شماره ۲۰۸۲ - سال هشتم - شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۰
Sat, Mar 16, 2002
Cinc black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
ايران
يادمان
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با مهتاب نصيرپور، بازيگر تئاتر
نقد خروس

گفت وگو با مهتاب نصيرپور، بازيگر تئاتر
كسي صداي ما را نمي شنود!
اشاره:
مهتاب نصيرپور، يكي از موفق ترين بازيگران سالهاي اخير است كه در مديومهاي متفاوت تئاتر، تلويزيون و سينما خوش درخشيده است. او به سادگي از پس اجراي نقش هاي پيچيده، متنوع ومتفاوت برمي آيد و براي همين هر بار كه به صحنه مي آيد تازگي وجلاي خاصي به كارش مي بخشد كه باعث جذابيت مضاعف مي شود.
او سالهاست كه با همسرش، آقاي محمدرحمانيان در گروه پرچين فعاليت مي كند و حاصل اين تجربه مشترك چندين تئاتر و تله تئاتر چشمگير و به يادماندني بود ه است.
053886.jpg
• خانم نصيرپور اولين كاري كه به عنوان بازيگر در آن نقش داشتيد، چه نام داشت ودر اولين اجرا چه حس و حالي داشتيد.
•• كنيزك بانو، اولين كار من به شكل اجرايي در زمستان۶۴ بود. در واقع اين كار پايان نامه هنرجويي ما در يك دوره كوتاه مدت آموزشي بود. الآن كه فكر مي كنم و يادم مي آيد آن كار خيلي هم جنبه كاري ندارد. به هر حال اولين اجرا به لحاظ اهميتش و جدي بودنش بسيار مهم وتأثيرگذار بود و آينده و راه مرا مشخص كرد. در پاييز۶۵ در نمايشي به نام «آهسته در صبح پاييزي» (به كارگرداني ابوالقاسم معارفي) كه كاري از مدرسه هنر و ادبيات بود، بازي كردم. قبولي من در دانشگاه تهران و اجراي اين نمايش همزمان بود، براي همين اين كار براي من خوش يمن و خاطره انگيز است. اجراي اين كار برايم خوشحال كننده بود و وجد بسياري از آن داشتم. در ضمن خوشحال بودم كه با يك گروه حرفه اي كار مي كرم و اين خوشحالي همچنان ادامه دارد. صادقانه بگويم هنوز اين حس اوليه من ـ اضطراب، شور، دلهره و هيجان هنوز از همان اجراها تركم نكرده است.
• پيش از آقاي رحمانيان، چه كساني شما را در روند فعاليتهاي تئاتري كمك كرده اند.
••اگر حقيقت قضيه را بخواهيد بدانيد؛ پيش از هر كس، مادرم بهترين معلم بازيگريم بوده است. در دوران كودكي قصه هايي كه مادرم تعريف مي كرد، با حالت، ميميك و اطوار خاصي آنها را تعريف مي كرد. او شيفتگي خاصي را در من به وجود مي آورد و مرا جذب حالتهاي خود مي كرد. هنوز هم تمام حالات من عكس برگرداني از حالات مادرم هست. ولي به شكل خيلي جدي تر و آكادميك من از خانم رؤيا تيموريان بازيگري را ياد گرفته ام. من هيچ وقت زحمات وي را فراموش نمي كنم. در ضمن در دوره حرفه اي ام آدمهاي ديگري بوده اند كه روي من تأثير گذاشته اند. آقاي رحمانيان بيش از هر كسي به من تأثير گذاشته است. من از دوره دانشجويي با رحمانيان كار كرده ام كه يك جور ادامه آموزشهاي من در مدرسه هنر وادبيات زير نظر خانم تيموريان بوده است. آموزشها در اينجا به كار گرفته مي شد و متوجه مي شدم كه آنها به چه دردي مي خورد. هنوز هم درحال يادگيري هستم وخوشحالم كه اين روند ادامه دارد و تمام نشده است.
• از اولين كاري كه با آقاي رحمانيان انجام داده ايد، چه خاطره اي به ياد داريد.
•• اولين نمايش مشترك ما به نام گلدانهاي شكسته گلدونه خانوم بود. اين نمايش از تلفيق چندكار آقاي اسماعيل خلج (نمايش هاي كتاب پاتوق) به وجود آمده بود. ماچندبار اين كار را به مركز براي اجراي عمومي پيشنهاد داديم كه در دوران ركود تئاتر (سالهاي۷۳ـ۷۴) با آن موافقت نكردند، ما در اين نمايش از طريق اتودهاي زيادي سعي كرديم به نقش نزديك بشويم. ۵۰درصد كار درآمده بود كه به علت دانشجويي بودن گروه به اجرا نرسيد. در اين كار حميدافشار، فريدون حسن پور (كارگردان فعلي سينما)، ميكائيل شهرستاني و چندنفر ديگر بازي داشتند.
• كار بعديتان چه بود.
•• در دايي وانيا (چخوف) نقش كوچكي (مارينا) را ايفا كردم. من همچنان فعاليت خود را با رحمانيان ادامه دادم و در پايان نامه وي (تصنيف هاي روز) در زمينه دكور كمك كردم. يا درنمايشنامه اي از صادق چوبك (چراغ قرمز) صداي پشت صحنه را مي گفتم . من از اولين تجربه ام (گلدانهاي شكسته گلدونه خانوم) كه داشتيم و برايم خيلي دلچسب بود، نگذاشتم اين همكاري قطع بشود.
• گروه پرچين در سال۷۶ تشكيل شد و شما در فاصله سالهاي۷۳ تا ۷۶ كاري را انجام نداديد.
•• من يادم است كه پايان نامه ام را در سال۷۱ (روبن) اجرا كرديم كه آداپته اي از نمايشنامه جزيره (آتول فوگارد) بود. در اين نمايش ها شخصيتهاي مرد را به زن تغيير داده بوديم و وقتي آن را براي اجراي عمومي به مديريت وقت تئاتر شهر نشان داديم آن را رد كردند. ما روبن را به مدت ۱۰شب در تالار مولوي اجرا كرديم. دوسال بعد در نمايش لباسي براي ميهماني (پايان نامه لادن طباطبايي) نقشي را ايفا كردم. اين كار هم رد شد و ما يك هفته آن را در تالار مولوي اجرا كرديم، پس از آن دوره ركود كاري نداشتيم تا سال۷۶ كه مصاحبه رحمانيان را اجرا كرديم.
• يعني در اين فاصله هيچ كاري انجام نداديد.
•• متأسفانه نه! اين تنها مشكل مانبود، بلكه عده اي از دوستان تئاتري در اين سالها خانه نشين شده بودند. خوشبختانه من اين شانس را داشتم كه از طريق تدريس آموخته ها و آموزه هايم را براي خودم يادآوري بكنم و سعي كردم با ديدن و نقدكارهاي ديگران باز چيزي ياد بگيرم.
• علت آن را چه مي دانيد.
•• دوره خيلي بدي بود. پس از رفتن وزير ارشاد (آقاي خاتمي) و آمدن وزير ديگر مركز هنرهاي نمايشي هيچ سياست خاصي نداشت. به نظر آنان تئاتر يك چيز پيش پا افتاده بودكه اصلاً احتياجي به مطرح شدنش نيست. مادر آن دوره در حدود ۱۴متن به مركز پيشنهاد داديم وتمام آنها بلااستثنا به دلايل مختلف رد شد. مثلاً مي گفتند كه اين نمايش پايان گنگي يا پايان غم انگيزي دارد، متأسفانه آن زمان خيلي سليقه اي برخوردمي كردند كه باعث شده بود خيلي ها نتوانند كار كنند.
• در سال۷۶ با نمايش مصاحبه دوباره فعاليتتان آغاز شد، شما به عنوان بازيگر چه يادگاري از اين كار برايتان باقي مانده است.
•• يادم است كه پس از آن دوره طولاني مدت كه كار نكرده بوديم، اجراي اين متن برايم مثل مردن و مرگ بود. واقعاً نمايش سختي بود براي من و شكل اجرايي سختي هم داشت. مصاحبه مونولوگي دارد كه بازيگر به تنهايي بايد آن را اجرا كند. بنابراين دور تسلسل كلمات و ديالوگها يك جا هم امكان نداشت كه بريده شود چون از يك پراكندگي به وحدت مي رسيد. دراين دوره دلهره و اضطرابي داشتم كه در هيچ دوره ديگري نداشتم. فكر مي كنم اين هم به دليل دوري ام ازكار براي يك مدت طولاني بود. روز قبل از اجراي مصاحبه، موقع نصب دكور من از آقاي رحمانيان خواستم كه در سالن حضور داشته باشم. من فقط نشستم و به سالن خيره شدم، مي خواستم احساس كنم كه دوباره مي خواهم كاري را انجام بدهم كه وظيفه و شغلم بوده است و مدتها ازش دور بوده ام. مي خواستم به همه اين چيزها فكر كنم تا فردا با آرامش بيشتري روي صحنه حاضر بشوم. به هر حال برايم خيلي خيلي سخت و اولين اجرا برايم خيلي وحشتناك بود. اين خاطره هيچ وقت فراموش نمي شود.
• با توجه به اينكه مي دانستيد صفيه با بحران روحي و رواني مواجه است و با ذهنيت او درگير هستيد، شما با يك تحليل ساده اين پيچيدگي را به نمايش درآورديد.
•• بله، من سعي كردم كه خيلي تحليل را ساده كنم، مثل انجام ضربهاي چندرقمي. الآن روشهاي جديد رياضي مي گويد كه عمل ضرب خيلي سنگين را خيلي راحت تر مي شود تبديل به چندروش كرد و يك عمل رياضي راخيلي ساده تر انجام داد. من سعي كردم به ملاكهاي ساده تري برسم. صفيه به من خيلي نزديك بود چون او در يك جا همه شرقي و با فرهنگ سنتي زندگي مي كند، من هم در چنين جامعه اي زندگي مي كنم بنابراين مسائل او را درك مي كنم. ولي درباره بقيه مسائل مثل مشكل روانپريشي صفيه خود آقاي رحمانيان كمك كرد. تمام ريزه كاريهاي نمايش پيشنهادات وي بود. عشق و علاقه صفيه به مادرش وعدم باورش از اينكه مادرش راكشته است، برايم قابل لمس بود. مي خواستم او را آدمي طبيعي نشان بدهم كه مشكلاتي كه جامعه برايش ايجاد كرده است، صفيه را به جايي كشانده است كه از آدمهاي ديگر دور باشد.
• از آنجا كه متن درباره مسائل سياسي كشور الجزاير است، شما چه مطالعاتي در اين زمينه داشتيد كه بهتر شخصيت صفيه را درك كنيد.
•• من در دوره دانش آموزي ـ اوايل انقلاب ـ تاريخ انقلاب الجزاير را خوانده بودم. در آن دوره تب مطالعه كتابهاي انقلابهاي مختلف (شيلي، الجزاير و غيره) خيلي ها ـ به خصوص جوانان و نوجوانان را گرفته بود. اين مطالعات به من خيلي كمك كرد. اما مطالعه اينگونه آثار بيشتر براي نويسندگان و كارگردانان جالب است و براي بازيگر كمك زيادي نمي كند. بخش اجرايي فراتر از اين مطالعات است، بايد با فكر كردن اين بخش را درآورد.
053880.jpg
• شما درمجلس نامه نقش يك زن مطرب (سرخك) را داشتيد كه نقش بيروني و پرتحرك داشت كه با اتكاي به سياه بازي خلق شده بود. شما اين تفاوتها راچگونه درمي آورديد.
•• من در دوره اي تئاتر را شروع كردم كه سياه بازي به آن گونه اي كه شكل سنتي آن است، اجرا نمي شد و نمي شود. من نتوانستم از روي كاري ببينم كه يك زن مطرب چطور بازي مي كند، اصلاً نقش خانمها در يك نمايش سياه بازي چگونه است. ولي شايد بيش از يكي دومورد سياه بازي ديده بودم و باز هم با راهنمايي آقاي رحمانيان به بخش هاي اصلي نقش رسيدم. او آنقدر شخصيتهاي نمايشهايش را به خوبي مي شناسد كه با راهنمايي به موقع باعث مي شود كه من به عنوان بازيگر به ابعاد نقش پي ببرم. من در ابتدا فكر مي كردم كه براي رسيدن به سرخك نياز به شخصيت پردازي است اما رحمانيان در طول تمرين ها اشاره كرد كه اين آدم سمبل نمايش هاي شادي آور است و احتياجي به شخصيت پردازي آنچناني ندارد. بنابراين سعي كرديم كه درشت نمايي و غلونمايي دركار وجود داشته باشد.
• شمادر نمايش «لباسي براي ميهماني» كه براساس نمايشنامه دعوت ساعدي نوشته شده است، چه نقشي داشتيد.
•• متن ساعدي آداپته شده است، در واقع دوشخصيت آن نمايش تبديل شده اند به بيمار و پرستار... شايد بيماري اين زن، مشكل روحي نسل امروزي جامعه ماست. اينكه به دنبال فضاي بهتر مي گردد و به دنبال جامعه اي است كه همه بپذيرندش و قبولش كنند. پرستاري كه از اين بيمار مراقبت مي كند، زندگي همين بيمار را مرور مي كند. من نقش پرستار را داشتم و در صحنه كارم كوتاه بود و نوع اجراي آن بامجلس نامه و مصاحبه متفاوت بود. ميزانسن ها در آن كار خيلي خط كشي شده، دقيق وهندسي بود، جاي يك حركت جزئي براي بازيگر نبودكه از خودش به كار اضافه نكند، اين تجربه جديدي بود، هر چند اين نمايش در سال۷۳ يكبار اجرا شده بود. پرستار بيشتر در پشت صحنه بود و بامكالمات تلفني كه با شخصيت بيمار بر روي صحنه برقرار مي كرد، در اجرا حضور مي يافت.
• كار آخرتان كه در جشنواره فجر امسال اجرا شد، نمايش «شهادتخواني قدمشاد مطرب در طهران» هست و من هنوز اين كار را نديده ام. درباره اين كار توضيح مي دهيد.
•• صحبت كردن درباره كاري كه به اجراي عمومي در نيامده است، كمي مشكل است! به نظرم متني دارد كه بسيار پخته تر از مجلس نامه است. مجلس نامه متني ساده و قدمشاد مطرب پيچيدگي هاي زيادي دارد. اين كار به لحاظ ميزانسن خيلي نزديك به نمايش «لباسي براي مهماني» است.
قدمشاد مطرب، زن مطربي است كه در زمان به توپ بستن مجلس مي خواهد در اين بلبشوي به وجود آمده پناهي بيابد. او به خانه اي پناه مي برد كه زن صاحبخانه اين دغدغه را دارد كه با همزماني ماه محرم و نوروز يك مجلس تعزيه زنانه راه بيندازد. من در اين كار بازهم نقش يك مطرب زن را بازي مي كنم، درحالي كه نگاههاي متفاوتي در جامعه به بازيگري زن مي شود، به عنوان يك زن هنرمند همه اين موارد را لمس كرده ام، خوشبختانه مي توانم بگويم كه من از يك طبقه فقير وارد اين كار شده ام. نگاه اين طبقه خودم به كارم هنوز يادم هست، هنوز هم شايد آن نگاه وجود دارد. زن مطرب هدفش اين است كه گروهش را حفظ و كار بكند.
اميدوارم سال بعد شرايطي كه براي خروس ايجاد شد، براي اين كار به وجود نيايد. به خصوص اينكه قدمشاد مطرب كار برگزيده تماشاگران در جشنواره فجر ۸۰ بوده است، اميدوارم كه تماشاگران در يك زمان مناسب از اين كار ديدن كنند.
• شما تاكنون به خاطر نمايش هاي مصاحبه و مجلس نامه، تله تئاتر همه پسران من (آرتور ميلر) و فيلم سينمايي «من، ترانه، پانزده سال دارم» برنده جايزه بازيگري شده ايد.
•• من دو بار برنده تله تئاتر شده ام، يكي در جشنواره اول براي بازي در شاهدي براي بازپرسي و در جشنواره دوم براي بازي در همه پسران من. و يكبار هم به خاطر بازي در «لباسي براي ميهماني» جايزه منتقدين تئاتر را گرفتم.
• شما در «يك دقيقه سكوت» به كارگرداني محمد يعقوبي، دو نقش متفاوت را بازي كرديد، درباره اين كار بگوييد.
•• پس از سيزده، چهارده سال براي اولين بار در كاري غير از كارهاي رحمانيان بازي مي كردم. پس ازجشنواره پارسال خيلي تعريف اين كار را شنيدم، و دوست داشتم كه اجرا بشود و آن را ببينم. متأسفانه در آبان ماه ۸۰ اين گروه دچار مشكلاتي شد، از من دعوت شد كه در اين كار شركت كنم. در همان قرائت اوليه خيلي از متن خوشم آمد، و در ابتدا به من پيشنهاد يك نقش (شيرين) شد. منتها پس از يكي دو جلسه تمرين يعقوبي پيشنهاد داد كه نقش همسر نويسنده را هم بازي كنم. با اين پيشنهاد مخالفت كردم چون لزومي براي اجراي دو نقش نمي ديدم. بنا به اصرار يعقوبي نقش دوم را هم پذيرفتم. برايم خيلي جالب بود كه پس از مدتها با كسي ديگر كار مي كنم كه شرايط اجرايي و تمرينات متفاوتي داشتند. آقاي يعقوبي چيزهاي متفاوتي مي خواست كه برايم تازگي داشت. وي خيلي اصرار داشت كه ما از بازيگري و شگردهاي بازيگري به هر شكل ممكن پرهيز كنيم و يك بازي ساده و بي پيرايه را به نمايش بگذاريم. من معمولاً اين جور كار نمي كنم، و به دنبال نقاط افتراق با ديگر نقش هاي كار مي گردم اما يعقوبي خيلي اصرار مي كردند كه نقش ها در كل كار وجوه اشتراك پيدا بكنند. در يك جمله بگويم؛ برايم خيلي جالب بود كه چنين شرايطي را تجربه كنم، ولي فكر نمي كنم كه تكرارش برايم ديگر جذاب باشد.
• از بازيگران زن در تئاتر، كار كدامها را بيشتر مي پسنديد.
•• رؤيا تيموريان، سيما تيرانداز، پانته آ بهرام وگلاب آدينه كه جزو سرآمدهاي تئاتر كشورمان هستند، و برايم ديدن كارهايشان خيلي لذت بخش است.
• باتوجه به اين كه مدرس تئاتر هم هستيد، در سالهاي اخير با افت تحصيلي در دانشكده هاي تئاتري روبرو هستيم، چه پيشنهاداتي براي رفع آن مي كنيد.
•• اولين پيشنهاد من اين است كه گزينش صحيحي در انتخاب كساني كه وارد اين رشته مي شوند، انجام بشود. واقعاً، خودم در كلاسها مي بينم، يك عده بي گناه وارد اين رشته شده اند. بازيگري كه از يك حد خاصي از صدا برخوردار است و نمي تواند اين صدا را تغيير بدهد، اصلاً مناسب اين رشته نيست. گروه توليد در تئاتر معمولاً نويسنده، كارگردان و بازيگر است، در دانشكده ها بيشتر دانشجويان علاقه مند طراحي صحنه هستند در صورتي كه ما بايد در ابتدا بازيگران، نويسندگان وكارگردانهايي كه در بين دانشجويان هستند، گزينش بكنيم. متأسفانه هركسي در هر رشته اي كه شركت مي كند، مي تواند در رشته هنر هم شركت بكند. بايد كساني كه استعداد اين هنر را دارند و عاشق اين كار هستند، براي تحصيل در اين رشته انتخاب بشوند.
همچنين برخي از اساتيدي كه در اين دانشكده ها تدريس مي كنند، صلاحيت اين كار را ندارند. چرا از كساني كه بطور پيگير و مستمر در عرصه تئاتر فعاليت دارند، براي تدريس دعوت نمي شود؟ معمولاً از كساني كه فقط مدرك دارند و به لحاظ عملي هيچ حرفي براي گفتن ندارند، براي تدريس دعوت مي شود.
• چه چشم اندازي را در آينده كاريتان مي بينيد.
•• حقيقت را بخواهم بگويم، من هيچ چشم انداز روشني را نمي بينم. شرايط جامعه به ما ياد داده است كه هيچ وقت خوشبين نباشيم. فكر مي كنم كه ما نياز داريم تا زمان حال را دريابيم و براي كاري كه در لحظه انجام مي دهيم، انرژي و وقت صرف كنيم و خيلي به آينده فكر نكنيم.
مدتهاست كه فرياد مي زنيم تا مطالبات جمعي ما را برآورده كنند، اما كسي صداي ما را نمي شنود. اگر به همين روال پيش برود، خيلي ها خسته مي شوند و ترجيح مي دهند كه خانه نشين بشوند. اين روند نسل بعدي را هم از كار باز مي دارد. اميدوارم كه هرچه زودتر اتفاقاتي بيفتد كه به نفع همه هنرمندان باشد!
شمس بجنوردي

نقد خروس
از هم نسل بودن با او بسيار مفتخرم
053883.jpg
پسر خشمگين و معترض دودهه اخير تئاتر ما ـ «محمد رحمانيان» را مي گويم ـ حالا دارد براي ما قصه اي از درد و انسان و زندگي مي گويد. نه اين كه تا امروز نگفته باشد، اتفاقاً بارها و بارها براي ما از آدمها و رنج هايشان گفته است، اما هيچ زمان نه تا اين حد انساني ودرد آلود. همه آن نمايشنامه هايي كه دراين دو دهه از او خوانده ايم يا ديده ايم، فرياد خشم او بوده اند از همه مناسبات ناهنجاري كه كرامت انساني را مورد تهديد قرار داده اند، او مارا نيز همواره برآن داشته كه عبوث و نارضا ، همراه او فرياد بزنيم. اما اين يكي ـ «خروس » را مي گويم ـ آن چنان ما را در آستانه درد مي گذارد كه نه ديگر توان فريادي برايمان مي ماند ، نه قوتي كه اين همه رنجي كه انسان را جويده ـ جويده مثله مي كند به درك بنشينيم. نمي دانم كه چرا دلم مي خواهد اين يكي را ـ «خروس» را مي گويم ـ شكوه نافرجام رنج بنامم. از وقتي كه «خروس» را ديده ام دائماً از خودم مي پرسم: پسر خشمگين و معترض ما دارد پير مي شود كه فرياد اعتراضش تنها و تنها روح ما را مرتعش نمي كند كه آن را زخم مي زند، زخمي كه ديگر قراراست براي هميشه با ما بماند؟ به خودم مي گويم: پير كلمه درستي نيست بايد بگويي عميق تر. هرچند به ياد ندارم روزي را كه او در سطح بوده باشد. پسر ماهميشه ژرف بوده است وامروز ژرف تر.
حيرانم از اين دست تراشگر زمان كه درچه فاصله اندكي توانسته است چنين اثري براين پسر ما بگذارد. مگر چه زماني گذشته است از فاصله نوشتن «مصاحبه» تا اين «خروس» كه «رحمانيان»، ما از آن اعتراض خشمگين «صفيه » به اين روايت پررنج روح «ماه جان» رسيده است؟ از آن مادري كه در «محرمانه اكتاويا والدز» با سكوت دهشتناكش به صعود پسري از نردبان خون و قدرت مي نگريست تا «صفيه»اي كه بمب هايش را زير همان نردبان مي گذاشت، اين همه چون «ماه جان» و «كيلما» برجان ما آوار نشده بودند و آنچنان كه «لالا» جغرافيايي از انسان را در پيش چشم ما مي گذارد حتي «دلقك » هاي غمگين نمايشنامه «عروسكها و دلقك ها» هم از عهده اش برنمي آيند. من بغض كرده و مبهوت تمام اجرا را تاب آوردم، اما اينك ديگر با خود مي گويم: بگذار اشكها از راه برسند.
از «محمد رحمانيان » گفتن هميشه براي من سخت ترين كار جهان بوده است . چرا كه همه وقت آن قدر مسحورش بوده ام تا نتوانم درفاصله اي منطقي نگاهش كنم. او براي من همواره مترادف اين جمله بوده است كه : «با خشم مرا به ياد آر». اين همان جمله اي است كه روز اولي كه او را ديدم، صدايي در گوشه اي از ذهنم يا شايد دلم فريادش كرد. آن روزها پسر ما جواني بود كه همه آن چيزهايي كه ما براي دانستنش بي تابي مي كرديم، از قبل مي دانست و همه آنچه را هم كه مي دانست بي دريغ با همه مي گفت. اصلاً بگويم همه آنها از او تراوش مي كرد. وهمين همه ما را مديون مي كرد. انگاري پسر ما از آن سوي زمان بيرون آمده بود ، چرا كه مثل ما آن همه مبهوت جهان نبود. آنچه كه ما هنوز هم در سياه مشق هايمان به دنبال آن مي گرديم ، او همان روزها يافته بود و چون يافته بود تكليفش را روشن كرده بود. مي خواست نه جهان كه حداقل به نقدي اجتماعي از دغدغه هاي خودش برسد؛ آن هم با چه عمقي . و از «عروسكها و دلقك ها» تا «محرمانه اكتاوياوالدز» تا «نهر فيروزآباد» تا… همه جا به دنبال همين دغدغه رفت . خشمگين ومعترض و يكه از مناسبات ناهنجار آن اجتماعي نوشت كه يك سوي آن را دلقك ها اشغال مي كردند وسوي ديگرش را «نعيم» و آنچه بيش از همه باعث تفريق او از همه آناني مي شد كه دل در گرو نقد اجتماعي داشتند يك نكته كوچك اما اساسي بود ، او همه اينها را در قالب نمايشنامه هايي به غايت دوست داشتني ، فني و خوش بافت و ساخت مي نوشت. پسر بي قرار ما همه ما را با «آدم برفي» و «پرورشگاه» و… تا پايين ترين لايه هاي اجتماعي برد و درآن مناسبات پديدآمده از ناهنجاري هاي اجتماع، سكه اي كه نه، گوهري از انسان را برايمان يافت ، نه، بهتراست بگويم ما را به كشف آنها برد. ومن هيچ زمان از ياد نخواهم برد كه همه اينها ر ا با چه خشم سركشي برايمان گفته است. پس چگونه مي توان از او گفت و خشمش را به ياد نياورد؟
«خروس» مي توانست يك نمايشنامه بد باشد واجرايش از آن هم بدتر. هردوي آنها همه لوازم اين بدبودن را درخود دارند. نمايشنامه «خروس» زباني دارد كه مي توانست به دليل غريبي و شيريني اش مانعي برسرراه همه ديگر عناصر نمايشنامه بشود. زباني كه يك تنه قادر است وجود خودش نمايشي باشد مسحوركننده ، آن قدر كه ديگر مخاطب نه درپي نمايشي ديگر باشد ونه به دنبال تأثيراتي كه يك نمايش بايد براو بگذارد. از ياد نبريم قهقهه هاي تماشاگر را درآن لحظات كه «احمدآقالو» معركه اي از زبان شيرين شخصيت بازي اش را نمايان مي سازد. داستان «خروس» هم مي توانست درحد يك ملودرام باقي بماند . داستان يك خطي نمايشنامه از همان لحظه آغاز ، پيشاپيش روند و نقطه انتهايي خود را معلوم مي كرد و شخصيت ها نه تنها در تغيير روند آن نمي توانستند كاري بكنند كه درمسير آن تنها مجبور به رفتن بودند. شخصيت ها هم قابليت اين را داشتند كه به مشتي آدم هاي قالبي بدل گردند و شايد تنها سمبل هايي شوند از نيروهاي اجتماعي درگير با موقعيت انتخاب شده ، در سرزميني انتخاب شده. اما «خروس» نه تنها نمايشنامه بدي نيست كه بي ترديد يكي از مهمترين الگوهاي نمايش نويسي ما است. «خروس» دليلي محكم بر رد اين نكته هميشه آزاردهنده نمايشنامه نويسي اين ولايت است كه اين بزرگي ، پيچيدگي وكلان بودن موضوعات نيستند كه سبب اعلاشدن يك درام مي شوند بلكه اين دانايي، فراست، هوشمندي و تسلط درام نويس است كه مي تواند از ساده ترين موضوعات و پيش پاافتاده ترين داستانها، نمايشنامه اي بزرگ هم چون «خروس» بسازد. خطري كه «رحمانيان» در «خروس» مي كند مبين اين نكته است كه او چه اندازه آگاهانه به سوي اثرش حركت كرده است. براي همين بايد گفت «خروس» فني ترين اثر نويسنده اش است. «رحمانيان» زبان مورداستفاده خود را سخت به انقياد درآورده است واز مكانيزم غريبي و شيريني زبان افغاني به نفع داستان سرايي خود سود مي برد. به ضرس قاطع مي گويم تك گويي «ماه جان» آن زمان كه از رفتن و بازنيامدن مردانش حرف مي زند از هيچ زباني جز همين زبان نمي توان چنين اثر گذار شنيد. «رحمانيان» قصه اش را از اين زبان نمي گويد كه قصه اش را براي اين زبان مي نويسد واين يعني شكوهمند كردن زبان. به ياد بياوريم «لالا» را در برابر فيلم ويديويي كه از تلويزيون پخش مي شود و زبانش را كه ديگر كلمات صرف نيستند، كه دارند گرفتاري آدم مانده در موقعيت را عيان مي سازند. وچه خوب وظيفه شاعرانگي زبان را انجام مي دهند از اين روي كه بين آنچه ما در فيلم مي بينيم ـ عشق دختر وپسر داخل كشتي ـ وآنچه ما مي دانيم ـ آرزوي سركوفت شده «ماه جان» ـ ارتباطي مستحكم برقرار مي كند. «رحمانيان» هميشه قصه گويي قهار بوده است. «مجلس نامه»، «تنبورنواز»، «شهادت خواني قدمشاد مطرب درطهران» و… از بهترين نمونه هاي اشراف او به خلاقيت قصه گويي است. او حتي زماني كه دستهاي خود را آگاهانه بسته است، باز شاهد بروز همين خلاقيت او بوده ايم. از ياد نبرده ايم كه چگونه در دو اپيزود «كشتن گربه بابافونتن» و «ديگر مرا صدا نزن ، مادر» از نمايشنامه «مصاحبه» وقتي روند حادثه در زمان حال مسدود است و قصه شخصيت ها قصه هايي مربوط به خاطرات گذشته آنان است ، به چه نحوه «رحمانيان» ما از شنيدن خاطره هاي صرف رها مي كند تا ما شاهد وقوع قصه اي درمقابل روي خود باشيم . در «خروس» به عبارتي كار حتي از اين هم سخت تر است. ما دراين جا قصه اي يك خطي داريم كه هم مسير آن و هم به كجارسيدنش براي ما پوشيده نيست. اما «رحمانيان» به گونه اي اطلاعات درون قصه هاي فرعي را براي ما تقسيم مي كند كه ما با آن كه مسير قصه اصلي را از قبل تشخيص مي دهيم ، همچنان وابسته اين اطلاعات مي مانيم. درواقع «رحمانيان» آنچنان با اطلاعات قصه هاي فرعي برخورد مي كند كه گويي آنها از چنان اهميتي برخوردارند كه دانستن يا ندانستن آنها مي تواند ما را از پيگيري روند قصه اصلي باز دارد. براي مثال قصه اصلي مي گويد «ليلما» به خانه «ماه جان» و «لالا» آمده و قرار است درهمان جا و همراه آن دوقصه اي را دنبال كند، اما به يكباره «رحمانيان» با قصه « ليلما» تا رسيدنش به اين خانه چنان بازي غريبي مي كند كه انگار ندانستن آن مي تواند به قيمت از دست رفتن كل قصه بينجامد. كشف حامله بودن او، كشف فروخته شدن او ، كشف قيمت فروخته شدن او و… «رحمانيان با مرحله اي كردن رساندن اين اطلاعات به ما، عملاً خلأقصه ساده خود را پرمي كند وبا انجام دادن كاري كه آن را قبل ازاين در «مصاحبه» انجام داده، خاطره گويي را به عنصري فعال درمتن قصه گويي اصلي خود بدل مي كند. به اين نحوه ما كه روند قصه اصلي را قابل پيش بيني مي دانيم از كل نمايشنامه جدا نمي شويم ، چرا كه اطلاعات قصه فرعي است كه همچنان ما را به نمايشنامه وابسته نگاه مي دارد و …
و بازهم مي شود از «رحمانيان » گفت واز «خروس» نوشت و ديگران خواهند گفت وخواهند نوشت. من هميشه شادان بوده ام از زيستن درجهاني كه نوشتن درآن فريضه اي است چنين سترگ. وشادان ترم ازاين كه دراين جهان «محمد رحمانيان» ي وجود دارد كه فريضه نوشتن از انسان و رنجها وآلامش را هيچ گاه از ياد نبرده است . از هم نسل بودن با او بسيار مفتخرم. همين.
محمد چرم شير



|   شناسنامه   |   آرشيو   |