شماره ۲۱۰۸ - سال هشتم - جمعه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, Apr 26, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
فضاي فرهنگي از نگاه دكتر ضياء موحد
• هرچند كه همين الآن هم اعتقاد دارم كه به شاعري در حد شاملو مي بايست جايزه نوبل مي دادند. شايد جوان ترها فكر كنند كه شاملو قديمي شده. اما من با اطمينان مي گويم كه اينطور نيست. شاملو، حالا حالاها ماندني است
مروري بر زندگي و آثار لوئي فرديناند سلين
مكتبهاي ادبي

فضاي فرهنگي از نگاه دكتر ضياء موحد
با ورق زدن كتاب هاي فوكو ومشكلات ما حل نمي شود
• هرچند كه همين الآن هم اعتقاد دارم كه به شاعري در حد شاملو مي بايست جايزه نوبل مي دادند. شايد جوان ترها فكر كنند كه شاملو قديمي شده. اما من با اطمينان مي گويم كه اينطور نيست. شاملو، حالا حالاها ماندني است
در خيابان نوفل لوشاتو، خانه هاي قديمي بسيار زيبايي با معماري شگرف چشمها را مي نوازد. ساختماني زيبا با ورودي مهمان نواز، درهاي بلند و سقفهاي مقرنس با تابلوهاي بزرگي از مدرسه هاي قديم فلسفه كه آدم را به ياد مدرسه ملاصدرا و مدرسه غياثيه مي اندازد. اتاق دكتر موحد در يكي از ساختمانهاي زيباي كوچه «شهيد آراكليان» است.
ضياءموحد، شاعر «غرابهاي سفيد» و «مشتي نور سرد» و منطق دان برجسته ايران صميمي و بي تكلف به گپ و گفت مي نشيند.
059670.jpg
* شعر در دو دهه اخير فرازها و فرودهاي بسياري را از سر گذرانده است. دراين دو دهه كه بيشتربه جنجال و موج سواري گذشته با كمتر شعر بزرگي روبرو بوده ايم. به اعتقاد شما دوران ابرشاعران به سر آمده است؟
** زماني يكي از دوستان نكته اي را به من گوشزد كرد كه تا آن زمان خيلي به آن توجه نكرده بودم. ايشان مي گفت: «وقتي شعر شاعران معاصر را مي خوانم انديشه اي در پشت آن نمي بينم.»
من به دنبال وزش عاطفي، زيبايي بيان و شگردهاي شاعرانه بودم و به اين نكته ظريف توجه نداشتم اما بعدها فهميدم كه عمق شعر به غناي فلسفي آن برمي گردد و همين انديشه ها و يافته هاي ذهني است كه شعر را از سطحي نگري به عمق سوق مي دهد.
حالاتي كه در شعر مولانا و حافظ مي بينيم در شعر معاصر چندان ديده نمي شود. البته نه اينكه اصلاً وجود ندارد، اما آنقدر كم است كه نمي شود آن را خيلي جدي گرفت. به هر حال هست. شما در شعرهاي احمد شاملو مي توانيد شعرهاي عميقي پيدا كنيد. براي نمونه در شعر «هنوز در فكر آن كلاغم در دره هاي يوش» و يا شعر جاندار و محكم «هملت».
اما اينكه بگوييم شاملو از همان ابتدا تا انتها يك تفكرخاص فلسفي را با هوشياري و دقت پرورانده و يا اصلاً جامعيتي فلسفي در كار اوست، متأسفانه در اشتباه هستيم.
درباره نيما يوشيج هم پاسخ منفي است. البته نيما اين تفكر فلسفي را دارد اما به شكلي سياست زده.
حالا شعر امروز سرشار از بازيهاي زباني و تفكر وارداتي و اداهاي رايج شده است كه عموما ً در سطح باقي مي ماند. اگر گاه گاهي فكرعميقي در كارهاي معاصران مي بينيد، استثنايي است و اين اصلاً كافي نيست. خلاصه اينكه خيام، حافظ و مولوي نداريم كه يك تم خاص را پرورانده باشند.
* سؤال اين است كه چه بايد كرد؟ انديشه، كجاي اين راه از حركت بازمانده است و راه برگشت كدام است؟
** فكر فلسفي چيزي نيست كه بتوانيم تزريق كنيم. آموزش لازم است. جدي گرفتن فلسفه لازم است. در اين مملكت خيلي ها فلسفه مي خوانند تا تنها چيزي خوانده باشند. اينطوري راه به جايي نمي بريم.
دو سال پيش كه در «ادينبورو» بودم با استاد جواني به اسم «پائولو» كه ايتاليايي است آشنا شدم. وقتي به تبحر و چيره دستي او در فلسفه پي بردم از ايشان پرسيدم كه چرا به ايتاليا برنمي گردي و به تدريس فلسفه نمي پردازي؟ گفت: «در ايتاليا فلسفه را ياد مي دهند تا دانشجو ياد بگيرد. دراينجا دانشجو فلسفه را همه زندگي مي داند و به دليل اينكه در فلسفه شريك باشد و درمباحث شركت كند و همه چيز را به بوته نقد بكشاند به دانشگاه مي آيد.»
«ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.»
* اما به هر حال بايد راهي وجود داشته باشد. ترديدي ندارم كه حضرتعالي دست روي دست گذاشتن را چاره كار نمي دانيد. بايد از جايي شروع كرد. آن نقطه شروع كجاست؟
** آدم بايد نخست نياز انديشه را در دل و جان خويش احساس كند. در درجه دوم ترجمه آثار اساسي و پايه بسيار مهم است. هر دانشجوي فلسفه بايد حداقل يك زبان را بلد باشد. هيچكس نمي تواند بحران انديشه و تفكر را در شعر معاصر انكاركند اما آنچه اهميت دارد اين است كه در برابر اين بحران، علاقه هم هست. راه حل هم وجود دارد، يك عده آدم دلسوز مي خواهد كه اين نابساماني ها به سامان برسد.
اين كارها تلاش شبانه روزي مي خواهد، يك شبه نه مي شود فيلسوف شد نه منتقد. برويد ببينيد در دنيا چطور كار مي كنند. رقابت جدي است. فلان انديشمند مقاله اش را قبل از چاپ براي هركسي نمي خواند. آنجا مسابقه است. اما دراينجا فضاي فرهنگي راكد است.
* گمان مي كنم پويايي و عطش فراگيري در نسل امروز كم نيست. اين نسل بيشتر از كمبود مرجع و مأخذ مي نالد. به نظر مي رسد در تدوين متون فلسفي كمي كم كاري شده است.
** من با اين حرف موافق نيستم. كم كاري را مي پذيرم اما در نقد ادبي جداً كتابهاي خوبي داريم. برويد به «تاريخ نقد ادبي » ترجمه دكتر سعيد ارباب شيراني نگاه كنيد و فروش آن را بررسي كنيد. بعد تحقيق كنيد كه شاعران و منتقدان ما چند نفرند و چند نفر اين كتاب را خريداري كرده و خوانده اند. نتيجه قطعاً تأسف انگيز است. اين كتاب، كتاب سال هم شده است اما سالها در بازار است و چنان كه بايد كسي به سراغش نمي رود. آن وقت همين نسل پويا كه از آن حرف مي زنيد مي آيند اينجا و سؤالاتي مي كنند كه جوابش درهمان كتاب است. از چاه خالي كه نمي شود آب كشيد. با ادعا كه كاري درست نمي شود. سعدي و حافظ شدن يعني يك عمر زحمت كشيدن. من اين توجيه ها را نمي پذيرم. اين قابل تحمل نيست. اين بيسوادي است.
* آقاي دكتر! حتماً انكار نمي كنيد كه همين ضعف اطلاع رساني برمي گردد به طبقه پيشرو جامعه.
** همه ما مقصريم. همه كوتاهي كرديم. ما در ايران جاي كار زياد داريم، حسن نيت هم هست. اما آدم اين كارها را كم داريم.
مسأله ديگر اين است كه فرهنگ مسلط، مردم را سرخورده كرده است. دركتابها انگار حرف تازه اي نيست كه پاسخگوي نيازهاي مردم باشد. اين حرفها حقيقت دارد و بسيار تلخ است. اما نسل امروز نبايد نااميد شود و دست روي دست بگذارد. بايد كار كرد و اميدوار بود. بايد با قدمهاي استوار به سمت فردا حركت كرد.
* به نظرمي رسد جنجالهاي ادبي در ايران تمامي ندارد. گاه بحث تأويل متن داغ است و گاهي مرگ مؤلف مدروز مي شود و گاهي مرگ مخاطب و... با كمي دقت درمي يابيم كه اين هياهوهاي بسيار بر سر هيچ است و همه اين جنجالها بر سرموضوعاتي است كه در ادبيات كلاسيك ما موج مي زند و اصلاً تازگي ندارد. با اين بحران كه گريبان ادبيات امروز را گرفته است چه تكليفي داريم؟
** اين مسأله در قرن بيستم تحت تأثير «هرمنوتيك» مطرح شد. آنها اولويت را به متن دادند. در صورتي كه ارسطو، اولويت را به گفتار مي داد.
اين حرفهاي مد روز در باب مرگ مؤلف، مرگ مخاطب، پلي فونيك، پلي تميك، پلي فرميك و همه و همه بدون توجه به ريشه ها وقت تلف كردن است. براي نمونه به اين نكته ساده توجه كنيد: تعبير مرگ مؤلف در غرب ظاهراً از «آندره برتون» است كه پنجاه سال قبل مطرح شده و تازه امروز آقايان اين بحث را علم كرده اند.
اكتاويو پاز در هفت صدا مي گويد: «چهار شاعر شديم كه با هم شعر گفتيم تا هيچ صداي مشخصي در آن نباشد.»
تعبير ديگراين قضيه، ضدمتن است. شاعري داريم به نام «فرناندو پسوآ» كه چهار اسم متفاوت دارد. مي گويد: «من چهار نفرهستم.» زبانها و تكنيكهايي كه در چهار ژانر مختلف به كارمي برد كاملاً با هم متفاوتند.
دستپاچه نشويم. همين چهار صدايي را در ادبيات كلاسيك هم مي شود ديد. جايي كه عنصري، فرخي، عسجدي و فردوسي به ترتيب و به صورت في البداهه سروده اند:
چون عارض تو ماه نباشد روشن
مانند رخت گل نبود در گلشن
مژگانت همي گذر كند از جوشن
مانند سنان گيو در جنگ پشن
پس ما همه اين ريشه ها را در ادبيات مملكت خودمان داريم. اما به خود زحمت نمي دهيم كه چند صفحه را ورق بزنيم. درد اصلي اين است.
* «نايپل»ها و «سارامگو»هاي ادبيات ما كجا هستند؟ چرا ما نوبل نمي گيريم؟ چرا با همه تلاشي كه مي كنيم جهاني نمي شويم؟
** من اعتقاد دارم اگر با اتكا به فرهنگ بومي و نگاه به فرهنگ جهاني كار كنيم حتماً موفق مي شويم.
يك روز يك استاد منطق رياضيدان در سميناري مي گفت: شما دنبال مد روز هستيد. دنبال اين مد روز در مسائل منطقي نباشيد. بياييد و باتحقيق درآثار گذشته، انديشه هاي بلند وعميق را بپرورانيد. همان كاري كه در اروپاي شرقي به سرانجام رسيده است. اينها دنبال آمريكا و اروپاي غربي راه نيفتاده اند.
به اين نكته با دقت توجه كنيد:
دو قضيه در منطق موجهات وجود دارد كه در ۴دهه اخير مركز توجه منطق دانان بوده است.
يكي جمله «باركن» است و آن يكي جمله «ژاك بوريدن».
اين جمله ها در آثار «ابن سينا» آمده و «ابن سينا» دراين مورد بحث مفصلي دارد. «رشر» در دايرة المعارف فلسفه، بخشي از اين كار رابه نام فرهنگ اسلامي ثبت كرده است. ما در فرهنگ غرب هم سهم داريم و روي آن فرهنگ هم تأثيري شايسته و درخور گذاشته ايم. 
اين شتابزدگي كه امروز داريم و ويترين كتاب غربي شده ايم براي ما فكر نمي شود كه نمي شود! بايد بدون اينكه فرهنگ غرب را بپرستيم، نقادانه با آن برخورد كنيم. براي جهاني شدن بايد با مسائل فرهنگي امروز جهان آشنا شد و همه چيز را نقد كرد تا نظام فلسفي شكل بگيرد.
* وقتي از نظام فلسفي حرف مي زنيد حتماً راهكار مناسبي براي اين نظام نيز داريد. پيشنهاد حضرتعالي قطعاً سودمند و شنيدني خواهد بود.
** ببينيد. در هر محله اي در لندن يك كتابخانه وجود دارد و بچه ها از همان خردسالي عضو كتابخانه مي شوند وكتاب مي خوانند.
بايد در بچه ها ايجاد اشتياق براي مطالعه صدچندان شود. كتابخانه هاي اصفهان دركودكي تأثير بسياري بر من گذاشت.
كودكان دلبندتان را بايد به سينما هم ببريد. اما كتابخانه ها را فراموش نكنيد. مشكل، يكي دو تانيست. كتابهاي درسي هر سال تغيير مي كند. معلمان نمي توانند كتابهاي تازه را تدريس كنند. يكي از دبيران آموزش و پرورش مي گفت: «ما از تدريس منطق قديم خسته شده ايم و مي خواهيم منطق جديد را آموزش بدهيم.»
من پيشنهاد كردم، سميناري برپا شود، همه معلمان منطق دعوت شوند تا با كمك هم متن مناسبي را براي دانش آموزان طراحي كنيم. اينطوري خيلي از مسائل به راحتي حل مي شود. اين كارها را مي شود كرد. اينقدر منفي بافي هم درست نيست. با اين كارها مي شود خوشبين بود كه ادبيات هم به روزهاي اوج برگردد و شاعران و نويسندگان ما در دنيا مطرح باشند.
هرچند كه همين الآن هم اعتقاد دارم كه به شاعري در حد شاملو مي بايست جايزه نوبل مي دادند. شايد جوان ترها فكر كنند كه شاملو قديمي شده. اما من با اطمينان مي گويم كه اينطور نيست. شاملو، حالا حالاها ماندني است.
\تئوريهاي غربي يكي پس از ديگري وارد كشور مي شوند و سينه چاكاني هم هستند كه با بوق و كرنا اين تئوريها را جار مي زنند و گاه به نام خودشان مصادره مي كنند. شما چقدر با اين تئوريها موافق هستيد و ضرورت آن را احساس مي كنيد؟ تئوريهايي از قبيل همين چندصدايي و مرگ مؤلف و مخاطب و...
** من اصلاً اين قضيه مرگ مؤلف را نمي فهمم. اين حرفها درست نيست. هركس يك صداي مشخص دارد كه بايد به گوش مخاطب برسد. آنچه مهم است مرگ مخاطب است. مؤلف نبايد به خاطر دل اين و آن و پسند فلان و بهمان شعر بگويد. اين حرفها دروغ است. مؤلف بايد به شدت حضور داشته باشد.
نكته ديگر اينكه غربيها، تئوريهاي خوبي در زمينه چندصدايي و چند موضوعي و... دارند اما درعمل چندان موفق نبوده اند.
مسأله مهم، تأويل متن است. متن را چگونه بايد فهميد؟ سؤال اين است. ما بايد بپذيريم كه هنوز مهر زمان به حرفهاي هايدگر، دريدا، فوكو و... نخورده است. تصور نكنيد غربيها اينها را كاملاً تأييد مي كنند.
«هايدگر» مي گويد: «بايد براي گفتن حرفهاي تازه از زبان تازه استفاده كرد. اين را مي گويد و به آن عمل مي كند. يعني با زباني تازه فلسفه مي نويسد. آن وقت ما دراين كشور با ترجمه آثار او به زبان متداول نشسته ايم و «هايدگر» را نقد مي كنيم. با ورق زدن كتابهاي «ميشل فوكو» و «ژاك دريدا» مشكلي از مشكلات ما حل نمي شود. اينها در مملكت خودشان هم متفكران درجه اولي به حساب نمي آيند.
* با گذشت چندين سال، هنوز بحث گذر از مدرنيته و رسيدن به پست مدرنيسم و بالاخره گذراز آن هنوز داغ است. اين بحثها كي به نتيجه مي رسد و خود شما چه تحليل و تعريفي از اين گزاره ها داريد؟
** بحث پست مدرن بسيار جدي است و پرداختن به آن مجالي فراخ تر مي طلبد. اما ناگفته پيداست كه من در نبرد عقلانيت و پست مدرنيسم جانب عقلانيت را مي گيرم. اگر به مدخل پست مدرن در فرهنگهاي فلسفي نگاه كنيم درمي يابيم كه پست مدرن مكتبي است كه با تزهاي منفي تعريف مي شود.
پست مدرن، ضدشالوده گرايي، ضدساختمندي، ضدمدرنيته، ضدعلم، ضدعقلانيت و اينها معني مي دهد. ما تز مثبت از آنها نداريم. اغلب با نوعي دهن كجي و همه چيز را به هم ريختن و روبروي همه چيز ايستادن است. انتهاي اين نوع تفكر،البته اگر بتوان آن را تفكر ناميد، بسيار خطرناك است و سرانجام منجر به تشكيل شبكه هايي مانند «القاعده» مي شود.
اينطوري همه دستاوردهاي علم زير سؤال مي رود. عقلانيت زير سؤال مي رود. البته اين را هم بايد گفت كه اين مخالفتها در نهايت راه به جايي نمي برد و با همه تلاشهايي كه صورت مي گيرد، اتفاق خاصي رخ نمي دهد. با اين حرفها نمي شود عقلانيت را زير سؤال برد.
* شما يكي از ذخيره هاي ارزشمند ترجمه در ايران هستيد. به راستي چرا در ايران افراد فاقد صلاحيت و تخصص دست به ترجمه متنهاي تخصصي و كليدي مي زنند. شما اين ضرورت را احساس نمي كنيد كه وارد اين گود شويد و نقد ادبي را در سطحي وسيع ترجمه كنيد و به نسل امروز بشناسانيد؟
** من حرفم اين است كه هركسي بايد در زمينه خودش كار بكند. من كارم فلسفه تحليلي است ومنطق. من اگر بتوانم «كواين » را بشناسانم، بي شك كار دقيق تري كرده ام تا اينكه مثلاً «ژاك دريدا» رابه مردم معرفي كنم. بايد آدمهاي صاحب صلاحيت و مسلط بيايند و متنهاي نقد ادبي راترجمه كنند. من بيشتر دوست دارم كه متنهاي مورد علاقه ام را ترجمه كنم. «دريدا» دشوارنويس هم هست و لفاظي درنوشته هايش بيداد مي كند. «دريدا» هيچگاه در حد و اندازه هاي كواين نبوده و نيست. من كار خودم را مي كنم.
* شما در دو مجموعه شعر «غرابهاي سفيد» و «مشتي نور سرد» سعي كرديد منطق و فلسفه را وارد ادبيات كنيد. به نظر خودتان چقدر موفق بوديد؟
** آنچه شما دراين دو مجموعه مي بينيد فلسفه و منطق صرف نيست. من به وزشهاي نرم عاطفي بسيار توجه داشتم و لذت هنر را در همين وزشها مي دانم. تكرار مي كنم. جاي انديشه و تفكر در شعر معاصر خالي است. بايد كار كرد و اين نقص بزرگ را از ميان برداشت.
* حرف آخر دكتر ضياء موحد بايد خيلي شيرين باشد. ما منتظريم.
** در اين روزگار با اين قيد كه «شيرين» باشد حرفي براي گفتن ندارم.
گفت وگو: عليرضا بندري

مروري بر زندگي و آثار لوئي فرديناند سلين
سلين، جنگ، تباهي و ادبيات
059667.jpg
نويسنده و پزشك فرانسوي، پوچ گرا و ضد يهود، يك چهره بحث انگيز و كسي كه با اولين رمانش «سفر به انتهاي شب» شهرت بسزايي كسب كرد. سلين در طول جنگ جهاني اول چندين بار مجروح و به عنوان يك قهرمان ملي از او تحسين شد.
«آدم در اين دنيا عمرش را به كشتن و پرستيدن مي گذراند و هر دوي اينها را با هم. از تو متنفرم! مي پرستمت! از خودت دفاع مي كني، خوش مي گذراني و ديوانه وار به هر قيمتي كه هست زندگي را به موجود دو پاي ديگري در قرن آينده وامي گذاري، طوري كه انگار هيچ لذتي بالاتر از ادامه پيدا كردن نيست، طوري كه انگار اين كار در نهايت عمرت را جاودانه مي كند. به هر حال ميل به عشق ورزي چاره ناپذير است. مثل ميل به خاراندن تن آدم. »
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
لويي فرديناند دتوش (مستعار لويي فرديناند سيلن) در ۲۷ مي۱۸۹۴ در كوربوا در پاريس به دنيا آمد. پدرش در شركت بيمه كار مي كرد و مادرش نيز با لوازم خياطي سروكار داشت. سلين در پاريس پرورش پيدا كرد. والدينش در نظر داشتند كه او را وارد كار تجارت كنند به همين سبب نيز او را براي فراگيري زبان به خارج فرستادند. وي ابتدا در مدرسه ديفولز و سپس در يك مدرسه شبانه روزي انگليسي به تحصيل پرداخت و پس از آن نيز در كمپاني هاي تجاري گوناگوني كار كرد.
در سال ۱۹۱۲ يعني ۱۸ سالگي، در يگان سواره نظام در قسمت لشگر دوازدهم كوارسرز ثبت نام كرد. در جنگ جهاني اول در يپرس مجروح شد و يادگار اين جنگ براي او دستي آسيب ديده، صداي وزوز و زنگي در سر و سردردهاي مزمن بود كه تا پايان عمر با خود داشت. در كتاب «شمال (۱۹۶۰» در مورد صداهاي داخل گوشش چنين نوشته است: «من به آن صداهاي وزوز گوش مي دادم كه به تدريج تبديل به صداي شيپور، صداي اركستر كامل و صداهاي محوطه راه آهن مي شد. » سلين از ارتش مدال گرفت و مقرري معلوليت ۷۵ درصدي نيز به او پرداخت مي شد.
پس از جنگ سلين در اداره گذرنامه فرانسه در لندن مشغول كار شد. در سال ۱۹۱۵ با زني فرانسوي به نام سوزان نوبوت كه در لندن گارسون بود، ازدواج كرد ولي اين ازدواج در كنسولگري فرانسه ثبت نشد. در سال ۱۹۱۶ براي يك كارخانه چوب بري در كامرون كار كرد و با بيماري مالاريا و اسهال خوني به فرانسه بازگشت. در سال ۱۹۱۹ با اديت فوله كه پدرش مدير يك مدرسه داروسازي بود، ازدواج كرد. سلين در رن پزشكي خواند و در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه پاريس مدركش را گرفت. يك سال بعد براي كار در جامعه ملل شغل، همسر و فرزندش را ترك كرد و بدين ترتيب دومين ازدواجش در سال ۱۹۲۶ به نقطه پايان رسيد.
سلين به هنگام كار در جامعه ملل به سويتزرلند، كامرون، ايالات متحده، كوبا و كانادا مسافرت كرد. در ديترويد به بررسي معضلات طبابت عمومي در كارخانجات فورد پرداخت. در سال ۱۹۲۸ يك مطب خصوصي در حومه پاريس باز كرد و در سال ۱۹۳۱ شروع به كار در يك كلينيك وابسته به شهرداري در كليشي پاريس نمود.
او اولين اثرش را به عنوان يك رمان نويس هنگامي ارايه كرد كه در كليشي مشغول كار بود. اين اثر «سفر به انتهاي شب» نام گرفت و آنجا بود كه او بر خود نام مستعار سلين را برگزيد. «سلين» نام مسيحي مادربزرگ مادري اش بود. اين كتاب از طرف دو افراطي جناح راست يعني لئون دوده و لئون تروتسكي كه رهبران كمونيست در تبعيد بودند، ستايش شد و جايزه «رنودو» را از آن خود كرد. قهرمان داستان، فرديناند باردامو اشتراك هاي زيادي با سلين دارد. گرچه حوادث كتاب در قالب قصه تغيير كردند و تعديل شدند، در واقع زندگي سلين را بين سال هاي ۱۹۱۳ تا ۱۹۳۲ پوشش مي دهد. داستان كه راوي آن اول شخص و به زبان بومي عاميانه روايت شده است، ماجراهاي باردامو در سنگرهاي جنگ جهاني اول، تجربيات تجارت هايش در آفريقا، كار جهنمي اش در كارخانه فورد در ايالات متحده و برگشتش به فرانسه و برپايي مطب خصوصي در آنجا را به تصوير مي كشد.
«از ديدن كارگراني كه با نگراني روي دستگاهها خم مي شوند تا به روش هاي مختلف دل آنها را به دست بياورند، دل آدم ريش مي شود. مهره اي را وصل مي كنند و بعد مهره اي ديگر را، به جاي اين كه اين بوي روغن و اين بخار را كه گلوي آدم را مي سوزاند و از درون حلق و حنجره به پرده گوش آدم مي رسد، يك بار و براي هميشه تمامش كنند. »
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
نفرت سلين از حماقت انسان ها، كينه توزي، آزمندي و افتضاحي كه از جامعه و محيط اطرافش مي سازد، از تلخي گفتارش مشهود است و همين امر آثار او را از نويسندگان ديگر متمايز مي كند و صد البته نيرو مي بخشد. اين مسأله از تصويرهاي باشكوهي كه از انسان هاي عادي ارائه داده، آشكار مي شود، انسان هايي كه به بهترين طريقي كه مي توانند با زندگي دست و پنجه نرم مي كنند، گرفتار فقر و عقده هاي روحي هستند و در دام هايي كه زاييده جهالت و تعصب خودشان است، گير كرده اند.
دومين رمان سلين به نام «مرگ قسطي» در سال ۱۹۳۶ منتشر شد. اين كتاب نيز كه به موفقيت چشمگيري دست پيدا كرد، داستان فرديناند را ادامه مي دهد اما به خاطرات دوران كودكي اش برمي گردد؛ به پدر پرخاش جو و مادرش كه از فلج اطفال رنج مي برد و به عنوان يك بانوي فروشنده محل درآمدي براي خانواده بود.
سفر سلين به اتحاد جماهير شوروي يكي از معروف ترين مقاله هايش را به نام «مي كولپا» رقم زد كه در آن از رهاييش از طلسم سيستم كمونيست سخن ها گفته بود. او پس از آن شروع به نوشتن سومين رمانش كرد ولي متوقف شد زيرا فكر مي كرد كوشش براي بازداشتن كشورش از ورود به يك جنگ جديد، ضروري تر است. وي معتقد بود كه اين جنگ مصيبت بار خواهد شد. به همين سبب شروع به نوشتن مقاله هاي صلح جويانه و آرامش طلبانه كرد كه دوتاي آن توسط دادگاه محكوم شد. در «دلايل پوچ براي يك قتل عام» به ذكر دلايلي پرداخت كه بر طبق آنها شروع جنگ جهاني توطئه يهوديان است. گرچه ايده هاي سياسي سلين مشتركات زيادي با حزب سياسي نازي داشت، وي مدعي بود كه هيتلر نيز يك يهودي است. نوشته هاي او همچنين نگراني هاي يك خرده بورژواي يهود ستيز را آشكار مي كند كه به شدت از حكومت جبهه خلق لئون بلامز متنفر است.
«آخر هذيان اين هيولاها چقدر بايد طول بكشد كه بالاخره از رمق بيفتند و از پا دربيايند؟ يك چنين ديوانه بازي تا كي مي تواند ادامه داشته باشد؟ چند ماه؟ چند سال؟ تا كي؟ شايد تا مرگ تمامي آدم ها، مرگ تمامي ديوانه ها، تا آخرين نفر؟ چون ماجرا به اين صورت نوميدانه ادامه داشت، تصميم گرفتم دل به دريا بزنم، به سيم آخر بزنم، به آخرين سيم، و خودم تنهايي جلوي جنگ را بگيرم؟ لااقل توي گوشه اي كه خودم بودم. »
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
در سال ۱۹۳۶ سلين چهل و يك ساله رقاصه مشهور بيست و سه ساله، لوست آل مانزو را ملاقات كرد. لوست همسر سوم او و كسي شد كه وفادارانه با اين نويسنده حسود در طول سال هاي سخت پس از جنگ جهاني دوم، تا زمان مرگ، در كنارش بود. خاطرات لوست از اين ازدواج در سال ۲۰۰۱ منتشر شد. در شروع جنگ جهاني دوم، سلين به عنوان پزشك داوطلب، در ناوگان دريايي فرانسه به نام شلا كه توسط زيردريايي نازي ها غرق شد، خدمت مي كرد. پس از سقوط فرانسه در سال ،۱۹۴۰ او همكاري با گروه مقاومت را رد كرد و در كلينيك شهرداري در ستروويل و يك داروخانه عمومي در بزونس مشغول كار شد. سلين با ننگين اعلام كردن بي بي سي به عنوان يك خائن، از خلق اثر هنري در طي نهضت آزادي فرانسه اجتناب كرد و به همراه لوست به برلين گريخت و در آلمان مدت كوتاهي توقيف شد.
در زيگمارينجن، با سلين مثل يك پناهنده سياسي رفتار مي شد. او در آنجا مارشال پتن را يافت، عضو حكومت ويچي و همدست فرانسه. وي پس از اين كه به همراه همسر و گربه اش به نقاط ويران آلمان مسافرت كرد، در دانمارك، جايي كه پول هايش را پس انداز كرده بود، اقامت گزيد. او يك سال به علت اتهامات گروه مقاومت در زندان دانمارك، دربند بود و بالاخره به علت بيماري آزاد شد و چند سال را در كورزير در درياي بالتيك در تبعيد به سر برد.
سلين در دوراني كه در دانمارك به سر مي برد به طور غيابي در يك دادگاه غيرنظامي محكوم شد اما در سال ۱۹۵۱ از تهمت مبرا شد و به او اجازه داده شد تا به فرانسه برگردد. او باقي دوران زندگي اش را در حومه پاريس، بيلوي سپري كرد. گاليمارد كه يكي از پيشتازترين خانه هاي نشر فرانسه است، در دهه ۱۹۵۰ آثار سلين را شامل «داستان پريان براي زمان هاي ديگر» و «قلعه به قلعه» كه ناشرهاي ديگر رد كرده بودند، منتشر كرد. از آثار بعدي سلين به سختي استقبال شد. مدت كوتاهي پس از اتمام رمان «ريگادون» سلين دچار يك حمله قلبي شد و در اول جولاي سال ۱۹۶۱ از پاره گي قسمتي از شريان جان به جان آفرين تسليم كرد. جسدش در يك مقبره كوچك در باس مدون به خاك سپرده شد.
«شكست بزرگ در هر موردي، فراموشي است، مخصوصاً فراموشي چيزي كه آدم را از بين برده و فرصت نداده كه بداند آدميزاد تا چه حد پست است. وقتي يك پاي ما لب گور است، نبايد ناجنسي به خرج بدهيم ولي در عين حال فراموش هم نبايد كرد، بايد بي كم و زياد كردن كلمه اي تمام ماجرا را گفت، ماجراي خبيثانه ترين چيزي كه در آدم جماعت ديده ايم. بعد هم خرت و پرت مان را بگذاريم و برويم توي گودالمان. اين كار خودش براي تمام عمر آدم كفاف مي دهد.»
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
شهرت سلين به عنوان يك نويسنده، بر يهود ستيزي و ضد كمونيستي بودنش سايه افكنده، گرچه كه اعتبارش به عنوان يك نويسنده مبتكر، شناخته شده است. آندره ژيد معتقد بود: «چيزي كه سلين به تصوير مي كشد، واقعيت نيست بلكه توهمات و تخيلات است كه واقعيت را برانگيخته است. » سلين در آثارش از عبارت هاي عاميانه مدد گرفته و اين را مديون شاعر پاريسي به نام ژوان ريكتوس مي باشد. حملات او عليه جنگ، سياست استعماري و اوضاع دهشتبار زندگي شهري، نويسندگاني نظير هنري ميلر، كرت ونگوت و ويليام بروگز را تحت تاثير خود قرار داد.
همه كتاب هاي او كم و بيش بر اساس زندگي خود اوست. اين امر در استفاده از اول شخص در قصه گويي اش و به كار بردن اسم خود در آنها مثل فرديناند، فردين، دكتر دتوش، سلين و دكتر لوئيس دتوش كاملاً تأكيد شده است، به جز «گفت وگو با پروفسور واي» كه يك سري مصاحبه هاي تخيلي است. سه رمان آخر او به نام هاي «شمال»، «پل لندن» و «ريگادون» به موضوع جنگ پرداخته است.
«حتي از بيست كيلومتري هم خوب پيدا بود كه دهكده ها چطور مي سوزند. منظره بانشاطي بود. نمي دانيد دهكده ناقابلي كه وسط يك منطقه اكبيري، روزها حتي ديده هم نمي شود، وقتي شب ها آتش مي گرفت، چه منظره اي راه مي انداخت! عينهو نتردام! سوختن يك دهكده يك شب تمام طول مي كشيد، حتي يك ده كوچك. به گل درشتي شبيه مي شد، بعد غنچه، و آخر سر، هيچ. دود مي كرد و بعد صبح مي شد. »
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
رمان هاي سلين نوآورانه و آشوب گونه هستند و نگرش ضد قهرمانانه رنج انسان ها را به تصوير مي كشند. بدبيني در داستانهايش سايه افكنده است همان طور كه شخصيت هايش احساس شكست، نگراني، پوچي، سكون و جبر مي كنند. او قادر به برقراري ارتباط با ديگران نبود و در سراسر زندگيش عميقاً در دنياي پرتنفر ديوانگي و خشم و غضب غرق شده بود همان طور كه نوعي از هم پاشيدگي شخصيتي در رمان هاي «Guignol s band (۱۹۴۴)، «قلعه به قلعه» و «شمال» مشهود است. رمان هايش ديواه نگاره هاي كلامي هستند كه با غول هاي ترسناك، افليج ها و ديوهاي كوتوله ساكن شده اند و پر از قتل و احساس هاي ناشي از قطعه قطعه شدن مي باشند.
«پل لندن» بي شك جذاب ترين و ملايم ترين آثار سلين است؛ سرگرم كننده، از نظر مكاني عجيب و غريب، لطيف، پر از اشتياق و حرارت جواني. اين كتاب صريح ترين پاسخ ممكن را به منتقداني مي دهد كه فكر مي كردند او با كتاب «مرگ قسطي» آثار هنري اش به پايان رسيده و هم به آنهايي كه از او فقط پوچي و نااميدي اش را مي ديدند.
در رمان «شمال» سلين وقايع پروار ديوانه وار مردي مستأصل را از فرانسه در ماه هاي آخر جنگ جهاني اول به طور واضح شرح مي دهد. راوي اين اتوبيوگرافي كه نامش فرديناند است، به همراه همسر، گربه و يكي از دوستان بازيگرش پاريس را به قصد بادن ـ بادن (يك مخفيگاه جنگ جهاني دوم براي آلماني هاي ثروتمند) ترك مي كنند. او سپس براي بمباران به برلين فرستاده مي شود و سرانجام آنجا را به طرف دانمارك، در جست وجوي طلاهايي كه قبل از جنگ در آنجا ذخيره كرده، ترك مي كنند. اين رمان واقع بيني مستند را با تخيلات توهم آور در هم مي آميزد تا ذهن خواننده را به سوي هرج و مرج هاي ناشي از جنگ و ضايعات و عوارض آن، هم براي قرباني شده و هم براي قرباني كننده جلب كند.
«ريگادون» كه درست قبل از مرگ سلين در سال ۱۹۶۱ به پايان رسيد، ترحم آميزترين رمان اوست كه به كشف ويراني هاي جنگ و عواقب پس از آن مي پردازد. راوي اول شخص كتاب كه داستان زندگي خود را گاهي خنده دار و بيشتر خشمگين تعريف مي كند، با همسر و گربه اش، خواننده را با خود از پاريس به دانمارك، هنگامي كه متوجه مي شود طرف شكست خورده در جنگ جهاني دوم خواهند بود، مي كشاند. ترني كه بر آن سوار هستند و كل رمان را احاطه كرده است، پر از ديوانگي و ترحم است و سلين كه پزشكي سوار بر اين ترن مي باشد با اين كه وسايل پزشكي اش را همراه ندارد، به پناهندگان فراري آسيب ديده كمك مي كند.
آرنور بركر، مجسمه سازي كه چهره برنزي سلين را ساخت در مورد ديدارش از او و قصد ساختن مجسمه برنزي اش چنين مي گويد: «در سال ۱۹۴۰ با لوئي فرديناند سلين در مؤسسه زبان آلمان در پاريس آشنا شدم. در آن زمان همگان او را به عنوان يكي از مهم ترين نويسندگان فرانسه مي شناختند و البته من نيز با آثارش آشنا بودم و او نيز با كار مجسمه سازي من.
سلين يكي از كساني بود كه به رغم وجود اختلافاتي كه بين فرانسه و آلمان وجود داشت، سرزمين مادري مرا مي شناخت و دوست مي داشت. در اولين ديدارش به من گفت: «موضوع مهم و قابل توجه اين است كه اين دو كشور ما در نهايت صلح و همكاري داشته باشند. » شوق ساختن چهره او فوراً مرا در ربود. خطوط چهره اش كاملاً برجسته و روح بخش بودند. همان طور كه همه مي دانند، پس از جنگ او در ساختمان مودون كه شروع به خراب شدن كرده، با تعداد زيادي سگ و گربه همجوار بود. من او را در سال ۱۹۶۱ كمي قبل از مرگش، آنجا ملاقات كردم. فضاي آپارتمانش فرانسوي بود. مبلمان و وسايل خانه به نظر مي آمد كه دهه هاي طولاني ساكن و بي حركت بوده اند. غبار و زنگار زمان با آرامش خاصي روي آنها را پوشانده بود. در آن بعد از ظهر، سلين نگاه هاي طولاني بر من مي افكند و كمتر صحبت مي كرد و واقعاً به نظر مي آمد كه هر چه كه داشته در كتاب هايش گفته است. چند كلمه اي هم كه گفت راجع به هستي انسان ها، توقفشان در زمين و جاودانگي بود. هنگامي كه مي خواستم تركش كنم گفت: اين «خداحافظي» نيست! ما باقي خواهيم ماند. »دستش را گرفتم و با حرارت جواب دادم: «عزيز من، دوست بسيار خوبم، حتماً همين طور است. »
«براي آدم هاي بيچاره دو راه خوب براي مردن هست، يا در اثر بي اعتنايي مطلق همنوعان در زمان صلح، يا در اثر شوق آدم كشي همين همنوعان در زمان جنگ. اگر ديگران به فكرت افتاده اند، بدان كه بلافاصله فقط و فقط به فكر شكنجه ات افتاده اند. به هيچ درد اين نامردها نمي خوري، مگر وقتي كه غرق خون باشي! پرنشار در اين مورد حق داشت. وقتي كشتارگاه كنار گوشت داير است، ديگر درباره مسائل آينده زحمت فكر كردن به خودت نمي دهي، فقط به اين فكر مي كني كه در روزهايي كه برايت باقي مانده عاشق بشوي، چون اين تنها راهي است كه مي تواني كمي تنت را فراموش كني، تني كه به زودي از بالا تا پايينش را برايت مي درند. »
از «سفر به انتهاي شب، ترجمه مهدي غبرايي، انتشارات جامي»
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت

مكتبهاي ادبي
كوزموپوليتيسم (مكتب جهان وطني)
«كوزموپوليتيسم» (COSMOPOLITISME) تا پيش از قرن بيستم بعنوان يك باور و اعتقاد مطرح تا اينكه در قرن بيستم اين ايده وارد ادبيات شد و بعنوان يك مكتب ادبي توسط دو شاعر و نويسنده فرانسوي، والري لاربو(Valery Larbaud) و پل موران (Paul Morand)، پايه ريزي شد.
كوزموپوليتيسم به معناي مكتب «جهان وطني» است، كه معتقدند همه مردم جهان بايد خود را هموطن يكديگر و تمام جاي دنيا را وطن خود بدانند. آنان هدفشان رسيدن به فرهنگ و ادبياتي جهاني، به دور از هرگونه وابستگي ملي و تفاوتهاي نژادي و فرهنگي است. آنان به دنبال همبستگي و اتحاد با ملل ديگرند و عقيده دارند اين وحدت، اگر واقعيت سياسي نيست، بواقع بايد در زمينه فرهنگي و ادبيات به وجود آيد.
در واقع بينانگذاران اين مكتب ادبي عليه تفكرات و احساسات ميهن پرستانه برخي نويسندگان نيمه دوم قرن هجدهم برخاسته بودند. اين ميهن پرستان افراطي، هر نويسنده و شاعر را متعلق به ميهن، ملت و ادبيات خودش مي دانستند و از اين طريق احساسات ملي مردم را برمي انگيختند. در حالي كه از نظر پيروان مكتب جهان وطني، شاعر و نويسنده بايد از محدوده فرهنگ، تمدن و ادبيات خارجي آشنا شود و آن را حس ودرك كند.
البته اين برداشتن مرزها شايد در دنياي سياست غيرممكن باشد ولي شاعر و نويسنده وظيفه دارد اين احساس همبستگي و تعلق جهاني را در دنياي ادبيات به وجودآورد و براي رسيدن به اين مقصود، نويسنده بايد به كشورهاي مختلف سفركند تا از نزديك با زبان، فرهنگ، تفكر، نگرش و احساس مردم كه اجزاي جدايي ناپذير ادبيات هر ملتي است، آشنا شود. به همين دليل آثار نويسندگان اين مكتب را مي توان به نوعي سفرنامه هاي آنان دانست.
به عنوان مثال، والري لاربو، بنيانگذار مكتب جهان وطني كه تمام عمر خود را در سفر به كشورهاي ديگر بود، نتيجه سفرهاي طولاني خود را در كتاب «اشعار اَ.اُ.بارنابوت» (۱۹۰۸ ـ les poesies de A.O.Bornabooth) منعكس كرد. «بارنابوت» جوان ثروتمند و جهانگردي است كه در طي سفر به دور دنيا، مشاهداتش را در قالب شعر بيان مي كند. او از سفرهايش، مناظر شهرها، طبيعت، عشق ها، احساسات، افكار و عقايد مردم مناطق مختلف و از آداب و رسوم و فرهنگهاي متفاوت آنان مي گويد، كه در واقع همان ديده ها، شنيده ها و تجربيات خالق اثر است.
والري لاربو برچندين زبان تسلط كامل داشت و متنهايي به زبانهاي انگليسي، اسپانيايي و ايتاليايي هم نوشته بود و همچنين آثاري را از اين زبانها به فرانسه ترجمه كرده بود. از نظر او اگر شاعر يا نويسنده از امكانات دانش زباني بيشتري برخوردار باشد و با ادبيات كشورهاي مختلف آشنايي داشته باشد مي تواند كارهاي ادبي خود را هرچه بهتر و گسترده تر و با ديدي بازتر ارائه دهد و به هدف خود كه همان ايجاد «ادبياتي جهاني» است، راحت تر برسد.
پيروان مكتب جهان وطني در طلب روابط هرچه بيشتر با دنياي پيرامون خود هستند و قرن بيستم كه عصر ارتباطات است اين امكان ارتباط و تبادل اطلاعات و افكار را براي آنان فراهم مي كند. آنان مي خواهند از اين سرعت و پويايي دنياي مدرن و در حال پيشرفت لذت ببرند و اين تحرك و پويايي دنياي صنعتي را در نوشته ها و اشعار خود به خوانندگانش منتقل كنند. شاعران اين مكتب سعي مي كنند با وزن، ريتم و آهنگ شعرشان منتقل كننده اين احساس به خواننده باشند.
از آنجايي كه نويسندگان و شاعران مكتب جهان وطني در چنين دنيا و زمانه اي شاهد سلطه هرچه بيشتر بشر برطبيعت هستند، شرح اين قدرت و حكم فرمايي بشر بر طبيعت و تسخير دنيا توسط او، اغلب موضوع و مضمون اصلي آثار نويسندگان اين مكتب را تشكيل مي دهد.
پيروان اين مكتب از آثار گذشتگان و تفكرات، عقايد و احساسات آنان گريزان هستند. چرا كه فكر مي كنند نگرش گذشتگان به زندگي و عقايد و تفكرات آنان براي دنياي مدرن، پرهياهو، سريع و پرتحرك امروزي مناسب نيست. به همين دليل مي خواهند به جاي نگريستن به پشت سر و مرور كردن تاريخ، به حال و آينده خود توجه كنند تا آن را هرچه بهتر براي خود و نسل خود بسازند.
مترجم: ليدا فخري ـ منبع: اينترنت



|   شناسنامه   |   آرشيو   |