدف پروازمي كنند.
مي گويد: با پروازشان، آزادي راهمه جا مي برند. به رخ بكشند. مثل او كه آزادگي را نشان داد.
مي گويم: آسماني شده اي!
بعد حرف هيچ، ميان ما ردوبدل مي شود؛ سكوت معنادار تفكر آزاد زيستن. مي خواهيم با اين فكر، سنگيني جمعه، دومين روز عيد۸۱ را بگذرانيم.
مي گويد: كجايي؟
جوابي نمي دهم. نمي دانم كجايم. درميانه مسير سنگلاخ شعور، شعر و گذر از معبرسخت فهميدن استقامت و رفتن. مي دانم نمي توان مثل «او» شد؛ مثل او كه تمام حرفش آزادزيستن و سربلندبودن بود.
***
عصر يك روز تعطيل است. ما تنهاييم. خيابان، خلوت است هنوز. رفت وآمدي نيست. چيزي بلعيده ايم كه دشواري اش مثل ثقل درك حركت او نيست. بچه ها از شيطنت بسيار كه نمي دانند اين روزها چه اتفاقي افتاده، خفته اند. مي نشينيم به نگاه. ماهي تنگ بلور كنارمان مي نشيند، مثل گنجشك هاي تنها درخت خانه مان. دانه مي خورند.
مي گويد: اينها دانه را مي فهمند. مثل عشق كه نوك بر نوك هم مي گذارند.
مي گويم: مي ترسم، بيم دارم. مبادا زمان را ازما بدزدند. مي ترسم از لطافت شعر درخت ما كه اين روزها غمگين است، كم شود و ازشعرتو.
مي گويد: هميشه كوله اي هست كه مي تواني پرازعشق كني و راه بروي. راهي سخت، راهي دشوار. براي مثل او شدن.
مي گويم: رفتن. سخت است، نه؟!
مي گويد: چگونه رفتن مهم است. به قله رسيدن هميشه آسان بوده اما چگونه به قله رسيدن زيباست. مثل يك حماسه. مثل پايان يك شعر.
مي روم به گذشته ها، به تاريخ، به شنيده ها، به خوانده ها. مي پيچم به خودم، به زندگي. به ماهي تنگ بلور.
مي گويد: كجايي؟ با مني؟ آسماني شده اي؟!
مي گويم: باتوام. باشعرتو. با فكرتو. اما چگونه مثل او شويم. سخت است، نه؟!
***
عصر يك روز تعطيل است. فرصتي براي فكركردن نمانده. خيابان ها ديگر خلوت نيست. كوچه ها پراست از آمدوشد مردمي كه دوست دارند مثل هميشه تاريخ، براي او سوگوارباشند.
بچه ها بيدارشده اندو مرغكان كوچك تك درخت حياط منزلمان، خواب. سنگيني عصرجمعه مثل پس دادن تاوان يك اشتباه، سخت و گران است. مي خواهم بزنم بيرون. مي گويد: كجايي؟ مي گويم: همين جا، پيش مرغكان نوك برنوك. مي خواهم پروازشان را بنويسم. چه راحت سفرمي كنند، پرمي كشند.
مي گويد: مثل او. مثل آزادگي اش كه مي خواست به مردم نشان دهد، همان چيزي است كه مي گفتند. مرغكان بايد پروازكنند. راهي جز اين نيست. او خلاصه عينيت گفته هايش بود.
مي گويم: رفت.
مي گويد: پركشيد مثل مسيح.
مي گويم: چكيده آرمان بود.
مي گويد: خيلي تنها بود. خيلي تنها.
مي گويم: مي شود تفسيرش كرد.
مي گويد: ناگفتني است و تفسيرناپذير. او يارعشق بوده و هست. مثل توفاني كوبنده با مشيتي خواسته.
مي گويم: او چقدر تنها بود. اگر مي توانستيم دركش كنيم...
مي گويد: كاش بال پرواز داشتيم. سفرمي كرديم به دورترها. مي رفتيم ريحان مي چيديم و...
مي گويم: ... و ماه از ما طلوع مي كرد و باراني سبز، باراني آبي و سرخ براي او و حماسه اش مي باريديم.
مي گويد: ما تنهاييم.
مي گويم: من و تو، او را داريم. خيلي سخت. خيلي.
***
عصر يك روز تعطيل است.دومين روز عيد.۸۱ مات و مبهوت مانده ايم به تماشاي مرغكان عاشق تك درخت خانه مان كه حياطي كوچك امانش داده. نوك برنوك هم گذاشته اند. شعر مي بافند. غروب را مي خوانند و تنهايي مردي برخاسته از آزادگي. اما من نمي فهمم.
مي گويد: كجايي؟ با مني؟ آسماني شده اي؟
مي گويم: اينجايم. پيش تو، اما هنوز او را نشناخته ام.
مهران بهروز فغاني

بيا به سقاخانه
پك آخري كه به سيگارش مي زد ياد روزهاي سي سال پيش كه يك گوشه خيلي پرت اين مملكت پهناور خدمت مي كرد افتاد. آن روزها هم عيد بود و بهار و سال تحويل. اما هيچي دوروبر مرد نبود جز خارو خاشاك و يك پهنه خاكي رنگ قد آسمان. آن روزها هم مثل حالا سيگار مي كشيد. مات و مبهم. تصور هفت سين خانواده اش در همدان بدجوري دلش را تكان مي داد. آن روزها گذشت. مثل امروز كه حتماً مي گذرد. روزهاي بعد هم چندان با امروز فرقي نخواهد داشت. خودش خوب مي دانست. امروزه آمده بودتا كيميا، دخترزن دومش را از پرورشگاه به خانه ببرد.
ـ نمي يام بابا... اصرار نكن... امسال تصميم گرفتم، يعني تصميم گرفتيم همه با هم كنار سفره بشينيم. همه با هم. مثل بچه هاي سرراهي كه حالا دوازده سالشونه و دوازده تا عيد، حسرت رفتن ما رو به گرماي خانواده و سبزي كشيدند و بيشتر از آنها ما بوديم كه از خودمان خجالت مي كشيديم.
و اصرار مرد هيچ فايده نداشت. كسي را هم مقصر نمي دانست. نه خدا، نه روزگار! مقصر خودش بود. اصلاً از همان بچگي كه مادرش به خاطر فحش دادن كنار تنور دستش را داغ كرده بود، ياد گرفته بود، تقصير را گردن كسي نياندازد. همان روزي كه با «گزنگ» كفاشي مادر كيميا را كشته بود و مجبور شد پانزده سال پشت ميله هاي قصرو اوين آب خنك بخورد وخورد حتي آن روز گرم لعنتي تابستان و تمام روزهاي آن پانزده سال نحس ومرگ آلود چيزي را تقصير طالع وتقدير نيانداخت. از سراشيبي خيابان سرو پرورشگاه كه پايين مي آمد، ياد اولين عيدي كه با مادر كيميا، تو همان اتاق چهارمتري آغاز كرده بود افتاد و سيگاري ديگر آتش زد. فندك را كه به جيبش مي انداخت يكي صدا زد «آقا سيگار داري؟»» برگشت و يك سرباز «آش خور» بي عيد مانده را ديد كه از بالاي برجك نگهباني صدايش مي كرد، بدون هيچ سخاوتي پاكت سيگار را به طرفش پرتاب كرد و راهش را كشيد و رفت. رفتني كه حتي صداي «آژير» آمبولانس هم نتوانست او را از خودش بيرون بكشد. ياد شبهاي عيد زندان و زندانيان افتاد.
ياد شبهاي عيد ومحكوم به اعدامي افتاد كه شب عيد براي هم بندي هايش رقصيده بود و دست زده بودند و خنديده بودند. همانطور كه راه مي رفت، خودش را جلوي سقاخانه كوچكي كه هنوز از دست حوادث روزگار محفوظ مانده بود ديد. ديد كه ايستاده و زار زار مثل بچه هاي دوساله گريه مي كند و لابد آنقدر گريه كرده بود كه ترحم كسي، برايش يك دستمال كاغذي ارمغان آورده بود و گريه كرد. آنقدر كه سبك شد. چند تا شمع به ياد مادر كيميا روشن كرد و پكي به سيگار تاره روشن كرده اش زد و به هيأت نوپايي كه جوانان محل درست كرده بودند رفت وخيلي ساكت و بي صدا يك گوشه نشست. خودش را با تكاپوي اين جوانان سياه پوش مشغول كرد و اصلاً متوجه نشد كه كي توپ سال تحويل، شليك شد و كي سال تحويل شد. مثل همه مريض هايي كه همان لحظه تو سفيدي انتظاري غرق ذكر و دعاي اطرافيان براي برگشتن دوباره به زندگي بودند... مثل خيلي هاي ديگر...
احمدك دبير

دلهايي كه عيد ندارند
هميشه با همين هيبت از راه مي رسد. نوروز را مي گويم ، كه ساليان درازي است لاي شب بوهاي كوچه مان مي پيچد و فرياد مي زند بهار از راه رسيده.
هميشه از پس تيرگي هاي سي صدروز و از كنج انتظار مردماني هميشه منتظر يك اتفاق، زير باران برايمان نويدبخش سبزي و سبز شدن است.
عيد رامي گويم، كه هر سال مثل يك تكرار نو شدن و كفش براق پوشيدن بر بام خانه هايمان مي نشيند و به بعضي ها دهن كجي مي كند.
هميشه قبل از اينكه ميهمانمان شود، عيد را مي گويم، كلي خوشحاليم. تصور نونوار شدن، پا كردن يك جفت كفش تازه، يك لباس جديد و كيفي كه مدتهاست براي خريدنش، نشانش كرده ايم.
اتفاق فصل مي افتد، عيد رامي گويم، ولي هيچ وقت فكر نمي كنيم كه توي همين كوچه ها و خيابانها، روي همين بامهاي منتظر سبز شدن هميشه آدمهايي هستند، دلهايي هستند كه روز عيدشان مثل روزهاي ديگر است. تكراري، سرد ازنو شدن و خالي ازمحبت.
من كسي و كساني رامي شناسم كه لحظه هاي عيدشان به گريه مي گذرد، به دعوا و پريشان حالي بيشتر مي گذرد. من كسي و كساني رامي بينيم كه چون هيچ ندارند، لحظه تحويل سال و آن وقت كه زمين مأمور تغيير وجابه جايي فصل كهنه و جديد مي شود، هيچ چيز برايشان تازگي ندارد.
عيد را مي گويم كه چون بر دلهاي خيلي ها مي بارد و مي نشيند غصه مي خورند، توي جيبشان را ورانداز مي كنند و چون بچه هايشان را نونوار نكرده اند، لحظه تحويل سال از كنج خانه بيرون مي زنند. اي كاش فقط جيب خالي بود. من كسي و كساني را مي شناسم كه هر وقت مي خواهند سبز شدن را در تاريكي دلشان بكارند، تيرگي چنان سايه انداخته كه دلشان را صفانمي دهند.
هميشه قبل از اينكه بيايد، عيدنوروز هر سال را مي گويم، خيلي ها دلهايشان را بي آلايش مي كنند، بالا و پايين مي كنند، تيرگي و كدورت را دور مي ريزند و ميزبان بهار مي شوند. اما در عوض خيلي ها هستند كه نمي گذارند در كنار نونوار شدن ظاهر، دلشان، قلبشان و روحشان هم نو شود. همان كينه هاي گذشته همان حرفهاي قديمي، همان نگاههاي پر از ترديد و همان چشمهاي تاريك را زير لباس تازگي، مخفي مي كنند. كفش نو شايد بپوشند ولي گامها و قدمهايشان همان راه قديمي را مي رود. لباس نو شايد تن كنند، اما همان قلب پر از ديروزهاي تاريك را اينجا و آنجا مي برند.
عيد وقتي مي آيد، كاش فقط همين ها بود، اما هنوز بچه هايي هستند كه چون هيچ ندارند، عيد ندارند و چون عيد ندارند، باز هم مي نشينند به انتظار سال و سالهاي بعد شايد بزرگ شوند و سنگيني آرزوهاي امروز نداشتن را ديگر تجربه نكنند.
وقتي عيد مي آيد، هنوز دستاني هستند كه براي لمس لطافت عيد، خالي اند و چشماني كه هيچ وقت صورت بهار را در منزلشان ملاقات نمي كنند.
وقتي عيدمي آيد، نمي دانم چشم چه كسي از تماشاي كوچه هاي بدون بهار، تر مي شود.
بهروز عرفان

نوروز و زن سالاري چند روزه در «بي مرغ»
«كاش هفته دوم نوروز هرگز سپري نمي شد.» اين آرزوي تمام زنان روستاي «بي مرغ» است. در روستاي «بي مرغ» در نزديكي گناباد كه يكي از توابع خراسان است، در روزهاي هشتم تا سيزدهم فروردين ماه يعني در هفته دوم نوروز، مراسم جالبي در اين روستا برگزار مي شود. بطوري كه زنان اين منطقه تمام سال را انتظار مي كشند تا اين «هفته طلايي» يا روزهاي خوش زندگي» فرا رسد و تمام عقده هاي يكساله را خالي كنند. حتي بعضي ها از هفته ها قبل خواب آن را مي بينند و براي آن نقشه ها مي كشند!
طي اين هفته، مردان اين روستا خود را موظف مي دانند كه از زنان خود اطاعت امر كنند و تمام اين مدت را در خانه بمانند و بدون اجازه همسر خود از خانه خارج نشوند تا بفهمند زنانشان در طي ۳۵۹ روز مابقي سال را از دست آنان چه مي كشند.
در اين هفته، زنان با مادر، خواهر، دوستان و خويشان خود تمام روز را بيرون از خانه به اسب سواري و گردش و تفريح سپري مي كنند. بدون اينكه نگراني مسؤوليتهاي خانه ووظايف رسيدگي به بچه ها باشند. چرا كه تمام وظايف پخت و پز، شست و شو، رفت و روب در اين روزها با مرد خانه است.
و بعد از گردش و تفريح روزانه، وقتي خانم به خانه برمي گردد آقا بايد با كمال احترام و خوشرويي پس از عرض سلام و خسته نباشي چاي داغ جلوي او بگذارد و از او پذيرايي كند. خانم نيز در حالي كه يك ابروي خود را بالا انداخته، نگاهي به خانه مي اندازد تا همه چيز مرتب و بي عيب و نقص باشد و مطمئن شود كه همه كارها انجام شده است. سرسفره شام هم، زن دربالاي سفره مي نشيند و همسر او در پايين سفره و... وديگر احترامات لازم را به جا مي آورد.
در اين روستا به قدري اين رسم تحكم به مردان را در هفته دوم نوروز جدي مي گيرند كه به واقع هيچ مردي جرأت نمي كند از آن سرباز بزند. البته بعضي از زنان آينده نگر و سياستمدارتر از اين هستند و فكر ۳۶۰ روز مابقي سال را مي كنند و اين يك هفته را بر همسران خود سخت نمي گيرند تا بعداً هم برآنان سخت گرفته نشود!
اما بعد از روز سيزدهم فروردين، آنان همان زنان سربه زير، مطيع، وفادار، باگذشت و كدبانو براي همسر و مادري مهربان و زحمتكش براي فرزندان خود مي شوند.
* به عنوان دوستدار فرهنگ و سنتهاي ايراني پيشنهاد مي كنيم كه چنين مراسم ارزشمندي را محدود به روستاي «بي مرغ» نكنيم و اين سنت زيبا را در تمام شهرهاي ايران اجرا كنيم و حتي مدت آن را از يك هفته به يك ماه افزايش دهيم چون به هرحال وظيفه تك تك ما ايراني ها است كه آيين هاي سنتي خود را هر چه بهتر حفظ واجرا كنيم.
ل ـ ف

فالنامه نوروز
خالي از لطف نيست كه فالنامه نوروز (يا پيش بيني ستاره شناسان در مطلع هرسال) كه نويسنده آن هنوز براي ما شناخته نشده است و استاد عبدالسلام هارون آن را در مجموعه پنجم از كتاب نوادر المبخطوطات نقل كرده، اشاره كنيم:
بطلميوس به نقل از علم دانيال درباره نوروز چنين مي گويد:
اگر نوروز مصادف با روز يكشنبه (از برج خورشيد) باشد، آب نيل معمولي بوده، زراعت وحاصلخيزي فراوان مي شود، گندم در اول ماه توت ارزان مي شود، گوسفند و پشم تا پايان ماه (برموده) گران مي شود و زمستان آن سال، ملايم بوده، بيماري ها زياد مي شوند و باران شدت مي گيرد، شب هاي تابستان مهتابي مي شوند، ميوه درختان خرما زياد مي شود و بركت زراعت و حاصلخيزي فراوان مي شود و پادشاه بر دشمنان خود چيره مي شود. اگر نوروز مصادف با روز دوشنبه از (برج متر) باشد رود نيل پرآب مي شود، زراعت وكشاورزي رونق مي گيرد، درختان خرما خشك مي شوند، در بعضي از فصول سال گندم ارزان مي شود و در ماههاي (كهيك تا برموده) گران مي شود. روغن و لباس در پنج ماه از سال گران مي شود، كشتار و خونريزي جهان را فرامي گيرد، زمستان در آغاز فصل ملايم مي شود، بيماري و مرگ و مير و وبا شايع مي شود، عسل و خرما گران مي شود، گرما شديد مي شود، ميان پادشاهان اختلاف مي افتد.
اگر نوروز مصادف با روز سه شنبه از (برج مريخ) باشد، حركت رود نيل بدون وقفه ادامه مي يابد و سپس به حد معمولي مي رسد، پس از افزايش، به تدريج كاهش مي يابد، مردم بر اثر كمبود آب غمگين مي شوند، زمستان سخت مي شود مرگ و مير ميان تركها و اسلاوها زياد مي شود، خون و خونريزي زياد مي شود، زلزله رخ مي دهد، اختلاف و منازعات، ميان پادشاهان پديد مي آيد.
اگر نوروز مصادف با روز چهارشنبه از (برج عطارد) باشد، رود نيل معمولي بوده، سپس به سرعت كاهش مي يابد، بيماري و مرگ و مير ميان مردم شايع مي شود مخصوصاً كودكان، سرقت و دزدي فزوني مي يابد، گندم در ماه توت ارزان مي شود و در ماه (بابد) گران مي شود و در آن سال ستاره اي طلوع مي كندكه از سالهاي پيش در اين سرزمين طلوع نكرده است، جنگ و جدال در اين سال كاهش مي يابد، غلات زياد مي شود، مرگ و مير مردان با شمشير زياد مي شود، منزلت و مقام پادشاهان ايران فزوني مي يابد، ميوه ها در آخر سال كاهش مي يابد.
اگر نوروز مصادف با روز پنجشنه از (برج مشتري) باشد، آب رود نيل معمولي مي شود و به ۱۷ذرع مي رسد، تجارت گندم رونق مي گيرد و در بعضي از سرزمين ها آتش سوزيهاي مهيبي رخ مي دهد، اين آتش سوزيها توسط سلطان وقت صورت مي گيرد، كساني كه در اين سال سفر مي كنند دچار هلاكت مي شوند، كالاها از آغاز ماه توت تا پايان ماه كيهك ارزان مي شوند و تا پايان ماه بر مهات گران مي شوند و دوباره در ماه بشني ارزان مي شوند، در فصل زمستان آن سال مرگ و مير زياد مي شود، ميوه ها فراوان مي شوند، غلات خشك مي شود وبا در ميان زنان به خاطر دشمني (زحل با زهره) افزايش مي يابد، ميان پادشاهان عرب وايران اختلاف مي افتد. اگر نوروز مصادف با روز جمعه از (برج زهره) باشد، نيل پربركت مي شود، چيزي گران نمي شود، شكار دريا و خشكي زياد مي شود، زراعت رونق مي گيرد، از بدي و شر كاسته مي شود.
اگر نوروز مصادف با روز شنبه از (برج زحل) باشد، آب نيل فزوني مي يابد و به ۱۸ذرع مي رسد، روغن گران مي شود وبا در ميان علما و بزرگان و طبقات متوسط عرب شايع مي شود و آخر سال نيكو مي شود.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |