• به گمان فوكو هر جامعه اي رژيم ويژه خود از حقيقت را دارد كه به وسيله قدرت توليد مي شود
در بخش هاي پيشين اين مطلب، سخن از صورتبندي هاي گوناگوني درميان آمد كه در مقام نقد و ارزيابي ويژگي هاي دنياي مدرن برآمده بودند. در اين مسير، آراي ماركس، وبر، هابرماس و بالاخره فوكو طرح شد. در اين بخش، ادامه آراي فوكو درباره حقيقت و نسبت آن با قدرت و نيز وجوه و سطوح مقوله قدرت خواهد آمد.
گروه انديشه
|
|
|
6ـ حقيقت «كشف» نمي شود بلكه «توليد» مي شود. حقيقت معرفت عيني بي طرف مطابق با واقع نيست كه توسط عالم فارغ از ارزش، پيشداوري و با ذهني آيينه وار و كاملاً سفيد صيد شود بلكه حقيقت تابع قدرت است و به وسيله آن ساخته مي شود. فوكو مي گويد: «ارتباط ميان قدرت و معرفت صرفاً به واسطه وجود منافع و يا عملكرد ايدئولوژيها نيست. مسأله بنابراين صرفاً اين نيست كه تعيين كنيم قدرت چگونه معرفت را منقاد مي سازد و آن را براي تحقق اهداف خود به خدمت درمي آورد و يا اينكه چگونه مهر و نشان خود را بر پيشاني معرفت حك مي كند و محتوا و چارچوبي ايدئولوژيك بر آن تحميل مي كند. هيچ پيكره اي از معرفت نمي تواند بدون بهره گيري از يك سيستم ارتباطي، اسناد و مدارك، انباشتن اطلاعات و توزيع آن شكل بگيرد. اما خود اين سيستم صورتي از قدرت است و در موجوديت و عملكرد خود با ساير اشكال قدرت مرتبط است. عكس قضيه نيز صادق است. به اين معني كه هيچ نوع قدرتي را نمي توان بدون انتزاع معرفت، به انحصار درآوردن، توزيع و حفظ آن به مورد اجرا درآورد. دراين سطح چنين نيست كه در يك سو معرفت موجود باشد و در سوي ديگر جامعه و يا در يك سو علم و در سوي ديگر حكومت، بلكه تنها صورتهاي بنيادي از امري كه آن را قدرت/ معرفت مي ناميم موجود است.»(۳۶)
به گمان فوكو هر جامعه اي رژيم ويژه خود از حقيقت را دارد كه به وسيله قدرت توليد مي شود: «بايد پذيرفت كه قدرت دانش را توليد مي كند (و نه صرفاً با مهيا كردن شرايط براي دانش به دليل خدمت دانش به قدرت و نه صرفاً با استفاده از دانش به دليل مفيد بودن آن)؛ بايد پذيرفت كه قدرت و دانش مستقيماً بر يكديگر دلالت دارند؛ بايد پذيرفت كه نه مناسبات قدرتي بدون ايجاد حوزه اي از دانش همبسته با آن وجود دارد و نه دانشي كه مستلزم مناسبات قدرت نباشد و درعين حال، مناسبات قدرت را پديد نياورد. پس نبايد اين مناسبات «قدرت ـ دانش» را براساس سوژه [فاعل] شناخت تحليل كرد، سوژه اي كه يا از نظام قدرت رها است يا رها نيست؛ بلكه برخلاف بايد سوژه اي شناسنده و ابژه هاي مورد شناخت و شيوه هاي شناخت را به منزله اثرهاي بسيار اين استلزام بنيادين قدرت ـ دانش و دگرگونيهاي تاريخي شان به شمار آورد. مختصر آنكه فعاليت سوژه شناخت نيست كه دانش، خواه دانشي مفيد براي قدرت و يا سركش در برابر آن، را توليد مي كند بلكه اين دانش ـ قدرت، فرآيندها و مبارزه هايي كه از خلال آن مي گذرد و قدرت ـ دانش از آنها شكل مي گيرد است كه شكلها و حوزه هاي احتمالي شناخت را تعيين مي كنند.»(۳۷) هابرماس و پوپر با اين نظر فوكو مخالف اند. از آنجا كه عقل معيار است، بنابراين مي توان با نقادي عقلي به حقيقت رسيد.
۷ـ نبايد قدرت را به سركوب و سلطه فروكاست و از آن تصوري كاملاً منفي داشت. بلكه بايد وجه سازنده و مثبت قدرت را هم درنظر داشت. رويكرد راديكال كلاسيك، قدرت را ذاتاً منفي، محدودكننده و بازدارنده سلطه گر، زورگو و خدعه گر معرفي مي كند، ولي قدرت ازنظر فوكو قبل از هر چيز «مولد» (Productive) است. قدرت دانش را توليد مي كند. بدنها و ذهنها را تأسيس مي كند. افراد را به ابژه و سوژه تبديل مي كند. قدرت متكثر است. از سوي يك مركز سياسي واحد اعمال نمي گردد بلكه از جاهاي بي شماري اعمال مي شود. فوكو مي گويد:
«بايد از توصيف هميشگي اثرهاي قدرت در قالب واژه هاي منفي دست كشيد: [نظير اينكه] قدرت «طرد مي كند»، «سركوب مي كند»، «جلوگيري مي كند»، «سانسور مي كند»، «انتزاع مي كند»، «مي پوشاند»، «پنهان مي كند». در واقع، قدرت توليد مي كند؛ قدرت واقعيت را توليد مي كند؛ قدرت قلمروهاي ابژه ها و آيين هاي حقيقت را توليد مي كند. فرد و شناختي كه مي توان از او به دست آورد به اين توليد بستگي دارد.»(۳۸) «من خودم را از پيراماركسيستهايي چون ماركوزه نيز، كه به فرض «سركوب» نقشي مبالغه آميز مي بخشند متمايز مي دانم ـ چون قدرت اگر كه تنها كارش سركوب بود، اگر تنها از طريق روال سانسور، تحريم، ممانعت و سركوب، به شگرد ابرمن عظيمي عمل مي كرد كه تنها به شيوه اي منفي اعمال مي شد، چيزي بسيار سست و بي دوام مي بود... قدرت، نه در كار جلوگيري از دانش، بلكه در كار ايجاد آن است... اين واقعيت كه قدرت ريشه هايي بس عميق دارد و دشواري گريختن از چنگ آن، هر دو اثر همه اين پيوندها هستند. به همين دليل است كه فرض سركوبي كه سازوكارهاي قدرت را عموماً به آن فرومي كاهند به نظر من بسيار نابسنده و شايد خطرناك مي رسد.(۳۹)
۸ـ قدرت بدون مقاومت وجود ندارد. به تعبير فوكو: «آنجا كه قدرت هست مقاومت نيز سر برمي دارد، زيرا وجود قدرت موكول است به حضور مجموعه اي از نقاط مقاومت.» قدرت همواره مقاومت ايجاد مي كند. فراگيري و حضور همه جايي قدرت، نه تنها نافي مقاومت نيست بلكه مقاومت آفرين است. فوكو مي گويد: «به گمان من، قدرت در تمامي رابطه هاي انساني حضور دارد ـ خواه اين رابطه با زبان برقرار شود، خواه رابطه عاشقانه باشد و خواه رابطه اقتصادي، در همه اين رابطه ها يك طرف مي كوشد طرف ديگر را مهار كند و زير فرمان بگيرد... اما اين رابطه ها متحرك و تغييرپذيرند و براي ابد ثابت نيستند... رابطه هاي قدرت همواره امكان مقاومت را درخود دارند. اگر امكان مقاومت در شكل استفاده از زور و جنگ و توسل به خدعه و يا هر وسيله اي كه بتواند رابطه قدرت را معكوس كند، وجود نداشته باشد، ديگر نمي توان از رابطه قدرت صحبت كرد. پس پاسخ من به كساني كه مي گويند «اگر قدرت همه جا هست جايي براي آزادي نيست» اين است كه رابطه قدرت دقيقاً به اين دليل همه جا هست كه آزادي همه جا هست. بي ترديد سلطه هم وجود دارد. در بسياري موقعيتها رابطه هاي قدرت چنان ثابت شده اند كه جاي زيادي براي آزادي نمانده است.»(۴۰)
ناقدان بر اين اعتقادند كه تالي فاسد نگاه فوكو به قدرت اين است كه مقاومت را در كوچه اي بن بست رها مي سازد. نيكوس پولانزاس در كتاب دولت، قدرت، سوسياليسم مي گويد: «اگر قدرت همواره از قبل وجود دارد، اگر هر وضعيت قدرت في نفسه جرياني هميشه حاضر، همه جا حاضرو ازلي ـ ابدي است، پس اساساً چرا بايد مقاومتي وجود داشته باشد؟ مقاومت از كجا سربرخواهد آورد و اساساً چگونه مقاومت امكانپذير خواهد بود؟ آيا مقاومت معنايي خواهد داشت.»(۴۱)
اگر قدرت توليدكننده همه توانايي هاست، پس انسانها فقط موجوداتي هستند كه فضا را اشغال كرده اند و هيچ منبعي براي مقاومت در برابر قدرت ندارند. اين نوع تعارض ها ناشي از تحولي است كه در آراي فوكو به وجود آمده است در حالي كه فوكو در گذشته معتقد بود «قدرت درهمه جا هست» و «فرد چيزي جز پيامد قدرت نيست»، در آثار قبل از مرگش استدلال كرد كه قدرت بر روي «سوژه هاي آزاد» عمل مي كند. در اين آثار او مدعي مي شود كه «سوژه آزاد» قبل از گفتمان وجود دارد. تفكيك «قدرت» از «سلطه» به او امكان مي دهد تا از مبارزه عليه قدرت مردان بر زنان، والدين بر كودكان، روان درمانان بر بيماران، پزشك بر مردم و قدرت ادارات در تعيين شيوه زندگي مردم سخن بگويد. فوكو با وجود سخن گفتن از مقاومت چندان در آن تحقيق و تدبر نكرده است و آنچه گفته است بيشتربه حوزه خصوصي مربوط است. امري كه پوپر مطلقاً با آن كاري ندارد.
۹ـ در پرتو نكات يادشده، فهم «قدرت انضباطي» ميسر مي شود. قدرت انضباطي از قدرت حاكميت بنياد ديوانسالارانه تر، كارآمدتر، غيرشخصي تر، تغييرناپذيرتر و سنجيده تر است و سراسر جامعه را تحت نظارت خود دارد. قدرت انضباطي از «خميري بي شكل و از بدني ناتوان ماشيني» مطيع، رام، تحت كنترل، آماده به خدمت مي سازد. بدن «مطيع» و «مفيد» محصول روابط قدرت است. به تعبير فوكو «بدني مطيع است كه فرمانبردار باشد، قابل استفاده باشد، قابل تغيير و تكميل باشد.» انضباط (dicipline) تن آدمي را سلطه پذير و فرمانبردار مي سازد.
با اينكه ردپاي روشهاي انضباطي را مي توان در صومعه ها دنبال كرد ولي روشهاي انضباطي مسلط پس از قرن هجده با روشهاي «برده داري»، «خدمتكاري»، «رعيت داري»، «زهد و رياضت پيشگي» و «رهباني» تفاوت دارند. «انضباط بدنهايي فرمانبردار و تمرين كرده، بدنهايي «مطيع» مي سازد.»(۴۲) انضباط «چگونگي تسلط بر بدن ديگران را تبيين» مي كند. انضباط به عنوان تكنيكي براي تعليم و تربيت بدنها از سه ابزار استفاده مي كند: نظارت و مراقبت از بالا، بهنجارسازي و معاينه.
نخستين ابزار، مشاهده مبتني بر سلسله مراتب يا توانايي كارگزاران قدرت در اعمال نظارت برحوزه قدرتشان با يك نگاه است. وسيله اول، ابزاري براي رؤيت پذيرسازي موضوع قدرت است. «نگاههايي كه مي بايست ببينند بي آنكه ديده شوند.»(۴۳) «دستگاه انضباطي كامل امكان مي دهد كه بتوان با يك نگاه همه چيز را پيوسته ديد.» اين نظام به گونه اي طراحي شده كه همه كس تحت مراقبت و نظارت دائمي است. مراقبان نيز به وسيله ديگران ديده مي شوند. قدرت انضباطي، «حتي خود كساني راكه مسؤول كنترل اند بي وقفه كنترل مي كند.»(۴۴)
دوم، توانايي اعمال داوريهاي هنجار بخش و مجازات كساني است كه هنجارها را رعايت نمي كنند. هرگونه نابهنجاري يا بي قاعدگي مجازات مي شود. هدف قدرت انضباطي سركوب نيست، بلكه بهنجارسازي است: «در كارگاه و مدرسه و ارتش، يك خرده كيفرمندي تمام عيار در مورد زمان (تأخيرها، غيبت ها، وقفه در كارها)، در مورد فعاليت (بي توجهي، سهل انگاري، بي همتي)، درمورد رفتار (بي ادبي، نافرماني)، درمورد سخن گفتن (پرحرفي، گستاخي)، در مورد بدن (حال هاي «ناصحيح» حركت هاي نامناسب، بي نظافتي) و در مورد مسائل جنسي (بي حيايي، بي نزاكتي) به شدت اعمال مي شد»(۴۵) در واقع هرگونه رفتار اشتباه، ناهماهنگ و فردي، برچسب رواني، پزشكي، جنايي يا بدنامي مي خورد؛ تعليم فرد با كارآموزي يا خدمت شخصي، جاي خود را به سيستم متحدالشكل آموزشي مي دهد كه مترصد ايجاد مهارتهاي عمومي و بالاتر از همه انضباط كلي است.
سومين ابزار، كاربرد روش تفتيش و اعمال داوريهاي هنجاربخش در مورد مردم است. سومين ابزار (معاينه) دو ابزار پيشين را در بر مي گيرد و نگاه بهنجار ساز پديد مي آيد كه از طريق آن افراد طبقه بندي مي شوند و مورد ارزيابي قرار مي گيرند. «قدرت انضباطي با نامرئي كردن خود اعمال مي شود؛ و در عوض، اين قدرت اصل رؤيت پذيري اجباري را بر كساني كه مطيع و فرمانبردار مي كند تحميل مي كند. در انضباط، اين افراد هستند كه بايد ديده شوند. آشكار بودن افراد ضامن تسلط قدرتي است كه بر آنها اعمال مي شود. فرد انضباطي در نتيجه ي ديده شدن بي وقفه و در نتيجه ي رؤيت پذيري هميشگي است كه به انقياد درمي آيد. (۴۶)
ادامه دارد
اكبر گنجي
پاورقي ها:
.۳۶ مراقبت و تنبيه، ص.۲۴۲
.۳۷ فوكو در بوته نقد، ص.۱۹۳
.۳۸ شاهرخ حقيقي، گذار از مدرنيته، نشر آگه، ص.۲۲۸
.۳۹ دايان مك دانل، مقدمه اي بر نظريه گفتمان، ترجمه حسينعلي نوذري، فرهنگ گفتمان، ص.۲۱۰
.۴۰ مراقبت و تنبيه، ص.۱۷۱
.۴۱ پيشين، ص.۱۷۲
.۴۲ مراقبت و تنبيه، ص.۲۱۴
.۴۳ پيشين، ص.۲۱۸
.۴۴ پيشين، ص.۲۲۲
.۴۵ پيشين، صص۲۲۴ـ۲۲۳
.۴۶ پيشين، ص۲۳۴