شماره ۲۰۹۹ - سال هشتم - چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۸۱
Wed, Apr 17, 2002
Dar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
هزارويك شهر
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

خواص ميوه ها
زيتون
زيتون احتمالاً براي اولين بار تقريباً ۳۵۰۰سال پيش در جزيره كرت كشت شد. ازآن زمان به بعد ازبرگ زيتون براي تميزكردن زخم ها استفاده كرده اند.
برگهاي زيتون فشارخون را پايين مي آورند و به بهبود عملكرد دستگاه گردش خون كمك مي كنند. زيتون همچنين باعث زيادشدن و تكررادرارمي شوند و ممكن است از آنها در درمان سنگ مثانه استفاده نمود. از آنجا كه برگ زيتون داراي خاصيت كم كردن قندخون نيز مي باشد براي درمان ديابت نيز مورداستفاده قرارمي گيرد.
روغن زيتون خاصيت غذايي دارد و بين انواع چربيهاي موجود در خون تعادل برقرارمي كند. بطورسنتي از روغن زيتون همراه آب ليمو به اندازه يك قاشق چايخوري براي درمان سنگ صفرا استفاده مي شود. روغن زيتون خاصيت محافظتي براي لوله گوارش دارد و براي پوستهاي خشك نيز مفيداست. خاصيت هاي عمده زيتون عبارتند از: كمك به هضم غذا، مدر و ضدالتهاب بودن.
۷شيوه جادويي براي داشتن يك پوست درخشان
* تا آنجا كه مي توانيد از استرس و فشارعصبي دوري كنيد.
* زيرنور مستقيم خورشيد نايستيد.
* سيگار نكشيد.
* آب زياد بخوريد.
* زياد بخوابيد.
* حتماً پوست خود را هميشه تميز نگهداريد.
* ميوه و سبزي زيادبخوريد.

روانشناسي رنگها
وقتي افراد پا به سن مي گذارند، قدرت ديدشان كاهش مي يابد، بنابراين آنان نيازمند محيطي هستند كه بتوانند اشيا را در آن از هم تشخيص دهند.
اگر شما هم با اين مشكل روبرو هستيد، با روشهاي زير مي توانيد اشياي محيط اطراف خود را بهتر شناسايي كنيد.
* انتخاب رنگهاي روشن براي ديوارها، كف اتاق.
* انتخاب رنگ تيره براي مبلمان، روتختي، كليد برق و حوله.
* استفاده از كف پوشهاي ساده (اين انتخاب از آشفتگي و ايجاد عقايد نادرست نسبت به ديگران جلوگيري مي كند.)
* ميزها و كابينتها را از رنگ روشن انتخاب كنيد، زيرا بيشتر غذاها رنگي تيره دارند و روي زمينه هاي روشن بهتر ديده مي شوند.
* رنگهاي متضاد را كنار هم استفاده كنيد.
* انتخاب حباب هاي مات و روشن براي جلوگيري كردن از تابش بيش از اندازه نور.
* خريدن تلفن هايي كه داراي شماره ها و حروف رنگي هستند.
* قرار دادن دو نوار با رنگهاي مختلف روي پله هاي اول و آخر راه پله ها كه نمايانگر آغاز و پايان پله ها باشد.
رنگهاي روحي ـ رواني موجود در طبيعت از خانواده رنگ ارغواني اند.
رنگهاي آبي، نشانگر صلح، روح و احساس دروني هستند.
افراد سالخورده اي كه از كمبود عاطفه ديگران نسبت به خود رنج مي برند، از رنگهاي حاكي از عشق و محبت استفاده كنند.
ترجمه: كامران مهرگان

روم نمي شه بگم
ما ايرانيها مردمي اهل رودروايستي هستيم. به همين علت خيلي از اختلافات و ناراحتيهايي كه پيش مي آيد، بخاطر همين خصلت است. خيلي وقتها مي شود كه دوست با دوست، زن و شوهر، فرزندان با پدر و مادر، مادرشوهر و عروس، جاري ها، برادران، خواهران و خلاصه همه آدمها يك حرفي را تا آخرعمر توي دلشان نگه مي دارند و يا با شخص ديگري مطرح مي كنند و مي گويند: روم نمي شه بگم.
برعكس ما ايراني ها، اروپاييها بيشتر «روشون نمي شه نگن» به همين خاطر وقتي كسي از آنها انتقاد مي كند و يا چيزي را درخواست مي كند، تكليف خودشان را مي فهمند.
از آنجايي كه اين خجالتي بودن در بعضي جاها باعث مي شود كه به ضرر افراد تمام بشود و معضلاتي پيش بيايد كه حل نشدني باشد، تصميم گرفتيم ستوني ايجاد كنيم، ستوني به اسم «روم نمي شه بگم» تا شما هم هرچه را كه رويتان نمي شود و از مطرح كردن آن با دوستان، اقوام و آشنايان خجالت مي كشيد، با ما تلفني درميان بگذاريد و ما پلي باشيم بين شما و كم كم كم رويي و رودروايستي را با همين ستون كنار بزنيم و درمناسبات مان به جايي برسيم كه منطق و دوستي حرف اول را بزند. اگر همسر، مادرشوهر، مادرزن، خواهرزن، خواهرشوهر، پدرزن، پدرشوهر و خلاصه تمام اقوام شما، دوستان شما خصلتي دارند يا رفتاري با شما كرده اند كه به دلتان مانده يا اگر با كسي قهر كرده ايد و رويتان نمي شود به او بگوييد دوستش داريد، مي خواهيد با او صلح كنيد يا اينكه دلتان از فلان حرف و رفتارش گرفته است، حتماً با شماره تلفن ۸۷۶۱۶۲۰ تماس بگيريد.
ما حرفهاي رونشدني شما را در ستون «روم نمي شه بگم» به چاپ مي رسانيم.

خانمها بخوانند...
فشار روزافزون زندگي، سختي انجام روزمره كارهاي خانه و رسيدگي به امور بچه ها معمولاً وقتي براي خانمهاي خانه دار باقي نمي گ
فشار روزافزون زندگي، سختي انجام روزمره كارهاي خانه و رسيدگي به امور بچه ها معمولاً وقتي براي خانمهاي خانه دار باقي نمي گذارد تا به خودشان برسند و استراحت كنند و همين باعث بروز استرس و فشارهاي عصبي درآنها مي شود. اما به خاطرداشته باشيد كه هميشه و درهمه جا و عليرغم تمام سختي ها و فشارها مي توان سالم و سرحال بود. نكات زيررا بخوانيد:
* داشتن يك نگرش مثبت به زندگي در كاهش فشار سختي ها و بار كارهاي روزمره بسيار مؤثراست. به نتايج مثبت زحمات خود و آينده زيبايي كه براي خانواده بنا مي كنيد بينديشيد.
* هرگز به نيمه خالي ليوان فكرنكنيد. نگرشها و تفسيرهاي منفي حتي مي توانند باعث بروز مشكلات جسماني درشما شوند.
* با افراد خوش بيني مراوده كنيد تا آنها تصوير زيبايي از زندگي براي شما بسازند.
* ذهن خود را از مسائل منفي و مشكلات منحرف كنيد و تمام وقت به آنها فكرنكنيد. غصه مشكلات و سختي ها را نخوريد بلكه چاره انديشي كنيد.
* ياد بگيريد كه بين عواملي كه درشما نگراني ايجادمي كنند و نيز مسائلي كه باعث بروز فشارعصبي درشما مي شوند تمايز قايل شويد. از عوامل استرس زا دوري كنيد.
* با واقعيت كناربياييد و درباره ايده آلهاي خود كه درزمان حاضر به آنها دسترسي نداريد رؤيا بافي نكنيد.
* با دوستان و يا افرادفاميل كه به آنها اعتمادداريد درددل كنيد.
* اگر با مشكل بزرگ و جدي روبروهستيد يك تنه بار غم و نگراني آن را به دوش نكشيد. با افراد متخصص و مشاورين دلسوز مشورت كنيد.
* ازخود مراقبت كنيد و سلامت خود را حفظ كنيد. بيمارشدن شما هيچ مشكلي را حل نمي كند بلكه بر شدت آن مي افزايد.
* هرزمان و در هر مكان كه توانستيد استراحت كنيد.
* خود را در مشكلات غرق نكنيد و مغلوب نشويد. راههاي مختلف را امتحان كنيد.خانمها بخوانند...

آقايان بخوانند...
خستگي ناشي از كار، دوندگي هاي بي پايان و فشارهاي مالي و تقاضاهاي بي شمار افرادخانواده براي بسياري از آقايان سرچشمه خشك ناشدني، عصبانيت، كج خلقي و صدالبته فشاررواني و عصبي است كه همه اينها گاه برسر خانواده خود مي آيد و خوشبختي زندگي خانوادگي را درزير خود مدفون مي كند.
هميشه به خاطرداشته باشيد كه رفتارشما در ده دقيقه اول ورودتان به خانه مي تواند شادي ساعات بعدي و رضايت همه اعضاي خانواده را تضمين كند. توصيه هاي ساده زير را بخوانيد:
* ضرباهنگي براي زندگي خود بيافرينيد تا بتوانيد سرعت چرخش كار بيرون از خانه را با زندگي داخل خانواده هماهنگ نماييد.
* به محض ورود به خانه به سراغ خواب و رختخواب نرويد. با اعضاي خانواده و همسرتان در يكجا بنشينيد و از وقايع آن روز خود و همچنين آنچه براي آنها اتفاق افتاده است، گفت وگو كنيد.
* بلافاصله سراغ سفره غذا نرويد. قبل از آن كمي تنقلات، چاي و هرچيز سبك ديگري كه درخانه موجوداست، ميل كنيد تا خستگي شما را سريعاً كاهش دهد و به شما انرژي دهد. خواهيد ديد كه كج خلقي شما برطرف خواهدشد.
* به محض ورود به منزل به سراغ فرزندانتان نرويد. شما آنقدر خسته ايد كه احتمالاً حوصله سروكله زدن و توجه به آنها را نخواهيدداشت. كمي به خود فرصت دهيد تا نوبت آنها هم برسد.
* حال كه كمي خستگي از تن به دركرده ايد، درچيدن سفره و يا مثلاً درست كردن سالاد به همسرتان كمك كنيد اين كار باعث شادي همسرتان و نيز تأثيرهرچه بيشتر آرامش موجود درخانه برشما خواهدشد.
* و حالا اگر مي خواهيد سرصحبت را با همسر وفرزندانتان بازكنيد، از مشكلات شروع نكنيد. حتماً به اندازه كافي مسائل جالب و سرگرم كننده براي گفتن داريد كه به سختي ها و مشكلات درپايان گفت وگو بپردازيد.

تزيين خانه
056799.jpg
سبدهاي گل
سبدهاي گل فضاي خانه را معطر كرده و منظره يي ديدني بوجود مي آورند. بويژه در فصل بهار كه گل هاي رنگارگ و تازه فراوانند، به سادگي مي توانيد فضاي خانه تان را با اين سبد گل ها تزيين و زيبا كنيد.
* مواد لازم:
* يك گلدان سفالي به قطر ۲۵ سانتيمتر * يك تخته پوشيده شده از خزه * شاخه هاي قابل انعطاف به قطر ۳‎/۵ سانتيمتر و ارتفاع ۹۱ سانتيمتر * قيچي باغباني * چسب مايع * سيم * گل هاي تازه و برگ ها و ساقه گياهان تزييني
056793.jpg
* طرزساخت:
۱ـ براي چسباندن خزه به اطراف گلدان و لبه بالاي آن، از چسب مايع استفاده كنيد.
۲ـ براي ساختن دسته گلدان، شاخه هاي قابل انعطافي به قــطر ۳‎/۵سانتي متر انتخاب كرده و چند شاخته را با هم تا كنيد و با استفاده از يك سيم آنها را ثابت كنيد. اين شاخه ها بايد ۱۸۵ سانتيمتر طول داشته باشند.
۳ـ اين شاخه ها را كه به شكل طناب به هم بسته ايد، مطابق شكل به اطراف گلدان متصل نماييد. مي توانيد در دو طرف گلدان سوراخ هايي ايجاد كرده و شاخه ها را باسيم در آن فرو كرده و محكم كنيد.
۴ـ براي بستن دسته گل ها از سيم استفاده كنيد. مي توانيد ۳ يا ۴ نوع گل با رنگ هاي متنوع در هر دسته قرار داده و سپس آنها را درون گلدان بگذاريد. انتهاي ساقه گل ها را در خزه مرطوب قرار داده و سپس در گلدان سفالي بگذاريد.
۵ـ مي توانيد از ساقه گياهان براي تزيين دسته سبد استفاده كرده و سپس آنها را با روبان تزيين كنيد.

آپارتمان نشيني
به بهار خيرمقدم بگوييد
اگر آپارتمان شما تراس دارد، مي توانيد از كاشتن گلها و گياهان كوچك در آنها و به وجود آوردن يك باغ كوچك براي خودتان لذت بسياري ايجاد كنيد. همين الآن دست به كار شويد. بهار تنها سالي يكبار به خانه شما مي آيد.
* ايده هاي خود را تنها به چندگل و گياهي كه هميشه شناخته ايد محدود نكنيد. اگر به مغازه هاي فروش دانه هاي گياهان و گلخانه ها سري بزنيد، خواهيد ديد كه گلها و گياهان بسياري وجود دارند كه مي توانيد به راحتي از پس پرورش آنها بربياييد.
* قبل از آنكه شروع به كار كنيد براي فضايي كه مي خواهيد در آن گياه بكاريد طرح و نقشه جالبي تهيه كنيد. هرچقدر هم فضاي اختصاصي كوچك باشد، استفاده از طرحهاي زيبا و گونه ها ي متنوع حسن بهار و زيبايي طبيعت را در شما بيشتر زنده خواهدكرد.
* بهتر است قبل از شروع بهار و گرم شدن هوا، تخم گياهاني را كه براي كاشتن انتخاب كرده ايد در جعبه اي كاشته و در يك محيط گرم نگهداري كنيد تا با شروع بهار به جاي تخم گياهان، بوته هاي آنها را در باغچه خودبكاريد. اگر امسال اين كار را نكرده ايد، تا سال آينده راهي نمانده است.
* آماده كردن خاك و انتخاب خاك مناسب و تقويت آن از نكات اساسي است كه نبايد فراموش شود.
* پس از كاشتن تخم و بوته هاي گياهان، تنها به آب دادن به آنها اكتفا نكنيد. علف هاي هرز، حشرات مضر و دماي نامناسب، دشمن بوته هاي جوان شما هستند.

آشپزي اينترنتي
056802.jpg
كاپوچينوي سنتي ايتاليايي
درست كردن اين نوع قهوه معروف بسيار ساده است. طعم بسيار دلپذير اين نوشيدني خوشمزه به مذاق خانواده بسيار خوش خواهد آمد.
زمان آماده كردن: ۵ دقيقه
زمان آماده شدن قهوه: ۵ دقيقه
* مواد لازم
يك فنجان آب جوشان
يك قاشق غذاخوري نسكافه
يك قاشق غذاخوري خامه زده شده با كافي ميت
يك قاشق غذاخوري شكر
كمي شكلات خرد شده
يك قاشق چايخوري خامه ساده
آب را بجوشانيد. نسكافه و شكر را به آن اضافه كنيد تا كاملاً در آب حل شوند و آن را در فنجاني بريزيد. خامه را با كافي ميت بزنيد تا صاف و يكدست شود و آن را به صورت يك لايه تقريباً ضخيم روي نسكافه موجود در فنجان بريزيد. خامه ساده را به صورت يك توده روي آن قرار دهيد و روي خامه را با شكلات خردشده تزيين كنيد.

طراحي خانه
ديوارهاي بلند
سقف و ديوارهاي بلند در اتاق نشيمن مشكل بزرگي ايجاد مي كنند. بهتر است اين ديوارها را به گونه يي تزيين كنيد كه كوتاهتر به نظر بيايند.
ايجاد شومينه در اين ديوارها يك راه است ولي هميشه كاربرد ندارد. مي توانيد با ايجاد كتابخانه ديواري بر روي اين ديوارها تا حدودي اين مشكل راحل كنيد. تنها اشكالي كه اين شيوه دارد اين است كه كتابهاي قفسه هاي بالاتر در دسترس نيستند. قرار دادن يك نردبان جلوي قفسه كتابها به شما كمك مي كند به آساني به كتابهاي قفسه هاي بالاتر دسترسي داشته باشيد.
راه حل ديگري براي كوتاهتر نشان دادن ديوارهاي بلند، قرار دادن آيينه يي بزرگ بر روي ديوار است. آيينه همچنين به زيبايي بعدي اتاق نشيمن كمك مي كند. اما موضوع اصلي، اندازه آن است. وقتي به پركردن فضاي خالي روي يك ديوار فكر مي كنيد، به اندازه آن اشيا نسبت به فضاي خالي نيز توجه داشته باشيد.
براي ديواري بلند، آيينه يي بزرگ مناسب است.

در برابر رنج چه واكنشي داريد؟
056772.jpg
چگونه كنار آمدن هركسي با رنج نقش تعيين كننده اي در شخصيت، نوع زندگي و واكنش آن فرد در مقابل رنج دارد.
تست زير به شما در شناخت بيشتر و بهتر عكس العمل هايتان در مقابل«رنج» كمك مي كند.
۱) هنگام سردرد شديد:
الف) يك قرص مي خورم.
ب) آن را به حساب وضع هوا مي گذارم.
ج) سعي مي كنم كمي استراحت كنم.
۲) خود را زخمي كرده ام:
الف) براي جلوگيري از عفونت به يك پزشك مراجعه مي كنم.
ب) ابتدا از درد فرياد مي كشم.
ج) به خود مسلط شده و زخم را خودم مداوا مي كنم.
۳) به هنگام خطر سرماخوردگي:
الف) به موقع واكسن مي زنم.
ب) اقدامي نكرده و سرماخوردگي احتمالي را به جان مي خرم.
ج) داروهاي قوي تهيه مي كنم.
۴) دوستي با اظهارنظرش مرا رنجانده است:
الف) از آن مي گذرم.
ب) به او مي گويم كه از حرفش رنجيده ام.
ج) زياد حساس نيستم.
۵) در يك ميهماني زياد مورد توجه نيستم:
الف) به دنبال هم صحبتي مي گردم.
ب) غمگين مي شوم.
ج) به تنهايي هم مي شود خوش گذراند.
۶) نامه اي به دستم مي رسد كه منتظرش نبوده ام:
الف) خوشحال شده و فوراً جواب نامه را مي دهم.
ب) ديگر علاقه اي به آن ندارم.
ج) نامه را بعداً باز مي كنم.
۷) ميهمانانم دعوت مرا براي شام فراموش كرده اند:
الف) همسايه هايم را به جاي آنها دعوت مي كنم.
ب) همه چيز را دور مي ريزم كه ديگر مجبورنباشم چيزي ببينم.
ج) عصباني مي شوم.
۸) شخصي كه به من خيلي نزديك بود، ناگهان مي ميرد:
الف) فكر مي كنم كه مرگ سريع، بهترين نوع مردن است
ب) گريه مي كنم.
ج) براي هركس اين مسأله پيش مي آيد، زندگي يعني همين.
۹) همسرم مرا ترك كرده است
الف) به دنبال همسر جديدي مي گردم.
ب) من در هر صورت تنهايي را ترجيح مي دهم.
ج) آرامش خود را كاملاً از دست مي دهم.
۱۰) دوستي مرا فريب داده:
الف) پس يك دوست واقعي نبوده است.
ب) من بيش از حد عصباني مي شوم.
ج) اين كار او را تلافي خواهم كرد.
امتيازات را براساس جدول زير حساب كنيد.
ارزيابي:
۲۰ـ۰ امتياز
كنار آمدن با رنج براي شما بسيار مشكل است. از اين روي سعي مي كنيد كه از احساسات دردناك دوري كنيد بنابر اين شما بهترين راه را در اين مي دانيد كه اجازه ندهيد دردي به وجود آيد. شما راهها و ابزار جلوگيري از رنج را مي شناسيد و اين كار را نه تنها درمورد درد جسماني بلكه در زمان دردهاي رواني و هيجانات هم انجام مي دهيد.
به همين دليل پوسته سختي براي محافظت از هسته رئوف وجود خود درست كرده ايد كه شما را در مقابل ضربات حفظ مي كند. از سوي ديگر اين مسأله اغلب در زندگي شما را از ديگران جدا مي كند. ظاهر سختي كه شما به عنوان تدبير حفاظتي براي خودتان درست كرده ايد، ممكن است مانع ايجاد ارتباط مردم با شما شود. بنابر اين سعي كنيد رنج تان را بيشتر احساس كنيد. اين كار باعث نزديكي ديگران به شما مي شود.
۴۰ـ۲۱ امتياز
شما جزو دسته اي هستيد كه كمتر با رنج خود كنار مي آيند اگر شما در عرض اتفاقات رنج آور قرار بگيريد از آنها جلوگيري كرده و سعي در دفع آن مي كنيد. رنج براي مدت كوتاهي در شما نفوذ مي كند ولي شما تا آنجا كه مي توانيد آن را منحرف مي كنيد و به كنار مي زنيد، اگر هم گاهي موفق نمي شويد، طبيعي است.
شما هميشه در حال راندن رنج هايي هستيد كه دائماً ظاهر مي شود. حل اين مسأله انرژي زيادي مي طلبد و به كاري مداوم نياز دارد. سعي كنيد بيشتر آرامش داشته باشيد و با رنج هايتان هشيارانه تر برخورد كنيد. از روبرو شدن با رنج نترسيد. اين كار زندگي شما را كمتر رنج آور مي كند.
۶۰ـ۴۱ امتياز
شما رنج خود را به صورت گريه، نفرين يا فرياد بيان كنيد. شما ناراحتي تان را خالي مي كنيد و اين مسأله براي اطرافيان شما ساده نيست، اما اگر كسي شناخت خوبي از شما داشته باشد و بداند اين عصبانيت كم دوام است و بعد از اين طوفان آرامش حاكم خواهد شد، تحت تأثير زيادي قرار نخواهد گرفت.
سعي كنيد واكنش شديد از خود نشان ندهيد. زيرا ضروري نيستند. رنج راهمان اندازه كه هست بروز دهيد در اين صورت شانس بيشتري براي دفع ضربه هاي سرنوشت خود پيدا مي كنيد.

غصه هاي پنهان
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت تا رازمهمي را با چهارفرزندش درميان بگذارد.
او گفت: وقتي به جواد دل بستم، متوجه مخالفت مادرش شدم. بعد از مدتي بالاخره با جواد ازدواج كردم. ولي مشكل نازايي من باعث شد تا زخم زبانها و دخالت هاي مادرشوهرم آغازشود، او مي خواست براي شوهرم زن بگيرد.
به دكتر كه مراجعه كردم به من گفتند: بايد صبركني.
دراين شرايط سخت، يك روز مادرجواد به خانه بانو ـ عروسش ـ مي رود و متوجه مي شود كه او بارداراست. ازآن به بعد او مركز توجه جواد و مادرش واقع مي شود. ولي بانو كه به علت فشارهاي عصبي و مسموميت غذايي دچار تهوع شده بوده است، از اين فكر شوهرش و مادر او استفاده مي كند و به فكر پرستارپيري مي افتد كه در مراجعات مكررش به بيمارستان با او آشناشده بود.
او پرستار پيررا دربستر بيماري يافت. پرستار پير از او خواست بانو دوماه ديگر سراغ او برود.
مدتي بعد جواد به علت يك تصادف سخت براي مدتي درخانه ماند و بانو تصميم گرفت حقيقت را به او بگويد و اينك ادامه داستان.
***
جواد با كنجكاوي نگاهش كرد. چندقطره اشك از گوشه چشمان بانو شروع به ريختن كرد.
ـ خب گريه نكن! فقط برام تعريف كن.
ـ جواد! من احساس بدي دارم. من مي ترسم. اگه به تو بگم چكاركردم، هيچوقت منو نمي بخشي؛ اما بايد قول بدي كه به مامانت نگي. آخه اگه اون بفهمه...
صداي زنگ دربلندشد. بانو به جوادنگاه كرد.
ـ نمي ذارن دو كلام با هم حرف بزنيم. مي ترسم اگه دررو به روي مامان من بازنكني. يه بچه از توي كوچه از بالاي در بفرسته توي خونه.
بانو ازجابلندشد. به خودش لعنت مي فرستاد. دعامي كرد مادر جوادنباشد تا او بتواند همه حقيقت را به جواد بگويد و يك شب خواب راحت بكند.
ـ سلام مامان! بفرماييد.
مادر جواد كاسه آش را به دست عروس داد.
ـ سلام بانو! حال جواد چطوره؟
ـ خوبه!
صداي فرياد جواد از داخل اتاق بلندشد. بانو به طرف پله ها دويد. مادرجواد جيغي زد و از پله هاي ايوان بالا رفت.
ـ چي شده پسرم؟
بانو به جواد نگاه كرد. برق شيطنت از آن موج مي زد.
ـ چي شده مادر!
جواد خونسرد لبخندي به مادرزد.
ـ هيچي از دست اين آمدن هاي بي وقت شما دادزدم.
بانو لبخندي ازسررضايت زد و با نگاه مادرشوهر اخم هايش را درهم كشيد.
ـ مي بيني مامان! عجب پسري داري؟ روزي هزار بار همين جوري ترس تو دل من مي ذاره. پيرزن هنوز درهم بود.
ـ اگه نيام مي گي نمي آيي. اگر بيام مي گي مي آيي. جواد تو هميشه از بچگي همين قدر نمك نشناس بودي. به خدا تورو چندروز پشت هم نمي شه تحمل كرد.
بانو از اتاق خارج شد، مي دانست جواد آنقدر كنجكاوشده كه حتي احترام مادرش را نگه نداشته، كمي ترسيد. چه بايد مي كرد. مي دانست با اين رفتار، مادر جواد خيلي زود خانه را ترك خواهدكرد. ولي بعد از آن، او بايد چه حرفي مي زد. چطور بايد حقيقت را به جواد مي گفت. اي كاش فكري به ذهنش مي رسيد.
سيني چاي را بلندكرد و به طرف اتاق رفت. مادرجواد دركنار درايستاده بود.
ـ كجا؟
ـ مگه نديدي شوهرت منو بيرون كرد؟
ـ مامان وقتي از پسرت دلخورمي شي، شوهرمنه و وقتي كه ازش راضي هستي پسرته! حالا اين چايي را براي شما ريختم. بخوريد. اگر خواستيد بريد، بريد.
پيرزن با حرف عروس به اتاق برگشت. جواد از اين كه مادرش به اتاق برگشته خوشحال نبود. خوب مي دانست بعد از رفتن مادر چطور ازبانو بخاطر اين كارش ايرادبگيرد.
بانو به مادر جواد نگاه كرد. انگار يكدفعه او را فرشته نجات خودش ديده بود.
ـ مامان شما اگه كاري نداريد، پيش جواد بمونيد تا من يه سري به بيمارستان بزنم و دكترم منو يه معاينه بكنه ببينه در چه وضعيتي ام.
پيرزن نگاهش را از استكان چاي به عروس انداخت.
ـ به خاطر تو مي مومنم.
جواد ميان حرف مادرپريد.
ـ خب آژانس بگير. منم باهات ميام توي آژانس منتظرمي مانم. منم از خونه بيرون زدم و يه هوايي تازه كردم.
قلب بانو يكدفعه لرزيد.
ـ براي چي هزينه كنيم. اگه قراره ازخونه بيرون بري و هوايي تازه كني، خب عصري مي ريم پارك. دم بيمارستان كه هوا تازه نمي كنن.
بانو قبل از اينكه جوابي از جواد بشنود. از اتاق بيرون رفت. به سرعت آماده شد دم در اتاق ازمادرشوهر و شوهرش جدا شد. هرطورشده بايد به سرعت خودش را به پرستار پير مي رساند اگر ازطرف او مطمئن مي شد، اگر اميدي پيدامي كرد به جواد حقيقت را نمي گفت. هرطور بود بايد درست فكرمي كرد و بهترين راه را انتخاب مي كرد.
تا خانه پرستار پير، دائم «حميرا» جلوي چشمش مي آمد. مطمئن بود اگر جواد و مادرش بفهمند او باردارنيست مادرشوهرش دست به كار مي شود و حميرا را عروس جواد خواهدكرد.
بانو زنگ در خانه پرستار پير را به صدادرآورد. نوه پرستار دم در خانه آمد.
ـ مامان جونت خونه اس؟!
دخترك شانه هايش را بالاانداخت.
ـ پس كجاس؟
دخترك مات و مبهوت به او نگاه كرد. چشم بانو به پيراهن سرمه اي رنگ او افتاد. براي يك لحظه قلبش فروريخت.
ـ نكنه پيرزن مرده؟!
دخترك سرش را تكان داد. اشك در چشمهاي بانو جمع شد. تمام اميدش يكجا نااميدشد. بانو سرش را زيرانداخت و چند قدم عقب رفت. نگاهش را به زمين دوخت. انگار ديگر دخترك را نمي ديد.
ـ خانم! با كي كارداشتيد؟
بانو به خود آمد.
ـ با مادرتون لادن خانم!
زن لبخندي زد.
ـ بفرماييد تو.
بانو جلوتررفت.
ـ مامان حالش بهترشد و رفت بيمارستان. امروز درست سه روزه كه رفته سركارش.
ـ ولي اين بچه گفت كه مادرجونش فوت شده.
ـ آره مادرشوهرم درست ۱۰روز پيش عمرش را به شماداد.
بانو نفس راحتي كشيد و با زن خداحافظي كرد. ماشيني سوارشد. هرطوربود بايد خودش را سريعتر به بيمارستان مي رساند. هرطوربود بايد پرستار پير را مي ديد.
تاكسي جلوي دربيمارستان نگه داشت. بانو پول را به راننده داد و به سرعت ازتاكسي پياده شد. خودش را به داخل بيمارستان رساند. خوب مي دانست كجا بايد پرستار پير را پيداكند.
به آرامي در اتاق را زد و واردشد. پرستار پير پشت ميزي نشسته بود. او با ديدن بانو لبخند زد.
ـ كجابودي دخترم؟
ـ لادن خانم سلام.
پرستار پير ازجابلندشد و به طرف بانو رفت. دست او را دردست گرفت و گفت:
ـ حال بچه چطوره؟
بانو با تعجب به پرستار پيرنگاه كرد و گفت:
ـ بچه! كدوم بچه؟
ـ بچه تو كه الآن درست دوماه و نيمه توي دل تو داره بزرگ مي شه.
بانو فكركرد پرستار پير عقلش را ازدست داده است. پرستار پير از نگاه متعجب بانو خنده اش گرفت.
ـ راستي مي دوني بچه ات چيه؟
بانو عقب عقب رفت. ازنگاه پرستار پير به وحشت افتاده بود...
ادامه دارد

راز سرداب طلسم شده
056763.jpg
مردي جوان كه در يك ديوانه خانه بود به دستور كميسر پليس براي كمك در روند راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به مركز
مردي جوان كه در يك ديوانه خانه بود به دستور كميسر پليس براي كمك در روند راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به مركز بارسلون منتقل شد. اين مرد جوان در ابتدا با ديدن خواهرش كانديدا با پسري جوان و سوئدي به يك مسافرخانه رفت اما بعد از لحظاتي جوان سوئدي به اتاقش رفت و بدون اينكه با او حرفي بزند، جان سپرد. مرد جوان كه متوجه توطئه اي شده بود، بلافاصله به رستوراني رفت كه خواهرش اكثراً آنجا بود، با او به آپارتمان كانديدا رفت ولي با كمال تعجب جسد مرد سوئدي را آنجا ديد. پليس در اين لحظه مرد جوان و كانديدا را بازداشت كرد، اما او توانست در فرصتي مناسب فرار كند. مرد جوان براي فاش كردن راز ناپديدشدن دختران مدرسه شبانه روزي به سراغ باغبان جوان مدرسه رفت و دريافت اولين دختري كه از مدرسه ناپديدشده در زمان باغبان پير مدرسه بوده است. مرد جوان پس از اينكه توانست با باغبان پير ملاقات كند متوجه شد دختري كه ناپديد شده بود ايزابليتا نام داشته و او دختر آرامي بوده است ولي تحت تأثير دوستي به نام مرسدس نگرر بوده است. مرد ديوانه توانست با نقشه اي ماهرانه با ايزابل ملاقات كند، ولي ايزابل حرف مهمي به او نزد و مرد جوان ناچار او را در لباس عروسي اش رها كرد و به دنبال سرنخي براي يافتن مرسدس شد. او در دفتر تلفن با ۱۰ شماره روبه رو شد و پس از تماس بالاخره توانست با مادر مرسدس حرف بزند و متوجه شود مرسدس در شهر كوچك اسكورپي معلم است. او خود را به مدرسه اين شهر رساند و مرسدس را ديد كه در حال تصحيح كردن ورقه بود. مرسدس پس از اينكه اصرارهاي او را ديد، او را براي صحبت به خانه اش دعوت كرد.
مرد ديوانه پس از صحبت با مرسدس متوجه شد، مردم شهر مرسدس را دوست ندارند ولي به خاطر صاحب كارخانه بزرگ شهر كه اكثراً در آن كار مي كردند ناچار بودند او را بپذيرند. مرد ديوانه متوجه شد پراپلانا صاحب كارخانه است. همان كسي كه مرسدس را ناچار كرده به اين شهر بيايد. مرسدس از اينكه علت اخراجش را از مدرسه براي مرد ديوانه باز گو كند، طفره مي رفت و مرد جوان پشت سر هم از او سؤالاتي مي كرد كه… ادامه داستان
شام بسيارلذيذي بود. با اشتهاي كامل آن را خوردم. شيريني ها با اين كه سفت بود ولي طعم خوبي داشت. ساعت يازده شب بود، مرسدس روبروي من نشسته بود و نگاه كنجكاوش را به من دوخته بود، ازمن تقاضاي يك سيگاركرد. سيگار نداشتم. مايل بودم افكارش را كاملاً متمركز كند. تصميم داشتم او را موردبازجويي قراردهم، گفتم: تا اين لحظه من كاري به غير از سوءاستفاده از سخاوت تو نكرده ام. ازتو سپاسگزارم. البته من آدم نمك نشناسي نيستم. عيب هاي فراواني دارم و گناهان زيادي ازمن سرزده، ولي دربسياري ازموارد چاره اي هم نداشته ام. من روي موضوعي تحقيق مي كنم كه به گذشته تو مربوط مي شه. من آدم باصفتي هستم و نيت پاكي دارم. با اين وجود، كارهاي خلاف من در گذشته باعث شد كه از زندان و مكان ديگري كه مايل نيستم ذكركنم، سردربياورم.
او گفت:
«صبركن. پياده شو با هم برويم.»
«اما هنوز حرفم رو تمام نكرده ام.»
«لازم نيست حرفت رو تمام كني. از همان لحظه اول كه ديدمت متوجه شدم براي چه آمده اي. لازم نيست مقدمه چيني كني. حرفت رو رك و پوست كنده بگو.»
«شش سال پيش اتفاقي رخ داد. درآن زمان تو چهارده ساله بودي.»
«پانزده ساله. يك سال رفوزه شده بودم.»
«خب، پانزده سال. چرا ازمدرسه اخراجت كردند؟»
«به خاطر بي انضباطي و اينكه درس نمي خواندم.»
خيلي سريع جواب داد. به كتاب هايي كه در اطراف اتاق پراكنده شده بود، اشاره كردم. متوجه شد كه حرفش را باور نكرده ام: «درحقيقت به خاطر رفتار ناشايست اخراج شدم. من دختري ياغي بودم.»
« ولي مسؤولين مدرسه با اختياراتي كه داشتند مي توانستند تو رو تنبيه كنند. لازم نبود اخراجت كنند؟»
«درآن سن و سال تغييراتي در دخترها به وجودمي آيد. بعضي ها اين تغييرات را به راحتي مي پذيرند. ولي مسؤولين مدرسه فكركردند كه من ديوانه شده ام.»
«ايزابل پراپلانا هم ديوانه شده بود؟»
سكوت سنگيني بر اتاق حكمفرما شد. به خاطر روش هاي درماني كه در ديوانه خانه تجربه كرده بودم، مي دانستم كه سكوت مرسدس مفهومي دارد. ولي نمي دانستم معني آن چيست. بالاخره با صداي بي حالي گفت: «ايزابليتا دختر نمونه اي بود.»
«اگر دختر نمونه اي بود، چرا او رو اخراج كردند؟»
«ازخودش سؤال كن.»
«قبلاً اين كار رو كرده ايم».
«جوابش قانع كننده نبود؟»
«جوابي نداشت. او مي گفت كه هيچ چيز رو به خاطر نمي آره.» «به نظر من هم صادقانه حرف مي زد. ولي بايد چيز ديگه اي هم وجودداشته باشه. چيزي كه همه مي دانند ولي صداي كسي درنمي آيد.»
«شايد دليلي دارند يا داريم. به نظر مي رسه تو مرا جزو همه مي داني. چرا اين قدر مايلي ازماجرايي كه چندسال پيش رخ داده، سردربياوري؟ شايد طرفدار اصلاح سيستم آموزشي هستي؟!»
«ايزابليتا شش سال پيش به صورت اسرارآميزي ناپديد شد و به نظر مي رسه به همين خاطر ازمدرسه اخراج شد. تو هم اخراج شدي. تو بهترين دوست او بودي. او به تو اطمينان داشت. مايل نيستم عجولانه قضاوت كنم، ولي بايد قبول كنيم كه اخراج تو و ايزابليتا با هم ارتباط داره و هردو به خاطر ناپديدشدن ايزابليتا ازمدرسه اخراج شديد. البته همه اينها مربوط به گذشته است. ولي چندشب پيش در همان مدرسه، دختر ديگري ناپديدشد. پليس به من پيشنهاد كرده اگر بتونم دختر گمشده را پيداكنم مرا آزادخواهدكرد و اين براي من خيلي مهم است. البته آزادي من براي تو هيچ اهميتي نداشته و اين كاملاً طبيعي است. ولي من بايد سعي خودم رو بكنم. مي تونستم از شما خواهش كنم كه به خاطر عشق به حقيقت و عدالت و ديگر ارزش هاي والا به من كمك كنيد، ولي من آدم دروغگويي نيستم. اگر بودم در تمام مدت زندگي با بدبختي روزي خودم رو به دست نمي آوردم مي تونستم شما را فريب دهم يا وعده هاي دروغين به شما بدهم. ولي اين كارها ازمن برنمي آيد. فقط ازشما تقاضاي كمك مي كنم و اين تنها كاري است كه مي توانم بكنم. شما آخرين اميد من هستيد. ديگر حرفي ندارم.» با چهره اي اخم آلود و نگاهي خشمگين گفت: «متأسفم، به هيچوجه زيربار شانتاژهاي عاطفي نمي روم. معامله اي دركارنيست. ساعت يازده و نيم است. ساعت دوازده آخرين ترن از ايستگاه حركت مي كند. اگر همين الآن راه بيفتي مي تواني به ترن برسي. پول بليتت را مي دهم. البته اگر به تو برنمي خورد.»
«هيچوقت از دريافت پول ناراحت نمي شوم. اولاً ساعت يازده و نيم نيست، بلكه دوازده و نيم است. درضمن هنگامي كه در ايستگاه بودم ديدم آخرين ترن چه ساعتي ايستگاه را ترك مي كند و چون عكس العمل تو رو ازقبل پيش بيني مي كردم، هنگامي كه در آشپزخانه بودي، ساعت ديواري را يكساعت عقب كشيدم. البته مايل نيستم مهمان نوازي تو رو با خيانت جواب دهم. ولي قبلاً گفتم اين موضوع براي من خيلي اهميت داره».
چندثانيه كه به نظرم چند ساعت رسيد، به سكوت گذشت. مي ترسيدم هرآن با يك شيئي سنگين به سرم بكوبد و مرا از خانه اش بيرون بيندازد. چشمانش همان برق شيطنتي را داشت كه هنگام برگرداندن اسكناس پانصدپزوتايي مسروقه در آن ديده بودم. به نظرنمي رسيد كه قصد عمل تلافي جويانه اي را داشته باشد. در هر حال او فقط يك دختر بيست ساله جوان بود. نبايد از او مي ترسيدم. وقتي كه بالاخره سكوت را شكست. فقط گفت: «از تو متنفرم».
من در زندگي كلمات ناخوشايند زيادي شنيده و تجربه كرده بودم. ولي در كتاب زندگي من فصلي براي احساسات و عواطف پاك وجود نداشت. لرزش صداي او هنگامي كه به من گفت «از تو متنفرم»، اعماق وجودم را لرزاند. نزديك بود قلبم از كار بايستد. اما ديدم بهتر است گفت وگويمان را از همان جايي كه قطع شده بود، آغاز كنيم.
«چرااز مدرسه اخراجت كردند؟»
«بخاطر قتل يك مرد»
«چي گفتي؟»
«مگر جواب رك و پوست كنده نمي خواستي؟»
«تعريف كن چه اتفاقي افتاد».
«همانطور كه مي داني ايزابل پراپلانا و من دوستان صميمي بوديم. ايزابل دختر خوبي بود و من دختر شيطوني. در ضمن او خنگ بود و من باهوش و زرنگ. او كوته بين بود و من تيزبين. پدر و مادر او پولدار بودند، ولي والدين من فقير. پدر و مادر من با زحمات و ايثار فراوان موفق شده بودند مرا به مدرسه بفرستند. البته اين كار رو بخاطر من نكردند. آنها مي خواستند از نردبان طبقات جامعه بالا بروند و من نقش اصلي را در رؤياي اشرافي شدن آنها بازي مي كردم. من زيرسايه خانواده پراپلانا زندگي مي كردم. تعطيلات را با آنها مي گذراندم، با اتومبيل آنها به مدرسه مي رفتم، آنها به من لباس و چيزهاي ديگر هديه مي دادند… درست مثل داستان هايي كه شايد نظيرش را هميشه مي شنيديم.»
«اين اولين باري است كه چنين چيزي مي شنوم.»
«اين موقعيت همانطور كه مي داني، تأثير عميقي روي من گذاشت. درست در دوره اي كه شخصيتم در حال شكل گرفتن بود، غرورم لطمه فراواني خورد.»
«خواهش مي كنم برو سر اصل مطلب».
«نمي دانم چه موقع و چطور همه چيز شروع شد. ايزابليتا با مردي آشنا شده بود ولي من از اين آشنايي اطلاع نداشتم. ايزابليتا دختر نازپرورده اي بود و براحتي تحت تأثير حرف ديگران قرارمي گرفت.»
«ايزابليا در اين مورد هيچ حرفي به تو نزده بود؟»
« نه، چرا بايد حرفي مي زد؟»
« بهترين دوستش بودي.»
«چنين چيزهايي رو آدم حتي به بهترين دوستش نمي گويد. در هر صورت يك شب ايزابل از خوابگاه فراركرد تا با او ملاقات كند.»
«خودش اين موضوع رو به تو گفت؟»
«نه»
«پس از كجا مي داني كه با آن مرد قرار ملاقات داشت؟»
«به خاطر وقايعي كه بعداً اتفاق افتاد. اجازه بده حرفم رو تمام كنم و پابرهنه ندو وسط حرفم.
ادامه دارد

خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
خاطره مادربزرگ 
سيزده سال بيشتر نداشتم. زمان ما رسم بود كه دختران در خانه كار كنند و از بچه هاي كوچك مراقبت كنند. من هم به رسم و رسومات آن زمان اين كار را مي كردم. برادري داشتم كه اسمش اكبر بود. او با پسر همسايه مان كه همسن و سال او بود، بازي مي كرد. يك روز آنها براي بازي با هم بيرون رفتند. من هم سرم به بچه هاي ديگر گرم بود و در ضمن آن كارهاي خانه را هم انجام مي دادم.
يك دفعه دختر همسايه خبر آورد كه اكبرتان در آب انبار افتاد. با مادرم به طرف آب انبار رفتيم. مادرم جيغ مي كشيد و به سر و صورتش مي زد، من هم گريه مي كردم. هيچ كس حاضر نبود داخل آب انبار برود و اكبر را از آب بيرون بكشد. يكي از جوانان محله بالاخره دلش به حال مادرم سوخت. اكبر را كه از داخل آب بيرون آوردند، چشمهايش را يك بار باز كرد و بعد براي هميشه چشمانش را بست.
مادرم از آن روز به بعد روابطش با همسايه مان تيره و تار شد و پسر آنان را قاتل اكبر مي دانست، اينطور كه پسر همسايه تعريف كرده بود او و برادرم اكبر درحال بازي با چوبي بودند كه داخل آب انبار افتاده بود و پسر همسايه هر دو پاي برادرم را گرفته بود تا اكبر به طرف آن انبار خم شود و چوب را بيرون بكشد، اما تعادلش را از دست داده بود و اكبر داخل آب انبار سقوط كرده بود.
از آن به بعد هر سال كه مي گذشت، مادرم نسبت به همسايه مان رفتار بدتري نشان مي داد تا اينكه پسر همسايه جوان رعنايي شد و يك روز به خواستگاري خواهرم آمد.
مادرم داد و فرياد راه انداخت.
ـ قاتل پسرم مي خواهد دامادم شود؟!
غير ممكن بود. مادرم دوباره شيون و زاري راه انداخت، اما خواست خدا بود. بالاخره به قول مادرم، قاتل اكبر، دامادمان شد.
* فرشيد تقوايي

خاطره پدربزرگ
بابا حاجي آهي مي كشد. صدسال بيشتر دارد، درميان هزاران خاطره اش، تنها يكي به دلش نشسته است:
جوان بودم و درمزرعه كارمي كردم. يك روز صداي گروهي را كه چاووشي مي خواندند درخيابان شنيدم. فهميدم كارواني درحال مشرف شدن به كربلا است.
دلم گرفت. از اينكه پولي براي رفتن به كربلا نداشتم غمگين بودم. دست و دلم ديگربه كارنرفت. همراه كاروان امام حسين(ع) راه افتادم. به خانه كه رسيدم خودم را داخل خانه انداختم. منقلب بودم. بغضم دوام نياورد و جلوي زنم تركيد.
زنم پرسيد: چي شده باباحاجي؟
از عشق به امام حسين(ع) گفتم و گريه كردم.
گفت: گريه ندارد. پاشو برو كربلا مرد!
با بغض گفتم: دست خالي كه نمي شود.
لبخندي زد و گفت: پول نداريم، قبول! اما گندم و پنبه و... راكه داريم.
گفتم: از نظر تو عيبي نداره كه مايحتاج خونه رو بفروشم.
گفت: نه ، چه عيبي دارد، قرار نيست كه همه زندگي مون رو بفروشيم. مزرعه و بقالي و گاو و گوسفندامون رو داريم، تو برو بقالي مي مونه.
بلند شد. فرياد زدم كه:
ـ من هم به كربلا مي آيم. براي همين مقداري از كالاهايم را مي فروشم.
مردم دورم جمع شدند، مي دانستند پول خريدشان، عاشقي رابه كربلا، به قبر حسين(ع) مي رساند. پول سفرم فوري جور شد. مسؤول كاروان و زائران منتظرم بودند. با زنم خداحافظي كردم، فقط علي ـ برادر بزرگم ـ نبود. با گوسفندان به دشت رفته بود. به دشت رفتم. اصرار كردم با من به كربلا بيايد. گفت:
ـ من بايد زمستان كنار خانواده ام باشم. من و تو با هم فرق مي كنيم.
از علي جدا شدم و با كاروان به كربلا رفتم. دو ماه بعد كه از كربلا برگشتم، جز علي همه به پيشوازم آمدند. ته دلم مي لرزيد، گفتند:
ـ علي بيمار شد و به خاطر بيماري جان سپرد.
باورم نمي شد. علي براي هميشه به سفر رفته باشد.
* مريم عابديني ورجاني ـ خبرنگار محله از شهرستان توس



|   شناسنامه   |   آرشيو   |