تفاوت ماهوي حكومت ديكتاتوري با حكومت توتاليتر (تماميت خواه ) در اين است كه اولي براي بقاي خود ، انسان ها را به مثابه عناصر متشكله در ساختار سياسي خود سازمان دهي مي كند، اما دومي در پي آن است كه با دگرگوني بنياني ساختار انسانها، مواد بي شكل و متشكله موجوديت ساختار خود را فراهم آورد.
بحث در مورد بنيان هاي حكومت هاي توتاليتر ، ژرف تر و وسيع تر از آن است كه درچنين نقدي بگنجد؛ خصوصاً به اين دليل كه هدف چيز ديگري است. اما ذكر يك نكته را ضروري مي داند كه گرچه هر متني را، به لحاظ الزامات زيباشناختي بايد در دوره خاص خود مورد داوري قرار داد، اما چنانچه قرار باشد شاخصه ها و معيارهاي سنجش اقناع كننده فرامتني به كار برده شوند، چاره اي نيست جز آن كه به ترمينولوژي امروز روي مي آورد. به عبارت ديگر ، حكومت توتاليتر با اتكاء به مفاهيم و مقوله هاي اكنوني سنجيده شود و نه با ملاك هاي صدسال پيش.
باري ، داستان «دل سگ» ، اثر ميخائيل بولگاكف ، همچون مسخ و قصر كافكا، ساس ماياكوفسكي ، طاعون و بيگانه آلبركامو ، ۱۹۸۴ و قلعه حيوانات جرج ارول ، نشانه آن درونمايه اي است كه «حس هنرمندانه» خوانده مي شود؛ حسي كه هنرمند را زودتر از فلاسفه و دانشمندان ، به «حقيقت» نزديك مي كند.
در روزگاري كه تئوريزه ترين نظريه پردازان غرب كمترين ترديدي درباره «بقاي ابدي» حكومت توتاليتر شوروي نداشتند و فقط در انديشه «تضعيف سياسي » آن بودند، الكساندر سولژنيتسين نه به اتكا «دانش جامعه شناسي » و آمارهاي اقتصادي، بلكه به ياري حس و غريزه هنرمندانه اش «حس» مي كند كه عمر اين حكومت ضد انساني ديري نمي پايد. در سال ۱۹۲۵ هم كه قريب هفتاد ـ هشتاد درصد روشنفكران جهان حكومت جديد را تأييد مي كردند و حتي لينكلن استنفنس پس از سفري به روسيه فرياد برآورده بود كه «من در آينده بودم و آينده واقعيت داشت » ، هنرمندي مثل بولگاكف كه اهداف ناانساني بلشويسم را پيش بيني مي كند ، به زبان هنري به استالين و بقيه رهبران حزب مي گويد كه براي دگرگوني سرشت انساني ، راه به جايي نخواهندبرد و صادقانه ترين كاري كه مي توانند بكنند ، اين است كه دست از «اصلاح نژاد» بردارند و خانه نشين شوند، چرا كه اين گونه تمايلات نه تنها بهشتي در روي زمين نساخته كه بر جنبه هاي جهنمي آن افزوده است.
باري ، در اين داستان ، پروفسوري به نام فيليپ فيليپوويچ پره ئو براژنسكي مي خواهد با عوض كردن غده هيپوفيز يك سگ ، خوي و سرشت او را حذف و منش و سلوك انساني را جايگزين آن كند. حال ببينيم اين سگ «ولگرد» و «بي هويت» كه از سرما مي لرزد و زوزه مي كشد و در آرزوي يك سوسيس له له مي زند و نويسنده به شيوه اي هنرمندانه ، بخش هايي از داستان را از منظر او مي نگرد، پس از تغيير مي تواند آرزوي پروفسور را جامه عمل بپوشاند ؟
پروفسور كه يك پراكتيسين آرمانگرا هم مي باشد ، پيش از عمل جراحي به مدت دو هفته ، پشت ميز غذاخوري خود و همكارانش به سگ مذكور ـ شاريك ـ غذاي خوب و كافي مي دهد و با ايده «هيچ موجودي را نبايد كتك زد و حيوان و انسان را مي شود با دليل قانع كرد» (ص۵۸ ) ، خود را از نظر سگ به مرتبه «اولوهيت» مي رساند.
كسي كه غده هيپوفيزو بخش هاي ديگري از اعضاء او به جاي اجزاء سگي قرارداده شد، كليم گريگوريه ويچ چوكوفكين بيست و پنج ساله است كه سه بار به اتهام دزدي دستگير شده و شغلش نوازندگي بالالايكا در مشروب فروشي هاست.
بنابراين نويسنده ، نه روي فردي از طبقه كارگر و دهقان انگشت گذاشت و نه يك كارمند يا نظامي ، بلكه فردي از عوام الناس ـ يا به اصطلاح لمپن پرولتاريا ـ را برگزيد.
اين انتخاب اولاً نمايانگر بينش وجود شناسنامه نويسنده است، ثانياً رديه اي بر اين نظر كه مي خواهد افكار و بينش هنرمندانه نويسنده را تا سطح گرايشات راست تقليل دهد (نظري كه براساس وجوه مختلف آن ، عملاً بيشتر از نودو پنج درصد نويسندگان و شاعران تاريخ «راست» از آب در مي آيند)
بعداز عمل جراحي ، اولين كلماتي كه از دهان سگ انسان شده خارج مي شود، دشنام ركيك است، بعد كلمه «مشروب» و كلمات «يكي ديگر ، دوبل » و بالاخره همه فحش هاي معروف روسي. با اين حال روزنامه ها مي نويسند : «انسان كاملي به وجود آمده است (و زير كلمات انسان كامل سه بار خط كشيده مي شود ) ـ ص ۸۲؛ به عبارتي لايه فوقاني داستان ، حتي شكل استقبال از پيدايش جنبي موجودي در روزنامه ها ، همان شكلي است كه در پلميك هاي سياسي لنين، استالين وديگران ديده مي شود.
كلمات «بورژوا » ، ـ به عنوان يك ناسزا ، «هل نده » ، «نامرد... » ، «كشف توطئه آمريكايي»، «برويد توي صف ،... برويد توي صف ! » كه از دهان موجود جديد (شاريكوف ) خارج مي شود ، پروفسور را غمگين مي كند و او براي اولين بار گيج و سردرگم مي شود (ص ۸۳ ). به دستور او لباسي تن «موجود جديد » مي كنند، اما «لباس ها برايش خيلي گشاد است». (ص۸۳)
موجود جديد تداوم همان هستي پيشين است. اول مي گويد «ببينيد ، كك توي تنبانم افتاده ! » ، و بعد به اشتهاي فوق العاده اش پاسخ مي گويد.
سعي مي كنند يادش دهند كه دشنام ندهد، اما مغزش انباشته از ترهات است؛ هرچند كه او بايد انسان تر از نويني شود كه طبق نظريه حزب بلشويك و لنين ، مي تواند در زنجيره اي قرار گيرد كه حتي «سگي را به مندليف، شيميدان بزرگ متصل مي كند».(ص۸۵)
اما «محصول » نيروي اراده گرايي، نه تنها در بدو پيدايش كه بعداز آن هم موجود مطلوب پروفسور انسان ساز (كه جز لنين كسي نيست ) و دستگاه هاي آزمايشگاه او (حزب بلشويك ) از آب در نمي آيد: ته سيگارش را كف اتاق مي اندازد ، شب و روز دشنام ركيك مي دهد ، هرجا كه دستش مي رسد ، تف مي اندازد ، با ارباب رجوع با خشونت رفتار مي كند ودست آخر حتي خالق خود را «پاپا» صدا مي زند.
در اين گيرو دار ، كميته خانگي ساختمان مسكوني ، كه نمادي از يكي از ده ها كميته هاي جزئي وابسته به حزب است، به ياري اين مخلوق جديد مي شتابد. به او خط و راه و چاه نشان مي دهد و از او مي خواهد كه عليه «پروفسور بورژا» طغيان كند. اعضاي كميته حتي اين موجود جديد را به ابزار فكري خود نيز مجهز مي كنند.
پروفسور از او مي پر سد كه كار كميته چيست و او جواب مي دهد : «از منافع مردم دفاع مي كند». و وقتي پروفسور مي پرسد : «دقيقاً از منافع كدام مردم ؟ » در جواب مي گويد : «از منافع كارگران». و چون پروفسور به او مي گويد: «خيال مي كني كارگري ؟ »، با اعتماد به نفس مي گويد : «حتماً هستم ، چون سرمايه دار كه نيستم». و آخرش هم شكلك در مي آورد. (ص ۹۶ و ۹۷ )
اشووندر ، مسؤول كميته كه نمونه يك كارمند حزبي متحجر و مطيع است ، مي خواهد به اين مخلوق «هويت » ببخشد، زيرا «وقتي جنگ با امپرياليست هاي تجاوز كار شروع شد، همه بايد كارت شناسايي داشته باشند». (ص۱۰۰)
تعليمات كميته (يا در واقع اهرم هاي حزب بلشويك و حكومت روشنفكران (كه به ناحق حكومت شوراها خوانده مي شد ) هم در جهت «انسانوارسازي » اين مخلوق بي نتيجه است ، زيرا او همچنان با دست غذا مي خورد، خودش را تميز نمي كند، به ديگران بي حرمتي مي كند،به زن ها حرف زشت مي زند، شيشه ها را مي شكند، آب را باز مي كند و ساختمان را دچار مشكل مي سازد ، اما به محض اين كه به او «انتقاد» مي شود، به ابزاري متوسل مي شود كه كليه سرسپردگان حكومت هاي توتاليتر توسل مي جويند.
فرياد مي زند: «شما يقه آهاري ها طوري رفتار مي كنيد كه انگار هنوز هم حكومت تزاري برقرار است».(ص۱۱۵)
و نشان مي دهد كه مثل بقيه مريدان حكومت توتاليتر ، به خبرچين بي جيره و مواجبي تبديل شده است : « هي حرف و حرف ! ضد انقلاب ناب». و چون بيشتر حرف مي زند ، مي فهمند كه كتاب هم خوانده است، اما نه رابينسون كروزي دانيل دفو را بلكه مكاتبات انگلس با كائوتسكي را. » (ص۱۱۷) ـ هر چند كه با هيچ كدام شان موافق نيست ، اما دوست دارد «همه چيز از اربابان گرفته شده و تقسيم شود». (ص ۱۱۸ )
آيا اين گرايش نشانه تحول است؟ آيا كلاس هاي ايدئولوژيك كارگري ، توانست ساختار ذهني تعليم كنندگان روسي و فرانسوي را طبق الگوهاي آفاناسيف و ژرژ پوليتسر شكل دهد؟ آيا با خواندن و ياد دادن و تصميم هاي فردي ، مي توان از ساعت يازده روز يكشنبه آينده ديگر حسود نبود ، ديگر خودخواهي بيش از حد نداشت ، و يا از غمگيني فاصله گرفت و به شور و شوق و زيبايي هاي زندگي دل بست ؟
ساده لوحانه است اگر فكر كنيم كه ايستادگي و يك دندگي لنين براي بقاي حكومت خويش به معني پذيرش دگرگوني انساني روسي باشد. خود او هم مي دانست كه تربيت سوسياليستي وجود ندارد، زيرا دانش و تجربه سوسياليستي وجود نداشته است. خود او اعتراف كرده بود كه كاخ سوسياليسم را روي شن ساخته است، درست مثل پروفسور كه خطاب به مخلوقش فرياد مي زند : «تو متعلق به پست ترين مرحله تكاملي ! هنوز در مرحله شكل بندي هستي. از نظر هوش ضعيفي . تمام اعمالت صرفاً جانوري است. با حماقتي جهاني درباره توزيع ثروت اظهار نظر مي كني و در عين حال خمير دندان مي خوري.» (ص ۱۱۹ ) و احساس بيهودگي مي كند: «اگر كسي الساعه مرا به زمين بيندازد و چاقويي توي قلبم فرو كند ، پنجاه روبل به اش جايزه مي دهم».(ص۱۳۳)
البته نويسنده زنده نماند تا بفهمد كه «حزب » بلشويك در كشور دويست تا دويست و پنجاه ميليوني شوروي ، با آن گذشته درخشان هنري و علمي ، طي هفتاد سال حتي هفتاد تا تورگنيف، شچدرين ، برودين و چايكوفسكي ، لباچفسكي، پلخانف هم به جهان بشري تحويل نداد.
با اين حال «حزب » در داستان دل سگ دست از سر «انسان تر از نوين » خود برنداشت. به او هويت بخشيد و ورقه اي به دستش داد : «بدين وسيله گواهي مي شود كه حامل اين برگ ، رفيق پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف ، به سمت كارمند بخش فرعي سازمان بهداشت شهر مسكو منصوب شده و مسؤول نابودي چهارپايان ولگرد (نظير گربه و غيره ) است». (ص۱۴۳ )
شاريك سابق كه حالا از سوي كميته هاي حزبي و «رفيق اشووندر و ديگر رفقا » عنوان رفيق گرفته بود، با ژاكت چرمي دست دوم، شلوار كوتاه چرمي فرسوده ، چكمه بلند سواركاري انگليسي كه تا زانو توري داشت ، و در حالي كه بوي گربه مي داد ـ و از دزديدن پول ، دستكش و نوشيدني هاي پروفسور و دستيارش خودداري نمي كرد ـ هر شب مست لايعقل به خانه برمي گشت و تازه حق قانوني اش را هم مي خواست.
ماركس گفته بود كه هيچ فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي جاي خود را به فورماسيون مترقي تر نمي دهد مگر آن كه به لحاظ مادي و معنوي به اشباع رسيده و خود موجبات انهدام و نفي خود را فراهم كند. در جامعه سرمايه داري هم فقط زماني كه فوران توليد هم مادي و معنوي حاصل شد ، مي توان از تحول صحبت كرد.
لنين نه تنها اين اصل فلسفي را تا حد يك موضوع سياسي تقليل مي دهد و با استدلال «انقلاب در ضعيف ترين حلقه سرمايه داري » كه درست در نقطه مقابل آراء ماركس بود و در واقع فقط «توجيهي» براي كسب قدرت بود، جايگزين كرد، بلكه بر آن شد كه در عقب افتاده ترين ، بي سوادترين و فاسدترين كشور اروپا ، «انسان تر از نوين» خلق كند. اما نتيجه كار چه شد؟
تاريخ به اين پرسش جواب داده است، هرچند كه هيچ يك از هزاران سياستمدار و مأمور امنيتي شوروي ، لحظه اي نخواستند به نداي هنرمندانه امثال بولگاكف گوش كنند كه : «انسان در هيچ قالبي نمي گنجد ،حتي قالبي كه خود براي خود بر مي گزيند».