|
|
|
هنر ترانه سرايي
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در گلزمين شاهنامه
|
|
|
|
|
|
|
نگاهي دوباره به عمو زنجيرباف
|
|
|
بخش نخست
جهان هنر در اشكالي متفاوت با مخاطبان خود ارتباط بر قرار مي كند و از آن جمله پديده ديرمان و كهنسال تئاتر در آغاز تولد خويش، و در روند تكامل پذير خود، به شيوه هاي گوناگون با آدمي ارتباط بر قرار كرده است. طيفي از مخاطبان ديرينه تئاتر، كودكان و نوجوانان بوده اند كه از همان آغاز پيدايي تئاتر جايگاه مخصوص خويش را داشته اند.
به پيشينه تئاتر در سرزمين باستاني خويش بينديشيم. در آنجا بانشانه هاي بسيار، و به جامانده برتن سفالها، نقش برجسته ها، و متون مكتوب و شفاهي گذشته خويش برخورد مي كنيم. لحظه اي به بازيهاي گوناگون نمايشي كه زنان و مردان بازيگر در مراسم متفاوت چه شادي و چه عزا، به نمايش در مي آورده اند و خنده و اشك برچشم و دهان بينندگان خويش پديدار مي كرده اند، بينديشيم. دربسياري از اين نمايشها كودكان كنار به كنار بزرگترها تماشاگر بازيها و نمايشها بوده اند، و بسياري از اين آثار مشخصاً متعلق به كودكان بوده است.
به يادداشته باشيم كه در متون مكتوب و شفاهي گذشته ما، در عرصه هنرنمايشي، و نيز ديگر زمينه ها، سعي جدي خالقين آثار بر آن بوده كه هيچ انديشه و پيام و سخني را مستقيم به كودك تفهيم نكنند. چون به خوبي مي دانستند كه، آن بر دل مي نشيند كه از دل بر خيزد، نه زبان! و به همين دليل در اغلب آثار به جامانده، راويان با اشكالي نمادين، تمثيلي، به بيان انديشه ها و احساسات خود مي پردازند.
بازي كودكانه «عمو زنجيرباف» را به ياد آوريم. در اين بازي، كودكان ابتدا حلقه وار به دور هم، دستها دردست يكديگر، مي ايستند، و سپس هر يك به دنبال ديگري دويده ، و از ميان حلقه دستها مي گريزد و مي گويد «بابا اومده، چي چي آورده، نخود و كشمش، با صداي چي؟ با صداي گنجشك!» بعد همه صداي گنجشك را تقليد مي كنند و صحنه بازي ـ نمايش را صداي جيك جيك كودكان گنجشك گشته بر مي دارد. استاد بزرگ تئاتر، كارگردان كهنه كار روزگار كهن، پير تاريخ وقصه گوي ايام سپري شده از اين طريق به كودك مي آموزد كه چگونه صداي گنجشك، و بعد ديگر حيوانات را تقليد كند. و حال آن كه نخستين نشانه هاي پيدايي هنر تئاتر در تقليدهاي آگاهانه ـ ناآگاهانه بشر از محيط پيرامون خودش بوده است. در اين بازي بسياري از كودكان به استعداد طبيعي خويش، در اداي صداي حيوانات پيرامون خود پي مي برند. اما بايد در نظر داشت كه كارگردان پير، قصه گوي كاركشته، تنها نمي خواهد بازيگري را به كودك بياموزد، بلكه اهدافي ديگر، چون آشناساختن كودك با صداهاي گوناگون حيوانات، و نيز شناساندن آنان به كودكان، و ديگر اهداف قابل تعمق را در انديشه خويش دارد.
تاكنون به بازيهاي كودكان از زاويه بازي و اثرات آن برذهن و روان كودكان برخوردشده است و كسي به ره آوردهاي هنري اين آثار توجه لازم را نداشته است. حال آنكه نخستين نشانه هاي بروز استعدادهاي گوناگون هنري در كودكان با همين بازي ـ نمايش ها متجلي مي شود. به پيشينه بسياري از نويسندگان ديار خود، و نيز جهان بينديشيم كه بروز استعداد نويسندگي در خويش را مديون قصه هاي فولكلوريك مي دانند، حال آنكه به ندرت شنيده ايم كه بازيگران صحنه و تئاتر تجلي استعدادهاي طبيعي خويش را دربازي هاي نمايشي دوران كودكي بازيابند. چون به اين مهم اساساً توجهي نشده، و اگر شاهد مثال داشته باشد، راقم از آن بي خبر است. اما بازيگران سنتي تعزيه هاريشه بازيگري خويش و بداهه گويي هاي هنرمندانه خود را اغلب در همين دوران كودكي مي يابند. با چنين دريافتي از بازيهاي كودكان مي باشد كه به آن عنوان بازي ـ نمايش را مرتبط مي دانم.
چه عناصر نمايشي ـ بازي در «عموزنجيرباف» نهفته و ماندگار است كه آن را جاودانه ساخته و از آن سوي اعصار و قرون، از آن سوي پيدايي خط و تاريخ و متون مكتوب به ما رسيده است؟ راز ديرپايي اين بازي ـ نمايش درچه ويژگيهايي مي باشد. چون بسيار بازي ـ نمايشها بوده اند كه باگذر تاريخ در جاي جاي روزگار سپري شده اين ديار به فراموشي سپرده شده و به ما وارثان، آن آثار نرسيده اند. اما عموزنجيرباف با تاريخ و روند شاديها و غمهاي مردم اين آب و خاك تابه امروز ره سپرده است و از فردا، فرداييان سخن خواهند گفت و آن را به فرداها مي سپاريم.
حال به اين بازي ـ نمايش از منظر يك بازي ـ نمايش فولكلوريك نگاه مي كنيم. در آغاز بايد پرسيد، در يك متن نمايش خوب و ماندگار چه عناصري بايد لحاظ شود تا با مخاطب، و پس از آن با تاريخ ادب و هنر اين سرزمين ارتباط بر قرار كند.
به هر نمايش از زواياي گوناگون مي توان نگريست. اما تئاتر كودك و ضرورتهاي آن، ضمن تبعيت از اصول كلي هنرنمايش، ويژگيهاي خويش را دارد كه به مواردي از آن در رابطه با عمو زنجيرباف اشاره مي كنيم.
۱ـ هر متن نمايشي در آغاز بايد امكان به صحنه درآمدن را داشته باشد و عموزنجيرباف از اين ويژگي برخوردار است. صحنه آن حياط، كوچه، محله، خانه، و هر فضاي ديگري مي باشد كه كودكان بتوانند به گرد هم حلقه بزنند و بازي را شروع كنند. عمدتاً اين بازي در فضاي آزاد، و در كوچه ها ديده مي شود.
۲ـ بازيگران به تعداد بچه هايي است كه مي توانند با هم دوست باشند و به گردهم جمع شوند. هرچه بيشتر، بهتر، چون بازي هيجان انگيزتر مي شود.
۳ـ صحنه گردان بازي كيست؟ محوريت بازي بردوش «اوستا» مي باشد كه او بايد از استعداد و ويژگي و مهارت خاصي برخوردار باشد تا بتواند بازي را به خوبي اداره كند و بچرخاند. و اغلب بچه هايي كه سريعتر استعداد بازيگري آنها شكوفا مي شود، سمت اوستايي را پيدا مي كنند.
۴ـ صحنه بي نياز از هر دكور و آرايه خاصي است. نمايش ـ بازي بربستر زندگي واقعي جريان مي يابد.
۵ـ بازيگرها با توان و استعدادهاي گوناگون مي توانند باشند. عرصه برهيچ كودكي بسته نيست، اما در روند بازي دسته جمعي توانمنديها آشكار مي شود و كسي مي تواند اوستا باشد كه زيركتر و هوشيارتر باشد.
۶ـ قصه بازي ـ نمايش چيست؟ عموزنجيرباف كيست؟ طرح اوليه بازي بر محوريت چه موضوعي دور مي زند؟ شايد در آغاز بپنداريم كه هيچ قصه اي در ميان نيست و هدف بازي ـ نمايش، تنها سرگرمي كودكان است و بس! اما چنين نيست. قصه عموزنجيرباف را راوي روايت مي كند. به سراغ تعابير نمادين از اين نام در ابتدا نمي رويم و به اين مي انديشيم كه بازي چه قصه اي را تعريف مي كند. بچه ها عموزنجيربافي را صدا مي كنند كه زنجير مي بافد و زنجيرهايش را به پشت كوه مي اندازد و سپس بابامي آيد كه با خودش نخود و كشمش به همراه دارد و پس از آن صداي بلبل صحن بازي را پر مي كند. پس قصه بازي در بستري نهفته است كه نمي خواهد شيريني بازي را از كودكان بگيرد، و به صراحت قصه را تعريف نمي كند، بلكه نظر به زندگي در نماي كلي آن دارد و مي خواهد كودك از بازي و هيجان آن سرشار شود. اما قصه، حكايت عموزنجير باف است كه زنجيرهايش را بافته، به پشت كوه انداخته، و حال بابا از زنجيرها رها شده، مي آيد با توشه و سوغاتي به شيريني كشمش و روشني نخود كه به رنگ آفتاب است و صداي بلبل و گنجشك و همه حيوانات ديگري كه به انواع گوناگون به انسان ياري و كمك مي رسانند با خود به همراه دارد.
۷ـ شخصيتها چه تيپ و چه كساني هستند؟ عموزنجيرباف كيست؟ او عامل ماندگاري اين بازي نمايش شده است، يا بابا و نخود و كشمش و ديگر عناصر چه معنايي دارند؟ راويان گمنام اثر، كه همه مردم اين آب و خاك هستند، به يقين بايد انتخابي شايسته مي كردند، و گرنه اثر جاودانه نمي شد. ابتدا «عموزنجيرباف» را به عنوان شخصيت محوري نمايش برگزيده اند. او كيست؟ چه پشتوانه تاريخي را با خود به همراه دارد؟ نامش از كجا پيدا شده است؟ راوي، يا راويان قصه چه ويژگيهايي به او بخشيده اند؟ به پيشينه تاريخي خويش بازگرديم. به آن روزگاران سفر كنيم كه راسته اي بوده به نام راسته زنجيربافان، كه در اين روزگار از آن راسته ها نشاني به نام مانده، و در بعضي شهرها كه هنوز بافت كهن خويش را حفظ كرده اند، آن راسته ها با مرگي زودرس عمر خويش را ادامه مي دهند.
اگر به سراغ نويسندگان چيره دست و كاركشته روزگار گذشته و حال برويد، اگر از فردوسي و گوته و رومن رولان و دولت آبادي و ماركز وگلشيري و راقم سمك عيار بپرسيد كه شما در آغاز براي نوشتن يك اثر هنري چه مي كنيد و چگونه مي نويسيد! به يقين اشاره مي كنند كه شخصيت هاي اثر ما بايد نامي درخور مقام خويش داشته باشند. رستم كيست؟ فاوست از كجا آمده؟ چرا آنت؟ مارال چه نامي است؟ ارند يراي بي گناه را كشف كنيد! شازده احتجاب از كدام روزنه تاريخي سر در مي آورد؟ سمك عيار از كجا مي آيد؟ و راوي قصه «عموزنجيرباف»، چرا، و چگونه اين نام را از راسته ي زنجير با فان به عاريت مي گيرد و محور اصلي بازي خويش مي سازد؟
عمو زنجيرباف از سويي اشاره به غل و زنجير دارد و از سويي اشاره به دستان كودكان كه چون حلقه هاي زنجيري به هم پيوسته اند تا اوستاي زنجيرباف را در دستان زنجير وار خود به بند كشند و محاصره كنند تا او بگويد «زنجيرهايش را به پشت كوه» انداخته است و ديگر زنجيري ندارد و هنگام رهايي بابا مي باشد، در تقابل زنجيرها! از سويي زنجير دستان، و از سويي ديگر زنجيرهاي عموزنجيرباف، اما قصه از پي سردادن شعار و هيجاناتي از اين گونه نيست، و مي خواهد بچه هاشيريني بازي را از ياد نبرند و شوق زده به گرد عمو زنجير باف بچرخند و گرماي دستان يكديگر را احساس كنند.
محمدرضا يوسفي
|
|
|
|
|
هنر ترانه سرايي
ترانه در فرهنگ و تاريخ ايران
|
|
|
تاريخ فرهنگ ايران زمين با سرود و ترانه آغاز مي شود و در سحرگاه تاريخ ايران نيايشهاي آهنگين زرتشت پيامبر است كه اهورامزدا و ايزدان و امشاسپندان و فرشتگان را مي ستايد و اين ستايش و سرايش با روشني تمام در گاتها، سرودهاي مينوي زرتشت نمايان است. ترانه سرايي بخش عظيمي از تمدن و فرهنگ اساطيري و تاريخي ايران پيش ازاسلام را به خود اختصاص داده است و در رزم و بزم، حماسه آفريني، عشق و دلدادگي و درتوصيف زيباييهاي زمين و آسمان به كار مي آمده است. هنر ترانه سرايي در زمان ساسانيان به اوج شكوفايي خود رسيد و اين دوره را مي توان به عصر زرين موسيقي و ترانه سرايي تعبير كرد. موسيقيدانان و ترانه سراياني چون باربد، نكيسا، رامتين، بامشاد و ديگران از ترانه سرايان برجسته اين دوره اند.
آوازها و نغمه هاي اين خنياگران به قول آرتور كريستين سن، خاورشناس دانماركي چهارصد سال پس از سقوط و فروپاشي ساسانيان هنوز ورد زبان ايرانيان بوده و بويژه افسانه باربد و آفرينشهاي او قرنها در ايران انعكاس داشته است و كساني چون رودكي ادامه دهنده راه باربد بوده اند. ادوارد براون دراين باره چنين مي نويسد:
«... در احوال رودكي آنچه نوشته اند و به دست ما رسيده است، از همه عجيب تر قطعه اي است (بوي جوي موليان آيد همي ـ ياد يار مهربان آيد همي) كه درحضور اميرنصربن احمد ساماني سروده است تا وي رابه عزم بخارا برانگيزد و دل از نزهت و خرمي هرات و افسون آن صفحات بركند و به ديار خود... بازآيد. اكثر كساني كه واقعه را شرح داده اند، متوجه شده اند كه اين اشعار بي نهايت ساده و بكلي عاري از پيرايه هاي بديعي زماني و بيان است. اين قطعه در حقيقت، تصنيفي است خالي از تكلفات و تصنعات... اما اينكه چرا اين قطعه آن اندازه مورد توجه واقع شد بايد گفت، بيشتر مرهون مهارت سراينده درعلم موسيقي و زبردستي و دهاء او درنواختن چنگ، تؤام با آواز دلنوازي بوده است. بنابراين رودكي سخن سرايي است خوش آواز و چنگ نواز و تصنيف ساز... و چنان كه يادآور شديم با باربد عهد ساساني كه تنها شبحي از او ديده مي شود شبيه است... ايرانيان ده نفر را هر يك در مقام خود بي مانند مي دانند. يكي از آنها باربد است و صدافسوس كه از آهنگها و نغمه ها و ترانه هاي آن دورانها، نوشته اي برجاي نمانده است و جز پژواك اسامي نغمه هاي موسيقي صداي ديگري به گوش ما نمي رسد.
لحنها و نغمه هايي چون سروستان، سروسهي، پاليزبان، گنج بادآورد، آلايش خورشيد، نيمروز، كين سياوش، رامش جان، سبز در سبز، شبديز، باغ شيريني، نوشين باده و... كه امروز فقط نامي از آنها به گوش مي رسد و اگرگوشه هايي مانند رامش جان و تخت طاقديس خوانده و نواخته مي شود. در حقيقت معلوم نيست كه در گذرگاه طولاني زمان چه دگرگونيهايي پذيرفته است.
پس از ظهور اسلام و روي آوردن ايرانيان به دين اسلام، سنت ترانه سرايي فراموش نگشت و پس از سكوت و خاموشي سالهاي نخستين، ترانه هاي ايراني مانند گذشته در هر شهرو ديار رونق واعتبارخود را به دست آورد و مردمان، زمزمه گر ترانه ها شدند و ترانه هاي فارسي، آرام آرام در حجاز و عراق و شام گسترش يافت و اعراب اشعار خود را بر روي آهنگها و نغمه هاي ايراني مي ساختند. ابوالفرج اصفهاني (۱۸۴ ـ ۳۵۶ هـ.ق) در مجموعه بزرگ كتاب الاغاني كه تاريخ جامعي از موسيقي و شعر اعراب از دوران جاهليت تا اواسط قرن چهارم هجري است، داستانهاي بسياري درباره شاعران و نوازندگان و آوازخوانان اين دوره به دست مي دهد. از جمله: يكي از خنياگران عرب به نام سعيد بن مسجح در روزگار امويان آوازهاي خويش را بر روي آهنگهاي ايراني مي ساخت و چنين گفته اند كه وي روزي بر گروهي از ايرانيان كه در كعبه به كار گل مشغول بودند، گذشت. آوازهايي كه آنها درهنگام كاربران ترنم مي كردند شنيد و آهنگهايي بدان شيوه به تازي ساخت كه نزد اعراب بسيار دلپذير افتاد و زبانزد خاص وعام شد. با توجه به اينكه اعراب موسيقي آوازي را بر موسيقي سازي ترجيح مي دادند، مي توان نفوذ ترانه خواني را در بين آنها بدين وسيله حدس زد.
بدين ترتيب مكتب شفاهي و سينه به سينه ترانه سرايي در زمانها و ادوار مختلف با شدت و ضعف به زندگي خود ادامه داد و سنت خنياگري و ترانه سرايي پايدارماند.
علي محمد رشيدي
|
|
|
|
|
آشنايي با وزن شعر فارسي
قسمت دهم
• بحر هزج مثمن اخرب
مفعول مفاعيلن مفعول مفاعيلن
مثال۱ـ سعدي شيرازي
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي
صوفي نشود صافي تا در نكشد جامي
بسيار (و) ـ ـ ـ ل .ا.ا. تن تن ت مفعول .
سفر بايد ل ـ ـ ـ ..ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
تا پخته ـ ـ ل .ا.ا. تن تن ت مفعول
شودخامي ل ـ ـ ـ ..ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
مثال ۲ ـ خاقاني
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان
ايوان مدائن را آيينه عبرت دان
مثال ۳ـ فرخي يزدي
يكدم دل ما از غم آسوده نخواهد شد
وين عقده بآساني بگشوده نخواهد شد
مثال ۴ـ عبرت نائيني
دل بي تو نياسايد از سير گلستانها
خاطر نشود خرم از گردش بستانها
مثلا ۵ـ ابتهاج
چند اين شب و خاموشي
وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
• بحر هزج اخرب مقبوض محذوف
مفعول مفاعلن فعولن
يارم چو قدح بدست گيرد
بازار بتان شكست گيرد
يارم ـ ـ ل .ا.ا. تن تن ت مفعول
قدح بدس ل ـ ل ـ ..ا..ا ت تن ت تن مفاعلن
ت (و) گيرد ل ـ ـ ..ا.ا ت تن تن فعولن
مثال ۲ـ نظامي
برچشم كه جلوه مي نمايي
در مغزكه نافه مي گشايي
ايرج ميرزا
با مادر خويش مهربان باش
آماده خدمتش بجان باش
فيض كاشاني
درد دل ما زيار ماپرس
احوال نهان ز آشنا پرس
• بحر هزج مثمن سالم
مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن
مثال ۱ـ حافظ
درخت دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد
نهال دشمني بركن كه رنج بيشمار آرد
درخت دو ل ـ ـ ـ ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
ستي بنشان ل ـ ـ ـ ..ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
كه كام دل ل ـ ـ ـ ..ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
ببار آرد ل ـ ـ ـ ..ا.ا.ا ت تن تن تن مفاعيلن
مثال ۲ـ سيمين بهبهاني
سخن ديگر نگفتي اي سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمي كردم چرا كردي فراموشم
مثال ۳ ـ صائب
گل اندامي كه مي دادم بخون ديده آبش را
چه سان بينم كه گيرد ديگري آخر گلابش را
مثال ۴ ـ رنجي
دل بيدار من بر مردم خوابيده مي گريد
بلي فهميده بر احوال نافهميده مي گريد
مثال ۵ ـ اخوان
سحرزلفش به دست آمد مرا، شب گم شد از دستم
شب قدري نصيبم شد، ولي قدرش ندانستم
• بحر هزج مثمن اخرب كلغوف محذوف (مقصود)
مفعول و مفاعيل مفاعيل فعولن (مفاعيل)
مثال ۱ـ پروين اعتصامي
آن قصه شنيديد كه در باغ يكي روز
از جور تبر، زار بناليد سپيدار
آن قصه ـ ـ ل .ا.ا. تن تن ت مفعول
شنيديد (و) ل ـ ـ ل ..ا.ا. ت تن تن ت مفاعيل
كه در باغ (و) ل ـ ـ ل ..ا.ا. ت تن تن ت مفاعيل
يكي روز ل ـ ـ ..ا.اا ت تن تن مفاعيل
ادامه دارد
|
|
|
|
|
سبز
ـ مرهم:
بر آب بريز
و روان از جراحت من بگذر
آنگاه بخوان با نفسهاي آب
كه مرا سبز خواهي كرد.
معصومه كلهر
|
|
|
|
|
صداي پاي بارون
بهار با پاي رنگين، تو باغچه ها راه مي ره
با يك سبد گل ياس، تا خلوت ماه مي ره
تو گوش گل مي پيچه، صداي پاي بارون
از بارش كبوتر، سفيد شده آسمون
رو دامن سبزه ها، پرنده ها مي شينن
شكوفه هاي شبنم، از شاخه ها مي چينن
تن پوش آفتابي شو، خورشيد خانوم مي پوشه
يه چشمه روشنايي، از آسمون مي جوشه
غرقه شكوفه مي شن، درختاي آلبالو
مي پيچه توي صحرا، عطر نگاه آهو
شبونه بر مي گردن، پرستوها از سفر
از خنده اقاقي، آتيش مي گيره تبر
دريا به شوق بارون، مي شه يه پارچه آبي
سكوت حوض مي شكنه از خنده ي مرغاب
شراره دادگر
|
|
|
|
|
روز موعود ـ تقديم به مردم مظلوم فلسطين
در جنين مرده مگر نطفه زاد بشري
كه خبر نيست در آن نقطه به جز بي خبري
غرش صاعقه ها پيك غم و درد و بلا
جوي خون گشته روان از دل هر رهگذري
قوم يأجوج بر آن خطه نكرده است گذر
زان در آن نقطه فتاده است همه دربه دري
كودك و پير و جوان غرقه بخونند هنوز
بر شهيدان نكند هيچكسي نوحه گري
همه در خاك گرانند مگر خلق بشر
كه يكي نيست از ين قوم برآرند سري
نيست در جمع سران يك نفر از روي شرف
افكند بر رخ دلسوختگانش نظري
آسمان از غم اين دربدران مي گريد
حاكمان را نبود از غمشان چشم تري
روز موعود فرا مي رسد از دست قدر
افكند بر دل اين كاخ نشينان شرري
پاشا صميمي خلخالي
|
|
|
|
|
غزل
... خلاصه اين دو سه نقطه كه پيش پاي غزل بود
نوشته هاي قديمي ست كه مبتلاي غزل بود
دو چشم ـ آبي ـ آبي ـ غزلسراي دو دريا
همان دو چشم قشنگي كه ناخداي غزل بود
به فرض شاعر اين شعر ـ مخاطبش خود شعر است
مخاطبي كه غريبانه آشناي غزل بود
توناگهان تر از آني كه اتفاق بيفتي
هميشه حادثه دنبال ردپاي غزل بود
كسي كه قافيه ام شد رديف بود به تن داشت
ولي نبود ببيند كه ماجراي غزل بود
به سوگ ماه نشستيم وهي ستاره شمرديم
شب از زمين به هوا ريخت هوا هواي غزل بود
كسي شبيه غزل رفت درون آينه گم شد
شبيه نيمه من بود كسي كه جاي غزل بود
خلاصه آن دو سه نقطه كه ابتداي غزل بود
از ابتداي غزل تا در انتهاي غزل بود...
مهدي كاظمي
|
|
|
|
|
در گلزمين شاهنامه
شگفتي هاي روان خواب و پاسخ خواب
جهان پر شگفت است و جان هم شگفت/ نخست، از خود اندازه بايد گرفت
جهان هستي را شگفتي هايي است كه هر خردمندي از آن در شگفتي فرو مي رود. يكي از اين شگفتي ها، خواب ديدن است. آيا خواب ديدن در زندگاني مردمان كارگر بوده؟ چرا خوابِ خوش روان را شادي مي بخشد و خوابِ بد، روان را مي كاهد و مي فرسايد؟ آيا روان مي تواند آينده را ببيند؟ اگر چنين است، پس هريك از ما سرنوشتي از پيش نبشته داريم. بدين روي، شاهنامه را كه نامه ي دانش وَري ايرانيان است، مي گشاييم و اين شگفتي را مي بينيم.
• ضحاك
پيش از خواب در دشت سوارانِ نيزه گذار
ضحاك فريب ابليس بخورد، پدر خويش بكشت و برتخت وي نشست. دگربار ابليس، نزد ضحاك آمد و خود را خواليگر خواند و ضحاك، كليدِ خورشخانه ي پادشاهي به او داد. ابليس، خوراك از چارپاي و مرغ براي پادشاه فراهم نمود. ضحاك چون مزه ي خوراكها را دريافت، دل به مِهر او بست و به او گفت: «هر آرزويي داري بازگوي». ابليس، گفت: «نيازمند آنم كه بر كتف پادشاه بوسه زنم». ابليس، بر كتفِ وي بوسه زد و در دَم ناپديد شد. همانگاه دو مارِ سياه از جاي بوسه ي ابليس، از دو كتفِ ضحاك برُست. ضحاك غمگين شد و از هر سويي چاره جُست.
اين بار، ابليس به سان پزشكي فرزانه نزد ضحاك آمد و گفت: «به اين دو مار هر روز از مغز دو نفر از مردمان خورش ده تا آرام گيرند».
• در ايران
از اين سوي، از ايران زمين خروش برآمد. ايرانيان از جمشيدشاه پيوند گسستند و روز روشن ايرانيان تيره گشت. همه شاه جوي به ضحاكِ تازي روي نهادند و او را به پادشاهي ايران بخواندند. ضحاك به ايران زمين آمد. بر تختِ جمشيدشاه نشست، و بر ايرانيان بيداد بگسترد.
ارمايل و گرمايل كه نژاد از شاهان ايران داشتند، به خواليگري ضحاك درآمدند و يك نفر از دو نفري را كه براي خوراك ماران مي آوردند، رهايي مي دادند. زمانه بدينسان به سختي بر ايرانيان مي گذشت تا آن كه چهل سال از زندگاني ضحاك مانده بود كه ضحاك خوابي هراسناك ديد.
• ديدن ضحاك فريدون را به خواب
ضحاك، شبي در كنار ارنواز خفته بود كه در خواب ديد: در كاخِ شاهنشاهي، سه مردِ جنگي پديدار شدند. از اين سه، آن كه كوچكتر بود؛ با پيكري بلند و راه رفتني شاهوار، گرزي گاوسر در چنگ داشت؛ دمان نزد وي آمد و آن گرز گاوسر را بر سرش فرود آورد، و سراپايش را به بند كشيد و دو دستش را سخت بست و به گردنش پالهنگ نهاد و او را تازان به كوه دماوند بُرد و در چاهي ژرف بينداخت. ضحاك از خوابي كه ديده بود برخود بپيچيد و بانگي برآورد و از خواب جَست.
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سربرش، يزدان چه راند
در ايوانِ شاهي شبي ديرياز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد ك: «ز كاخِ شاهنشهان
سه جنگي، پديد آمدي ناگهان
دو مهتر، يكي كهتر اندر ميان
به بالاي سرو و، به فر كيان
كمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزه ي گاوسار
دمان، پيش ضحاك رفتي به جنگ
زدي بر سرش گرزه ي گاورنگ»
ارنواز گفت: «شاها! در اين نيمه شب، چرا اين چنين ترسان و هراسان گشته اي؟ اي كدخداي جهان، رازگونه آن چه را كه در خواب ديده اي به من بازگوي؟»
ضحاك گفت: «بايد اين شگفتي را نهان دارم. شما چون اين داستان را بشنويد، از جان من دل كَنده، نااميد مي شويد».
ارنواز گفت: «شاها، بايد اين راز را آشكار كني، مگر بتوانيم چاره اي بينديشيم كه هر آفتي را چاره اي است». سپهدار خواب خويش را برايشان باز گفت.
ارنواز گفت: «چاره اي در اين كار بجوي كه زمانه به انديشه و راي تو مي گردد. شاها، اخترشناسان و موبدان را به نزد خويش بخوان و اين خواب را بدانان بازگوي و از آنان در اين كار، پژوهش كن. نگاه كن كه هوشِ تو بر دست چه كسي است! چون اين را دانستي چاره ي آن را بساز و بيهوده از دشمن مترس». شاهِ بدمنش را اين سخن خوش آمد.
• خوابگزاران
خورشيد بر گنبد لاجورد، ياقوت زرد بگسترد سپهدار هر جايي كه بخردي بود همه را به درگاه بخواند؛ و با دلي خسته، خوابِ خويش بازگفت و درمانِ درد خويش بجُست.
ضحاك پرسيد: «زمانم كِي به سر خواهد آمد و اين تخت و تاج، پس از من به چه كس خواهد رسيد؟ اين راز را بر من بگشاييد، وگرنه با جان خويش پيكار كرده ايد».
از شنيدن اين سخن، رخسار موبدان زرد گشت، و با دلي پر از درد گِردهم آمدند و به رايزني نشستند. سه روز در اين كار انديشيدند، اما كسي را ياراي آن نبود كه سخن را بر ضحاك آشكار كند.
لبِ موبدان خشك و، رخساره زرد
زبان پر ز گفتار و، دل پر ز درد
كه گر بودني باز گوييم راست
به جانست پيكار و، جان بي بهاست
سه روز اندرين كار شد روزگار
سخن كس نيارست كرد آشكار
روز چهارم، شاه بر موبدان و خوابگزاران برآشفت».
موبدان با سري افكنده و دلي پر از هول و هراس ايستاده بودند. از ميان آنان، موبدي بينادل كه «زيرك» نام داشت، گشاده زبان به سوي تخت، گام برداشت و به ضحاك گفت: «پادشاها، سرت را از بدسگالي تهي كن. پيش از تو جهانداران فراوان بوده اند. از اين پس، كسِ ديگري بر تختِ تو جاي خواهد گرفت و آن كس، «آفريدون» نام دارد. آن سپهبد هنوز از مادر زاده نشده.
آفريدون گرزي از پولاد را كه مانند سَرِ گاو است، به گردن برمي آورد و آن گرز را بر سرت مي كوبد و تو را به بند كشيده، از ايوان به كوي و بَرزن مي بَرد». چون سخنِ زيرك بدين جا رسيد، ضحاكِ پرسيد: «فريدون چرا مرا به بند مي كشد؟ او از من چه كينه اي در دل خواهد داشت؟»
زيرك گفت: «پدرِ فريدون به دست تو كشته مي شود، از اين رو او سرش پر از كينه مي گردد. در اين ميان، گاو پرمايه اي دايه ي فريدون مي شود و به او شير مي دهد كه آن گاو هم به دست تو كشته مي شود. از اين روست كه آفريدون با گرزي گاوسر به كين تو كمر مي بندد».
ضحاك چون گوش بگشاد و اين سخنان را بشنيد از تخت فرو افتاد و از هوش برفت؛ و زيرك نيز از پيش تخت، از بيمِ جان روي بتابيد. چون ضحاك باز به هوش آمد بر تخت نشست، به گرد جهان كس فرستاد و نشان فريدون را آشكار و نهان بازجست.
چو آمد دل تاجور باز، جاي
به تخت كئي اندر آورد پاي
نشان فريدون به گرد جهان
همي بازجست آشكار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد
شده روز روشن بر او لاجورد
• پس از خواب
زمان سپري شد. فريدون زاده شد و گاو پرمايه نيز از مادر بزاد؛ و بيدادگري ضحاك به اوج رسيد. آبتين پدر فريدون به فرمان ضحاك كشته شد. فريدون در دشت از شيرِ گاوپرمايه پرورش مي يافت و ضحاك همچنان در جست وجويش بود. فرانك، فريدون را از نگهبانِ دشت بگرفت و به البرزكوه برد و به مردِ دين سپرد.
گاوِ پرمايه به دست ضحاك كشته شد. فريدون نزد مادر رفت و نامِ پدر خويش بپرسيد. فرانك آن چه را كه روي داده بود بازگفت. فريدون به كينِ پدر كمر بست.
از آن سوي ضحاك همه ي نامداران را به درگاه خواند تا بر دادگري وي گواهي بنويسند. در اين هنگامه كاوه ي آهنگر براي رهايي فرزندش خروشان به بارگاه آمد، گواهي نامه را پاره كرد و سر به كوي و بازار نهاد و مردمان را به هواداري فريدون فرا خواند.
كاوه مي دانست فريدون كجاست، به سوي فريدون رو نهاد. فريدون از اين كار خبر يافت، به درگاه آمد، مردمان چون او را بديدند، خروشي برآوردند. آنگاه فريدون، به كين خواهي برخاست و گام در راه نهاد. او از دور كاخ ضحاك را بديد، طلسم جادويي آن بشكست و به كاخ درآمد. جنگي گران بين فريدون و ضحاك درگرفت.
از آتشكده ندا برآمد: اگر بر تخت، آفريدون برآيد كه پرستار و پاسدار تخت پادشاهي است، ما فرمانبرش خواهيم بود.
ضحاك شكست خورد. از لشگر جدا شد و به سوي كاخ روي نهاد و به بام كاخ بلند برآمد. از فراز بام، درحالي كه دشنه ي آبگون به چنگ گرفته بود، كمند افكند و شتابان از بام به ايوان درآمد.
• پاسخ خواب
ضحاك چون از بام به ايوان آمد، فريدون او را بديد؛ مانند باد به سويش آمد و آن گرز گاوسر را كه بر چنگ داشت بر سرش فرود آورد. سروش خجسته فرارسيد و به فريدون ندا درداد: «او را مزن كه زمانش فرا نرسيده است، او را بدين گونه بسته بين دو كوه كه دره اي تنگ است، در بند نگاه دار». فريدون، چون اين بشنيد درنگ نكرد؛ با كمندي از چرمِ شير، دست و كمرگاهش را چنان به هم بست كه پيل ژيان را ياراي گشودنش نبود.
ز بالا، چو پي بر زمين برنهاد،
بيامد فريدون به كردار باد
بدان گرزه ي گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ او كرد خرد
بيامد سروش خجسته، دمان
مزن گفت، كاو را نيامد زمان
هميدون شكسته به بندش چو سنگ
ببر تا دو كوه آيدت پيش، تنگ
به كوه اندرون به بود بند اوي
نيايد برش خويش و پيوند اوي
فريدون، بر تخت نشست و فرمود: مردمان، سازِ جنگ را كنار نهند و هر كس به كار خويش بپردازد، لشگريان نبايد وارد كارِ پيشه وَران و پيشه وَران نيز نبايد در كارِ سپاهيان وارد شوند. چون در كارِ يكديگر راه جويند زمين پرآشوب مي گردد.
آنگاه ضحاك را به بند كشيده بيرون آورد و تا شيرخوان بتاخت.
فريدون در اين انديشه شد كه او را از فراز كوه به زير اندازد؛ كه سروش خجسته براو فرود آمد و اين بار اين راز به گوش او بگفت: «اين بسته را تازان تا كوه دماوند ببر».
فريدون، ضحاك را به كوهِ دماوند برد و در غارِ تنگي او را بياويخت. نام ضحاك به خاك افتاد و جهان از بدي هاي او پاك شد. ضحاك بسيار چاره جست كه فريدون را تباه سازد و از پاسخ خواب رهايي يابد. اما او با همه ي كوششي كه كرد نتوانست بر راي زمان چيره گردد. به راستي نهاد روزگار بر چيست؟
مهين بانو تركمان اسدي
|
|
|
|
|
درد
زندگي چيزي نيست
جز همين تكرارها
خسته كه مي شوي
شروع دردهاي ديگر است
من مجبور آمدمو مجبور ميروم
انگار همين ديروز بود
كه مادرم لالايي مي گفت
و پدر
عرقچيني را كه حكايت رنج بود برويم مي كشيد
تا مگس ها آزارم ندهند
۳۵ ثانيه پيش اين شعر را سرودم
وي ۳۵ سال طول كشيد.
مجيد كريمي
|
|
|
|