شماره ۲۱۰۲ - سال هشتم - شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۸۱
Sat, Apr 20, 2002
Cind black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به فيلم «سگهاي برفي»

هشدار به تمامي جنگ طلبان
057273.jpg
از وقتي « يكشنبه خونين » با فضاي مستندوارش برنده جايزه خرس طلايي بهترين فيلم در جشنواره معتبر برلين ۲۰۰۲ (به اشتراك با اثر كارتوني «محوشده» از كشور ژاپن) شد، توجه فزاينده اي به اين فيلم و همچنين وقايع خونبار ۴دهه اخير در سرزمين ايرلند معطوف شده است، اما پل گرين گرس كارگردان اين فيلم اعتقاد دارد كه بايد فراتر از اين رفت و اين فيلم را هشداري درباره خشونت فزاينده درتمام سطح دنيا دانست. او مي گويد: پس از وقايع ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ (حمله به نيويورك و واشنگتن) مردم نسبت به گذشته در قبال اين مسائل حساس تر و آگاهتر شده اند و اميد ما نيز به اين است كه مردم با ديدن اين فيلم عمق مسأله را دريابند.
دروقايع خونيني كه فيلم گرين گرس آن را نشان مي دهد و۳۰سال پيش درمنطقه معروف لاندون دري درايرلند روي داد حداقل ۱۷تن كشته و ۳۰نفر مجروح شدند. اين واقعه زماني روي داد كه پليس انگليس به روي تظاهرات طرفداران آزادي و برقراري حكومت جمهوري درايرلند آتش گشود. از آن پس نبرد كاتوليكها و پروتستان ها بر سر استقلال سياسي كشور وهمچنين نحوه نبرد آنها با دولت مركزي انگليس و تقابل آراي چند دسته مختلف درايرلندشمالي حداقل ۴هزاركشته به جاي نهاده است.
گرين گرس مي گويد: اين اتفاق نشان مي دهد وقتي به خيال خودتان براي مهارخشونت جنگ راه مي اندازيد ، چگونه مسائل بدتر مي شود. راه خلع سلاح مردم، به كار بردن سلاح و قواي قهريه نيست زيرا يك واكنش شديدتر درقبال رويداد اوليه محسوب مي شود وحتي مي تواند هزار بار ماجرا را شورتر كند.
« يكشنبه خونين » با بودجه مشترك بريتانيايي ها و ايرلندي ها و اغلب صحنه هاي آن با دوربين هاي مستقر بر روي شانه تهيه شده و با روشي مستند سعي دارد برخوردها را از ديد و زبان هردوطرف يعني چه سربازان انگليسي و چه آزاديخواهان شرح بدهد. نورپردازي اضافه اي نيز صورت نگرفته و از بازيگران خواسته شده بود براساس محيط و نيازها خودشان ديالوگ را تصور كرده و به زبان آورند تا عكس العمل هاي طبيعي شان درقبال اين برخوردهاي خياباني به تصوير كشيده شود. با اين وجود « يكشنبه خونين » تصويري ترسناك و تأثيرگذار از آن روز و از آن اتفاقات است و حتي درابتداي بهمن ۱۳۸۰ در جشنواره سن دنس آمريكا يعني بزرگترين فستيوال سينماي مستقل دنيا نيز يك جايزه را به دست آورد.
اين فيلم درعين بيان ماجراي كلي فوق، روي دونفر تمركز مي كند. يكي از آنها، يكي از فعالان نهضت پروتستان است كه نامش ايوان كوپر است و ديگري يك شورشي كاتوليك است كه بيشتر از ۱۷سال سن ندارد. كوپر سعي كرد كاري كند كه تظاهرات درآن روز به خشونت كشيده نشود اما و قتي تظاهركنندگان از مسير خارج شدند ، زمينه تقابل آنها با سربازان مستقر در خيابان جور شد.
نقش كوپر را دراين فيلم جيمز نسبيت هنرپيشه اهل ايرلند شمالي بازي مي كند واو مي گويد روش مستند تهيه اين فيلم سبب شد بازيگران به خوبي بتوانند فضاي به هم ريخته آن روز را در ۳۰ ژانويه ۱۹۷۲ بازسازي نمايند. اين بازيگر اظهار مي دارد: قرار بود ما شلوغي و برخورد و ترس مردم و كشته شدن تعدادي از آنها را نشان بدهيم وبدين خاطر روش فيلمبرداري و تهيه فيلم كاملاً به كار آمد و هماني بود كه مي بايست باشد. شايد كار سختي بود اما ارزش بازيگري را نزد من بيشتر كرد و به من نشان داد كه چرا ايرلند وحرفه هنرپيشگي را اين قدر دوست دارم.
گرين گرس نيز مي گويد هرچند وقايع يكشنبه خونين راه مذاكره مستقيم و مؤثر بين دولت مركزي و سلطه گر انگليس وجمهوري خواهان درايرلندشمالي براي هميشه بست و تمام بمب گذاري ها ونبردها را طي سالهاي بعدي پايه گذاري كرد، اما توجه عموم بر روي حقوق مدني انسانها درايرلند را افزايش داد و سازمانهاي مربوطه را بر روي اهداف شان مصرتر ساخت و در نهايت پيمان صلح شكننده سال ۱۹۹۸ را در قسمتي از ايرلندشمالي موجب شد. گرين گرس باز با نگاهي وسيع تر نسبت به موضوع مي گويد: وقايع ۳۰سال پيش و همين امروز ايرلند شمالي مي تواند درسي براي تمام نقاط بحران زده دنيا باشد. از خاورميانه گرفته تا كشمير، افغانستان و يوگسلاوي تجزيه شده. آنجا كه مردم و دولتها كنترل لازم برايده هاي پرشمار موجود و عقيده هاي متضاد را از دست داده اند. همه بايد بدانند كه تنها راه حل، صحبت و مذاكره و حفظ حقوق فردي و سياسي انسانها است. فقط از طريق ملاحظه حقوق مدني ابناي بشر مي توان در جايي نشست و راجع به گرايش هاي سياسي شان صحبت كرد و در جايي و نقطه اي با آنها به تفاهم رسيد.
وبه نظر گرين گرس متجاوزان آمريكا كه حالا به بهانه مبارزه با تروريسم لشگركشي وجهان گشايي كرده اند، بايد از موارد تلخ فوق درس بگيرند و سرجايشان بنشينند وگرنه درآتش جنگ ادعايي شان با تروريسم، خود بدتر از هركس خواهند سوخت. او كه فيلمنامه « يكشنبه خونين » را نيز نوشته است، مي گويد: اين كه هيأت ژوري فستيوال برلين ما را به عنوان بهترين فيلم جشنواره انتخاب كرد، يك دلخوشي براي من است. چون مي بينم گوش هاي شنوايي هست تا حتي يك شهركوچك مثل لاندون دري را ببيند و درد ۳۰سال پيش آن را درك كنند وآن را بر همه موضوعات ديگر عالم ارجح بدارند. اين يعني همه ما فردايي داريم.
اكران عمومي « يكشنبه خونين» كه از اواسط ارديبهشت ۱۳۸۱ در اروپا و اواخر اين ماه درآمريكا و كانادا خواهد بود، شايد مسأله مورداشاره گرين گرس را افزايش نيز بدهد و گوش ها و چشم هاي بيشتري را جلب خود كند.
مترجم : وصال روحاني ـ منبع: يونايتدپرس

نگاهي به فيلم «سگهاي برفي»
ساندويچي بي مزه براي بچه ها
كوبا گودنيگ جونيور: تد
جيمزكابرن: تندرجك
سيسكو: دكتر روبرت بروكس
نيكله نيكولز: آمليا
ام امت والش: جرج
كارگردان: برايان ليوانت
تهيه كننده: جردن كرنر
فيلمنامه: جيم كاف و تامي سوئردلو و مايكل گلدبرگ و مارك گيبسون و فيليپ هالپرين
فيلمبرداري: توماس اكرمن
تدوينگر: راجر ياندلي
موسيقي: جان دبني
مدت: ۱ساعت و ۳۹دقيقه
057279.jpg
بهترين تيم سگهاي سورتمه كش دنيا ـ ديزل، اسكوپر، نانا، يودل، اسنيف، مك، داچس و دمون ـ قراراست صاحب تازه اي پيداكنند.
دندانپزشكي ازميامي، تدجونز (كوباگودنيگ جونيور) وقتي كه پي مي برد كه ارثيه اي به او رسيده به آلاسكا سفرمي كند به اين اميد كه ثروتمندشود ولي رؤياي پولدارشدنش نقش برآب مي شود زيرا سگهاي مسابقه به او ارث رسيده اند.
اوضاع باوجود تندر جك (جيمزكابرن) مردخشني كه در كوهها زندگي مي كند، بدترمي شود. درحالي كه تد وقتش را صرف سگها مي كند، مصمم مي شود هرطورشده، سورتمه راني را يادبگيرد.
آيا آن فيلمهاي ديزني را كه «دين جونز» يا حتي پيشتر از آن «فردمك موري» نقش يك بزرگسال بدشانس را بازي مي كردند كه مخالف بچه ها، حيوانات و يا ماشينهاي جادويي بودند را به يادداريد؟ اين فيلمها چه خوب بودند چه بدبودند و يا معمولي، براي بچه ها با گروه سني خاصي مثل يك ساندويچ خوشمزه و دل انگيزند. درهرنسلي چند تا از اين فيلمها پيدامي شود ولي «سگهاي برفي» از همه آنها بدتراست.
كوباگودنيگ دراين فيلم سبك و مضحك همچون دين جونز نقش دكتر تدبروكس، رئيس موقر يك سري از كلينيكهاي دندانپزشكي در ميامي را ايفامي كند.
روزي او اوراقي رامبني بر اينكه از مادرش ارثي به او مي رسد، تحويل مي گيرد كه براي تحويل ارثيه اش بايد به شهر كوچك تالكتنا در آلاسكا سفركند. اما بايد اشتباهي شده باشد زيرا مادربيوه تد، آمليا (نيكله نيكولز) درست روبرويش ايستاده. خب، آمليا تابه حال به تد نگفته بود كه او را به فرزندي پذيرفته اند.
بنابراين تد با هواپيما به جاي ناشناخته اي سفرمي كند تا بفهمد زادگاه واقعيش كجاست. درعوض دهكده اي پيدامي كند با مردماني عجيب در منطقه اي دورافتاده نزديك به شمال. بدتر ازهمه يك آدم مزاحم و عبوس به نام تندرجك (جيمزكابرن) است كه از تد مي خواهد تيم سگهاي سورتمه را كه از مادر مرحومش به ارث برده را به او بفروشد. ولي يك مهمانخانه دار خيرخواه به نام بارب (جوانا باكاسو) به تد هشدارمي دهد تصميم عجولانه اي نگيرد.
تد به نوبه خود درحيرت است كه چرا مادرش از او نگهداري نكرده وپدرش كه بوده است. درعين حال تد سعي دارد با سگهاي پشمالويش ارتباط برقراركند.
057282.jpg
دستگاهها نشان مي دهند سگها به صاحب ناشي شان كه سعي در درست كردن دوباره تيم دارد، چشمك و پوزخندمي زنند. دراين بين، بارب و تندرجك بي آنكه گذشته تد را فاش كنند، نكته هاي مفيدي درباره نگهداري سگها به تد مي گويند. درباره رازهاي داستان حرفي نمي زنم جز اينكه چندفرهنگي غيرقابل تصور ديزني در اواسط قرن بيستم يكي از چيزهايي است كه اين فيلم را هم زيركانه هم بشدت بي مفهوم ساخته است.
برايان ليوانت (كارگردان) در اين فيلم مانند ديگر فيلمهايش كه «خانواده فيلينتسونها» يكي از آنهاست، تلاش بيهوده اي كرده. فيلمنامه اين يكي را پنج نويسنده نوشته اند (وكي مي داند شايد از اين هم بيشتر باشند) و بعضي معتقدند كه «سگهاي برفي» مي توانست از اين هم درهم و برهم تر باشد.
باحضور گودنيگ دراين فيلم، انتظار يك خوش تيپ را خواهيدداشت كه فرياد بزند «پولهاي واقعي بهم دهيد.» او به اندازه اي كه بايد، شوخ و نازنازي است و دراين سرزمين سرد و يخبندان ورجه ورجه مي كند و براي سگها و خرسها شكلك درمي آورد. كابرن نيز دراين سرزمين خشن براحتي بازي طبيعي ارائه مي دهد.
ترجمه: كتايون پاكتچي

راهنماي فيلم
057276.jpg
رولربال Rollerball**
كارگردان: جان مك تيرنان
بازيگران: كريس كلاين، ال ال كول جي، ژان رنو، ربكا رومين، استيموس
«رولربال» دومين بازسازي جان مك تيرنان از فيلمهاي نورمن جويسون است (فيلم قبلي او بازسازي «ماجراي تامس كراون» بود). در فيلم اصلي (محصول ۱۹۷۵) جيمز كان يك سربازكهنه كاربود كه در ورزش بسيار خشني به نام «رولربال» شركت داشت كه درآن بازيكنان با اسكيت و موتورسيكلت بازي مي كردند و گاهي هم درجريان بازي كشته مي شدند. درخشش بيش از حد جاناتان (كان) در تيم و محبوبيت زيادش باعث مي شد كه برگزاركنندگان بازي ترتيبي بدهند كه او طي بازي كشته شود. اما در نسخه جديد (كه زمان وقوع داستان از سال ۲۰۱۸ به ۲۰۰۵ منتقل شده است)، كريس كلاين جوان نقش جاناتان را دارد. او ورزشكاري عاشق خطر است كه براي فرار از تعقيب پليس، از ايالات متحده خارج شده و به يك تيم رولربال مي پيوندد. اما مدير برنامه (رنو) براي بالارفتن آماربيننده هايش ترتيب مرگ بازيكنان را مي دهد و جاناتان بايد با او مقابله كند. دربين اكشن سازان ترازاول هاليوود، جان مك تيرنان غيرقابل پيش بيني ترين آنهاست و كيفيت فيلمهايش چنان اوج و فرودهاي دورازانتظاري دارد كه نمي توان باوركرد آنها را يك نفر ساخته است.

«رولربال» از ساخته هاي متوسط اوست كه هرچند بسياربهتر از «سيزدهمين جنگجو» است، ولي كشش و جذابيت «تامس كراون» يا «جان سخت» را ندارد. صحنه هاي مسابقه «كه درعين دارابودن ساختار و تدوين كليپ وار، بخوبي نشاندهنده تدوين خاص پخش تلويزيوني مسابقات ورزشي است ـ اكشن موفقي ايجادمي كند، اما بقيه فيلم ريتم مناسبي ندارد و حتي سكانس فرار جاناتان و ماركوس هم فاقد كشش لازم است.
اما «رولربال» اولين نقش غيرنوجوانانه كريس كلاين است. او كه هميشه درقالب نوجوان احساساتي و دوست داشتني ظاهرمي شد، به دنبال بالارفتن سنش به سراغ نقش اكشن يك جوان رفته كه به دليل مغايرت با صورت بچه گانه و معصوم او به سختي پذيرفته مي شود. ژان رنو هم چندسالي است كه به جز «رونين» در فيلم آمريكايي خوب ديگري ظاهرنشده و بازهم نقشي بد در فيلمي متوسط نصيبش شده است. تنها نكته مثبت، ديدن او در قيافه اي متفاوت و بدون آن ته ريش هميشگي است.
057270.jpg
من سم هستم ۱‎/۲ I am Sam**
كارگردان: جسي نلسن
بازيگران: شان پن، ميشل فايفر، داكوتافنينگ، دايان ويست، لورادرن
جسي نلسن به خاطر نوشتن فيلمنامه آثاري مثل «داستان ما» و «نامادري» شناخته شده است. اما او كارگرداني «كوريناكورينا» و يك فيلم تلويزيوني را هم به عهده داشته و «من سم هستم» دومين ساخته سينمايي اوست. فيلمنامه اين فيلم را هم خود او به همراه كريستين جانسن نوشته و ماجراي مرد عقب افتاده اي است كه در آستانه ازدست دادن حضانت دخترش است. سم (پن) ازلحاظ عقلي درحد بچه اي هفت ساله ارزيابي شده و از اين لحاظ همسن دخترش محسوب مي شود. او درگير دادگاهي مي شود كه بايد درباره حضانت دخترش تصميم گيري كند و به سراغ وكيل موفقي به نام ريتا (فايفر) مي رود. ريتا در برخورد با سم متوجه مي شود كه در زندگي غرق در كار خودش بايد صرفنظر كند و اشتباهاتش دربرابر فرزندش را جبران نمايد. پن به خاطر بازي در اين فيلم براي سومين بار نامزد دريافت جايزه اسكارشد و بارديگر با بي توجهي آكادمي، از دريافت آن بازماند.

برجسته ترين نكته مثبت «من سم هستم»، بازي درخشان شان پن است كه نقش هزار بار اجراشده يك عقب افتاده ذهني را به طريقي نو و بديع و كاملاً متفاوت از نمونه هاي قبلي اجرا مي كند.
پن بدون غلو و زياده روي ناتواني هاي سم را نمايش داده و در عين حال كاري مي كندكه دلسوزي و مهرباني او كاملاً باورپذيرباشد. اهميت هنرنمايي او دراين است كه اگر او كمي دچار افراط يا تفريط مي شد، پيام فيلم درست ارائه نمي شد.
«من سم هستم» تلاش دارد كه اهميت محبت پدري سم براي لوسي را نشان دهد و درعين حال منكر ناتواني او در تربيت صحيح فرزندش هم نشود. ديد منصفانه و بدون تعصب فيلم ازجمله ارزش هاي آن است كه نمونه ديگر آن را مي توان در شخصيت مثبتي كه لورا درن ايفامي كند، ديد.
اما يكي از جذابترين نكته هاي فيلمنامه ـ حداقل براي بينندگان اهل موسيقي ـ علاقه ديوانه وار سم به بيتلهاست. او نه تنها اسم دخترش را از ترانه Lucy in the sky with the diamonds انتخاب مي كند، بلكه در صحبتهايش مرتباً از زندگي و گفته هاي جان لنون و پل مك كارتني مثال مي آورد. انتخاب تمام ترانه هاي فيلم ازبين آثار بازخواني شده بيتلها هم به خوبي دركنار اين مسأله قرارگرفته است. اما ضعف «من سم هستم» احساس گرايي زياد آن است كه البته شايد آن هم براي بيننده اي كه از اشك ريختن پاي فيلم خوشش مي آيد بتواند يك امتياز باشد.
بالاخره اينكه داكوتا فنينگ، دخترك هفت ساله فيلم، به قدري خوب و مسلط نقشش را ايفامي كند كه حتي پن و فايفر دركنار او به چشم نمي آيند. دريافت جوايز متعدد براي اين نقش تأييدي بر استعداد فراوان اوست و شايد عادلانه تر مي بود كه آكادمي اسكار هم مثل انجمن بازيگران ايالات متحده، او را در رشته بهترين بازيگر نقش مكمل نامزد مي كرد.
057267.jpg
عوارض جانبي
۱‎/۲ Collateral Damage**
كارگردان: اندرو ديويس
بازيگران: آرنولد شوارتزنگر، جان لگيزامو، فرانسسكا نري، الياس توبياس، جن تورتورو
اندرو ديويس بعد از ساخت «تحت محاصره»، «فراري»، «واكنش زنجيره اي» و «جنايت كامل»، از كارگردان هاي قابل اعتماد هاليوود درساخت فيلمهاي اكشن و تريلراست. آخرين ساخته او، «عوارض جانبي»، ماجراي آتش نشاني به نام گوردون (شوارتزنگر) است كه خانواده اش در بمب گذاري تروريستهاي كلمبيايي كشته مي شوند و به گفته طرفداران تروريستها، مرگ بي گناهان در اين بمب گذاري فقط عوارض جانبي يك انتقام گيري سياسي است. گوردون به دنبال نااميدي از اجراي قانون، براي انتقام گيري از تروريستها به كلمبيا مي رود. «عوارض جانبي» براي اكران در پايان سال ۲۰۰۱ درنظر گرفته شد كه به دنبال حوادث يازده سپتامبر به ۲۰۰۲ موكول شد.

مهمترين نكته مثبت «عوارض جانبي»، ايجاز و پرهيز از زياده گويي است. رانلد روس و ديويد گريفيت ـ كه پيش از اين «تغييرچهره» را با هم نوشته بودند ـ به سرعت گوردون آتش نشان (آرنولد) و توانايي هاي او را معرفي مي كنند، خانواده خوشبخت او را وارد داستان مي كنند، آنها را مي كشند و هنوز چيزي از شروع فيلم نگذشته، گوردون دست به كار انتقام گيري مي شود. ديويس هم به خوبي از پس پيش بردن داستان برآمده و ساختار مناسبي براي روايت اكشنش درپيش گرفته است. با اين حال نفوذ گوردون به مقر قاچاقچي هاي كلمبيايي، به اندازه كافي تعليق و هيجان ندارد و همه چيز بيش ازحد ساده پيش مي رود.
به اين ترتيب ميانه فيلم شديداً افت مي كند تا در اواخر آن با سندروم كايزر سوزه روبروشويم و حساب و كتاب هاي قبلي به هم بريزد.هرچند كه ايده گنجاندن سندروم كايزر سوزه در چنين فيلم اكشني دوراز انتظار و تازه است، اما گره پاياني داستان به اندازه كافي پوشيده و پيچيده نيست و ازكمي قبل مي توان آن را حدس زد. ضمن اين كه تلاش براي باوراندن انتقام گيري يك مرد آرام خانواده دوست دراين فيلم، يك مشكل بزرگ دارد: توقع پذيرش آرنولد به عنوان يك مرد آرام و عادي ازسوي تماشاگران! با اين اوصاف «عوارض جانبي» حداقل در راضي كردن علاقه مندان اكشن و طرفداران آرنولد موفق است.
افشين ابراهيمي
Afshin. ebrahimy@ cutey. com



|   شناسنامه   |   آرشيو   |