شماره ۲۱۱۵ - سال هشتم - جمعه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 3, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به زندگي و آثار ميخائيل بولگاكف
• او «دون كيشوت» اثر سروانتس را براي صحنه تئاتر تنظيم كرد كه اجراي آن ممنوع شد.
به بهانه چاپ كتاب «دكان سيگار فروشي»
مكتبهاي ادبي

نقش روشنفكران مذهبي ايران در پيروزي انقلاب
• مطهري كه خود دانش آموخته هر دو عرصه بود، با آشنايي با كلام علماي دين و همزمان گفتمان نسل دانشجو و يا جوان ايراني، موفق به نفوذ در هر دو حيطه گرديده بود
• شريعتي به شدت اسلام منفعل را كه درآن زمان درايران رواج داشت، محكوم كرده و سعي داشت به مردم اين سرزمين نشان دهد كه اسلام مي تواند به عنوان ديني پيشرو وسازنده نقش اجتماعي مهمي را در تحولات اجتماعي ايفا كند
060636.jpg
ايران پيش از انقلاب دوران پربحراني را پشت سر مي گذاشت. رضاخان و فرزند او محمدرضا، رهبران رژيم پهلوي درتلاش براي رواج مدرنيته درايران ، با همان الگوي تركيه بودند. بسياري از اصلاحات اين دو پيرامون زنان صورت مي گرفت. اين اصلاحات برخلاف تصور رژيم پهلوي نه تنها باعث رواج مدرنيته دراين كشور نگرديد بلكه عملاً با موجي از خشم و نفرت عمومي روبرو شد.
هدف رضاشاه كه درسال ۱۹۲۱ قدرت را درايران به دست گرفته بود، سكولاريزه كردن ايران و به دست گيري كامل قدرت بود. اقدامات رضاشاه همزمان با افزايش نارضايتي عمومي درميان اقشار مختلف جامعه ايران ، كه بافت اصلي آن را مردماني معتقد ومتدين تشكيل مي دادند و حمايت او از دولت هيتلري وائتلافي كه در طي دوران جنگ جهاني دوم ميان او و هيتلر شكل گرفت درنهايت باعث شد تا دولت وي به سرعت سقوط نمايد.
رژيم محمدشاه ، فرزند رضاشاه كه پس از سقوط وي به قدرت رسيد نيز درگير مسائل ومعضلات متعددي چون فساد در تمام سطوح و جنگ قدرت بود. وي هرگز موفق نشد كه حتي ساختارهاي سست و شكننده سياسي ـ اجتماعي و اقتصادي را كه در دوران پدر او پاگرفته بود ، ثبت نمايد. با بحران اقتصادي دهه ،۱۹۵۰ مشاورين آمريكايي شاه به وي پيشنهاد اصلاحات اقتصادي را دادند. اين اصلاحات اقتصادي كه به انقلاب سفيد موسوم بود ، درسال ۱۹۶۳ به صورت رسمي آغاز شد. همزمان با آغاز اين اصلاحات اقتصادي، جمعي وسيع از علماي ايران به مخالفت با آن پرداختند . با اوجگيري مخالفت روحانيون مذهبي ايران و پيوستن مردم به اين اعتراضات، عملاً اصلاحات اقتصادي يا انقلاب سفيد محمدرضاشاه عقيم ماند.
قانون اساسي ايران نيز كه درزمان شاه پيشين ايران تدوين شد نمونه اي از تلاشهاي محمدرضاپهلوي براي مدرن سازي جامعه ايران بود . اين قانون اساسي كه تنها بر روي كاغذ به ثبت رسيد، عملاً نتوانست هيچ تأثيري بر زندگي مردم ايران بگذارد و تنها به عنوان سند افتخاري! از تلاشهاي رژيم پهلوي براي گسترش در زمينه غربي همواره مورد مبالغه قرار مي گرفت.

همزمان با سير تحولات سياسي و اصلاحاتي كه به دستور آمريكاييان دراين كشور صورت مي گرفت، جمعي از روشنفكران مذهبي ايران به مخالفت جدي با اقدامات شاه پرداختند.
درميان اين معترضين ، مي توان به چهره هاي بسيار تأثيرگذاري چون آيت الله خميني (امام ره)، دكترعلي شريعتي ، مرتضي مطهري اشاره كرد. عليرغم تفاوت ديدگاههاي اين افراد تمام تلاشهاي آنان براي نزديك سازي مردم به سوي اسلام، بازگشت آنان به ارزشهاي سنتي و مذهبي متمركز شده بود.
علي شريعتي كه در دهه ۱۹۶۰ ، ۱۹۷۰ فعاليت مي كرد، ازجمله روشنفكران نوانديشي بود كه آثار مكتوب و سخنراني هاي پرشور وي تأثير بسزايي برجامعه ايران بويژه جوانان و زنان داشت.
شريعتي در تلاش براي دست يابي به تعبيري انقلابي از ايدئولوژي شيعه، خواستار تفسير اسلام با ديدگاه جامعه شناساني شده بود . ازجمله اساسي ترين ديدگاههاي شريعتي كه مي توان درآثار مكتوب وي به وضوح آن را مشاهده نمود، مسأله اراده انسان بود . او عميقاً اعتقاد داشت كه انسان درمقابل هرعمل خود مسؤول است.
شريعتي در ديدگاه خود ، نگاه تاريخي و مذهبي به اسلام داشته و مسلمانان را دعوت مي كرد تا علاوه برمطالعه قرآن و تفكر درباره آن ، به بازآموزي تاريخ اسلام بپردازند. او معتقد بود كه هرنسلي باتفكر درقرآن مي تواند تعبيري نوين و به روز از اين كتاب مقدس به دست آورد.
شريعتي به شدت اسلام منفعل را كه درآن زمان درايران رواج داشت، محكوم كرده و سعي داشت به مردم اين سرزمين نشان دهد كه اسلام مي تواند به عنوان ديني پيشرو وسازنده نقش اجتماعي مهمي را در تحولات اجتماعي ايفا كند او خطاب به زنان مسلمان ايران آنان را به مطالعه زندگي فاطمه (س) دعوت كرده و از آنان مي خواست كه با الگوگيري از او به احقاق حقوق خود بپردازند.
ساواك در برخورد با شريعتي ، درابتدا بااين تصور كه سخنان وي مي تواند مانع نفوذ كلام علما گشته و يا حداقل جمعي را از پيرامون روحانيت ايران دوركند، برخوردي خنثي دانست، اما با گذشت زمان و اثبات اشتباه بودن اين پندار برخورد ساواك نيز به شدت تغيير كرد.
علي شريعتي كه اكنون تبديل به خطري براي رژيم شاهنشاهي شده بود، به زندان افكنده شد و پس از چهارسال زندان در ژوئن ۱۹۷۷ آزاد و تبعيد شد . شريعتي مدتي اندك پس از خروج از كشور، ظرف مدت كوتاهي درگذشت. بسياري اعتقاد دارند كه مرگ وي در اثر سوء قصد عوامل رژيم شاه در خارج از كشور بوده است درحالي كه جمعي ديگر آن را ناشي از شكنجه هاي بي شماري مي دانند كه وي در زندانهاي شاه تحمل كرده است.
مرتضي مطهري نيز ازجمله چهره هاي جوان وانديشمندي بود كه در رويكرد جوانان ايران به اسلام انقلابي نقشي ويژه برعهده داشت. تلاشهاي وي براي مقابله با افرادي كه درصدر رواج ارزشهاي غربي دركشور بودند، او را وارد عرصه خطرناك مبارزه سياسي كرد. مطهري، هرچند روشي محافظه كارانه تر از شريعتي اختيار كرده بود، اما ازهروسيله وابزاري جهت رواج انديشه هاي اسلامگرايانه خود و مقابله باتلاشهاي رژيم شاهنشاهي جهت رواج و گسترش فرهنگ و ارزشهاي غربي و نابودسازي سنت ها و معيارهاي اخلاقي سنتي ومذهبي مردم، استفاده مي كرد.
آثار مطهري در تمامي نشريات ايران ، حتي درنشريات مختص زنان به چاپ مي رسيد. او كه دامنه وسيعتري از مخاطبين را مدنظر داشت ، براي گسترش آراي خود مجبور بود تا با اتخاذ رويه اي محافظه كارانه تر، از تمامي وسايل ارتباطاتي استفاده نمايد. او حتي در مجله «زن روز » نيز كه معمولاً مخاطباني بسيار درميان جامعه زنان ايران داشت، مقالات متعددي را برعليه جنبشهاي زنان غربي نوشته و به زنان ايراني هشدار مي داد كه آنچه كه در غرب به عنوان حفظ حقوق زنان و تساوي حقوق زن و مرد مطرح مي شود، سرابي بيش نيست.
مطهري تأكيد داشت كه فرهنگ غرب هيچ ارزش تازه اي را به فرهنگ اسلامي نمي تواند ببخشد و در استدلالات خود بر اين نكته تصريح داشت كه تفاوتهاي جنسيتي، فيزيكي، عاطفي و رواني ميان زنان و مردان باعث مي شود تا امكان تشابه حقوق اين دو جنس وجود نداشته باشد. اما در زمينه حقوق مساوي، مطهري معتقد بود كه اسلام تساوي حقوق زن ومرد را به رسميت شناخته است.
مطهري اعتقاد داشت كه پوشش اسلامي (چادر) كه از سوي علما مورد تأكيد قرار مي گيرد وسيله اي است براي حفاظت از سلامت جامعه و باعث تقويت خانواده، تشويق جوانان به تشكيل خانواده و همزمان افزايش ارزش زنان مي شود. مطهري خود بارها به صراحت اظهار مي داشت كه هرگز مخالف فعاليت و آزادي زنان نيست بلكه معتقد است كه در عين حفظ اين آزادي بايد حرمت زنان نيز حفظ شود.
در اواخر دهه ،۱۹۷۰ به وضوح مي شد حاصل فعاليتهاي روشنفكران مذهبي و روحانيون غيرسنتي را مشاهده كرد. تلاشهاي شريعتي و مطهري به عنوان سمبل روحانيت نويني كه با زبان قابل فهم براي عامه مردم از مدارس مذهبي بيرون آمده و به روشنگري نسل جوان اين كشور پرداخته است، تأثيرات عميقي در ساختار فرهنگي اجتماعي ايران بر جاي گذاشته است.
سختگيريهاي ساواك بر عليه مطهري و آزار و اذيت مأمورين امنيتي ايران، هر روز شدت مي يافت. اما در نهايت پيروزي انقلاب اسلامي در سال۱۹۷۹ كه پيروزي علماي اسلامي و روشنفكران مذهبي بر رژيم پادشاهي بود، نشان داد كه بافت سنتي ايران كه مدتهاتنها به نظاره اعمال و كردار صاحبان قدرت نشسته است، تنها درانتظار جرقه اي بوده است تا مشتعل گردد.
با پيروزي انقلاب اسلامي، مطهري به عضويت شوراي انقلاب برگزيده شد. او با وجود حضور در تمامي صحنه هاي پيش از انقلاب و نقش چشمگيري كه در پيروزي تفكر اسلام انقلابي ايفا نموده بود و همچنين نفوذ گسترده اي كه در ميان اقشار مختلف مردم داشت، هرگز به دنبال كسب پستهاي سياسي نبود.
مطهري از سوي بسياري به عنوان نقطه پيوند دانشجويان و اقشار مذهبي سنتي ايران شناخته مي شد. او كه خود دانش آموخته هر دو عرصه بود، با آشنايي با كلام علماي دين و همزمان گفتمان نسل دانشجو و يا جوان ايران، موفق به نفوذ در هر دو حيطه گرديده بود. پيوند ميان اين دو قشر كه به صورت معمول فاجعه اي عميق ميان آن وجود دارد، از جمله عظيم ترين خدمات مطهري به انقلاب اسلامي ايران بود.
پيش از انقلاب و حتي پس از انقلاب ايران، آنچه كه باعث تحير بسياري از صاحب نظران غربي را فراهم آورده بود، در كنار هم قرارگيري جوانان، دانش آموختگان، مذهبيون و... دركنار يكديگر بود. مطهري به عنوان يك روشنفكر مذهبي روحاني از سهم عمده اي دراتحاد اين اقشار كه درنهايت به پيروزي انقلاب ايران و تثبيت آن منتهي شد برخوردار است. سازمان فرقان، گروهي كه از سوي حاكمين ايران، به عنوان گروهي انحرافي تلقي مي شد، در ۱۱ارديبهشت در تلاش براي شكستن چنين اتحادي بود كه دست به ترور مطهري زد. مطهري كه در حقيقت پيونددهنده مدارس مذهبي (حوزه) و دانشگاه بود، ترور شد تا نقطه اتصال اين دو كانون قدرتمند جامعه ايران از بين برود.
با وجود گذشت سالها از ترور مطهري آثار وي همچنان در ايران به فروش رسيده و از استقبال خوبي برخوردار است. گفته هاي او را مي توان به بسياري از ديوارهاي شهرهاي مختلف ايران مشاهده نمود. ترور مطهري از ديد بسياري از مردم ايران، نه ترور يك شخصيت مذهبي، بلكه ترور انساني بود كه در قلب و ذهن جوانان ايراني جاي داشت. اين جايگاه همچنان محفوظ است.
برگرفته از : ايران انقلابي ـ اثر : ماركوس دالفوتيس

نگاهي به زندگي و آثار ميخائيل بولگاكف
شيطان خوب و آدم هاي بد
• او «دون كيشوت» اثر سروانتس را براي صحنه تئاتر تنظيم كرد كه اجراي آن ممنوع شد.
060639.jpg
ميخائيل آفاناسيويچ بولگاكف روزنامه نگار، نمايشنامه نويس، داستان كوتاه و رمان نويس و نيز پزشك روسي كه در ماه مه ۱۸۹۱ در «كي يف» به دنيا آمد. او دو برادر و چهار خواهر داشت و فرزند ارشد يك پروفسور الهيات بود كه در آكادمي كي يف تدريس مي كرد و مادرش زني تحصيلكرده و فوق العاده مذهبي بود كه پس از مرگ پدر ميخائيل در ۱۹۰۷ مسؤوليت تحصيلات پسرش را بر عهده گرفت. بولگاكف تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در كي يف به پايان رساند و از سال ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۴ در باشگاه ورزشي كي يف عضو شد. معلم او در اين باشگاه تاثير زيادي بر او گذاشت. نويسندگان مورد علاقه او در اين دوران گوگول، پوشكين، داستايوفسكي و ديكنز بودند. تحصيلات در رشته پزشكي را در دانشگاه «سنت ولاديمير» در همان شهر با موفقيت شايان تحسيني به پايان رساند. از ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ به عنوان پزشك در بيمارستان نظامي كي يف و نيز بيمارستان هاي منطقه اي طبابت كرد و پس از مدتي خدمت در بيمارستان «چرنوفسكي»، بولگاكف به عنوان پزشك ايالتي به ايالت اسمولنسك اعزام شد. تجربه اين روزها را در كتاب «خاطرات يك پزشك روستايي» بعدها به تحرير درآورد. در ۱۹۱۸ به كي يف بازگشت و در مطبي كه در خانه خود داير كرده بود به طبابت ادامه داد و سالهاي وحشتناكي از جنگ داخلي روسيه را تجربه كرد. او شاهد اشغال آلمان ها و سپس ارتش سرخ بود. در ،۱۹۱۹ در اغتشاشات سياسي جنگ داخلي به عنوان پزشك جنگي به خدمت ارتش سفيد درآمد. برادران او نيز در ارتش سفيد عليه بلشويك ها (ارتش سرخ) جنگيدند و سرانجام در پاريس ساكن شدند. بولگاكف از سوي ارتش سفيد به عنوان پزشك به كوكازوس اعزام شد. او در طول سال هاي جنگ از اعتياد به مورفين رنج مي برد ولي با كمك همسر اولش تاتيانانيكالوونا (ازدواج در ۱۹۱۳) بر اعتيادش غلبه كرد. در اواخر ،۱۹۱۹ بولگاكف ارتش را ترك كرد و در ۱۹۲۰ طبابت را نيز رها كرد تا فعاليت هاي نويسندگي را آغاز كند.
بولگاكف در اتوبيوگرافي اش در مورد چگونگي شروع نويسندگي مي گويد: «يك شب در ۱۹۱۹ وقتي در قطار بودم يك داستان كوتاه نوشتم. در توقف قطار در شهر بعدي، آن را به ناشر يك روزنامه دادم و او آن را در روزنامه اش چاپ كرد.
ازدواج اول بولگاكف در ۱۹۲۴ به جدايي انجاميد و پس از چندي در همان سال با ليوبوف بروزرسكايا ازدواج كرد. اين سال همچنين سال نوشتن رمان «گارد سفيد» بود كه از اولين كارهاي جدي او و تجربيات بولگاكف در طي جنگ داخلي اوكراين است. متن كامل كتاب در ۱۹۲۵ پايان گرفت ولي انتشار آن ۲۹ سال پس از مرگ نويسنده اش در ۱۹۶۹ صورت گرفت. داستان، گزارش سالهاي آشوب زده بين ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ است كه در زندگي خانواده وايت در اوكراين منعكس مي شود و نشان دهنده سرنوشت روشنفكران روسيه و افسران ارتش تزاري در طول جنگ داخلي است. دو قسمت از اين داستان در روزنامه «روسيا» چاپ شد كه آن هم قبل از چاپ قسمت سوم تعطيل شد. در ۱۹۲۴ «تخم مرغ هاي منحوس» و در ۱۹۲۵ «دل سگ» را نوشت كه هر دو نمايشنامه درباره سرنوشت و فرجام يك دانشمند و سوءاستفاده از كشف اوست. موضوعي كه دوباره در نمايش «آدام وايو» ظاهر شد (۱۹۳۱). «دل سگ» اثر طنزآميزي بود درباره زندگي مردم شوروي در قالب داستان علمي - تخيلي كه محكوم به چاپ نشدن گرديد. در ۱۹۲۵ براي ادامه كار به تئاتر هنر مسكو پيوست و نمايشنامه هاي زيادي نوشت و روي صحنه برد كه با استقبال زياد مردم نيز روبرو گشت. در ۱۹۲۶ نمايش كمدي «آپارتمان زويا» و در سال ۱۹۲۸ «جزيره كريمسون» را نوشت كه هر دو پس از چند بار نمايش آنها، ممنوع شدند و نمايش «فرار» در ۱۹۲۸ حتي يك بار هم روي صحنه نيامد ولي در سال ۱۹۱۷ فيلمي از روي آن ساخته شد. بولگاكف در ۱۹۲۸ همچنين «روزهاي توربنها» را نوشت كه به نمايشنامه درآورده شده «گارد سفيد» بود كه بنا به تقاضاي تئاتر هنر مسكو به صورت نمايشنامه درآورده شد و براي اولين بار همانجا روي صحنه رفت و براي نويسنده يك شبه موفقيتي بزرگ به ارمغان آورد، اگر چه همزمان بابت نقش هاي دلسوزانه افسران گارد سفيد در جنگ انتقادهاي خصمانه اي نيز دريافت كرد. اين نمايش از نمايشات دلخواه استالين بود كه در ۱۹۲۹ اجراي آن ممنوع و در سال ۱۹۳۲ آزاد گرديد اما فقط ۱۵ سال پس از مرگ نويسنده اش، يعني ۱۹۵۵ بود كه به چاپ رسيد.
بولگاكف در «ماجراهاي چي چي گو» داستان هايي از زندگي قهرمان «ارواح مرده» اثر گوگول را نوشت كه در سالهاي بين ۱۹۲۱ و ۱۹۲۷ به ميان سياست اقتصادي تازه شوروي پرتاب شده است. او چندين نمايشنامه ديگر نوشت و تبديل به يكي از نويسندگان ثابت تئاترهاي روسي در دوره خود شد. او «دون كيشوت» اثر سروانتس را براي صحنه تئاتر تنظيم كرد كه اجراي آن ممنوع شد. انتقادهاي بولگاكف از سيستم حاكم بر شوروي مورد پذيرش نويسندگان ديگر قرار نگرفت. تا ۱۹۳۰ كارهاي بولگاكف يا به ندرت چاپ شدند و يا اصلاً به چاپ نرسيدند. نمايشنامه هاي او نيز مورد استقبال خصمانه مطبوعات شوروي قرار گرفت و همچنان كه در ادامه قرن بيستم اتحاد جماهير شوروي از نظر ايدئولوژي و سياست هاي اقتصادي استوارتر و سخت گيرتر مي شد، كارهاي بولگاكف نيز بيشتر و بيشتر مورد حمله قرار مي گرفت و در سال ۱۹۲۹ تمام نمايشنامه هاي او توقيف شدند. در همين سال بود كه بولگاكف نامه اي به ماكسيم گوركي نوشت و در قسمتي از آن گفت: «همه نمايشنامه هاي من توقيف شدند و حتي يك خط از نوشته هاي من در جايي به چاپ نرسيده است. هيچ كاري ندارم. حتي يك كوپك از حق تاليف آثارم هم به دست نياورده ام و هيچ شخص يا سازماني به درخواست ها و سوالاتم پاسخ نمي دهد. »
سرانجام در اوج نااميدي و بيكاري كه گذران زندگي را براي نويسنده مشكل ساخته بود، بولگاكف نامه اي به دولت و شخص استالين نوشت و در آن تقاضا كرد كه به او اجازه مهاجرت داده شود. ولي تقاضايش بيهوده بود و به او اجازه چنين كاري داده نشد. در عوض بخت به ياري او آمد و استالين شخصاً به او تلفن زد و با او گفتگو كرد. پس از اين مذاكره تلفني، بولگاكف به عنوان دستيار تهيه كننده در تئاتر هنرهاي مسكو استخدام شد. اگر چه لطف استالين توانست او را از توقيف و زندان يا اعدام نجات بخشد ولي نوشته هاي او همچنان غيرقابل چاپ ماندند.
بولگاكف آثار كلاسيك چندي براي صحنه تئاتر تنظيم كرد و اواخر ۱۹۳۰ تبديل به اپرانويس و مشاور تئاتر هنري بولشوا گرديد. در رمان تئاتري او به نام «برف سياه» كه در ۱۹۳۰ نوشت و ۲۵ سال پس از مرگش در ۱۹۶۵ منتشر گرديد، بولگاكف احساس عشق و نفرت خود را شرح داده و از استانيلافسكي براي ناكامي نمايشنامه اش «توطئه هيپوكراتها» كه تحت عنوان مولير روي صحنه آمده بود، انتقام گرفت. در صحنه اي از اين نمايش لويي چهاردهم مي گويد: «پس اين جاست. اين نويسنده مظلوم و پريشان من است. او ترسيده. لطف ما شامل حال كسي خواهد شد كه او را از خطري كه تهديدش مي كند، آگاه سازد. . . ممنوعيت لغو شد. تو مي تواني حتي تارتف را هم روي صحنه ببري. »
در سال ۱۹۳۲ بولگاكف كه مدتي بود كه از همسر دومش جدا شده بود عاشق النا سرجيونا سيلوفسكايا شد و با او ازدواج كرد و هم او بود كه حمايت ها و عشق و وفاداريش تاثير بسياري بر زندگي و اثر جاويدان او «مرشد و مارگريتا» گذاشت. همچنين در سال ۱۹۳۳ رمان «زندگي آقاي مولير» را نوشت كه براي انتشار مردود شناخته شد. در سال ۱۹۳۵ «ايوان واسيليچ» را نوشت كه در ۱۹۷۰ فيلمي از آن ساخته شد. «توطئه هيپوكراتها» را كه در سال ۱۹۳۶ نوشت، در پرادوا مورد انتقادهاي منفي قرار گرفت و مدت چهار سال تمرين آن در تئاتر هنر مسكو طول كشيد ولي فقط پس از هفت سانس نمايش آن ممنوع شد و ۳۰ سال پس از مرگ بولگاكف بود كه در ۱۹۷۰ منتشر گرديد. با نمايشنامه ديگر او كه بيوگرافي پوشكين بود به نام «آخرين روزها ۱۹۳۵» نيز كم و بيش همين برخورد صورت گرفت و آن هم عاقبتي مشابه قبلي پيدا كرد و سه سال پس از مرگ نويسنده اش بود كه براي اولين بار به روي صحنه رفت.
نويسنده نااميد تلاش كرد تا لطف دولت شوروي را با نوشتن نمايشنامه اي به مناسبت شصتمين سالگرد تولد استالين به دست آورد. نمايشنامه «باتوم ۱۹۳۹» استالين را در سال هاي جواني به عنوان عضوي فعال و انقلابي ترسيم مي كرد و حوادث آن در كوكازوس مي گذشت. بولگاكف براي آغاز تمرينات اين نمايش با قطار در راه بود كه به او خبر دادند اجراي اين نمايشنامه توسط شخص استالين ممنوع شده و اين آخرين ضربه تاثير بسيار سختي بر روحيه افسرده و بيماري قلبي او گذاشت.
بولگاكف در ۱۰ مارس ۱۹۴۰ درگذشت و در گورستان نوودرويچي به خاك سپرده شد. او هرگز نتوانست روسيه را ترك كند و براي ملاقات برادرانش در پاريس ويزا بگيرد. او به عنوان مخالف ترين نويسنده ضد شوروي شناخته شد كه در تمام دوران نويسندگي مورد بي مهري مقامات، مطبوعات و منتقدان قرار گرفت و به قول خودش: «وقتي آلبوم بريده هاي روزنامه ها را ورق مي زنم كه درباره من و كارهايم نوشته اند، مي بينم در طول ۱۰ سال كار و فعاليتم در رشته ادبيات، ۳۰۱ مقاله مطبوعات شوروي در اين باره نوشته شده كه از اين ها فقط سه تا تحسين آميز و ۲۹۸ تاي ديگر خصمانه است، فحش و ناسزا.» اگر چه او به عنوان نويسنده در معرض محدوديت ها و آزار و فشارهاي رواني بسياري قرار گرفت ولي از حملات مستقيم مقامات رسمي و اعدام جان سالم به در برد و اين زماني بود كه ديگران در گولاي - آرچي پلاگو زنداني يا هلاك مي شدند.

• مرشد و مارگريتا
مهم ترين اثر بولگاكف، رمان ارزشمند «مرشد و مارگريتا» است كه نوشتن آن از ۱۹۲۸ آغاز شد و دوازده سال تغيير و اصلاح آن طول كشيد. اما از آنجا كه اين تغييرات همچون متن كتاب موافق جو سياسي حاكم بر شوروي نبود، جلو انتشار آن گرفته شد. با وجود اين حتي در بستر مرگ نيز، بولگاكف متن را اضافه و اصلاح مي كرد. سرانجام پس از يك بار سوزاندن تمام متن و بارها تغيير و اصلاح، به همت همسرش النا در دو هفته قبل از مرگ نويسنده كامل شد ولي ۲۶ سال پس از مرگ بولگاكف، سال ۱۹۶۶ بود كه با حذف صفحات زيادي از آن براي اولين بار در شوروي به چاپ رسيد. متن كامل تر در ۱۹۷۳ و متن كامل و اصلاح شده در ۱۹۸۹ به چاپ رسيد.
رمان خيالي - شيطاني «مرشد و مارگريتا» به عنوان بزرگ ترين رمان روسي در قرن بيستم و اثري كلاسيك شناخته شده اما متاسفانه توجهي را كه شايسته آن بوده تاكنون دريافت نكرده است. پس از هشت سال كه بولگاكف نمايشنامه و داستان كوتاه مي نوشت، نوشتن اين كتاب را آغاز كرد و در ۱۹۳۸ آن را به پايان رساند. يك سال پس از آن نابينا شد ولي همچنان با همت همسرش، النا كه به اين اثر عشق مي ورزيد، به اصلاح و تغيير كتاب ادامه مي داد و در سال ۱۹۴۰ نيز درگذشت بدون اين كه چاپ آن را ببيند.
مرشد و مارگريتا در سال ۱۹۶۶ به صورت كتاب منتشر شد ولي قبل از ان به صورت پاورقي در مجله مسكووا منتشر مي شد. به دليل تيراژ كم و استقبال فراوان از آن به زودي كتاب در شوروي ناياب شد و در جلسات عمومي خوانده مي شد. البته قسمت هايي از آن به دليل نگارش صريح آن درباره استالينيسم و سكس با سانسور مواجه شد. اما خوشبختانه در برگردان انگليسي آن دست نخورده ماند.
همچون همه آثار ادبي بزرگ، اين كتاب نمايانگر دوره و زمان خاصي نيست. جزء به جزء اين كتاب جرقه و غوغايي است در زمان حال همچنان كه در گذشته و بدون شك در آينده. درواقع همه كس از اين داستان چند لايه و ديوانه لذت مي برد. نيروهاي خارق العاده و حوادث شگفت انگيز و تخيلي همراه با طنزي در نگارش خواننده را جذب مي كند. بررسي درونمايه هاي فلسفي و مذهبي در اين كتاب به گرد نفوذ شيطان در زندگي مدرن مسكو و مصلوب كردن عيسي مسيح مي گذرد. اين روايت پيچيده تركيبي است از گفتگوهاي دوجانبه و ضد و نقيض در قلمرو علم، ادبيات، تاريخ و سياست همراه با نمايش گوشه اي از جامعه به اصطلاح روشنفكران آن زمان در قالب طنز و استهزا با حوادث خنده آور و عجيب و غريب و متاثر كننده.
داستان از يك پارك عمومي آغاز مي شود كه در آن سردبير يكي از مجلات به نام بريلوز با شاعري به نام بزدومني درباره عدم وجود خدا بحث مي كنند و با حضور ابليس در گفتگوي آنها به هيات شخصي خارجي و مرموز ادامه مي يابد. اين شخص قصد دارد اين دو روشنفكر را متوجه كمبود اطلاعات و باورهاي نادرستشان كند و براي اين كار گوشه اي از محاكمه عيسي مسيح را توسط پنتيوس پيلاطس نقل مي كند كه به عقيده برليوز با روايت انجيل ها كاملا متفاوت است. شخص خارجي با اعلام هم صحبتي اش با كانت در قرن هجدهم و حضورش در جلسه محاكمه مسيح، حيرت و يقين به ديوانگي اش را در دو نويسنده برمي انگيزاند. در پايان بحث نيز زمان و چگونگي مرگ برليوز را پيش گويي مي كند كه آن هم به زودي به حقيقت مي پيوندد و اين تازه آغاز ماجراهاي عجيب و غريب است. خارجي شيك پوش با چشماني يكي سياه و يكي سبز، با دندان هايي با روكش طلايي در سمت راست و روكش پلاتين در سمت چپ كه به نظر مي آيد همه چيز را مي داند، ابليس است. او خود را ولند و استاد جادوي سياه معرفي مي كند. باند او متشكل است از: مردي قد بلند و بسيار لاغر با عينك پنسي به چشم كه يك شيشه آن مفقود و شيشه ديگر براق است، كت پيچازي به تن و شلوار كوتاهي به پا كه خود را كروويف واو را فاگت مي نامد. ديگري مردي كوتاه قد و چهار شانه است با موهاي سرخ آتشين به نام عزازيل و زني با سري قرمز و چشماني سبز به نام هلا كه كاملاً برهنه است. عجيب ترين عضو اين گروه هم گربه اي عظيم الجثه و سياه رنگ است به نام بهيموت كه سيگار برگ مي كشد، ودكا مي نوشد، مانند انسان ها حرف مي زند و روي دو پاي عقبش راه مي رود. اين كتاب كه به شيوه اي متفاوت نگاشته شده درواقع از سه داستان تركيب شده كه نويسنده به طوري زيبا و با مهارت اين سه را در هم پيچيده و به هم ارتباط داده است. داستان اول حضور شيطان است با دارودسته اش در مسكو، او مي خواهد ببيند آيا مي تواند كاري نه شيطاني كه حتي خوب انجام دهد. داستان دوم روايت محاكمه مسيح است توسط حاكم يهودا در اورشليم و شرح مصلوب شدن او و سرنوشت حاكم بر روايتي تازه. داستان سوم حكايت مرشد و مارگريتا و عشق آنهاست. مرشد رمان نويس ناموفقي است كه كتابي درباره پونيتوس پيلاطس نوشته ولي منتقدان آن را «دين زدگي» ناميده و با مقالات تندي به او حمله كرده و مانع چاپ كتابش شده اند. مرشد نيز دچار بيماري و افسردگي گشته، دستنوشته هاي كتابش را سوزانده و كارش به تيمارستان كشيده است، همانجا كه بزدومني، شاعر بيچاره ابتداي كتاب، و ديگراني كه هر يك به نوعي شيطان يا دارودسته اش را ديده اند در آنجا جمع شده اند. مارگريتا زني است شوهردار و عاشق مرشد و كتاب او كه حاضر شده براي بهبودي مرشد و چاپ كتابش روح خود را به شيطان بفروشد. اين كتاب داراي نگاهي تازه است به شيطان. او كه از نظر نويسنده از بسياري انسان هاي به ظاهر محترم، پليدتر نيست و او كه بر عكس باور عمومي در اين كتاب، انسان ها را به دليل حرص و طمع، ظلم، دروغ گويي يا فساد اخلاقشان تنبيه مي كند! و بر مرشد به دليل كتابي كه نوشته و مظلوميتش ترحم مي كند و حتي به پاداش اينها به او آرامش مي بخشد. (البته به توصيه مسيح كه توسط نماينده اش به او اعلام شده) اين كتاب همچنين محاكمه عيسي را نيز با نگاهي ديگر روايت كرده است و از باور حاكم مي گويد به بيگناهي عيسي و ناچاري او از تائيد حكم اعدام وي و سرنوشت او در دنياي فاني پس از مرگ.
با نگاهي به زندگي بولگاكف، نقاط اشتراك بسياري با او و مرشد كتاب پيدا مي شوند. سرنوشت مرشد و برخورد منتقدان با كتابش همان است كه بر سر بولگاكف و آثار او به خصوص همين «مرشد و مارگريتا» آمد. مارگريتا نيز كه در نگارش اول نبود و پس از آشنايي بولگاكف با همسرش در كتاب وارد شد، همان نقشي را در زندگي مرشد دارد كه النا و حمايت ها و عشق و وفاداريش در زندگي بولگاكف.
بسياري از نكات طنز در اين كتاب حرص و طمع، غرور و نخوت و تنگ نظري انسان ها را هدف قرار مي دهد. برخي اين كتاب را به عنوان ستايشي از سياست استاليني در قطع عوامل بورژواي جامعه شوروي قلمداد مي كنند. عده اي نيز بر اين باورند كه ميخاييل بولگاكف با انتشار اين رمان به خصوص و آثار ديگرش به عنوان حلقه رابطي شد ميان برخي نويسندگان همچون واسيلي آكسنف، آندره سينافسكي و برادران سترا گالتسكي با رسوم گذشته و نويسندگاني چون گوگول و داستايوفسكي. اما آنچه همگان درباره آن متحدالقولند اين است كه ميخائيل آفاناسيويچ بولگاكف كه در دوران حياتش به هيچ وجه وي آنچنان كه شايسته اش بود شناخته و ارج نهاده نشد، اكنون نام او با اثر جاويدانش «مرشد و مارگريتا» در تاريخ ادبيات روسي و جهان به بلندي و آوازه اي به سزا همواره جاويدان خواهد ماند.
منبع: اينترنت مترجم: آسيه عزيزي

دنياي آينده ، دنيايي زنانه است
درشيوه آمريكايي اين مسأله كه مي تواني از صفر شروع كني انرژي و قدرتي به نسل جوان مي دهد ، به همين خاطر است كه نسل جوان آنها قدرتمند وخلاق هستند. ايزابل آلنده پس از آنكه عموي پدري اش سالوادور آلنده رئيس جمهور محبوب شيلي در يك كودتاي برنامه ريزي شده توسط سيا درسال ۱۹۷۳ كشته شد زندگي عجيبي راآغاز كرد. او به سرتاسر جهان مسافرت كرده و به عنوان يك روزنامه نگار هم فعاليت داشته اما شهرت او مديون كتابهاي بسيار پرخواننده اش : خانه اشباح، از عشق و سايه ها و داستانهاي اوالونا است . او دراين گفت وگو از تجربياتش ياد كرده است.
060642.jpg
* شما در بسياري از نقاط جهان زندگي كرده ايد وبه اغلب كشورها رفته ايد، حالا يك همسر آمريكايي داريد و ساكن اين كشور هستيد، احساستان درمورد اين كشور چيست؟
** حالا باور كرده ام كه مسائل اين كشور بيشتراز آن چيزي است كه من فكر مي كردم ، اينجا يك جامعه پيچيده است چند فرهنگي، چند زباني ، چندديني وچندنژادي. اكثر مردم آمريكا ذهنيت يك سرباز را دارند. دقيقا ً با همين ذهنيت است كه جامعه آنها شكل گرفته . اين شيوه كه اسلحه اي داشته باشي و براي نجات جان خود شليكي كني، دقيقاً يك طرز تفكر آمريكايي است والبته اين مسأله هم برايم جالب است كه مردم اينجا به دنبال معنويت هم مي گردند، بخصوص اين مسأله درمورد زنها بسيار صادق است.
* شما احساس قوي نسبت به زنان را در شخصيت هاي رمان هايتان نشان مي دهيد، بخصوص به مسأله تداوم ارتباط ميان زنان نسل هاي مختلف علاقه خاصي داريد، حالا در جامعه اي كه واقعاً چندان ارتباطي ميان نسل هاي مختلفش برقرار نيست، احساس بدي به شما دست نمي دهد؟
** يكي از خصوصيات فرهنگ آمريكاي شمالي اين است كه اغلب مي تواني دوباره از آغاز شروع كني مي تواني به شهرديگري كوچ كني، اغلب به سمت غرب (و گناهان، خاطرات و حتي تجارت قبلي ات را فراموش كني) ، انگار دوباره متولد شده اي ، مثل يك مار، پوست قديمي ات را مي اندازي و به پوست جديد مي روي. اما براي اغلب مردم جهان وضعيت اين گونه نيست.
ريشه هايي داريم كه ما را به يك گروه، نژاد، خانواده و به خصوص به يك كشور متصل مي كند. هرچه براي تو اتفاق مي افتد براي كل آن گروه اتفاق افتاده است هيچ وقت نمي تواني چنين چيزهايي را كنار بگذاري. هرچه در زندگي ات انجام داده اي همراهت مي ماند. براي ما اين شيوه زندگي كردن نوعي وفاداري است اما براي آمريكايي ها چنين امري وجود ندارد. والبته شايد نتوان مقايسه اي ميان اين دو شيوه كرد.درشيوه آمريكايي اين مسأله كه مي تواني از صفر شروع كني انرژي و قدرتي به نسل جوان مي دهد، به همين خاطراست كه نسل جوان آنها قدرتمند وخلاق هستند. اما مسأله اينجاست كه اغلب افراد اينجا احساس تنهايي مي كنند. به همين دليل فردگرايي دراين جامعه به نهايت رسيده است دراينجا تو به هيچ گروه وخانواده اي تعلق نداري ومي تواني هركاري انجام دهي بدون آنكه به ديگران فكر كني. اين بزرگترين ضرر اين نوع ساختار است . ضرري معنوي وزيان آور.
* آينده اين كشور را چگونه مي بينيد؟
** راستش را بخواهيد من اعتقاد دارم كه قدرت كشورهايي نظير آمريكا در مهاجراني است كه به اين كشور روي مي آورند. واقعاً درجهان امروز نمي توان مرزها را بست. درحالي كه برخي از اهالي آمريكا شديداً مخالف ورود مهاجران هستند اين مهاجران به آمريكا مي آيند و كارهايي را انجام مي دهند كه آمريكايي ها حاضر به انجام آن نيستند. فرزندان آنها به همان مدارسي مي روند كه فرزندان آمريكايي ها بدانجا مي روند و بيست سال بعد آنها جزيي از اين فرهنگ مي شوند .
* ديدگاه شما نسبت به هزاره جديد چيست؟ نظر مثبتي داريد؟
** من دنياي آينده را زنانه مي بينم. دراين دنيا زنان نقشي فعالتر و مؤثرتر برعهده مي گيرند. فكر مي كنم درآينده مردم دوباره به جست وجوي چيزهايي برمي آيند كه درگذشته از دست داده اند. جست وجو براي معنويت، طبيعت، مذهب و ارتباطات فاميلي چيزهايي كه در جوامع فعلي كمرنگ شده است . مردم به اينگونه چيزها نياز دارند و به جست وجوي آنها برخواهند آمد. فكر نمي كنم دنيا خودش را با يك انفجار هسته اي نابود كند برعكس فكر مي كنم ما توانايي نجات خودمان ودنياي خودمان را داريم. فكر مي كنم ازاين قوه وتوانايي استفاده خواهيم كرد.
منبع : اينترنت ـ برگردان : فاطمه پاكزاد

به بهانه چاپ كتاب «دكان سيگار فروشي»
زنداني از نقش هاي ياد
060645.jpg
در ريشه واژه يوناني «Pseudonym» مفهوم ساختگي و دروغ نهفته است: نام ساختگي و يا دروغ پردازي درباره نام. به اين ترتيب در اصطلاح «Pseudonym» از نظر اخلاقي جنبه اي منفي به چشم مي خورد. اصطلاح «نام مستعار» در زبان ما از نظر اخلاقي بي طرفانه تر به نظر مي آيد. زيرا نام مستعار، يعني نامي كه به عاريه گرفته شده است. الگوي «مخلص» كه در ادبيات كلاسيك ما رواج چشمگيري داشته است نيز نوعي «Pseudonym» به شمار مي آيد. اما با توجه به تداول سنتي اين اصطلاح در شعر و ادب كهن فارسي، به نظر نمي رسد كاربرد آن براي دوره هاي بعد تر و حوزه هاي ديگر ادبي روشي بسزا باشد. اين است كه اصطلاح «Pseudonym» را بايد بيشتر در چارچوب فرهنگ غرب مورد بررسي قرار داد.
پرسشي كه اينجا مطرح مي شود، اين است كه چرا برخي نويسندگان اين نياز را در خود احساس كرده اند كه با نام مستعار و يا نام ديگر، آثارشان را بنويسند و انتشار دهند. آيا با پنهان داشتن نام خود به دنبال سود يا فايده اي بوده اند؟ و يا اين يك نوع نياز روحي است؟ ـ آيا نويسنده با استفاده از اين شگرد به دنبال نوعي پنهانكاري ‎/تغيير است و يا با مخفي كردن اصلش مي خواهد تمايلش را به تغيير و دگرگوني نشان دهد؟ طبعاً، اين جا، برآن نيستم كه روي تمايل معقول نويسنده اي كه در جامعه اي تحت فشار از نام مستعار ياري مي جويد تكيه كنم. الگويي كه نيازمند بررسي است به كارگيري نام مستعار در جامعه اي است كه تحت نظارت مستبدانه قرار ندارد: اينجا با الگويي هنري و هستي شناسانه رو به روييم؛ الگويي كه در صدد ديگرگون كردن روابط انسان است. نويسنده مي خواهد كس ديگري باشد؛ كس ديگري به نظر آيد؛ نه از خودش رضايت خاطر دارد و نه از موقعيت اجتماعي اش. با به كارگيري نام مستعار هم از خودش مي گريزد و هم از موقعيت اجتماعي اش فراتر مي رود. چنين نويسنده اي، معلوم است، با خودش «مسأله» دارد؛ با خودش «آشتي» نيست...
فرناندو پسوآ (Fernando Pessoa) با به كاربردن نامي جديد؛ نويسنده اي جديد و اثري جديد را معرفي مي كند. درست است وقتي پرسيده شود: سراينده «دكان سيگارفروشي» كيست؟ گفته خواهد شد: فرناندو پسوآ، اما نمي توان از اين واقعيت چشم پوشي كرد كه اينجا اسم وجسم با يكديگر سري آشتي ناپذير دارند. در واقع علت همه اين پيچيدگي را بايد در «معضل نام» كه فرهنگ غربي موجد آن بوده است جست وجو كرد: در دوره رنسانس مفهوم «فرد» در تمدن غربي مطرح مي شود: فردكسي است كه مي تواند آگاهانه انتخاب و زندگي اش را مستقلاً هدايت كند. در مقابل قانون، مسؤول است و در حقوق با ديگرافراد جامعه در موقعيتي مساوي قرار دارد. از اين به بعد ديگر هر «فرد» خود يك جهان مستقل است. تناقضي كه در اين مرحله رخ مي دهد، اين است كه درست در چنين هنگامي كه نام فرد بايد از اهميت بيشتري برخوردار شود، استفاده از نام مستعار متداول مي شود... «حميد فرازنده» مترجم مجموعه اشعار «دكان سيگار فروشي» فرناند وپسوآ چرا اين مبحث را در انتهاي كتاب مطرح مي كند، علت آن را مي توان در مقدمه كتاب يافت. او در مقدمه كتاب و در معرفي شاعر مي نويسد: در بين شاعران، فرناندو پسوآ نمونه اي است فراتر از حد متعارف. حتي بهتر است گفته شود تنها مي توان در گونه شاعران مدرن سراغ افرادي چون او را گرفت. او درون نگري است مشاهده گر. هيچ شاعر ديگري همچون او چنين بي وقفه در كشف خويشتن واقعي اش ممارست به خرج نداده است و در عين حال چند گانگي اش را مصون و شعرش را مصرانه غير شخصي نگاه داشته است. او چند پارگي خويشتن انسان را به تمامي پذيرفته است و بدينسان كاري يگانه ارائه كرده است: با چهار نام مختلف شعر نوشته است ـ خودش به اضافه سه نام ديگر و نه نام مستعار:
اين نامهاي ديگر شاعراني تخيلي اند كه اشعار واقعي مي سرايند. فرناندو پسوآ چهار شاعر است در يك شاعر: آلبرتو كايدو ، ريكاردو ريس، آلوار و دو كامپوس و خودش. اين شاعران كاملاً از يكديگر مستقل اند. با خواندن شعرهاي آنها تفاوت سبك شان درهمان نگاه نخست نمايان مي شود. شعرهاي كايرودرفرم آزاد نوشته شده و هرچند از نظر آهنگ كلام با شعرهاي كامپوس كاملاً متفاوت اند به شعرهاي او تنه مي زنند؛ شعرهاي «ريس» موزون است اما قافيه ندارد؛ شعرهاي خود «پسوآ» بجز چند تايي از شعرهاي اوليه اش موزون و مقفا هستند. شايد اين تفاوت ها نا آگاهانه بروز كرده است، اما بدون ترديد تصادفي نبوده است. پسوآ شاعري است سراينده شاعران و اشعار. شعرهاي او بر دو گونه است دراماتيك و غنايي. وقتي با نام خودش مي نويسد، گويي ترانه سرايي مي كند ـ در وزن هاي سنتي هرچند در مضمون ترانه هايش با ذهن مدرن روبه رو مي شويم كه در برابر زمينه اي سايه وار با خود دست و پنجه نرم مي كند. اين است كه او نياز امروزي شعر را در فرم غنايي و جست وجويي پيگير مي بيند؛ شاعري است كه براي عصر ما ترانه مي سرايد. از سوي ديگر او شاعري دراماتيك است كه به جاي آن كه به نمايشنامه نويسي بپردازد شعر نوشته است. از اشعار نام هاي ديگرش مي توان همچون شعرهاي مستقل از يكديگر لذت برد؛ اما بد نيست گاهي هم از آنها به عنوان سطرها يا سخن هاي يكي از آن سه شعر در اماتيك بلند با نام هاي «كامپلتوس دوآلبرتو كايرو»، «ادس دوريكاردو ريس» و «پوسياس دوآلواروكامپوس» نام ببريم. به اين ترتيب مي توان ديد كه «پسوآ» پيشگام گونه جديدي در شعر بلند است كه براستي پاسخ دهنده ي نيازهاي قرن بيستم است: يك تك گويي دراماتيك و بي پايان. علاوه بر اين، پسوآ به عنوان يك ترانه سراي در مرتبه «يتيز»، سه شعر بلند و موفق قرن بيستم را سروده است.
حميد فرازنده كه خود نيز شاعر است و از او تاكنون مجموعه اشعاري چون «نامه هاي بازشده» به چاپ رسيده است، با ترجمه «دكان سيگار فروشي» خدمت شاياني به ادبيات ما و آشنايي ما با شعراي غربي كرده است. البته فرازنده پيش از اين هم مجموعه اشعاري را از «انيس باتور» شاعر معروف ترك ترجمه كرده است كه كتاب پروزني است. در مجموعه «دكان سيگار فروشي» علاوه بر تحليلي از شخصيت و اشعار «پسوآ» كه در مقدمه آمده است ـ كه ترجمه مقاله اي از «جاناتان گريفين» است ـ شامل اشعار و مقاله اي از «انيس باتور» راجع به پسوآ و همچنين درپايان مقاله اي از خود «فرازنده» است كه در آن «فرازنده» به بررسي و ريشه يابي علل استفاده از نام مستعار در ادبيات غرب پرداخته است. اين مقاله را با قطعه اي از شاعر به پايان مي رسانيم.
مي دانم، تك و تنها
چقدر اين قلب زخم خورده است.
بي ايماني يا قانوني
آهنگي يا انديشه اي.
تنها من، تنها من
و هيچ كدام از اينها را نمي توانم بگويم؛
زيرا احساس مانند آسمان است ـ
مي توان آن را ديد
بي آن كه چيزي در آن ديده شود.
احمدجلالي فراهاني

مكتبهاي ادبي
فوتوريسم Futurisme
فوتوريسم در ميان مكتبهاي ادبي از جمله انسانگرايانه ترين و پيشروترين نهضتها بود كه تحول عميقي در ادبيات و هنر جهان معاصر به وجود آورد. اين مكتب هنر و ادبيات نوين را به دنياي مدرن و امروزي عرضه كرد و پنجره اي روبه آينده و مكتبهاي قرن بيستم گشود.
فوتوريسم متشكل از كلمه «فوتور» (futur) به معناي «آينده» و در كل فوتوريسم به معناي «آينده نگري» است. اين مكتب در سال ۱۹۰۹ با بيانيه فيليپو ـ توماسو مارينتي (Filippo-Tommaso Marinetti) به عنوان نظريه پرداز و بنيانگذار فوتوريسم در ايتاليا بنا نهاده شد. ايتاليا و روسيه به عنوان دو قطب نيرومند، فوتوريسم را به تدريج در سراسر اروپا گسترش دادند.
فوتوريستها انقلابيوني بودند كه نهضت و فعاليتهايشان را با مخالفت عليه مكتب سمبوليسم آغاز كردند. آنها برعكس سمبوليست ها با اميد و نگاه به آينده، به هنر و تجربه گذشتگان پشت كردند. به همين دليل به فوتوريسم كه به دنبال سازندگي هنري و ادبي بود، مكتب «سنت شكن آينده نگر» لقب داده اند.

• عقايد فوتوريست ها:
.۱ سنت شكني: فوتوريستها با از بين بردن قانونمنديها و شكستن قالبهاي كلاسيك، سنتي و زيبايي شناختي سمبوليستها، ادبيات و بويژه شعر نو و تازه اي را به وجود آوردند. آنان حتي قواعد دستوري زبان و نحو را كنار گذاشتند. به عنوان مثال، فعلها را به صورت مصدر به كار مي بردند و يا در نوشته هاي خود از صفت و قيد و نشانه گذاري استفاده نمي كردند.
.۲ آينده نگري: از نظر فوتوريستها در آثار ادبي و هنري نبايد گذشته را مرور كرد و به بازسازي تاريخي و يا مسائل روزمره و پيش پاافتاده پرداخت، بلكه بايد آينده را تصويرسازي كرد.
.۳ «درباره مردم و براي مردم»: فوتوريستها «مردم» را مخاطبان اصلي خود قلمداد مي كردند. آنان معتقد بودند كه هنرمند بايد در ميان مردم حضور داشته باشد و باگفتن «از مردم و براي مردم» هنري تازه را ارايه دهد.
.۴ دست يافتن به دنياي والاي ذهن و روح انسان: هنر فوتوريستي مي خواهد انسان را از غرق شدن در دنياي مدرنيته و افتادن در دام زندگي قراردادي، خشك و بي روح شهري نجات دهد. و در اين ميان تنها هنر و البته هنري متفاوت و آزاد از هرگونه قيد و بند گذشته است كه مي تواند انسان را از اين گرداب رها كند و او را به دنياي والاي روح و ذهن انسان و در نهايت به لذت زندگي برساند.

• موضوع و مضمون آثار فوتوريستها:
در آثار فوتوريستها، مناظر طبيعي مانند جنگل، كوه، ساحل و در كل طبيعت جايي ندارد زيرا آنها غرق در زندگي پرهياهوي شهري و صنعتي شده اند. ادبيات فوتوريستي مانند سيل خروشان و سركش، مانند پرنده بلند پرواز و آزاد، مانند انسان تب دار بي قرار و تب آلود است. فوتوريستها تنها اثري را كه داراي مضامين حركت، پويايي، سرعت، جسارت، شجاعت و خطر باشد شاهكاري ادبي و هنري محسوب مي كنند. چون اين موضوعات را لازمه دنياي مدرنيته امروز و آينده مي دانند.
مترجم: ليدا فخري ـ منبع: اينترنت


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |