شماره ۲۱۱۵ - سال هشتم - جمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 3, 2002
Litera black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
اتفاق

شهادت، تاوان زندگي ست
060660.jpg
خانه ي آفتاب، ديوار ندارد.
حجابي اگر هست، در نگاه من و توست.
اين دغدغه ها و دنياي دلمشغولي هاست كه آدمي را به «بي توجهي» عادت مي دهد: چشم، چشم را نمي بيند؛ مرگ، جاي زندگي را، مي گيرد؛ مرگ، نو مي شود؛ و زندگي، مي ماند: پاي در گل!...

رفتن، تمامي ندارد. حركت، ذاتي زندگي ست؛
و در اين حركت ها و شدن ها، حد نهايي حيات: انسان؛
و حد نهايي انسان: انسان كامل!
در عبوري كور، نمي شود به اعتبار رسيد؛
ووقتي كه معيارهاي رفتن، به قدر كافي، روشن و آفتابي باشد
از يك خانه ي كوچك گلي ـ هم ـ مي توان عالم را فرماندهي كرد!
خانه اي كوچك، كه ـ به يكباره ـ هم علي را درخويش دارد، هم زهرا را، هم حسن را، هم حسين را، هم زينب را.
خانه اي كوچك، كه نقطه ي تلاقي بزرگي هاست!
حركت، مايه مي خواهد؛
و در نبود مقاومت و شهادت، هر اتفاقي ممكن است كه بيفتد.
اگر شهادت نبود، دست دين به جايي نمي رسيد.
فصل ها، عوض مي شود؛
اما حلقه ي وصل، هميشه، يكي ست!
شهادت، مرگ نيست؛ بي مرگي ست؛
شهيدان، به درد بخور ترين موجودات خاكي اند؛ و هر كه بيشتر به درد بخورد، به او درد بيشتري مي دهند.
و حسين، در اين ميانه، تنها نيست؛
كه عاشورا، مجمع عمومي حماسه سازان هستي ست!
شهادت، تاوان زندگي ست.
مرده ها را، كه نمي كشند!
حسين، تشنه ي آب نيست؛
كه او، تشنه كرامت انساني ست.
بايد طرفي بست. بايد كاري كرد:
شهر خالي ست زعشاق، بود كز طرفي ـ مردي از خويش برون آيد و، كاري بكند؟!
مرده، مرده است. مرده ها را، كه از نو نمي كشند!
حقيرها را، چه حاجتي به تحقير؟ و بي خاصيت ها را، چه ضرورتي به تبعيد؟! و باز، پرسش آن مرد، كه از كسان مي كرد:
«آنان كه اين همه از حسين مي گويند،
با جنازه ها، كسي كاري ندارد پس چرا ـ خود ـ حسين نيستند؟!»
مرده ها را، نمي كشند.
شهادت، تاوان زندگي ست!
ابوالقاسم حسينجاني

ياد غريبي حسين تازه شد
• علمدار كربلا
هنگام سفر پيشقدم شد دستم
قرباني قامت علم شد دستم
تا نامه عشق را به خون بنگارم
در محضر وصل او قلم شد دستم
جلال محمدي

• حرم
از ابر نگاه دم بدم خون مي ريخت
وز داغ تو چشم سنگ هم خون مي ريخت
آنگاه كه دستان تو بر خاك نشست
صد علقمه از چشم حرم خون مي ريخت
حميد كرمي

• طاقت
آمد به كنار قتلگاه و پرسيد
آيا تو برادر مني اي خورشيد؟
من در عجبم، چگونه طاقت آورد
آن لحظه كه رگهاي تو را مي بوسيد
علي پورحسن

• گلاب اشك
عمري است كه راه سرخ تو مي پوييم
با خون حماسه هاي تو، مي روييم
گردي كه گرفته قبر شش گوشه تو
فردا به گلاب ديدگان مي شوييم
محمدرضا سهرابي نژاد

• گريست
روزي كه زمين تفته بي اشك گريست
خورشيد تو را كه ديد از رشك گريست
آنگاه كه تير درنگاه تو نشست
برچشم به خون نشسته ات مشك گريست
جليل واقع طلب

• قناري
گلوگاه قناري را بريدند
ز تنهاي قفس دارش كشيدند
ولي فرياد شعر و شور او را
به پهنايي جنگلها شنيدند
نصرت الله نيك روش

• زلال آب
دل پاكتر از زلال آب آمده بود
چون روي كريم آفتاب آمده بود
تا بوسه زند به روي پاكش، خورشيد
از بام سپهر با شتاب آمده بود
اكبر بهداروند

• خورشيد محرم
آن روز
كه خورشيد محرم
آفتاب مظلوميتش را
به كربلاي دلها ريخت
چشمان عاشق را
پاييز  ربود؛
و باد
برگهاي نگاهشان را
به گلوبرد...
آن روز
كه از ساحل حماسه
نخلهاي ايثار
بي سر دويدند
قلب آسمان شكست
و عشق
خود را شناخت
آه....
خورشيد پاره پاره عشق
اي شكوه آيينه جهان
تا ابد، جهان
از رد گامهاي تو سبز مي شود
علي مدد اوغلي

• سرو آزاد
بالهاي تو مثل سرو آزاد افتاد
تصويري از آن حماسه در ياد افتاد
در حنجره گرفته صبح غريب
تا افتادي هزار فرياد افتاد
 سلمان هراتي

• شش ماهه
آندم كه به سوي رزمگه باره كشيد
آن نعره عاشقي، دگر باره كشيد
لبيك گلوي كودك شش ماهه
خون بود كه تا ستاره فواره كشيد
 حسن حسيني

• بي ياس، بي عباس
آن مشت آب
اگر به لبها مي رسيد
تاريخ چه مي كرد
بي عشق؟
آن دستهاي بريده اگر نبود
تاريخ چه مي كرد
بي تكيه گاه؟
با غ تاريخ چه مي شد
بي ياس؟
شب تاريخ چه مي شد
بي عباس؟
 حميدرضا شكارسري

يك بيت از يك شاعر
دريايم و نيست باكم از توفان
دريا همه عمر، خوابش آشفته ست
شفيعي كدكني

مرگ پايان كي پذيرد، مرگ شعر زندگيست
تا نميرد ظلمت شب، كي دمد صبح سپيد؟
نصرت رحماني

جهانيان همه گر تشنگان خون منند
چه باك، زان همه دشمن؟ كه دوستدار تويي
سيمين بهبهاني

دل زود باورم را، به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد، تو به ناز خود فزودي
رهي معيري

ما را گزير نيست از اين سوز و سازها
تا آتشي به سينه و آبي به جوي ماست
مفتون اميني

در اين پياله ندانم چه ريختي، پيداست
كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فريدون مشيري

ما آن شقايقيم كه با داغ سينه سوز
جامي گرفته ايم و به صحرا نشسته ايم
علي اشتري

سحر زلفش به دست آمد مرا شب گم شد از دستم
شب قدري نصيبم شد، ولي قدرش ندانستم
اخوان ثالث

من يار مهربانم
060654.jpg
• مجموعه شعر: از تو، تنها همين
اثر: مهدي عابدي
ناشر: قله
نفسم رو به خلاصي است هوا كم دارم
عقده بسيار، ولي عقده گشا كم دارم
هوسم هست كه مانند تو باشم، سخت است
دوست دارم بدوم مثل تو، پا كم دارم
060657.jpg
• مجموعه شعر: غروب اين حوالي
اثر: ناصر نديمي
ناشر: كرمانشاه
غروب اين حوالي را تو باور مي كني يا نه؟
غم و درد اهالي را تو باور مي كني يا نه؟
تمام زندگي مان را سكوتي تلخ پر كرده
خيابانهاي خالي را تو باور مي كني يا نه؟

آن سوي احساس
060666.jpg
نمي دانم چه شور است اين كه قصد جان من دارد
دلم تا التهاب لاله، شوق پر زدن دارد
نسيم نوبهاري مي وزد آهسته آهسته
سر هر شاخه حرفي تازه از عهد كهن دارد
دريغا ريشه در اين خاكدان كردم، ندانستم
كه در آن سوي احساسم سپيداري وطن دارد
مرا اي عشق تا فهم بهار از خويش بيرون بر
دل من دوستي با باغهاي نارون دارد
بهار ما به دور از آفت پاييز خواهد زيست
در اين گلشن كه پيوندي شقايق با چمن دارد
مرتضي نوربخش

يلدايي
بر آسمان
پرده ي سرخي كشيده شد
(تنها صداي خش خش برگ و صداي باد)
خوابي تمام پنجره ها را فرا گرفت
در كوچه هيچ رهگذري جا نمانده است
ساعت غروب جمعه ي پاييز
ـ پنج عصر ـ
اينجا كسي نشسته كه بغضش هزار بار
در انتظار آمدن تو
شكسته است...
رضا حيراني

اتفاق
060663.jpg
و دريا پس از ساعات خوش خدا
آبي شد...
ما در مشتهاي خاك،
با هوسهايمان تقسيم شديم...
اينطور كه مي گويند،
اين روزها / سفري اتفاق نمي افتد
قرار است همين جا،
روبروي هم پياده شويم...
براي تو شدن،
من آفريده شدم
اين است كه خودم را،
كوتاه قدم مي زنم...
شايد...
با اندكي گناه، اوقات خدا را تلخ كنم
يا در پياده روهاي آسمان،
سرما بخورم...
خوابهايم را در نامه اي،
برايت فرستاده ام
كمي بيدار كه بماني
چشمانت،
ساده و عاشق مي شوند...
فريده نصوحي

نگاهي دوباره به عمو زنجيرباف
060651.jpg
بخش دوم و پاياني
در متون مكتوب و شفاهي گذشته ما در عرصه هنر نمايشي و همچنين ديگر زمينه ها، سعي جدي خالقان آثار بر آن بوده كه هيچ انديشه و پيام و سخني را مستقيم به كودك تفهيم نكنند.بازي، نمايش عموزنجيرباف نخستين نشانه هاي پيدايي هنر تئاتر در تقليدهاي آگاهانه يا ناآگاهانه بشر از محيط اطراف خود بوده است. اگر از همين زاويه به اين بازي نگاه كنيم ويژگي هاي زير را كه لازمه تئاتر كودك است، در آن مي بينيم۱.ـ امكان به صحنه درآمدن متن آن۲ـ محدود نبودن تعداد بازيگران۳ـ حضور صحنه گردان كه همان «اوستا در بازي است»۴ـ بي نيازي صحنه از دكور و آرايه۵ـ امكان بازي تمام بچه ها، هر سن و هر نوع استعداد و توانايي۶ـ برخورداري قصه اي نمايشي۷ـ توجه به پيشينه تاريخي سرزمين مان براي طراحي شخصيت ها (عمو زنجيرباف، بابا و...)

۸ـ بابا كيست؟ بازدوباره بايد پرسيد، راز جاودانگي يك اثر هنري در چه عناصربه هم پيوسته اي است؟ چرا تا به امروز، با هجوم سينما و تلويزيون و ماهواره و ديگر رسانه ها، هنوز قصه عمو زنجيرباف جاي دردل مردم اين ديار دارد؟ باباكيست؟ در اين اثر اعجاز كوتاه نويسي، مختصر و مفيد گويي را در يك بازي با كوتاهترين زمان ممكن شاهد هستيم. شخصيت بابا، حكايت از اميد، زندگي، رهايي شادي و شور است كه در برابر عمو زنجيرباف ايستاده و مي آيد با نخود و كشمش. پس دوشخصيت سياه وسفيد، مثبت و منفي، خوب و بد، به سياق همه قصه هاي فولكلوريك در برابر هم مي ايستند، اما نه آنچنان كه كودكان از عمو زنجير باف كينه به دل بسپارند. به هنگام بازي، كودكان در كوشش و تكاپو هستند كه چون عمو زنجيرباف باشند و در حلقه بچه ها قرار گيرند و در كش و قوس و هياهوي بازي از حلقه زنجير ها بگريزند. و اين تعبيري ديگر از قصه را به همراه دارد و آن اينكه گويا عموزنجيرباف، خود نيز در ميان زنجيرهايي دست و پا بسته است و ميل به گريز و رهايي دارد. و با تلاش و تقلا مي گريزد، اگر چه ممكن است بچه ها بر سر او بريزند و او بعد خوديكي از بچه ها مي باشد و ديگري اين بار عموزنجيرباف مي شود تا بتواند از حلقه زنجيرها بگريزد. پس عمو زنجيرباف سرنوشتي است كه در انتظار يك يك بازيگران است و از قضاي روزگار زنجير به دست و پاي ماهرترين و چابكترين مي افتد و او در حلقه بچه ها اسير مي شود. بچه خود پاي به دام مي گذارد و خود از آن مي گريزد و لذت بازي ـ نمايش در همين تن به نبرد و ستيز دادن است، تا بابا كه در قصه اصلاً حضور فيزيكي ندارد، از مهلكه بگريزد.
چرا كسي دربازي به نقش بابا حاضر نمي شود؟ فقط نام بابا را مي شنويم و خودش غايب است. چون نيازي نيست و عموزنجيرباف كه خود زنجيرباف است و زنجيرها را براي دست و پا مي بافد، به هنگامي كه مي گويد، زنجيرها را به پشت كوه انداخته ام، خود بابا مي شود و به سوي گريز از زنجيرها مي شتابد و شخصيت عموزنجيرباف و بابا درهم تنيده مي شوند و از حلقه زنجيرها مي گريزند.
۹ـ نخود و كشمش از كجا به درون قصه راه پيدا كرده اند؟ به روزگار كودكان سالهاي كمي دور بازگرديدم، به آن روزگار كه از پفك و چيپس و هوبي نشاني نبود و آجيل جيب كودكان نخود وكشمش بود. حتي سلاطين زمان، چون نادر شاه هم در جيب خود نخود و كشمش داشت به ذائقه كودك آن روزگار، كه قصه يادگاري از آن زمان به ماست، نخود وكشمش شيرين ترين، خوشمزه ترين، لذت بخش ترين آجيل بود و به هنگام رفتن به مكتبخانه، يا رفتن به سركار و سير و سفر، كودك جيبش را از آن پر مي كرد. راقم بازي آگاهانه ـ هوشيارانه آن چيزي را به بابا مي دهد تا براي بچه ها بياورد كه آنها، چنان سوغاتي را بسيار بسيار دوست مي دارند. تلخي زنجير و اسيري، باشيريني كشمش و رهايي، عجين مي شود و بازي از لذتي ماندگار سرشار مي گردد.
۱۰ـ اما بابا صداها، آواهاي گوناگون را با خود دارد. بي صدا و خاموش نمي آيد. بچه هاي هر شهر و ولايتي با شناخت خود به محيط خويش مي توانند همه آن صداهايي را كه دوست دارند در دهان بابا بگذارند و هم آوا با او جيك جيك كنند و چون بلبلي چهچهه بزنند و به معصوميت بره ها بع بع كنند و چون جوجه كلاغي غارغار جاربزنند. بازي با صدايي بلند، ديالوگي خطابي آغاز مي شود. بچه ها يك صدا مي گويند «عموزنجيرباف!» و درپايان با صدايي بلندتر از فرياد نخست پايان مي يابد و سپس باز بازي تكرار مي شود.
۱۱ـ اگر راه به انحراف نپيموده باشيم، و در جزءجزء واژه ها دقت كنيم، پي خواهيم برد كه راويان در طي گذر زمان ـ به قرون و اعصار فكر كنيد ـ آرام آرام اين بازي ـ نمايش را صيقل داده اند. جملات و واژه هاي اضافه آن را پاك كرده اند و چنان الماس تراشي ماهر، به مرور زمان آن را تراشيده اند و جهان يك رمان را در دل يك بازي با واژه هايي در حدود بيست و پنج عدد گنجانده اند و ميراث جز اين نيست!
۱۲ـ اما آيا همه اين تعابير و تفاسير را كه برشمرديم، كودكان در مي يابند؟ در آغاز بايد گفت، چه نياز كه كودكان چنين برداشتي كه بر فرض روايت كرديم از بازي داشته باشند؟ و باور كنيم، به اين علت است كه هنوز كودكان در كوچه پس كوچه ها به دور هم مي چرخند و عموزنجيرباف بازي مي كنند كه به يقين اين نيست و راويان بازي هم چنين نمي خواسته اند، و همان حكمت ديرپاي قصه هاي عاميانه را در نظر داشته اند كه بايد بذر هوشياري را در ضمير كودكان كاشت. نبايد به آنان گفت، اين گونه زندگي كن و آن گونه زندگي مكن! كودك را بايد در بستري مهيا و آزاد پروراند تا آن باشد كه بايد باشد. اگر او را در چنبره بايدها و نبايدها اسير كنيم، راه را گم مي كند. بايد چنان آن برزگر پير، دانه را كاشت، به آن آب داد و مراقبش بود تا خود برويد. نه آنكه ما بخواهيم او را برويانيم! عموزنجيرباف مي آيد، مي رود، سخن از بابا و نخود و كشمش به ميان مي آيد و همه چيز در هاله اي از بازي و نمايش، شادي و خنده، فرياد و هياهو به پايان مي رسد، چنان زندگي كه آغاز و انجام آن از تلخي زنجير و شيريني كشمش سرشار است.
۱۴ـ و اكنون آنان كه در هر پديده هنري به دنبال خطي موضوعي و مفهومي، و ياپيامي مشخص مي گردند، خواهند پرسيد: «كه چه؟ چه حاصل از اين بازي ـ نمايش؟ به كودك چه آموختيم؟ «ابتدا بايد گفت، بازي به هر شيوه و سبكي خود براي كودك نوعي انديشيدن و تعمق است. اما اين بازي ـ نمايش، با آن روند نماديني كه اشاره شد، چنان خوني كه در رگهاي كودك جاري است، از كودكي با او خواهد بود و ادامه قصه، به واقع در ذهن كودك جريان مي يابد و بازي به عمر طبيعي خويش ادامه مي دهد و راز ماندگاري «عموزنجيرباف» در اين رمز مي تواند باشد كه ادامه آن مي بايد در ذهن آدميان به وقوع بپيوندد و طرح كلي بازي جزاين راهي ندارد و در دايره اي جبري از دير و زيان به امروزيان، و از امروزيان به فرداييان چون ميراثي مستمر انتقال مي يابد و هرگز از اين عمر طولاني و دير پا باز نمي ماند.
۱۵ـ با آنكه ما اشاره به زماني در گذشته كرديم، اما قصه دربي زماني و بي مكاني جريان دارد و به همين دليل استعداد آن را دارد كه با هر محيطي و هر ضرورتي خود را تطبيق دهد. اگر در ديار كودكي حيواني چون خوك و گراز يافت مي شود، كودك مي تواند صداي آن حيوانات را تقليد كند و اگر بلبل و ماروديگر جانوران است، كودك خود مختار است و نيازي به توضيح و تشريح و پاورقي وزير نويس برقصه نيست.
۱۶ـ اما حكايت به همين پايان نمي يابد. مخاطب اثر، كودكان دريافت هاي خود را از اثر خواهند داشت و از اين مطلب مختصري آورده شد. اما هنرمندان، نويسندگان، يا بازيگران، صحنه گردانان از اين گونه آثار چگونه بايد درس بياموزند و به يادداشته باشيم كه آثار فولكلوريك هرملت و دياري، محصول اذهان صدها نويسنده و هنرمند مي باشند. به سخني ديگر بايد گفت، عموزنجيرباف از صافي ذهن صدها هنرمند قصه گو، بازيگر كودك و بزرگسال گذشته است و به ما به ارث رسيده است.
حال چه مي توان از آن آموخت؟ اثري با دوازده سطر حجم مكتوب چه مي گويد؟ شايد بتوان گفت كه چنين آثاري، مادر بزرگ تئاتر خياباني مي باشند. چون حقير به عمر كوتاه جواني خويش چند اثر خياباني را بازي و كارگرداني كرده ام و در آنها به حكم آنچه از فولكلورها آموختم، نه از برشت و بكت و استانيسلاوسكي و ديگران كه به حق اساتيد هنرتئاتر هستند و بايد از آنها بسيار آموخت، اما حقير كه شاگرد تعزيه گردانان و معركه گيران و نقالان بوده ام و هستم، در آن تئاترهاي خياباني، اغلب مردم را به عنوان بازيگران نمايش به وسط مي آوردم و چه بازيها ميكردند و ناخواسته شاگرد عموزنجيرباف بودم و هستم.
اما آنچه براي نويسنده در اين اثر قابل تأمل و توجه است، در پيش گفتم، اعجاز دراختصار كلام است. بالغ بر بيست و پنج واژه كل بازي را در هر مرحله آن در بر مي گيرد. واژه ها از ريتمي آهنگين و خوش كشش برخوردار هستند، به آنان نمي توان چيزي افزود و يا كاست. اما مي توان به ضرورت زمان و مكان واژه اي را جابه جا كرد و واژه اي ديگر را جايگزين كرد كه اين اسباب كشي و جابه جايي به ضرورت در همان قالب ريتميك زيباتر است و چنين مي باشد و مي شود.
بازيگري محوري در كار نيست، مگر همان اوستا كه بازي گردان است و هر يك از بچه ها در وضعيتي مشابه مي توانند جايگزين اوباشند. اين گونه بچه ها دربازيهاي خويش مي توانند بازيگري و صحنه گرداني را از كودكي بياموزند، بدون آنكه چنين منظوري مستقيماً در نظر باشد.
و ديگر نكته قابل توجه، به هم پيوسته بودن عناصربازي ـ نمايش كه هيچ يك زائد و يا عنصري كم نيست. چه اگر چنين مي بود، يقيناً در روند زمان راويان، كودكان، بازيگران به آن مي افزودند و از آن مي كاستند.
و در پايان اينكه الگويي از هزاره هاي هنر از زاويه بازي ـ نمايش در برابر چشمان ما، مشتي از خروار مي باشد، صداي كودكان از اعماق كوچه پس كوچه هاي آفتاب گير تاريخ مي آيد، گوش بسپاريد!
ـ عموزنجيرباف؟
ـ بعله!
ـ زنجير منو بافتي؟
ـ بعله!
ـ پشت كوه انداختي؟
ـ بعله!
ـ بابا اومده؟
ـ بعله
ـ چي چي آورده؟
ـ نخود وكشمش!
ـ باصداي چي؟
باصداي آواي كبوتري سپيد بال كه راستي و درستي و دوستي را با خودش به ارمغان مي آورد.
محمدرضا يوسفي

حكايت
آورده اند كه روزي ابومسلم از خانه به مسجد مي رفت. يكي از ياران او به حاجتي پيش آمد و شمشير در دست داشت. سرشمشير بر پشت پاي ابومسلم نهاده بود و بر آن تكيه كرده سخن مي گفت تا آن سخن تمام بگفت، پشت پاي ابومسلم پرخون گشته بود. او را گفتند: اي امير چون اثر شمشير به پاي تو مي رسيد چرا او را نگفتي كه دورتر شود. گفت: نخواستم كه بداند كه ما را چه كرد كه خجل شود و از حاجت خواستن شرم دارد و بازماند.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |