در قسمت اول ردپا كه هفته گذشته به چاپ رسيد خوانديد يك زن و شوهر كه سن و سالي از آنان گذشته بود در يك منطقه دور با درخت هاي نارون شروع به زندگي كردند.
اين زوج پير هر روز به ياد فرزندان خود و دوران نوجواني شان، در اين منطقه كوهستاني و بكر زندگاني را مي گذراندند و با به يادآوردن خاطرات گذشته، سعي مي كردند تا تنهايي شان را به گونه اي دلنشين سازند.تا اينكه يك روز تيمور براي چراندن گوسفندان و گله به كوهستان زد و غروب وقتي از دور به چادري كه در آن زندگي مي كردند، نزديك شد، متوجه جنب وجوش خاصي شد.
سيب گل با ديدن تيمور با خوشحالي آمدن داماد و فرزندانش را به او خبر داد و اينك ادامه ماجرا.
|
|
نوشته: هوشنگ آبروشن ـ قاضي رسيدگي به پرونده هاي قتل عمد دادگستري بندرعباس
|
تيمور كلامش را قطع كرد: من مرد كوهستانم واز پس اين كارها بخوبي برمي آيم، ولي گاهي دلم هواي شما و روستا و شهر و نوه ها و دخترهايم را مي كند، اما وقتي كه به آنجا مي آيم و هياهو و سر و صدا و در ميان جمعم يك طوري ديگر مي شم مثل اين شعر:
«در گريز ازخويشتن مشتاق جمع در ميان جمع وتنهامانده اي»
نه پسرم ما بياييم شهر و روستا آخر عمري سربار چه كسي بشويم؟! ما بايستي توي همين كوهستان بمانيم و با همين احشام كم و درآمد بخور و نمير روزگار بگذرانيم. ولي جان شما وجان دخترهام و اين بچه ها. صبح آن روز، دخترها و دامادهاي تيمور ـ كوهستان را ترك كردند تا راهي ديار خود شوند، دامادها شايداز اين همه توانمندي و اراده و پشتكار و خستگي ناپذيري پدرزنشان غبطه مي خوردند و آرزو مي كردند اي كاش مي توانستند اراده قوي او را داشته باشند!
با رفتن دخترها و دامادها، سيب گل رو كرد به تيمور و با همان حالت خاص عشاير گفت: ديگر نمي خواني «چشمم سپيد گشت و آن مهربانم نيامد»... ديدي كه آمد، مردتو چقدر كم صبر و بي حوصله هستي....
با ديدن فرزندان خود، پيرزن و پيرمرد روحيه ديگري يافتند و خيلي از دلتنگي هاي آنان برطرف شد. بطوري كه واقعاً احساس شعف مي كردند...
تيمور و سيب گل هرگاه كه فرصتي دست مي داد بر گذشته خويش ودوران جواني مروري كرده و هر كدام خاطره هاي شيريني را از گذشته براي يكديگر تعريف مي كردند، برخي از خاطره ها آنها را مي خندانيد و زماني مرواريدهاي اشك را بر گونه هاي چروكيده شان مي غلتانيد گونه هايي كه حالا جاي پاي گذشت زمان را به درستي مي شد روي آنها ديد.كوهستان در شبهاي ستاره بارانش چه خنده هايي كه از سيب گل و تيمور پژواك كرده بود و چه غروبهاي ابري كه هق هق گريه آنان را به خود شنيده بود، همه اينها ناشي از تداعي خاطره اي از عمر آنان بود حالا اهالي باينوج همگي از سخت كوشي و بي غل و غشي و سادگي و معصوميت اين زن و مرد سخن مي گفتند كه بر بالاي كوههاي چشمه فرخي روزگار مي گذراندند و آزاري براي هيچ كس نداشتند، اهال باينوج و زنهاي ده هر گاه تيمور رامي ديدند، كه براي خريد قند و چاي يا جو براي گوسفندان يا فروش پشمي، پنيري، كشكي و دريافت وجه مختصري كه محتاج كسي نباشند، به روستامي آمد، اكثراً جوياي حال سيب گل از او مي شدند و تيمور نيز سلام سيب گل را به آنهامي رساند و پيغام زنهاي ده را براي سيب گل مي برد.
سيب گل وتيمور از زندگي كه داشتند، احساس راحتي مي كردند و راضي بودند چه شبهاي مهتابي كه تيمور درني لبكش نواخته و براي سيب گل به ياد گذشته هاي دوراشك بر گونه هايش غلتيده است.
زندگي آنان آرام مي گذرد اما دستي شيطان صفت اين آرامش را به هم مي زند، ابليس آدم رو.در تاريخ ۷۲/۱۱/۱۳ ـ گزارش پاسگاه حاكي است كه: جسد زني بر بالاي كوههاي معروف به چشمه فرخي در فاصله اي نه چندان دوراز چادر عشايري پيداشده مقتوله پيرزن بطور وحشتناكي با ضربات متعدد كارد به قتل رسيده. بررسي و تحقيق نشان مي دهد پيرزن همان سيب گل همسر تيمور است و همزمان با اين نيز تيمور ناپديد شده است. جست وجو براي يافتن تيمور همسر سيب گل ادامه مي يابد تا اينكه ـ در تاريخ ۷۲/۱۱/۱۵ جسد تيمور را به فاصله اي دورتر از جسد پيرزن ـ كشف كه به همان نحو با ضربات متعدد كارد به قتل رسيده و در كنار جسد خون آلود يك چوب به زمين افتاده بود. در گزارش پاسگاه آمده است فردي كه گله خود را براي چرا از آن مسير مي برده صداي فرياد و شيوني شنيده هنگامي كه به سوي فرياد مي رود پيرمردي يوسف نام را مي بيند كه بر سر و سينه مي زند كه: پيرزن را كشتند و با جسد خون آلود پيرزن روبرو مي شود و موضوع را به پاسگاه اطلاع مي دهد. بلادرنگ دخترهاي مقتولين به محل آورده مي شوند آنها هويت اجساد پدر وما در خود را كه به طرزي فجيع به قتل رسيده بودند شناسايي مي كنند و شيون كنان ناله شان به آّسمان مي رود:
ـ گناه شما پيرزن و پيرمرد چه بود كه اين چنين در حين بي گناهي كشته شديد كدام آدم پست فطرتي شما را به قتل رسانده است.
براستي كه صحنه دردناكي بود و هر انساني را متأثر مي كرد.
در بررسي محل و موضوع و تحقيق از مطلعين و ورثه مقتولين مشخص مي شود تعدادي احشام در كوهستان پراكنده و مابقي به سرقت رفته و تعدادي نيز تلف شده اند آيا براستي انگيزه جنايت سرقت بوده است؟ و قاتل يا قاتلين به صرف سرقت دست به جنايت هولناك زده اند؟
يا اينكه علت و انگيزه اي ديگر در كار بوده است؟ … و اين صحنه سازي ها براي انحراف بررسي مسير پرونده است؟ چرا هردو را كشته اند، اين پيرمرد و پيرزن كه آزارشان به مورچه اي نمي رسيد وكاري به خير و شر كسي نداشتند چرا بايستي اين چنين فجيع و در نهايت قساوت و ددمنشي به قتل برسند.
انگاركوهستان در هاله اي از غم فروخفته و آسمان محل را ابردلتنگي فراگرفته و گياهان خودرو پژمرده اند و آب چشمه كوه فرخي مي رود تا خشكيده شود، حالا اهالي روستاي باينوج نيز در سوگ اين پيرزن و پيرمرد مي گريند و هريك از ديگري مي پرسد كه چرا؟ اين دو انسان بي گناه و بي آزار را كشتند؟ اگر مي خواستند مال آنها را ببرند چرا خون پاكشان را به زمين ريختند…
|
|
|
براستي قاتل كيست؟ كدام فرد قسي القلبي توانسته چنين فاجعه اي را بيافريند، اما جست وجو و سؤالات بي نتيجه است. اكيپي براي پيگيري موضوع و رديابي و شناسايي قاتل يا قاتلين و دستگيري آنان تشكيل مي شود، تنها فرد مطلع و شاهد عيني واقعه يوسف، پيرمردي است ناتوان كه حس بينايي و شنوايي درستي ندارد. وي در اظهاراتش مي گويد: كه من همان حوالي رفت و آمد دارم. آن روز حدود ساعت ۷ صبح يك نفر آمد كه من بدرستي او را نشناختم وي به چادر وارد شد صبحانه و آب خورد و همين كه تيمور گله را راه انداخت او هم ازچادر بيرون رفت، من توي چادر نشسته بودم كه ديدم صداي سيب گل بلند شد و پس از مدتي صداي جيغ وي را شنيدم. بيرون رفتم او را نديدم بعد كه خوب با تمام توانم جست وجو كردم، چند متر دورتر از چادر متوجه شدم كه سيب گل غرق خون افتاده است بناي شيون و سروصدا را گذاشتم چوپاني كه از آن حوالي مي گذشت متوجه سروصداي من شد، آمد موضوع را فهميد و جريان را به پاسگاه اطلاع داد.
از وي پرسيده شد: آيا از مشخصات وي چيزي مي داني؟ ولي نامبرده به لحاظ وضعيت جسمي خاص خودش مخصوصاً ضعف قدرت ديد و شنوايي و كهولت سن ـ قادر نيست اطلاعات ديگري را ارائه دهد تا كمكي به شناسايي قاتل يا فردي كه صبح روز حادثه به چادر مقتولين آمده است باشد. اما آن شخص چه كسي است؟
مسلماً فردي است كه با مقتولين آشنايي داشته، بامحيط كاملاً آشنا بوده و از تنهايي پيرزن و پيرمرد در كوهستان و وجود احشام آنان اطلاع كافي داشته است ولي براستي وي چه كسي مي تواند باشد؟ و انگيزه وي چه بوده است آيا قصد انتقامجويي داشته است؟ آيا ناشي از يك كينه توزي ديرين است؟ از مطلعين واقعه تحقيقات گسترده اي صورت مي گيرد. و اكيپي از مأمورين محلي كه براي رسيدگي به اين موضوع، تشكيل شده است مرتباً موضوع را پيگيري و به اطلاع اين بازپرسي مي رسانند، اما تلاشهاي همه جانبه براي شناسايي قاتل و دستگيري وي هنوز منتج به نتيجه نشده است، ورثه مقتولين احضار و تحقيقات از آنان شروع مي شود شايد بشود با صحبت با آنان به موضوعي رسيد كه در شناسايي قاتل كمك كند سؤالات متعددي شد از جمله اين سؤال مطرح مي شود: آيا مقتولين با فرد يا افرادي اختلافي داشتند يا كسي با آنان كينه و دشمني داشته پاسخ همگي ورثه آنان حكايت از اين دارد كه آنان همانطوري كه اهالي باينوج مي گويند مردمان بي آزاري بودند كه سرشان در كار خودشان بود و به خير و شر كسي كاري نداشتند و بادامهايشان در كوهستان روزگار مي گذراندند و نه مالي و منالي داشتند و نه اندوخته اي و نه طلا و جواهري كه كسي بر آن طمع ورزد و آن دو را به قتل رساند…
ادامه در شماره آينده ايران جمعه