|
گزارشي از پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب
ماجراي كتاب جلد آبي و سقفي كه چكه مي كند
|
|
|
كتاب جلد آبي در قفسه مشكي بيقرار است. از خوشحالي در پوست (ببخشيد در جلد!) خود نمي گنجد. مثل كودكي كه برايش جشن تولد گرفته باشند. تقريباً يك سالي مي شود كه كسي به او سري نزده است. حق دارد اين همه خوشحال باشد. مردم مي آيند و مي روند و نگاه ها به اين طرف و آن طرف پرتاب مي شود. اينجا پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب است. خورشيد بالاي سرت آتش مي سوزاند اما وقتي صف طولاني را مي بيني و آدم هايي را كه به هم تنه مي زنند، قند توي دلت آب مي شود و ذوق مي كني كه كتاب اين همه مهم شده است كه برايش صف مي بندند.
دوست عزيز! گرماي هوا و شلوغي صف رو براي خريد چه كتابي تحمل مي كني؟
كتاب؟ كدوم كتاب؟ اين صف نوشابه ي رايگان شركت فلانه! بورمي شوي. كمي آن طرفتر چند خانواده كه انگار به پيك نيك آمده اند، بساط چاي و ناهارشان را وسط چمن پهن كرده اند.
كتاب جلد آبي حوصله اش سررفته و خميازه مي كشد.سقف نمايشگاه مثل هميشه چكه مي كند. از بارندگي خبري نيست اما سقف نمايشگاه يادش مانده كه بايد مثل هميشه چكه كند، شايد دلش به حال كتاب جلد آبي سوخته و دارد برايش اشك مي ريزد.
دلت مي گيرد وقتي «اسدالله شعباني» شاعر كودك مي گويد: «دراين مملكت، كتاب را به عنوان عامل بدبختي معرفي مي كنند.»
انگار راست مي گويد. كمي آن طرف تر پدر براي همه ي اعضاي خانواده اش همبرگر مي خرد و اين طرف تر نگاه كودك خردسالش به كتاب جلد آبي ميخكوب شده است.
«آشتي دادن مردم با كتاب اتفاقي نيست كه تنها با يك بار برگزاري در سال بشود آن را نهادينه كرد.»
اين را «احمدرضا احمدي» شاعر صميمي سالهاي دور مي گويد اما اين اتفاق فقط سالي يك بار مي افتد مثل «حاجي فيروز» كه فقط سالي يك روز است.جلوي يكي از غرفه ها خيلي شلوغ است. خيال مي كني اين جا هم نوشابه يا بستني مي فروشند. سرك كه مي كشي، مي فهمي كه اشتباه كرده اي جلوتر كه مي روي خانمي را مي بيني كه با لباس عجيب و غريبش پشت پيشخوان نشسته و تند تند امضا مي دهد. از دختر جواني كه شگفت زده به او نگاه مي كند، سؤال مي كني، مي گويد: «خانم «ف» رمان نويس پرطرفدار اين روزهاست كتابهايش با جلدهاي خوش آب و رنگ و شكلاتي روي پيشخوان چشمك مي زنند.»
كتاب جلد آبي دلش مي گيرد.
بحران كتاب در جلسه هاي مهم پشت درهاي بسته، حل نمي شود. رئيس نمايشگاه را كه اصلاً نمي شود ديد. هزار تا كار مهمتر از اينها دارد،. «عباس مخبر» مترجم ومحقق تواناي كشور، مشكل مسؤولين و اهالي فرهنگ را ماجراي «ديوژن واسكندر» مي داند و مي گويد: «لطف كنيد برويد كنار آفتاب بيايد. دست از سرمان برداريد در اين صورت يك خاكي توي سرخودمان مي كنيم.»
سقف همينطوري دارد چكه مي كند.
مدير انتشارات معيار، آقاي موسوي را مي بيني و از حال و روزش مي پرسي او هم دلش گرفته است: «اغلب مي آيند و رد مي شوند و طرح جلدها رامي بينند. ورقي مي زنند بعد مي روند. نمايشگاه سالي يكبار فايده ندارد. ادواري شود بهتر است.» اين را مي گويد و دنبال ظرفي مي گردد تا چكه هاي آب كتاب هايش را خيس نكند.
«آتش كه گرفت خشك و تر مي سوزد» اين روزها بزرگراه چمران شلوغ است. بايد اين وضع را به عشق كتاب تحمل كرد. تازه شهرداري تهران خط اتوبوسراني گذاشته است از ميادين اصلي شهر تا نمايشگاه. دستش درد نكند. بازهم گلي به گوشه ي جمال نهادهايي كه كار فرهنگي وظيفه ي اصلي شان نيست.دانشجويان هم امسال پررنگ تر از سالهاي پيش حضور دارند. راهنمايان امسال نمايشگاه، همگي دانشجو هستند.
تب كتاب بالا گرفته است گوشي را برمي داري و به مترجم تواناي ايران «نجف دريابندري» زنگ مي زني. هنوز از بستر كسالت بلند نشده است مي گويد اگر وضع جسماني اش اجازه بدهد سري به نمايشگاه مي زند. برايش آرزوي سلامتي مي كني و گوشي را مي گذاري.كتاب جلد آبي هنوز سرجايش ايستاده است. برايش دست تكان مي دهي.
قيمت ارز را امسال دلاري ۲۵۰ تومان اعلام كرده اند خوشحال مي شوي اما وقتي استاد «بهاءالدين خرمشاهي» را مي بيني حرف هاي تازه اي مي شنوي: «اين توزيع بن ها كار خيلي بدي است. اين طوري به آدم بر مي خورد. اين كار درست مثل اين است كه ناشناسي در خيابان بي خودي به آدم پول بدهد. توزيع بي حساب و كتاب بن، فقط و فقط به سود دلال ها و واسطه هاست.»
با خودت فكر مي كني اين طرح ها را چه كساني مي دهند. خدا كند صاحب نظرتر از «بهاءالدين خرمشاهي» باشند. اما خودت خنده ات مي گيرد.
بازار اغذيه فروش هاحسابي داغ است و متصديان غرفه هاي كتاب خميازه مي كشند.
«محمود معتقدي» ـ شاعر و منتقد ـ دل پردردي دارد مي گويد: «نوعي گردشگري در فضاي نمايشگاه به چشم مي خورد.» آن وقت با دست مردمي را كه وسط چمن ها نشسته اند نشان مي دهد و اضافه مي كند: «اينها نمايشگاه كتاب را با پارك عوضي گرفته اند.»
«رسول يونان» ـ شاعر ومترجم ـ طوري به دوردست ها خيره شده كه انگار به«گندمزار دور» ش نگاه مي كند. سه كتاب در نمايشگاه دارد. مي گويد: «كتابهاي من لاغر مردني اند. من مثل نويسندگان ديگر هيچ وقت نتوانستم، كتاب چاق داشته باشم.» از وضع نمايشگاه مي پرسي و بحران كتاب. طفره مي رود مي گويد: «كتابهاي لاغر حتي به درد كشتن مگس هم نمي خورند.» مي فهمي او هم دلش گرفته است و نمي خواهد جوابت را بدهد اما اين شوخي ها فايده اي ندارد.سقف همچنان چكه مي كند.
حالا كتاب جلد آبي خيس خيس است. درست جايي ايستاده است كه سقف چكه مي كند. هيچكس به او فكر نمي كند به كتاب جلدآبي كه در قفسه ي مشكي مدام عطسه مي كند. تب كتاب بالا رفته است اما نه به اندازه ي تب كتاب جلد آبي.
دعا مي كني حال كتاب جلد آبي تا نمايشگاه سال بعد خوب شود و تو دوباره در قفسه ي مشكي برايش دست تكان بدهي.
بهاره رضايي
|