|
به شهيد پازوكي فرمانده گروه تفحص لشگر ۲۷ رسول (ص)
از ميان ازدحام آدم و آهن
|
|
|
ديرساليست كه بودن به ماندن قرارمان مي دهد و چشمهايمان سه راهي فكه را مي كاود، فكه اي كه اينك افتخار مي كند نام تو را به يادگار دارد.
برخيز برادر؛ بگو كدام پلاك عاشق ترينت كرد، با كدام فانسقه كمرت را محكم بستي.
در اين عافيت آباد پر از هياهوي هيچ، در سكوت فكه آن كعبه آمال دست اشارت كدام ستاره تو را به مهماني خورشيد برد. در ميان نوفيليان ناسپاس عشق كدام ليلي تو را از فكه تاعرش اعلي برد. برخيز برادر، اينك مادري چشمهاي هميشه خيسش را به شماي بوي پيراهني بر در آويخته است برخيز برادر! پلاكهاي نقره اي براي روئيتت، دستي از جنس ماه را بهانه مي كنند.
من شنيدم از مادري، وقتي كه پلاك فرزندش را آورده بودي، گفت: جاودانه بماند و باشد آنكه نشاني از يوسفم آورد. آيا رفتنت استجابت دعاي اوست؟
نخوابيده اي تا بيدار كنم تو را، اي هميشه بيدار شبهاي سرد تنهايي من؛
اينك اروند تشنه تر از هميشه سراغت را مي گيرد تا نشان بي نشانها را به دستان پرمهر و محرمت بسپارد.
ببين چه غبار غربتي بر چهره فكه نشسته است. فكه امروز تنهاتر از ديروز است. ديروز خنجر بود و زخمهاي نامردي و امروز ديگردست به تاول آشنايي او را لمس نخواهد كرد و تا ابد باخاطرات قدمهايي كه بر گونه اش نهادي خواهد سوخت.
فكه باور دارد نامش در برگ، برگ دفتر تاريخ به افتخار طنين نام بلندت جاودان خواهد ماند. تو را جان لحظه هاي ارغواني ديروز، مثل ديروزهاي آتش به پشت پرشكوه زين عشق برگرد به جان تنهايي هاي امروز باز به خلوتگاه تنهايي ام بيا.
خلوتگاه سردي كه اينك تو را كم دارد.
راستي چه قرابت غريبي دارند به هم پاها و مينها؛ وقتي پايت از جنس پركبوتر باشد مينها چراغ سبزيست به سوي مقصود.
مسافري از بي كرانه هاي آسمان مي گفت: فكه زرخيز است.
نه زر دنيا، بلكه منزلگاهي است براي عاشقان كه از طنين گامهايشان فرشتگان به استقبال بنده ترين بنده حق مي آيند.
آنجا مأمني است پر از سيم. نه سيم و مال بلكه سيمهاي خاردار بر گرداگرد معبري از زمين كه هر كسي رانمي طلبد.
نمي داني چه سخت بودآن روز باوردستهايي كه تو هر بار كهكشاني پرنده سبكبال بر آنها مي نشاندي، اينك بايد تو را بدرقه مي كردند.
چه تلخ بود باور اشك چشماني كه بايد چشمهاي جست وجوگر پلاك آورشان را بر دوش بگيرند. وقتي از ازدحام، آدمها و آهنهاي سرد دل بريدي و آنگاه حجم ابرهاي غريبي ات را بر گونه هاي پلاكها باريدي و غم تنهايي خويش را به گوش ستارگان خواندي دانستم ديگر به اين كوچه هاي زرد تعلقي نداري وديدم:
كسي كه سالها مشق شهادت كرد
خدا آخر دعايش را اجابت كرد
رضا ولي زاده ـ دهلران
|