شماره ۲۰۹۹ - سال هشتم - چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۸۱
Wed, Apr 17, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
هزارويك شهر
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
مجمع الجزاير زندان گونه
* ناقدان مدعي اند كه فرآيند مدرنيزاسيون با «كارخانه هاي شيطاني»، اتومبيلهاي پرسروصدا و آلوده كننده و سريالهاي بي روح و بي محتواي تلويزيوني اش به ما هجوم آورد و ما را نه تنها از سنن ديني و ملي و آرامش گذشته دور، بلكه هوا را آلوده و جامعه را گرفتار خودكشي، طلاق، كلبي مسلكي و آنو مي كرد.
* از نظرماركس خصيصه اصلي سرمايه داري رابطه طبقاتي بين كار در برابر مزد و سرمايه است ولي وبر گرايش عقلاني فعاليت توليدي را ويژگي مهم سرمايه داري مي داند.
* سنت گرايان خواستار بازگشت به اجتماع (گماين شافت) ماقبل مدرنند تا از آفات جامعه (گزل شافت) مدرن يعني آنومي و از خود بيگانگي و گرفتار آمدن در بوروكراسي و در غلتيدن به تله قدرت و ظهور فردگرايي و زوال فرهنگ و سلطه بازار و نابودي عواطف بشري، بگريزند.
* وبر معتقد است بوروكراسي، برخلاف مقام هاي موروثي جوامع سنتي يا
ا يدئولوژيك جوامع اقتدارگرا، شايسته سالار است.
* عقل ستيزان جهان سومي اينك از آراء فيلسوفان پست مدرن براي خدمت به رجعت به گذشته استفاده مي كنند.
056682.jpg
زندان به منزله نهادي انضباطي تنها يكي از آشكارترين مصاديق «مجمع الجزاير زندان گونه» به شمار مي رود… چه جاي تعجب اگر زندان به كارخانه ها، مدرسه ها، سربازخانه ها و بيمارستان ها كه همگي به زندان شبيه اند، شبيه است؟… انضباط ها نخست بيمارستان، سپس مدرسه و بعدها كارگاه را صرفاً «به نظم» در نياوردند؛ بلكه اين مكان ها به يمن انضباط ها به چنان دستگاههايي بدل شدند كه هر سازوكار ابژه كردني را مي توان در اين دستگاهها به منزله ابزار انقياد به كار بست، و هر افزايش و رشد قدرتي در اين دستگاهها موجب شكل گيري شاخه هاي ممكن دانش مي شود… زندان تمامي روشهايي را كه در ساير سازوكارهاي انضباطي يافت مي شوند به حداكثر شدت وحدتشان مي رساند. زندان بايد قوي ترين دستگاه براي تحميل شكلي جديد به فرد منحرف باشد، شيوه كنش زندان الزام به آموزشي تمام عيار است.
ميشل فوكو، مراقبت و تنبيه
درست از روزي كه از «تعطيلات در تاريخ» خارج گشتيم، پرسش پيرامون ماهيت تجدد (مدرنيته) و نظام اجتماعي مدرن يك آن گريبان ما را رها نكرد. ناقدان مدعي اند كه فرآيند مدرنيزاسيون با «كارخانه هاي شيطاني»، اتومبيلهاي پرسروصدا و آلوده كننده و سريالهاي بي روح و بي محتواي تلويزيوني اش به ما هجوم آورد و ما را نه تنها از سنن ديني و ملي و آرامش گذشته دور، بلكه هوا را آلوده و جامعه را گرفتار خودكشي، طلاق، كلبي مسلكي و آنو مي كرد. هرج و مرج اجتماعي و بحران هويت از ديگر بلايايي هستند كه مدرنيزاسيون به ارمغان آورد. مدرنيزاسيون جهان سنتي را كه در آن زندگي معنايي روشن دارد متلاشي مي كند. پيوندهاي جمعي و مشترك گرم و شخصي جايشان را به روابط غيرشخصي و رقابتي در جامعه اي مي دهند كه مبتني بر توفيق شخصي است. صنعتي شدن ظرفيت توليدي انسان را افزايش مي دهد؛ اما اين روند به پيدايش شرايط كار با چهره اي غيرانساني مي انجامد. گسترش اين فرآيند به منزله به صدا درآمدن ناقوس مرگ همه نظامهاي ماقبل مدرن است. لذا بايد در مقابل اين فرآيند ايستاد و به اجتماع ماقبل مدرن بازگشت. دموكراسي جامعه اي است كه براي دولتهاي مدرن دوخته شده است و لذا ما كه با انقلابي ضدمدرنيته در مقابل غرب ايستاديم، نيازي به دموكراسي اش هم نداريم. در اين چارچوب، چندين نظريه درباره انقلاب اسلامي سال ۱۳۵۷ مطرح شده است:
برخي انقلاب ۵۷ را انقلاب عليه مدرنيته خواندند و به دنبال نظام اجتماعي مدرن در غيبت پويش تجدد(مدرنيته) رفتند. چرا كه بن مايه نوسازي را نشانه هايي از دگرگوني تشكيل مي دهد كه پذيرفتني و رهايي بخش اند. مثل: شهرنشيني، به كاربردن علم و فن آوري، روند فزاينده تخصصي شدن مشاغل، گسترش ديوانسالاري، بالا رفتن سطح آموزش، روندرو به كاهش نقشها براساس جنسيت، درجات بالاي رفاه مادي، دستيابي به شاخصهاي اميد به زندگي، كاهش ميزان مواليد، افزايش نفوذ دولت، تكيه بر اقتدار قانوني ـ عقلاني، و راهي به سوي ثروتمند شدن. اما تلاشهاي گوناگون براي استقرار نظام اجتماعي مدرن در غيبت انديشه تجدد(مدرنيته) نظير مورد اتحاد شوروي، نتيجه اي جز شكست خفت بار در پي نداشته و نشان داده كه نظام اجتماعي مدرن بدون انديشه تجدد دوام و بقا ندارد.
056688.jpg
برخي ديگر انقلاب ۵۷ را انقلاب مدرنيته عليه مدرنيزاسيون ناميدند و مي خواهند نشان دهند كه: «در انقلاب اسلامي چگونه مدرنيته به جنگ مدرنيزاسيون رفت و آن را به زمين زد.»(۱) ابتدا تفاوت هاي مدرنيته و مدرنيزاسيون را بازگو مي كنند: پروژه مدرنيزاسيون فرآيندي برون زاست ولي پروژه مدرنيته درون زاست، مدرنيزاسيون اراده گرايانه و متكي به كارگزار تاريخي است ولي تحول مدرنيته طبيعي و طبعي و تدريجي است، مدرنيزاسيون به دنبال تحقق يوتوپياي غرب است درحالي كه در مدرنيته مطلوب ها در عمل زاده مي شوند، مدرنيزاسيون به صورت تك خطي جامعه را از وضعيت سنت به وضعيت مدرن مي برد ولي مدرنيته چند خطي و متنوع است، مدرنيزاسيون ضد سنت است و در آن سنت تخريب مي شود در حالي كه در پروژه مدرنيته سنت بازآرايي و بازسازي مي شود، مدرنيزاسيون با از هم گسيختگي، ناموزوني، از فرم افتادن ساخت ها، نابرابري وحشتناك و عميق نوعي دوآليسم ساختاري حاكم مي سازد ولي در پروژه مدرنيته اين قدر ناموزوني و به حاشيه رانده شدگي ديده نمي شود، مدرنيزاسيون به دنبال ميوه ها و ثمرات مدرن شدن است درحالي كه مدرنيته به ريشه ها مي پردازد. (۲)
ولي مدعاي «انقلاب اسلامي، مدرنيت عليه مدرنيزاسيون» چگونه تأييد مي شود؟ از دو طريق: ۱ـ چون انقلاب يك پديده مدرن است و به وسيله طبقه متوسط شهري به وقوع پيوسته است، پس انقلاب اسلامي، انقلاب مدرنيته عليه مدرنيزاسيون است. انصاف آن است كه به هيچ وجه نمي توان از آن مقدمه اين نتيجه ستبر را استنتاج كرد. ۲ـ تحليل گفتمان انقلاب؛ شعارهاي استقلال، آزادي و جمهوري، شعارهاي مدرنند. بنابراين انقلاب ،۵۷ انقلاب مدرنيته عليه مدرنيزاسيون است. نويسنده در همان مقاله به درستي به آراء امام خميني و دكتر شريعتي اشاره مي كند. ولي آيا گفتمان مسلط بر دهه ماقبل انقلاب، گفتمان مدرنيته بود؟ آثار دكتر شريعتي و امام خميني، خصوصاً دو كتاب كاملاً هم محتوا و هم جهت امت و امامت و ولايت فقيه، نشان مي دهد كه به هيچ وجه گفتمان انقلاب، گفتمان مدرنيته نبود و اينان به دنبال تفرد، حوزه عمومي، جمهوريت، عقل خودبنياد نقدي، دولت ـ ملت و … نبودند. نوستالژي عصر طلايي گذشته، در آثار دهه پنجاه كاملاً مشهود است.
برخي ديگر انقلاب ۵۷ را اولين انقلاب پست مدرن دنيا خوانده اند. بايد پرسيد آيا مي توان رفتار فعال اجتماعي را برخلاف دلايل و اهداف كنش هايش تحليل كرد يا نه؟ بر مبناي جامعه شناسي تفهمي رفتار فاعل اجتماعي را جز از طريق دلايل قانع كننده اي كه براي خود داشته است تا به آن صورت رفتار كند، نمي توان تحليل كرد. براين مبنا اگر به نيات، دلايل، اعتبارات و قواعد فاعلان و كنشگران انقلاب ۵۷ نگريسته شود، در آنها نشاني از مدرنيته يا پست مدرنيسم ديده نمي شود. آراء شريعتي، آل احمد، مطهري و امام خميني را پست مدرن خواندن، يا نشانگر عدم آشنايي با پست مدرنيسم است و يا حكايت از نوعي بازسازي ايدئولوژيك تاريخ، براساس چيزي كه به اصطلاح خوب و امروزي است، دارد.
برخي ديگر، انقلاب ۵۷ را انقلاب عليه مدرنيته و نظام اجتماعي مدرن مي دانند و به دنبال بازتوليد عصر طلايي گذشته، در دوران جديدند. «ديني كردن عصر» و ساختن حكومتي مشابه حكومت صدر اسلام آرزوي معصومانه اينان را تشكيل مي دهد. اينان سنت گرايان واقعي را تشكيل مي دهند
سنت گرايان با استناد به نقدهايي كه در جوامع غربي از دوران مدرن مطرح شده، به رويارويي مدرنتيه مي روند. اينان خواستار بازگشت به اجتماع (گماين شافت) ماقبل مدرنند تا از آفات جامعه (گزل شافت) مدرن يعني آنومي و از خود بيگانگي و گرفتار آمدن در بوروكراسي و در غلتيدن به تله قدرت و ظهور فردگرايي و زوال فرهنگ و سلطه بازار و نابودي عواطف بشري، بگريزند. اجتماع ماقبل مدرن داراي انسجام احساسي و عاطفي، عمق، پايداري و تنعم روحاني است. امر مقدس درآن حضور دارد و قاتلان مدرن هنوز ظهور نكرده اند تا خدارا بكشند و ندا سردهند: «خدا مرده است. خدا مرده مي ماند. ما او را كشته ايم.»(۳) ماركس استثمار اقتصادي بيرحمانه سرمايه داري و آثار و عوارض رواني دردناك صنعتي شدن را به باد انتقاد گرفت. وبر نشان داد كه عقلاني شدن انسان را اسير قفس آهنين تنگ و عذاب آور ديوانسالاري و توليد انبوه كرد. دانيل بل دنيوي شدن فرهنگ يعني مرگ خداي مسيحي، از بين رفتن مفهوم دوزخ و فروريختن نظامهاي ديرين رستگاري انسان را، ويژگي هاي مهم دوران مدرن مي داند. مطابق يك روايت از پست مدرنيسم، از آنجا كه نوسازي به تحقير و تخفيف شديد سنت انجاميد، افول نوسازي راه را بر حرمت گذاري دوباره سنت هموار مي كند.(۴) عقل ستيزان جهان سومي، اينك از آراي فيلسوفان پست مدرن براي خدمت به رجعت به گذشته استفاده مي كنند. نگاهي گذرا به آراي برخي از متفكران غربي ما را تا حدودي به محل نزاع نزديك كرده و روشن خواهد نمود كه توسل به متفكران غربي براي عقلانيت ستيزي و تحكيم بنيادگرايي چه پيامدهايي خواهد داشت. كارل ماركس (۱۸۸۳ـ۱۸۱۸) كارخانه ها يا محل استثمار و از خود بيگانگي را شاخص عصر مدرن مي دانست، ماكس وبر (۱۹۲۰ـ۱۸۶۴)، ادارات يا محل بوروكراسي، و ميشل فوكو (۱۹۸۴ـ۱۹۲۶) زندان و آسايشگاه يا محل مطيع سازي را نماد دوران مدرن مي دانست.
يك ـ به گمان ماركس سرنوشت انسان در جامعه سرمايه داري شبيه سرنوشت كارگر در كارخانه است، سرنوشتي كه استثمار و از خود بيگانگي آن را رقم زده است، سرنوشتي كه خدايگان سرمايه، آن را به هر سو كه بخواهد مي كشاند. از ديد ماركس سرمايه داري با پيوند افراد و جوامع از طريق بازار، يكپارچه كردن كارگران در كارخانه ها و انباشت و دگرگوني سودهاي حاصل به ابزارهاي توليدي پيشرفته، تابع كردن علم و ساير نهادهاي اجتماعي به انگيزه هاي توليدكننده، آن چنان توانمندي را نمايان ساخت كه پيش از آن شناخته و درباره آن انديشه نشده بود. ماركس در مانيفست كمونيست پس از تحليل اين فرآيند مي پرسد:«… در كدام يك از سده هاي پيشين حتي حدس زده مي شد كه چنين نيروي توليدي در بطن كار اجتماعي نهفته است؟(۵) جامعه سرمايه داري نوعي جامعه صنعتي است كه با مالكيت خصوصي «وسايل توليد» مشخص مي شود. يعني با ماشين آلات، كارخانه ها، مواد خام و محصولات آماده كه كل مجموعه اقتصادي را تشكيل مي دهند.
سرمايه داري به عنوان يك شيوه توليد، داراي دو ويژگي اساسي است: نخست، توليد اجناس و خدمات به عنوان كالا براي كسب سود. دوم، ماهيت كالايي پيدا كردن نيروي كار فرد (توانايي فرد براي كار): «صنعت معاصر كارگاه كوچك استاد كار پدرسالار را به كارخانه عظيم سرمايه دار صنعتي تبديل كرده است. توده هاي كارگر، گردآمده در كارخانه، مانند سربازان سازمان داده مي شوند. آنان چون گماشته هاي ارتش صنعتي زيرفرمان سلسله مراتبي از افسران و درجه داران قرارمي گيرند. آنان نه تنها برده طبقه بورژوازي و دولت هستند، بل ماشين آلات، مراقب ها[ي كارخانه] و به ويژه خود بورژوازي كارخانه دار هر روز و هر شب آنان را به بردگي وامي دارد. اين استبداد هرچه آشكارتر جار مي زند كه غايت و هدف اش سودورزي است، به همان اندازه تنگ چشم تر، منفورتر و ناگوارتر مي شود.»(۶) ماركس نظم و انضباط كارخانه ها را به مكانيسم هاي استثمار و از خود بيگانگي تحويل مي كند. كارخانه مكاني است كه درآن فرآورده ها و توليدات حاصل از كار به كمك مكانيسم هاي استثمار و از خود بيگانه ساختن، از مولدان آنها مستقل وبيگانه مي شوند.(۷) كساني كه كارگران را اجير مي كنند ـ سرمايه دارها ـ به واسطه كار كارگرانشان سرمايه مي اندوزند. سرمايه دارها به مال و منال مي رسند چون بخشي از ارزشي را كه كارگرانشان توليد مي كنند براي خود نگه مي دارند. سرمايه كار انباشته شده است. كارگر، سرمايه كارفرما را افزايش مي دهد. سرمايه اضافي صرف ساختن كارخانه هاي بزرگتر و خريد دستگاههاي بيشتر مي شود. وقتي كارگران در شرايط كار از خود بيگانه به اجبار اشيايي توليد مي كنند كه تحت نظارت آنها نيست (چون به كار فرما تعلق دارد)، و بر ضدتوليدكنندگانشان مورد استفاده قرارمي گيرد (چون ثروت و قدرت كارفرماها را افزايش مي دهد)، كارگران از سرشت انساني خود بيگانه مي شوند. فعاليت توليدي به «فعاليتي تحت انقياد، اجبار و يوغ انساني ديگر» بدل مي شود. انسانها تا وقتي تحت انقياد نيروهايي قرار دارند كه انديشه هايشان، تصوراتشان و حتي سرشت انساني شان را تعيين مي كنند، آزاد نخواهند بود. كارگران در نظام سرمايه داري مجبورند نيروي كار خود را بفروشند. در دوران سرمايه داري نيروي كار به كالايي بدل مي شود كه كارگر براي زنده ماندن بايد آن را بفروشد. بنابراين فعاليت حياتي او به حد وسيله اي براي ادامه حيات تقليل پيدا مي كند كه ديگر بخشي از زندگي او نيست، بلكه «ذبح زندگي او» است. سرمايه دار به واسطه ماشين آلات و تقسيم كار، بهره وري كار انسان را به شدت افزايش مي دهد اما افزايش بهره وري فايده اي به حال توليدكنندگان ندارد. افزايش تقسيم كار باعث از بين رفتن مهارتهاي فكري و يدي مي شود و كارگر را تا حد زايده ماشين تقليل مي دهد. صنعتي شدن، كارگاههاي خانگي را نابود مي كند و كارگران صنعتگر را به گرسنگي مي كشاند. سرمايه داري براي آن كه «ارتش كارگران فعال» را تحت كنترل نگه دارد، «ارتش ذخيره صنعتي»اي از كارگران بيكار به وجود مي آورد كه در فقر شديد دست و پا مي زنند. به گفته ماركس: «هر چه كارگر بيشتر از خود مايه بگذارد، جهان عيني بيگانه اي كه او بر ضد خود مي سازد قدرتمندتر مي شود، خودش و جهان دروني اش مسكين تر مي شود، و چيزهاي كمتري به او تعلق خواهد داشت. در مورد دين نيز چنين است. انسان هر چه بيشتر صفاتي را به خدا نسبت دهد كمتر در وجود خودش مي ماند. كارگر جان خود را در شيء مي نهد، پس جانش ديگر به شيء تعلق دارد نه به خودش… معناي صورت خارج يافتن كارگر در محصولش تنها اين نيست كه كار او به شيء به وجودي خارجي، بدل مي شود، به اين معنا هست كه كارش بيرون از او وجود دارد، مستقلاً نيرويي خودمختار، و در تقابل با او جاني، كه به شيء بخشيده به صورت بيگانه و معاند در برابر او قد علم مي كند.»(۸)
056685.jpg
فرآيند تثبيت نظام سرمايه داري متضمن حذف طبقات ماقبل سرمايه داري و رشد و توسعه پرولتارياست. كارگران در اثر توسعه كارخانه ها و شهرهاي صنعتي تمركز مي يابند و تشكل پيدا مي كنند. سرمايه داري كارخانه را به وجود آورد، كارگران را از كارخانه هايشان بيرون كشاند و در محيطي وارد كرد كه در آن صاحبان صنعت بتوانند سياست هاي مديريتي اي را رواج دهند كه بهره وري را به حداكثر رساند. كارخانه جانشين كارگاه كوچك صنفي گرديد، زيرا فرآيند كار به گونه فزاينده اي با راهبردهاي بهينه سازي مشخص مي گردد كه هدفشان افزايش محاسبه پذيري، كارآيي و كنترل است.
بدين ترتيب سرمايه داري يا به وجود آوردن پرولتارياي صنعتي «گوركنان خود را پديد مي آورد.»(۹)
«جامعه بورژوايي جديد با مناسبات توليدي، دادوستد و مالكيت [خاص] خود ـ جامعه اي كه گويي ابزارهاي سترگ توليد و دادوستد را از غيب احضار كرده ـ جادوگري را ماند كه ديگر قادر به مهار نيروهاي جهان زبرين كه خود با افسون خويش احضار كرده نيست. تاريخ صنعت و بازرگاني، در چند دهه اخير، فقط تاريخ طغيان نيروهاي توليدي جديد بر ضد شرايط جديد توليد و بر ضد مناسبات مالكيتي بوده كه شرايط هستي بورژوازي و سلطه اورا تشكيل مي دهد.»(۱۰)
دو ـ تحليل وبر از ديوانسالاري با تحليل ماركس از سرمايه داري در برخي موارد مشابه است. كارگران از ابزارتوليد خود جدا مانده اند. «پرولتاريا مالك چيزي نيست.»(۱۱) مطابق تحليل و بر مأموران ادارات نيز چيزي از آن خود ندارند. به گفته ماركس «كار پرولتاريا، براثر استفاده گسترده از ماشين آلات و تقسيم كار، تمام خصلت فردي خود را از دست داده است… او زائده ماشين مي شود.»(۱۲) به گفته وبر كارمندان در خدمت «اداره»اي هستند كه وظايفي غيرشخصي را به آنها محول كرده و انجام آن وظايف را طبق مقررات غيرشخصي از آنها طلب مي كند. اداره (office) جايگاه بوروكراسي يا سلطه عقلاني است. بوروكراسي نوعي از سلطه است كه مشروعيت آن از گردن نهادن به نظم حقوقي غيرشخصي مدون (سلطه حقوقي ـ عقلاني) ناشي مي شود. كارمندان تابع قواعد مجرد هستند و قدرتي كه اداره بر آنها اعمال مي كند غيرشخصي است. براي آنكه قدرت حاكمان غيرشخصي شود و همگان در برابر قانون برابر باشند، بايد مأموران، همچون كارگران كه از ابزار توليد جدايند، از قدرت اداري جدا شوند. از نظر وبر، خارج شدن وسايل توليد از دست كارگر را نبايد صرفاً به حوزه اقتصادي محدود كرد. هرشكل سازماني سلسله مراتبي ، مبناي سلب مالكيت است. در دولت مدرن، مالكيت وسايل اداري از «مقامات اداري متخصص» بطور كلي ، سلب شده است.
وبر معتقد بود كه دريك بوروكراسي واقعي ، كارمندان اداره در مجموع تحت نظر يك اقتدار عالي وبر طبق قوانين ومعيارهاي زير منصوب مي شوند:
الف ) آنها شخصاً آزادند اما تنها بايد از وظايف اداري اطاعت كنند.
ب ) آنها براساس سلسله مراتب اداري محكمي سازمان يافته اند.
ج ) هرمقامي يك حيطه صلاحيت قانوني دارد كه به صراحت تعريف شده است.
د ) رابطه اداري مبتني بر آزادي و قرارداد است و قرارداد از نظر اصولي تضمين كننده گزينش آزاد است.
هـ ) اين گزينش درعقلاني ترين حالت آن از طريق آزمون سنجيده شده يا با گواهينامه اي كه تأييدكننده دوره كارآموزي فني يا هردو است تضمين شده است. مأموران گمارده مي شوند، نه انتخاب .
و ) آنها با حقوق ثابت پولي و عموماً با حق بازنشستگي پاداش داده مي شوند. فقط تحت شرايط خاصي ، بويژه درسازمان هاي خصوصي، رئيس حق اخراج را دارد… اما كارمند هميشه براي استعفا آزاد است. ميزان حقوق پيش از هرچيز براساس مرتبه درسلسله مراتب، تعيين مي شود. اما علاوه براين ملاك ، مسؤوليت مقام و الزامات اجتماعي آن نيز ممكن است درنظر گرفته شود.
ز ) اداره، بايد از نظر كارمند به عنوان تنها شغل و يادست كم شغل اصلي به شمار آيد.
ح ) اين مقام يك حرفه است، سيستمي از ترفيع براساس كار يا موفقيت دركار و يا هردو، وجود دارد. ترفيع به قضاوت مافوق وابسته است.
ط ) كارمند، كاملاً عاري از تملك ابزار اداره است و تملكي بر مقام خود ندارد.
ي ) كارمند ملزم به د اشتن نظم وانضباط جدي است و درانجام كارها تحت كنترل است.(۱۳)
از نظرماركس خصيصه اصلي سرمايه داري رابطه طبقاتي بين كار در برابر مزد و سرمايه است ولي وبر گرايش عقلاني فعاليت توليدي را ويژگي مهم سرمايه داري مي داند. فرآيند «جدايي » كارگر از وسايل توليد تنها نمونه اي از فرآيند عقلاني شدن رفتار است كه درتمام قلمروهاي جامعه مدرن توسعه مي يابد. برنامه ريزي عقلاني درازمدت درجهت افزايش و به حداكثر رساندن سود (يا هرچيز ديگر) نيازمند محيطي پايدار وپيش بيني پذير است، شرايط مذكور را قانون وقواعد بوروكراسي تأمين مي كند. بوروكراسي، ساختاري سلسله مراتبي ازادارات است . هراداره اي حوزه اي با اختيارات ومسؤوليت هاي كاملاً تعريف شده ومعين است. مقامات مسؤول (كارمندان ) طبق قراردادي آزاد كه مبتني بر تخصص فني يا كلاً توانايي و شايستگي است منصوب مي شوند. وبر معتقد است بوروكراسي، برخلاف مقام هاي موروثي جوامع سنتي يا ا يدئولوژيك جوامع اقتدارگرا، شايسته سالار است. به كارمندان حقوق ماهيانه اي پرداخت مي شود كه متناسب با مقام آنها درسلسله مراتب است (آنها مالك مقام و منصب خود ، آنگونه كه در برخي نظامهاي «سنتي » است، نيستند ). آنها از وسايل ا داره امور بهره مي گيرند اما آنها را به تملك خود درنمي آورند. آنها به صورت تمام وقت خود را وقف وظايف اداري شان مي كنند، و مي توانند با ارتقاهاي متوالي در شغلشان كه بستگي به تصميم مقامات مافوق وتوانايي حرفه اي شان دارد، اين وظايف را تبديل به حرفه زندگي خود كنند. آنها تابع انضباط اداري هستند. آنها بايد از قواعد صوري كه وظيفه شان را مشخص مي كند تبعيت كنند. بوروكراسي سازماني محدود به قواعد است. «بوروكراسي داراي سرشت عقلاني است : مقررات ، هدف و «عينيت» غيرشخصي برآن حاكم هستند. از اين رو پيدايش و گسترش آن همه جا، مانند گسترش و پيشرفت عقلانيت (راسيوناليسم) بطور كلي ، تأثير انقلابي داشته است… بوروكراسي ساخت هايي را از بين برد كه ، به معنايي كه دراين جا آورده شد، عقلاني نبودند» (۱۴) از نظر بوروكراسي مهمترين ابزار انتقال از جماعت (Gemeinschaft) به جامعه (Gesellschaft) است(۱۵) اين عبور به معناي عبور از سنت به عقلانيت است . جامعه، حقوق فردي را برجسته مي كند ودريك چارچوب غيرشخصي ، شهروندان را در جايگاهي برابر قرار مي دهد.
| ادامه دارد
پاورقي ها
۱ـ سعيد حجاريان، از شاهد قدسي تا شاهد بازاري، طرح نو، ص.۲۵۳
۲ـ پيشين، انقلاب اسلامي، مدرنيت عليه مدرنيزاسيون، ص ۲۶۲ـ.۲۴۲
۳ـ نيچه، دانش طربناك، بند .۱۲۵
۴ـ درواقع آنچه تاكنون بيان شد متضمن نقدهاي متفكران غربي از مدرنيته و مدرنيزاسيون بود و الا سنت گرايان ما كجا و اينگونه نقدها كجا. خطبا و اهل منبر، فلسفه و علم و فرهنگ و اخلاق و تكنولوژي غربيان را نقد نمي كنند، بلكه غرب را نفي و طرد مي كنند چرا كه غربيان تابع احكام فقهي ما نيستند. آنها شرابخوار، قمارباز، همجنس باز، بي حجاب، آلوده به روابط نامشروع، مروج پورنوگرافي و… اند. غرب دشمني است شريعت ستيز و مبلغ بي ديني كه ازطريق نفوذيها درصدد نابودي اسلام است. ولي مريدان و مؤتلفان خطبا با استمداد از هايدگر، هوركهايمر، آدرنو، ليوتار، دريدا، فوكو، براي بنيادگرايان سلاح هاي ضدمدرنيته تهيه مي كنند.
۵ـ كارل ماركس و فردريك انگلس، مانيفست كمونيست، ترجمه حسن مرتضوي و محمود عباديان، در لئوپانيچ، كالين ليز، مانيفست، پس از ۱۵۰سال ترجمه حسن مرتضوي، انتشارات آگه، ص .۲۸۲
۶ـ پيشين، ص .۲۸۵
۷ـ ماركس چهار نوع بيگانگي را از يكديگر تفكيك كرده: ۱ـ بيگانگي از محصول كار ۲ـ بيگانگي از فرايند كار ۳ـ بيگانگي از خود ۴ـ بيگانگي از ساير آدميان. نظريه بيگانگي ماركس تأثير عظيمي بر الهيات قرن بيستم گذارد. متألهان اگزيستانسياليستي چون گابريل مارسل و پل تيليش و اصحاب الهيات آزادي بخش و سوسياليست هاي دينداري مثل ارنست بلوخ و ديگران از نظريه او تأثير پذيرفته اند.
۸ـ ماركس در مانيفست كمونيست درباره دين مي نويسد: «مذهب روح دنياي فاقد روح است، صداي ناله محرومان و ستمديدگان است. ترياك و دردكش توده هاست، كه براي تسكين دردها و آلام خود به آن پناه مي برند. ليكن اعتياد به آن موجب فراموشي ستم و محروميتي مي گردد كه در آن به سر مي برند.» ژاك دريدا در كتاب شبح ماركس مي نويسد: «آينده بدون ماركس حتي قابل تصور هم نيست» اما وظيفه روشنفكران تشخيص ماركس اصيل از نااصيل است، چرا كه ما با چندين ماركس روبرو هستيم: «در فرهنگي به سر مي بريم كه به صورتي انكارناپذير نشان از ميراث ماركس دارد. ميراث ماركس را نمي توان از خاطره ها زدود. ما با چند ماركس روبه رو هستيم. وظيفه اصل ما اين است كه بدانيم كدام را براي خود حفظ كنيم و كدام را رها كنيم. در آثار ماركس رگه هايي وجود دارد كه به يكه تازي و خودكامگي منجر مي شود و نيز احكامي در آنها وجود دارد كه هرگونه يكه تازي و خودكامگي را مردود مي شناسد. ماركس چهره اي متناقض است. ما به آن بخش از انديشسه هاي ماركس كه مبارزه با بي عدالتي و ظلم و بيداد را سرلوحه برنامه هاي خود قرارمي دهد نيازي مبرم داريم.» (محمد ضيمران، ژاك دريدا و متافيزيك حضور، انتشارات هرمس، ص ۳۰) داوري ماركس درباره دين، درباره دين بنيادگرا (قرائت ايدئولوژيك از دين) صادق است. دين بنيادگرا قوايي را به فعليت رساند كه براي ماركس غيرقابل تصور بود. دين بنيادگرا نه تنها با «دغدغه حقيقت» و «دغدغه نجات و رهايي» تعارض دارد، بلكه به جاي بهشت، جهنم مي سازد و از راه ترور اهداف خود را تعقيب مي نمايد. اما داوري ماركس درباره«دين معنوي» صادق نيست. دين معنوي دين عقلاني است. تابع دليل است نه افراد. تاريخ را يك حادثه احتمالي متكثرالتفسيرمي داند و كمترين اتكا را به حوادث تاريخي دارد. آزمون پذير است و مدعياتش معطوف به حل مسائل نظري و رفع مشكلات عملي است. متا فيزيك اش به كمترين حد ممكن مي رسد. از اشخاص قداست زدايي مي كند. يعني معنويت جز با قداست زدايي از اشخاص حاصل نمي شود. فارغ از ابعاد محلي(Local) و عرضي است. به جاي تكليف، بر حق تأكيد مي نهد. در خدمت آدميان است و معطوف به رفع و حل درد و رنج آدميان است. كاهش رنج و آلام آدميان، بزرگترين هدف دين معنوي است.
پروژه دين معنوي از سوي يكي از چهره هاي شاخص نوانديشي ديني طرح و دنبال مي شود.
۹ـ كارل ماركس و فرديك انگلس، مانيفست كمونيست، ترجمه حسن مرتضوي و محمود عباديان، در لئوپانيچ، كالين ليز، مانيفست، پس از ۱۵۰ سال، ترجمه حسن مرتضوي، انتشارات آگه، ص .۲۹۱
۱۰ـ پيشين، ص .۲۸۲
۱۱ـ پيشين،ص .۲۸۹
۱۲ـ پيشين، ص .۲۸۴
۱۳ـ ماكس وبر، اقتصاد وجامعه، ترجمه عباس منوچهري ، مهرداد ترابي نژاد ، مصطفي عمادزاده، انتشارات مولي ، ص ۲۷۷ـ.۲۷۶
۱۴ـ پيشين ، ص .۳۲۲
.۱۵ پيشين، ص .۳۱۰



|   شناسنامه   |   آرشيو   |