يون فوسه (متولد ۱۹۵۹) هنوز زنده است و در زنده ترين وخلاق ترين دوران خلاقيت هنري خود درگوشه اي ازاين زمين بزرگ دركارساختن عمارتي تازه و نظم بخشيدن به همه اين آشفتگي ها ودلشوره ها و ترسها و پيچيدگي هاي جهان معاصر .
رمان نويس و شاعر نروژي چندسالي است كه دركنار رمان نويسي وشاعري به ساخت و پرداخت نمايشنامه نيز روي آورده است . او در گفت وگو با يكي از روزنامه هاي سوئدي مي گويد: «خيلي كم به تئاتر مي رفتم. از تئاتر زياد خوشم نمي آمد». شايد تئاتر او را به ياد دوران دبيرستان مي انداخت كه مجبور بود برود پاي تخته و درمقابل همكلاسي هايش متني را از رو بخواند . مي گويد: «جهنمي بود . تمام دوران دبيرستان من آميخته با همين كابوس بود. مي ترسيدم وخجالت مي كشيدم. از زور وحشت و شرم آنقدر حالم بد مي شد كه مجبور به فرار از كلاس مي شدم. خودم را مي بينم كه به سمت در كلاس فرار مي كنم به بيرون و آنجا بالا مي آورم». چنين آدم خجالتي و گوشه گيري درعمل، وقتي كه اولين تجربه اش را براي صحنه مي نويسد ، دچار شگفتي مي شود. مي گويد: «صحنه وموقعيت دراماتيك مرا به جهاني تازه كشاند». مي گويد: «شگفت زده شدم هنگامي كه ديدم ناخودآگاه به جهاني كشانده شده ام كه قبلاً در زمان و شعر و داستان دربه در به دنبالش مي گشتم. اولين باري كه نشستم تا براي نقشي جمله بنويسم براي من به عنوان يك رمان نويس خيلي شگفت انگيز بود . پابه جهاني ديگر گذاشته بودم و روبرويم زبان و قالب و ساختماني ديگر بنا شده بود».
نمايشنامه هاي فوسه به محض بيرون آمدن از كوره كارگاه دراماتيك او ، به سرعت راه صحنه ها را در پيش مي گيرند. اين متن هاي كوتاه ، اين جمله هاي نيمه تمام واين همه سكوت و سكوت و سكوت، سكوت بلند، سكوت كوتاه و سكوت، اين همه آدمهاي تنها و ساده، اين همه سادگي ، اين همه ساكت نشستن ها و به روبروي خود خيره گشتن ها و اين همه تكرار و تكرار و تكرار وقتي روي صحنه پوست و گوشت و خون مي گيرند، مقابل تماشاگر جهاني بكر و ديگر پديد مي آورند؛ جهاني خاص فوسه. يكي از قديمي ترين هنرپيشه هاي سوئدي درباره فوسه چنين مي گويد: «سالها بود كه با متني چنين تازه و با زبان و فرمي چنين دگرگونه روبرو نشده بودم. فوسه با زندگي برخوردي ديگر دارد. به زبان و فرم نوعي ديگر نگاه مي كند آدمهاي فوسه جور ديگري اند. يك جور ديگر فكر مي كنند وجور ديگري حرف مي زنند؛ جوري كه من تا به حال درطول زندگي هنري ام با آن روبرو نشده بودم. جهان او خاص خودش است. بازيگري براي تئاترهاي فوسه با بازيگري معمول فرق دارد. براي متن هاي فوسه بايد فرم ديگري، فرمي درخور همين زبان و فرم براي بازيگري پيدا كرد. متن هاي فوسه شبيه هيچ چيزي نيست جز خودش».
نمايشنامه هاي او يكي پس از ديگري نوشته مي شود و به سرعت در صحنه هاي اروپا پوست و خون مي گيرند. تاكنون بيشتراز سي صحنه اروپايي در كشورهاي مختلف اروپا از جمله انگليس، فرانسه، آلمان، بلژيك ، سوئيس و يونان و لهستان و سوئد و دانمارك و فنلاند و خود نروژ نمايشنامه هاي فوسه رادر برگرفته اند و به نقل از يكي از روزنامه ها اين صحنه ها فوسه را در قلب خويش جاي داده اند».
دراين مدت كوتاه نمايشنامه هاي فوسه به زبانهاي انگليسي، آلماني، چك، سوئدي، دانماركي و يوناني ترجمه شده و دركتابهايي خوش ظاهر چاپ و منتشر شده است. تاكنون فوسه چندين جايزه هنري و ادبي را از آن خود كرده است؛ ازجمله جايزه بزرگ ايبسن را به خاطر نمايشنامه «بچه».
درنقدها و بررسي هايي كه اين روزها در جنگ ها و روزنامه هاي هنري نوشته مي شود، او را با بزرگاني چون ايبسن، چخوف و بكت مقايسه كرده اند و به او «پست ايبسن »، «پست مدرن» و «ميني ماليست» گفته اند.
خود فوسه درباره يكي از نمايشنامه هايش ـ «فرزند» ـ مي گويد: «حالا تعجب مي كنم كه چطور توانستم همچو درام سياهي بنويسم. نمي دانم از كجاي وجودم جوانه زد. تنها چيزي كه مي توانم بگويم شايد تأثير مبهمي است كه بكت درآن دوران درمن ايجاد كرده بود». داستان نمايش «فرزند» داستان ساده اي است. تنها فرزند پدر و مادري پير پس از شش ماه غيبت وبي خبري، به خانه برمي گردد . براي اين غيبت طولاني هيچ توضيحي داده نمي شود. تنها نقل گفته همسايه است كه آن هم حرفي است كه نمي شود به هيچ وجه رويش حساب كرد ـ همسايه حرف زياد مي زند.
ـ آره اما آدم نباس به حرفاش اهميتي بده . «يالمار» گفته است كه پسر زندان بوده است. براي چي؟ چطوري؟ و يالمار از كجا مي داند؟
يالمار ـ [اسرارآميز] من مي دونم!
فقط مي داند اما هيچ توضيحي نمي دهد. نه يالمار، نه پدرومادر و نه خود فوسه زياد توضيح نمي دهند و هنگامي كه پسر عصباني از اين اتهام به يالمار پيله مي كند و فشار مي آورد كه «بگو تو از كجا مي داني؟» يالمار زير فشار فقط مي گويد من شنيده ام و دريك درگيري بسيار ساده يالمار پير و هفتادساله به زمين مي افتد و درجا مي ميرد.
صبح روز بعد پسر از خانه مي رود . به همان سادگي كه آمده بود مي رود تا بازكي دوباره بيايد و سري به پدرومادر تنها و پيرش بزند. ساختمان نمايش روي همين طرح بنا شده است. وقتي از فوسه درباره نمايش مي پرسي مي گويد من چيز بيشتري درباره نمايش هايم نمي دانم . همان كه هست، هست. و من فقط همانها را مي دانم، همان ديالوگ هايي كه بين ساعت ۹صبح تا ۲بعدازظهر مي نويسم. و واقعاً همان است كه هست. هيچ چيز وراي اين نمايش هانيست. همان است كه هست. هيچ چيز به معني چيز ديگري نيست. هيچ چيز اشاره به چيز ديگري نيست. همين و همين. پسري پس از شش ماه غيبت به خانه برمي گردد وهمان شب از سر اتفاق تنها مونس و همدم وهمسايه پدرومادر مي ميرد.
صبح روز بعد پسر مي رود . توضيح بيشتري نه مي شود داد ونه در خور قد وقامت درام فوسه اي است. هرتوضيح و هرمعنايي اگر هست، درسكوت هاي بلند وكوتاهي ست كه فوسه در لابلاي حرفهاي نيمه تمام وجويده جويده ساخته است. تمام تلاش و هنر فوسه ساختن همين عمارتهاي كوتاه و بلند سكوت است. سكوت ميان حرف و حركت.
درواقع بناي بيشتر نمايشنامه هاي فوسه ساختن حجم هاي كوتاه و بلندي ا ز سكوت است به روي صحنه. به عبارتي بهتر همين سكوتهاست كه موقعيت دراماتيك را در صحنه شكل مي دهد و تماشاگر فوسه درحقيقت به ديدار سكوت آمده است. براي گوش دادن به سكوت، درسكوت نفس گير تالار به سكوت روي صحنه خيره مانده است.
براي تماشاگران روشنفكر فوسه چيز زيادي گفته نمي شود. گفته ها كوتاه و بريده و نيم جويده اند. گفته ها ساده اند به سادگي همين روزمرگي زندگي.
هنر فوسه دربه دام انداختن همين جمله هاي به ظاهر بي ارزش است، به دام انداختن آنها و دركنار هم قراردادنشان درقفس تاريك صحنه وبه شعبده اي ساده شكل دادن به همان عمارتهاي سكوتش برصحنه. به زبان ديگرفوسه معمار سكوتهاي دراماتيك است .از طريق گوش دادن به همين سكوت هاست كه تو با تاريخ بزرگ و پرسروصدايي از مردمي ساكت و كوچك و كم حرف و بي هميت روبرو مي شوي. مردمي تنها كه از وحشت تنهاشدن مجبورند با هم صحبت كنند.
چه درنمايش «فرزند» و چه در ديگر نمايش ها، يك انتظار سخت زيرساخت بناي دراماتيك را شكل داده است . اغلب شخصيت هاي فوسه دربه در دنبال كلمه مي گردند تا به نوعي خودشان را و تنهايي شان را و وحشت از تنهابودنشان را تعريف كنند اما كمتر شخصيتي يافت مي كني كه بتواند كلمه اي پيدا كند يا اينكه كلمه اي باشد تا پيدا شود . همين است كه هست. همين حرفهاي بريده بريده. همين سكوتها. همين روبرو خيره شدنها. همين سرتكان دادنها . همين پنجره ها، همين كنار پنجره ايستادن ها، درصحنه هاي فوسه ساختمان زيبايي از درام را شكل مي دهد كه انگار جز روي صحنه جاي ديگري نمي شود تصويرش كرد.
فوسه از تئاتر چيزي جز تئاتر نمي خواهد.در ادبيات چيزي جزخود ادبيات نمي بيند و از هنر جز هنر چه انتظاري مي شود داشت؟ مي گويد: «بگذار ادبيات ادبيات بماند. بگذار هنر هنر بماند. هنر وادبيات درخودشانند كه بااهميت اند. ادبيات به خاطر ادبيات ساخته مي شود تئاتر به خاطر تئاتر نوشته و بازي مي شود نه به خاطر چيز ديگري».
فهرست نمايشنامه هايي ازفوسه كه تابه حال به اين قلم ترجمه شده است.
وتوسط نشرنيلا منتشر خواهد شد.
۱- En Sommatsday
يك روز تابستاني
۲- Eftermiddag
عصر
۳- Drom om hosten
رؤياي پاييزي
۴-Naten Sjunger sina sanger
شب آوازهايش را مي خواند
۵- Mor och barn
مادر و پسر
۶- Barnet
بچه
۷- Nagon Kommer att Komma
يك نفر مي آيد
۸- Gitarr mannen
نوازنده گيتار
۹- Sonen
فرزند
۱۰- Namnet
اسم
رمانهاي فوسه
۱- Stang gitarr
گيتاربسته
۲- Bathuset
لنگرگاه
۳- Flask Samlaren
بطري جمع كن
۱- Kant
لبه ـ كتاب مصور براي كودكان