|
|
|
به بهانه هفته كتاب
|
|
|
|
|
|
هر جمعه سلام
|
|
|
|
|
|
توسط يك ايراني انجام شد:
|
|
|
|
همراز
|
|
|
|
|
اشك قاتل؛ نوبر زمستان زندانيان
|
|
|
توي راهرو گمش كردم. ميان آن همه آدم هاي جورواجور، دستبندزده و غم زده. يكي طول درمان مي خواست، يكي آدم كشته بود. آن يكي جيب مردم را خالي كرده بود و ديگري دامني لكه دار كرده بود.
دنبال كي بودم كه تخم كينه، جوانه مهرباني و محبت قلبش را خشكانده و مأمور، قفل دست هايش را سه كليده كرده بود. مي گفت اگر فراركند، من مي مانم و يك پرونده قتل، بدون مجرم، مقتول هم كه خدا رحمتش كند.
مجرم «محسن…»پسر تركه اندام و بالابلند بود. صاحب پرونده قتل ميدان راه آهن ورامين. هماني كه موهاي سرش را نمره چهار زده بودند. هماني كه دشنه كينه را در دل يك آدم ۲۷ساله فروكرده بود. مجرمي كه توي راهرو گمش كردم ۲۳سال داشت و بين مجرم ها اين يكي نوبر زمستان بود.
• يه دفعه غيب شدي، محسن؟
ـ جسارته، بايد مي رفتيم دستشويي.
• اينجا كه دستشويي و توالت نداره؟
ـ مي خواستيم سيگار بكشيم حوصله نداريم. همه اش تو فكريم.
• تو فكر چي؟
ـ پدر و مادرم. تو فكر اين كه بايد ،۱۰ ۱۵سالي روي ديوارهاي زندان چوب خط بكشيم، واسه خلافي كه كرديم.
• طرف روديدي؟
ـ منگ بوديم. چيزي يادمون نيست، آقا!
• توي سردخانه خوابيده، خيلي بي صدا، چطور زديش؟
ـ فحش ناموسي داده بود. ما هم با چاقو زديمش. توي ميدان راه آهن ورامين. هي كركري مي خواند. نمي خواستيم ناكارش كنيم. ولي وقتي ديديم چاقو توي دستمونه، معطل نكرديم.
• بعد فرار كردي؟
ـ اول نفهميديم چي شده، فقط شنيديم كه بچه ها گفتند بزنيم به چاك. فرار كرديم طرف اراك ولي بعد از ۲۵روز دستگير شديم.
• دوستانت چه طور؟
ـ دوتاشون گيرافتادند. مثل من.
• آنها هم كم سن و سالند؟
ـ از ما بزرگترند.
دنبال چيزي توي صورت محسن مي گشتم، خشونت، رذالت، دعوا و عربده كشي. شيشه نوشابه شكستن و سينه چاك دادن. ميان قاتل ها محسن با سن كم و صورت كشيده اش برايم نوبر بود.
• به قيافت نمي خوره قاتل باشي؟
ـ اين هم شانس ماست آقا. گير افتاديم. يعني لو رفتيم
• اگر دستگير نمي شدي؟
ـ خب اون موقع فقط عذاب وجدان داشتيم. مي شديم يك آدم فراري قاتلي كه از سايه اش هم فرار مي كند ولي حالا بايد بريم گوشه زندان، چوب خط كشي.
• از خانواده ات، وضع زندگي و خودت نگفتي؟
ـ پيرمرد توي سن بازنشستگي، كشاورزي مي كنه پدرم را مي گم. مادرم از بس كه غصه بچه هاشو خورده، گيس هاش سفيدشده، خلاصه هركدام يه جوري گرفتارن.
• خودت چه كاره اي؟
ـ پرداخت كار طلا و جواهريم. ته تغاري خانواده. يكي يه دونه.
• كه دست به چاقو بردي نه؟
ـ محسن به دور نگاه مي كند. به جمعيتي كه هر لحظه بيشتر مي شود. دورتر به آن شب، به دستهاي خونين خودش كه در دل مقتول جا مانده بود. به ياد دختر همسايه مي افتد كه مادر برايش نشان كرده بود. اشك از شيارهاي كنار بيني اش سرمي خورد، مي افتد زيرپا. بغضش حالا مي تركد، هق هق گريه اش، غمزده هاي سالن معاينات را صدا مي كند.
همه ساكت شده اند. به غير از بلندگوي سالن كه صاحب فلان جنازه را مي خواند. برق فلاش عكاس به همه مي فهماند كجا هستند. محسن عرق پيشاني اش را با كف دست پاك مي كند.
ـ پدر و مادرم پيگير هستن تا رضايت بگيرن.
• چقدر اميدواري؟
ـ اميدوارم. خيلي اميدوارم.
• اگر رضايت ندادند؟
ـ ۵ تا۱۵سال مي ريم زندان. ديگه آب ازسرمون گذشته، آقا!
• ۱۵سال بعد كه بيايي بيرون، شدي سي و هفت و هشت ساله، فكر مي كني دنيا چطور مي شه؟
ـ دنيا همون دنياست، كثيف تر و بدبخت تر براي ما كه تو فقر و نداري دست و پا مي زنيم، فرقي نمي كند.
• مردم چطور، بچه محله هات چطور؟
ـ آنها هم هستن. بعضي ها داخل ماجرا، بعضي ها خارج از ماجرا. همه سوار اين چرخ و فلكيم.
• آن هم كه زديش، سوار اين چرخ بود؟
ـ برادر نامردش، چهارسال پيش برادرم را كشت. توي دعوا با چوب زده بود سرش و آن خدابيامرز هم ضربه مغزي شد و عمرش را داد به شما. واسه بابا و ننه ي ما هم دوتا بچه و زنش را باقي گذاشت.
• شما رضايت داديد؟
ـ به كي! به آن نامرد كه براي هيچ و پوچ خانواده اي را گرفتار كرد. نه، رضايت نداديم. چندبار حكم اعدامش آمد ولي اجرا نشد.
• قاتل برادرت الآن كجاست؟
ـ چندساله زندان موقته.
• قانون كه حق و ناحق نمي كند، تو چرا داخل ماجرا شدي؟
ـ چه كنيم كينه انتقام، امان نداد.
• «گذشت» مي كردي؟
ـ توي خصلت ما، گذشت معني نداره.
برادر خدابيامرزم خيلي آقا بود. خيلي گذشت كرد ولي چي، الآن سينه كش قبرستون خوابيده.
• وقتي آزادشدي، چه كار مي كني؟
ـ ميرم سر خونه و زندگيم. مثل بقيه مردم.
• اگر دوباره دعوا شد؟!
ـ نه ديگه، ما نيستيم. نمي خوام دوباره عمري گرفتار بشم.
دعواها رو بايد يه جوري حلش كرد.
• الآن چه احساسي داري؟
ـ عمري گرفتارم، روزها بايد چوب خط بكشم. نمي دانم ۱۰سال يا ۱۵سال.
مهران بهروز فغاني
|
|
|
|
|
به بهانه هفته كتاب
چشمه اي در كوير
فيروز امرايي از ناشران قديمي و اهل كتاب در شهرك اكباتان است. وي كار فرهنگي خود را از بازارچه اي در اين شهرك آغاز كرده است.
...پسركي با گوشي همراه قرمز واردكتابفروشي شد.
* سلام. «كوير» دكتر شريعتي را داريد آقاي امرايي؟
** چندلحظه بعد هبوط در كوير دكتر، در دست جوان ورق مي خورد و پسرك تشنه كام دركوير شريعتي غرق شد.
* شما هميشه به اين كتابفروشي مي آييد؟
** بله ـ چندسالي است كه اينجا مي آيم، وقتي اين كتابفروشي براي اولين بار آغاز به كار كرد، كتابهايش را به طور رايگان در اختيار مراجعين قرار مي داد و بعد از شش ماه، آقاي امرايي كتابها را به قيمت هفته اي ۱۰۰تومان اجاره مي داد.» جواناني كه وارد كتابفروشي مي شوند، از تازه هاي كتاب مي پرسند و از پشت پيشخوان راهنمايي مي شوند. شهرك اكباتان به عنوان يكي از شهركهاي بزرگ در خاورميانه، فاقد يك كتابخانه عمومي است و اين يكي از مشكلات بزرگ فرهنگي اين شهرك است. امرايي در كتابفروشي خود، هرماه از هنرمندان سينما براي فروش كتاب دعوت مي كند و هنرمندان در پشت پيشخوان كتاب مي فروشند و با مراجعين صحبت مي كنند امروز قرار است، «مرحوم» جمشيد اسماعيل خاني (۱) به همراه همسرش گوهر خيرانديش و همچنين آناهيتا همتي بازيگران عرصه تئاتر و سينما پشت پيشخوان بايستند. چند لحظه بعد، جمشيد اسماعيل خاني با آن چهره هميشه خندان مي ايد و همراهش خيل جوانان وارد فروشگاه كوچك اما با صفاي آقاي امرايي مي شوند.
نيم ساعت از حضور اين دوهنرمند نگذشته است كه بيش از ۲۰جلد كتاب يا خريد شد و يا به امانت گرفته شد. آقاي امرايي و همسرش بي وقفه به سؤالات مراجعه كنندگان پاسخ مي دهند.
* هدف شما از شروع چنين كاري چيست؟
** به اعتقاد ما، در حال حاضر يكي از مشكلات اصلي مردم، به خصوص نسل جوان مشكل فرهنگي است و اين در حالي است كه براساس آمار، سطح كتابخواني در كشور ما، بسيار پايين تر از استاندارد جهاني و سطح معمول است.
تلاش مجموعه ما براين بوده است كه در سبد خريد هر خانواده در شهرك اكباتان يك كتاب هم باشد و خانواده ها به اين مهم توجه بيشتري داشته باشند. با توجه به اينكه در حال حاضر برخي از مدارس اين شهرك، فاقد كتابخانه هستند، هر هفته با همكاري مسؤولان مدارس، نمايشگاه كتابي را درمدارس برپا مي كنيم كه قيمت كتابها دراين نمايشگاهها از قيمت اصلي كمتر است. با همكاري اين نويسنده فعال در شهرك اكباتان، جلسات نقد كتاب باحضور منتقدين برتر و همچنين نويسنده هاي كتابها برگزار مي شود و اهالي شهرك به طور فعال در آن شركت مي كنند و خلاصه نقد كتاب مورد بحث در يكي از نشريه هاي داخلي شهرك اكباتان به چاپ مي رسد. امرايي تأكيد مي كند، در زمينه كتاب، مشكل اصلي شهرك اكباتان، نبودن كتابخانه عمومي است و اين در حالي است كه شهرك اكباتان، با جمعيتي بالغ بر ۱۰۰/۰۰۰نفر نياز به ده كتابخانه دارد.
با توجه به پايين بودن سطح كتابخواني و تيراژ كتاب در كشور، حمايت از چنين ناشران و كتاب فروشان مستقل و فعالي مي تواند نقش مثبتي در جهت بالا بردن سطح كتابخواني و شكوفايي فرهنگي هر چه بيشتر بخصوص در نسل جوان كشور، داشته باشد.
فريبا پژوه
پانويس:
۱ـ اين گزارش پيش از در گذشت مرحوم اسماعيل خاني تهيه شده بود.
|
|
|
|
|
نامه هايي از زبان بچه ها براي خدا
• خدايا سلام
خداجون، نمي دونم اينو مي دوني كه نمي تونم قيچي سرنوشت رو تو دستهام بچرخونم. اگه دستمو نگيري حتماً دستمو مي برم. پس دستم رو بگير
۱۳ساله
• عزيز دلم سلام، خداي خوبم سلام
الآن يكساله كه مامان پيش توست. حتي براي تولدم هم نيومد. مي شه يه روز اجازه بدي بياد تو خوابم كه ببينمش. آخه دلم براش خيلي تنگ شده. اما قبلش حتماً به من بگو كه موهام رو شونه كنم و بخوابم. چون مامان دوست نداره من موهام نامرتب باشه.
دوتاگل تو نامه ام گذاشتم. گل زرد مال تو، گل قرمز مال مامان. بهش بگو تو، تولدم يادت نبود ولي من تولدت يادم مونده.
۸ساله
• سلام خدا
مي خوام بهت بگم كه من ديروز از رودست تو تقلب كردم. خانم معلم كه گفته بود نقاشي بكشيم، من رفتم كنار دريا و از رودست تو خورشيد و دريا رو كشيدم. بااينكه رنگ طلايي و خيلي از رنگهاي ديگه رو نداشتم ولي نقاشيم ۲۰ شد. اما اين بيست حق من نبود. اين بيست مال تو بود. براي همين اين نامه رو نوشتم كه بيست خانم معلم رو برات بفرستم. خوش به حالت كه اينقدر نقاشيت خوبه. اي كاش منم نقاشيم مثل تو خوب بود.
راستي من هيچ وقت فكر نمي كردم رنگ نارنجي و ارغواني باهم قشنگ بشه تا اينكه ديروز غروب خورشيد تورو ديدم.
دوست خوبم، اگه من قول بدم كه ديگه از رو دست تو تقلب نكنم اجازه مي دي از مداد رنگيهات استفاده كنم آخه اونا خيلي خوش رنگ اند. مدادرنگي هاي من ۲۴ رنگ بيشتر نداره.
۷ساله
• سلام خداي من
خيلي وقته كه مي خوام برات نامه بنويسم ولي آدرست رو گم كرده بودم. تا ديشب كه «بارون» اومد رفتم آدرست رو ازش گرفتم. «بارون» به اين شرط آدرس رو بهم داد كه ديگه گمش نكنم. منم بهش قول دادم و گفتم: «بخدا ديگه گمش نمي كنم» بعد تو صفحه روي قلبم نوشتم كه ديگه نه گم بشه نه يادم بره.
حالا براي اين مي خوام برات نامه بنويسم كه ازت بخاطر «كارت پستال بهاري» كه برام فرستادي تشكر كنم. خيلي خيلي كارت پستال قشنگيه. اون رو زدم به پنجره اتاقم. اگه بدوني چقدر اتاقم قشنگ شده.
كارت پستال زمستون رو كه سه ماه پيش برام فرستاده بودي از رو پنجره برداشتم وگذاشتم توي دفتر خاطراتم. تعداد كارت پستالهام كه تاحالا برام فرستادي شد ۴۰ تا. ولي بازم هشت تا از مال خواهرم كمتره. يعني مي شه يه روزي ۴۰۰ تا كارت پستال از طرف تو داشته باشم.
باز ازت ممنونم و منتظر كارت پستال تابستوني تو مي مونم. نكنه يادت بره برام بفرستي.
۱۰ساله
• خداي مهربون سلام
برات نامه نوشتم كه بگم از دستت ناراحتم. آخه من هرچي بدونم به تو مي گم ولي تو همه چيز رو مي دوني و هيچي به من نمي گي. تو كه بهترين دوست من هستي، مگه منو دوست خودت نمي دوني.
چرا به من نگفتي كه قراره مادربزرگ از پيشم بره. تا بتونم باهاش خداحافظي كنم. نگو كه نمي دونستي، تو مي دونستي و به من نگفتي.
حالا اين نامه ام رو براي مادربزرگ بخون تا اون بفهمه كه من نمي دونستم كه مي خواد بره. تا ازم دلخور نباشه كه چرا باهاش خداحافظي نكردم.
دوست ۹ساله تو
• سلام، سلام به خدايي كه عشق را آفريد تا آدم رو بيقرار كنه.
خدايا بيقرارم، مي ترسم. خواستم برات نامه بنويسم تا آروم بگيرم.
ولي بي قرارتر شدم. بيقراررسيدن به تو. و ترس از نرسيدن به تو.
دست خودم نيست، هر وقت به تو فكر مي كنم اينطوري به هم مي ريزم.
دستهام به قدري مي لرزند كه ديگه نمي تونم بنويسم. بقيه نامه رو دلم، با سكوتش برات مي نويسه. چون مي دونم سكوتم رو هم مي توني بخوني.
دلداده تو ۱۸ ساله
|
|
|
|
|
هر جمعه سلام
شيعه اي به رنگ خون
مي شود نوشت و گذشت. گذشت و پژمرده شد. پژمرده شد و مرد. مي شود از خون نوشت. از گريه، مي توان از ضجه زدن هاي ثانيه هاي فراري نوشت. مي توان از خون نوشت و از ابدي شدن واژه ها. واژه هاي ابدي هر روزه شدنهاي تكرار. مي توان از خون نوشت و از شهادت. مي توان از خون نوشت و شهادت و ماندگار شد. پلاسيده نشد. نمرد. مي توان از خون نوشت و شهادت و تاريخ. مي توان از تاريخ نوشت و تلخ و شيرينش. از تاريخ نوشت و درسهايي كه داده است. درسهايي كه مي دهد. مي شود از تاريخ نوشت و چشم هايي كه كور ماندند و نديدند و مردند، و اسكلت شدند و خاك. مي شود از تاريخ نوشت و گوش هايي كه كر شدند و نشنيدند و مردند و حالا شايد ريگي، گردي، يا شايد حتي فسيل شده باشند. مي شود از تاريخ نوشت و از قلمهاي قلم شده زير بار سنگين حقيقت. مي شود از تاريخ نوشت و دستهايي كه لمس ماندند و بي حركت و دهانهايي كه سكوت كردند و نگفتند و مردند و حالا شايد لاي ديواري گچي هر چه تقلاي شكستن سكوت دارند بي فايده است. مي شود حتي ننوشت. از تاريخ و شهادت و خون و قيام، مي شود حتي سكوت كرد. نشنيد. نديد. ننوشت. مي توان مرده بود. مرده هاي متحرك كاغذي. مرده هاي متحرك كاغذي بي نمك و بي مزه تكرار و تكرار و تكرار. راستي تكرار چه رنگي است؟ رنگ سكوت؟ رنگ دروغ؟ رنگ بيهودگي؟ يا شايد رنگ ثانيه هاي ورم كرده غروبهاي ترافيك گرفته تهران؟! راستي من چه رنگي هستم؟ تو چه رنگي هستي؟ تو را نمي دانم اما من رنگ تكرار نيستم. رنگ من رنگ خون است. رنگ شيعه، رنگ تاريخ. رنگ كربلا. رنگ من رنگ «جنين» است و «رام الله». من مسلمانم. يك شيعه. شيعه اي به رنگ نوشتن و گفتن و شنيدن و ديدن و بلندشدن. شيعه اي به رنگ خون. به رنگ حسين. راستي تو چه رنگي هستي؟
احمد جلالي فراهاني
|
|
|
|
|
دانش آموز لرستاني بوستان سعدي را به زبان انگليسي ترجمه كرد
«نازنين سپهوند» دانش آموز خرم آبادي بوستان سعدي را به زبان انگليسي ترجمه كرد. سپهوند علاوه بر ترجمه بوستان سعدي در پايان ترجمه خود به بررسي شخصيتهاي موجود در اين اثر به زبان انگليسي پرداخته است.
وي كه دانش آموز سال سوم رشته رياضي است اثر خود را در نمايشگاهي كه از آثار ترجمه دانش آموزان لرستاني در فرهنگسراي ارشاد شهرستان خرم آباد برپا شده به نمايش گذاشته است.
سپهوند در گفت وگو با خبرگزاري جمهوري اسلامي اظهار داشت: هر ۱۲ حكايت از بوستان در يك مجلد به انگليسي ترجمه شده است.
|
|
|
|
|
توسط يك ايراني انجام شد:
جهت قبله و نصب پرچم پرافتخار ايران در قطب شمال
سيامك حاتمي به عنوان اولين ايراني فاتح قطب شمال پس از تعيين جهت قبله مسلمين جهان و نصب پرچم پرافتخار جمهوري اسلامي ايران با موفقيت به مسكو بازگشت.
حاتمي ديروز پس از سفر ۱۳ روزه به قطب شمال در گفت وگويي اختصاصي با ايرنا، نتايج سفر موفقيت آميز خود را تشريح كرد.
وي با اشاره به اينكه از ۱۰ سال پيش در انديشه سفر به قطب شمال بوده، گفت: سرانجام پس از جست وجوي فراوان توانستم گروه عازم به قطب شمال را به وسيله اينترنت بيابم.
وي افزود: باتوجه به اينكه اين گروه از ۶ ماه پيش برنامه ريزي كرده بود و من فرصت چنداني نداشتم، مي توانم بگويم كه تنها كمك خدا بود كه آنها مرا به عضويت گروه پذيرفتند.
حاتمي در پاسخ سؤالي در مورد احساس خود به عنوان اولين ايراني هنگام فتح قطب شمال گفت: احساسي كه داشتم بخصوص هنگام نصب پرچم كشورم در اين منطقه از كره زمين وصف ناپذير است. حاتمي جالبترين خاطره خود را از سفر به قطب شمال تعيين جهت قبله مسلمين جهان به وسيله يك جهت نماي مخصوص خواند.
وي افزود: اين كار به عنوان اقدام سمبوليك يك مسلمان مورد توجه شديد ساير اعضاي گروه قرار گرفت.
حاتمي معتقد است كه حضور نمايندگان كشورهاي مختلف در قطب شمال و درزير پرچم هاي اين كشورها به نوعي تداعي كننده «گفت و گوي تمدنها» پيشنهادي از سوي خاتمي رئيس جمهوري اسلامي ايران است.
وي جالبترين نكته سفر خود را ايجاد صميميت بين اعضاي گروه داراي فرهنگها و زبانهاي متفاوت در مدت كمتر از ۲۴ ساعت ذكر كرد.
حاتمي در ادامه به تشريح نحوه عزيمت به قطب شمال پرداخت و افزود: سفر ما از سيبري و شهري به نام «خاتانگا» شروع شدو عازم فرودگاه جزيره «سردني» در اقيانوس متجمد شمالي شديم و پس از آن با هواپيما در «فرودگاه يخي «بورنيو» به زمين نشستيم.
وي مختصات اين محل را ۸۸ درجه و ۳۰ دقيقه شمال ذكر كرده و يادآور شد پس از استقرار اردوگاه خود از اين محل عازم قطب شمال شديم.
وي اعضاي گروه ۲۶ نفره قطب شمال را افرادي از كشورهاي روسيه، اتريش، سنگاپور، برزيل، آلمان، كانادا، آمريكا، دانمارك، انگليس، ايتاليا، لهستان و فرانسه ذكر كرد.
حاتمي سختترين بخش سفر خود را نيز ۳۵ ساعت اوليه آن كه بدون غذا و استراحت سپري شد، خواند.
به گفته وي سردترين دما در اين مسير در شهر سردني با ۴۷ درجه زيرصفر و گرمترين آن در شهر خاتانگا با ۱۷ درجه زير صفر بوده است.
يك رهبر كرد: صدام منزوي بهتر از ديكتاتور هوادار آمريكا است
«شورش سعيد» نماينده اتحاديه ميهني كردستان عراق در روسيه و جامعه «همسود» گفت: براي ما «صدام حسين» در حال انزوا بهتر از ديكتاتور جديد هوادار آمريكا است.
وي در گفت و گو با روزنامه «ايزوستيا» چاپ مسكو اظهارات اخير «شيخ جعفر مصطفي» يكي از فرماندهان محلي كردستان عراق كه «آمريكا را به عنوان بهترين دوست كردها» خوانده است، رد كرد.
وي گفت: اين اظهارات موضع رسمي جبهه ميهني كردستان عراق نيست، زيرا شيخ جعفر عضو اين جبهه نيست.
وي با اشاره به اينكه فرماندهان محلي كرد، مانند افغانستان از قدرت و نفوذ برخوردار نمي باشند، افزود: اينگونه تصميم ها در سطح احزاب حاكم در كردستان عراق گرفته مي شود.
سعيد گفت: ما ۱۰ سال است كه در سرزمين آزاد و جداي از صدام زندگي مي كنيم كه سطح زندگي در آنجا بالاتر از بغداد و ديگر شهرهاي تحت كنترل صدام مي باشد.
وي تصريح كرد، ما نمي خواهيم همه اينها را از دست بدهيم و صدام منزوي را بر ديكتاتور جديد هوادار آمريكا ترجيح مي دهيم.
در همين حال «لئونيد مدودكو» كارشناس مؤسسه خاورشناسي آكادمي علوم روسيه در مورد حمايت كردها از آمريكا گفت: اتحاديه ميهني كردستان عراق مي تواند از عمليات آمريكا حمايت كند، ولي «مسعود بارزاني» كه زماني عضو ساختارهاي دولتي عراق بوده و پست وزارت را برعهده داشته بيش از حد محتاط مي باشد.
وي افزود: كردها از اينكه آمريكايي ها از آنها مانندعمليات طوفان صحرا سوءاستفاده كرده و بعداً رهايشان ساخت ، نيز در بيم و ترديد بسر مي برند.
اين كارشناس روس گفت: از طرف ديگر آمريكا مي تواند در انجام عمليات زميني از كردها استفاده كند، اما ازنظر راهبردي تركيه دست آمريكا را مي بندد.
وي افزود: آنكارا با اقدام هاي آمريكا براي تشكيل يك حكومت كرد با استفاده از كردهاي عراقي و به دليل ترس از تحريك كردهاي تركيه مخالف است.
|
|
|
|
|
همراز
حريم هاي ممنوعه!
ما اين صفحه را براي شما مي نويسيم. درد دلهاي شما، حرفهاي پنهاني شما و پاسخهاي ما! اگر جوانيد و پرشور و اگر حرفي براي گفتن داريد، قلم به دست بگيريد و براي ما نامه بنويسيد.نشاني ما تهران ـ صندوق پستي ۱۹۵۶۵/۱۸۳
شايد نامه بعدي ما از آن شما باشد. دست به كار شويد و فرصت را مغتنم شماريد.دست حق يارتان
همراز
سلام مونس
ممكنه نامه من، يه كمي متفاوت از ساير نامه ها باشه، اما مي دونم، گوش توهم يه كمي شنواتر از بقيه گوشهاس! حرفهاي من بيشتر يه گلايه است. گلايه اي از مديران و دست اندركاران فرهنگي كشور.
شما روزنامه نگاران، شما نويسندگان، شما خبرنگاران و شما برنامه سازان راديو و تلويزيون چرا چنين سياست غلطي رو در پيش گرفتيد؟ خودتون مي دونيد كه چي رو مي گم!
اينكه داريد بين دختران و پسران فرق و تبعيض قائل مي شيد. آيا مگه همه نوجوانان و جوانان دخترن؟
چرا شما روزنامه نگاران پسرها رو فريبكار جلوه مي ديد؟ چرا شما برنامه سازان تلويزيوني همش طرف دخترها رو مي گيريد؟ با شمام! چرا ما پسرها رو با لقب هاي زشت نسبت مي ديد و فقط دخترها رو مظلوم جلوه مي ديد؟ چرا فقط عامل انحطاط و فساد رو ما پسرها مي دونيد؟ شما روزنامه نگاران چرا فقط از سرنوشت پسران معتاد و فاسد مي نويسيد؟
يعني دخترها هيچ گناهي ندارن؟ چرا توي بخش هاي اجتماعي روزنامه ها فقط از مشكلات دختران صحبت مي شه؟ مگه ما پسرها آدم نيستيم؟ هر دفعه مي آييد توي روزنامه مي نويسيد كه دخترهاي جوون به هوش باشن كه پسرها سرراهشون دام گذاشتن. يعني ما پسرها هممون فاسديم؟گناه من پسر كه عاشق شده و عشقش هم يه عشق پاكه، چيه؟ من بايد چيكار بكنم؟ خواهش مي كنم يه خرده هم كه شده، به مشكلات ما پسرها توجه كنيد. بابا ما هم دل داريم! چرا يه خورده با عينك بدبيني به دخترها نگاه نمي كنيد؟ مگه همه دخترها سالمند؟ مگه دختر بي عقل وجود نداره؟ خب، اگه دخترها مي افتن توي بدبختي، بخاطراينه كه خودشون چشماشونو بازنكردن! اگه دخترها توي روابط با جنس مخالف شكست مي خورن، واسه اينه كه خودشون چشم و گوششون رو بازنكردن! شما مسؤولان و مديران فرهنگي وقتي ديديد نمي تونيد از رابطه دختر و پسر جلوگيري كنيد، تصميم گرفتيد يه موج عظيم تبليغاتي عليه پسرها به راه بيندازيد و همه پسرها رو بي قيد و بند جلوه بديد! اما به شما بگم كه اين كار شما در آينده نه چندان دور، آسيب هاي جدي و درمان ناپذيري به پيكره جامعه جوون مي زنه. در آخر از همراز مي خوام يه خورده به اين همكاراش بگه پسرها هم مثل دخترها آدمند!
احسان ـ الف، ۱۶ساله از قائمشهر
• احسان عزيز، سلام!
هرچندمن نمي توانم به قشنگي تو نامه بنويسم، اما اميدوارم حرفهاي اين قلم شكسته و بسته را از من بپذيري.
گفته اي كه نامه ات متفاوت از ساير نامه هاست. من هم اين حرف را قبول دارم. زيرا من معمولاً به نامه دوستان و ياران خودم پاسخ مي دهم، درحالي كه درباره حرفهاي تو بايستي فقط توجيه كنم و علت اتفاقي را كه تو به آن اشاره كرده اي، بازگو نمايم. اما قبل از پرداختن به اصل موضوع، مي خواهم به چند نكته بصورت گذرا اشاره كنم.
نخست آنكه اذعان كنم حرف تو، حرف درستي است و متأسفانه اين سياست غلط وجود دارد كه به آسيب شناسي دختران جوان نسبت به پسران جوان اهميت بيشتري داده مي شود اما اولاً اين مطلب هميشگي نيست، بلكه در همين مطبوعات و رسانه هايي كه تو به آنها اشاره كرده اي، مواردي هم به اغواي پسران جوان توسط دختران پرداخته شده، ثانياً به اندازه اي كه من اطلاع دارم اين مطلب به صورت اتفاقي رخ داده است، نه كسي مي خواهد موج تبليغاتي راه بيندازد و نه هيچ عزم و تصميم حساب شده و برنامه ريزي شده اي پشت اين قضيه وجود دارد. بله، ممكن است برخي از نشريات زرد و كثيف و پلشت براي عوامفريبي، آگاهانه دست به چنين كاري بزنند، اما اين موارد بسيار نادر و كمياب است.
نكته ديگر اين است كه خاطرنشان كنم هركسي در مقابل اعمال و رفتار خويشتن مسؤول است و بنابراين تو نبايد مرا و يا ارباب مطبوعات را در مقابل كار همه مديران فرهنگي و مسؤولان و… مورد بازخواست قراردهي.
اما اينكه چرا اين اتفاق رخ داده است شايد يكي از دلايل اين ماجرا به فزوني ارزش خبري گزارشهاي دختران جوان بازگردد. تو خوب مي دوني هر نويسنده يا خبرنگار يا گزارشگري پيش از آنكه دست به قلم ببرد يا در پي سوژه اي از اين سو به آن سو شتاب كند، بايستي از حد متوسطي، از اقبال خوانندگان نسبت به مطلب خود اطمينان داشته باشد. نويسندگان و خبرنگاران و… كه در خلأ زندگي مي كنند كه اشتياق خوانندگان مطالبشان را ناديده بگيرند. آنان بايد مطلبي بنويسند كه حتي المقدور در بين مخاطب خاص خويش جاباز كند. آنچه تاكنون در فضاي مطبوعاتي ما چاپ و منتشرشده، بدينگونه بوده است كه كمتر وارد حريم هاي ممنوعه شده و محدوديت هاي جامعه مذهبي در آنها كاملاً لحاظ شده است. در فضاي جديد مطبوعات كه بحث آزادي هاي مطبوعاتي بيشتر مطرح است نويسندگان و ارباب قلم قدري به اين سمت حركت كرده اند كه گشتي در اين به اصطلاح «حريم هاي ممنوعه» بزنند و از جمله درباره دلمشغولي هاي دختران جوان هم قدري قلم بزنند.
روزنامه نگار عمدتاً دنبال عنصر جذب است. گيشه براي او اهميت دارد. جذابيت هاي رفتاري يا گفتاري يا سوژه بركار او اثرگذار است. بدين ترتيب گاهي از اوقات عنصر تازگي و جذابيت برعناصر معنوي اثر مي گذارد و تا جايي كار پيش مي رود كه حتي مي تواند رسالت مطبوعاتي يك روزنامه نگار را نيز تحت الشعاع خود قراردهد.
و تو خود مي داني كه موضوع دختران جوان، موضوعي تازه، جذاب و در برخي حيطه ها و عرصه ها كاملاً بكر و دست نخورده است. فروش كم سابقه فيلم سينمايي «من ترانه، ۱۵سال دارم» كه موضوع آن آسيب شناسي دختران جوان است، صحت ادعاي مرا اثبات مي كند.
نكته ديگري كه شايد دليل ديگري بر واقعه اي باشد كه در رسانه هاي ما رخ مي دهد و تو به آن پرداخته اي، وجود فضاي مردسالاري و پدرسالاري در خانواده هاي ايراني است.
در يك خانواده مردسالار ، حمايت از اعضاي اناث خانواده(زن و دختران) يك اصل مهم و اساسي شمرده مي شود. در چنين شرايطي اصل براين است كه پدر يا پسران مي توانند گليم خود را از آب بكشند، اما دختران حساس تر و آسيب پذيرترند.
ساختار فكري خانواده ها براساس پدرسالاري و مردسالاري شكل گرفته و آنگاه اين مبنا به ساختارهاي جامعه هم سرايت كرده است. گويا پذيرفته شده كه جنس مذكر در حد وسيع آسيب پذير نيست.
اين پذيرش را ما در مباني و مفاهيم اجتماعي، عرفي و شرعي نيز ملاحظه مي كنيم. مثلاً در قانون اساسي يا قانون مدني به بحث اغواي دختران جوان ازسوي مردان اشاره شده، اما درباره گمراهي و اغواي مردان ازسوي زنان طريق سكوت را پيش گرفته اند. آيا پيش گرفتن راه خطا، اشتباه و گمراهي و يا متقابلاً قرارگرفتن در مسير ثواب و نيكي جنسيت بردار است؟
آيا دختران و پسران در اين موارد بريكديگر رجحان دارند؟
قطعاً پاسخ منفي است اما چه كنيم كه همين فضا از خانواده و جامعه پيشرفته و رسانه هاي جمعي را نيز تحت تأثير خويش قرارداده است.
من اميدوارم حرفهاي صميمي و زيباي تو و بحث كوتاه و مختصر من بتوانند در نگرش ارباب مطبوعات، جامعه شناسان و روانشناسان تأثيرگذارده و زمينه هاي تحقيق و تفحص در اين باب را فراهم نمايند.
ضمناً از دوستان جوانم مي خواهم كه اگر عقيده و نظري در اين باره دارند، يا راه حل خوب و قابل اطميناني را پيش بيني مي كنند، حرفهاي خود را حتماً با من در جريان بگذارند. اميدوارم ارتباط ما با يكديگر زمينه ساز كشف حقايقي جديد براي همه ما باشد كه به تعبير آن جامعه شناس مشهور ما موظف نيستيم كه همه حقايق را بگوييم اما موظفيم عقلاً، عرفاً و وجداناً كه هرچه مي گوييم، حقيقت باشد!
دستهايت پراز شكوفه هاي سپيد بهاري
همراز
حسين سروقامت
|
|
|
|