شماره ۲۰۸۲ - سال هشتم - شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۰
Sat, Mar 16, 2002
Cin black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
ايران
يادمان
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
بازتابهاي بين المللي جشنواره فجر
فرضيه رايج در هاليوود

بازتابهاي بين المللي جشنواره فجر
ادامه دارد!
B.B.Cدرسايت اينترنتي فارسي زبان خود در دو گزارش به قلم سينا سعدي ، به بيستمين جشنواره فيلم فجر وبه شكل خاص دو فيلمساز قديمي سينماي ايران كه درجشنواره حضور داشته اند، مي پردازد. اولين مطلب با عنوان «فرمان آرا، از شازده احتجاب تا خانه اي روي آب» اينگونه آغاز مي شود:
«خانه اي روي آب، پنجمين فيلم بلند بهمن فرمان آرا جايزه اول بيستمين جشنواره فيلم فجر را نصيب خود كرد وسه بازيگر آن رضا كيانيان، عزت الله انتظامي و بهناز جعفري سيمرغ بلورين را به عنوان بهترين بازيگر نقش اول و دوم دريافت كردند.
بهمن فرمان آرا كه با فيلم بوي كافور ، عطر ياس به سينماي ايران بازگشت، اكنون با ساختن خانه اي روي آب كه در طول كار بسيار هم برايش دردسرساز شد، بطور تمام عيار وارد سينماي ايران شده است.
زماني چنان حوصله اش از اوضاع سر رفته بود كه به شكوه گفته بود: «چرا خودي و غيرخودي مي كنند» و «چرا كاري مي كنند كه اصلاً آدم بيزار مي شود از هرچه كار هنري است»، امروز ظاهراً توانسته است بر اوضاع چنان مسلط شود كه جايزه اول جشنواره فجر را به خود اختصاص دهد. درست مانند سال ۱۳۵۳ خورشيدي كه شازده احتجاب در فستيوال فيلم تهران جايزه اول را نصيب خود كرد».
در ادامه اين مطلب به شكل خلاصه به سوابق كاري فرمان آرا اشاره شده است:
«فرمان آرا كه پيش از انقلاب با ساختن شازده احتجاب وكار در تلويزيون به شهرت رسيده بود، در ارديبهشت ۱۳۵۹ زماني كه زمانه دگر گشته بود، راهي كانادا شد. درآن زمان سايه هاي بلند باد ، دومين فيلم او براساس داستانهاي هوشنگ گلشيري ، بر پرده سينماهاي تهران بود. اما هنوز سه روز از نمايش عمومي آن نگذشته بود كه برداشته شد. اوضاع آشفته بود و هرروز به رنگي درمي آمد. مهاجرت از كشور اوج گرفته بود. او هم به اين نتيجه رسيد كه كار فيلم و فيلمسازي درايران به پايان رسيده است و راهي كانادا شد.
اين دومين بار بود كه او كشور را براي مدت درازي ترك مي كرد. بار اول وقتي ۱۶ساله بود ، براي تحصيل در رشته كارگرداني راهي انگلستان و از آنجا رهسپار آمريكا شده بود و تا ۲۵سالگي درآنجا مانده بود».
در ادامه اين گزارش ، سينا سعدي به نقل قولي از فرمان آرا مي پردازد كه درآن به دلايل ماندگارشدنش درايران پس ازده سال دوري اشاره دارد:
«من موقعي كه برگشتم ايران، يك چيزي را فهميدم وآن اين بود كه با تمام موفقيتي كه درآمريكا و كانادا داشتم، يعني با دستمزد سالي ۲۵۰هزاردلار كه مثلاً جزو بالاترين دستمزدهاي آنجاست و با آدم هايي مثل اوليور استون ، پل نيومن ، جيمز آيوري ، جان شلزينگر، مارتين اسكورسيزي و استيون فريزركاركردن ودم خور بودن ، با تمام اين اوصاف مملكت خودم يك حال و هواي ديگري داشت».
ودرانتها با اشاره به سا خت فيلم بوي كافور عطرياس پس از ردشدن فيلمنامه هاي بسيار و موفقيت فراوان آن درهجدهمين جشنواره فيلم فجر، فرمان آرا را سينماگر متفكري دانسته است كه از ادبيات داستاني درسينما بهره برده و اين نكته را هم شگفت آور دانسته كه او علاوه بر اشتغال به سينما مديرعامل يك كارخانه نساجي هم هست!
درگزارش دوم با تيتر «نامه كارگردان كاغذ بي خط به دبير جشنواره فجر » تقوايي بحث برانگيزترين كارگردان پس از جشنواره فجر محسوب شده است:
«كاغذ بي خط، تازه ترين كار تقوايي كه پس از ده سال سكوت او به جشنواره عرضه شد، در ده رشته نامزد دريافت جايزه بود، اما تنها جايزه ويژه هيأت داوران را به خود اختصاص داد.
ظاهراً هم تقوايي وهم برخي نويسندگان هنري مطبوعات انتظار داشته اند تازه ترين كار كارگردان بيش از اين مورد توجه داوران جشنواره قرار گيرد وفيلمي كه در ده رشته نامزد دريافت جايزه بوده ، جوايز بيشتري نصيب خود كند. اما اكنون كه اين انتظارات برآورده نشده و فقط جايزه ويژه هيأت داوران به كاغذ بي خط اهدا شده، بحث ها و بگومگوهايي به دنبال آورده است».
در ادامه ،نويسنده متن نامه تقوايي به دبير جشنواره را منعكس كرده و سپس به رنجش داوران از تقوايي اشاره كرده است . سينا سعدي، كاغذ بي خط را فيلم آرامي دانسته كه يك موضوع خانوادگي را دنبال مي كند.
درانتهاي اين گزارش، تقوايي يكي از سينماگران پرارج سينماي موج نوي ايران خوانده شده است كه درجواني تجربه هاي موفقي درعرصه داستان نويسي داشته وپس از آن تصويرگري را انتخاب كرده است واكنون از كارگردانان شناخته شده وباتجربه سينماي ايران به شمار مي رود.

شهرك سينمايي در دل ويرانه هاي جنگ
لوكيشن هاي بيمارستان در فيلم سرزمين خورشيد احمدرضادرويش را كمتر كسي است كه به ياد نياورد.
خانه ويرانه شده در برج مينو و…
اين زمان اغلب نويسندگان ، مي نگارند و هزاران لوكيشن ديگر كه در هزاران فيلم جنگي و غيرجنگي استفاده شد.
به هرحال نه هزاران لوكيشن براي سينماي جنگ باقي مانده و نه آن زمان كه آبادان ، خرمشهر و … شهرهاي جنگ زده ، هزاران صحنه براي ثبت خاطرات و داستان هاي جنگ داشتند، هزار فيلم ساخته شد.
اما هنوز گوشه اي از ويرانه هاي جنگ باقي است واگرتابه حال بازسازي نشده ، قطعاً اين ارزش را دارد كه جزو منابع و عرصه هاي ساخت وساز توليدات سينما درقالب يك موزه يا شهرك سينمايي حفظ شود.
ازجمله اين مناطق بخش «انكس» درآبادان است ، اين منطقه خاطرات و صحنه هاي فيلم هاي اغلب فيلمسازان جنگي را حفظ كرده، هنوز ساختمان بيمارستان درفيلم احمدرضادرويش با تمام جاي تركش و گلوله ومخربه اش باقي است.
هنوز ويرانه هايي است كه تنها تفاوتش با گذشته، درختچه و سبزه هايي است كه درگوشه گوشه اش روييده است.
البته برخي از اين طبيعت وحشي خلق شده وبرخي را انسان همچون درخت هاي اكاليپتوس گل هايي كه نامشان را به خاطر ندارم در اين منطقه كاشته است.
يكي از مسؤولان فرهنگي اين شهر معتقد بود اين منطقه بطور استثنايي از ساخت و ساز مصون مانده و نكته جالب اين كه اين منطقه چون دربخش نظامي بوده استثنا حفظ شده است و الحق نمي گذارند حتي كسي به اين خانه ها كه آنها نمي دانند لوكيشن بكر سينمايي است ، نزديك شود.مالكيت اين بخش نيز جالب توجه است و به شركت نفت تعلق دارد گويا اين شركت همچون موقعيت هاي ديگر كه علاقه خود را به بخش فرهنگي نشان داده ادعايي براين بخش ندارد و درمذاكرات اوليه با اقدام اداره فرهنگ و ارشاد واستانداري به اين توافق رسيده اند كه از دخل و تصرف دراين منطقه جلوگيري كرده واين منطقه به عنوان بخش فرهنگي ثبت شود.
مدير ارشاد آبادان مي گفت: ۳۰۰ميليون تومان اعتبار اوليه از اعتبارات ملي براي طراحي اوليه به عنوان شهرك سينمايي گرفته شده است.
درواقع جاي اميدواري دارد كه مسؤولان فرهنگي استان دركنار تعدادي از هنرمندان سينما و موزه داران كشور كه اعلام آمادگي نيز كرده اند . اين فضاي مانده به شكل استثنايي را به شكل استثنايي تر آماده بهره برداري كنند.
اين نكته را هيچ فيلمسازي ، بخصوص آنان كه در داستانهاي خود بستر جنگ دارند ، فراموش نمي كنند كه براي هرپلان خود نيازمند لوكيشن هاي جنگي هستند وچه بهتر كه لوكيشن هاي طبيعي باشد وچه بهتر كه همچون دشت نخل هاي سوخته كسي اين مناطق را از بين نبرد.
ب. معزي

فيلم نما
053838.jpg
*****شاهكار
****عالي
*** خوب
** متوسط
* ضعيف
* بي ارزش
مي خواهيم از حالا به بعد در اين صفحه، يك راهنماي فيلم راه بيندازيم. جوري كه پيش از سينما رفتن، براي انتخاب فيلم موردنظرتان، به آن مراجعه كنيد. «ريويو» نويسي براي فيلمهاي روي پرده، ويژگيهاي خاص خودش را دارد و با «نقد تحليلي» به كلي متفاوت است. سعي مي كنم به تمام فيلمهاي نمايش داده شده در سالنهاي سينما برسم و در مواردي به آثار سينمايي مهمتري كه از تلويزيون پخش مي شود نيز بپردازم.

آقاي رئيس جمهور ۱‎/۲
كارگردان: ابوالقاسم طالبي، بازيگران: يوسف مراديان، اردلان شجاع كاوه، مهشيد افشارزاده
اين حق ماست كه بسياري از نكات مطرح شده در فيلم آقاي طالبي را نپذيريم. مثلاً اين تعبير را قبول نكنيم كه هر روزنامه نگاري، تا قصد مي كند در يك روزنامه هوادار جنبش مدني قلم بزند، فوراً دست به تيغ مي شود تا ريشش را بتراشد. (اين پيشوند «هر» را به اين خاطر آوردم كه فيلم مي كوشد، شخصيت و موضوع اصلي اش را به خيلي ها تعميم دهد.) يا اينكه همه كساني كه روي ديوار براي پيشبرد توسعه سياسي شعار مي نويسند، عشق آرم «رپ» دارند يا اينكه چاپ يك روزنامه را نبايد همطراز حشيش كشيدن چند نوجوان قرار داد و اين درست نيست كه طرفداران جامعه مدني، همگي به خاطر پول و دود پي اين اصطلاحات راه افتاده اند و مفهوم آزادي را هم در بنگ كشي جست وجو مي كنند و اينكه هركسي رفت سراغ مفاهيمي مثل قرائتهاي مختلف از دين، لابد مي خواهد بخواباند توي گوش زنش. اما در عين حال نمي توانيم منكر اين حق ابوالقاسم طالبي بشويم كه اگر درباره اين قشر از جامعه اين جوري فكر مي كند، مي تواند افكارش را در فيلمي كه مي سازد بياورد.
آن هم در زمانه اي كه خط فكري بسياري از فيلمهايي كه در طول سال ساخته مي شوند، متعلق به همان طيفي هستند كه طالبي در فيلم محكوم شان مي كند. مخالفين «آقاي رئيس جمهور» (كه در مواردي من هم جزو آنها هستم) مي توانند صبر كنند كه فيلم مذكور اكران شود و آنگاه دلايل شان در رد عقايد فيلمساز را روي صفحه كاغذ يا نوار فيلم خام بياورند. اصلاً به نظرم ساخته شدن اين فيلم به لحاظ سياسي ـ اجتماعي (و البته نه سينمايي) اتفاق فرخنده اي در حوزه توليدات سينمايي كشور است و بايد دست طالبي را براي اين كار فشرد. ابراز عقيده او هم به نفع موافقانش است و هم مخالفانش. البته دلايلي كه طالبي درمخالفت با روزنامه نگاران اصلاح طلب مي آورد در بسياري موارد سطحي است، اما مگر در همين چند ساله كلي فيلم سطحي با مثلاً هدف دفاع از آرمانهاي دوم خرداد ساخته نشده؟ جايي در اوايل فيلم، يكي از شخصيتها مي گويد: «دموكراسي يعني تبليغات بيشتر، طرفدار بيشتر. خب، شخصاً فكر مي كنم كه اين همه دموكراسي نيست اما مي تواند پاشنه آشيلش قلمداد شود. حتي روشنفكرهاي كشورهايي كه مهد دموكراسي به شمار مي روند، با تمام وجود به اين نقطه ضعف نظام حكومتي شان واقفند. پس حداقل فايده يكسونگري ابوالقاسم طالبي، برجسته شدن همين نقطه ضعفي است كه در نبود صداي مخالف، احتمال دارد در ميان هياهوي هواداران دموكراسي گم و گور شود.
با آثاري مثل «آقاي رئيس جمهور» كه چه خوب، چه بد در وهله اول براي القاي ايدئولوژي و انتقال پيامي ساخته مي شوند، سخت است جور ديگري برخورد كرد. آدم از ابتداي نوشتن يادداشتي درباره آن، خودش را با وجه ايدئولوژيك چنين فيلمي روبرو مي بيند و تحريك مي شود كه در برابر اين وجه، واكنش نشان دهد. با اين حال به لحاظ ساخت نيز بايد به نكاتي در رابطه با آن اشاره كرد: سينما معمولاً رسانه بيان مستقيم نيست. موارد اندكي در تاريخ سينما وجود داشته كه چنين روشي جواب داده و البته «آقاي رئيس جمهور» جزو آن موارد اندك نيست. فيلم طالبي به هيچ وجه به مخاطبش اعتماد ندارد و مثلاً سعي مي كند بر هر جزء صحنه كه براي فيلمساز اهميتي دارد، در يك اينسرت بيانگر تأكيد كند. چنين ديدگاهي بر همه عناصر ساختاري فيلم تأثير مي گذارد. از نوع بازيها گرفته تا شيوه نوشتن ديالوگها تا نوع انتخاب هنرپيشه هاي نقشهاي مثبت و منفي و اين قبيل چيزها واصلاً شايد يكي از دلايل مخالفان جامعه مدني همين بي اعتمادي به فهم عامه مردم باشد كه در شيوه ساخت «آقاي رئيس جمهور» به شكل دست كم گرفتن مخاطبان خودش را نشان مي دهد. يك مثال بزنم. در صحنه اي از فيلم، پس از اين كه پدر خانواده با پيوستن به روزنامه «صبح مدني » از راه به در مي شود، در يك بازي كودكانه از پشت به فرزندش نزديك مي شود و دخترك با ديدن او از ترس فرياد مي كشد. چند لحظه بعد نيز شاهد كشيده زدن او به همسرش هستيم كه با تأكيد فراوان و در نمايي كه با حركت آهسته اجرا شده است. خب، فكر مي كنم گاهي تأثير صحنه اول بسيار بيشتر از اغراق مضحك صحنه دوم باشد.
طالبي البته مي كوشد روابط سياسي و نكات موردنظرش را در دل يك درام خانوادگي بيان كند و تناقضات موجود در عناصر اثرش رابه داستاني از گرفتاريهاي يك خانواده بدل كند كه اين به خودي خود تمهيد جذابي است اما شعارهاي سياسي بخش مربوط به نامزد رياست جمهوري و روزنامه هاي طرفدارش به ديالوگهاي ميان اعضاي خانواده نيز نفوذ مي كند و به اين ترتيب فيلمساز نمي تواند از قابليتهاي تمهيد ذكرشده چندان استفاده اي ببرد.
اما بزرگترين مشكل طالبي مثل اكثر فيلمسازهاي كشورمان اين است كه به فيلمش، در بسياري از موارد، صرفاً به عنوان تريبوني براي انتقال افكارش به بيننده نگاه مي كند. انگار كه هيچ شأني براي هنري به نام سينما قائل نباشد. يك چيزي درمايه هاي اينكه: «فيلم مي سازم تا افكارم را به گوش همه برسانم » و اين مشكل ازلي، ابدي سينماي اين مملكت است و همه چيز را از پايه و اساس، در هم مي شكند. جايي از فيلم، تلويزيون گوشه اتاق، لابد براي اداي دين و همچنين يادآوري خاطره روزهاي جنگ به آن خبرنگار جزجگرزده، تصاويري از سيدمرتضي آويني را پخش مي كند و اين سيدمرتضي، چند ماه قبل از مرگش، در زمستان سال ،۱۳۷۱ كتابي چاپ كرد در ۷۱۲ صفحه به نام «هيچكاك، هميشه استاد بود » و در اين كتاب مقاله اي نوشت به نام «عالم هيچكاك كه در اين مقاله آورده: «هيچكاك سينما را وسيله نمي داند... هيچ يك از هنرهاي ديگر را هم نبايد به مثابه وسايل و ابزاري كه بايد در خدمت تبليغ و يا بيان تفكرات ما درآيند، انگاشت... » همين سيدمرتضاي عزيز را البته همان موقع خيلي ها براي انتشاراين كتاب، كلي اذيت كردند.
مونس *
كارگردان: حميد رخشاني، بازيگران: امين حيايي، محمدرضا شريفي نيا، جمشيد اسماعيل خاني، نيلوفر خوش خلق
فيلم «مونس» را ببينيد تا بفهميد كه چگونه مي شود از هيچ و پوچ فيلم ساخت. فيلم كه نه، يك چيزي سر هم كرد. نوشتن درباره اين فيلم ، واقعا ً سخت است. اينكه زير عنوان «راهنماي فيلم » سعي كنيم تمام آثار روي پرده را پوشش بدهيم، سختي هايش اين جور جاها معلوم مي شود.
«مونس » ماجراي مردي (امين حيايي) است كه پس از رها شدن از زندان، متوجه مي شود كه يك آدم بي معرفت (جمشيد اسماعيل خاني) با توطئه، او را به زندان فرستاده تا بتواند حكم طلاق غيابي مرد را بگيرد و با زنش ازدواج كند. مرد قهرمان هم سعي مي كند كه انتقام خودش را بگيرد و فرزند نازنينش را از دست مرد بدكار نجات بدهد. البته اين داستان، تازه و دست اولي كه برايتان تعريف كردم، فقط شمه اي از آن چيزي بود كه به هنگام تماشاي فيلم ، باهاش مواجه مي شويد. چون همين جور شخصيت عجيب و غريب و بي ربط است كه وارد داستان مي شودو البته قرار است با حضورشان به جذابيت اثر بيفزايند: مثلاً يك دزد نامرد كه به هيچ بدبختي رحم نمي كند، اما عينهو رابين هود، هر چيزي راكه مي دزدد در اختيار رفيقش قرار مي دهد و البته در انتهاي داستان، به گناهانش اعتراف مي كند و راه راست پيشه مي كند. يك آدمهايي هم در طول فيلم سروكله شان پيدا مي شود كه دليل وجودي شان احتمالاً رساندن زمان به اين هشتاد ـ نود دقيقه استاندارد و پخش در سينماها بود. از جمله آن راننده تاكسي كه كلي مرد را در شهر مي چرخاند و بعد يك قران هم ازش پول نمي گيرد و البته يكي از جالب ترين و متناقض ترين تمهيدات اين فيلم پيچيده، همين است؛ اينكه در دنيايي كه قهرمان همه اش از نامردي و لاكرداري و بي پدر و مادر بودن شكوه مي كند. همين جور از در و ديوار مرام و معرفت است كه مي ريزد. اين فيلم تناقض، تنها تمهيد نظرگير فيلم نيست؛ «مونس» به اندازه همه فيلمهاي تاريخ سينما، پرش تصويري دارد و به نظر مي رسد يكي از دلايل ساخته شدن اين فيلم ،به جز آتش زدن به جيب و پول بينندگانش، اثبات بي اهميت بودن نماهاي لايي در سينماست. مي گويند يك باركه جان فوردسر صحنه فيلمبرداري بوده و تهيه كننده درباره عقب بودن جريان ساخت فيلم از برنامه زمان بندي بهش شكايت كرده، استاد چند صحنه از فيلمنامه را پاره كرده و گفته حالا اصلاً عقب نيستيم. سازندگان «مونس» احتمالاً جايي يك بار، روزي چند مرتبه با اين مشكل مواجه مي شده اند و فيلمنامه پاره پوره مي كرده اند كه حالا با اينجور دكوپاژ عجيب و غريبي مواجه هستيم. شايد هم چون بيننده فيلم از همان نخستين نما مي تواند تمام داستان را حدس بزند، فيلمبرداري بعضي از نماها را دوباره كاري ديده اند و بي خيال شده اند.
فيلم البته چيزهاي بانمك ديگري هم دارد كه از سر لج هم شده بايد برايتان تعريف كنم و شما هم مجبوريد بخوانيد. امين حيايي در كل داستان، نقش آدم عاشق در به در را مثل آدمهاي خمار بازي مي كند. فيلم، يك هنرپيشه زن هم دارد كه هميشه به افق چشم مي دوزد و آنقدر آرايش كرده كه (مثل همفري بوگارت در «گذرگاه تاريك» كه براي تغيير قيافه جراحي كرده) اصلاً نمي شود حدس زد در اصل قيافه اش چه جوري بوده. سبيل جمشيد اسماعيل خاني هم يكي از عجايب تاريخ سينماست. جوري كه همه اش نگران اين هستيد كه چسبش وربيايد و آويزان شود و آبروريزي راه بيفتد واين خودش يكي از تعليق هاي وحشتناك فيلم است كه شما رابه صندلي تان ميخكوب خواهد كرد. البته چسب سبيل اسماعيل خاني درتمام صحنه هاي «بازگشت به گذشته» فيلم، مقاومتش را حفظ مي كند و اما «مونس» يك چسب معركه ديگر هم دارد. همان چسبي كه يكي از شخصيتها به دهان يكي ديگر مي زند و بعدش نكته عجيبي را فاش مي كند: «مي دوني چرا به دهنت چسب زدم؟ براي اينكه خفه شي و حرف نزني!!!» و ما البته درهيچكدام از آثار بزرگ ديگر تاريخ سينما هم نديده ايم كه كسي براي تشويق به حرف زدن طرف، دهانش را بچسباند.
فيلم «مونس» البته اگر به هيچ دردي نخورد، حداقل اين فايده را دارد كه پدر و مادرهاي عزيز مي توانند دست بچه هاي گوش به بازيشان را بگيرند و به ديدار اين فيلم ببرند تا با شنيدن پند و اندرزهاي انتهاي فيلم، آدم بشوند. مثلاً اين جمله اساسي كه: «عاقبت كار خلاف خفته» و تازه از اين هم مهمتر و كوبنده تر: «لازمه هر زندگي، شرافت و نجابت است.» خاك بر سر ما كه اينقدر از اين فيلمهاي پندآموز سينماي ايران ديده ايم و هنوز آدم نشده ايم.

تارزن و تارزان *
كارگردان: علي عبدالعلي زاده بازيگران: اكبر عبدي، رضا فيض نوروزي، ستاره اسكندري، آتش تقي پور
يك بازگشت بي مزه به نوع فيلمهاي كودكانه عروسكي زنده سالهاي شصت. داستان پيرمرد عروسك سازي (اكبر عبدي) را روايت مي كند كه شركت عروسك سازيش دارد از كف مي رود و او تصميم به ساخت عروسكهاي تازه اي براي شركتش مي گيرد اما با سنگ اندازي يكي از اطرافيانش مواجه مي شود تا اينكه موسيقيداني به نام ساوالان، به كمك عروسكهاي پيرمرد، براي نجات او اقدام مي كند.
چيزي كه خوانديد فقط بخشي از داستان پيچيده و عجيب و غريب و تودرتوي فيلم آقاي عبدالعلي زاده است. «تارزن و تارزان» كلي شخصيت دارد كه يكي يكي در برابر دوربين ظاهر مي شوند و هر كدامشان با عنايت به يكي از كليشه هاي امتحان پس داده قبلي، بساط خنده و شادي بينندگان را فراهم كنند. از دربان خل وضع مهربان با آن لهجه تركي غليظ گرفته تا مرد خندان بدون زني كه بچه اش روي دستش مانده و يك زوج چاق و لاغر كه قرار است خنگ بازي هايشان براي بيننده بدبخت، مفرح باشد و زن چاق پرحرف و مسخره اي كه مردها از دستش ذله شده اند و كلي عروسك كه هر كدام قرار است باري از جذابيت فيلم را به دوش بكشند. (نگران نباشيد. قرار نيست آن پنجاه شخصيت ديگر فيلم را هم بهتان معرفي كنم) و حالا با اين همه كاراكتر، زمان فيلم چقدر است؟ نود دقيقه.
اين جوري است كه شما موقع ديدن اين فيلم در برابر پرده مي نشينيد و با سرعت حداقل پنج شخصيت در دقيقه، عبور آدمها و عروسكها را روي پرده مقابل تان تحمل مي كنيد.
كارگردان كه نويسنده فيلمنامه (فيلم نامه؟) هم هست خواسته گروههاي سني مختلفي را كه به تماشاي فيلمش مي آيند راضي نگه دارد. عين آثار كودكانه سينماي آمريكا كه سازندگانشان آنقدر جذابيت بارشان مي كنند كه والدين كه به درخواست كودكشان به سينما آمده اند هم كيف كنند. به اين ترتيب نيت علي عبدالعلي زاده قابل درك است. منتها آنقدر داستانها و شخصيتهاي متفاوت خلق مي كند كه در جمع و جور كردن شان درمي ماند. مثلاً مي شود پذيرفت كه سازنده اش يك كاراكتر يا حداكثر يك زوج به داستان كودكانه اصلي اضافه كند تا تماشاگر بزرگسال هم چيزي براي همذات پنداري و همدلي داشته باشد، اما اينجا با يك مربع عشقي طرفيم كه ميان آن همه عروسك و آدم، حسابي گيج تان مي كند. به اين ترتيب نه بزرگترها از تماشاي چنين فيلمي اقناع مي شوند و بچه كوچولوها. مثلاً يكي از عروسكهايي كه نامش بخشي از عنوان فيلم را تشكيل مي دهد، يعني «تارزان» ، عين شزم، خيلي خيلي كم پيداست و تازه اين شخصيت قرار است «پيام» فيلم را هم به ما انتقال بدهد، اين كه آدم بدها مي خواهند مظاهر فرهنگ غربي مثلاً همين شخصيت تارزان را جانشين عناصر كهن فرهنگ ما يعني پيرمرد «تارزن» كنند و هر طور شده بايد جلوي شان را گرفت. لابد ساخته شدن همين اثر فخيم هم از مصاديق ساخت آثار فرهنگي جذاب براي مبارزه با فرهنگ غرب است و مسؤولان سينمايي كشور هم با جلوگيري از نمايش فيلم خارجي، بايد كاري كنند كه بچه هاي ما به هر بدبختي كه شده، به ديدار آثار جذاب وطني مثل همين «تارزن و تارزان» بروند اما مشكل اين جاست كه واقعاً اين فرمول هاي قديمي ديگر كارساز نيستند. سازندگان محترم آثار هنري براي مبارزه با تهاجم فرهنگي در كنار نيت نيك و پاكشان بايد كمي به مغزشان هم فشار بياورند. عروسك جاهل و پسرك بانمك (كه از قضا خيلي هم بي مزه و لوس است) و كيك خامه اي و زن هاپورتي چاقالو و سقوط آدم ها در حوض وسط حياط ديگر يك كمي كهنه شده اند يا حداقل اين كليشه هاي قديمي را بايد در زمينه جديدي به كار برد، فيلم «نان و عشق … موتور هزار» را كه در جشنواره فجر امسال حتماً ديده ايد…
اين جريان كاربرد عناصر تبليغاتي در فيلم هاي ايراني هم كم كم دارد به يك مشكل جدي تبديل مي شود. يعني سفارش گيرندگان ، آنقدر آرم و پانل هاي تبليغاتي شركت آگهي دهنده را دوروبركادرشان جاسازي مي كنند، كه كم كم به يك ضد تبليغ تبديل مي شود و بيننده دلزده، نسبت به آرم آن شركت، آلرژي پيدا مي كند. منتها دراين فيلم قضيه يكي كمي بامزه تر است. چون تبليغ يك كارخانه توليد تنقلات است و بازيگران فيلم مجبورند جابه جا از اين جور چيزها بخورند و پاكتش را هم جوري دست شان بگيرند كه به طرف لنز دوربين باشد.
«تارزن و تارزان» (عمراً عجب سليقه اي براي انتخاب اسم فيلم به كار برده اند) البته يكي دو نكته جالب دارد. اولي طراحي عروسك هاي فيلم است كه بفهمي نفهمي، جذاب به نظر مي رسند و دومي ساخت يك ديوار كوچولوي متحرك كه همين قدر زحمت و خرج در سينماي ما انصافاًجاي تقدير دارد! براي كساني هم كه از كمبود نوآوري در صنعت سينمايي اين مملكت مي نالند، فيلم يك سورپريز درست حسابي دارد: يكي از ميليون ها شخصيت فيلم، يك دختر هندي است كه بعضي وقتها وارد داستان مي شود. بعد عين اپراهاي «واگنر» كه هر شخصيت تم مخصوص به خودش را دارد، هر دفعه به هنگام ورود اين دختر خانم، يك قطعه كوتاه ويژه به گوش مي رسد و اين قطعه كه بنا به ذوق وحشتناك سازندگان فيلم، به سبك مثلاً هندي تنظيم شده، همان سوت معروفي است كه بارها در ترانه معركه فرهاد، يعني «جمعه» شنيده ايد. چرا عصباني مي شويد؟ شما كه مجبور نيستيد براي جوركردن ستون هاي يك «راهنماي فيلم» تمام آثار روي پرده سينماهاي تهران را ببينيد.

دشمن حكومت **
كارگردان: توني اسكات
بازيگران: ويل اسميت، جين هكمن جان و ويت، گابريل بايرن
اين همان تم جذاب ابدي تاريخ سينماست. يك مرد ساده و معصوم، از سوي يك سازمان همسان كننده اجتماع، تحت فشار قرارمي گيرد و حالا بايد وارد حيطه هاي خطرناك جديدي شود، توانايي هاي دست نخورده خودش را كشف كند و فرديتش را پس بگيرد. اين قصه تكراري البته در «دشمن حكومت» در زمينه نسبتاً تازه اي مطرح مي شود. حالا دوربين هاي ماهواره اي وجود دارند و ميكروفن هاي ريزي كه در تمام اجزاي لباس مرد فراري قابل جاسازي هستند. توني اسكات، كارگردان اين فيلم فرد زينه من و مايكل مان نيست، اما حاصل كارش جذاب از كاردرآمده است.
«دشمن حكومت» ريتم سريع و جذاب و يكدستي دارد كه تا انتهاي قصه افت نمي كند و تمام عناصر فيلم، جوري طراحي شده اند كه حلقه محاصره گرد قهرمان، همين جور تنگ تر و تنگ تر شود. سكانس هاي پربرخورد فيلم به كلي نماي كوتاه تقسيم شده و هركدام از اين نماهاي پرتعداد، طراحي محشري دارند. كريس لينزون نيز به عنوان تدوين گر اثر، نه تنها قابليتش در حفظ ريتم كلي فيلم را ثابت مي كند، بلكه در تركيب همان نماهاي كوتاه نيز موفق است. به خصوص كه در اين جا، به جز نماهاي اصلي مربوط به كنش داخل قاب، مانماهاي ثانويه اي هم داريم.
يعني داستان فيلم را فقط از طريق زاويه ديد «داناي كل» كه معمول اين جور آثار است، نمي بينيم. چون ماجراي اصلي درباره ماهواره ها و دوربين هاي مخفي اي است كه تمام اعمال انساني امروز را تحت نظر دارند وما بنا به ضرورت قصه، شاهد نماهايي هستيم كه از هر طريق اين وسايل عكسبرداري به مراكز جاسوسي ارسال مي شود. پس دست تدوينگر براي تنوع بخشيدن به تركيب نماها بازتر بوده و توانسته با استفاده از نماهاي متنوعي كه در اختيار دارد شكل جذاب تري به ساختار بصري كل فيلم ببخشد. بهترين نمونه اين صحنه هاي خوش تركيب پر از قطع هاي سريع و تصاوير متنوع، سكانس نفس گير فرارمردي است كه آن سند افشاگررا به دست آورده است. سكانس مربوط به فرار اين مرد از ميان درها و درون اتاق ها و بارها و از روي پشت بام ها، با صحنه هاي دويدن و سپس دوچرخه سواريش در بزرگراه ادامه پيدا مي كند و با تصادف دلخراش اش پايان مي پذيرد. اين سكانس نظرگير مربوط به فرار در ساختار فيلمي كه اصلاً درباره تلاش يك شهروند سر به راه براي رهايي از شبكه جاسوسي دوروبرش است، خيلي خوب جا مي افتد و به شكل قابل دركي در يادتان مي ماند.
به لحاظ مضموني هم، داستان فيلم بسيار باورپذير است. در جهاني زندگي مي كنيم كه در عين اعطاي فرصت هاي بيشمار ارتباطي به ساكنين اش، از طريق همين وسايل ارتباطي، به شكل وحشتناكي فرصت كنترل همين مردم را در اختيار مي گيرد و اين كنترل بسيار خطرناك تر از خفقاني است كه مثلاً در عصر فراعنه، نسبت به بردگان اعمال مي شد. انسان مدرن تحت كنترل است بدون اين كه خودش بداند و «دشمن حكومت» به اين نكته اشاره مي كند كه وسايل كنترل تا خلوت افراد پيش مي روند و به شكل طعنه آميزي در شخصي ترين وسايلشان نيز نفوذ مي كنند. وقتي ويل اسميت در آن صحنه فيلم به تصور وجود يك ميكروفن در شلوارش، آن را درمي آورد و از طبقات بالاي يك ساختمان به پايين پرتش مي كند با كنايه جذابي روبه رو مي شويم. حالا مبارزه مرد براي حفظ فرديتش يك وجه جنسي نيز مي يابد. انگار كه حين مبارزه اش در اين اجتماع نحس دارد «مردانگي»اش را نيز دوباره به دست مي آورد وبه رخ همه مي كشد. (راستي، فيلم «باشگاه مبارز» ديويد فينچر را يك بار ديگر با اين ديد نگاه كنيد كه داستان فردي است كه مي خواهد وجه مردانه وجودش را بازيابد.)
ويل اسميت با آن چهره پسرانه و هيكل باريك وبلندش، براي ايفاي نقش اصلي فيلم، انتخاب بسيار مناسبي است. «دشمن حكومت» پر از نماهاي دويدن يك آدم در بزرگراههاي پر از اتومبيل يك شهر است و اين هيكل باريك با آن پالتوي بلند، جلوه بصري مناسبي به اين قاب ها مي بخشد.
با پيشرفت داستان همين جور كه به عنوان تماشاگر به سوي نقطه اوج اصلي داستان حركت مي كنيم (توني اسكات نيز با انضباط خاصي همه چيز را از ابتداي اثر، براي چنين نقطه اوجي آمده كرده است) شاهد اين نكته هستيم كه «دشمن حكومت» بيشتر وبيشتر، به آثار اعتراض آميز دهه هفتاد ميلادي شبيه مي شود. در بخش هاي انتهايي فيلم، باز با يكي از همان گروههاي دونفره مردانه آن سالها روبرو هستيم. همين جا اضافه كنم كه جين هكمن در نقش يكي از آن پيرديرهاي بازنشسته غرغرويي كه قهرمان خام را پخته مي كند، زوج جذابي با اسميت تشكيل داده است. زوجي كه قرار است «وجود» خودش را به رخ سيستم هاي همسان ساز و يكسان كننده اجتماع افراد بكشد.
ويل اسميت در «دشمن حكومت» يك «مخلوط كن» بامزه هم دارد. چيزي كه در تمام طول فيلم، وقتي كه خلوت خانه اش را مورد تجاوز قرارداده اند، همه اش نگرانش است: «مخلوط كن ام… عاشق اون بودم» خب اين جهاني است كه هرگونه دلبستگي اي يك جور تلاش برضد نظم و آسايش اجتماع قلمداد مي شود. قبول كنيد كه «عاشق مخلوط كن» شدن هم يك جور تلاش براي حفظ فرديت است.
امير قادري
ghaderi - 68@ yahoo. com

فرضيه رايج در هاليوود
«ذهن زيبا» و ران هاوارد درصدر خواهندنشست
بله، «لرد حلقه ها ـ رهروان حلقه» قسمت اول از تريلوژي پيتر جكسون نيوزيلندي از روي كتاب خيالي جي.ار.ارتالكين با كسب ۱۳ كانديدايي پيشرو و پيشاهنگ جوايز سينمايي اسكار در سال جاري ميلادي است.
اما اكثر آگاهان و منابع مطلع در هاليوود بر اين اعتقادند كه به احتمال قوي آكادمي علوم سينمايي و هنرهاي تصويري جايزه اسكار بهترين فيلم سال و ايضاً جايزه بهترين كارگرداني و بهترين بازيگران نقش اول مرد و نقش دوم زن را به فيلم «ذهن زيبا» (يك ذهن فوق العاده) خواهد داد و اين فيلم را بر «لرد حلقه ها» ارجح خواهد دانست. اين درحالي است كه «ذهن زيبا» مثل «مولن روژ» كانديداي بيش از ۸ جايزه اسكار نشده است. ولي بر طبق اين باور، ران هاوارد كارگردان اين فيلم و همچنين راسل كرو نيوزيلندي و جينفر كانلي آمريكايي اسكارهايي را كه ذكر كرديم، صاحب خواهند شد.
ران هاوارد در آمريكا بسيار شناخته شده و محبوب است و همين عامل نيز در بيشتر بودن شانس وي براي جايزه اسكار بهترين كارگرداني سال نقش دارد. او قبلاً هم فيلمهايي مثل «پيله ابريشم» (محصول ۱۹۸۵)، «روزنامه (۱۹۹۴) و «اپولو ۱۳» (۱۹۹۵) ا را ساخته است و چون از بچگي و در هيأت يك هنرپيشه خردسال و سالها قبل از كارگردان شدنش فردي شناخته شده بوده، امروزه اين تصور وجود دارد كه آكادمي با ارج گذاري بر كار او و خودش، جوابي بر سالها مطرح بودن وي را خواهد داد.
تام اونيل يك تحليلگر قديمي مسائل اسكار مي گويد: در هاليوود اين احساس وجود دارد كه سالها است به ران هاوارد مديون اند. ضمن اينكه او به رغم سالها فعاليت، پيش از اين هرگز نامزد جايزه اسكار نشده بود.
ران هاوارد سالها پيش و به واقع در هيأت يك كودك خردسال در دهه ۱۹۶۰ در «شو»ي تلويزيوني اندي گريفيس به مردم معرفي شد و سپس در نقش كاراكتر ريچي كانينگ هام در سريال «روزهاي خوش» طي دهه ۱۹۷۰ جلب نظر كرد. اما اولين تجربه او در مقام كارگرداني كه فيلم «امريكن گرافيتي» و محصول ۱۹۷۳ بود، او را به مدارج هنري بالاتري رساند.
«ذهن زيبا» روايت هاوارد از روي زندگي جان فوربزبس نش نابغه رياضي اي است كه به بيماري اسكيزوفرنيك مبتلا است و بايد دائماً آن را پس بزند. خود هاوارد در اواخر زمستان ۲۰۰۲ و در فاصله كمي تا اهداي جوايز اسكار (۴ فروردين ۱۳۸۱ در لس آنجلس) مي گويد: از همان آغاز، شرح و بسط داستان زندگي جان نش و اعضاي خانواده و وابستگانش براي من يك جذابيت خاص داشت. امروز هم بسيار خوشحالم كه به اين فيلم و پروژه اينقدر توجه شده است و مهر تأييد بر روي آن، به من كمك زيادي در راه كارهاي آينده ام خواهدكرد.
با توضيحات فوق بايد گفت «مولن روژ» و خالق باهوش آن يعني بازلورمن استراليايي نيز احتمالاً در جنگ اسكار به «ذهن زيبا» و ران هاوارد خواهندباخت و به هرحال بخت شان از ميزان شانس «لرد حلقه ها» كمتر است. اين فرضيه مقبول و منطقي نيز وجود دارد كه اعضاي آكادمي براي ارج گذاري بر سالها تلاش و توفيق رابرت التمن كارگردان معروف و ۷۶ساله جايزه بهترين كارگرداني را بخاطر ارائه فيلم جالب «گاسفورد پارك» به وي خواهند داد و اهداي اسكار بهترين فيلم به «ذهن زيبا» نيز تفاوتي در اين قضيه ايجاد نخواهدكرد. بواقع اين فيلم نيز كه در باره معماي دوقتل در يك خانه بزرگ ثروتمندان در بريتانيا طي دهه ۱۹۳۰ است، كانديداي اسكار بهترين فيلم سال شده است و ديگر فيلم كانديدا شود، «در اتاق خواب» است كه اولين كار بلند سينمايي تادفيلد محسوب مي شود و البته شانس اين فيلم به رغم كانديدايي اش در ۵ شاخه از همه كمتر و ضعيف تر است.
پس از فيلمهاي فوق، فيلم فرانسوي «املي» نيز نامزد ۵ اسكار شده است و «سقوط بلك هاوك» كار تازه ريدلي اسكات نيز كانديداي ۴ اسكار است. يكي از آنها در شاخه بهترين كارگرداني و براي خود اسكات است اما به نظر مي رسد اين جايزه را امسال نيز مثل سال پيش كه او «گلادياتور» را عرضه كرد، به وي ندهند (هرچند «گلادياتور» اسكار بهترين فيلم سال را برد)
طبق فرضيه فوق «لرد حلقه ها» در چندين و چند شاخه جنبي و فني اسكارهايي را خواهد برد اما لقب بهترين فيلم سال به فيلم عاطفي تر و عميق تر «ذهن زيبا» خواهد رسيد و اسكار بهترين كارگرداني نيز به ران هاوارد يا رابرت التمن خواهدرسيد.
ضمن اينكه از ياد نبريم كه طي ۷۴سال اهداي جوايز اسكار هرگز اسكار بهترين فيلم سال را به يك اثر فانتزي و خيالي از قماش «لرد حلقه ها» نداده اند. اين هم دليل و برهان ديگري در راه قايل شدن شانس بيشتر براي «ذهن زيبا» است.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |