شماره ۲۱۱۵ - سال هشتم - جمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 3, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان
زندگي تو
بازخواني يك پرونده جنايي

جنايتكارترين قاتلان جهان
قاتل خونسرد
060627.jpg
پليس آمريكا وقتي جلوي خودرومرد راگرفت خبر نداشت كه اين مرد يكي از قاتلان سريالي جهان است.
جول ريفكين (Jole Refeikin) درحالي كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند، به نوعي مي خواست از دست پليس خود را رها سازد تا رازجسدي كه در صندوق عقب خودرواش پنهان كرده بود، فاش نشود.
پليس پس از اينكه از او چند سؤال كرد، دريافت كه او بسيار مضطرب است و درجواب سؤالات دچار ضدو نقيض گويي شده است. براي همين بود كه از «جول» خواست تا صندوق عقب خودرو اش را باز كند.
پليس وقتي صندوق عقب خودرو اين مرد جنايتكار را بررسي كرد. با جسد يك دختر جوان روبرو شد.
به اين ترتيب بود كه جول ۳۶ ساله در تابستان سال ۹۳ بر اثر يك تخلف رانندگي و سرعت غيرمجاز به دام افتاد.
او ابتدا سعي كرد كه خود را فردي مجنون و ديوانه معرفي كند، ولي كارشناسان روانپزشكي پس از معاينات تخصصي كه روي اين قاتل حرفه اي صورت دادند، اعلام كردند:
ـ جول به هيچ وجه فردي ديوانه نيست و از هوش بسياري برخوردار است.
بااين اعلام نظر كارشناسي بود كه يك گروه ويژه از اف.بي.آي بازجويي هاي تخصصي را روي جول ريفكين آغاز كردند.
ريفكين در اين بازجويي ها بود كه لب به اعتراف گشود و گفت: جسدي كه در خودرو اش پيدا شد، مربوط به دختري ۲۲ ساله بود كه در نيويورك زندگي مي كرد.
وي گفت: با اين دختر از مدتي پيش آشنا شده بودم و سرانجام تصميم گرفتم پس از آزار و اذيت وي، او را به قتل برسانم. به همين علت بود كه با او قرار گذاشتم و در فرصتي مناسب اقدام به قتل او كردم. جسدش را در صندوق عقب خودروام گذاشتم، تصميم داشتم او را به زمين هاي اطراف فرودگاه ببرم و در آنجا رها سازم ولي به علت عجله اي كه داشتم، سرعت خودروام زياد بود و پليس مرا دستگير كرد.
وي در اين بازجويي ها بود كه به قتل بيش از ۱۷ زن و دختر جوان اعتراف كرد. با اين اعترافات بود كه محاكمه جول ريفكين آغاز شد.
دادگاه جنايي بخش ناساكانتي در ايالت نيويورك اين مرد جنايتكار را به علت انجام ۱۷ قتل كه بيشتر آنان در اين ايالت انجام گرفته بود، محاكمه كرد.
جول در تمام مدت محاكمه با خونسردي در مورد جناياتي كه مرتكب شده بود، سخن مي گفت و همين مسأله موجب شد كه انزجار عمومي نسبت به وي به وجود آيد.
پس از پايان اين محاكمه بود كه هيأت منصفه وي را مجرم شناخت و قاضي عالي دادگاه وي را به ۷۵ سال زندان محكوم كرد.
جول ريفكين درحالي در زندان بود، درخواست كرد تا اعترافات جديدي بكند. وي در اين اعترافات به قتل دو زن جوان ديگر اعتراف كرد. با اين اعترافات بود كه پليس دست به تحقيق زد و سرانجام پس از يك جست وجوي گسترده در منطقه سافولك كانتي در حالي اجساد را پيدا كرد كه در گورهاي كم عمق به خاك سپرده شده بودند.
درحالي كه اين كشف و اعتراف جديد موج ديگري به وجود آورده بود، ريفكين اعتراف ديگري كرد. او به پليس سافولك كانتي اعتراف كرد كه دو زن ديگر را پس از كشتن در شبكه هاي بزرگي قرار داده و به درون مرداب پرتاب كرده است.
دادگاه ديگري براي رسيدگي به جنايات ديگر اين مرد جنايتكار تشكيل شد. در طول دادگاه جول ريفكين علاوه بر اعتراف به اين چهار قتل به قتل ديگري نيز اعتراف كرد و گفت: با يك زن ۲۵ساله نيز رابطه دوستي برقرار كردم. بعد از مدت كوتاهي بود كه تصميم گرفتم او را به قتل برسانم. وقتي او را كشتم جسدش را در اطراف فرودگاه جان اف كندي رها كردم.
با اين اعتراف بود كه براي دادگاه روشن شد استخوانهايي را كه مربوط به جسد يك زن جوان بود و پليس مدتي پيش در زمين هاي اطراف فرودگاه پيدا كرده بود، مربوط به اين زن بوده است.
درحالي كه دادگاه دوم جول ريفكين برگزار شده بود، چارلز هاينسس ـ دادستان ـ گفت: ريفكين مردي جنايتكار است. ۷۵سال محكوميت براي او ناكافي است. من اعتقاد دارم كه وي بخاطر اين ۵ قتل بايد به سه دوره حبس متوالي ۲۵ ساله نيز محكوم شود. اين سخن در حالي بود كه ريفكين هيچگاه حاضر نشد اطلاعات دقيقي را به پليس درخصوص يازده قتل ديگر كه درخصوص زنان و دختران جوان مرتكب شده بود ارائه كند.

زندگي تو
پايان بي انتها
سارا عروسك كوچكش را در آغوش كشيد. چرا مامان ديگه اونو دوست نداشت؟ لباس عروسك كوچكش پاره شده بود. چند قطره آب انار روي آن پاشيده شده بود.
سارا باحسرت از ميان در به تخت كوچك نگاه كرد.
ـ چرا بابا و مامان بهار رو بيشتر از من دوست دارن؟ چقدر راحت بودم تا وقتي بهار توي دل مامان نرفته بود؟ سارا اشك هايش را پاك كرد. اين اتاق تا قبل از به دنيا آمدن بهار، اتاق سارا بود. اما از روزي كه مامان بهار را از بيمارستان به خانه آورده بود، انگار بهار جاي او بود.
پدر از راه رسيد. خسته بود. با خستگي به سر سارا تشر زد.
ـ سلام كردن بلد نيستي؟
سارا خودش را كنار كشيد. پدر به طرف تخت زيبا و كوچك بهار رفت. او را در آغوش كشيد.
ـ عزيز بابا. لالا كرده بودي؟
سارا عروسك اش را محكم در بغل گرفت. پدر با بهار از اتاق بيرون آمد. مادر سيني چاي را جلوي پدر گذاشت. پدر از درون كيف اش عروسك زردرنگ كوچكي را درآورد.
سارا آرام جلو آمد. عروسك از بغل اش افتاده بود.
ـ باباجون بهار كوچولو عروسك خريدم برات، عروسك قشنگ من قرمز پوشيده، تو رختخواب مخمل آبيش … سارا به طرف سيني چاي رفت. يك لحظه بعد صداي گريه بهار و فرياد پدر،…

سارا به ليوان خالي چاي نگاه كرد. ترس بر تمام وجود كوچكش سايه انداخته بود. سرش را روي بالشت كوچك و گلدوزي سفيد بهار گذاشت قطرات اشك از كنار چشمانش شروع به ريختن كرد…
ـ بهار عروسك دارد، سارا عروسك ندارد.
مينو كيا

۲۵سال زندان براي ۲دزد خانه ويلايي پزشك جراح
مستخدم زني با همدستي برادرش در يك نقشه شوم پس از ضرب و جرح يك پزشك متخصص، اقدام به سرقت ميليوني كردند و پس از دستگيري به حبس هاي سنگين محكوم شدند.
اين متهمان در پي شكايت يك پزشك متخصص جراح پلاستيك مبني بر اينكه مستخدم جوانش با همدستي يك مرد ۴هزاردلار پول نقد و مقداري از لوازم و اشياي عتيقه از خانه ويلايي اش ربوده اند، تحت تعقيب قرارگرفتند.
اين پزشك همچنين به مأموران گفته بود كه متهمان پس از سرقت دست وپا و دهان وي را بسته و با اموال دزدي گريخته اند.
اين جراح سالخورده كه «بهزاد» نام دارد، در ادامه بازجويي گفت: يك سال قبل وقتي از كانادا به ايران بازگشتم، چون تنها بودم تصميم گرفتم مستخدمي را براي انجام كارهاي خانه و آشپزي استخدام كنم. بنابراين با يكي از مؤسسات كاريابي تماس گرفته و آنان را در جريان گذاشتم.
روز بعد آنان زن جواني به نام معصومه، را براي كار به خانه ام فرستادند، باتوجه به اينكه او معرفي نامه اي از طرف آن مؤسسه به همراه داشت به او اعتماد كردم.
متخصص جراحي پلاستيك ادامه داد: حركات و رفتار او به قدري مؤدبانه و خوب بود كه من كاملاً به او اعتماد كردم. چندي قبل قرار بود براي سركشي به فرزندانم به كانادا سفر كنم. به همين دليل مبلغ ۴هزاردلار تهيه كردم. پولها را داخل كيف دستي ام گذاشتم و به معصومه دادم تا داخل كمد بگذارد.
صبح روز بعد وقتي قصد داشتم براي هواخوري و قدم زدن از خانه ام خارج شوم، ناگهان مردجواني به داخل حياط پريده و با قراردادن كاردي زيرگلويم مرا به داخل خانه هدايت كرد.
وي افزود: او پس از ضرب و جرح دست و پا و دهانم را بست و كيف حاوي پولها و مقداري از اشياي عتيقه موجود در خانه را برداشت و آنجا را ترك كرد. ازآنجايي كه معصومه در آن ساعت براي خريد بيرون رفته بود، تصور مي كردم او وقتي بازگردد مرا نجات خواهد داد ولي هرچه منتظر ماندم او بازنگشت. تا اينكه عصر روز حادثه يكي از دوستانم كه براي سركشي به خانه مان آمده بود، وقتي كسي در را به رويش بازنكرد، نگران شده و مأموران را در جريان قرارداد.
باتوجه به اظهارات اين پزشك متخصص، كارآگاهان به مؤسسه كاريابي كه اين مستخدم را معرفي كرده بود، رفته و درباره مستخدم پرس وجو كردند. ولي وقتي به نشاني كه در پرونده او بود، مراجعه كردند، متوجه شدند كه نشاني داده شده، تقلبي است.
وقتي تحقيقات پليسي براي رديابي اين زن سارق با بن بست مواجه شد، آنان بارديگر به مؤسسه كاريابي مراجعه كرده و براي به دست آوردن ردي از سارق فراري دست به بررسي مجدد زدند. تا اينكه يك برگ از فتوكپي شناسنامه متهم فراري را پيدا كردند. مأموران باتوجه به اين كه محل صدور شناسنامه از شهرستان «ميناب» بود، پس از اخذ دستور نيابت قضايي به آن شهرستان اعزام و نشاني سكونت مستخدم دزد را پيدا كردند.
با دستگيري معصومه و اطلاعاتي كه او از محل اختفاي سارق ديگر كه برادرش بود، در اختيار مأموران قرارداده بود، كارآگاهان «محمد» را در خانه يكي از بستگانش در شيراز رديابي و دستگير كردند.
قاضي دادگاه عمومي تهران پس از محاكمه اين خواهر و برادر سارق، باتوجه به اعترافات آنان، معصومه را به تحمل ۱۰سال و «محمد» را به ۱۵سال زندان محكوم كرد.

بازخواني يك پرونده جنايي
ردپا...
در قسمت اول ردپا كه هفته گذشته به چاپ رسيد خوانديد يك زن و شوهر كه سن و سالي از آنان گذشته بود در يك منطقه دور با درخت هاي نارون شروع به زندگي كردند.
اين زوج پير هر روز به ياد فرزندان خود و دوران نوجواني شان، در اين منطقه كوهستاني و بكر زندگاني را مي گذراندند و با به يادآوردن خاطرات گذشته، سعي مي كردند تا تنهايي شان را به گونه اي دلنشين سازند.تا اينكه يك روز تيمور براي چراندن گوسفندان و گله به كوهستان زد و غروب وقتي از دور به چادري كه در آن زندگي مي كردند، نزديك شد، متوجه جنب وجوش خاصي شد.
سيب گل با ديدن تيمور با خوشحالي آمدن داماد و فرزندانش را به او خبر داد و اينك ادامه ماجرا.
060630.jpg
نوشته: هوشنگ آبروشن ـ قاضي رسيدگي به پرونده هاي قتل عمد دادگستري بندرعباس
تيمور كلامش را قطع كرد: من مرد كوهستانم واز پس اين كارها بخوبي برمي آيم، ولي گاهي دلم هواي شما و روستا و شهر و نوه ها و دخترهايم را مي كند، اما وقتي كه به آنجا مي آيم و هياهو و سر و صدا و در ميان جمعم يك طوري ديگر مي شم مثل اين شعر:
«در گريز ازخويشتن مشتاق جمع در ميان جمع وتنهامانده اي»
نه پسرم ما بياييم شهر و روستا آخر عمري سربار چه كسي بشويم؟! ما بايستي توي همين كوهستان بمانيم و با همين احشام كم و درآمد بخور و نمير روزگار بگذرانيم. ولي جان شما وجان دخترهام و اين بچه ها. صبح آن روز، دخترها و دامادهاي تيمور ـ كوهستان را ترك كردند تا راهي ديار خود شوند، دامادها شايداز اين همه توانمندي و اراده و پشتكار و خستگي ناپذيري پدرزنشان غبطه مي خوردند و آرزو مي كردند اي كاش مي توانستند اراده قوي او را داشته باشند!
با رفتن دخترها و دامادها، سيب گل رو كرد به تيمور و با همان حالت خاص عشاير گفت: ديگر نمي خواني «چشمم سپيد گشت و آن مهربانم نيامد»... ديدي كه آمد، مردتو چقدر كم صبر و بي حوصله هستي....
با ديدن فرزندان خود، پيرزن و پيرمرد روحيه ديگري يافتند و خيلي از دلتنگي هاي آنان برطرف شد. بطوري كه واقعاً احساس شعف مي كردند...
تيمور و سيب گل هرگاه كه فرصتي دست مي داد بر گذشته خويش ودوران جواني مروري كرده و هر كدام خاطره هاي شيريني را از گذشته براي يكديگر تعريف مي كردند، برخي از خاطره ها آنها را مي خندانيد و زماني مرواريدهاي اشك را بر گونه هاي چروكيده شان مي غلتانيد گونه هايي كه حالا جاي پاي گذشت زمان را به درستي مي شد روي آنها ديد.كوهستان در شبهاي ستاره بارانش چه خنده هايي كه از سيب گل و تيمور پژواك كرده بود و چه غروبهاي ابري كه هق هق گريه آنان را به خود شنيده بود، همه اينها ناشي از تداعي خاطره اي از عمر آنان بود حالا اهالي باينوج همگي از سخت كوشي و بي غل و غشي و سادگي و معصوميت اين زن و مرد سخن مي گفتند كه بر بالاي كوههاي چشمه فرخي روزگار مي گذراندند و آزاري براي هيچ كس نداشتند، اهال باينوج و زنهاي ده هر گاه تيمور رامي ديدند، كه براي خريد قند و چاي يا جو براي گوسفندان يا فروش پشمي، پنيري، كشكي و دريافت وجه مختصري كه محتاج كسي نباشند، به روستامي آمد، اكثراً جوياي حال سيب گل از او مي شدند و تيمور نيز سلام سيب گل را به آنهامي رساند و پيغام زنهاي ده را براي سيب گل مي برد.
سيب گل وتيمور از زندگي كه داشتند، احساس راحتي مي كردند و راضي بودند چه شبهاي مهتابي كه تيمور درني لبكش نواخته و براي سيب گل به ياد گذشته هاي دوراشك بر گونه هايش غلتيده است.
زندگي آنان آرام مي گذرد اما دستي شيطان صفت اين آرامش را به هم مي زند، ابليس آدم رو.در تاريخ ۷۲‎/۱۱‎/۱۳ ـ گزارش پاسگاه حاكي است كه: جسد زني بر بالاي كوههاي معروف به چشمه فرخي در فاصله اي نه چندان دوراز چادر عشايري پيداشده مقتوله پيرزن بطور وحشتناكي با ضربات متعدد كارد به قتل رسيده. بررسي و تحقيق نشان مي دهد پيرزن همان سيب گل همسر تيمور است و همزمان با اين نيز تيمور ناپديد شده است. جست وجو براي يافتن تيمور همسر سيب گل ادامه مي يابد تا اينكه ـ در تاريخ ۷۲‎/۱۱‎/۱۵ جسد تيمور را به فاصله اي دورتر از جسد پيرزن ـ كشف كه به همان نحو با ضربات متعدد كارد به قتل رسيده و در كنار جسد خون آلود يك چوب به زمين افتاده بود. در گزارش پاسگاه آمده است فردي كه گله خود را براي چرا از آن مسير مي برده صداي فرياد و شيوني شنيده هنگامي كه به سوي فرياد مي رود پيرمردي يوسف نام را مي بيند كه بر سر و سينه مي زند كه: پيرزن را كشتند و با جسد خون آلود پيرزن روبرو مي شود و موضوع را به پاسگاه اطلاع مي دهد. بلادرنگ دخترهاي مقتولين به محل آورده مي شوند آنها هويت اجساد پدر وما در خود را كه به طرزي فجيع به قتل رسيده بودند شناسايي مي كنند و شيون كنان ناله شان به آّسمان مي رود:
ـ گناه شما پيرزن و پيرمرد چه بود كه اين چنين در حين بي گناهي كشته شديد كدام آدم پست فطرتي شما را به قتل رسانده است.
براستي كه صحنه دردناكي بود و هر انساني را متأثر مي كرد.
در بررسي محل و موضوع و تحقيق از مطلعين و ورثه مقتولين مشخص مي شود تعدادي احشام در كوهستان پراكنده و مابقي به سرقت رفته و تعدادي نيز تلف شده اند آيا براستي انگيزه جنايت سرقت بوده است؟ و قاتل يا قاتلين به صرف سرقت دست به جنايت هولناك زده اند؟
يا اينكه علت و انگيزه اي ديگر در كار بوده است؟ … و اين صحنه سازي ها براي انحراف بررسي مسير پرونده است؟ چرا هردو را كشته اند، اين پيرمرد و پيرزن كه آزارشان به مورچه اي نمي رسيد وكاري به خير و شر كسي نداشتند چرا بايستي اين چنين فجيع و در نهايت قساوت و ددمنشي به قتل برسند.
انگاركوهستان در هاله اي از غم فروخفته و آسمان محل را ابردلتنگي فراگرفته و گياهان خودرو پژمرده اند و آب چشمه كوه فرخي مي رود تا خشكيده شود، حالا اهالي روستاي باينوج نيز در سوگ اين پيرزن و پيرمرد مي گريند و هريك از ديگري مي پرسد كه چرا؟ اين دو انسان بي گناه و بي آزار را كشتند؟ اگر مي خواستند مال آنها را ببرند چرا خون پاكشان را به زمين ريختند…
060633.jpg
براستي قاتل كيست؟ كدام فرد قسي القلبي توانسته چنين فاجعه اي را بيافريند، اما جست وجو و سؤالات بي نتيجه است. اكيپي براي پيگيري موضوع و رديابي و شناسايي قاتل يا قاتلين و دستگيري آنان تشكيل مي شود، تنها فرد مطلع و شاهد عيني واقعه يوسف، پيرمردي است ناتوان كه حس بينايي و شنوايي درستي ندارد. وي در اظهاراتش مي گويد: كه من همان حوالي رفت و آمد دارم. آن روز حدود ساعت ۷ صبح يك نفر آمد كه من بدرستي او را نشناختم وي به چادر وارد شد صبحانه و آب خورد و همين كه تيمور گله را راه انداخت او هم ازچادر بيرون رفت، من توي چادر نشسته بودم كه ديدم صداي سيب گل بلند شد و پس از مدتي صداي جيغ وي را شنيدم. بيرون رفتم او را نديدم بعد كه خوب با تمام توانم جست وجو كردم، چند متر دورتر از چادر متوجه شدم كه سيب گل غرق خون افتاده است بناي شيون و سروصدا را گذاشتم چوپاني كه از آن حوالي مي گذشت متوجه سروصداي من شد، آمد موضوع را فهميد و جريان را به پاسگاه اطلاع داد.
از وي پرسيده شد: آيا از مشخصات وي چيزي مي داني؟ ولي نامبرده به لحاظ وضعيت جسمي خاص خودش مخصوصاً ضعف قدرت ديد و شنوايي و كهولت سن ـ قادر نيست اطلاعات ديگري را ارائه دهد تا كمكي به شناسايي قاتل يا فردي كه صبح روز حادثه به چادر مقتولين آمده است باشد. اما آن شخص چه كسي است؟
مسلماً فردي است كه با مقتولين آشنايي داشته، بامحيط كاملاً آشنا بوده و از تنهايي پيرزن و پيرمرد در كوهستان و وجود احشام آنان اطلاع كافي داشته است ولي براستي وي چه كسي مي تواند باشد؟ و انگيزه وي چه بوده است آيا قصد انتقامجويي داشته است؟ آيا ناشي از يك كينه توزي ديرين است؟ از مطلعين واقعه تحقيقات گسترده اي صورت مي گيرد. و اكيپي از مأمورين محلي كه براي رسيدگي به اين موضوع، تشكيل شده است مرتباً موضوع را پيگيري و به اطلاع اين بازپرسي مي رسانند، اما تلاشهاي همه جانبه براي شناسايي قاتل و دستگيري وي هنوز منتج به نتيجه نشده است، ورثه مقتولين احضار و تحقيقات از آنان شروع مي شود شايد بشود با صحبت با آنان به موضوعي رسيد كه در شناسايي قاتل كمك كند سؤالات متعددي شد از جمله اين سؤال مطرح مي شود: آيا مقتولين با فرد يا افرادي اختلافي داشتند يا كسي با آنان كينه و دشمني داشته پاسخ همگي ورثه آنان حكايت از اين دارد كه آنان همانطوري كه اهالي باينوج مي گويند مردمان بي آزاري بودند كه سرشان در كار خودشان بود و به خير و شر كسي كاري نداشتند و بادامهايشان در كوهستان روزگار مي گذراندند و نه مالي و منالي داشتند و نه اندوخته اي و نه طلا و جواهري كه كسي بر آن طمع ورزد و آن دو را به قتل رساند…
ادامه در شماره آينده ايران جمعه


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |