شماره ۲۱۰۲ - سال هشتم - شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۱
Sat, Apr 20, 2002
Cinb black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگوبارسول صدرعاملي ،كارگردان
• وقتي مي خواهي به عنوان فيلمساز به يك موضوع بپردازي، اين نكته كه چه نيت اساسي درپس اين حركت تو وجوددارد، خيلي اهميت دارد.

گفت وگوبارسول صدرعاملي ،كارگردان
خطرناك مثل بندبازي
• وقتي مي خواهي به عنوان فيلمساز به يك موضوع بپردازي، اين نكته كه چه نيت اساسي درپس اين حركت تو وجوددارد، خيلي اهميت دارد.
057249.jpg
عكس : رضا معطريان
موفقيت در كسب جوايز اصلي جشنواره فيلم فجر، انتخاب از سوي اكثريت منتقدان سينمايي به عنوان بهترين فيلم حاضر در جشنواره و كسب مقام اول در جدول فروش فيلمهاي روي پرده، مي تواند دلايل كافي براي پرداختن به يك فيلم، در اين شكل، در يك روزنامه عمومي باشد.
قرارمان اين است كه از اين به بعد درباره فيلمهايي كه اين راه را بر خود بازمي كنند ـ و مي دانيد كه ملاكهاي عمومي در اين باره چيست ـ اينچنين رفتار كنيم. يعني گفت وگو با عوامل اصلي فيلم به اضافه چندنقد ونظر ـ ترجيحاً ـ متفاوت كه مجموعه اي خواندني را شكل دهد. من، ترانه، ۱۵سال دارم اولين انتخاب است. از اول قرار بود دوگفت وگو با رسول صدرعاملي، كارگردان وترانه عليدوستي، بازيگر نقش اول در اين پرونده وجود داشته باشد. گفت وگو با صدرعاملي را كه مي بينيد. در مورد ترانه عليدوستي، خودش ترجيح داد حرف نزند. گفت وگوهاي ديگري با همكاران مطبوعاتي انجام داده بود ومي ترسيد حرفهايش تكراري به نظر برسد. ما هم به خواسته او احترام گذاشتيم و گفتيم باشد براي فيلمهاي بعدي! رسول صدرعاملي هم كه مثل هميشه شفاف و راحت حرف زده و درباره آخرين فيلم خودتوضيحات جالبي داده است. فكر مي كنم راحت حرف زدن درباره سخت فيلم ساختن خيلي بهتر از راحت فيلم ساختن و پيچيده گويي درباره آن است!
علي مصلح حيدرزاده

• كمي عجيب است كه فيلمي بتواند در همان اولين نمايش هاي خود اين همه طرفدار پيداكند، طرفداراني از طيفهاي فكري، اجتماعي و حتي سياسي مختلف و متفاوت... حالا اين اتفاق براي آخرين فيلم شما افتاده است. خودتان فكرمي كرديد اينگونه شود و حالا كه اينطورشده، دليلش را چه مي دانيد؟
•• بيشتر دلم مي خواست نظرتو را به عنوان يك تماشاگرجدي و يك روزنامه نگار درباره اين مسأله بدانم.ولي حالا كه اين سؤال را مطرح كرده اي بايد بگويم هم بله و هم نه. توضيحش هم اين است كه درباره تك تك فيلمهايي كه ساخته ام، باتوجه به اصولي كه به آنها معتقدم، هميشه دوحالت بيشتر تصورنكرده ام؛ يك حالت شكست خورده بسيارتلخ يا موفقيت بسيارزياد، مي دانم كه حدوسط وجودندارد، البته منهاي فيلم قرباني.
• چرا هميشه اين تصور در ذهن شما وجودداشته؟
•• به دليل موضوعاتي كه انتخاب كرده ام، نوع نگاهي كه به اين موضوعات داشته ام و شناختي كه در جامعه ما نسبت به كليت اين موضوعات وجوددارد. بايد هميشه يادمان باشد كه من و آدمهايي مثل من درنظام جمهوري اسلامي فيلمساز شديم. فراموش كردن اين نكته، نهايت بي انصافي است. حالا در درون اين نظام، فيلمسازي مثل يك بندبازي بسيارخطرناك است، فيلمسازي به معناي درست و تأثيرگذارش. به معناي رفتن و خطركردن. به سراغ موضوعي رفتن و شكافتن آن كه اگر موفق نشوي، مي تواند نابودت كند. چه به لحاظ آبرو و حيثيت حرفه اي و چه به لحاظ اقتصادي.
از اين ديدگاه فقط فيلم قرباني تبديل به فيلمي متوسط شد كه آن هم دلايل خودش را داشت. ولي فكرمي كنم فارغ از نگاه منتقدين، بقيه فيلمهاي من، هيچوقت بي خاصيت نبوده اند. حداقل باعث شدند انبوه تماشاگران به تماشاي آن بنشينند و همين مسأله خيلي ها را عصباني كرد!
• اتفاقاً نكته همينـجاست كه درموردمن، ترانه، ۱۵سال دارم نظرها خيلي يكدست و نزديك به هم است. درباره ارگانها و سازمانها هم ديديم كه اين مسأله صدق مي كند. مثلاً كمي دور از ذهن بود كه هم انجمن منتقدان از يك فيلم تقديركند و هم ستاد احياي امربه معروف و نهي ازمنكر.
•• خودم فكرمي كنم به اين دليل است كه بسيارانساني به قصه پرداخته شده. البته تاوقتي كه فيلم را بارها و بارها دراكران عمومي همراه با تماشاگران نديده ام، نمي توانم به شكل قطعي قضاوت كنم. اين هم كه بگويم از اول مي دانستم اين اتفاق مي افتد، حرف درستي نيست.
اتفاقاً رازماندگاري و جذابيت سينما درهمين است كه هربار دست به كاري مي زني كه درابتدا فقط يك سري تصور درپس ذهنت مي گذرد و هيچ ربطي هم به ميزان تجارب و ادعاهاي تو براي رسيدن به موفقيت ندارد.
يكي از ويژگيهاي اين فيلم و فيلم قبلي من اين بود كه فرصتي براي خودم ايجادكردم تا به يك شخصيت فكركنم. وقتي يك شخصيت محوري داري كه بايد خلقش كني، قطعاً تمركز بيشتري خواهي داشت و بيشتر مي تواني روي آن مانور بدهي. حالا شايد همه چيز به يك نكته برمي گردد؛ ما براي اولين بار خواستيم وجهي از شخصيت انساني يك نفر را به نمايش بگذاريم كه تا به حال نمايش داده نشده. هميشه وجه خطاكار و ناهنجار يك انسان براي ما فيلمسازان جذاب بوده...
• و حالا وجه شرافتمند يك انسان تصويرشده...
•• بله. فكرمي كنم رمزماندگاري يك اثرهنري مثل لبخند ژكوند دراين است كه نقاش خواسته يك صورت انساني با لبخند موجود درآن را فارغ از هر تفسيري به تصويربكشد...
• ولي تابه حال فيلمهاي زيادي درباره ابعاد آرماني شخصيت انسان ساخته شده كه نمونه هاي بسيارسخيف هم درميان آنها وجودداشته. تصورمن اين است كه نفس پرداختن به شرافت يك انسان نيست كه باعث موفقيت ترانه شده است. ظاهراً اتفاق ديگري هم افتاده...
•• به نظر من نيت هم مهم است. وقتي مي خواهي به عنوان فيلمساز به يك موضوع بپردازي، اين نكته كه چه نيت اساسي درپس اين حركت تو وجوددارد، خيلي اهميت دارد.
در ادامه بحث قبلي، هميشه فكرمي كردم در جامعه خودمان بي شمار ترانه وجوددارند كه هيچوقت قهرمان هاي قصه هاي ما نشده اند. اين، ربطي به اخلاقيات ندارد. مهم، ذات يك فكراست. اينكه عزت نفس يك آدم چگونه مي تواند تصويرشود. پايبندي يك آدم به اصول خودش چگونه به نمايش دربيايد تا به شعار تبديل نشود.
• نكته اساسي هم همينجاست. وقتي فيلمساز سراغ چنين مفاهيم آرماني اي كه در جامعه كمرنگ شده، مي رود، اين خطر وجوددارد كه درقالب كلام يا تصوير شروع كند به شعاردادن، اتفاقي كه در ترانه نيفتاده. حالا مي خواهم برسيم به اين نكته كه وقتي سراغ اين موضوع رفتيد و مشغولش شديد، چه تمهيداتي در ذهنتان وجودداشت كه علاوه بر پرداختن به يك موضوع انساني، «سينما» را هم ازدست ندهيد؟
•• همه چيز از فيلمنامه آغازشد. ازوقتي كه من سعي كردم قصه چندخطي خودم را به باور كامبوزيا پرتوي بنشانم. جملاتي كه الآن مي گويم، همان ذهنيتي است كه تاپيش از ورود پرتوي درذهن من وجودداشت: «من مي خواهم قصه دختري را تعريف كنم كه به خاطر يك ازدواج زودهنگام و يك حاملگي زودرس مجبورمي شود در تقابل با جامعه قراربگيرد و ازمادربودن خودش دفاع كند، درانتها بايد بچه به دنيا بيايد و وقتي اين نوزاد لبخندزد، فيلم تمام مي شود.
ضمن اينكه مي دانستم شخصيت اصلي نبايد مادرداشته باشد و پدرش هم در زندان است.
فقط يك مادربزرگ دارد كه او هم در اواسط داستان از دنيا مي رود و شرايطي به وجودمي آيد كه تنهايي دختر علاوه بر تأثير دراماتيك، باورپذير هم هست.
اين همه آن چيزي بود كه تاقبل از نوشته شدن فيلمنامه در ذهن من وجودداشت. با ورود كامبوزيا پرتوي، خيلي زود به نكات اساسي رسيديم. مثلاً قبل از آنكه چيزي نوشته شود، فهميديم كه ترانه بايد تا قبل از پايان پرده سوم فيلم به تنهايي برسد و اين خيلي مشكل بود كه در كمتر از سي دقيقه مقدماتي تعريف كني كه به نقطه عطف زندگي يك شخصيت برسي. اين مقدمات شامل معرفي دختر، آشنايي اش با پسر، عشقش، ازدواجش، جدايي و بعد حاملگي بود.
• هيچوقت فكرنكرديد كه داستان مي تواند از همين تنهايي آغازشود؟
•• اتفاقاً درفكرهاي اوليه مان، چنين آغازي هم بود.
• وبه چه دليل كنار گذاشته شد؟
•• احساس كرديم باورپذيري از دست مي رود و براي رسيدن به منظورمان به اين مقدمه نيازداريم. يعني براي آنكه شخصيت ترانه بر تماشاگر تأثير بگذارد و در عين حال باورپذير هم باشد، حتماً بايد ديده شود كه براو چه گذشته است. البته خيلي چيزها را لازم نداشتيم كه نشان هم نداديم... سه نسخه كامل فيلمنامه نوشته شد و در نسخه چهارم، من فقط نكات زائد را حذف مي كردم. ديگر ساختاركلي را پيداكرده بودم. از اينجا به بعد بايد توجه داشت كه سينما كارگروهي است و بايد براي رسيدن به موفقيت، ياران عزيزي داشت. من مطمئنم اگر فيلمبردار اين فيلم بهرام بدخشاني نبود، حاصل كار فيلم ديگري مي شد. من براي اولين بار لذت كارگرداني به معناي واقعي را دراين فيلم تجربه كردم. همكارانم در اين فيلم، چنين لذتي را به من بخشيدند. معناي اين جمله، نفي كساني كه تا پيش از اين با آنها كاركرده بودم، نيست. بخش اعظم اين اتفاق به خودمن برمي گشت. شايد هنگام ساخت فيلمهاي قبلي، رفتار من با عوامل به نحوي نبود كه اين فضا به وجود بيايد. حالا مهمترين آدم درطول توليد، مديرفيلمبرداري است.
براي اولين بار من و بهرام بدخشاني تادرباره هر سكانس به يك باور مشترك نمي رسيديم و ميزان اطلاعاتمان برابرنمي شد، دوربين كليدنمي خورد. مي خواهم بگويم آنچه پشت صحنه مي گذرد، به شكلي مستقيم تأثير دارد بر نورهايي كه بر پرده نقره اي سينما مي تابد. اين اتفاق با كامبوزيا پرتوي آغازمي شود، به بهرام بدخشاني مي رسد و بعد حاصل اين دو مرحله به دست محمدرضا موئيني مي رسد.
محمدرضا موئيني هم براساس اعتمادمتقابل درميان راش ها چيزي پيدامي كند كه مي تواند به تشخص فيلم كمك كند.
اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه نبايد فراموش كرد سينما كارگروهي است و من به عنوان كارگردان نبايد دچار اين توهم شوم كه همه چيز از من آغاز و به من ختم مي شود.
• در فاصله ميان ساخت دو فيلم دختري با كفشهاي كتاني و ترانه چه اتفاقي براي شما افتاد؟ چون با ديدن اين دو فيلم هرچند مي توان فهميد هردو فيلم را يك نفر ساخته ولي ترانه در ادامه دختري با كفشهاي كتاني نيست…
•• ضمن اينكه كاملاً حرفهايت را تأييد مي كنم، بايد به نكته اي اشاره كنم. به نظر من امكان نداشت من، ترانه… ساخته شود بدون آنكه من دختري با… را ساخته باشم. در تمام اين سالها من به دلايل موفقيت دختري با… فكر مي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه اين دلايل برمي گشت به پرداختن به يك موضوع ملتهب. به هرحال تجربه اي را پشت سرگذاشته بودم و در ترانه خواستم وارونه موقعيت فيلم قبل را نشان دهم. يعني در آنجا دختري وجود داشت كه در واكنش به فشارهاي محيط اطرافش، راحت ترين راه حل را انتخاب مي كند ولي اينجا برعكس. به همين دليل است كه مي گويم بايد آن فيلم ساخته مي شد تا مي توانستم به ترانه برسم.
• و فكر مي كنم كارتان اينجا سخت تر بود. چون با انتظار و توقعي كه از سازنده دختري با كفشهاي كتاني به وجود آمده بود و باتوجه به موضوع فيلم ترانه، امكان داشت شما با ضربه سختي مواجه شويد.
•• حرف من هم همين است كه ترانه مي توانست فيلم به شدت سخيف، پيش پا افتاده ومبتذلي باشد. اصلاً سوژه بسيار مستعد بود كه فيلمي مبتذل از آن حاصل شود، فيلمي به شدت اشك انگيزيا يك ملودرام خيلي سبك، اما چيزي كه قرار بود من و همكارانم را نجات دهد وما را به سمت و سوي يك كار متفاوت ببرد، زاويه نگاهي بود كه به موضوع داشتيم. و اينكه ما ترانه پرنيان فيلم را به خوبي مي شناختيم. حالا فقط لازم بود شناخت خودمان را به تماشاگر منتقل كنيم تا او هم به باور ما برسد.
• تفاوت خيلي اساسي كه من، ترانه… با فيلم قبلي شما دارد اين است كه داستان دختري با كفشهاي كتاني در مدت زمان كوتاهي مي گذشت، ولي در اين فيلم ما با داستاني مواجه هستيم كه در يك بازه زماني بسيار بلندمدت در جريان است و چيزي كه باعث شده فيلمي اشك انگيز و احساساتي حاصل نشود اين است كه شما در طول فيلم روي هيچ نكته اي تأكيد نمي كنيد.از كنار همه چيز مي گذريد تا به حركت شخصيت در طول داستان كمك كند.
•• بله، اين شخصيت در طول فيلم جاري مي شود. طوري كه در حس وحال صحنه ها با هيچ انقطاعي مواجه نمي شويد. اصلاً كات حس نمي شود…
057252.jpg
• حالا مي خواهم بدانم اين حركت وعدم تأكيد بر جزئيات در كدام بخش از پروسه توليد به دست آمد. فيلمنامه، فيلمبرداري يا تدوين؟
•• طولاني بودن زماني كه قصه در آن مي گذشت باعث شد كه ما در فيلمنامه روي تمهيداتي فكر كنيم. مثلاً با صدا بازي كنيم يا…
اما هنگام نوشتن فيلمنامه، ما معمولاً اسير ديالوگ مي شويم. ديالوگ هاي كوتاه يا بلند… وقتي محمدرضا موئيني پشت ميز تدوين مي نشيند، اين نكته را اضافه مي كند كه ما هرچقدر لازم داريم، مي بينيم وهرچقدر لازم داريم، مي شنويم. اصلاً نياز نيست نقطه گذاشته شود تا جمله اي به پايان برسد. و مي بينيم كه در تمام صحنه ها ترانه حرف مي زند، هرجا بس است محمدرضا موئيني به فيلمنامه وفادارنمي ماند و فيد مي كند.
•كاركرد اين فيدها علاوه بر آنچه گفتيد، در خدمت اين مسأله هم هست كه تماشاگر در فرصت چند ثانيه اي اين فيدها به تصاويري كه ديده هم فكر كند. يك جور فاصله گذاري براي بيشتر شريك كردن مخاطب در جريان فيلم…
•• و فرصتي كه تماشاگر فكر كند چه پيش خواهد آمد و بعد آن اتفاق كه حدس مي زده نمي افتد. ضمن اينكه اين فيدها ضرباهنگي ايجاد كرده كه بدون آنها چنين داستاني فاقد آن مي شد.
• ترانه عليدوستي چطور براي اين نقش انتخاب شد؟
•• دومين نسخه فيلمنامه كه داشت آماده مي شد، به عنوان داور در جشنواره كودك اصفهان حضور داشتم. امين تارخ هم آنجا ميهمان جشنواره بود. يكي از شبهايي كه نشسته بوديم و گپ مي زديم، من درباره كار بعدي خودم با تارخ صحبت كردم. خلاصه اي از قصه را كه آن زمان اسمش «مادر كوچولو» بود تعريف كردم و گفتم كه دنبال يك بازيگر مي گردم. اينكه چرا براي تارخ تعريف كردم، به اين دليل بود كه اوايل فكر مي كردم پگاه آهنگراني بايد اين نقش را بازي كند. به اين خاطر كه يك كار با من انجام داده بود و نمي خواستم رها شود، بايد بازي اش در سينما به سرانجام مي رسيد. بعد كه قرار شد پگاه در فيلم مادرش، زندان زنان بازي كند من برايش شرط گذاشتم كه يا آن فيلم را انتخاب كند و يا اين را. چون براي بازيگري مثل او هنوز زود بود كه دو كار همزمان يا پشت سر هم انجام دهد. او مدتي فكر كرد و بعد زندان زنان را انتخاب كرد. اين خبر وقتي به من رسيد كه دراصفهان بودم. به همين دليل از تارخ كمك گرفتم.
خلاصه قصه راكه براي تارخ تعريف كردم، او كمي فكر كرد و دو شب بعد در همان ميزانسن قبلي گفت دختري را مي شناسد كه فرزند يكي از فوتباليستهاي شناخته شده كشور است كه يكبار آمده و قرار بوده درآموزشگاه ما ثبت نام كند. من تستي ازش گرفتم و به نظر من (تارخ) مي تواند بازيگر مناسبي براي اين نقش باشد. البته تارخ نه اسم ترانه را گفت و نه اسم پدرش را... اين بحث همان جا تمام شد و من از او خواستم وقتي برگشتيم تهران، ما را به هم ارتباط دهد. ولي بعد در تهران رابطه آنها با هم قطع شده بود و وقتي يكي دو بار پيگير شدم، تارخ گفت كه ديگرتماسي با او نگرفته اند. ماجرا منتفي شده بود و از ذهنم داشت بيرون مي آمد. سه چهار ماه بعد وقتي كارخيلي جدي شده بود و دنبال بازيگران مناسبي مي گشتيم، يك آگهي دادم كه متنش اينطور بود: ترانه ۱۵سال دارد، دختر خوبي است و مي خواهد خوب بماند. چهره مصمم و معصوم و دوست داشتني دارد. اگر شما اين ترانه را مي شناسيد، به ما معرفي كنيد.
به كمك آموزش و پرورش اين متن در تابلوي اعلانات مدارس دخترانه هم نصب شد. از همان موقع بود كه اسم فيلم شد، من ترانه، ۱۵سال دارم. انبوهي از بچه ها آمدند كه فاقد ويژگيهاي موردنظر من بودند. پروژه داشت متوقف مي شد كه يك شب ساعت ۱۱ حبيب رضايي زنگ زد. گفت يك نفرهست كه الآن آمده دفتر آقاي تارخ. اگر مي تواني، همين حالا بيا. نخستين بار بود كه من براي ديدن يك بازيگر مي رفتم. وقتي رسيدم، ديدم حميد عليدوستي و ترانه نشسته اند. تارخ گفت اين همان خانمي است كه در اصفهان گفته بودم. وقتي ترانه را ديدم، شك داشتم كه خودش باشد.
• پس در همان نخستين لحظه به قطعيت نرسيديد؟
•• اصلاً! فقط يك حس خوب به من دست داد. اينكه اسم او هم ترانه است. چون اسم شخصيت قصه من هم ترانه بود. ولي آن شب هيچ چيز قطعي نشد. قرار شد كه ترانه بيايد و تست بدهد. آمد، حبيب رضايي با او صحبت كرد، تست گرفت، فيلم گرفت و ازنظراو ترانه عليدوستي يكي از كانديداهاي اصلي بود.
من هم در يك جلسه دو ساعته با او حرف زدم. تقريباً تمام خاطراتش از دوران كودكي تا آن لحظه را با هم مرور كرديم و بعد احساس كردم اين دختر به شدت بينش اجتماعي دارد، اهل مطالعه است و از همه مهمتر درخانواده اي بزرگ شده كه شهرت درآن تجربه شده است. مجموعه همه چيز دست به دست هم داد تا فكر كنم او، بهترين انتخاب است. ولي هنوز به شكل صددرصد به قدرت بازيگري او پي نبرده بوديم.
• كي متوجه شديد بازيگرخوبي هم هست؟
•• وقتي نخستين تمرينهاي جدي ساير بازيگران آغاز شد و در اين تمرينها بايد با ترانه بازي مي كردند. قبل از اين ماجرا هم دلم مي خواست از او عكس داشته باشم. درهمين دفتر دو حلقه ۳۶تايي بدون هيچ فاصله از او عكاسي كردم و در هر عكس هم يك حس به او مي دادم. آنجا براي نخستين بار فهميدم كه حسها را مي گيرد و خوب منتقل مي كند. درتمرينها استعداد او بيشتر بروز كرد... اما باز هم همه آن چيزي كه من سر صحنه به آن رسيدم، نبود... يادم هست كه در زندان كار مي كرديم. بطور طبيعي براي هر پلان از سه زاويه مي گرفتيم و من مي ديدم كه تمام برداشتها با هم مو نمي زند. هر حركتي، حتي پلك زدن كه دربرداشت اول داشت، در برداشت بعدي هم تكرارمي كرد. طوري كه محمدرضا موئيني پاي ميز مونتاژ اسم مطرح ترين بازيگران سينمايي را برد و گفت هيچيك از آنها نمي توانند اينطور كه ترانه در نخستين فيلمش تكنيكي كار كرده، كار كنند. جوري كه بتوان برداشت ۱ از يك پلان را بازي او رابه برداشت ۲ از همان پلان كات كرد.اين ديگر نبوغ بود. هرچقدر هم اصول به او آموزش داده شده باشد ولي بايد مايه هم مي بود. وقتي شروع كرديم، بدون هيچ ترديدي از سوي من تا پايان ماند و بازي كرد.
• در بازي ترانه عليدوستي يك نكته وجود دارد كه باعث شده در درون فيلم ترانه پرنيان را از او جدا ندانيم. اين نكته، حضور دائم يكجور لجبازي، پافشاري يا حتي قدي كودكانه در چهره ترانه است كه جداي از مسأله پايداري و مقاومت، حس عجيبي بر اين شخصيت و كل فيلم داده. انگار اين خود ترانه پرنيان ۱۵ ساله است كه دارد با تمام وجود تلاش مي كند. مي خواهم بگويم به اوج باورپذيري مي رسد. باور يك دختر ۱۵ ساله از سوي تماشاگر…
•• يك دليل روشن دارد… پيش از اينكه ترانه عليدوستي اي وجود داشته باشد، يك ترانه پرنيان در ذهن من وجود داشت. ظاهراً منطقي اين است كه تو دنبال يك ترانه عليدوستي بگردي كه تبديلش كني به ترانه پرنيان. ولي به نظر من راه بهتر اين است كه آرام آرام ترانه پرنيان را نزديك كني به ترانه عليدوستي.
057255.jpg
• فكر مي كنم همين اتفاق افتاده.
•• ديگر ترانه پرنيان من نشأت گرفته از ترانه عليدوستي مي شد. وقتي بضاعت بازي ترانه عليدوستي وميزان دركش از نقش را ديدم، اين اتفاق افتاد. يكي از كارهايي كه از او مي خواستم انجام دهد، نوشتن يادداشت هايي بود از حس و حالش در روزي كه گذشت. يادداشتهاي بسيار عزيزي كه كمك مي كرد بدون برخورد مستقيم، مراقب احوالاتش باشم. از همين راههاي غيرمستقيم بود كه ترانه پرنيان در تخيل من تبديل شد به ترانه عليدوستي.
• بازي ترانه عليدوستي، لحظات درخشان زياد دارد. خودتان از كدام لحظه ها بيشتر حظ برديد؟
•• اين حظ برمي گردد به انتظاراتي كه از هر سكانس داشتم. مثال مي زنم… فيلمنامه اين فيلم، بدون آنكه تقصير كسي باشد، يك اشكال بسيار بزرگ داشت، اشكالش اينجا بود كه ترانه پرنيان حامله مي شد. بطور خيرخواهانه ديگران به او توصيه مي كردند خودت را از شر اين بچه خلاص كن. ولي ترانه پرنيان مي گفت من مي خواهم اين بچه را نگه دارم. كساني كه فيلمنامه را خواندند مي گفتند: خب، تو مي خواهي او بچه را نگه دارد. ولي در واقعيت دليلي وجود ندارد كه ترانه اين كار را انجام دهد… حرف درستي هم بود. بيشترين دغدغه من اين بود كه چگونه مي توان اين مسأله را حل كرد. چند انگيزه لازم بود. مهمترين انگيزه، شيفتگي او نسبت به بچه درشكمش بود. اينجا ديگر لجبازي كافي نبود. عشقش به اميرحسين هم كه ديگر وجود نداشت… يكي دو روز قبل از فيلمبرداري در مدرسه بود و صحنه اي نوشته بوديم كه ترانه بايد عاشق بچه شود. ولي چطور مي شد اين را نشان داد كه باور شود؟
شب قبل از فيلمبرداري به دو پلان فكر كردم. من خيلي كم دوربين را حركت مي دهم، در همه كارهايم و بخصوص اين كار. حالا قرار بود در دو پلان دوربين به ترانه نزديك شود. ترانه را صدا زدم و يك كار خطرناك انجام دادم. در فضاي مقدس كلاس كه همه ما بچه هايمان را با اعتماد كامل روانه اش مي كنيم، به ترانه گفتم در اين پلان جنين را در شكمت حس كن. حالا چطور كه بدآموزي نداشته باشد، سخيف و مبتذل نشود و تازه مقدس هم باشد. حس ترس شديد، تبديلش به حيرت و تعجب، تبديلش به تفكر و بعد آرام آرام به عشق رسيدن بايد در چهره ترانه در اين نما مي نشست. دوبرداشت گرفتم كه در فيلم برداشت اول استفاده شده، بايد بازي ترانه عليدوستي در اين نما را ديد و قضاوت كرد كه چگونه تمام اين احساس ها در چند ثانيه در چهره اش حركت مي كند.
همين لحظه هاست كه بازيگر را مي سازد. يا در صحنه كافي شاپ كه ماههاي آخر بارداري است، ناگهان همان دختري كه كيف ترانه را دزديده بود، وارد مي شود. ترانه مي شود و مي رود مي نشيند كنارش. ولي بايد مراقب باشد كه كارش را ترك كرده… يك بار ديگر آن سكانس را نگاه كن! ببين اين نگراني را چطور با نيم نگاههاي آرام درآورده.
ترانه عليدوستي اين حرفها را مي خواند و نبايد فريب بخورد كه او به عنوان بازيگر يا من به عنوان كارگردان از همه بهتريم. همه چيز برمي گردد به همان همكاري دسته جمعي.
• خب، يكجوري برگرديم به سؤال اول... شما فيلمي ساخته ايد كه خيلي ها از آن خوششان آمده و بسيار موفق بوده. چه حسي داريد وقتي قرار است فيلمسازي را ادامه دهيد؟!
•• نمي خواهم شعار بدهم... از يك طرف كار سختي نيست، چون نوع نگاه به زندگي از دريچه سينما را فكر مي كنم پيدا كرده ام. نوع نگاه به جزئيات معمولي و پيش پا افتاده كه خيلي خيلي در سرنوشت ما اهميت دارند ولي ما اهميتي به آنها نمي دهيم. از اين ديدگاه مي شود فكر كرد كه فيلم بهتري در راه است. اما از طرف ديگر اين بحث پيش مي آيد كه چگونه؟ وقتي فكر مي كنم بعد از دختري با كفشهاي كتاني هم اين دغدغه وجود داشت و بعد اتفاق خوبي افتاد، اميدوار مي شوم كه بعد از ترانه هم در كوتاهترين زمان ممكن اتفاق خوبي بيفتد. ضمن اينكه به عنوان فيلمساز بايد حواسمان باشد كه قرار نيست هر فيلمي مي سازيم تيديل شود به يك شاهكار. بايد فيلم بسازيم، تجربه كنيم و تمام تلاشمان اين باشد كه به بهترين نحو اين كار را انجام دهيم.

از پشت شيشه ها
۱ـ افتتاحيه: صداي پا مي آيد. پاها صدا مي دهند. از پشت صداي پا مي آيد. ترانه در طول راهرويي تاريك گم مي شود…
۲ـ «من ترانه پانزده سال دارم» فيلم با شخصيتي است، مهمترين موفقيتش هم در اين نكته است كه مي تواند كارآكتر و اصول رفتار شخصي خود را نگه دارد. يعني اينكه نگاه روايتگر و ناظر خود را حفظ مي كند. به دام نزديك شدن زياد يا تحليل مثلاً عميق مسائل، آدم ها، روايت و خرده روايت هاي خود هم نمي افتد. اگر به تعبير عده اي رسول صدرعاملي به آدم ها و وضعيت هاي آنها نگاهي ژورناليستي دارد مهمترين موفقيت او، توانايي در حفظ و بصري كردن همين نگاه است.
۳ـ اولين بار كه ترانه (ترانه عليدوستي) به زندان وارد مي شود از دكوپاژ صحنه متوجه مي شويم كه ماجرا در دوطرف پنجره ملاقات جريان دارد. چون دوربين در هر دو سوي پنجره قرارداده شده است. درواقع با اين چينش، مشخص نيست پشت پنجره كجاست. هر چند سوژه ترانه است و ما در بيشتر لحظات صحنه را از چشم او مي بينيم اما پلان هايي هم هست كه ترانه اوبژه مي شود. (مانند زوم فورواردي كه از پشت شيشه زندان به صورت ترانه مي شود) در انتهاي كوچه اي كه ترانه هر هفته از آن مي گذرد، در ميان اين شلوغي ها، شوق ها و نرده ها ماجراهايي زندگي مي كنند. آدم ها و عينك هايي كه بعضي وقت ها از پشت شيشه ها عينك هاي شيشه اي مي زنند. دكوپاژ اولين صحنه زندان مناسب و كارگشاست.
۴ـ نماي نزديك (كلوزآپ) اندازه ـ قاب تكرارشونده فيلم است. نماي نزديك از آدم ها و اشياء. يكي از بهترين كلوزآپ هاي صورت ترانه وقتي است كه او بالاي سيب زميني ها در حال سرخ شدن سرش را برمي گرداند. هماهنگي و برهم نشيني صداي روغن در حال سرخ شدن، شرايط ترانه و همين طور استفاده از كلوزآپ صورت ترانه در پايان اين بخش مجموعه درستي به لحاظ بصري و مفهومي را شكل مي دهند. كلوزآپ در فيلم زياد تكرار مي شود هرچند كه شايد در بعضي دقايق فضاي فيلم را به لحاظ بصري بسته مي كنند. اما فكر مي كنم انتخاب كلوزآپ به عنوان اندازه قاب اصلي حربه مناسبي است كه با محدوديت و بستگي زندگي ترانه هماهنگي دارد.
يكي ديگر از موارد مناسب استفاده از كلوزآپ حضور چشمگير قلاب دوزي مادربزرگ در صحنه عقد است. شالي كه مادربزرگ مي بافد بعدتر در طول فيلم تكرار مي شود. جايي كه ترانه تنها و خسته با بچه اش در بغل به خانه برمي گردد، همان شال روي دوشش است. انگار وقتي در آن صحنه ي عقد كه به نماي نزديك از همسر ترانه (ميلاد صدرعاملي) يا مادرش (مهتاب نصيرپور) روي شال در حال بافته شدن تأكيد شد، كارگردان مي خواست بگويد ترانه دست آخر به جز همين شال كه روي شانه اش بيفتد پناهگاهي نخواهد داشت.
۵ـ نقصان، كمبود و پارگي رابطه ها از مهمترين تم هاي فيلم است. پدر ترانه به زندان افتاده و آنها هميشه از پشت شيشه ي ملاقات با يكديگر صحبت مي كنند، ترانه پانزده ساله از همسرش طلاق مي گيرد…
البته در يك نگاه كلان، گسست جامعه و آدمهايش مسأله مهمتري است. پدر كه دور از جامعه و در زندان زندگي مي كند يا دختران فراري كه…
اما خوشبختانه فيلم در محدوده آدم هاي خودش مي ماند و داد اجتماعي نمي زند. ترانه (ترانه عليدوستي) عنصر ارتباطي تمام پارگي هاست. يا حداقل مي خواهد اين طور باشد. او با ملاقات هاي هفتگي اش زندگي را پيش پدر مي برد. همين طور با كوشش در كاركردن و سرپا بودن ارتباط با جامعه را حفظ مي كند اما…
ترانه هم قرباني است؟ خودش مي گويد: «يه وقتي پرمي كشيدم براي جلسه ملاقات، اما حالا نمي دونم چطوري برم.» (نقل به مضمون) صدرعاملي اين تم را (نقصان رابطه ها) با استفاده از عناصر تصويري مي پروراند. به عنوان مثال صحنه اي كه باد صيغه نامه را مي برد گونه اي پيش بيني وضعيت آينده آنهاست. عطسه كردن مادرشوهر هنگام عقد نكته ظريف و باريك ديگري است كه نقصان را مي پروراند. همين طور عناصر تكرارشونده اي كه با تكرار خود سعي مي كنند ارتباطي ذهني پديد آورند اما خود اين عناصر نماينده پارگي ارتباط هستند؛ كوچه بن بست و زندان. كوچه بن بست زندان در طول زمان فيلم هر بار خلوت تر مي شود. آخرين بار كه ترانه را دركوچه مي بينيم، او تنهاست. فيد و استفاده زياد از آن هم حربه مناسبي است كه باز بر تم مورد نظر تأكيد مي كند. فيدها و جداكردن نماها از منظري بر نقصان رابطه ها دلالت دارند.
۶ـ فيلم دوبار به ابتداي خود بازمي گردد. يك بار تقريباً درميانه ـ جايي كه ترانه متوجه شده حامله است ـ و بار ديگر در آخر فيلم. البته زاويه سوژه در پلان آخر با فصل افتتاحيه متضاد است. اما صحنه اي كه در ميانه فيلم هست از همان زاويه اي گرفته شده كه پلان افتتاحيه چيده شده است. ترانه باز هم در طول همان راهرو جلو مي رود و …
فيلم با اين بازگشت ها انگار روي دايره هايي تأكيد مي كند كه دست آخر بايد به نقطه آغاز بازگردند.
۷ـ «من ترانه…» فيلم خوبي است. منظم است و قسمت اصلي قوت خود را از تأكيد و دقت روي جزئيات و استفاده از آنها به دست مي آورد. اما در بعضي جاها از ضعف در همين جزئيات ضربه مي خورد. چند جمله بد در فيلمنامه مثل جايي كه ترانه از آزمايشگاه بيرون مي آيد و مي گويد: «مگه ميشه؟» يا ديالوگ نامناسبي مثل: « كيفت چه قشنگه!» كه براي شروع رابطه ترانه و دختر فراري مي توانست دم دست ترين ايده باشد. همين طور حرفهاي اضافي پرستار بيمارستان درمورد بي كسي ترانه از مواردي است كه به فيلم ضربه مي زند.
۸ـ بايد دوباره به افتتاحيه بازگرديم. اما سوژه از روبرو مي آيد. چراغ ها روشن شده اند. يادم نيست. صداي پا مي آيد يا…
علي راضي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |