شماره ۲۱۰۲ - سال هشتم - شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۱
Sat, Apr 20, 2002
Cinc black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به آثار يون فوسه نمايشنامه نويس نروژي
تيارت فرنگ

نگاهي به آثار يون فوسه نمايشنامه نويس نروژي
گوش دادن به سكوت
057261.jpg
يون فوسه (متولد ۱۹۵۹) هنوز زنده است و در زنده ترين وخلاق ترين دوران خلاقيت هنري خود درگوشه اي ازاين زمين بزرگ دركارساختن عمارتي تازه و نظم بخشيدن به همه اين آشفتگي ها ودلشوره ها و ترسها و پيچيدگي هاي جهان معاصر .
رمان نويس و شاعر نروژي چندسالي است كه دركنار رمان نويسي وشاعري به ساخت و پرداخت نمايشنامه نيز روي آورده است . او در گفت وگو با يكي از روزنامه هاي سوئدي مي گويد: «خيلي كم به تئاتر مي رفتم. از تئاتر زياد خوشم نمي آمد». شايد تئاتر او را به ياد دوران دبيرستان مي انداخت كه مجبور بود برود پاي تخته و درمقابل همكلاسي هايش متني را از رو بخواند . مي گويد: «جهنمي بود . تمام دوران دبيرستان من آميخته با همين كابوس بود. مي ترسيدم وخجالت مي كشيدم. از زور وحشت و شرم آنقدر حالم بد مي شد كه مجبور به فرار از كلاس مي شدم. خودم را مي بينم كه به سمت در كلاس فرار مي كنم به بيرون و آنجا بالا مي آورم». چنين آدم خجالتي و گوشه گيري درعمل، وقتي كه اولين تجربه اش را براي صحنه مي نويسد ، دچار شگفتي مي شود. مي گويد: «صحنه وموقعيت دراماتيك مرا به جهاني تازه كشاند». مي گويد: «شگفت زده شدم هنگامي كه ديدم ناخودآگاه به جهاني كشانده شده ام كه قبلاً در زمان و شعر و داستان دربه در به دنبالش مي گشتم. اولين باري كه نشستم تا براي نقشي جمله بنويسم براي من به عنوان يك رمان نويس خيلي شگفت انگيز بود . پابه جهاني ديگر گذاشته بودم و روبرويم زبان و قالب و ساختماني ديگر بنا شده بود».
نمايشنامه هاي فوسه به محض بيرون آمدن از كوره كارگاه دراماتيك او ، به سرعت راه صحنه ها را در پيش مي گيرند. اين متن هاي كوتاه ، اين جمله هاي نيمه تمام واين همه سكوت و سكوت و سكوت، سكوت بلند، سكوت كوتاه و سكوت، اين همه آدمهاي تنها و ساده، اين همه سادگي ، اين همه ساكت نشستن ها و به روبروي خود خيره گشتن ها و اين همه تكرار و تكرار و تكرار وقتي روي صحنه پوست و گوشت و خون مي گيرند، مقابل تماشاگر جهاني بكر و ديگر پديد مي آورند؛ جهاني خاص فوسه. يكي از قديمي ترين هنرپيشه هاي سوئدي درباره فوسه چنين مي گويد: «سالها بود كه با متني چنين تازه و با زبان و فرمي چنين دگرگونه روبرو نشده بودم. فوسه با زندگي برخوردي ديگر دارد. به زبان و فرم نوعي ديگر نگاه مي كند آدمهاي فوسه جور ديگري اند. يك جور ديگر فكر مي كنند وجور ديگري حرف مي زنند؛ جوري كه من تا به حال درطول زندگي هنري ام با آن روبرو نشده بودم. جهان او خاص خودش است. بازيگري براي تئاترهاي فوسه با بازيگري معمول فرق دارد. براي متن هاي فوسه بايد فرم ديگري، فرمي درخور همين زبان و فرم براي بازيگري پيدا كرد. متن هاي فوسه شبيه هيچ چيزي نيست جز خودش».
نمايشنامه هاي او يكي پس از ديگري نوشته مي شود و به سرعت در صحنه هاي اروپا پوست و خون مي گيرند. تاكنون بيشتراز سي صحنه اروپايي در كشورهاي مختلف اروپا از جمله انگليس، فرانسه، آلمان، بلژيك ، سوئيس و يونان و لهستان و سوئد و دانمارك و فنلاند و خود نروژ نمايشنامه هاي فوسه رادر برگرفته اند و به نقل از يكي از روزنامه ها اين صحنه ها فوسه را در قلب خويش جاي داده اند».
دراين مدت كوتاه نمايشنامه هاي فوسه به زبانهاي انگليسي، آلماني، چك، سوئدي، دانماركي و يوناني ترجمه شده و دركتابهايي خوش ظاهر چاپ و منتشر شده است. تاكنون فوسه چندين جايزه هنري و ادبي را از آن خود كرده است؛ ازجمله جايزه بزرگ ايبسن را به خاطر نمايشنامه «بچه».
درنقدها و بررسي هايي كه اين روزها در جنگ ها و روزنامه هاي هنري نوشته مي شود، او را با بزرگاني چون ايبسن، چخوف و بكت مقايسه كرده اند و به او «پست ايبسن »، «پست مدرن» و «ميني ماليست» گفته اند.
خود فوسه درباره يكي از نمايشنامه هايش ـ «فرزند» ـ مي گويد: «حالا تعجب مي كنم كه چطور توانستم همچو درام سياهي بنويسم. نمي دانم از كجاي وجودم جوانه زد. تنها چيزي كه مي توانم بگويم شايد تأثير مبهمي است كه بكت درآن دوران درمن ايجاد كرده بود». داستان نمايش «فرزند» داستان ساده اي است. تنها فرزند پدر و مادري پير پس از شش ماه غيبت وبي خبري، به خانه برمي گردد . براي اين غيبت طولاني هيچ توضيحي داده نمي شود. تنها نقل گفته همسايه است كه آن هم حرفي است كه نمي شود به هيچ وجه رويش حساب كرد ـ همسايه حرف زياد مي زند.
ـ آره اما آدم نباس به حرفاش اهميتي بده . «يالمار» گفته است كه پسر زندان بوده است. براي چي؟ چطوري؟ و يالمار از كجا مي داند؟
يالمار ـ [اسرارآميز] من مي دونم!
فقط مي داند اما هيچ توضيحي نمي دهد. نه يالمار، نه پدرومادر و نه خود فوسه زياد توضيح نمي دهند و هنگامي كه پسر عصباني از اين اتهام به يالمار پيله مي كند و فشار مي آورد كه «بگو تو از كجا مي داني؟» يالمار زير فشار فقط مي گويد من شنيده ام و دريك درگيري بسيار ساده يالمار پير و هفتادساله به زمين مي افتد و درجا مي ميرد.
صبح روز بعد پسر از خانه مي رود . به همان سادگي كه آمده بود مي رود تا بازكي دوباره بيايد و سري به پدرومادر تنها و پيرش بزند. ساختمان نمايش روي همين طرح بنا شده است. وقتي از فوسه درباره نمايش مي پرسي مي گويد من چيز بيشتري درباره نمايش هايم نمي دانم . همان كه هست، هست. و من فقط همانها را مي دانم، همان ديالوگ هايي كه بين ساعت ۹صبح تا ۲بعدازظهر مي نويسم. و واقعاً همان است كه هست. هيچ چيز وراي اين نمايش هانيست. همان است كه هست. هيچ چيز به معني چيز ديگري نيست. هيچ چيز اشاره به چيز ديگري نيست. همين و همين. پسري پس از شش ماه غيبت به خانه برمي گردد وهمان شب از سر اتفاق تنها مونس و همدم وهمسايه پدرومادر مي ميرد.
057264.jpg
صبح روز بعد پسر مي رود . توضيح بيشتري نه مي شود داد ونه در خور قد وقامت درام فوسه اي است. هرتوضيح و هرمعنايي اگر هست، درسكوت هاي بلند وكوتاهي ست كه فوسه در لابلاي حرفهاي نيمه تمام وجويده جويده ساخته است. تمام تلاش و هنر فوسه ساختن همين عمارتهاي كوتاه و بلند سكوت است. سكوت ميان حرف و حركت.
درواقع بناي بيشتر نمايشنامه هاي فوسه ساختن حجم هاي كوتاه و بلندي ا ز سكوت است به روي صحنه. به عبارتي بهتر همين سكوتهاست كه موقعيت دراماتيك را در صحنه شكل مي دهد و تماشاگر فوسه درحقيقت به ديدار سكوت آمده است. براي گوش دادن به سكوت، درسكوت نفس گير تالار به سكوت روي صحنه خيره مانده است.
براي تماشاگران روشنفكر فوسه چيز زيادي گفته نمي شود. گفته ها كوتاه و بريده و نيم جويده اند. گفته ها ساده اند به سادگي همين روزمرگي زندگي.
هنر فوسه دربه دام انداختن همين جمله هاي به ظاهر بي ارزش است، به دام انداختن آنها و دركنار هم قراردادنشان درقفس تاريك صحنه وبه شعبده اي ساده شكل دادن به همان عمارتهاي سكوتش برصحنه. به زبان ديگرفوسه معمار سكوتهاي دراماتيك است .از طريق گوش دادن به همين سكوت هاست كه تو با تاريخ بزرگ و پرسروصدايي از مردمي ساكت و كوچك و كم حرف و بي هميت روبرو مي شوي. مردمي تنها كه از وحشت تنهاشدن مجبورند با هم صحبت كنند.
چه درنمايش «فرزند» و چه در ديگر نمايش ها، يك انتظار سخت زيرساخت بناي دراماتيك را شكل داده است . اغلب شخصيت هاي فوسه دربه در دنبال كلمه مي گردند تا به نوعي خودشان را و تنهايي شان را و وحشت از تنهابودنشان را تعريف كنند اما كمتر شخصيتي يافت مي كني كه بتواند كلمه اي پيدا كند يا اينكه كلمه اي باشد تا پيدا شود . همين است كه هست. همين حرفهاي بريده بريده. همين سكوتها. همين روبرو خيره شدنها. همين سرتكان دادنها . همين پنجره ها، همين كنار پنجره ايستادن ها، درصحنه هاي فوسه ساختمان زيبايي از درام را شكل مي دهد كه انگار جز روي صحنه جاي ديگري نمي شود تصويرش كرد.
فوسه از تئاتر چيزي جز تئاتر نمي خواهد.در ادبيات چيزي جزخود ادبيات نمي بيند و از هنر جز هنر چه انتظاري مي شود داشت؟ مي گويد: «بگذار ادبيات ادبيات بماند. بگذار هنر هنر بماند. هنر وادبيات درخودشانند كه بااهميت اند. ادبيات به خاطر ادبيات ساخته مي شود تئاتر به خاطر تئاتر نوشته و بازي مي شود نه به خاطر چيز ديگري».
فهرست نمايشنامه هايي ازفوسه كه تابه حال به اين قلم ترجمه شده است.
وتوسط نشرنيلا منتشر خواهد شد.
۱- En Sommatsday
يك روز تابستاني
۲- Eftermiddag
عصر
۳- Drom om hosten
رؤياي پاييزي
۴-Naten Sjunger sina sanger
شب آوازهايش را مي خواند
۵- Mor och barn
مادر و پسر
۶- Barnet
بچه
۷- Nagon Kommer att Komma
يك نفر مي آيد
۸- Gitarr mannen
نوازنده گيتار
۹- Sonen
فرزند
۱۰- Namnet
اسم
رمانهاي فوسه
۱- Stang gitarr
گيتاربسته
۲- Bathuset
لنگرگاه
۳- Flask Samlaren
بطري جمع كن
۱- Kant
لبه ـ كتاب مصور براي كودكان

تيارت فرنگ
نمايش هاي تازه
نسلي رو به انقراض مثل دايناسورها!
بهار همچون پاييز، فصل پربار برادوي محسوب مي شود و معمولاً ميزان فروش و استقبال مردم از نمايشهاي بر روي صحنه در اين محل، در اين فصل به سطحي بالا مي رسد و امسال نيز مركز تئاتر آمريكا همين حالت را داشته و تنشهاي سياسي در سطح جهان، پس از نزول آشكاري كه در ماههاي شهريور تا دي ۱۳۸۰ در كار برادوي به جا گذاشت، اكنون از برادوي دور نشان مي دهد.
امسال دلايل خوبي براي فروش قابل توجه اكثر نمايشهايي كه طي يك ماه اخير به روي صحنه رفته است، مي توان يافت. به عنوان مثال دو كار از ارتور ميلر نمايشنامه نويس معروف اجراي مجددي داشته اند كه يكي شان از ۱۹۴۴ به اين سو براي اولين بار است كه در برادوي به اجرا در مي آيد. «درون جنگل» كار زيبايي كه موزيك سحرانگيز نابغه اي چون استيفن ساندهايم روي آن سوار است، اين بار با بازي ونه سا ويليامز هنرپيشه و خواننده زن سياهپوست آمريكايي همراه شده است و او نقش جادوگر ماجرا را بازي مي كند.
يك نسخه موزيكال تازه از «بوي خوش موفقيت» نيز بزودي در برادوي روي صحنه خواهد رفت و اجراي جديد و دوباره اي از نمايش «اوكلاهوما» را نيز در هفته هاي آينده شاهد خواهيم بود. تحول ديگر پيش رو، حضور بيا ارتور و ايلين استريچ در نمايشهاي يك نفره تازه شان است كه گفته مي شود كيفيت بالايي خواهد داشت.
با اين حال، بايد پذيرفت كه در سالهاي اخير و حتي مدتها قبل از حملات ۱۱ سپتامبر به نيويورك و واشينگتن كه مسبب و دليل بسياري از ركودها و توقف هاي هنري در آمريكا و اروپا توصيف شده است، تعداد نمايشهاي تازه در برادوي بشدت كاهش يافته بود و در سالهاي اخير اكثريت مطلق با نمايشهايي بوده كه به واقع بازسازي و اجراي مجدد نمايشهاي قديمي و قبلي محسوب مي شوند و حتي تنوع و تازگي در اجرا و انجام وارياسون هايي در آن نيز موجب از ياد رفتن اين حقيقت نمي شود كه هم نسل نمايشنامه نويسان انگار مثل دايناسورها (!) رو به انقراض مي رود و هم شجاعت مديران نمايشخانه ها و تئاترها چه در برادوي و چه دور از آن (موسوم به «اف. برادوي») براي انتخاب و اجراي كارهاي تازه به حداقل و حتي نقطه صفر رسيده است.
به واقع تهيه كنندگان ترجيح مي دهند در همان محيطهاي آشناي قبلي و در حيطه هايي كه قبلاً امتحانشان پس داده شده و با كمترين ريسك همراه اند، مانور كنند و وارد محدوده هايي كه برايشان ناشناخته و توأم با خطر شكست اقتصادي است، نشوند.
به عنوان مثال، امسال از نمايشهايي كه چه در برادوي و چه «اف برادوي» طي بهار و تابستان امسال به اجرا در مي آيند، فقط ۱۰ تا تازه هستند و بقيه همه بازسازي و اجراي مجدد كارهاي قبلي اند. درست است كه در ميان اين ۱۰ كار تازه، يك نمايش از ادوارد البي معروف به نام «بز يا سيلويا كيست؟!» نيز ديده مي شود، اما آمار و شواهد مي گويد از حالا و در پايان جمع بنديهاي تابستان در ماه سپتامبر (شهريور) فقط مي توان روي توفيق بزرگ چند كار قديمي حساب باز كرد و حتي توفيق قابل توجه كار تازه ي البي (كه از ۲۰ اسفند ۸۰ روي صحنه بوده است) نيز اين احتمال و روند را خنثي نكرده است.
در ميان نمايشهاي تازه بالنسبه موفق بايد به يك مورد اشاره كرد. اين نمايش در سالن معروف «راندابات تياتر» در برادوي به روي صحنه رفته و «يك تصوير نسبتاً مقدس» نام دارد و آن را هيتر مك دانلد نوشته است. عجيب است كه نمايش قبلي اي كه در اين سالن به روي صحنه رفت و «زنان» نام داشت، حداقل ۲۴ هنرپيشه داشت، اما اين يكي، يك نمايش واقعاً تك نفره و مبتني بر يك «تك بازيگر» است. اين تك نقش را «كوين بيكن» هنرپيشه معروف سينما بازي مي كند. البته هر هفته يك يا دو شب به بيكن، «اف» (استراحت) مي دهند و در اين شبها هنرپيشه جانشين و ذخيره او كه «جان داست» باشد، به جاي او روي صحنه مي رود.
اين نمايش درباره سرايدار يك كليسا است كه صداي خدا را مي شنود و توسط آن ارشاد مي شود تا بتواند بهتر با پليدي ها و پلشتي ها مبارزه كند و از آن پس منظري تازه به روي او باز مي شود و البته ما طي ۱‎/۵ ساعت طول نمايش، اين منظره و نماي تازه را فقط از زبان خود تك بازيگر حاضر در صحنه مي شنويم و از كيفيات آن مطلع مي شويم.
شايد برنده بزرگ اين نمايش كوين بيكن بوده باشد، بازيگري كه در جواني با فيلم سطحي «فوت لوز» به سال ۱۹۸۳ به سينماروها معرفي و مشهور شد و در دهه ۱۹۹۰ قدري نقشهاي سنگين تر را در سينما تحويل گرفت و در سال ۱۹۹۴ در «رودخانه وحشي» كار كرتيس هنسن روبروي مريل استريپ توانا (كه راهي خلاف بيكن را طي كرده و ابتدا در تئاتر شهرت كسب كرد و سپس به سينما آمد) ايفاي نقش كرد. با اين حال و به رغم حضور بيكن در فيلم خيالي ـ ترسناك موفق «هالومن» در سال ،۲۰۰۰ كمتر از وي به عنوان يك اكتور قوي نام برده شده است.
«يك تصوير نسبتاً مقدس» از بيكن تصويري متفاوت با باور فوق به دست مي دهد و او را يك بازيگر قوي صحنه معرفي مي كند كه حتي مي تواند بمدت ۹۰ دقيقه يك نمايش را به تنهايي روي دوش خود حمل كند و همه چيز را خودش بگرداند.
در اواسط ارديبهشت كه اسامي كانديداهاي دوره جديد (۲۰۰۲) جايزه معتبر «توني» (اسكار تئاتر) اعلام مي گردد، مشخص مي شود كه كارشناسان اين حرفه براي هنرنمايي تازه بيكن چه بها و ارزشي را قايل شده اند.
البته كانديدا شدن احتمالي او و حتي كار احتمالاً خوب بيا ارتور و ايلين استريچ در نمايش هاي تازه يك نفره شان كه قبلاً نيز مورد اشاره قرار گرفت، چيزي را عوض نخواهد كرد و كسي انقراض تقريبي و پايان نسبي نسل نمايشهاي تازه را در بهار سال ۲۰۰۲ از ياد نخواهد برد.
وصال روحاني

معرفي كتاب
ناشريني كه مايل اند كتاب هاي تئاتري شان در اين ستون معرفي شود دو نسخه از كتاب را به سينما ـ تئاتر روزنامه ي ايران ارسال كنند.
057258.jpg
دايره ي بسته /نوشته اريش ماريار مارك (به روايت پيتر استون) / ترجمه ي نگين كرمانشاهي / نشر ديگر
تمام وقايع اين درام قوي درغروب سي ام آوريل و صبح روز اول ماه مه ۱۹۴۵ اتفاق مي افتد، در ساعات اوج جنگ جهاني دوم، زماني كه ارتش شوروي وارد برلين مي شود.
آپارتماني در طبقه سوم ساختماني كه در ميان ويرانه هاي جنگ هنوز پابرجاست و متعلق به زني است با سرنوشتي تلخ و تراژيك كه او را به نام آنا مي شناسيم، تبديل به نمادي از جهان بيرون مي شود. آدم ها ورويدادها عصري دهشتناك را به نمايش مي گذارند: رده يك زنداني سياسي فراري به اين آپارتمان پناه مي آورد چنان كه ديگراني پيش از او چنين كرده بودند. اما چرا آنا در ابتدا تمايلي به پذيرفتن او نشان نمي دهد؟ و آن گاه كه رضايت مي دهد ميان اين دو چه مي گذرد؟ اين ها عناصري است كه دايره ي بسته را با تمامي لايه هاي گزنده اش شكل مي دهند ونمايشي غني و پرتعليق مي آفريند كه با ورود هر شخصيت تازه بازگشتي خلاف انتظار پيش رو مي نهد: يك افسر گشتاپو با دو سرباز زيردستش ، كاتس ـ يك زنداني فراري ديگر ، گرته ـ مستخدم حريص و ولنگار و در پايان يك فرمانده روسي با دو سربازش كه دست كمي از سربازان گشتاپو ندارند.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |