شماره ۲۱۱۹ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۱
Wed, May 8, 2002
Culture black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
يادكردي از سردار شهيد حاج حسين بصير
به شهيد پازوكي فرمانده گروه تفحص لشگر ۲۷ رسول (ص)

يادكردي از سردار شهيد حاج حسين بصير
فرمانده قلبها
بدون شك و دور ازهر نوع شعارگرايي، حضور معنوي و قدرتمند سردار بصير درهمه صحنه هاي جنگ و عملياتهاي مهم سپاهيان اسلام، راهگشاي مشكلات و تدابير ونگرشهاي موشكافانه او دراين برهه از زمان سرنوشت ساز، بازكننده گره هاي پيچيده اي بود كه ديگران از حل و فصل آن عاجز بودند.
سردار سرتيپ پاسدار حاج كميل كهنسال يكي از ياران و همرزمان نزديك حاج بصير، دراين رابطه چنين مي گويد: «درعمليات كربلاي پنج لشكر ۲۵ كربلا از يك پلي كه در غرب كانال ماهي قرار داشت پشتيباني مي شد و تدارك رساني به خط مقدم از همين پل فقط امكانپذير بود و چون دشمن از اين موضوع باخبر بود در او ميل و طمعي ايجاد شد كه آن را از بين ببرد و بتواند منطقه اي كه دراختيار لشكر ۲۵ كربلا قرار دارد را بازپس بگيرد، لذا تمام تواناييهاي عملياتي خود از جمله نيروهاي گارد ويژه رياست جمهوري و كماندوهاي ارتش بعث را در آن منطقه متمركز كرده و پشت سر هم و بدون هيچ وقفه اي پل و منطقه را با خمپاره، آتشباره هاي توپخانه، هليكوپتر و گاهي هم عملياتهاي هوايي، زير آتش خود گرفته بود وتنهاجان پناهي را كه ما مي توانستيم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از نيروهاي خودي استفاده كنيم كانالي بود كه در دژ غرب درياچه ماهي توسط عراقيها احداث شده بود.
درآن موقعيت و درآن صحنه نبرد، عرصه بر ماخيلي تنگ شده بود و اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم از سمت راست خط ـ كانال زوجي ـ شروع به پيشروي كرد و بخشي از خط را تصرف نمود و هر لحظه درصدد بود كه خود را به كانال ماهي و پل روي كانال نزديك كند.
دشمن همينطور پيشروي مي كرد و بچه ها هم يكي يكي مجروح و عده اي هم به شهادت مي رسيدند. مقاومت بسيار سخت شد و خط ما هم داشت جمع مي شد به سمت پل روي كانال و اين جمع شدن نيروها، آسيب پذيريهاي ما را بيشترمي كرد.
در اين شرايط بسيار سخت كه ما هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم، من يكباره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت: «فلاني من دارم ميام.» من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان تقويت شدم و روحيه گرفتم كه اصلاً فراموش كردم از ايشان سؤال كنم با چند تا نيرو مي آيد؟! يعني به محض شنيدن صداي حاجي، قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم: «حاج بصير داره مي ياد.»
بچه ها هم با شنيدن اين خبر خوشحال شدند و با صداي بلند به يكديگر خبر مي دادند كه تا چند لحظه ديگر حاج بصيرمي خواهد بيايد.
مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود. چون بخش عمده اي از نيروها در مسير زخمي يا شهيد شده بودند. وقتي ايشان رسيد زماني بود كه فاصله بين ما و دشمن به حداقل رسيده بود به گونه اي كه جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع منطقه قرارگرفت رو به نيروها كرد وگفت: «به نام مقدس ۵تن آل عبا(ع)، ۵تن نيرو مي خواهم. » هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند، بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمة الزهرا(س) بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند.
وقتي حاجي حركت كرد نه تنها آن ۵نفر بلكه بقيه نيروها به جز يك بي سيم چي به همراه ايشان رفتند.
بيش از ۱۵دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن نيروهاي بسيار اندك بخشي از خط سمت راست ما، كه به اشغال دشمن درآمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجدداً بازپس گرفته و ۲۳تن از نيروهاي دشمن را به اسارت درآوردند.
حسين ذكريايي

به شهيد پازوكي فرمانده گروه تفحص لشگر ۲۷ رسول (ص)
از ميان ازدحام آدم و آهن
061224.jpg
ديرساليست كه بودن به ماندن قرارمان مي دهد و چشمهايمان سه راهي فكه را مي كاود، فكه اي كه اينك افتخار مي كند نام تو را به يادگار دارد.
برخيز برادر؛ بگو كدام پلاك عاشق ترينت كرد، با كدام فانسقه كمرت را محكم بستي.
در اين عافيت آباد پر از هياهوي هيچ، در سكوت فكه آن كعبه آمال دست اشارت كدام ستاره تو را به مهماني خورشيد برد. در ميان نوفيليان ناسپاس عشق كدام ليلي تو را از فكه تاعرش اعلي برد. برخيز برادر، اينك مادري چشمهاي هميشه خيسش را به شماي بوي پيراهني بر در آويخته است برخيز برادر! پلاكهاي نقره اي براي روئيتت، دستي از جنس ماه را بهانه مي كنند.
من شنيدم از مادري، وقتي كه پلاك فرزندش را آورده بودي، گفت: جاودانه بماند و باشد آنكه نشاني از يوسفم آورد. آيا رفتنت استجابت دعاي اوست؟
نخوابيده اي تا بيدار كنم تو را، اي هميشه بيدار شبهاي سرد تنهايي من؛
اينك اروند تشنه تر از هميشه سراغت را مي گيرد تا نشان بي نشانها را به دستان پرمهر و محرمت بسپارد.
ببين چه غبار غربتي بر چهره فكه نشسته است. فكه امروز تنهاتر از ديروز است. ديروز خنجر بود و زخمهاي نامردي و امروز ديگردست به تاول آشنايي او را لمس نخواهد كرد و تا ابد باخاطرات قدمهايي كه بر گونه اش نهادي خواهد سوخت.
فكه باور دارد نامش در برگ، برگ دفتر تاريخ به افتخار طنين نام بلندت جاودان خواهد ماند. تو را جان لحظه هاي ارغواني ديروز، مثل ديروزهاي آتش به پشت پرشكوه زين عشق برگرد به جان تنهايي هاي امروز باز به خلوتگاه تنهايي ام بيا.
خلوتگاه سردي كه اينك تو را كم دارد.
راستي چه قرابت غريبي دارند به هم پاها و مينها؛ وقتي پايت از جنس پركبوتر باشد مينها چراغ سبزيست به سوي مقصود.
مسافري از بي كرانه هاي آسمان مي گفت: فكه زرخيز است.
نه زر دنيا، بلكه منزلگاهي است براي عاشقان كه از طنين گامهايشان فرشتگان به استقبال بنده ترين بنده حق مي آيند.
آنجا مأمني است پر از سيم. نه سيم و مال بلكه سيمهاي خاردار بر گرداگرد معبري از زمين كه هر كسي رانمي طلبد.
نمي داني چه سخت بودآن روز باوردستهايي كه تو هر بار كهكشاني پرنده سبكبال بر آنها مي نشاندي، اينك بايد تو را بدرقه مي كردند.
چه تلخ بود باور اشك چشماني كه بايد چشمهاي جست وجوگر پلاك آورشان را بر دوش بگيرند. وقتي از ازدحام، آدمها و آهنهاي سرد دل بريدي و آنگاه حجم ابرهاي غريبي ات را بر گونه هاي پلاكها باريدي و غم تنهايي خويش را به گوش ستارگان خواندي دانستم ديگر به اين كوچه هاي زرد تعلقي نداري وديدم:
كسي كه سالها مشق شهادت كرد
خدا آخر دعايش را اجابت كرد
رضا ولي زاده ـ دهلران

دل مويه اي با شهيدان
061227.jpg
دستور رسيد كه منطقه دربنديخان را ترك كنيم، به همين سادگي. گاهي دل فرماندهان ما چه سخت مي شد! كجا مي توانستم بروم؟ مگر همين چندروز قبل نبود كه قهرماني و رفقايش را گم كرده بودم؟ مگر فراموش شده بودند؟ دلم مي خواست بي تفاوت برخورد كنم.
اگر به آن مرحله مي رسيديم، خوشبخت بودم، دور وبرم داشت خالي مي شد، آرزو كردم با من كاري نداشته باشند، هرچند آرزويي عبث بود. روبه روي بمو(نام كوهي ) مي نشستم و نگاهش مي كردم، ساكت و مرموز و موذي و سرسخت ايستاده بود.
زيرلب، بچه هاي مفقود را صدا مي كردم، انتظار داشتم به خوابم بيايند، دست كم قهرماني كه قديمي ترين بود. او كه ديگر نمي بايست فراموشم مي كرد. او كه حال و روزم را مي ديد، نمي ديد؟
وقتي اين افكار در وجودم ريشه دواند پذيرفتم كه بچه ها شهيد شده اند، قبول كرده بودم، در اوج ناباوري ، چه مي توانستم كرد؟
گاهي به سرم مي زد كه يكتنه بروم و وجب به وجب شيارها و صخره ها را بگردم و آنها را پيدا كنم. اين بهترين كار بود، از بلاتكليفي و دربه دري و غصه خوردن و عصباني شدن وبي تفاوت ماندن و هزار و يك درد ديگر بهتر بود.
عمليات بمو لغو شده بود، چه از اين بدتر؟! وحالا كه همه چيز به بادهوا رفته بود، چرا مي بايست شاهد نگاههاي تمسخرآميز صخره ها مي ماندم؟
اين كوه لعنتي چه بلاها سرمان آورده بود! چقدر خسته مان كرده بود، چقدر تشنگي كشيده بوديم، چقدر ترسيده بوديم، فرار كرده بوديم، نگاه كرده بوديم، مخفي شده بوديم، چقدر رنج برده بوديم! وچقدر لذت برده بوديم، چقدر به وجودمان مي نازيديم! ما به قلب دشمن نفوذ مي كرديم، از قعر جهنم بر مي گشتيم و روي بام بمو راه مي رفتيم، اين نازيدن نداشت؟
بشر به همه چيز عادت مي كند، حتي به بدترين چيزها، اصلاً دل مي بندد، مي داند كه نبايد دل ببندد، ولي مي بندد. او ذاتاً عاشق است، عاشق همه چيز .
بمو جز سختي چيز ديگري ندارد، صخره است، سنگهاي تيز است، دره است، خشك است، آب ندارد، پرتگاه است. آفتاب بمو، مغز آدم را متلاشي مي كند، پوست مي كند، رس آدم را مي كشد، آدم را به هذيان وا مي دارد. يك جاي نرم وهموار ندارد تا آدم كپه اش را بگذارد، بابا، جايي است كه بزكوهي در آن مي ميرد، هزار ويك بن بست دارد و چند راه صعب العبور و نفس گير و آدم كش.
بمو جان مي دهد براي كشته شدن، ولي براي بي كس مردن... براي غريبانه مردن، گفتند: «برويم... خيلي ها رفته اند، ما هم برويم»
غروب بود، باد ملايمي مي وزيد، همه جا در سايه شومي فرو مي رفت از بمو فقط هاله اي باقي مانده بود، مثل تنها ترين كوه دنيا. نه قهرماني از ذهنم دور مي شد و نه سعيد، در اين روزها مرتب به برزگر هم فكر مي كردم، او در والفجر يك شهيد شد و در كانال جا ماند و من نتوانستم برش گردانم.
اين را همه مي دانستند، مي دانستند كه نتوانسته ام برش گردانم، ولي نگاهشان روي من سنگيني مي كرد، عذابم مي داد، پدرم را در مي آورد. از آنجا رفتيم، اما ياد برزگر همراهم آمد، حالا، در اين روزهاي غمگين پائيزي، قهرماني و بچه هاي ديگر را جا مي گذاشتم. باز نگاه كساني روي من سنگيني مي كرد. مي دانستم كه دير يا زود شروع مي شود، حتي اگر اينطور نبود، باز من مي دانستم كه شروع مي شود. مي بايست شروع مي شد، يكي را مي خواستم تا قشنگ ترين مرثيه ها را بخواند:
اي از سفر برگشتگان، كوشهيدان ما، كو شهيدان ما
كجا شدند غرقه به خون، دوستان ما، دوستان ما
به نقل از احمد استاد باقر



|   شناسنامه   |   آرشيو   |