شماره ۲۰۹۹ - سال هشتم - چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۸۱
Wed, Apr 17, 2002
Gozand black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
هزارويك شهر
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
چون براي خودم وديگران مفيد واقع مي شوم
شب دهم

من هستم
چون براي خودم وديگران مفيد واقع مي شوم
056775.jpg
براي نوشدن، براي ايجاد نشاطي در درون و براي لذت بردن از زيبايي هاي عميق روح الهي در وجودمان بياييم به خصوصيات خاص انساني مان بينديشيم و به جاي غوطه ورشدن و گاهي غرق شدن در انديشه ها و اعتقادات منفي و كوته نظرانه مان، به دنياي واقعي مان بازگرديم. دنيايي كه ازآن دورشده ايم.براي اينكه همانند طبيعت متحول شويم لازم است درحالت آرامشي عميق برويم تا در وضعيت ذهني آلفا تمامي وجودمان، عشق بي قيد و شرط را درك و حس كند. آن حسي كه سبب مي شود تا تمامي آفريده هاي خداوند را به جد دوست داشته باشيم. حتي اگر مخالف يا رقيب ما باشند.بياييم از اين به بعد به جاي آنكه اشكالات زندگي مان را به گردن ديگران بگذاريم اندكي به وضعيت فكري خودمان دقت كنيم. بياييم به روح پاك الهي مان فرصت تنفس دهيم و با انديشه هاي پاك، زندگي و جامعه دلخواهمان را بسازيم.
اكثر مردم را بي تفاوت مي بينيم و به همان اندازه كه خودشان را تأمين كنند راضي. من و شما جزو كدام گروه هستيم اندكي فكركنيم. اين چيزي است كه زندگي مان را آنگونه مي كند كه خودمان دوست داريم.
بياييم همانطور كه به زيبايي چهره و انداممان مي انديشيم درپي جذب زيبايي هاي دروني مان بيشتر فكر و تأمل كنيم.در ابتدا مطلبي غريب است و كم كم انبوه اين زيبايي هاي عميق، خودش را در وجودمان حي و حاضر نشان مي دهد.بياييم با همديگر نه تنها به فكر خودمان بلكه به فكر مردم باشيم و نه فقط مردم ايران بلكه به كل كائنات و جهان بينديشيم. بياييم اولين تحول فكري را در درونمان ايجادكنيم و از اثرات زيباي آن در زندگي مان، طعم زيباي مفيدبودن را بچشيم.
056787.jpg
گام اول) زيستن در دنياي فراواني و توانگري
معني زندگي مان چيست؟ براي چه سختي مي كشيم؟ از اين زندگي تكراري (مجموعه اي از خوردن و خوابيدن و خريدكردن و ورزش كردن و كسب درآمد) كه تاكنون داشته ايم آيا خسته نشده ايم؟ آيا از يكنواختي زندگي و طي روزهاي طاقت فرسا و دست به گريبان بودن با بحران هاي زندگي و دردسرهايي كه خودمان براي خودمان ايجادمي كنيم خسته نشده ايم؟
پس بياييم با الگوي ذهني من هستم چون براي خودم و ديگران مفيد واقع مي شوم همگام با زنده و شاداب شدن اجزاي طبيعت، زندگي جديدمان را شروع كنيم.
براي چه منتظر بهاري ديگر بمانيم؟ مي توانيم ازهم اكنون براي خودمان بهاري غير ازبهارهاي سالهاي قبل داشته باشيم. بهاري كه در آن شكوفايي استعدادهاي دروني مان را شاهد باشيم. پس با همديگر اولين تغيير در شيوه انديشه مان را شروع مي كنيم.
از امروز به جاي بحث و گفت وگوهاي بي اثر يا كم اثر و تخريب كننده شخصيت خود يا ديگران در ارتباط با داشته هايمان صحبت كنيم:
دربين مردم كه باشيم اكثر قريب به اتفاق مردم را دل مرده و افسرده مي بينيم. اين وضعيت منحصر به شهرهاي كوچك نيست در شهرها و استانهاي بزرگ نيز چنين است، در بين افراد كم سواد يا بي سواد هم نيست، بلكه افراد تحصيل كرده را هم اين چنين مي بينيم. علت چيست آيا تاكنون ازخودتان پرسيده ايد؟
عموماً اين دسته از افراد اشكال را از بيرون خود و شرايط جامعه مي دانند بخصوص علت اصلي عموم معضلات خانوادگي و اجتماعي را در نبودن پول و رفاه مالي مي دانند بدون آنكه فكركنند كه شايد يكي از مهمترين علتهاي اصلي كمبود درآمد و پول با چگونگي انديشه هاي خودشان درارتباط است.
اگر بخواهيم درسال جديد، منشأ خير و بركت شويم لازم است از خودمان بپرسيم: كه در حركت و تلاش باشيم نه آنكه بنشينيم و دست روي دست بگذاريم تا يك مرتبه معجزه شود و همه چيز درست گردد. براي ايجاد رفاه و آسايش براي خود و ديگران تغيير شيوه اعتقادي لازم است، اعتقادي كه برپايه احساس و منطق درراستاي انسان دوستي سبب رشد كل جهان گردد.
به هرچه بينديشيد همان چيز در ذهن و محيط اطرافتان بيشترمي شود
اين قانوني است كه درجهان بوده، هست و خواهدبود. پس اگر ميل داريد واقعاً درشرايط جامعه تفاهم، صميميت و زيبايي و پاكي انديشه رواج يابد و سالم انديشي مسبب ايجاد جامعه اي سالم گردد، ازهمين لحظه از خودتان شروع كنيد. حتي اگر بدهي شما بيش از سرمايه شماست به سرمايه تان بينديشيد تا آن بيشتر شود. اگر با چندين نفر در خانواده تان درگيري داريد و با تعدادكمي از آنها رفت وآمد مي كنيد به آن تعدادي كه با آنها ارتباطاتي خوشايند داريد بيشتر بينديشيد و درجمع از خوبيهاي آنها بسياربيشتر از بدي هايشان صحبت كنيد. تا ميل به ايجاد ارتباط با سايرين نيز در شما ارتقا يابد.
عادتي دربين مردم است كه مي ترسند از سلامت شان بگويند گويي با بيان آنها چشم زخم مي خورند و مريض مي شوند. از درآمدها و پيشرفت هاي شغلي شان بسختي صحبت مي كنند و به بچه هايشان مي گويند نبايد بگويي وگرنه بدبخت مي شويم. اگر من و شما همواره از نداشته هايمان سخن به ميان آوريم، اگر همواره از درد و رنج و گرفتاري هايمان صحبت كنيم، چه انتظاري بايد از فرزندانمان داشته باشيم؟ تاكنون فكركرده ايد كه آنها براي رشد شخصيت شان از چه الگويي استفاده مي كنند و افكار و انديشه هاي سالمي كه شما براي آنان درنظر مي گيريد داراي چه خصوصياتي هستند؟ و اينكه تغذيه ذهني آنها را چگونه و از چه منبعي غني مي سازيد؟
«ما با همديگرباشيم، تا جهاني زيبا بيافرينيم»
ذهنيت تان را كل نگر كنيد و براي همگان ازهر نژاد، رنگ پوست و از هر كشوري شادي و آسايش و خير و بركت را بطلبيد و مطمئن باشيد كه هرچه بذر انديشه هاي مثبت و سالم شما بيشترباشد تا بتواند مزرعه اي به عظمت جهان را پوشش دهد خير وبركت بيشتري نثار شما خواهدشد. بسيارند افرادي كه ادعاي مثبت انديشي مي كنند و ديگران را به اين شيوه انديشيدن تشويق مي كنند ولي خود واقعاً اين چنين عمل نمي كنند. پس من و شما اينگونه بينديشيم تا جامعه اي اينگونه را دربرابر خود ببينيم تا از تك تك افراد آن جامعه و از وجودخودمان و خالق بي همتاي كل كائنات لذتي دوچندان ببريم.
اگر گفته آيد زرزق خدا
كه ايزد نهادست بهرشما
نماييد انفاق بر ديگران
سوره يس (۳۶) آيه ۴۷
ذهنتان را بر عشق بي قيد و شرط متمركزكنيد
عموماً افراد مي خواهند ديگران را به نحوي تغيير دهندكه خود مي خواهند، چه بسا اشكالات رفتاري خودشان را نيز به آنان نسبت بدهند و برون فكني كنند. شما ازخودتان شروع كنيد و خود و ديگران را بپذيريد، اين اولين كاري است كه سبب مي شود تا بتوانيد زندگي خودتان را واقعاً متحول كنيد و با تغيير در افكار و رفتارتان ديگران را متوجه اين دنياي زيباكنيد. به موجوديت خودتان عشق بورزيد، درهرشغلي كه هستيد با كودك درونتان صحبت كنيد تا بتوانيد از لحظه به لحظه زندگي وكاركردنتان لذت ببريد، با او مشورت كنيد. كودك آسيب پذير و عاطفي شما به شما مي گويد چه بكن تا آسيب نبيني و چه بكن تا بطورعاطفي لذت ببري و بقيه نيز تو را دوست داشته باشند، مرتباً تكراركنيد:
همه را دوست دارم و همه نيز دوستم دارند
او كه به ظاهر دشمن من است از در دوستي درمي آيد
به فراواني بينديشيد و بزرگ فكر كنيد
حس واقعي و دروني بزرگ انديشي خصوصيتي نبوده كه در دانشگاه به ما يادداده باشند، شايد هم به بعضي از افراد يادداده نشده كه چگونه اين شيوه انديشيدن را در درون خودشان نهادينه كنند. در جامعه ما نيز عادت است مردم داشته ها و موفقيت هايشان را از همديگر پنهان كنند و بخصوص افراد كوته فكر كه از بيان دردسرها و گرفتاري هايشان بيشتر احساس امنيت مي كنند تا از بيان موفقيت هايي كه تاكنون داشته اند.پس اگر به دنبال تحولي در زندگي تان هستيد از اين لحظه بطور عميق و ژرف به داشته هايتان بينديشيد، براي ايجاد بهاري در درون، آماده شويد و از هم اكنون يك ليست از تمامي آنچه در طي سال قبل به دست آورده ايد آماده كنيد.
صبح كه از خواب بيدار مي شويد به آسمان نگاه كنيد تا نيروي بزرگ انديشي در درونتان به بهترين كارش سرگرم شود و در درونتان بگوييد:
من آماده ام تا آن خير و بركت بي درنگ و بي پاياني كه خدا برايم مي خواهد نزدم بيايد تا بتوانم سبب خير براي خودم و ديگران شوم و از ته دل با هدف فراواني خير و بركت براي خودم و حتي رقبايم دعا كنم:
بگفتيم از رزق ايزد خوريد
به دل شكر او را بجا آوريد
كه شهر شما مسكني با صفاست
همانا كه غفور رب شماست
سوره سبا (۳۴) ـ آيه ۱۵
اگر مي خواهيد به منبع واقعي بركات الهي دست يابيدبه انرژي هاي گروهي بينديشيد. گروهي از مردم براين باورند كه اگر تو نباشي و من باشم خير و بركت براي من بيشتر خواهدبود، فارغ از اين انديشه كه خداوند براي آنچه به اراده خود آفريده روزي كافي قرارداده است. پس انديشه تان را عوض كنيد و به اين نحو بينديشيد كه روزي تو با تو مي آيد و روزي من نيز با من هست در پايان اينكه اگر دوست داشتيد پس از انجام نماز، دعا و مراقبه زيبايتان، با همراهي ديگر افراد سالم انديش، بصورت دسته جمعي در شرايطي آرامش بخش بنيشينيد، موسيقي آرامش بخش و شادي را گوش دهيد و با نداي كودك معنوي و پاك دروني تان نيايش مشهور، ماندني و تاريخي فرانسيس آسيسي را تكرار كنيد:
خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي هست ببخشايم.
هرجا شك حاكم است ايمان.
هر جا يأس است، اميد .
هرجا تاريكي هست، روشنايي.
وهرجا غم جاري است، شادي نثار كنم.
الهي توفيقم ده، كه بيش از طلب همدلي، همدلي كنم.
بيش از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم.
بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم.
زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم.
ودر بخشيدن است كه بخشيده مي شويم.
و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم.

پاسخ به مشكلات شما توسط گروه مشاوره « ايران خانواده»
مشكلات متعددي كه اين روزه خانواده ها با آن رودررو هستند، باعث شده تا با معضلات مختلف رويارويي پيدا كنند.
در همين راستا جهت كمك به جوانان ،نوجوانان ،مادران، پدران و كساني كه نياز به مشاوره دارند تا مشكلات خود را حل كنند، صفحه مشاوره را زيرنظر يك گروه از متخصصان روانشناس، جامعه شناس ، جرم شناس و... تشكيل داده ايم.
مي توانيد جهت مشاوره به تلفن ۸۷۶۱۶۲۰ تماس گرفته و مشكلات خودرا با ما مطرح كنيد، متخصصان ما نظرات كارشناسانه را در صفحه مشاوره ويژه نامه ايران خانواده پيش روي شما خواهند گذاشت.
اگر به تلفن دسترسي نداريد به
آدرس خيابان خرمشهر ـ شماره ۲۱۲ ـ روزنامه ايران ـ ويژه نامه ايران خانواده ـ بخش مشاوره نامه بفرستيد.

يادداشتهاي دلتنگي
056781.jpg
در گذر زندگي با مسائل و مشكلات گوناگوني مواجه مي شويم ، حوادثي تلخ و شيرين را تجربه مي كنيم و با واقعيات سرد و دهشتناك دست و پنجه نرم مي كنيم. هريك از ما به طريقي و با روشي خاص خود به مصاف مشكلات مي رويم. گاه صحنه هاي رقت بار، ملول و آزرده خاطرمان مي سازند و گاه، خشم و نفرت همه وجودمان را لبريز مي كند. گاه ، با اتفاقات عجيب و غريب خنده بر لب مي آوريم و گاه ، به مويه مي افتيم. چه بسا حوادثي كه بي تفاوت از كنارشان عبور مي كنيم و يا تظاهر به نديدن و نشنيدن آنها مي نمائيم.
شاعر، با الهام از آنچه متأثرش مي سازد، شعر مي گويد. توسن خيال را گاه چنان لجام گسيخته يله مي دهد، تو گوئي خود نيز همراه آن در عرش سير مي كند. نويسنده و قصه پرداز، غم و دلتنگي ها را در قالب شخصيتهاي داستانش تجسم مي بخشد. نقاش ، بوم و قلم مو به دست مي گيرد و پيكره ساز با تيشه به فكر و انديشه خود هويت بيروني مي دهد. چه بسا انسانهايي كه فارغ از همه غمها و گرانباريهاي انديشه و خيال ، به حال و روزخود مشغولند. اندوه ديگران را به دل نمي گيرند. تنها خود را مي بينند و بس.
در اين ميان، انسانهايي نيز حرفه مددكاري اجتماعي را برگزيده اند تا يارو غمخوار مصيبت ديدگان، بي پناهان، كودكان و زنان رنج ديده و بلا كشيده ، معلولين، مطرودين اجتماع، بيماران و ستم كشيدگان و... باشند. انسانهايي كه عليرغم مشكلات و گرفتاريهاي كوچك و بزرگي كه خود با آنها دست به گريبانند، مي خواهند يارو مددكار ديگران باشند؛ ديگراني كه گاه، سنگيني اندوهشان و بزرگي مصائبشان چنان طاقت فرستاست كه حيران و پريشان در مي ماني كه چه كني، چه جوابشان بدهي و به كجا روي آوري تا چاره اي براي دردهاي جانكاهشان پيدا كني و...
و آنگاه، دلتنگ مي شوي؛ دلتنگ از اينهمه پريشاني، از اينهمه رنج و گرفتاري ، از اينهمه بي خانماني، بي سرپرستي، تبعيض و ستم در حق كودكان، زنان، انسانهاي محروم و بي نوا.
دلت مي گيرد از اينهمه اعتياد، طلاق، بزهكاري، روسپي گري، فرار از خانه و غمگين مي شوي از ا ينهمه كودك خياباني، معلول اجتماعي، بيماران رواني، زندانيان خانه و زندگي باخته و....
و چنين است كه براي ايجاد روزنه اي جهت تخليه فشار اينهمه اندوه دلتنگي، به فكر مي افتي كه به عنوان نوعي مكانيسم دفاعي رواني، دلتنگي هايت را روي كاغذ جاري كني، تا شايد همنوائي و همصدائي باشد تا با دراز كردن دستي، با گشودن گرهي و بابذل عطوفت و بخششي به اينهمه انسان دردمند و محتاج، زنگار از دلهاي كبره بسته از غم و سياهي و گره از ابروان در هم تنيده و صورتهاي گرفته و چين خورده از يأس و درد و نداري و... بزدايد.
و باشد كه تو نيز از دلتنگي هايت رها شوي و به پايان يادداشتهاي دلتنگي ات برسي و چنين باد!
پس، اين شما و اين هم يادداشتهاي دلتنگي من:
مدير مدرسه و مسؤول امور تربيتي مدتها بود از دست دختري به نام ز... شكوه داشتند و سرانجام، او را به عنوان دانش آموز ناسازگار به دانشجوي مددكاري اجتماعي كه براي كارورزي در آن مدرسه مأمور شده بود معرفي كردند. از جمله دلايل ناسازگاري اين دانش آموز، اذيت كردن بچه ها، دستبرد به وسايل شخصي آنها، كتك كاري و ايجاد اغتشاش دركلاس و نيز تنبلي در درس و مشق را عنوان كرده بودند، بدون آ نكه به اين واقعيت تلخ توجه كرده باشند كه اين دختر خردسال، نمونه بارزي از مورد كودك آزاري و نقض حقوق انساني است و وضعيت وي، آئينه تمام نماي هزاران هزار كودك معصوم ومظلوم در گوشه گوشه ميهن ماست كه بي صدا و غريبانه آزارهاي جسمي و روحي را تحمل مي كنند و فريادرسي ندارند. برخوردهاي برخي از اولياي مدارس نيز همچون پاشيدن نمك روي زخمهاي عميق و دردناك اين قربانيان خاموش، اما نگون بخت است.
اينك به خلاصه اي از صحبتهاي مددكار بااين دختر بينوا توجه كنيد:
م ـ سلام، دخترم. اسمت چيه و كلاس چندم هستي؟
د ـ اسمم ز... است و كلاس چهارم هستم.
م ـ اين ساعت كلاس نداشتي؟
د ـ چرا خانم، كلاس ديني دارم، ولي خانم معلم گفته «ديگه كلاس من نيا »!
م ـ چرا؟ مگر چكار كردي؟
دـ خانم ، من درسها مو نخوندم. يعني نتونستم بخونم، آخه مادرم مريضه و عمل كرده و تازه از بيمارستان اومده منزل. من بايد كارهاي خونه رو بكنم و وقت درس خوندن ندارم.
م ـ مادرت چرا عمل كرده؟ چه اش بود؟
د ـ بچه سقط كرده، خانم. آخه چند روز پيش، يكي از همسايه ها مون بازنش دعوا مي كرد. مامانم رفت اونجا كه پادرميوني كنه و از ترسش افتاد زمين و بچه اش سقط شد.
م ـ پس فقط از وقتي مادرت مريض شد، درسها تو خوب نمي خوني؟
د ـ نه خانم. قبلاً هم كه مادرم مريض نبود، مي رفت خونه مردم كار مي كرد و من ظهرها كه از مدرسه مي اومدم، بايد فوراً مي رفتم براي برادر وخواهرهايم غذا درست كنم. بعضي وقتها هم مجبور مي شديم بريم خونه همسايه مون غذا بخوريم.
م ـ خب، دخترم. مگه بابات ظهرها خونه نمي آد؟
د ـ نه خانم. اون اغلب ظهرها خونه نمي آد. اصلاً بهتره كه هيچوقت نياد!
م ـ چرا عزيزم؟
د ـ خانم، بابام خيلي منو كتك مي زنه. بخاطر كوچكترين كاري منو مي گيره زير مشت و لگد. چند روز پيش كه به كفترهاش دست زده بودم، وقتي فهميد اونقدر كتكم زد كه همسايه ها به خونه مون ريختند... خانم، من از بقيه بچه ها بزرگترم ، ولي پدرم براش فرقي نمي كنه. جلوي برادر و خواهرهام منومي زنه.
م ـ ببينم، بابات رفتارش با بچه هاي ديگه چطوره؟ اونارو هم كتك مي زنه؟
د ـ نه، اونارو زياد نمي زنه. به من ميگه چون تو بزرگتري ، بايد تنبيه بشي تا كوچكترها عبرت بگيرن... يادمه يه روز كه من خونه همسايه رفته بودم، پدرم فهميد و اونقدر منو كتك زد كه از دماغم خون فواره زد. مادر خواست منو ببره بيمارستان، ولي پدرم نمي گذاشت. من بيهوش شدم و بعداً فهميدم كه مادرم باگريه و زاري از همسايه ها خواسته كه منو ببرن بيمارستان. سه روز تو بيمارستان بودم تا حالم بهتر شدو به خانه برگشتم. بابام تا يك هفته با من خوب بود ولي باز دوباره شروع شد.
م ـ خب ، دخترم، تو مدرسه و معلمهايت را دوست داري؟ همكلاسيها تو دوست داري؟
د ـ نه ، خانم. نه. خانم معلم هميشه منو دعوا مي كنه. چند بار منو از كلاس چهارم به كلاس اول بردند وهمه بچه ها برام هو كشيدند. داد مي زدند تنبل! تنبل! من خيلي ناراحت شدم.
م ـ شنيدم همكلاسيها تو اذيت مي كني. درسته؟
د ـ آخه... او نا هم منو اذيت مي كنن. منم مجبور مي شم بزنمشون. اونا هم منو ميزنن. يه روز كه معلم از وضع كلاس ناراحت شد، از كلاس رفت بيرون. بچه ها هم ريختن سرمن و كتكم زدن و گفتن كه همه ش تقصير منه كه معلم از كلاس قهر كرده...و بعد در حاليكه اشك به پهناي صورتش مي ريزد، و به هق و هق افتاده، مي گويد كه از همه شان بدش مي آيد. از همه شان....
و اين ماجرايي است كه خيلي از روزها، درخيلي از مدارس و در خيلي از شهرهاي كوچك و بزرگ، اتفاق مي افتد.
اين دختر رنج ديده و آزرده دل، كه امروز به سادگي در جرگه بچه هاي دشوار وناسازگار طبقه بندي مي شود، فردا همسر يك مرد، مادر چند كودك، همكار اداري ديگران و همشهري من و شماست. با روحي افسرده ، خشمي فرو خورده و رواني پريشان. آيا زندگي او در آينده بهتر از زندگي مادرش خواهد بود؟ مختصري درباره خانواده اش بشنويد و خود قضاوت كنيد: پدرو مادرش اغلب با هم دعوا و كتك كاري دارند. مادرش دوبار از پدر طلاق گرفته و بچه ها را رها كرده ورفته است. اما هر بار پدر كه از نگهداري چهار بچه كوچك عاجز شده ، به دنبال مادر رفته و با وعده و وعيد بازش گرد انده است. و باز،روز از نو و روزي از نو ...
پدركار ثابت و دائمي ندارد. هر وقت درآمدي از راه معامله اي بدست مي آورد. پولي نزد مادر مي گذاردتا خرجيشان باشد. مادر، براي تنوع و ابراز و جود رد مقابل قوم وخويشانش، گاه آنهارا به منزل خود دعوت مي كند و براي حفظ آبرو، از آنان پذيرايي مي كند. همسرش از اين ناراحت و عصباني مي شود و باز، دعوا و بگو و مگو در مي گيرد.
فقر و بيكاري پدر، كار طاقت فرساي مادر، جهل و بيسوادي و فقر فرهنگي خانواده. وجود بچه هاي زياد، مدرسه و معلمان ناآگاه و بي توجه به مشكلات و مسائل روحي و عاطفي دانش آموزان... همه و همه مسايل رايج جامعه ماهستند.
دل آدمي از اينهمه پريشاني، دردو رنج ونداري مي گيرد . من اين يادداشتها را از سردلتنگي روي كاغذ مي آورم تا شايد تسكيني باشد به اينهمه احساس درد و درماندگي. حال، تو مي خواهي با اينهمه دلتنگي چكار كني؟ نمي دانم.

قرباني زندگي راحت هووي خارجي
056778.jpg
زينت كيف اش را از روي شانه اش پايين گذاشت. چند پلاستيك سنگين راكه پر از ميوه بود، زمين گذاشت. قرار بود امشب بابك از سفر برگردد. درست هشت ماه بودكه زن بابك شده بود. درست ۸ماه پيش بود كه به اين خانه پا گذاشته بود. به طرف كمد رفت، آلبوم عكس را از كمد بيرون آورد و شروع به ورق زدن آن كرد. بي اختيار به ياد روزي افتاد كه با بابك آشنا شده بود. بابك جوان خوش تيپي بود هر چند زينت به خوش قيافه اي بابك نبود ولي هميشه توانسته بود با پول پدرش كه بي حساب به او داده مي شد، از نظر وضع لباس و ظاهر خودش را تا حد قابل قبولي مطرح كند. بابك بعد از آشنا شدن با او ديگر دست بردار نبود. اولين بار زينت او را به برج سفيد دعوت كرده بود و آن دوبا هم ناهار خورده بودند و همانجا بابك از او خواستگاري كرده بود.
زينت از به ياد آوردن گذشته احساس كرد كه گونه هايش سرخ شده است. هر چند پدر و مادر با ازدواج آنان مخالفت مي كردند، ولي زينت هر دو پايش را در يك كفش كرده بود. بابك بارها به او گفته بود اگر با تو ازدواج نكنم، حتماً خودكشي خواهم كرد.
زينت با چند روز قهر و گريه بالاخره هرطور بود، موافقت پدر و مادرش را براي ازدواج با بابك جلب كرد. با پولهاي پس اندازي كه داشت دور از چشم خانواده اش به نام بابك خريد مفصلي كرد و سفره عقد چيده شد و زينت به ازدواج بابك درآمده بود.
آلبوم را ورق مي زد در لباس عروس چقدر زيباتر شده بود، به عكس بابك خيره شد، چقدر رنگ پريده بود، انگار از ازدواج و داماد شدن زياد خوشحال نبود.
زينت آهي كشيد. درست چند روز بعد از ازدواج با او به بهانه مأموريت و به دست آوردن پول و معامله او را تنها مي گذاشت و مي رفت. زينت آرام از جا بلند شد. هيچ وقت نبودكه بابك بعد از سفر با دست پر به خانه برگردد، چرا نمي دانست ولي بارها بابك از شانس بدخود پيش او ناليده بود و زينت هر بار به بهانه اي از پدر پول قرض كرده بود، قرض هايي كه حالا بعد از هشت ماه مطمئن بود، ديگه به پدرش باز پس نخواهد داد.
صداي زنگ تلفن زينت را از عالم خودش بيرون آورد. گوشي را برداشت. دوستش سهيلا بود. با بي حوصلگي با او حرف زد. آنقدر غم روي دلش بودكه حال شادي نداشت. درست شش روز بود كه بابك به سفر رفته بود وحتي يك تلفن هم به او نزده بود. اولين بار بود كه بابك اين كار را كرده بود. سهيلا خيلي زود متوجه شد كه نبايد زياد مزاحمت براي زينت ايجاد كند وخيلي زود خداحافظي كرد. زينت گوشي تلفن را گذاشت و چشمش به دفترچه كوچكي افتاد كه زير ميز تلفن افتاده بود. دفترچه را برداشت. دفترچه تلفن بابك بود. شروع به ورق زدن كرد. كنار يك شماره تلفن بدون اينكه اسمي نوشته شود، تنها يك ستاره گذاشته شده بود. زينت گوشي تلفن را برداشت، از آن طرف صداي پيرزني به گوش رسيد. زينت گوشي را قطع كرد. چندبار تا شب تلفن را گرفت و بالاخره شروع به صحبت با پيرزن كرد.
پيرزن بابك را مي شناخت. بابك مستأجر طبقه بالاي خانه اش بود. زينت به هر اصراري بود آدرس خانه را گرفت و راه افتاد. دلهره و ناراحتي اش به اندازه اي زياد بود كه تمام بدن اش مي لرزيد. گاهي احساس مي كرد كه پيرزن يك سري دروغ به او گفته و آدرسي كه از خانه اش به او داده اشتباه است. تاكسي سرويس جلوي آدرسي كه زينت داشت، توقف كرد. زينت از تاكسي پياده شد. زنگ را فشرد و صداي پيرزن را از پشت آيفون شنيد.
زينت پا به خانه گذاشت. پيرزن با چهره اي آرام ومهربان به او نگاه مي كرد.
ـ دخترم! بابك با زن اش شاتا از سه سال پيش طبقه بالاي خانه من مستأجراند. بعضي روزها و شب ها بابك خان مي ره سفر و بعد با دست پر و پول برمي گرده. زنش خارجيه. زندگي خوبي دارند. راستش از همان وقتي كه او عاشق شاتا شده بود، اينجا اومدن مستأجر من شدند اما وضع مالي خوبي نداشت تا اينكه نمي دونم از چندماه پيش يك دفعه بابك خان دست به چه كار و كاسبي زد كه وضعش خوب شد. زينت احساس كرد كه سرش گيج مي رود. احساس مي كرد پيرزن شايد به او دروغ مي گويد. آرام آرام از پله ها بالا رفت. صداي خنده هاي يك زن جوان و بابك به گوش اش رسيد. با انگشتان لرزان زنگ را فشرد. زن جوان با چهره اي شاداب در را به روي او باز كرد. زينت به زن خيره نگاه كرد. بابك از صداي شاتا كنار در آپارتمان آمد. زينت را ديد. بابك نگاهي به شاتا كرد. دست اش را روي شانه زن گذاشت.
ـ به خاطر راحتي تو، براي اينكه زندگي مان از سختي بيرون بيايد، به فكرم رسيد كه با دختر يك آدم پولدار ازدواج كنم.
***
زينت وقتي روي تخت بيمارستان به هوش آمد، مطمئن بودكه قرباني يك فريب شده است.

سايه هاي واقعي
پول زيادي
پول واقعاً چيز مزخرفيه، البته اينو الآن مي گم، يادم مي ياد همين دوماه پيش از اينكه هم دانشگاهيام منو يك دختر پولدار مي دونستند به خودم غره مي رفتم. از وقتي خودمو شناختم همه چيزي داشتم واگر از چيزي خوشم مي اومد دركمتراز يه روز به دست مي آوردم ، آخه مي دونيد يكي يدونه باباي پولدارم بودم كه حاضر بود بخاطر من همه كا ري بكنه. يه مامان مهربون و حسود داشتم بعضي وقتها ازاينكه بابام منو اينقدر دوست داشت كم مي موند دق كنه، مامان زهرا هيچ توقعي از من نداشت جزاينكه توي جمع و پيش مهمونها روي حرفش، حرفي نزنم اما توي خلوت اگه حتي به اون بي احترامي مي كردم چيزي به من نمي گفت. يه اتاق داشتم به چه بزرگي ، همه چي توش بود از شير مرغ گرفته تا جون آدميزاد، اونجا شده بود خلوتگاه من ، وقتي خونه بودم به جاي اينكه پيش مامانم باشم مي رفتم توي اتاقم، فقط شبها اگه بابااحمد مي اومد خونه مي رفتم سرميز شام ، بعد باز مي چپيدم توي اتاقم. دوستان به ظاهر خوبي داشتم وقت و بي وقت تلفن همراهم يا تلفن اتاقم زنگ مي زدند و ساعتها با هم صحبت مي كرديم يادم مي ياد بعضي وقتها مامان بيچاره ام مي اومد دقايقي بالاي سرم مي ايستاد تا من از رو برم اما من انگار نه انگار! هيچ وقت خودمو نمي بخشم يه روز گستاخي ام اينقدر زياد شد كه ظرف غذامو در اعتراض به نصيحت هاي مادرانه مامان زهرا پرت كردم ، ظرف خورد توي صورتش و مامانم ازهوش رفت. اين ديوونه بازيام ديگه داشت شورش درمي اومد، چند تا خواستگار از صنف بابام داشتم كه اصلاً اون روزها خونه پيدام نمي شد بيشتر دوستامو برمي داشتم مي رفتيم كافي شاپ وتانيمه شب توي خيابونها پرسه مي ز ديم حتي ديگه حرف باباي نازنينم رو گوش نمي دادم به قول بچه ها شده بودم «پني زاپاتا»! يه روز وقتي سوار براوپل كورسام رفته بودم دانشگاه ، اونجا يه بچه پولدار ديگه دانشگاه رو ديدم كه با نوچه هاش دور يه ماشين لنگه ماشين من جمع شده بودند، اولين چيزي كه «مريم» با ديدن من گفت اين بود كه «بابك» ماشين خريده و از وقتي اومده خيلي هارت و پورت مي كنه. خيلي برام سنگين بود ، «بابك» با نوچه هاش با ديدن من شروع به خنديدن كردند، «دخترچيه ، ماشين چيه، دخترها بايد گاري برونن البته اگه از اسب نترسند» چاره اي نبود بايد يك دوئل واقعي راه مي انداختم.
خيلي جدي با ماشين روندم سمت بابك و دوستانش. جلوي اونا ترمز كردم وگفتم:«شاهنومه آخرش خوشه، اگه خيلي راننده اي بپر پشت فرمون» هركسي كم آورد بايد صدبار بگه غلط كردم… همه بودند دوستاي من و نوچه هاي بابك، قرار بود با علامت «علي درازه» مسابقه شروع بشه، هيچ وقت يادم نمي ره چندمتري حركت نكرده بوديم كه فرمون توي دستم چرخيد، چشمم سياهي رفت و بعد… وقتي چشمامو باز كردم پيرمردي رو ديدم كه عينكش گنده تر از صورتش بود، جلوي دهنش يك ماسك زده بود و روپوش سفيدي پوشيده بود ، تازه فهميدم كه توي بيمارستانم و مامانم روي يك صندلي داره گريه مي كنه.
چشمتون روز بدنبينه، يه لحظه خواستم از جام بلند شم اما انگار همون دختر چابك و چالاك نبودم، بابااحمد سرشو تكون مي داد و مامانم از بس گريه كرده بود چشماش شده بود يه كاسه خون. يك ماه توي بيمارستان بستري بودم تازه داشتم مامان زهرامو مي شناختم اون يك تيكه جواهر بود، اولين روزها چندتا ا زدوستام اومدند سراغم اما ديگه اونارو نديدم بابااحمد تعريف كرد كه توي دوئل، من از مسير خارج شدم و ماشين رو چپ كردم ، مامانم خيلي دلسوزي مي كرد وهميشه اولين كاري كه مي كرد اين بود كه پاهامو مي بوسيد. وقتي قرار شد از بيمارستان مرخص بشم، پرستارها يك ويلچر آوردن ، باورم نمي شد من ديگه توي پاهام قدرت راه رفتن نداشتم بايد يك عمر با صندلي چرخ دار اين طرف و اون طرف مي رفتم داشتم سكته مي كردم آرزو مي كردم يك بمب اتمي درست بيفته روي سرمن، اما روزگار اينجوري منو به بازي گرفته بود انگار بايستي توي اين دنيا تربيت مي شدم. از اون به بعد، مامان زهرا شده بهترين دوست من، هرروز منو با ويلچر به گردش مي بره ديگه به اون دانشگاه نرفتم وديگه از هم دانشگاهي چاپلوسم خبري نبود، من ، مامان و بابااحمد اينقدر با هم دوست شده بوديم كه انگار نه انگار من ديگه نمي تونم راه برم. هرشب وقتي مي خوام بخوابم مزه تلخ پشيموني رو روي زبونم حس مي كنم . اي كاش من وقتي سالم بودم مامان زهرامو مي شناختم و وقتي اون پير مي شد عصاي دستش مي شدم اما الآن اين زن هرشب سرنماز آرزو مي كنه من پاهامو به دست بيارم تا وقتي اوپابه سن گذاشت تنها نباشم!

شهرام گدا
يك مرد ولگرد به طرز مرموزي مورد حمله مرگباري قرارگرفت و با اصابت چندين ضربه چاقو از پاي درآمد. پليس در نخستين بررسي ها پي برد اين مرد با گدايي پول زيادي به جيب زده بود و اين پول ها در زمان وقوع جنايت به سرقت رفته است. از آنجا كه هيچ كس جز دوستان هم راسته شهرام گدا نمي دانستند اين مرد ژوليده و ژنده پوش، پولدار است پس بايد عامل جنايت در ميان دوستان وي باشد. افسر پرونده، تك تك دوستان شهرام گدا را تحت بازجويي قرارمي داد، آنها همه پرت و پلا مي گفتند اما آخري چيزهاي تازه اي براي گفتن داشت. غلام كوري مي گفت: شب حادثه در چند قدمي شهرام گدا بود، مقداري مرموز و مطمئن حرف مي زد اما چگونه ممكن بود اين كور ولگرد بتواند عامل قتل را شناسايي كند. غلام كوري يك عصاي رنگ و رو رفته دستش بود، وقتي روي صندلي نشست دستش را روي ميز كشيد تا مطمئن بشه، درست روبروي افسر پرونده قتل شهرام گدا است.
* از كي با شهرام گدا دوست بودي؟
ـ از وقتي خودمو شناختم اونم مي شناختم، من و شهرام گدا جلوي سفارت تركيه پاتوق مي كرديم اما اون زرنگتر بود و پول بيشتري درمي آورد.
* مثلاً چقدر پول؟
ـ نمي دونم فقط اين رو مي دونم كه خيلي پولدار بود حتي مي تونست با اون پولها چندتايي خونه بخره اما عجل امانش نداد، چه مرگ دردناكي داشت.
* پولهاشو كجا مي گذاشت؟
ـ هميشه پيش خودش نگه مي داشت، مي ترسيد جاي ديگه اي بگذاره، هر چي پول خورد داشت به پول درشت تبديل كرده بود و توي يك گوني مخفي مي كرد.
* زن و بچه اي داشت؟
ـ نه، مي گفت مي خواد اونقدر پول جمع كنه تا وقتي خواستگاري دختري رفت خونواده اون نتونن بهونه بيارن و به اون دختر ندن.
* شب ها كجا مي خوابيد؟
ـ زير پل ها مي خوابيديم اما او هميشه حواسش جمع بود كه پولهاش رو ندزدند.
* خب از شب جنايت بگو؟
ـ توي خيابون مولوي بوديم البته شهرام گدا از من جدا شده بود كه شنيدم يك مرد اونو صدا مي زنه.
* صداي اون مرد آشنا نبود؟
ـ نه، اصلاً نشنيده بودم، انگار خود شهرام گدا هم اونو نمي شناخت چون اون مرد دومين بار با عصبانيت اونو صدا كرد بعد خنده هاي چند مرد ديگه اي رو شنيدم.
* يعني آدم كش ها، چند نفر بودند؟
ـ بله، مطمئنم خودم صداي چند مرد رو شنيدم، بعد اونا اولش با زبون خوش از شهرام گدا خواستند گوني پول رو به اونا بدهد اما دوستم يك عمر جون كنده بود تا اين پولها رو جمع كنه نپذيرفت.
* بعد چي شد؟
ـ صداي آه و ناله هاش زير دست وپاي دزدها هنوز توي گوشم مي پيچه، چند دقيقه اي دوام آورد اما اون نامردها با چاقو اونو سوراخ سوراخ كردند.
* توي اين مدت تو هيچ كار نكردي؟
ـ من دويدم سمت اونا و دادو بيداد راه انداختم، يكي از دزدها كه يك چاقوي بزرگ ضامن دار دستش بود اومد سمت من، چاقورو گذاشت زير گلوم و تهديدم كرد اگر جيكم دربياد مثل شهرام گدا سوراخ سوراخ مي شم.
* خب، گفتي كه تهديدت كردند؟
ـ بله، وقتي ديگه صداي اونارو نشنيدم يواش يواش رفتم سمت محل درگيري. شهرام گدا روي زمين افتاده بود، نشستم بالا سرش و زدم زير گريه.
* تو، از كي كور هستي؟
غلام كوري، عينك دودي رو، روي بيني اش جابه جا كرد و گفت: من كور مادرزادي هستم، چطور مگه؟
* بگو ببينم چرا شهرام گدارو كشتي؟
ـ جناب سروان مزاح مي كنيد يا يك دستي مي زنيد. من گفتم كه چند دزد اونو به قتل رسوندند.
* ببينم قيافه اون دزدها يادت نمي ياد؟
ـ من كورم، اونارو نديدم چطور انتظار داري قيافه آدم كش ها يادم بياد.
* پس چه جوري فهميدي اون مردي كه سمت تو اومد، يك چاقوي ضامن دار بزرگ داشت؟
با لكنت زبان: به خدا نمي خواستم اين جوري بشه، خيلي وقت ها از شهرام گدا خواستم يه مقداري به من پول قرض بده وقتي ديدم اون اين كاررو نمي كنه، نقشه كشيدم اونو به قتل برسونم و پولهاشو به سرقت ببرم. ۲۴ ساعت بعد، وقتي متخصصان پزشكي قانوني در معاينات اعلام كردند غلام كوري چشمان سالمي دارد اين مرد پليس را به محل اختفاي پولهاي قرباني برد و با دستور قاضي جنايي روانه زندان شد.

قانون ؛بعد از زنداني شدن شوهر
ساره به ساعت نگاه كرد. عقربه ها به سرعت از جلوي چشمش حركت مي كردند و به شتاب خود را به طرف ديگر ساعت مي رساندند.
ساره از جا بلند شد. پتو را روي فرخنده كشيد. نگاهي به عباس كرد و آهي كشيد. چرا منوچهر اين قدر دير كرده بود. چرا به خانه نيامده بود.
درست يك هفته بود كه چند مرد به درخانه شان مي رفتند و سراغ منوچهر را مي گرفتند. زن به دلشوره افتاده بود. هرچند مدتي بود كه منوچهر بيشتر به آنها مي رسيد، ولي درخودش بود. شبها وقتي او براي دادن آب به بچه هايش بيدار مي شد، منوچهر را در فكر مي ديد. هرچه از منوچهر پرسيده بود چه شده او حرفي نزده بود.
ساره به ياد ۱۰ سال زندگي مشتركش افتاد. منوچهر پسر مش عبدالله بود. مش عبدالله نانواي محل بود هركه مي خواست فردي امين معرفي كند، مش عبدالله را معرفي مي كرد. ساره ۱۸ سال بيشتر نداشت. درست ۴۰ روز بود كه پدرش به خاطر سرطان او و مادرش را تنها گذاشته بود. ساره پول را از لبه طاقچه برداشت.
ـ مامان، مي رم يه نون بگيرم با ماست. براي ناهار كتلت درست كردم.
ساره به طرف نانوايي رفت. صف نانوايي خيلي طولاني بود. اولين بار بود كه براي گرفتن نان از خانه بيرون زده بود. خجالت مي كشيد. گوشه اي ايستاده بود. مردم براي گرفتن نان توي سرو كول هم مي زدند و صداي بلند و جيغ گونه چند زن كه اعتراض مي كردند، ساره را بيشتر خجالت زده مي كرد.
جواني جلو آمد.
ـ خانم شما هم نون مي خواييد؟
ساره چشم بلند كرد و به جوان نگاه كرد و آرام سرش را تكان داد.
ـ چند تانون مي خوايي؟
ساره آرام گفت:
ـ فقط يكي.
چند لحظه بعد ساره زيرنگاههاي مشتاق جوان با چهره اي گلگون به طرف خانه راه افتاد.
يك هفته بعد مش عبدالله و حاجيه بي بي براي خواستگاري به خانه شان آمدند و ساره تازه فهميد آن جوان منوچهر پسر مش عبدالله بوده است. همه چيز به سرعت درست شد و ساره خيلي زود به خانه منوچهر پاي گذاشت منوچهر پسر خوبي بود ولي هميشه به او مي گفت:
ـ من دوست ندارم مثل بابام جون بكنم و يك لقمه نون در بياورم.
بچه ها پشت هم به دنيا آمده بودند و او هيچوقت نفهميده بود كه شوهرش چكاره است. هر وقت از منوچهر در مورد كار و كاسبي اش سؤال كرده بود. شنيده بود:
ـ زن رو به اين كارها چه مربوط؟ زن بايد توي خونه بچه داري كند نون اش رو هم مرد توي سفره اش مي ذاره.
ساره آهي كشيد. تا وقتي مش عبدالله بود، زندگي شان خيلي سخت نبود، ولي در اين هشت سال بعد از او، ساره خيلي سختي كشيده بود انگار هرچه منوچهر به خانه مي آورد، بركت نداشت.
***
ساره صبح زود از جا بلند شد. نگراني رهايش نمي كرد. پول از سر طاقچه برداشت و راهي نانوايي شد چند تن از زنان محله با ديدن او شروع به پچ پچ كردند. ساره سرش را زير انداخت. چرا اينطور نگاهش مي كردند. رسوايي اش بيشتر شد و به طرف خانه راه افتاد.
نزديك ظهر زنگ در حياط را شنيد، حتماً منوچهر بود. با خوشحالي به طرف در حياط دويد. در را باز كرد. رقيه خانم، فضول محله پشت در بود. با ديدن او جا خورد. حتماً چيزي شده بود.
ـ از شوهرت خبر داري؟
قلب ساره به ضربان افتاد.
ـ مث اينكه چند تا پاسبون ديروز منوچهرخان رو گرفتن و ...
ساره ديگر حرفهاي رقيه را نمي شنيد. چادر به سر انداخت و راه افتاد.
***
از كلانتري كه بيرون آمد. متوجه شد. منوچهر را به خاطر كلاهبرداري دستگير كرده بودند. زن بچه به بغل كنار در دادگاه ايستاده بود.
چند تن از طلبكاران منوچهر داد و فرياد مي كردند.
ـ كلاهبردار. از نون سفره ما، بچه ما بريدي، ريختي تو شكم زن و بچه ات! حروم باشه، الهي كه درد نصيب شون بشه...
منوچهر هشتاد ميليون كلاهبرداري كرده بود. دادگاه او را مجرم شناخت. حالا شوهرش بايد اين همه پول را بر مي گرداند. پولهايي كه هيچوقت در زندگي ساره و دو بچه اش وارد نشده بود. ساره با شنيدن حكم به سرگيجه افتاد. چند سال زندان و...
***
ساره نمي توانست بيش از اين ننگ كلاهبرداري منوچهر را بپذيرد.
خسته به دادگاه خانواده رسيد. هرطور بود بايد از منوچهر جدا مي شد، نمي دانست مي تواند يانه، نمي توانست بدون خرجي دوبچه اش را نگه دارد، اگر نگه نمي داشت چه بلايي به سرشان مي آمدو...

پاسخ
056784.jpg
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده ـ
در مورد اينكه اگر شوهري به اتهام كلاهبرداري به زندان محكوم شد آيا زن مي تواند تقاضاي طلاق كند يا نه گفت: مطابق قانون مدني زن در برخي از موارد و به استناد برخي دلايل مي تواند از دادگاه درخواست طلاق كند. ازجمله براساس ماده ۱۱۲۹قانون مدني در صورتي كه شوهر از پرداختن نفقه امتناع كند و يا اينكه مطابق ماده ۱۱۳۰ قانون مدني زن در عسر و حرج باشد و ادامه زندگي براي او دشوار و غيرممكن باشد و همچنين ماده ۱۰۲۹قانون مدني گفته است در صورت غايب و مفقودالاثر بودن شوهر، زن مي تواند درخواست طلاق نمايد.
وي ادامه داد: براساس ماده۱۱۱۹ قانون مدني زن و شوهرطرفين عقد ـ مي توانند در زمان عقد شرط نمايند مبني براينكه هرگاه شوهر زن ديگري بگيرد و يا اينكه ترك انفاق و يا عليه حيات زن سوءقصد و يا سوء رفتاري داشته باشد و زندگي براي زن غيرقابل تحمل شود، زن مي تواند براساس شرط ضمن عقد وكيل و يا وكيل درتوكيل باشد و پس از اثبات تحقق شرط در دادگاه درخواست صدور حكم نهايي را از دادگاه درخواست نمايد.
وي گفت: اگر زن و شوهر شرايط عقدنامه را امضا كرده باشند. در بند۶ سند ازدواج آمده است اگر محكوميت شوهر با حكم قطعي دادگاه ۵سال حبس يا بيشتر باشد و يا به خاطر عجز از پرداخت جزاي نقدي به ۵سال حبس يا بيشتر تحمل كيفركنند.زن مي تواند از دادگاه درخواست طلاق نمايد.
وي درباره توافق زنان و شوهران نسبت به جدايي گفت: يكي از راههايي كه زن مي تواند اقدام به طلاق خود نمايد جلب موافقت شوهر است چون به هرحال طلاق در دست شوهر است و زن مي تواند با دادن مالي به شوهر و يا پرداخت قسمتي از مهريه خود به مرد موافقت شوهر را براي دادن طلاق جلب نمايد. اين نوع طلاق در قانون مدني طلاق خلع يا مبارات نام دارد، يعني اگر زني به هر دليل از شوهر خود كراهت و تنفر دارد و مي خواهد از او جدا شود با روش فوق بصورت توافقي از شوهرش جدا مي شود.
گفتني است، طلاق خلع با طلاق مبارات تفاوت دارد، كه در طلاق خلع زن نسبت به شوهر كراهت دارد و كراهت از جانب زن است ولي در طلاق مبارات، كراهت طرفين ـ زن و شوهر ـ مطرح است.
حميديان ادامه داد: بنابراين چنانچه شوهر به اتهام كلاهبرداري در دادگاه محكوم شده باشد و حكم نامبرده در دادگاه تجديدنظر تأييد و قطعي شده باشد همسر او مي تواند از طريق اثبات شرط سند ازدواج بندهاي ۶ و ۹ قباله ازدواج در صورتي كه در زمان عقد شوهر آن دو بند مزبور را امضا كرده باشد از دادگاه درخواست طلاق نمايد.
زينت رنجبر معاون مجتمع قضايي خانواده درباره حضانت فرزندان اين گونه زوج ها گفت: چون در قانون مدني حضانت را براي والدين هم حق و هم تكليف دانسته است. يعني حق حضانت فرزندان حق انحصاري پدر و مادر است و تا زماني كه پدر و مادر زنده هستند و صلاحيت نگاهداري از فرزند خود را داشته باشند حضانت فرزندان با آنها است و هيچيك از اقوام پدري ويا مادري نمي توانند در اين موارد ادعايي داشته باشند و طبق ماده ۱۱۷۸ قانون مدني پدر و مادر مكلف هستند كه در حدود توانايي خود به تربيت اطفال خويش به حسب مقتضي اقدام كنند. وي گفت: در زماني كه يكي از والدين به دليل خاصي يا وجود مانعي نتوانند حضانت فرزند را به عهده بگيرد، حضانت طفل به ديگري سپرده خواهدشد و اگر والدين هردو از نگهداري طفل خود ناتوان باشند و يا نپذيرند در آن زمان دادگاه خود در خصوص حضانت طفل تصميم خواهدگرفت و طفل را به يك شخص مطمئن و يا به يك مركز نگهداري قانوني خواهدسپرد.

مرگ دوقلوها در تصادف
دوبرادر دوقلو ۳۰ساله به فاصله چندساعت از يكديگر در يك جاده در فنلاند در دوسانحه رانندگي كشته شدند.
تصـــادف اول در ساعــــت ۹‎/۲۹دقيقه صبح در جاده اي نزديك به شمال هلسينكي زماني كه يكي از دوقلوها با دوچرخه اش در جاده يخ زده مي راند، اتفاق افتاد.تصادف دوم دوساعت بعد در فاصله يك كيلومتري از تصادف اول رخ داد و برادر دوم در حال دوچرخه سواري در جاده يخ زده بودكه با كاميوني تصادف كرده و دراين حادثه كشته شد.
گفتني است قرباني دوم از مرگ برادرش خبر نداشته است.

مسن ترين گربه انگليس
056739.jpg
يك گربه انگليسي كه گفته مي شود ۲۷ سال سن دارد، مسن ترين گربه انگلستان است. اين گربه با صاحبانش روي و ليندا گيلبرت، در شهر دادلي زندگي مي كند. تا قبل از اين مورد در كتاب ركوردهاي جهان نام گربه ۲۴ ساله اي كه در ملبورن زندگي مي كند، به عنوان مسن ترين گربه جهان ثبت شده بود. گفتني است پيرترين گربه انگلستان ۳ سال پيش در سن ۳۱ سالگي درگذشت. متوسط عمر گربه هاي خانگي معمولاً ۱۲ سال است.
ليندا گيلبرت مي گويد: اين گربه بسيار باهوش و زرنگ است و از زماني كه يك نوزاد بوده، نزد ما است.

ماجراي سرقت دزد ماهواره
يك دزد آلماني در حالي قصد داشت آنتن ماهواره اي را بدزدد كه صاحبخانه مشغول تماشاي مسابقه فوتبال از تلويزيون بود.
نيجهوف، مشغول تماشاي تلويزيون درخانه اش بودكه ناگهان تصوير مخدوش شد. وي روي پشت بام رفت و متوجه شد مردي كه به صورتش ماسك زده تلاش مي كند آنتن را از روي پشت بام بربايد.
يك فرياد بلند كافي بودكه سارق فرار كند اما اين حادثه باعث شد نيجهوف تماشاي يك گل را از دست بدهد. بنابراين به پليس تلفن كرد، سپس به پشت بام رفت و آنتن را تعمير كرد. وي كه بسيار عصباني بود گفت: چرا زماني كه من مشغول تماشاي يك بازي فوتبال حساس از تلويزيون هستم، اين سارق بايد براي ربودن آنتن من اقدام كند؟ او باعث شدمن تماشاي يك گل زيبا را از دست بدهم.

عروسي در بيمارستان
يك عروس رومانيايي پس از اينكه در يك مراسم سنتي زمين خورد، شب عروسي اش را در بيمارستان گذراند.در اين مراسم سنتي، عروس توسط دوستان داماد ربوده مي شود و داماد مجبور است براي برگرداندن عروس در يك اقدام سمبليك به آنان مژدگاني بدهد. اما در حين اجراي اين مراسم، پاي يكي از ربايندگان «ميرلا» به پيراهن بلند عروسي وي گير كرد و باعث شد وي روي پله هاي سيماني زمين بخورد.
پزشكان معتقدند وي دچار خونمردگي در ناحيه پشت شده است ونگرانند كه كمرش شكسته باشد. ميرلا گفت: پاي يكي از پسرها به لباس من گير كرد و روي پله ها افتادم. تنها چيزي كه بخاطر مي آورم اين است كه مرا به بيمارستان رساندند.

سفر ۲۸هزارمتري پسر ۵ساله با دوچرخه
056751.jpg
يك پسر ۵ساله آلماني كه با دوچرخه اش مسافتي حدود ۲۸هزارمتر را طي كرده سالم به مقصد رسيد.
والدين مايكل استيگسن به تازگي به وي اجازه داده بودند به تنهايي سوار دوچرخه اش شود. مايكل كه به مدت ۶ساعت از خانه دور بود، توسط پليس آلمان پيدا شد. والدين مايكل معمولاً براي رفت و آمد از دوچرخه استفاده مي كنند.

عمليات ۱۰۰پليس براي يافتن عنكبوت
يك كودك ۴ساله آلماني كه نيمه شب از خواب بيدار شده و يك عنكبوت در اتاقش پيدا كرده بود، از خانه فرار كرد و باعث شد پليس براي يافتن وي تلاش گسترده اي را آغاز كند. مادر وي او را در خانه شان در هامبورگ تنها گذاشته و به مهماني شام رفته بود. دخترك از عنكبوتي كه در اتاقش ديده بود، ترسيده و تصميم گرفته بود خانه را ترك كند. وقتي مادر او به خانه بازگشت و متوجه شد كه دخترش در خانه نيست، به پليس خبر داد.
حدود ۱۰۰مأمور پليس، چندسگ پليس و يك هليكوپتر سراسر شب به دنبال او گشتند، يكي از همسايه ها دخترك ۴ساله را در آپارتمانش پيدا كرد و به پليس اطلاع داد. اين دختر شب را در كمال آرامش درمنزل همسايه شان سپري كرد.

سفري با مك دونالد!
يك مرد آمريكايي كه در طي ۴۵روز سفر كاري اش به شمال آمريكا در حدود ۱۱هزاررستوران مك دونالد غذا خورده بود معتقد است اين مأموريت ۴۵روزه مانند سفر به بهشت بوده است. «پيتر هولدن» كه اهل واشنگتن دي سي است، در طول اين ۴۵روز به طور متوسط ۲وعده مك دونالد خورد. وي در طول اين مسافرت از ۱۲۵رستوران جديد بازديد كرد. پيتر ۳۹ساله كه در اين مدت به وزنش اضافه نشده است معتقداست خيلي خوش شانس است و به دلايل ژنتيكي و به خاطر اينكه سيب زميني سرخ كرده نمي خورد، چاق نمي شود.
وي مي گويد: اين مدت در بهشت بودم. تصور كنيد ۴۵روز را در رستوران هاي مك دونالد گذراندم!

جشن تولد براي يك مرده
دوستان يك مرد انگليسي كه در روز تولد ۵۰سالگي اش درگذشت، چندساعت پس از مرگ وي در مراسم جشن تولدش شركت كردند.
آنان قصد داشتند در روز تولد فرانكي مك ماهان براي وي يك جشن برگزار كنند. اما او در همان روز به دليل سكته قلبي درگذشت. دوستان وي مراسم را برگزار كردند و بيش از ۸۰نفر درجشن شركت كردند. بسياري از آنان قبل از رسيدن به مهماني از فوت وي خبر نداشتند.جان كوپر، دوست صميمي فرانكي گفت: اين مهماني همان چيزي بودكه او مي خواست

داستان سرقتي كه ماستمالي شد
056754.jpg
اين روزها درهاليوود، همه جا صحبت از ماستمالي شدن پرونده دزدي «وينونا رايدر» هنرپيشه زن معروف و ۳۱ساله آمريكايي درميان است. در ۲۲ آذرماه سال پيش خانم رايدر را كه يك ميليونر به تمام معنا است درحالي گرفتند كه مقداري شيء و كالا را به ارزش تقريبي ۵هزاردلار از يك مغازه بزرگ درمنطقه اعيان نشين در به ورلي هيلز در لس آنجلس آمريكا بدون پرداخت پول آنها برداشته و درساك خود جا داده و به روايت بهتر آنها را دزدي كرده بود. اما دستهاي آشكار و پنهان در هاليوود كه در مجراهاي سياسي درآمريكا نيز صاحب نفوذ و قدرت اند، ابتدا بلافاصله به قيد وثيقه وي را از زندان آزاد كردند و سپس تا اسفندماه درتشكيل پرونده رسمي براي وي تأخير انداختند و وقتي هم كه پرونده اي مفتوح شد، استدلال آوردند فيلمي كه توسط دوربين مخفي كارگذاري شده در فروشگاه از دزدي وي برداشته شده ، به اندازه كافي گويا نيست و ابهام هايي دارد وبراساس آن نمي توان نه رايدر و نه هيچكس ديگر را به دزدي متهم كرد. واين، يعني همان ماستمالي شدن قضيه كه مطلب را با اعلام آن آغاز كرديم.
البته پرونده هنوز رسماً بسته ومنتفي نشده ، اما دادستانان مانده اند كه با شواهد كم موجود و با اعلام ادعاي بيگناهي از سوي رايدر و وكلايش درمحكمه اوليه بررسي كننده مسأله ، چگونه مي توانند حرف و ظن خود را درمورد سرقت رايدر به اثبات برسانند.
در پرونده و دادخواست اوليه حتي ذكر شده بود كه در فيلم موردبحث رايدر به وضوح درحال قطع كردن نوارهاي حفاظتي وامنيتي از روي كالاهاي موردنظرش ـ به قصد بلندكردن آنها ! ـ ديده مي شود اما طي هفته جاري پليس لس آنجلس اعلام كرد كه نه فقط چنين رويدادي ضبط نشده بلكه آنچه در دست است، تصاويري است كه فقط رايدر را در فروشگاه درحال تردد نشان مي دهد. برعكس او درحال امتحان كردن البسه واشياي فروشگاه ، گفت وگو و شوخي كردن با فروشنده ها و ورود وخروج به اتاق هاي «پرو» لباس ديده مي شود و هيچ خلافي دراين فيلم ۹۰دقيقه اي (كه انگار همه را سر كار گذاشته است!) مشاهده نمي گردد.

تلخ و شيرين
056736.jpg
مصاحبه با غلامحسين لطفي (بازيگر تئاتر، تلويزيون و سينما)
غلامحسين لطفي كه به تازگي بازي در مجموعه تلويزيوني «دردسرهاي طلايي» را به كارگرداني شاپور قريب به اتمام رسانده است، متولد قزوين است و تحصيلاتش را در زمينه تئاتر دانشكده هنرهاي زيبا به پايان رسانده است.
** اولين باري كه به عنوان بازيگر روي صحنه رفتيد، چه زماني بود؟
* نمايش «گل زرد» كه در قزوين اجرا شد. در اين نمايش رل نعشي را داشتم كه نبايد نفس مي كشيدم و اين به عنوان اولين كار هنري سخت و در عين حال بياد ماندني بود.
** نخستين كار تلويزيوني و سينمايي تان چه بود؟
* «سركلانتر خوش قلب» به كارگرداني پري صابري و «قصاص» اولين كار سينمايي من بود كه نظام فاطمي كارگرداني آن را به عهده داشت، بعد از انقلاب هم اولين كار سينمايي من «سرب» به كارگرداني مسعود كيميايي نام داشت.
** تاكنون فيلمي را كارگرداني كرده ايد؟
* در زمان دانشجويي (سال ۵۶) فيلمي به نام سرخپوستها را ساختم، اما به دلايلي در سال ۱۳۵۷ به نمايش درآمد.
** مضمون فيلم چه بود؟
* مضمون اصلي فيلم در مورد پشت صحنه سينماي آن سالها بود.
** تلخ ترين خاطره تان چه بود؟
* چيزي به اندازه در مضيقه ديدن مردم و احساس ناراحتي در چشمان تك تك آنها براي من آزار دهنده و تلخ نيست.
**شيرين ترين خاطره تان چه بود؟
* آسايش، آرامش و شادابي مردم، بطوري كه اگر خوب و خوشحال باشند، من هم احساس خوشحالي مي كنم.
** اولين كادويي كه دريافت كرديد؟
* بعد از دوران دبيرستان، يك اردويي در كرج برگزار شد كه من بخاطر نقاشي، در اين اردو اول شدم و بخاطر همين اول شدنم، يك تابلوي نقاشي دريافت كردم.
** از بهترين نقشهايي كه ايفا كرديد؟
* نمايش «بانوي سالخورده» كه حميد سمندريان كارگرداني آن را به عهده داشت و در سال ۱۳۵۳ اجرا شد. در اين نمايش من (رل شهرداري) را داشتم و در تالار مولوي با اين نمايشنامه افتتاح گرديد.
** زيباترين جمله اي كه مي توانيد بگوييد؟
* بعد از استراحتي كه داشتم، فكر مي كنم در حال حاضر زيباترين كلمه «كلمه چاي» است...
** تنها آرزويي كه داريد؟
* تنها آرزوي من اين است كه مردم در رفاه كامل و بدون دغدغه به سر ببرند، ولي متأسفانه اين اتفاق هنوز رخ نداده است.

ماجراهاي دايي تقي
كار جديد دايي تقي
دايي تقي نگاهي به كارگر كرد، نگاهي به سيني انداخت. چه غذاهايي بود، هيچوقت گلپربانو غذاهايي اين مدلي برايش نپخته بود. آب دهانش را قورت داد و درحالي كه سيني را جلومي كشيد، به كارگرگفت:
ـ من غذاخورده بودم. كارگر در حالي كه به طرف دراتاق مي رفت به دايي تقي كه ران مرغ را به دهان برده بود، با تعجب نگاه كرد.دايي تقي نيم ساعتي منتظر ماند تا اينكه جلسه تمام شد. وارد اتاق مديركه شد، كمي دست و پايش را گم كرد. مدير متواضعانه ازجابلندشد. لبخندي زد و به دايي تقي خوش آمد گفت.
دايي تقي سعي كرد پرستيژ خود را حفظ كند براي همين بادي در غبغب انداخت.
ـ آقا تقي جان! ما اينجا كارسختي براي شما درنظرنگرفته ايم. باتوجه به سفارشي كه به من شده و باتوجه به سن شما و موقعيت تان تصميم گرفتم كه شما را در بخش ريختن چاي به كار بگيريم و شما مسؤول سماور هستيد.
دايي تقي نگاهي به مردكرد. ـ شما اينجا نمي خواهيد كسي به گل ها آب بده.
مديررستوران نگاهي به دايي تقي كرد و لبخندي زد. ـ نه پدرجان! ما اينجا باغبان مخصوص داريم. دايي تقي همراه يك كارگر كه راه را نشانش مي داد تا آشپزخانه هدايت شد. مسؤول قسمت بعد از اينكه سلام و عليك گرمي با او كرد، گفت: ـ دايي تقي جان! اين سماور، اين هم قوري، اين هم تمام فنجان و نعلبكي و قندان ها. هرچيزي كه خواستي به خودم بگو. فقط مشتري هاي ما به چايي علاقه زيادي دارند و تو بايد هميشه آماده باشي تا دريك چشم به هم زدن ۱۰ ـ ۲۰ تا قوري كوچك آماده كني.دايي تقي شروع به وارسي كرد. همه چيز مرتب بود. صداي يك گارسون او را به خودش آورد.
ـ حاجي جون سه تا قوري چاي! دايي تقي نگاهي به قوري ها كرد. يعني كارش شروع شده بود؟ چقدرزود! به گارسون روكرد و گفت: ـ من تازه اومدم. الآن آمادگي ندارم. قربون دستت خودت چايي را بريز من برم يه تلفن بكنم و بيام.
گارسون لبخندي زد و سرش را تكان داد. دايي تقي به سرعت به طرف دررفت و گوشي را برداشت. ـ الو! الو!
عجب بدبختي دارم، كسي گوشي را برنمي داره.
دايي تقي دوباره به آشپزخانه برگشت. اصلاً كار در اينجا را دوست نداشت.
ـ دايي به سماور بزرگ آب ريختي؟ پارچ بزرگ كنارسماور را برداشت. ازآب پركرد. درسماور را برداشت و آب پارچ را درسماور خالي كرد. سماور از آب پرشد. چندبار چاي ريخت. فنجانها را به آب زد. قندان ها را پركرد.شب شد. ـ دايي تقي! مي توني شب اينجا بخوابي. اينجا جاهم هست.
دايي تقي كنار اتاق روي تخت درازكشيد. چقدر خسته شده بود. درست ۵۰ سري چاي ريخته بود.با خودش گفت:ـ به عمرم اينقدر كار نكرده بودم.
جايي كه خوابيده بود، گرم بود. رختخوابش مرتب بود، اما او باز راضي نبود.
ـ حالا بعد از چندسال آبروداري، بايد به سماور آب كنم! نه! اين رسم مردونگي نيست.
ادامه دارد

خنده هاي قديمي
سفر بي فايده
يك روز وثوق الدوله از دكتر لقمان ادهم كه از مسافرت اروپا آمده بود، احوالپرسي كرد و پرسيد: ـ حالا چه كار مي كنيد؟
دكتر طبق سنت خودماني جواب داد:
ـ هيچ … گرفتاري براي خودم درست كرده ام زيرا مطب را افتتاح و كار بي معني را دوباره شروع نموده ام.وثوق الدوله با قيافه دلسوزمآبانه اي گفت:
ـ حق با شماست. كاري بي معني است. مخصوصاً براي بيماران.
منبع: چشم انداز تاريخي حجر ـ تأليف عزيزالله كاسب

گلخانه
056757.jpg
نخل زينتي ، فونيگس (Phoenix canariensis)
نخل زينتي از خانواده نخليان است كه رشد و نمو آن به كندي صورت مي گيرد. اين گياه در بهار و تابستان بايد بخوبي آبياري شود ولي اگر آب در ته گلدان بماندو بخوبي زهكشي نشود، نخل زينتي از بين خواهدرفت.
اگر علاقه داريد اين گياه را در خانه نگه داريد، حتماً آن را در سايه قراردهيد. هواي خنك و مرطوب بهترين هوا براي نگهداري نخل زينتي است.
نخل زينتي را در خاك هاي حاصلخيز بايد نگهداري كرد و وقتي اين گياه در حال رشد است مي توان خاك آن را با كود تقويت كرد.
كساني كه علاقه دارند از ابتدا نخل زينتي را پرورش دهند، بذر آن را بكارند.

حقوق شهروندي
056760.jpg
حقوق شهروندي نام ستوني جديد است كه پيش روي شماست.
قصد ما براين است كه در اين ستون شما را با تكليف هر شهروند و حقوقي كه دارد، آشنا سازيم تا در اين راستا بتوانيم جامعه اي مدني تر داشته باشيم.
از آنجا كه امنيت اجتماعي زندگي آسوده و سلامت روحي حق هر فرد جامعه است ، مردم بايستي به حقوق خود آشنايي داشته باشند تا بتوانند در مواقع لزوم از حقوق خود دفاع كنند. عبدالصمد خرمشاهي ـ حقوقدان و وكيل دادگستري ـ از اين به بعد در اين ستون شمار ا با حقوق شهروندي تان آشنا خواهد كرد.
مواد غذايي تاريخ گذشته
وقتي شهروندي از فروشگاه مواد غذايي . جنسي را خريداري كرد و بعداز خريد متوجه شد كه تاريخ مصرف آن گذشته است، چگونه مي تواند از حق قانوني خود دفاع كند؟
برابر ماده ۲۴ قانون تعزيرات حكومتي كليه توليد كنندگان موظف هستند كه روي محصولات توليدي و فرآورده هاي خود برچسبي نصب نمايند كه در آن اطلاعات مربوط به پروانه ساخت و مهلت اعتبار محصول درج شده باشد. اگر توليد كننده اي از اين كار سرباز زد، براي نخستين بار به وي جريمه اي معادل ۲۰ هزار تومان واخطار كتبي داده مي شود. دومين بار اين جريمه به ۵۰ هزار تومان افزايش مي يابد و در صورتي كه اين كار براي بار سوم تكرار شود به پرداخت مبلغي تا يك ميليون ريال جريمه خواهد شد.
خريداراني كه پس از خريد كالايي متوجه شدند تاريخ مصرف آن گذشته است بايد آن را فوراً به فروشنده عودت دهند و فروشنده نيز قانوناً موظف است آن جنس را پس بگيرد. در خصوص بهداشتي بودن مواد خوراكي طبق ماده ۳۷ قانون تعزيرات حكومتي تمام فروشگاههاي مراكز موظف اند از عرضه و تحويل كالاهاي غيربهداشتي خودداري كنند و اگر كالايي غير بهداشتي را عرضه كنند، جريمه خواهند شد. مردم مي توانند در صورت مشاهده عرضه كالاي غيربهداشتي به شعبه ۲۶ دادگاه امام خميني كه ويژه مبارزه با جرائم موادغذايي است مراجعه كنند و شكايت نمايند كه قاضي با استناد به اين قانون وساير قوانين و برحسب ميزان جرم با فروشنده يا توليد كننده برخورد قانوني خواهدكرد.

شب دهم
قطعه اي باز سازي شده از تاريخ
056733.jpg
سريال «شب دهم» كه راوي داستان بزرگ عاشورا بوده است توانست شبهاي بسياري از سال ۸۰ تا ۸۱ مردم را پاي گيرنده بنشاند.
تاريخ كه بستر اينگونه سريالهاست در پاي همين مجموعه ها مثله مي شود و عملاً درحاشيه قرار مي گيرد.
آنچه روايت مي شود نه قطعه اي از تاريخ و نه روايتي از يك واقعيت كه بخشي بازسازي شده در تصور و خيال نويسنده و كارگردان است كه به قالب نقشها مي نشيند.
لوطي گري در اين سريال محور جاذبه داستاني است و همين لوطي هاي شرور هستند كه به واسطه داشتن ظاهراً يك جو مردانگي در پايان داستان به بزرگترين اديبان، عشاق و حماسه سرايان تبديل مي شوند و معلوم نيست اين كلام شيوا و اديبانه را در كدام دانشگاه آموخته اند.
پرچمها و تزئينات عزاداري همگي حاكي از عزاداري اين روزها و حتي دهه اخيرند و درسالهايي كه روايت مي شود تنها زينت مجالس عزا سياهپارچه ها بوده و نه كتيبه هاي امروزي.
در اين مجموعه همه ظاهراً به گونه اي عاشقند، برخي عشقي به شوري ديوانگي و برخي عشقي به ابتذال مستي.
و اين عشق نيز تنها و تنها بهانه اتصال داستان به حماسه عاشوراست.
فخرالزمان كه اسيري بي دست و پاست از آمدن حيدر معركه گير يكباره تغيير مي كند و نه تنها تغيير مي كند كه منشأ تغييري عميق در حيدر و وابستگان او مي شود و اين منشأ ناشناخته كه تنها ريشه در يك شب دهشتناك كشتار و تعزيه خوان كشي داشته منبع همه نقش ها و حادثه هاي داستان مي شود. بر پا كردن تعزيه هاي دهگانه، قهرمان آفريني و قهرمان كشي، جنايتهاي مخفيانه، عشقهاي آتشين و مبتذل، همه و همه وامدار رؤياي فخرالزمان هستند و به همين بهانه هم سريال ساخته مي شود.
كشف حجاب تنها گوشه اي از يك روي سكه است كه آن هم گريبانگير آخرين شب داستان و فخرالزمان و رفعت و مادر حيدر مي شود و تنها به شكلي صوري و مسخره. همه زنها در طول ۱۰ شب تعزيه چادر به سر دارند و احدالناسي هم مزاحم آنها نمي شود. فخر الزمان در بيرون از خانه چادر مي پوشد و تنها داخل خانه كلاه به سر دارد و در تمام اين مدت فقط اسمي از بي حجابي به ميان مي آيد آن هم به عنوان نشانه اي بارز از دوران رضاخاني. در حالي كه معلوم نيست تاريخ واقعه پيش از تاريخ كشف حجاب بود و يا پس از آن. ما ايرانيها كه در پرداخت عزاداريهايمان بسيار هنرمند و توانا هستيم معلوم نيست عزاي حسيني را در اينجا به عشق كلاهدارهاي زن باخته ايم يا كلاهدارهاي مرد كه حماسه عاشورا در اين سريال به شكلي نمايشي و تكه تكه در مي آيد و هيچ نشانه ديگري از اين عزا در اين سريال ديده نمي شود والا به عنوان جايگزين قهوه قجري.
حتي مجلس وعظ و سخنراني واعظ مسجد نيز به خاطر اين تعزيه تعطيل مي شود و هيچكدام نمي دانند كه اين شور از كجا به دامانشان افتاده است.
تكيه كلامهاي لوطي منشي همه جديد و حال دهه اخير است و معلوم نيست آنها ريشه در دهه ۱۳۷۰ شمسي داشته اند و يا امروز ريشه در آن روزها.
عقل و عشق دو ميزبان ازلي و ابدي داستانهاي عاشقانه، در اينجا نيز آنچنان رودر رو قرار مي گيرند كه دكتر نديمي عاقل هم در آخرين ساعتهاي داستان و در حالي كه پرده از روي يك مجموعه جنايت وحشتناك برايش برداشته مي شود شروع به گفتن حكايت عاشقانه نهاد خود براي عامل آن جنايت مي كند و در واقع اين زنجير متسلسل تنها بهانه واگويه دلدادگيهاي آن ايام شاهزادگان، لوطيان و سايرين بوده است. تنها و تنها بهانه اين دلدادگيها و محرم و ايام دهه فقط حاشيه اي در اين ماجرا.
معلوم نيست سريال شب دهم نيز چون فيلم «روز واقعه» كه تنها همدم عاشوراي چند ساله اخير است قرار است به عنوان تنها اثر برجسته هنري هر سال از شبكه هاي مختلف تلويزيون در اين ايام پخش شود و يا اين مجموعه پلي بين غم و شادي عبور از سال ۸۰ به ۸۱ بوده و نويد توليدات تازه تر و قويتري را مي دهد.
حساسيتهاي ويژه سريال سازي ديني ـ تاريخي سالهاي اخير در سريالهاي «امام علي(ع)»، «تنهاترين سردار» و سريال «امام رضا(ع)» نشان داده بود در صدا و سيما هنوز راهي براي طرح عيني زندگي ائمه(ع) پيدا نشده است و اشكال گوناگوني از پاهاي امام، سر نوراني حضرت و... به عنوان شيوه چنين پخشي انتخاب شده؛ اما سريال شب دهم با بهانه تعزيه، آب پاكي را بر روي همه اين احتياطها و وسواس ها ريخت و مشخص كرد كه قالب است كه تطهير مي كند محتوا مهم نيست.
صبا حسيني



|   شناسنامه   |   آرشيو   |