«يك ذهن زيبا » كه جايزه اسكار بهترين فيلم سال و مجموعاً ۴جايزه اسكار را طي هفتاد و چهارمين دوره اهداي اين جوايز در روز ۵فروردين ۱۳۸۱ طي مراسمي در تالار كوداك لس آنجلس برد، بهترين فيلم ران هاوارد طي عمر طولاني هنري اوست. ترديدي نيست كه «پيله ابريشم» (محصول۱۹۸۵)، Parenthood (۱۹۹۰)، «دور و نزديك» (۱۹۹۲) و «اپولو۱۳» (۱۹۹۵) نيز كارهاي خوبي بودند اما همواره حس مي شد كه هاوارد كودك شيرين سريالهاي تلويزيوني نيمه دوم دهه۱۹۶۰ و كارگردان پرطرفدار دهه هاي بعدي و چهره هميشه محبوب هاليوود مي خواهد به زور از مردم احساس و اشك بگيرد. حال آن «يك ذهن زيبا» يك فيلم راحت است و اين بار هاوارد بدون اينكه زور بزند و تصنعي نشان بدهد، كارش را صورت مي دهد و اين شايد بهترين بازي عمر راسل كرو نيوزيلندي هم باشد. البته اسكار بهترين بازيگر مرد نقش اول سال را به او ندادند و به دنزل واشينگتن سياهپوست آمريكايي اهدا كردند و شايد اين بدان خاطر بود كه سال پيش بخاطر «گلادياتور» اين كار را كرده بودند. اما «كرو»ي ۳۹ساله همانند «اين سايدر» فيلم سال۱۹۹۹ مايكل مان كه بخاطر آن نيز كانديداي اسكار شده بود، يك بار ديگر به قالبي تازه فرومي رود و اين بار كار او سخت تر است چون بيش از هر زماني بايد در زندگي خصوصي و حقيقي كاراكتر محول شده به وي فرو برود و آن رل حقيقي، مربوط به جان فوربزنش نابغه رياضي است كه به بيماري رواني اسكيزوفرنيك مبتلا بوده است.
يكي از نوابغ
«يك ذهن زيبا» براساس يك كتاب بيوگرافي با همين نام نوشته سيلويا ناسار ساخته شده است و زندگي فوربزنش را از اواخر دهه۱۹۴۰ كه در دانشگاه پرينس تان در كنار برخي نوابغ جوان ديگر درس رياضي مي خواند تا دوران ابتلايش به بيماري مورد بحث به تصوير مي كشد و با پيروزي او و اختصاص يافتن جايزه نوبل سال۱۹۹۴ به وي پايان مي گيرد.
او گارسون نيست!
البته اكيوا گولدزمن سناريست اين فيلم كه جايزه اسكار بهترين فيلمنامه اقتباس شده را از آن خود كرد، در تشريح مسائل فوق تا حدي آزادانه عمل مي كند و چند كاراكتر به زندگي نش اضافه و چند قسمت از زندگي و ويژگيهاي او را نيز حذف مي كند و در عين حال به تم اصلي و حقايق سلوك اين نابغه در رنج و عذاب وفادار مي ماند. ما در فيلم مي بينيم كه فوربزنش با لهجه غليظ ويرجينيايي، «تيك»ها و بازتابهاي عصبي و رفتار غرورآميز و سردش، از ساير دانشجويان پرينس تان متمايز است و حتي از اينكه آدمي اجتماعي نيست، احساس غرور مي كندو حرفها و رفتارش او را نزد هيچكس محبوب نمي كند. حتي يك همكلاسي اش او را در يك ميهماني با گارسون اشتباه مي گيرد و نش با خشكي و تندي به وي مي گويد: مثل اينكه عادت كرده اي تمام محاسبات ات غلط باشد.
در اوج جنگ سرد
با اين حساب تنها دوست او يك «هم اتاقي » انگليسي به نام چارلز (با بازي پل بيتاني) است. نش بندرت در كلاسهاي درس ظاهر مي شود و درعوض به شكلي ديوانه وار به دنبال ايده هاي ناب است و البته آنها را مي يابد. يك روز يك مأمور دولت به نام ويليام پارچر (با بازي اسرارآميز ادهريس) به دانشگاه مي آيد در اوج جنگ سرد بين آمريكا و شوروي سابق نش را براي اينكه بعضي كدهاي ارتباطي راكشف و ابداع و خنثي كند، به كار مي گيرد. اندك مدتي بعد او با شخصيتي بسيار تأثيرگذار در زندگي اش آشنا مي شود. زن جواني به نام اليشيا لارد (با بازي عالي جنيفر كانلي) و يك دانشجوي ديگركه به همسر وي بدل مي شود. او زني شجاع و صاحب اعتماد به نفس است. اما نش نمي تواند شغل دولتي اش را به او بگويد و تمام روزهاي خود رابا وسواسي ديوانه وار و با گشتن روزنامه ها براي يافتن كدها و رمزهايي كه مثلاً روسها در لابه لاي آگهي ها براي يكديگر و جاسوسهاي وابسته فرستاده اند، مي گذراند، اين كار و پروژه، به تمام زندگي و عاملي عذاب آور براي او بدل مي شود و او قادر نيست حقيقت و خيال را از يكديگر سوا كند و سرانجام كارش به بستري شدن در يك بيمارستان مي كشد و در آنجا دكتر روزن (با بازي كريستوفر پلامر) تشخيص مي دهد كه وي به بيماري اسكيزوفرنيك دچار شده است.
اين معماي رياضي نيست
و از اينجا سخت ترين و تلخ ترين قسمت فيلم شروع مي شود و آن مبارزه نش با ناهنجاريهاي مغز خودش است و اين مغز كه زماني نقطه قوت او و نماد نبوغ وي بود، حالا به عامل ضعف او بدل شده است. وقتي حالش بد و غرق در اوهام مي شود، خودش تشخيص مي دهد و گمان مي كند كه مثل يك معماي رياضي قادر به حل آن است، اما چنين نيست.
تغييري عظيم
راسل كرو بايد در چنين نقشي و براساس سناريو بتدريج و طي فيلم ۵۰سال پير شود و او نابغه تند و درخشان اوليه را به يك مجسمه كند وتوفان خورده در اواخر قصه بدل كند و او اين كار را با استادي انجام بدهد. بطوري كه اين تغيير عظيم در شخصيت و رفتار تكاندهنده است. اگر بازي راسل كرو ويژگي مهم اين فيلم است، از توفيق جنيفر كانلي همين بس كه حتي با كرو نيز برابري مي كند. او هرگز «مرد»ش را ترك نمي كند و درتمام دوران سخت گم شدن در اوهام سياه، با وي همراه است. تا اينكه نش كم و بيش دوباره همان مردي شود كه وي به او دل باخته بود. كانلي كه در اوايل دهه۱۹۹۰ با فيلمهايي سطحي به جهان سينما راه يافت و سپس در فيلمهاي مستقل نقشهايي خاص را جست وجو مي كرد، اينجا بهترين بازي عمرش را ارائه داده و به همين خاطر است كه اسكارنقش دوم زن سال را از آن خويش كرده است.
حالتي رؤياوار
جيمز هورنر موسيقي سراي برجسته زمان هم، با موزيك متن دلنواز و پر از اكتشاف خود، تمامي اعجاز و رنج كاراكتر «نش» را ترسيم كرده است. فيلمبرداري نيز با راجر ديكينز همكار مستعد و گاه به گاه برادران كوئن است كه با تصاوير خود، به فيلم حالتي رؤياوار مي بخشد و براي اينكه ذهن بيننده ها مثل ذهن خدشه دار نش درخيال فرو رود و براي اينكه مقوله اي عظيم و غيرقابل تخمين همچون مغز انسان به تصوير كشيده شود، از هر جهت مناسبت دارد.
رقباي ناكام
اين چنين است كه اين فيلم ۱۳۵دقيقه اي پيچيده و انساني كه محصول كمپاني يونيورسال و استوديوي دريم وركز است، بدل به يك اثر خاص سينمايي مي شود و در جنگي هم كه با ۴فيلم ديگر كانديداي اسكار بهترين فيلم سال داشت، گوي سبقت را ربود و در مراسم توزيع جوايز در روز ۵فروردين برايان گريزر و ران هاوارد تهيه كنندگان فيلم را به صحنه دعوت كردند تا اين اسكار را تحويل بگيرند. ضمن اينكه خود هاوارد نيز جايزه اسكار بهترين كارگرداني را فراتر از نامداران و مدعياني قدرتمند همچون رابرت التمن ۷۷ساله، ديويد لينچ ۵۶ساله و همچنين پيتر جكسون كارگردان نيوزيلندي «لرد حلقه ها ـ مريدان حلقه» و ريدلي اسكات خالق «سقوط عقاب سياه » به دست آورد.
بزرگترين توفيق
۴فيلمي كه طبق آراي آكادمي علوم سينمايي و هنرهاي تصويري (اهداكننده جوايز اسكار) به «يك ذهن زيبا » باختند و جايزه اسكار بهترين فيلم سال را به اثر ذهني تازه ران هاوارد واگذار كردند، عبارت بودند از: «گاسفورد پارك» كار التمن، «در اتاق خواب» نخستين فيلم بلند تادفيلد و همچنين «لرد حلقه ها» و «مولن روژ» موزيكال بديع و فوق العاده «باز لورمن» استراليايي غلبه بر همين حريف آخر يعني «مولن روژ» (حتي اگر «يك ذهن زيبا» لياقتش را نداشته باشد!) مي تواند بزرگترين توفيق براي فيلم هاوارد باشد.