گزارش سفري كوتاه به مسكو و سنت پترزبورگ براي برگزاري نمايشگاه نقاشان ايراني(بخش اول)
• چشم اندازي شگفت از مجموعه كاخ كرملين با ديوارهاي سرخ رنگش، كليساي جامع چند گنبدي معروف واقع در ميدان سرخ و رودخانه آرام و بسيار بزرگي به نام مسكوا كه از وسط شهر مي گذرد و بخشي از آن از كنار محل اقامت ما قابل رؤيت بود برشي از يك تابلوي بزرگ را به رخ مي كشيد.
ماه گذشته، بالاخره پس از يكي دو سال رايزني قرار شد نمايشگاهي از آثار ۱۲ نقاش ايراني: نيلوفر قادري نژاد، حسن سلطاني، ليلا پازوكي، محسن صادقيان، مريم غازياني، رضا افسري، حسين مركزي، محمد معمارزاده، احمد منتظري رودباركي، ايمان افسريان، همايون سليمي و محمد ابراهيم جعفري در مهمترين مركز هنري مسكو «خانه نقاشان» برگزارشود. برپايي اين نمايشگاه با همكاري رايزني فرهنگي ايران در مسكو، معاونت هنري وزارت ارشاد و موزه هنرهاي معاصر انجام گرفت. در اين سفرنامه كوتاه سعي شده علاوه بر بازتاب برپايي اين نمايشگاه، چشم اندازي نيز از كشور مقصد كه خود مركزيتي براي هنرمعاصر وكلاسيك جهان بوده به دست داده شود. بنابر اين شايد پس از خواندن اين گزارش شما هم ـ چنان كه ما ـ بتوانيد با نگاهي متفاوت به جامعه اي ديگر كه در همين همسايگي ماست بنگريد.
• آغاز سفر؛ پيش فرضها
وقتي كه ساعت ۹/۳۰دقيقه صبح (۲۳بهمن ماه برابر با ۱۲ فوريه) ايرباس ايران اير از باند سرد فرودگاه مهرآباد كنده شد و خلبان ضمن خوش آمدگويي اعلام كرد كه سه ساعت و بيست دقيقه ديگر در فرودگاه مسكو به زمين خواهيم نشست، نه تنها من بلكه هيچ يك از همراهان تصور چندان هيجان انگيزي از سفر پيشاروي نداشتند.
ماه فوريه يعني قلب زمستان، آن هم در روسيه اي كه هرچه از آن شنيده و خوانده بوديم، حكايات وحشتناكي از سرماي زير ۲۰ درجه در چنين ايامي بود.
تصور كلاههاي پوستي بي قواره و پالتوهاي سنگين خز و آدمهايي كه تند تند خيابانهاي يخ زده و بي روح مسكو را طي مي كنند تا به سر كارهايشان بروند، هيچ حس خوشايندي نمي توانست در ما برانگيزد.
همراهان من محمد ابراهيم جعفري و محمد معمارزاده دو تن از نقاشان معاصر و مدرس دانشكده هاي هنري كشور بودند.
ما مي رفتيم تا در افتتاح نمايشگاهي از ۱۲ نقاش ايراني و ۷۲ اثر شركت كنيم. اگرچه قبل از اين چند نمايشگاه ديگر هم در روسيه برگزار شده بود اما ظاهراً اين يكي پروپيمان ترين آنها بود.
قرار بود در روسيه يكي ديگر از نقاشان شركت كننده به ما بپيوندد؛ به من گفتند كه نام او سيد سعيد سلطاني است؛ دانشجوي دكتراي گرافيك كامپيوتري كه يكي دوسالي است ساكن مسكو شده و خود يكي از فعالان برگزاري اين نمايشگاه بوده است. خب متأسفانه او را هم نمي شناختم و تصوري از او نداشتم، خداي من، با اين حساب، هشت روز؟ چه بايد كرد با آن هواي يخبندان و آن همه روزهاي كسالت بار: اين تصور من بود از سفري كه صرفاً ميل سوزان هميشگي ام به ديدن فضاهاي تازه (عليرغم آنكه سه چهار روز بيشتر نبود كه بعد از يك بيماري از بيمارستان مرخص شده بودم) باعث شد برايش شال و كلاه مفصلي كنم. شايد تنها دلخوشي ام حضور همسفرانم بود: جعفري با چهره هميشه خندانش و معمارزاده با فروتني و آرامي ذاتي اش. در هواپيما خود را با كتابچه ي خودآموز زبان روسي سرگرم كردم كه نتيجه اش تنها ياد گرفتن دو كلمه «اسپاسي با» به معني تشكر و «نيت» به معني نه بود كه مي دانستم نتيجه ي مأيوس كننده اي است. چند ساعت بعد در فرودگاه مسكو پياده شديم. مدت زماني طولاني را در صف طويل مسافراني گذرانديم كه منتظر اجازه ورود به خاك روسيه بودند. فرودگاه هيچ چيز جذابي نداشت و همين، پيش زمينه ذهني و حسي را كه قبلاً گفتم تقويت مي كرد. فضايي كه يادآور گذشته هاي ايدئولوژيك گريزان از جذابيتهاي مدرنيزم كاپيتاليستي است همچنان در اين فرودگاه به چشم مي خورد. پس از مراحل فوق بالاخره به سالن خروجي هدايت شديم. چهار نفر منتظر ما بودند: سيد سعيد سلطاني، زرگر كه نماينده رايزني فرهنگي بود و جواني به نام مجيد خدابنده لو كه بعداً دانستم دانشجوي فوق ليسانس كارگرداني است و روزهاي بعد به همراه آقاي سلطاني در اين سفر يكي از بهترين دوستان ما شد؛ و بالاخره يك كارمند رايزني اهل تاجيكستان.
همانجا دانستيم كه «سنايي» رايزن فرهنگي ايران در مسكو براي هفته اي به تهران بازگشته است.
• بهار در زمستان
اما نخستين نكته حيرت آور در مسير رفتن به هتلي كه برايمان رزرو كرده بودند اتفاق افتاد. در همان فاصله كوتاه يكساعته بود كه مشاهدات ما و اطلاعات فراواني كه دوستان همراه به ما دادند، به سرعت پيش فرضهاي اوليه ما را از اين شهر محو كرد. با ناباوري دريافتيم كه مسكو تا چه حد با تصورات قبلي ما متفاوت ومغاير است. نخست آنكه هواي اين شهر به هيچ وجه سردتر از يك درجه بالاي صفر نبود و دوستان به نقل از راديو تلويزيون روسيه، آن روزها را «بهار در زمستان» مي خواندند، و اينكه در صدوسي سال گذشته چنين هواي ملايمي بي سابقه بوده است. نكته ديگر، زيبايي چشمگير بناها و ساختمانها ومعماري كلاسيك روسي آنها بود و البته مجسمه هاي چشم نوازي كه جابه جا چهره هاي هنري و تاريخي روسيه را به بينندگانش معرفي مي كرد.
هتلي كه براي ما در نظر گرفته شده بود، هتل روسيه نام داشت. هتلي بزرگ، جنب ميدان سرخ مسكو. يك ساعتي در لابي هتل براي انجام تشريفات «پذيرش» معطل شديم. كارهاي اداري در اين ديار نيز ـ همانطور كه در كشور ما ـ بسيار به دير مي انجامد. بالاخره ما را به اتاقهايمان راهنمايي كردند. به محض ورود به اتاق، چشم اندازي شگفت از مجموعه كاخ كرملين با ديوارهاي سرخ رنگش، كليساي جامع چند گنبدي معروف واقع در ميدان سرخ و رودخانه آرام و بسيار بزرگي به نام مسكوا كه از وسط شهر مي گذرد و بخشي از آن از كنار محل اقامت ما قابل رؤيت بود برشي از يك تابلوي بزرگ را به رخ مي كشيد. «چقدر همه چيز در اين شهر، چشم نواز و زيباست و چقدر آدمي با پيش فرضهايش مي تواند جهان را نازيبا كند،» اين تذكري بود كه در آن لحظه در طبقه دهم هتل روسيه به خود دادم. چمدانها را گذاشتيم و درمعيت همسفران و دوستان جديدمان براي ديداري كوتاه از شهر به راه افتاديم.
• رايزني ايران در مسكو
اما ابتدا سري به رايزني فرهنگي ايران در مسكو زديم. آنجا ساختماني دلگير وكم نور با دكوراسيوني قديمي به نظرم رسيد. نخستين كاري كه كردم وارسي اجمالي كتابخانه اي بود كه آنجا ديدم. كتابهاي كمي نداشت اما هيچگونه برنامه اي براي انتخاب و چينش منطقي در خريد و ارايه اش در آن مكان به چشم نمي آمد. انگار باري به هر جهت و با كيفيتهاي متفاوت و گاه متضاد انتخاب شده بودند. از آثار شاملو و نيما و ادبيات معاصر گرفته تا رمانهاي كم ارزش و غيرمعتبر و تا آثار تاريخي و فرهنگنامه و آثار مذهبي بغل هم چيده شده بودند. همانجا دوستي از ديداري گفت كه از رايزني هاي فرهنگي ژاپن، فرانسه و چند كشور ديگر درمسكو داشته است؛ نكاتي كه مي گفت چنان با آنچه در برابر چشمان ما بود متفاوت مي نمود كه بهتر ديديم از خير قياس بگذريم. همان لحظه فكر كردم كه لابد اگر از مسؤولان مربوط در اين باره مي پرسيديم بازهم مثل ساير مواقع بحث تفاوت بودجه هاي تخصيص يافته را پيش مي كشيدند كه البته مي تواند درست هم باشد اما آنچه هيچ ترديدي در آن نيست اين نكته روشن است كه رايزني فرهنگي هر كشوري كيفيت فعاليتها و خدماتي كه به هموطنان و بخصوص خارجي ها ارائه مي دهند، مي تواند نخستين جلوه هاي تلقي صاحبان تمدنهاي ديگر، از آنچه باشد كه در سرزمين مقصد مي گذرد. به هرحال درست و يا غلط بايد بپذيريم كه آدمها، اغلب با همين پيش فرضها به ملتهاي ديگر مي نگرند. و راستي براي چند تن از آنها ـ همانطور كه براي ما ـ امكان تجربه هاي متفاوت و از نزديك پيش خواهد آمد؟ درباره رايزن فرهنگي ايران ـ آقاي سنايي ـ از دوستان ساكن مسكو روايات مثبت مختلفي شنيدم و به همين دليل افسوس مي خوردم كه چرا در آنجا حضور ندارد تا باهم در اين زمينه گفت وگويي كنيم.
• مك دانالدولنين
بعد ازترك رايزني، به مركز شهر رفتيم. همه چيز با آنچه مي توان از «كشوري تازه از بند كمونيسم روسي رسته» به ذهن آورد، متفاوت مي نمود.
فروشگاههاي مك دانالد و بيل بوردهاي كوكاكولا، shopping centre هاي فوق العاده لوكس كه بسياري نيز نمايندگي ماركهاي معتبر غربي را بر عهده داشتند، تابلوهاي عظيم تبليغاتي كه كالاهاي پرزرق و برق جهان سرمايه داري را به رخ مي كشيدند، جوانان بي شماري با پوشش و آرايشهاي آمريكايي و اتومبيلهاي آخرين مدل اروپايي، آمريكايي و ژاپني از يكسو و از سوي ديگر معماري دل انگيز و هنرمندانه روسي كه ريشه در باروك و بيزانس دارند، كنتراستي از چشم اندازهاي كلاسيسم و مظاهر مدرنيزم اروپاي غربي را در منظر بينندگان خويش مي گشايد.
اما جالبترين نكته اي كه بيش از هر چيز جلب توجه مي كند، حضور پررنگ نشانه ها، سمبل ها و نمادهايي است كه از دوران هفتادساله حكومت انقلابي ماركسيستي به جاي مانده است؛ تا جايي كه تنديسهاي عظيم لنين وماياكوفسكي، و نيز نقش برجسته هاي داس و چكش به وفور و بدون هرگونه آسيبي در كنار دستاوردهاي روسيه نوين ناشي از ظهور سرمايه داري، چنان آرام گرفته اند كه گويي همگي جزيي از يك روند طبيعي «تاريخي و ملي» قلمداد مي شوند، كه البته چنين نيز هست. در هيچ كجا كمترين خدشه و يا حذفي نسبت به مظاهر ماركسيستي يعني آنچه روسيه امروز به سختي و دشواري تمام در تلاش است خود را از برخي نتايج آن دور نگاه دارد، به چشم نمي آيد. همانقدر به جنازه و آرامگاه رهبر انقلاب اكتبر احترام نهاده و اهميت داده مي شود كه به تنديس تازه برپا داشته شده پطر كبير و تزارهاي پيش از انقلاب.
شب، تا ديروقت، از پشت پنجره بزرگ اتاقم و از ارتفاع چند ده متري، مسكو را با چشم انداز بي نظيري از بناهاي ميدان سرخ و رودخانه اي كه در امتداد خود به ولگا مي ريزد به تماشا نشستيم، با موسيقي آسماني باخ.
• موزه ي تري تي كوفسكي
روز بعد به مجموعه اي رفتيم كه قرار بود نمايشگاه نقاشان ايراني در آنجا برگزار شود: «دم خودوژنيكا »كه معني فارسي اش «خانه نقاشان» است؛ ساختماني بسيار بزرگ و چند طبقه كه در آن واحد دهها نمايشگاه ثابت و سيار از نقاشان روس و خارجي را به معرض تماشا مي نهد.
طبقه همكف داراي فروشگاههاي متعدد، دو سالن براي صرف قهوه و نوشيدني و بازاري براي خريد و فروش آثار هنري و طبقات بالايي، سالنهاي مختلفي براي نمايش آثار تجسمي اند. اينجا مهمترين مركز ارايه آثار نقاشان در مسكو به شمار مي رود.
آثار رسيده از ايران را كارگراني كه در همين زمينه آموزش ديده اند به سرعت از جعبه ها خارج كردند. به همراه آقايان جعفري، معمارزاده، سلطاني، و خدابنده لو، تابلوها راتفكيك، دسته بندي و جايگذاري كرديم. تا بعدازظهر كارها تقريباً به سرعت انجام شد. جنب همين سالن نمايشگاهي از آثار كودكان روسي برپا بود كه نشان از غناي سنت نقاشي در ميان اين ملت داشت؛ رنگهايي زنده و آثاري اغلب انتزاعي كه گاه با برخي آثار بزرگسالان مي توانست برابري كند.
عصر همان روز به راهنمايي دوستانمان سلطاني و خدابنده لو به موزه عظيم « تري تي كوفسكي» رفتيم. مسكو پر از موزه هاي بزرگ و حيرت انگيز است؛ و عجيب تر اينكه هرگز از تماشاگران مشتاق خود خالي نمي شوند. به تقويم ميلادي، چهارشنبه از روزهاي وسط هفته محسوب مي شود اما تمام غرفه هاي اين موزه كه براي ديدن دقيق وكامل آن يكي دو روزي وقت لازم است پر از بينندگاني بود كه با عشق و علاقه به تماشاي آثار آمده بودند. از كودكاني كه دسته دسته با مربيان خود به تماشاي تابلوها بر زمين مي نشستند و دقايق بسياري به توضيحات آنها گوش مي دادند تا پيرزنان و پيرمردان بازنشسته و البته دخترها و پسرهاي نوجواني كه در كنار هم به ديدن تابلوها و مجسمه هاي اين موزه آمده بودند. چقدر از فكر مقايسه اين سالنهاي پررونق با سالنهاي بي رونق موزه ها و گالري هاي تهران دلم گرفت.
درموزه تري تي كوفسكي، اغلب آثار بي نظير تاريخ هنرهاي تجسمي روسيه را از قرون وسطي تاكنون مي توان مشاهده كرد. از بهترين آثار مربوط به شمايلهاي روسي سده هاي سيزده و چهارده كه به سبك شمايلهاي بيزانسي با كاشي هاي ريز فراهم آمده اند تا چوب نگاره هاي اصيل مذهبي و بالاخره آثار متأخري چون تابلوهاي ايوانف، پروف، شيشكين و رپين و بسياري از امپرسيونيستها و نئوامپرسيونيستهاي روس.
ايستادن در برابر تابلوي بسيار عظيم آمدن مسيح به مراسم يحيي تعميد دهنده كه ۲۰سال خلق آن به درازا كشيده است اثر ايوانف (۱۸۵۸ـ۱۸۰۶)، تماشاي تابلوي داستايوفسكي اثر پروف، نگريستن از فاصله اي چندسانتي به آثار رپين و شيشكين كه سالها به تصاوير چاپي آنها نگريسته اي چنان فوق العاده و هيجان انگيز است كه نمي توان درباره اش نوشت. تابلوهاي بي شمار اين موزه كمتر فرصتي براي يادداشت برداري، دست كم براي نوشتن اين گزارش، باقي گذاشت. به دليل تنگي وقت، بسياري از آثار را نتوانستيم به دقت ببينيم اگرچه تا آخرين لحظات بازماندن درهاي موزه، در غرفه هاي متعدد آن چرخيديم.
وقتي كه ازموزه تري تي كوفسكي بيرون زديم، گويي سرماي خيابان را حس نمي كرديم.
ادامه دارد
مهرداد قاسمفر