|
|
|
اتومبيل مارپيچ جاده را طي مي كند. روستا در فاصله اي نه چندان دور با درختهاي نارون افرا به چشم مي نشيند، صداي موتور كشاورزي كه به گوش مي رسد آرامش روستا را در هم مي ريزد. روستا اصولاً همين است تا به تنش وارد نشوي شايد تصورش مشكل باشد كه در روستا نيز جمعيتي است و هياهو و ارزش هايي كه از شهر به آنجا منتقل شده است. باينوج روستاي خفته بر كنار جاده است. در آن سوي روستا، بالاي كوههاي مشرف به اين روستا كه به كوههاي چشمه فرخي معروف است به دور از تمامي جنجال وهياهوهاي شهرنشيني و زندگي ماشيني، سياه چادري برافراشته شده كه ساكنين آن سيب گل و تيمورند، آن دو، با گله (بزغاله ها) خود در سكوت كوهستان روزگار مي گذرانند ـ سكوتي كه فقط با صداي بزغاله هاوني تيمور كه براي دامهايش مي نواخت شكسته مي شد. سيب گل وتيمور كه خود عشاير و اهل دشت و كوه بودند، مدتها است كه اين منطقه را براي زندگي برگزيدند تا باقيمانده عمر خود را آسوده بگذرانند، آنها شب با ستارگان صحبت دارند. شايد به ياد دوران جواني، راه شيري را در آسمان صاف كوهستان دنبال مي كنند، حالا كم كم برف پيري بر سر، روي، موي و ابروي زن و شوهر خودنمايي مي كند آنها زندگي آرامي دارند و هيچ گاه از روزگار گله اي نكرده اند... صبح ها سپيده دم، سيب گل وتيمور ديده بر كوهستان مي گشايند وتيمور از چشمه اي كه فاصله چنداني تا چادر آنها ندارد آبي مي آورد و وضويي مي سازند و نماز مي گزارند، آنگاه مرد مقداري نان وپنير برمي گيرد و در دستمال خويش مي پيچد و ني لبك خود را مي نوازد و به همراه بزغاله ها به كوه مي زند و زن در چادر به انتظار شوي خود، با دستهاي خسته و لرزان و چشم هاي بي رمقش دوك مي ريسدو مختصر غذايي براي شام فراهم مي كند و روي تابه نان تيري را تدارك مي بيند، تا صداي ني لبك و پاي گله و زنگوله هايي كه به گردن آنان آويزان است خبربازگشت تيمور را به وي بدهند. خورشيد كه در دورترين نقطه كوه كم كم از ديده ها محو مي شود، مرد از راه مي رسد و پس از جاي دادن گوسفندان در آغل دست و رو مي شويد و با خوردن يك استكان چاي كه سيب گل براي او مي ريزد خستگي را از تنش دور مي كند و در حالي كه روي به سيب گل دارد مي گويد: براستي مي داني كه حالا ۷۲بهار بر من و ۵۵بهار بر تو گذشته است و زن گفت: بر تو شايد ولي بر من نه! پيرمرد! و با هم مي زنند زير خنده، سپس مرد با قيافه اي جدي ادامه داد ولي خدا را شكر كه بچه ها را به سرانجامي رسانديم و دخترها را با آبرومندي به خانه بخت فرستاديم حالا ديگه فاطمه، مريم و صغرا براي خودشان مادر شدن.
بعد با كمي مكث رو به زن: راستي چرا آنها سري به ما نمي زنند؟
سيب گل كلامش را قطع مي كند.
آمدن به اين منطقه كار هر كسي نيست. در ثاني آنهاگرفتار زندگيشان هستند يادت باشه مرد كه ما خود اينجا را براي زندگي انتخاب كرديم خب مي تونستيم بريم چهار گنبد يا چاه رضارحمت پيش آنان زندگي كنيم، حالا كه اينجا براي ما بهتر است، اگر مايل هستي سري به آنها بزنيم.
تيمور حرفش را قطع كرد
ـ زن، احشام را به كه بسپاريم.
|
|
قاضي رسيدگي به پرونده هاي قتل عمد دادگستري بندرعباس
|
بعد مثل اينكه از گفته اش پشيمون شده گفت: خب ببينم چه مي شه كرد.
تيمور في الواقع مرد عشاير بودوكوهستان با اينكه عمري بر او گذشته بود، اما جوهره كار داشت مي توانست همپاي يك جوان از كوه بالا و پايين برود. هر وقت كه زياد دلگير مي شد، غروب مي رفت بالاي تخته سنگي كنار سياه چادر، مي نشست و درني لبك خود غمگنانه مي دميد. انگار تموم فريادهايش را از طريق صداي ني لبك به دل كوهستان مي سپرد وخودش را رها مي كرد. گاهي غمگنانه پيش خودش نجوا مي كرد: «چشمم سپيد گشت و آن مهربانم نيامد»
سيب گل، به او غر مي زد: چه مي گي مرد باكي هستي، چه كسي نيامد!؟ خب اگر منظورت دخترها هستن كه هر وقت فرصت كنن حتماً سري بهت مي زنن...
زندگي براي آن دودردل كوهستان به دور ازتمام درگيريهاي روزمره شهر و شهرنشيني و زندگي ماشيني آرام مي گذشت. هر چند وقت يكبار تيمور چوبدستي را مي گرفت و كيسه اي بر كولش و از كوه مي زد پايين براي خريد مايحتاجي كه لازم داشتند ( از قبيل قند و چاي و...) و همان روز پس از خريد برمي گشت به كوه، تا سيب گل را زياد تنهانگذاشته باشد او پس از فروش پشم و محصولات دام هايش چيزي را كه براي احشام خود لازم داشت نيز از روستا تدارك مي ديد و تهيه اين مايحتاج وي را به روستاي مذكور مرتبط كرده بود و اهالي روستا مي دانستند كه آنها بر بالاي كوهستان در منطقه معروف به كوههاي چشمه فرخي در سياه چادري تنها روزگار مي گذرانند و كاري به خير و شر كسي ندارند.
در يكي از غروبها كه تيمور به همراه گله بازمي گشت و در ني لبكش مي نواخت تاخبر بازگشتش را به سيب گل بدهد از دور متوجه شعله آتشي و جنب و جوشي شد، انگار كه، آن روز با روزهاي ديگر فرق داشت يك حس شيرين به وي دست داده بود، بر سرعت گامهايش افزود، گله را، هي كرد ـ نزديك كه شد، دختران و دامادهايش را منتظر ديد و سيب گل با تبسمي كه بر لب داشت ودر انتظار او بود مي شد در نگاهش خواند كه به تيمور مي گويد، ديدي فراموشت نكرده اند!؟
تيمور، سر و روي فرزندان و دامادها را غرق بوسه كرد و به آنها خوش آمد گفت و آنان را در اطراف خود نشاند. آن شب، تا پاسي از شب با صرف چاي به صحبت گذشت و گله كه چرا دير به دير به ما سر مي زنيد؟! و حرفهاي دامادش علي كه ديگر بهتر است، چادر و كوهستان را رها كنيد، بياييد نزد ما، اگر از شهر خوشتان نيامد برين نزد داماد و دخترت فاطمه، اينجا اگر خداي نكرده نيمه شبي براي شما اتفاقي بيفتد چه كسي به كمك شما مي آيد!؟ اگر حيواني، گرگي به گله زد...
نوشته: هوشنگ آبروشن
قسمت پاياني در شماره بعدي «ايران جمعه»