اشاره: افروز فروزند، از سال ۷۰ با ورود به دانشگاه تهران بطور جدي فعاليت هنري اش را آغاز كرده است. او تاكنون در نمايش هاي ببين چه برفي مي آيد (به كارگرداني محسن قصابيان، ۱۳۷۶)، مكبت (به كارگرداني فرهاد مهندس پور، ۱۳۷۹) به عنوان بازيگر، مردي كه مي خواست مرد بماند (به كارگرداني قصابيان، ۱۳۷۹) به عنوان نويسنده و پارك نبش خيابان (۱۳۷۸) و اتاق رؤيا (۱۳۸۰) به عنوان نويسنده وكارگردان فعاليت داشته است.
وي فارغ التحصيل ادبيات نمايشي از دانشكده هنرهاي زيباست.
• چطور شد كه دراتاق رؤيا به مقوله جنگ مي پردازيد، فكر مي كنم كه تهراني باشيد و…
•• نه، تهراني نيستم! متولد و بزرگ شده آبادان هستم ، اما اصالتاً شيرازي هستم كه به دليل شغل پدرم در آبادان زندگي مي كرديم… در زمان جنگ، با آن از نزديك آشنا شدم، و هميشه دلم مي خواست كه نمايشنامه اي درباره جنگ بنويسم ولي مي خواستم يك چيز تازه بنويسم. نمي خواستم به مقوله فراگيري مثل جنگ همانند ديگران بپردازم. سعي كردم از آنجا كه زن هستم چنين نگاهي را در نمايشنامه ام داشته باشم، و طبيعتاً چون جبهه را نديده ام، مجبور بودم كه به مقوله ديگري در جنگ بپردازم كه لمسش كرده ام. سه چهار روز اول جنگ و حس هايي كه آن لحظات داشت، باعث شده است هميشه فكر بكنم كه چيزي بنويسم كه آن لحظات در آن وجود داشته باشد. در صحنه اول «اتاق رؤيا» تمام وقايعي كه در آن زيرزمين مي گذرد، درصدي از آن حس هاي اول جنگ را دارد. دو روز اول جنگ خيلي مسخره به نظر مي رسيد و همه حس مي كردند كه تا چند روز ديگر جنگ تمام مي شود اما با گذشت چند روز ديديم كه جنگ تمام نمي شود. ديالوگي كه در آن روزها بين بزرگترها برقرار مي شد و هميشه تا بزرگسالي به آن فكر مي كردم، اين بود كه مي گفتند: دست دخترهايتان را بگيريد و فرار كنيد، و من هميشه فكر مي كردم چرا بايد دست دخترها را بگيرند و نه پسرها… كم كم كه بزرگ شدم، به اين مسأله پي بردم. بنابر اين نمايشنامه بر اين اساس نوشته شد.
• چرا نگاه منتقدانه به جنگ داريد.
•• آخر جنگ چيز خوبي نيست، نمي توانم به چيز نه چندان خوب نگاه مثبت داشته باشم. ضمن اينكه به جنگ نگاه مثبت شده است. فكر هم نمي كنم كه جنگ را خيلي هم بد ديده باشم، به مسأله بدي در جنگ پرداخته ام، نه اينكه حالا جنگ چيز بدي باشد. ولي در نهايت نتيجه اي كه گرفته مي شود اين است كه جنگ چيز بدي است. جنگ آنقدر كه پيامد منفي دارد، پيامد مثبتي ندارد. جنگ را دوست ندارم، حداقل جنگ زندگي مادي ام را از من گرفت. جنگ كودكي ام را از من گرفت. زماني كه من كودكي مي كردم و خوش بودم، جنگ باعث شد كه من زندگي ام را در آبادان بگذارم. من يك برگ كاغذ از كودكي ام ندارم كه يادآور آن روزهايم باشد. طبيعتاً وقتي جنگ اين جوري بخشي از زندگي ام را گرفته باشد، نمي توانم به جنگ نگاه مثبتي داشته باشم. در عين حال بازهم حس مي كنم كه جنگ ضمن آنكه چيزهايي را از من گرفته است، چيزهايي را به من داده است كه به بقيه نداده است.
• سيما (شخصيت نمايش) مي گويد كه آدم ها دو دسته اند، دسته اول كساني هستند كه جنگ را ديده اند، و دسته دوم آنهايي كه جنگ را شنيده اند. حالا باتوجه به اين گفته شما يك بعدي به جنگ نگاه نكرده ايد.
•• الآن با اين موضوع وقت پرداخت جنبه هاي مثبت جنگ نبوده است. معتقدم آنهايي كه جنگ را ديده اند و آنهايي كه جنگ را شنيده اند، هيچوقت همديگر را نمي فهمند. وقتي كه يك معلول روحي مثل سيما درباره جنگ مي گويد و بقيه نمي فهمند كه اوچه مي گويد، فقط به اين دليل است كه آنها نديده اند. آنهايي كه جنگ را نديده اند، جنگ را با آدمكشي، خونريزي، حمله و بدبختي و فلاكت تصور مي كنند. اما هيچوقت اين را با پوست و استخوانشان لمس نكرده اند و دچار وحشت ناشي از جنگ نشده اند. يكبار خبرنگاري از من پرسيد: مگر شما در جنگ جيغ مي كشيديد؟ برايم تعجب آور بود كه اين مقوله برايش قابل باور نبود. مگر در جنگ غير از جيغ كشيدن چه كاري مي شود كرد؟
در روزهاي اول جنگ هركس فرارمي كرد، بقيه مسخره اش مي كردند. اما با ادامه يافتن حملات دشمن بقيه باز به اين نتيجه مي رسيدند كه بايد فرار بكنند. چون علاوه بر كشتار، تنهايي هم مسأله شده بود. هيچ خانواده اي حاضرنبود بماند.
• سيما شخصيتي بيمار و روان پريش دارد و رؤيا دراين نمايش تبديل به شخصيتي استعاره اي مي شود چون وضعيتي كه رؤيا دارد كمي پيچيده تر است، اول به خاطر داشتن معلوليت جسمي، بعد مسأله تجاوز، خودكشي و سر آخر ميراثي كه از او (بهزاد فرزند ۲۰ساله رؤيا) باقي مي ماند. به چه دليل اين دو شخصيت را مقابل هم قرار داده ايد كه تماشاگر يكي را از بيرون و ديگري را از درون مي بيند.
•• درست منظورتان را نفهميدم.
• در اين نمايش رؤيا ذهنيت شماست و با توجه به وضعيتي كه دارد تبديل به شخصيت استعاره اي شده است.
•• رؤيا يك بعد ديگر سيماست. همانطور كه خودتان پرسيديد كه مگر همه حاضر شدند كه همچين كاري بكنند؟ ببينيد، در جنگ يك عده مثل سيما خودشان را وامي دهند، اما يك عده مثل رؤيانمي توانند شرايط را تحمل بكنند و خودشان را از بين مي برند. رؤيا هم راهش باز بود كه اين كاره بشود، هرچند معلوليتش هم دراين اتفاق چندان مهم نيست. ولي نخواست، او هم ضعف نفس داشت و تنها راهي كه براي نجات خود مي بيند، خودكشي است. او هم تحمل نداشت چون جنگ آنقدر مقوله بزرگ و فراگيري است، تحملش براي آنان كه يك خورده ضعف دارند، غيرممكن است. سيما يك كمي قوي تر از رؤيا است گرچه اين كاره مي شود... همانطور كه خودش هم مي گويد: به اين شرايط عادت كرده ام و دارم راحت زندگي مي كنم. درواقع زندگي اش را شكلي از زندگي مي داند. اصلاً خيلي علي و معلولي به اين قضيه نگاه نمي كند يا لااقل دانشش راندارد.
• با توجه به ساختار كارتان كه آميزه اي از ذهنيت و عينيت است و زمان حال و گذشته درهم تلفيق مي شود؛ من با شروع فعلي ـ صحنه تاريكي و حمله عراقي ها كه سيما دست و پا مي زند تا از اين زيرمين فرار كنند ـ مخالف هستم. البته با بودن اين صحنه مخالف نيستم. بلكه فكر مي كنم كه اين صحنه هم بايد داخل متن قرار بگيرد و بازهم مخاطب از ذهن سيما اين صحنه را ببيند. در ضمن شروع نمايش را از دعواي سيما و صاحبخانه و حضور بهزاد در صحنه مي دانم.
•• بله، پذيرفتني است. ولي بايد بگويم كه اين شكلي از اجراست كه ما با توجه به رفت و آمدها و ساختار سينمايي خواسته ايم كه پيش از تيراژ تصاويري را براي نمايش بگذاريم. مي خواستم با اين تفكيك و جدايي صحنه اول با كل نمايش اين صحنه را برجسته كنم. سيما و رؤيا در اين صحنه عملكرد و گفتار متفاوتي دارندو پس از دعواي سيما با صاحبخانه و ورود بهزاد به صحنه، بازي سيما فرق مي كند.
• چرا دنبال منطق نگشته ايد تا اين شروع هم در كل كار جا بيفتد.
•• فكر كردم كه خيلي هم بي منطق نيست.
• با اين شروع فاصله اي مي افتد كه در حد انتظار تماشاگر نيست. چون او انتظار دارد كه جريان همچنان خطي پيش برود، اما يك دفعه با فضايي سيال و غيرخطي روبرو مي شود.
•• بله، اين را قبول دارم، فكر مي كردم كه با اين شروع نوعي تعليق ايجاد شود. در ابتدا هم همين طوري بود. اولين فلاش بك همين صحنه شروع بود... بعداً به اين نتيجه رسيدم چون دوست داشتم كه تماشاگر از همان ابتدا بداند كه نمايشي درباره جنگ را خواهد ديد.
• يكي ديگر از مواردي كه باعث مي شود تماشاگر فكر كند كه اجرا بر متن غالب است، كاستي هايي در متن حس مي شود. چرا اين اتفاق مي افتد؟
•• مثلاً در چه چيزي كاستي حس مي شود؟
• مثلاً قضيه تجاوز احتياج به تصاوير و ميزانسن هاي پررنگي دارد. يا براي شناخت بهتر شخصيتها احتياج به ارائه اطلاعات بيشتري است.
•• نمي دانم. اگر ضعفي دارد، من نمي توانم توجيه كنم. اگر احساس مي كنيد كه يك چيزهايي كم گفته مي شود، يااصلاً گفته نمي شود، مثل، مسأله تجاور كه كم رنگ پرداخت شده است، تعمدي بوده است. به دلايل شخصي و يك سري موارد بيروني كه مانع از پررنگ شدن اين مسأله شده است. نمي توانستم براحتي اين مسأله را به تصوير بكشم.
• ما از گذشته اين آدمها اطلاعات زيادي نداريم. چطور مي شود كه اين دوخواهر تنها و بي پناه مي شوند؟
•• اين از آن مواردي است كه خيلي پرداختش برايم اهميت نداشته است، چون آدمهاي بي كس و كار و بي پناه زيادهستند. اينكه حالا بگوييم چرا پدر ومادر ندارند؟ حتماً مرده اند.. چرا مرده اند؟ شايد درتصادف اين اتفاق مي افتد.
• حداقل اشاره هاي ضمني به اين قضايا بشودكه حوادث با روابط علي مطرح بشود.
•• بايد بگويم كه مقوله درام مدرن به قصه در زمان حال مي پردازد. اينكه ما از پيشينه شروع كنيم در حوصله درام مدرن نمي گنجد. اگر تماشاگر بگويد كه در اين نمايش چرا به من گفته نشده است كه شخصيتها پدر و مادر ندارند؟ من خودم وقتي كار رامي بينم، احساس مي كنم كه نيازي به جواب اين چراها نيست. چون مسأله اصلي چيز ديگري است ضمن اينكه زمان ما محدود است يامثلاً بعضي ها مي پرسند چرانگفتي كه به چه دليلي رؤيا افليج است. مي توانستم دوتا ديالوگ بگذارم كه رؤيا مادرزادي افليج بوده است.
اما نمي خواستم به حاشيه بپردازم. مهم اين است كه او در زمان جنگ افليج و ناتوان بوده است و به همين دليل اين اتفاق براي رؤيا مي افتد. دوست نداشتم همه چيز را براي تماشاگر صاف و پوست كنده بگويم. معتقدم كه تماشاگر خيلي باشعورتر از اينهاست، حتي تماشاگر عامي و عادي تمام اتفاقات و رفت و برگشت هاي حال به گذشته و گذشته به حال را مي گيرد. به همين خاطر اصلاً نخواستم به زور بگويم كه الان زمان حال است يا الان زمان گذشته است. سعي كردم كه به تماشاگر اعتماد كنم.
• بازيها در اين نمايش پررنگ و زيبا به نظر مي رسند. درباره شيوه كارتان بگوييد كه چطور به اين بازيها ي برجسته رسيديد؟
•• علاقه مفرط من و سه تا بازيگرم …حتي علاقه آنها نسبت به كار از من بيشتر بود. در اين ده سالي كه كار كرده ام، در هيچ كاري نديده ام كه بازيگران شيفته تر و پرانرژي تر ازكارگردان باشند. بازيگرها در موقع تمرينات به لحاظ فكري و جسمي مايه گذاشتند تا به اينجا رسيديم. تلاش بسيار جمعي مان براي رسيدن به اين اجرا باعث شد كه به بازيهاي برجسته اي برسند.
• دكور نمايش كاربردي و به لحاظ پرداخت (با توجه به سابقه طراحي صحنه دكتر رفيعي) فرماليستي است ولي متن و اجراي شما روانشناختي است. شما تا چه حد در شكل گيري اين دكور نقش داشتيد؟
•• منظورتان در طراحي دكور است يا استفاده اي كه از دكور مي شود؟
• هر دو.
•• از آنجايي كه دكتر رفيعي معتقدند با نظر گروه و كارگردان دكور طراحي بشود. وي چندبار تمرينات را ديد و طراحي كرد تا به شكل فعلي رسيد و چون كار ما بيشتر رئاليستي است و خيلي فرماليستي نيست، درواقع از طرح اوليه اي كه زدند با هم بحث كرديم تا به طرح فعلي رسيديم. حتي موقع اجراي دكور، مدام در آن تغيير داده مي شد، آقاي دكتر نظرات ما را مي پذيرفت و معتقد بود كه ما بايد از اين دكور استفاده بكنيم و بايد دكور باب ميل ما باشد. به همين دليل طراحي نمايش باعث برجستگي لحظاتي از كار شد كه قبلاً نبود، به خصوص لحظات گذشته (فلاش بك ها) كه به خاطر طراحي صحنه تفكيك خوبي در اجرا اتفاق مي افتد.
•يك سري اتفاقات حاد (مثلاً صحنه اي كه رؤيا مي خواهد سقط جنين كند، يا صحنه خودكشي رؤيا، در پشت پرده و در يك نور كمرنگ و آبي به نمايش درمي آيد. چرا آنجا را مناسب براي نمايش اين اتفاقات ديديد؟
•• هيچ توضيح تحليلي ندارم، جز يك سري سلايق … با توجه به طراحي نور دكتر رفيعي دوست داشتم كه اين اتفاقات پشت پرده بيفتد. به خصوص صحنه اي كه رؤيا مي خواهد فرزندش را سقط بكند. چون كه ما در آنجا يك سري وسايل مثل تخت و ميز و پنجره نداريم… ما هر بخشي از فضاي كارمان را چيزي مثل تختخواب، ميز و پنجره فرض كرده ايم. طبيعتاً ما وقتي پنجره مي خواستيم، رفتيم ته صحنه.
• كارهاي قبلي تان طنز بوده است، چطور شدكه اين بار جدي شده ايد؟
•• اگر هميشه طنز يا تراژدي كار كنم، مي پرسند كه چرا هميشه يك شكل كار مي كند، وقتي متفاوت كار كنم، باز هم مي پرسند چرا متفاوت كار مي كند. نويسنده متكي به سوژه اي است كه به ذهنش مي رسد. دوست داشتم لحظاتي در اين كار تماشاگر بخندد. ولي نمي شد، حتي يكي دومورد را حذف كردم چون حس مي كردم كه تماشاگر آنها را دوست ندارد. ولي بايد بگويم كه خيلي كار كمدي را دوست دارم و باز هم طنز مي نويسم.
رضا آشفته