شماره ۲۱۱۵ - سال هشتم - جمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 3, 2002
Report black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
به مناسبت اربعين سيد شهيدان
دلتنگي عصر جمعه
گزارشي از پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب

به مناسبت اربعين سيد شهيدان
اين جان پريش است هنوز
060738.jpg
پيامبراكرم(ص)، به علم الهي خويش، بارها در جمع اصحاب و يا درميان اهل بيت (عليهم السلام) در مورد حادثه عاشورا، سخناني فرموده اند و ضمن بيان مصيبتها و ظلمهاي وارده بر امام حسين(ع) و ياران ايشان بر شهادت مظلومانه فرزندشان، حضرت حسين (عليه السلام)، اندوهناك شده و گريسته اند و گريه ايشان اصحاب و اهل بيت (عليهم السلام) را متأثرنموده و ايشان نيز گريسته اند.
اسماء بنت عميس نقل مي كند: در روز ولادت امام حسين(ع)، پيامبراكرم (ص)، نوزاد را طلبيدند و درگوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند.
در روز هفتم بعد از ولادت، نوزاد را عقيقه كردند و موهايش را تراشيدند و به وزن آن صدقه دادند. سپس او را به اتاقي بردندو ميان دو چشمش را بوسيدند و خطاب به نوزاد فرمودند: «يا اباعبدالله! بر من سخت است» و شروع به گريستن كردند.
من وارد اتاق شدم و عرضه داشتم: «يارسول الله! چرا در اين روزها كه ايام ولادت كودك است، مي گرييد.»
ايشان فرمودند: «اي اسماء! او را گروهي طغيان كننده و كافر از بني اميه خواهندكشت. خداوند ايشان را لعنت كند و شفاعت من در نزد پروردگار، روز قيامت شامل حالشان نمي گردد.»۱
بعدها نيز در شرايط مختلف پيامبراكرم(ص) متذكر به واقعه جانسوز كربلا شده اند در مواردي با مشاهده اهل بيت(ع) گريسته اند و چون علت گريه را از ايشان جويا شده اند، پاسخ فرموده اند و از فضايل اهل بيت (عليهم السلام) و آنچه كه بعد ازايشان بر آنها خواهدگذشت، توضيح داده اند. آنجا كه سخن به مصائب امام حسين(ع) رسيده، فرموده اند: او را مظلومانه مي كشند و سپس بسيار گريسته اند و اصحابي كه پيرامون ايشان حضورداشته اند نيز گريسته اند و صدايشان را به ضجه بلندنموده اند.
سپس حضرتش(ص) فرمودند: خداوندا! به تو از آنچه كه بعد از من بر اهل بيتم خواهدرسيد، شكايت مي كنم۲. در سيره اهل بيت (عليهم السلام) نيز به وفور با رواياتي برخوردمي كنيم كه ايشان بر مصيبت امام حسين(ع) گريسته اند و اصحاب خويش را نسبت به اين موضوع، چه قبل و چه بعد از وقوع حادثه كربلا، آگاه نموده اند و ايشان را بر اقامه عزاي بر امام حسين(ع) و گريه بر آن عزيز۳ و نوحه سرايي و سرودن اشعار در مصيبت سيدالشهدا(ع)۴ ترغيب و تشويق مي كردند. همچنين به شرح مقام و جايگاه عزاداري بر سالارشهيدان و ثواب گريه بر ايشان مي پرداختند.
امام صادق (عليه السلام) مي فرمايند: گريه و زاري بر هر مصيبتي مكروه مي باشد، جز گريه و زاري بر امام حسين(ع) كه نزد خداوند متعال مأجور است۵.
دعبل خزاعي، شاعر اهل بيت (عليهم السلام)، روايت مي كند:
در ايام محرم، بر آقا و مولايم، امام رضا (عليه السلام)، واردشدم و مشاهده نمودم كه ايشان در حالتي بسيار اندوهگين و غمناك نشسته اندو اصحاب در پيرامونشان مي باشند. سپس هنگامي كه امام (عليه السلام) من را ديدند، فرمودند: خوش آمدي اي دعبل! خوش آمد ياور ما به دستانش و زبانش. سپس دركنار خويش جايي گشودند و من را در كنارخويش نشاندند و فرمودند: اي دعبل! دوست دارم تا شعري بسرايي، چرا كه اين روزها، ايام حزن ما اهل بيت(ع) و شادماني دشمنان ما، خصوصاً بني اميه، مي باشد.
اي دعبل! كسي كه بگريد و بگرياند بر مصيبت ما، حتي يك نفررا، پاداش او با خداوند متعال مي باشد.
اي دعبل! كسي كه چشمانش بر مصيبت ما بگريد و برآنچه ازسوي دشمنان برما واردشده بگريد، خداوند متعال، او را در زمره ما محشور مي گرداند.
اي دعبل! كسي كه بر مصيبت جدم حسين(ع) بگريد، خداوند از گناهان بزرگ او درمي گذرد.
سپس ايشان برخاستند و پرده اي ميان ما و حرم خودشان كشيدند و اهل بيت ايشان (ع) در پشت پرده نشستند و بر مصيبت جدشان حسين(ع) گريستند.
سپس حضرت(ع) به من روكردند وفرمودند: اي دعبل! بر حسين(ع) مرثيه بخوان، همانا كه تو ياور و مداح ما هستي، تا آن زمان كه زنده اي. پس تا آنجا كه در توان داري، از نصرت ما كوتاهي مكن.
در ادامه روايت، قصيده اي طولاني از دعبل آمده كه طليعه آن چنين است:
افاطم لو خلت الحسين مجدلا
و قدمات عطشانا بشط فرات
اذاللطمت الحد فاطم عنده
واجريت دمع العين في لوجنات۶
دختر پاك نبي، اي فاطمه
در دلت صدخون فتد زين واهمه
گربداني پاره جانت به تيغ
كشته شد بر دست دشمن بي دريغ
سينه ات جوشان شود، جان هم پريش
دجله را گلگون كني از اشك خويش۷
دوستي و مودت نسبت به خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) ماهيتي الهي دارد و هيچگاه نمي توان آن را توصيف و تحليل نمود.
شادماني در شاديها و حزن و اندوه در مصائب اهل بيت (عليهم السلام)، نشانه شيعه و محب واقعي مي باشد۸،اين شادمانيها و اندوهها، برخاسته از قلب و دل مؤمن است كه تبلور و نمود حزن و اندوه در مصائب، عزاي بر سالارشهيدان(ع) مي باشد.پيامبراكرم(ص) مي فرمايند: «ان لقتل الحسين حراته في قلوب المؤمنين لاتبروابدا» ۹
به اميد آنكه پيوسته در جهت محبت و مودت و پيروي از اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) گام برداريم و خود را براي ظهور قائم آل محمد(عج) و انتقام از ظالمين در حقشان مهياسازيم.
«مهريار قمصري» ـ ۸۱‎/۲‎/۷
پي نوشت:
۱ـ علامه مجلسي، بحارالانوار، ج،۴۴ ص،۲۵۱ شيخ طوسي، الامالي ص،۳۶۷ محمدبن حسن فتال نيشابوري، روضة الواعظين، ص،۱۵۵ امام رضا(ع)، صحيفه الرضا (عليه السلام)، ص،۷۳ شيخ مفيد، اعلام الوري، ص.۲۱۸
۲ـ عمادالدين طبري، بشارة المصطفي لشيعه المرتضي.ص۲۰۰
۳ ـ شيخ طوسي، مصباح المجتهد، ص۷۸۲
۴ـ علامه مجلسي، بحارالانوار، ج،۴۴ ص،۲۸۲ ابن قولويه قمي، كامل الزيارات، ص.۱۰۴
۵ـ شيخ حرعاملي، وسائل الشيعه، ج،۱۴ ص،۵۰۷ ابن قولويه قمي، كامل الزيارات، ص.۱۰
۶ـ علامه مجلسي، بحارالانوار، ج،۴۵ ص،۲۵۷ ابن قولويه قمي، كامل الزيارات، ص.۲۸۳
۷ـ ترجمه منظوم از اميدمجد، كتاب قصيده تائيه دعبل خزاعي.
۸ـ حسن بن شعبه حرافي، تحف العقول، ص.۱۲۲
۹ـ محدث نوري، مستدرك الوسائل، ج،۱۰ ص.۳۱۸ «همانا از براي شهادت حسين(ع) حرارتي در دلهاي مؤمنان است كه هيچگاه به سردي نمي گرايد.»

دلتنگي عصر جمعه
چهل روز پس از ماتم ماهي قرمز دشت طف
هيچ وقت، اين همه ماهي كوچك قرمز نديده ام؟ چگونه ممكن است؟ تمرين زيستن. بدون اعتراض را مي گويم. بايد خيلي مشكل باشد. مثل زندگي در خلأ. بي عشق، بدون خنده، بدون گريه.
كاش مي شد يكي از اين ماهي ها را داشته باشم! شبها، كنارش مي نشستم و برايش تعريف مي كنم كه پدرم چگونه رفت و من چگونه ماندم. برايش تعريف مي كنم كه چطوري «شيري» ـ لات محله ـ هميشه مرا كتك مي زند. توي گوشم مي زند و مي گويد: اگه خيلي ناراحتي برو باباتو بيار...
و بعد مي خندند. او مي داند كه پدرم رفته است. در كربلاي پنج رفته است. بابا رفته بود. حتي بدنش هم اينجا نبود. مادرم تا چندي پيش مي گفت: مفقود شده ...
اما يك ماه پيش، يكي به خانه ما آمد وگفت: پدرم، پيدا شده از خوشحالي مي خواستم پرواز كنم. آن روز، رفتم به مدرسه و به بچه ها گفتم؛ پدرم اومده.آنها باور نكردند. اما برايم مهم نبود كه آنها حرفم را باور كنند. چونكه من يقين داشتم كه او يك روزي مي آيد. يك هفته پيش از آنكه، آن مرد به خانه ما بيايد، خواب پدرم را ديدم ايستاده بود روي خاك كربلا. خودش گفت: با همان لبخند هميشگي اش گفت:
ـ عباس، مي خوام بيام به خونه ...
صدايش موج برمي داشت. طنين عجيبي داشت. گفتم:
ـ بابا جون تو را به خدا زودتر برگرد. چونكه، شيري منو اذيت مي كنه.
خيلي ناراحت شد. از اين حرفم، دلش گرفت. اي كاش، چيزي از اين موضوع به او نمي گفتم چند لحظه فقط به من نگاه كرد و بعد گفت: دلت مي خواد بيايي اينجا.
گفتم: بابا، نه. تو بيا. چونكه مامان هم منتظرته... بابا به اطراف نگاه كرد. چند قطره خون روي خاك ريخته بود. خون تازه . گفتم:
ـ بابا، بابا، خون! ...
چشمهايش را بست و صورتش را برگرداند. گفتم:
بابا، با من قهري؟
وقتي به من نگاه كرد، گونه هايش خيس بود. گفتم: بابا، چرا گريه مي كني؟
صدايش، موج داشت. انگار توي شبستان حرف مي زد.
با بغض گفت: باباجون، اينجا كربلاست.
گفتم: كربلا؟
ساكت شد. مثل ماهي هاي كوچك قرمز. انگار، ناگهان همه چيز تبديل به خلأ شد. به بابا نگاه كردم. چشمهايش شفاف وخيس بودند. مثل عشق. مثل زندگي. مثل خون و من سبك شدم. نه وزن داشتم و نه زمان. مثل بابا. مثل ماهي هاي كوچك و قرمز...
ناگهان شيري را ديدم. چشمهايش يك كاسه خون بود و چندقطره خون روي دستهايش بود. خون تازه و گرم. خواستم فرياد بزنم و بگويم: بابا، اينكه دساش خونيه، همان شيريه...
وقتي به بابا نگاه كردم، خط خون رنگي زير گلويش بود. از گلوي بريده بابا قطره قطره خون بيرون زد. خون گرم و تازه . ناگهان چند زن و بچه را ديدم. دلتنگ بودند. خاك و غبار روي سروشانه هايشان ريخته بود. روي صورت زنان روبنده بود. عرب بودند. سپس چند مرد با اسب آمدند. شمشير و شلاق داشتند. روي دست همه مردها خوني بود. چند قطره خون گرم و تازه.
كنار دست پدر و روي زمين تفتيده كربلا، چند ماهي قرمز افتاده بود. كه با چشمهاي خيس و شفاف مي گريستند.

هفته بعد، پدر آمد. چند تيكه استخوان و يك پلاك.
ميترا هنرمند

گزارشي از پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب
ماجراي كتاب جلد آبي و سقفي كه چكه مي كند
060675.jpg
كتاب جلد آبي در قفسه مشكي بيقرار است. از خوشحالي در پوست (ببخشيد در جلد!) خود نمي گنجد. مثل كودكي كه برايش جشن تولد گرفته باشند. تقريباً يك سالي مي شود كه كسي به او سري نزده است. حق دارد اين همه خوشحال باشد. مردم مي آيند و مي روند و نگاه ها به اين طرف و آن طرف پرتاب مي شود. اينجا پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب است. خورشيد بالاي سرت آتش مي سوزاند اما وقتي صف طولاني را مي بيني و آدم هايي را كه به هم تنه مي زنند، قند توي دلت آب مي شود و ذوق مي كني كه كتاب اين همه مهم شده است كه برايش صف مي بندند.
دوست عزيز! گرماي هوا و شلوغي صف رو براي خريد چه كتابي تحمل مي كني؟
كتاب؟ كدوم كتاب؟ اين صف نوشابه ي رايگان شركت فلانه! بورمي شوي. كمي آن طرفتر چند خانواده كه انگار به پيك نيك آمده اند، بساط چاي و ناهارشان را وسط چمن پهن كرده اند.

كتاب جلد آبي حوصله اش سررفته و خميازه مي كشد.سقف نمايشگاه مثل هميشه چكه مي كند. از بارندگي خبري نيست اما سقف نمايشگاه يادش مانده كه بايد مثل هميشه چكه كند، شايد دلش به حال كتاب جلد آبي سوخته و دارد برايش اشك مي ريزد.

دلت مي گيرد وقتي «اسدالله شعباني» شاعر كودك مي گويد: «دراين مملكت، كتاب را به عنوان عامل بدبختي معرفي مي كنند.»
انگار راست مي گويد. كمي آن طرف تر پدر براي همه ي اعضاي خانواده اش همبرگر مي خرد و اين طرف تر نگاه كودك خردسالش به كتاب جلد آبي ميخكوب شده است.

«آشتي دادن مردم با كتاب اتفاقي نيست كه تنها با يك بار برگزاري در سال بشود آن را نهادينه كرد.»
اين را «احمدرضا احمدي» شاعر صميمي سالهاي دور مي گويد اما اين اتفاق فقط سالي يك بار مي افتد مثل «حاجي فيروز» كه فقط سالي يك روز است.جلوي يكي از غرفه ها خيلي شلوغ است. خيال مي كني اين جا هم نوشابه يا بستني مي فروشند. سرك كه مي كشي، مي فهمي كه اشتباه كرده اي جلوتر كه مي روي خانمي را مي بيني كه با لباس عجيب و غريبش پشت پيشخوان نشسته و تند تند امضا مي دهد. از دختر جواني كه شگفت زده به او نگاه مي كند، سؤال مي كني، مي گويد: «خانم «ف» رمان نويس پرطرفدار اين روزهاست كتابهايش با جلدهاي خوش آب و رنگ و شكلاتي روي پيشخوان چشمك مي زنند.»
كتاب جلد آبي دلش مي گيرد.

بحران كتاب در جلسه هاي مهم پشت درهاي بسته، حل نمي شود. رئيس نمايشگاه را كه اصلاً نمي شود ديد. هزار تا كار مهمتر از اينها دارد،. «عباس مخبر» مترجم ومحقق تواناي كشور، مشكل مسؤولين و اهالي فرهنگ را ماجراي «ديوژن واسكندر» مي داند و مي گويد: «لطف كنيد برويد كنار آفتاب بيايد. دست از سرمان برداريد در اين صورت يك خاكي توي سرخودمان مي كنيم.»
سقف همينطوري دارد چكه مي كند.

مدير انتشارات معيار، آقاي موسوي را مي بيني و از حال و روزش مي پرسي او هم دلش گرفته است: «اغلب مي آيند و رد مي شوند و طرح جلدها رامي بينند. ورقي مي زنند بعد مي روند. نمايشگاه سالي يكبار فايده ندارد. ادواري شود بهتر است.» اين را مي گويد و دنبال ظرفي مي گردد تا چكه هاي آب كتاب هايش را خيس نكند.

«آتش كه گرفت خشك و تر مي سوزد» اين روزها بزرگراه چمران شلوغ است. بايد اين وضع را به عشق كتاب تحمل كرد. تازه شهرداري تهران خط اتوبوسراني گذاشته است از ميادين اصلي شهر تا نمايشگاه. دستش درد نكند. بازهم گلي به گوشه ي جمال نهادهايي كه كار فرهنگي وظيفه ي اصلي شان نيست.دانشجويان هم امسال پررنگ تر از سالهاي پيش حضور دارند. راهنمايان امسال نمايشگاه، همگي دانشجو هستند.

تب كتاب بالا گرفته است گوشي را برمي داري و به مترجم تواناي ايران «نجف دريابندري» زنگ مي زني. هنوز از بستر كسالت بلند نشده است مي گويد اگر وضع جسماني اش اجازه بدهد سري به نمايشگاه مي زند. برايش آرزوي سلامتي مي كني و گوشي را مي گذاري.كتاب جلد آبي هنوز سرجايش ايستاده است. برايش دست تكان مي دهي.

قيمت ارز را امسال دلاري ۲۵۰ تومان اعلام كرده اند خوشحال مي شوي اما وقتي استاد «بهاءالدين خرمشاهي» را مي بيني حرف هاي تازه اي مي شنوي: «اين توزيع بن ها كار خيلي بدي است. اين طوري به آدم بر مي خورد. اين كار درست مثل اين است كه ناشناسي در خيابان بي خودي به آدم پول بدهد. توزيع بي حساب و كتاب بن، فقط و فقط به سود دلال ها و واسطه هاست.»
با خودت فكر مي كني اين طرح ها را چه كساني مي دهند. خدا كند صاحب نظرتر از «بهاءالدين خرمشاهي» باشند. اما خودت خنده ات مي گيرد.

بازار اغذيه فروش هاحسابي داغ است و متصديان غرفه هاي كتاب خميازه مي كشند.
«محمود معتقدي» ـ شاعر و منتقد ـ دل پردردي دارد مي گويد: «نوعي گردشگري در فضاي نمايشگاه به چشم مي خورد.» آن وقت با دست مردمي را كه وسط چمن ها نشسته اند نشان مي دهد و اضافه مي كند: «اينها نمايشگاه كتاب را با پارك عوضي گرفته اند.»
«رسول يونان» ـ شاعر ومترجم ـ طوري به دوردست ها خيره شده كه انگار به«گندمزار دور» ش نگاه مي كند. سه كتاب در نمايشگاه دارد. مي گويد: «كتابهاي من لاغر مردني اند. من مثل نويسندگان ديگر هيچ وقت نتوانستم، كتاب چاق داشته باشم.» از وضع نمايشگاه مي پرسي و بحران كتاب. طفره مي رود مي گويد: «كتابهاي لاغر حتي به درد كشتن مگس هم نمي خورند.» مي فهمي او هم دلش گرفته است و نمي خواهد جوابت را بدهد اما اين شوخي ها فايده اي ندارد.سقف همچنان چكه مي كند.

حالا كتاب جلد آبي خيس خيس است. درست جايي ايستاده است كه سقف چكه مي كند. هيچكس به او فكر نمي كند به كتاب جلدآبي كه در قفسه ي مشكي مدام عطسه مي كند. تب كتاب بالا رفته است اما نه به اندازه ي تب كتاب جلد آبي.
دعا مي كني حال كتاب جلد آبي تا نمايشگاه سال بعد خوب شود و تو دوباره در قفسه ي مشكي برايش دست تكان بدهي.
بهاره رضايي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |