|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قانون ، تعداد زوجات در قانون مدني
|
|
|
زهره به زندگي مشترك ۲۸ساله اش نگاه كرد.درهفت آسمان هم قادر برايش يك ستاره نگذاشته بود. تنها چيزي كه در اين زندگي داشت، چ
زهره به زندگي مشترك ۲۸ساله اش نگاه كرد.درهفت آسمان هم قادر برايش يك ستاره نگذاشته بود. تنها چيزي كه در اين زندگي داشت، چند بچه بود كه بامشكلاتشان شانه هاي خميده او را بيشتر آزرده مي كردند.
زن چقدر خسته بود. در اين سالها با نداري قادر ساخته بود. پا به پاي او كار كرده بود، رنج برده بود و زندگي را ساخته بود. كم كم زندگي شان رونق گرفته بود. چه صرفه جويي هايي كه نكرده بود و دست آخر با همين زحمتها توانسته بودند، سقفي بالاي سرشان داشته باشند، سقفي كه نيمي از آن را ارث زهره درست كرده بود.
درست يك سال بودكه قادر به او و به بچه ها كاملاً بي توجه شده بود. انگار ديگر دوستشان نداشت. انگار زهره مزاحم راه اش شده بود. زهره اي كه روزي ستاره اقبال و خوشبختي اش بود، حالا شده بود مزاحم اش.
زن آهي كشيد. به ياد آخرين حرف قادر افتاد. از ديشب كه رفته بود. انگار اين حرف روي دل زهره خيلي سنگيني مي كرد.
ـ ببين زن! بايد نصف خونه رو به اسم من كني و گرنه ديگه نه من و نه تو.
زهره نگاهش كرده بود.
ـ قادر مگه من رو بخاطر خونه مي خوايي.
قادر او را بخاطر خانه مي خواست. حاضر بود او و زندگي ۲۸ساله اش را با تمام خاطرات با سه دانگ از يك خانه عوض كند.
درست يكسال بود كه به او و بچه ها خرجي نداده بود. تنها پول آب و برق را مي داد و به هيچ چيز ديگر زندگي كاري نداشت. در تمام اين مدت زهره با حقوق و پس اندازي كه داشت، زندگي اش را گذرانده بود. احساس مي كرد، واقعيت تلخي پشت اين رفتار قادر بايد پنهان باشد ولي هر چه فكر مي كرد عقلش به جايي قد نمي داد.
صداي زنگ تلفن كه بلند شد، زهره از عالم خودش بيرون آمد. به طرف تلفن رفت و گوشي را برداشت.
ـ بفرمائيد.
ـ شما خانم آقا قادر هستي؟
ـ بله! شما؟
ـ من نگران زندگي شما هستم. همين قدر بدونيد كه در زندگيتون پاي زن ديگري وارد شده... زهره تا آمد دهان باز كند، گوشي قطع شد.
دلهره و اضطراب در تمام وجودش رخنه كرد. شايد كسي مي خواست آزارش بدهد، شايد كسي مي خواست با دشمني نيمه كوچك مانده از زندگي اش را به هم بريزد.
اين شخص چه كسي بود؟ چرا به او اين خبر دردناك را داده بود؟ چرابايد قادر اين كار را كرده باشد، من كه هيچ وقت در زندگي كم و كسري براي قادر نگذاشتم، من كه به او بي مهري و كم محبتي نكردم، چرا بايد به زن ديگري تمايل پيدا كرده باشد؟!
زهره به ياد عيد افتاد. قادر با اصرار او را به شهرستان پيش خانواده اش فرستاده بود. در حالي كه قادر هميشه از اينكه زهره به شهرستان پيش خانواده اش برود، ممانعت مي كرد.
هر چه بيشتر فكر مي كرد، بيشتر به اين نتيجه مي رسيد كه زندگي اش دستخوش تلاطم شده است، حالا علت بي تفاوتي هاي قادر را بهتر مي فهميد.
اشك از چشمان زهره جاري شد. بعداز ۲۸سال چه بدبختي بزرگي نصيب اش شده بود. با بچه هاي بزرگ اش كه در جامعه در موقعيت حساس قرار داشتند چه بايد مي كرد. جلوي دامادش چه رفتاري بايد مي كرد، نكند اين مشكل در زندگي دخترش هم تأثير مي گذاشت.
دو پسرش دانشجو بودند. نكند اگر مي فهميدند پدر را تحت فشار قرار مي دادند يا از روي عصبانيت دست به كار خطرناكي مي زدند.
زهره آهي كشيد هر چه بود بايد مبارزه مي كرد. او در تمام ۲۸سال زندگي مشترك اش مبارزه با سختي ها را به خوبي آموخته بود، اما چگونه؟ چطور مي توانست حق و حقوق بربادرفته اش را از قادر بگيرد.
قادر براي خانه خريد مي كرد، پول آب و برق را مي داد، اماهيچ مخارج ديگري را متحمل نمي شد قادر خرج مسكن به او نمي داد به او بي توجه بود و بدون اجازه اش دل به زن ديگري داده و با او پيوند بسته بود.
زن بايد جواب تمام سؤالاتش را مي گرفت. به طرف دادگاه خانواده راه افتاد.
|
|
|
|
|
پاسخ
قانون مدني ايران باتوجه به فقه اسلامي و عرف مردم تعدد زوجات را منع نكرده است. قرآن كريم در سوره نساء مي فرمايد: «…فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع…» «… پس آن كس از زنان را به نكاخ خود درآوريد كه نيكو و مناسب با عدالت است دو يا سه يا چهار (نه بيشتر)…» زيرا دلايلي مانند نازايي زن، عدم قدرت او به ايفاي وظايف زناشويي، ابتلاي زن به جنون ياامراض صعب العلاج، عدم تمكين زن از شوهر و دلايلي ديگر مي تواند تعدد زوجات را در موارد استثنايي توجيه كند و ليكن نمي توان به مرد متأهل اجازه داد كه آزادانه و بدون هيچگونه قيد و شرط اقدام به ازدواج مجدد كند. قرآن كريم مي فرمايد: «… فان خفتم انا تعدلوا فواحدة…» «… و اگر بترسيد راه عدالت نه پيموده و به آنها ستم كنيد پس تنها يك زن اختيار كنيد…» بايد يادآور شد كه اسلام تعدد زوجات را براي موارد استثنايي تجويز كرده و اصل در اسلام نظام تك همسري است. رعايت عدالت كاري است بس دشوار كه از هركس ساخته نيست. در حقوق ايران طبق ماده ۱۶ و ۱۷ قانون حمايت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ كه جايگزين ماده ۱۴ قانون حمايت از خانواده سال ۱۳۴۶ مي باشد. ماده ۱۶ مي گويد: «مرد نمي تواند با داشتن زن، همسر دوم اختيار كند مگر در موارد زير:
۱ . رضايت همسر اول
۲ . عدم قدرت همسر اول به ايفاي وظايف زناشويي
۳ . عدم تمكين زن از شوهر
۴ . ابتلاي زن به جنون يا امراض صعب العلاج موضوع بندهاي ۵ و ۶ ماده ۸
۵ . محكوميت زن وفق بند ۸ ماده ۸
۶ . ابتلاي زن به هرگونه اعتياد مضر برابر بند ۹ ماده ۸
۷ . ترك زندگي خانوادگي از طرف زن
۸ . عقيم بودن زن
۹ . غايب مفقو الاثر شدن زن برابر بند ۱۴ ماده ۸
ماده ۱۷ قانون مذكور مقرر مي دارد: «متقاضي بايد تقاضانامه اي در دو نسخه به دادگاه تسليم و علل و دلايل تقاضاي خود را در آن قيد نمايد. يك نسخه از تقاضانامه ضمن تعيين وقت رسيدگي، به همسر او ابلاغ خواهد شد. دادگاه با انجام اقدامات ضروري و در صورت امكان، تحقيق از زن فعلي و احراز توانايي مالي مرد واجراي عدالت در مورد بند يك ماده ،۱۶ اجازه اختيار همسر جديد خواهد داد.
دفاتر رسمي ثبت ازدواج حق ثبت رسمي ازدواج دوم دائم هيچكس را بدون اجازه دادگاه ندارند و عدم ثبت ازدواج دائم نيز طبق ماده ۶۴۵ قانون مجازات اسلامي جرم شناخته شده است. چنانچه ازدواج مجدد دائم قبل از مراجعه به دادگاه و كسب اجازه صورت گيرد همسر دوم مي تواند به طرفيت شوهرش دادخواست صدور گواهي زوجيت و الزام به تنظيم سند رسمي ازدواج تسليم كند و همسر اول نيز مي تواند اقدام به طرح شكايت در اين خصوص نمايد. در نمونه احكام صادره از دادگاهها چنين آمده است طبق قاعده معروف «لاضرر و لاضرار في الاسلام» در صورتي كه ازدواج مجدد موجب اضرار به همسر اول و فرزندان باشد و نيز اضرار به هركس كه ازدواج دوم با وي صورت گيرد موضوع را ازمصاديق ماده ۱۶ قانون حمايت از خانواده نمي گيرد.
|
|
|
|
|
راز سرداب طلسم شده
|
|
|
مرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر پليس براي كمك به فاش كردن راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه رو
مرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر پليس براي كمك به فاش كردن راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به بارسلون رفت.
او وقتي جسد نامزد سوئدي خواهرش را در اتاقش يافت، فرار كرد و به سراغ باغبان جوان مدرسه رفت ولي باغبان جوان به او گفت: راز ناپديدشدن دختران مدرسه را باغبان پير مدرسه مي داند.
مرد ديوانه به سراغ باغبان پير رفت و متوجه شد اولين بار دختري به نام ايزابليتا ناپديد شده است و او دوستي به نام مرسدس داشته است. مرد ديوانه در يك نقشه ماهرانه توانست ايزابل را ببيند، ولي ايزابل هيچ چيز به ياد نداشت و او ناچار به سراغ مرسدس رفت. مرسدس در شهر كوچك اسكورپي زندگي مي كرد مرسدس به او گفت: مرا صاحب تنها كارخانه شهر پراپلانا اينجا آورده است. من دختر فقيري بودم ولي با ايزابل كه ثروتمند بود، دوست بودم. يك روز ايزابل با مردي دوست شد و از مدرسه فرار كرد. من او را تعقيب كردم و وقتي مرد را ديدم كشتم. پدر ايزابل از نفوذش استفاده كرد و قتل او را دفاع گرفتند.
بالاخره مرسدس به مرد ديوانه گفت: تمام حرفهايي كه زده دروغ بوده است و گفت: آن شب هنوز خوابم نبرده بود كه ديدم ايزابل در خواب حرف مي زند و بعد بلند شد و راه افتاد. در قفل خوابگاه را باز كرد. شبح مردي بود كه او را راهنمايي مي كرد. از حمام گذشتيم و وارد يك هزار تو شديم. نسيم خنكي، روي صورتم احساس كردم و بعد بيهوش شدم. وقتي به هوش آمدم در سرداب بودم. ايزابل خون آلود كنارم بود و جسد مرد جواني روي ميزي قرار داشت.
مي خواستيم فرار كنيم كه دوباره نسيم خنكي آمد و مگس بزرگي جلويمان سبز شد.
وقتي به هوش آمدم در تختخواب خوابگاه بودم.
و اينك ادامه داستان.
دمرسدس گفت: «بله، با تمام وجود فرياد زدم. ولي ديوارها محكم و سنگي بودند. فقط پژواك مسخره صداي خودم را شنيدم. به راه رفتن ادامه دادم. تقريباً داشتم از حال مي رفتم كه در انتهاي راهرويي كه در آن بودم نور ضعيفي به چشمم خورد. نسيم خنكي كه همراه با رايحه اي دل انگيز از آن سو مي آمد، به من نيروي تازه اي بخشيد. آرام آرام به سوي نور حركت كردم، ناگهان شبحي بزرگ و وحشتناك را روبروي خودم ديدم. از حال رفتم. هنگامي كه دوباره به هوش آمدم به نظرم رسيد كه يك مگس عظيم الجثه دومتري مقابلم قراردارد و مي خواهد خرطوم وحشتناكش را درگردنم فرو كند. خواستم فرياد بكشم ولي صدايي از گلويم بيرون نمي آمد. دوباره از حال رفتم. هنگامي كه باز به هوش آمدم، خودم رو در محوطه اي مدور يافتم كه نور ضعيف سبزرنگي فضاي آن رورشن كرده بود. دستي صورتم رو نوازش كرد. خواستم بار ديگر فرياد بكشم. ولي متوجه شدم كه دست نوازشگر، در حقيقت به ايزابليتا تعلق دارد. قبل از اينكه حرف بزنم دستش رو روي دهانم گذاشت و گفت: «مي دانستم كه مي توانم به تو اعتماد كنم. شجاعت و وفاداري تو بدون پاداش نخواهد ماند!…»
مرسدس ادامه داد: «ناگهان احساس كردم دستانم خوني شده است. تمام بدن ايزابليتا پر از خون بود. پرسيدم كه اين خون از كجا سرازير شده؟
بدون اين كه حرفي بزند، دست مرا گرفت و كمك كرد تا از روي زمين بلند شوم. بعد مرا به سمت ميزي كه در داخل سرداب قرارداشت، راهنمايي كرد. مرد جوان روي ميز خوابيده بود، يا بهتر بگويم مرده بود. خنجري قلبش را شكافته بود. با وحشت از ايزابل پرسيدم كه چه اتفاقي افتاده؟
او شانه هايش را بالا انداخت و گفت چه بايد بكنم. ايزابل در شرايطي نبود كه به من كمك كند. بايد او را از مخمصه اي كه در آن افتاده بود، نجات مي دادم. زيرا اگر پليس او را دستگير مي كرد، تا آخر عمر بايد در زندان مي ماند. پيش خودم فكر كردم حتماً تا الان صبح شده و وقت زيادي براي بازگشت به خوابگاه نداريم. نگران جسد نبودم، زيرا راهبه ها با وجود اين هزارتوي پيچ درپيچ، امكان نداشت بتوانند آن رو پيدا كنند. حتي اگر جسد رو هم پيدا مي كردند، امكان نداشت حدس بزنند كه ايزابل او را كشته است. ولي بايد قبل از اين كه زنگ بيدار باش رو مي زدند، خودمان را به خوابگاه مي رسانديم. در فكر چاره اي بودم تا بتوانم ايزابل رو از راهروي هزارتو عبور دهم كه ناگهان صدايي از پشت سر شنيدم. هنگامي كه برگشتم، بارديگر جريان نسيم خنك را روي صورتم حس كردم. نيرويم داشت تحليل مي رفت. حضور مگس عظيم الجثه را براي دومين بار حس كردم. سعي كردم از ايزابل محافظت كنم، ولي از حال رفتم. هنگامي كه بيدار شدم روي تختم درخوابگاه بودم. يكي از دانش آموزان كه از او خيلي هم بدم مي آمد، گفت: «زودباش وگرنه دير به مراسم دعا مي رسيم!»
ابتدا فكر كردم همه اينها فقط يك كابوس وحشتناك بوده. به تخت ايزابل نگاهي انداختم. تخت به هم ريخته بود و از ايزابل اثري نبود. فكر كردم شايد زودتر از من از خواب بيدار شده و به دستشويي رفته. ولي حدس من غلط بود. او ناپديد شده بود. همه دانش آموزان را سؤال پيچ كردند. من سكوت اختيار كردم. نزديك ظهر يك كميسر پليس به نام فلورس سروكله اش پيدا شد. كميسر فلورس از من بازجويي كرد، اما چيزي از ماجراي شب قبل به او نگفتم…»
مرسدس با ناراحتي همچنان ادامه داد: «آن شب با ناراحتي خوابيدم. همه جور كابوسي در خواب مي ديدم. فرداي آن روز با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم وبا تعجب ديدم كه ايزابل در تختخوابش آرام و بي سروصدا خوابيده است. او هيچ چيز را به خاطر نمي آورد. مثل هميشه سرد و بچه ننه بود. سعي كردم همه چيز رو فراموش كنم و به خودم بقبولانم كه تمام آن اتفاقات فقط يك كابوس بوده. ولي چند روز بعد ناظم مدرسه به سراغم آمد و گفت كه مادر روحاني مي خواهد مرا در دفتر خودش ملاقات كند. با ترس و دلهره به دفتر مادر روحاني رفتم. با تعجب متوجه شدم كه پدرومادرم، كميسر فلورس و آقاي پراپلانا پدر ايزابليتا نيز در آنجا حضور دارند. مادرم گريه مي كرد و پدرم سرش پايين بود. انگار به كفش هايش چشم دوخته بود. گويي از چيزي شرمنده است. به من دستور دادند كه بنشينم. بعد در را قفل كردند و كميسر رو به من كرد و گفت كه شب گذشته در اين مدرسه كه از اعتبار و احترام فراواني برخوردار است، جنايتي رخ داده است. من كه به سهم خود از خشونت بيزارم و به همين خاطر به نيروهاي انتظامي پيوسته ام، از اين واقعه به شدت تكان خورده و متأسفم و اگر به خاطر حقوق ناچيزي كه دريافت مي كنم نبود تا الان چمدان هايم را بسته بودم و به آلمان مهاجرت مي كردم. متوجه هستي دخترم؟!
نمي دانستم چه جوابي بدهم. زدم زير گريه. پدرم سعي مي كرد مادرم رو دلداري دهد. كميسر از جيب باراني اش كيسه اي بيرون آورد كه در آن خنجر خونيني بود كه قلب آن مرد ناشناس رو دريده بود. او از من پرسيد كه آيا تا به حال اين آلت قتاله رو ديده ام يا نه. جواب مثبت دادم. به من دستور دادند كه محتويات جيبم رو روي ميز بريزم. با تعجب فراوان متوجه شدم كه يك كپي از كليد در خوابگاه در جبيم است. طبيعي است كه گناه قتل روبه گردن من انداخته بودند. تنها راه نجات من اين بود كه حقيقت را بگويم. فقط من بودم كه مي دانستم ايزابل آن مرد را به قتل رسانده اما احساساتم نسبت به او، باعث شد كه اين كار را نكنم. زيرا با اين اعتراف زندگي ايزابل از بين مي رفت و شايد حتي او را به اتاق گاز مي فرستادند و اعدامش مي كردند…»
ميان حرفهاي مرسدس پريدم و گفتم: «در اسپانيا اتاق گاز وجود ندارد. حتي در حومه شهرهاي بزرگ هم گاز نداريم.»
مرسدس كه از نمك پراني من ناراحت شده بود گفت: «ممكن است حرف مرا قطع نكني.» كميسر در ادامه گفت: مجازات اين جنايت، بسيار سنگين و هولناك است.هولناك تر از آنچه تصور مي كني، با اين حال با در نظر گرفتن سن كم تو من اين موضوع را از كانال هاي قانوني تعقيب نمي كنم، در مقابل بايد تدابير خاصي اتخاذ كرد. تدابيري كه پدر ومادر تو موافقت خود را با آن اعلام كرده اند. تو بايد از آقاي پراپلانا كه هم اكنون در اينجا حضور دارند، تشكر كني. او به خاطر علاقه اي كه خود و دخترش به تو دارند، حاضر شده است در اين مورد با ما همكاري كند.
مرسدس گريه كنان گفت: «درواقع آنها تصميم گرفته بودند مرا تبعيد كنند و من هم با در نظر گرفتن شرايط قبول كردم. چاره اي هم نداشتم. از آن روز به بعد به اين شهر كوچك و دلگير آمدم. سه سال اول اقامتم رو نزد زوج مسني گذراندم. كارخانه پراپلانا هزينه اي بابت نگهداري من به آنها مي پرداخت. پس از جنگ و جدال فراوان موفق شدم معلم مدرسه شوم. زيرا معلم قبلي شغل خو درو رها كرده و هيچ كس نيز حاضر نبود براي تدريس به اين جاي دورافتاده لعنتي بيايد. بعد اين خانه را اجاره كردم. زندگي بدي ندارم. خاطرات گذشته تقريباً از نظرم محو شده اند. گاهي به شانس خودم لعنت مي فرستم ولي فوراً اين افكار رو از خودم دور مي كنم.»
مرسدس سكوت كرد ولي طولي نكشيد كه صداي آواز خروسي كه فرارسيدن روز جديدي را نويد مي داد سكوت را شكست. ولي مرسدس همچنان ساكت بود تا از او پرسيدم: «داري به چه فكر مي كني؟»
«به اين كه چقدر زندگي عجيب است. شش سال است كه اين راز را در سينه ام پنهان كرده ام و بالاخره پس از شش سال آن رو براي يك دلقك بدبو كه حتي اسمش را هم نمي دانم فاش كردم.»
|
|
|
|
|
غصه هاي پنهان
|
|
|
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت راز مهمي را با فرزندانش درميان بگذارد. بانو گفت: وقتي دل
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت راز مهمي را با فرزندانش درميان بگذارد. بانو گفت: وقتي دل به جواد بستم متوجه شدم مادرش با ازدواجمان مخالف است ولي هرطور بود من و جواد با هم ازدواج كرديم ولي مشكل نازابودن من باعث شد تا زخم زبانها و دخالتهاي مادرشوهرم آغاز شود. دكتر عقيده داشت براي بچه دارشدن بايد صبر كنم. دراين شرايط بود كه مادر جواد به خانه مان آمد و چون دچار مسموميت شده بودم ، فكر كرد باردار هستم. از آن به بعد رفتار جواد و مادرش با من خيلي فرق كرد.
بانو اگرچه از نظراطرافيان وضعيت بهتري داشت ولي دچارناراحتي شد و به سراغ پرستار پير بيمارستان رفت. جواد بر اثر تصادف خانه نشين شد و مادر جواد به خانه بانو كه رفت ، بانو از فرصت استفاده كرده و به سراغ پرستار پير رفت ولي از سؤالات و حرفهاي پرستار پير به وحشت افتاد . پرستار پير درمورد بچه او حرف مي زد. بچه اي كه بانو هيچ وقت نداشت.
پرستار پير براي بانو از خاطرات گذشته اش تعريف كرد وگفت چگونه درجوا ني به زنان جواني كه به بيمارستان مي رفته اند، كمك كرده است. بانو خوب مي دانست پرستار پير با اين حرفها مي خواهد اعتماد او را جلب كند.
پرستار پير بعدازاين حرفها به اوگفت: اگر دوست داري مادر شوي بايد به حرفهاي من خوب گوش كني. واينك ادامه داستان
***
صداي گريه بانو بلند شده بود. انگار حديث ماهها، روزها و ساعتها تنهايي اش را يكجا احساس كرده بود.
خودش خوب مي دانست هيچ چاره اي جز تحمل ندارد.
لادن خانم به طرف بانو رفت. دستش را روي شانه او گذاشت.
ـ نترس دختر! شجاع باش! مادرشدن شجاعت مي خواد. سرنترس مي خواد. تو بايد شجاعت پيدا كني. بايد نترسي. بايد از خدا كمك بخوايي و بعدشم به حرفاي من خوب خوب عمل كني، مي فهمي؟
بانو سرش را تكان داد.
لادن خانم لبخندي زد وگفت:
ـ ببين بانو براي اينكه بچه دار بشي بايد اولاً اعتماد به نفس داشته باشي. تو بايد اول از همه خودت يقين داشته باشي كه بچه اي در دل تو در حال پرورش و بزرگ شدنه. همين اعتماد به نفس باعث مي شه كه اطرافيان تو بيشتر به تو اعتقاد داشته باشن و بارداري تو رو بپذيرن. فقط يك نكته را درنظر بگير و اونم اينه كه به هيچ كس نبايد حرف ته دلت رو بزني.
بانو با يك دنيا اميد از پيش پرستار پير به طرف خانه راه افتاد. خيلي خسته بود . انگار تمام قلب و روحش پراز تلاطم بود. خودش را براي يك مبارزه آماده كرده بود. اگر به حرف هاي پرستار پير گوش نمي داد، بايد مي مرد چون هيچ كس او را با اين شرايط نمي خواست. به خانه رسيد. كيسه دارو را در كيف اش جا به جا كرد. كليد را از داخل كيف بيرون آورد و در را باز كرد.
ـ سلام!
جواد نگاهي به او كرد.
ـ يه دكتر رفتن چند ساعت و قت مي بره؟
ـ بهانه گيري نكن! خودت كه نمي تونستي دنبالم بيايي، همه زنها با شوهراشون بودند، فقط تو بودي كه نبودي. انگار نه انگار كه مي خواي بابا بشي، حالا غرهم مي زني.
زيرچشمي به جواد نگاه كرد. جواد از حرفهاي او تحت تأثير قرار گرفته و سكوت كرده بود.
ـ مامانت كو؟
ـ نيم ساعت پيش رفت.
ـ چي ؟ تو رو تنها گذاشت؟ مگه نمي دونست تو نبايد تنها باشي؟ پس اومدنش به خونه ما فقط براي سركشيدن ودخالته؟!
جواد ترجيح مي داد كه حرفي نزند. بانو ازاينكه شلوغ كرده بود و جريان را به نفع خودش عوض كرده بود، احساس رضايت مي كرد. دركيف اش را باز كرد پاكت پلاستيك دارو را بيرون آورد و كنار رختخواب جواد گذاشت.
ـ دكتر گفت خيلي ضعيف هستي، بايد اين داروهاي تقويتي رو بخوري و وقتي تموم شد پيشم بيايي.
جواد داروها را از داخل كيسه بيرون آورده بود كه بانو از اتاق بيرون رفت. او به خاطر اينكه نمي توانست به همسرش بيشتر توجه كند، ناراحت بود. بانو با سيني غذا وارد شد .
ـ به به ! چه بوي خوبي ! خانم غذا هم آماده بود.
بانو سيني را وسط اتاق گذاشت و احساس كرد كه حالش به هم مي خورد . دستش را به دهانش گرفت و از اتاق بيرون دويد.
كمي كنار حوض نشست ونفس كشيد. دلشوره زيادي داشت . دلش يك لحظه براي جواد سوخت. جواد مرد خوبي بود و بانو نمي خواست از او دور باشد.
ـ بانو! حالت چطوره؟
با دست به جواد اشاره كرد كه به اتاق برگردد.
ـ ببينم چه حرف مهمي رو مي خواستي به من بزني كه مادرم اومد و نشد.
بانو يك لحظه احساس كرد كه سرش داغ شده است.
ـ چيزي نبود مي خواستم باهات درددل كنم. مي خواستم از گذشته برات بگم ، ولي ديگه ول كن حوصله ندارم.
ـ نه تو مي خواستي يه حرفي به من بزني ،بگو؟
بانو به جواد نگاه كرد. با تمام قوا حواسش را جمع كرده بود. بايد حرفي مي زد. چيزي كه جواد را مشكوك نكند. چيزي كه راز پنهان او را بپوشاند.
فكرش كار نمي كرد. غمش بزرگ بود، اما حتي جواد كه شريك زندگي اش هم بود، نبايد اين درد را مي فهميد.
ـ جواد ! هركس حتي در زندگي مشترك بعضي غمها مال خودشه. شايد تو هم خيلي دردها داشته باشي كه من از اون بي خبرم.
ـ نه بانو! من چيزي را از تو پنهان نكردم.
ـ جواد! ببين من با تمام مشكلات و نقص هايي كه دارم زن تو هستم. اين رو مي خوام تو با تمام وجود بفهمي . مي خوام دراون موقع ها تحت تأثير مادرت و ديگران قرار نگيري. من نمي تونم از تو توقع كنم كه زندگي مون رو به اندازه من دوست داشته باشي. نمي تونم توقع كنم كه به من همانقدر تعلق داشته باشي كه من به تو دارم. نمي تونم همه اون چيزهايي رو كه من بهشون ايمان دارم ، به تو منتقل كنم. ولي جواد فقط ازت مي خوام با من روراست باشي. بدوني در زندگي هركاري كردم به خاطر تو بوده. نازايي من رو از ياد نبر. يادت نره كه من از اون درد هنوز هم كه هنوزه لبريزم. جواد يادت نره من بيشتر از هركسي بابت اون قضيه زخم خوردم ، نيش شنيدم و سوختم.
جواد نگاهي به بانو كرد. نگاهي به پاكت داروها انداخت. چقدر بانو لاغر شده بود. چرا هيچ وقت متوجه دردپنهان زنش نشده بود. چرا بدون توجه به روحيه او با خودخواهي عمل كرده بود.
ـ بانو براي من اينكه تو بچه هم نداشته باشي ، مهم نيست. براي من خود تو مهم هستي. درسته كه مادرم رفتارهاي بدي كرده، منم ديدم. درسته كه حالا هم با آمدنها و رفتن هاش بي غرض نيست، ولي بانو هرچه باشه مادرمه. بايد هرطوري شده تحمل كنم بايد زيرچشمي ببينم و عبور كنم. يه لحظه خودت رو بذار جاي من. ولي فقط دلم مي خواد باوركني كه من تورو به خاطر خودت مي خوام و بچه برام در درجه دوم هست.
بانو نگاهش را به جواد دوخت.
ـ پس مي خوام بهت يه واقعيت رو بگم. جواد فقط بايد رفتارت با من عوض نشه. قول مي دي! قول مي دي مثل گذشته برخورد نكني؟
ـ آره
ـ جواد من بچه دار نمي شم.
ادامه دارد
|
|
|
|
|
خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
خاطره مادربزرگ
مدتي بود كه مي خواستم به زيارت خانه خدا بروم اما به هر كارواني كه براي ثبت نام مراجعه مي كردم، بعد از مدتي رفتنش منتفي مي شد و من مي ماندم و آرزوي رفتن به حج عمره. در همين گيرودارها بود كه به وسيله يكي از آشناها مطلع شدم كه كارواني براي سفر به كربلا ثبت نام مي كند. با اينكه مايل بودم اول به سفر حج بروم اما به اصرار دخترم براي سفر به كربلا هم ثبت نام كردم؛ گرچه فكرمي كردم مثل دفعه هاي قبل رفتنم منتفي شود و به كاروان كربلا هم اجازه سفر ندهند.
يكي دو ماه هم از اين قضيه گذشت و من كه از رفتن به كربلا هم نااميد شده بودم، براي عمل آب مرواريد چشمم به شهري كه خواهرم در آن سكونت داشت سفر كردم. بعد از عمل چشمم بود كه يك روز دخترم تماس گرفت و گفت:
ـ مژده بده مادر… از كاروان زائرين كربلا تماس گرفتند و مداركت را براي سفر خواستند تا چند هفته ديگر ان شاء الله عازميد…
از خوشحالي زبانم بند آمد. نمي دانستم چه كار كنم. مي خواستم از خوشحالي گريه كنم اما به خاطر چشمم نتوانستم. بيچاره خواهر و خواهرزاده ام؛ از ديدن وضعيت من دستپاچه شدند. خلاصه با آب و آب قند به خود آمدم و لي باز باورم نمي شد كه من هم بتوانم به زيارت قبر شش گوشه پسر فاطمه الزهرا(س) بروم. اما رفتم و با وجودي كه گرماي مردادماه اذيتم مي كرد، همه اماكن متبركه عراق را زيارت كردم. اين بهترين خاطره اي است كه در زندگي ام دارم.
خاطره پدربزرگ
تازه استخدام شده بودم. براي اول كارمرا با دوسه نفر از همكاران كه هم سن و سال خودم بودند به يكي از روستاها فرستادند تا در مناطق محروم خدمت كنيم.
همكاران من قبلاً در آن روستا كار كرده بودند و به محيط عادت داشتند، اما من اولين بارم بود كه از خانواده ام دور مي شدم و به غربت مي رفتم.
بدون اينكه متوجه باشم رفتارم عوض شده بود، بي جهت ناراحت و عصبي مي شدم و هركاري را كه بچه ها مي كردند به منظور برمي داشتم و بهانه مي گرفتم. اين رفتار من باعث شده بود كه ناخودآگاه بچه ها را آزار دهم و وقت و بي وقت با آنان دعوا كنم.
بچه ها از اين رفتار من هيچ عكس العملي نشان نمي دادند و فقط مي خنديدند.
يك بار وقتي خيلي ناراحت شدم، بي اختيار چاقويي را به طرف يكي از بچه ها پرتاب كردم.
مدتي گذشت و به غربت عادت كردم و وقتي به رفتار گذشته ام برگشتم ديدم كه رفتار زشت و غيرمعقولي انجام داده ام و در مقابل آنان فقط صبر پيشه كرده و از گل نازكتر به من نگفته اند. به شدت ناراحت شده بودم.
آن روز بچه ها همه در اتاق بودند، هركس به كاري مشغول بود، يك دفعه از رفتار زشت خودم گريه ام گرفت و زيرگريه زدم.
بچه ها با نگراني دوره ام كردند. بعد از چند دقيقه وقتي فهميدند ناراحتي ام از چيه. همه خنديدند وگفتند: ما هم اگه مثل تو رفتار مي كرديم كه مثل تو مي شديم.
همان زمان ياد گرفتم كه بدي را با بدي جواب ندهم و قدر دوستان خوبم را بدانم.
آستارا ـ شهرزاد رضائيان ـ خبرنگار محله
|
|
|
|
|
مرگ دربازداشتگاه پليس
يك مرد كه بخاطر ارتكاب قتل در يك نزاع خياباني از سوي پليس دستگير شده بود با مرگ مرموزش دربازداشتگاه، سناريوي يك معماي جنايي را كليد زد.
شامگاه يك روز زمستاني، به مأموران اطلاع داده شد در جريان درگيري خونين پسر جواني به نام «مجيد» مردي را با ضربات چاقو به قتل رسانده است.
«مجيد» در كمتر از دوساعت دستگير و روانه بازداشتگاه كلانتري شد تا روز بعد به دادگاه انتقال يابد.
وقتي صبح شد، مأموران كلانتري با بازكردن در «مجيد» را ديدند كه شال گردني را دور گلوي خود پيچانده و آنقدر كشيده است تا خفه شود.
پيكر بي جان اين جوان با گزارش پليس مبني بر اينكه وي بخاطر عذاب وجدان دست به خودكشي زده است به پزشكي قانوني انتقال يافت تا اينكه آنان اعلام كردند «مجيد» بخاطر فشار شيئي سنگين به دهان و بيني از پاي در آمده است.
قاضي جنايي تهران وقتي پي برد اين جوان خلاف تصورشان با فشار شال گردن دور گلو خفه نشده است براي روشن شدن علت اصلي مرگ وي، از كارآگاهان جنايي خواست راز قتل دربازداشتگاه را فاش كنند.
وقتي كارآگاه ويژه قتل، دست به كار شد در نخستين تحقيقاتش پي برد شب جنايت بجز قرباني، مرد جوان ديگري چند ساعتي دربازداشت كلانتري بود.
اين مرد كه «محمد» نام داشت به اداره آگاهي فراخوانده شد تا افسر پرونده براي به دست آوردن اطلاعاتي در مورد آخرين روحيات قرباني، از وي بازجويي كند.
«محمد» وقتي روبروي افسر بازجو نشست، مقداري مضطرب بود اما توانست بر خود مسلط شده و آسوده در برابر مأمور بنشيند.
* علت اينكه تو آن شب بازداشت شدي، چي بود؟
ـ آن شب من به خانه يكي از دوستانم دعوت بودم و چون دقيقاً نمي دانستم آنها در كدام ساختمان زندگي مي كنند به جست وجوي محل پارك شدن خودروشان پرداختم.
در انتهاي يكي از خيابانها، پيكان سفيد رنگي را ديدم كه مشابهت زيادي به خودروي دوستم داشت براي مطمئن شدن صورتم را به شيشه پيكان چسباندم تا داخل آن را ببينم كه صداي دزدگير بلند شد و قبل از اينكه بدانم چه شده است، چند مرد دستگيرم كردند.
* وقتي وارد بازداشتگاه شدي، «مجيد» در چه حالي بود؟
ـ او درگوشه اي خوابيده بود، من بدون اينكه با او حرفي بزنم در گوشه ديگر بازداشتگاه نشستم و به ميله هاي پنجره خيره شدم.
* بعد، چه شد؟
ـ چند ساعت نگذشته بود كه صداي افسرنگهبان را شنيدم. او اسم مرا بلند، صدا كرد، من بعد از اينكه از بازداشتگاه بيرون آمدم، دوستم را ديدم كه به همراه صاحب پيكان دركنار افسرنگهبان ايستاده اند و هر دو لبخند مي زنند.
* آن شب بعد از آزادي چه كردي؟
ـ من ناراحتي كليه دارم، آن شب چون يادم رفته بود شال گردن به دور كمرم ببندم بشدت درد داشتم بخاطر همين به بيمارستان رفتم و ۲۴ ساعت بستري بودم.
* يعني توهميشه شال گردن مي بندي؟
ـ بله، ولي آن شب چون شال گردنم بخاطر شست وشو، خيس بود آن را دور كمرم نبسته بودم.
* الآن چي، بازهم شال گردن داري؟
ـ بله، مرد باگفتن اين حرف، شال گردن را از دور كمرش باز كرد و به افسر پرونده داد.
شال گردن ماركي مشابه به شال گردني داشت كه «مجيد» در زندان با آن به قتل رسيده بود.
* چرا «مجيد» را كشتي؟
ـ من، خنده دار است، من و آدم كشي؟ بعيد است! من را با اين همه كاري كه دارم به اينجا آورده ايد تا تهمت بزنيد، من عليه شما شكايت مي كنم.
* هركاري خواستي بكني، انجام بده، اما بگو چه خصومتي با مقتول داشتي؟
ـ من اصلاً او را نمي شناختم و در بازداشتگاه حتي يك كلمه هم با او حرف نزدم، چرا بايد او را مي كشتم.
* وقتي به بازداشتگاه افتادي، چه كفشي به پايت بود؟
ـ كفش مردانه بنددار.
* كمر بند داشتي؟
ـ بله، اما افسرنگهبان هم كمربند و هم بندهاي كفشم را از من گرفت.
* تو مي داني كه آن شب كمربند «مجيد» را هم از او گرفته بودند؟
ـ خير، اما او هم كمربندي نداشت.
* از كجا فهميدي كمربندي ندارد در حالي كه او كاپشن بلند به تن داشت؟
ـ «محمد» در حالي كه لكنت گرفته بود: «نمي دانم يك لحظه كه جابه جا شد كاپشنش بالارفت و من ديدم كمربند ندارد.
* مي داني چرا كمربند يا بند كفش را از متهم مي گيرند؟
- نه، حتماً براي اينكه وسيله اي براي فراراز زندان است.
* مي داني اينگونه شيءها وسيله اي براي خودكشي است و اگر «مجيد» شال گردني به همراه داشت، افسرنگهبان آن را هم از او مي گرفت؟
ـ خب، اين چه ربطي به من دارد!
* تو در حالي كه شال گردني دور كمرت بود به بازداشتگاه افتادي و در آنجا به علت نامعلومي دست به قتل زدي!
ـ من، بايد اين كار را مي كردم او يكي از عزيزترين دوستانم را به قتل رسانده بود، حقش مرگ بود.
* بگو آن شب چه اتفاقي افتاد؟
ـ من در درگيري نبودم اما وقتي شنيدم دوستم به قتل رسيده است طاقت نياوردم بلافاصله با يكي از دوستانم نقشه اي كشيديم و قرار شد وي مرا به عنوان دزد خودرو اش تحويل پليس دهد.
وقتي من به اين اتهام به بازداشتگاه افتادم. «حميد» خوابيده بود. از اينكه قاتل به اين راحتي خوابيده است خيلي عصباني شدم به آرامي نزديكش شدم و دستانم را روي دهان و بيني اش گذاشتم، انتظار داشتم مقاومتي كند اما او خيلي زود از پاي در آمد.
* ماجراي شال گردن چي بود؟
ـ وقتي افسرنگهبان بازرسي بدني كرد متوجه شال گردن نشد و من با تحويل دادن كمربند و بند كفشهايم وارد بازداشتگاه شدم، در آنجا ابتدا خواستم با كمربند مقتول، صحنه خودكشي ساختگي را به وجود بياورم اما ديدم او هم كمربند ندارد بخاطر همين بناچار شال گردن را از دوركمرم بازكردم و دور گلويش گره زدم.
وقتي دوستم براي آزادي ام آمد خيلي آرام بازداشتگاه را ترك كردم اما چون آنجا سرد بود كليه درد شديد گرفتم و روانه بيمارستان شدم.
***
با اعتراف اين مرد به قتل دربازداشتگاه، وي بادستور قاضي پرونده روانه زندان شد و چندي بعد باوجود محكوم به قصاص نفس ـ اعدام ـ شدن با گذشت اولياي دم به تحمل حبس محكوم شد.
|
|
|
|
|
شوهري كه هرگز به ژاپن نرفته بود
|
|
|
منصوره به شش سال پيش فكر كرد. ۲۰ساله بودكه عليرضا به خواستگاري اش آمده بود. دل به او بسته بود و زير يك سقف آرامش و محبت را يكجا به او هديه كرده بود.
منصوره در كنار اين آرامش با بهتر شدن وضع عليرضا به زندگي شيرين ودلخواهش ادامه مي داد. خوب مي دانست كه خيلي از دوستان و دختران هم سن و سالش حسرت زندگي او را مي خورند.
اما منصوره بعد از مدتي احساس كرد كه تنهايي اش بيشتر شده است. اگرچه عليرضارفاه مادي برايش ايجاد كرده بود، ولي كمتر به خانه مي آمد. كم كم منصوره احساس كرد كه شوهرش از او فاصله گرفته است منصوره با وجود دوكودك اش احساس افسردگي مي كرد، عليرضا ديگر به او تعلق نداشت. هر روزاز گوشه و كنار مي شنيد كه عليرضا را در فلان محفل با فلان كس ديده اند. در فلان رستوران بوده، در فلان ميهماني و... منصوره ديگر همان زن با طراوت گذشته نبود. هر كس او را مي ديد، با تأسف سرش را تكان مي داد. منصوره براي اينكه دلسوزه ها، گوشه كنايه ها، چشم نازك كردن ها و سر تكان دادن هاي فاميل، دوستان و آشنايان را نبيند، كم كم از فاميل و دوستان فاصله گرفت. او حتي توان رفت و آمد با پدر، مادر و خواهران و برادرانش را نداشت. آنقدر حساس شده بودكه حتي دلسوزي ديگران را هم به نيش زبان تعبير مي كرد.
باوجود اينكه منصوره روز به روز لاغرتر، افسرده تر و بيمارتر مي شد، عليرضا كوچكترين توجهي به او نمي كرد. سرش به كارش و آنچه كه دوست داشت گرم، بود.
بالاخره منصوره در بيمارستان بستري شد، فكر مي كرد عليرضا به بيمارستان برود و ملاقاتش كند، اما... منصوره به دادگاه خانواده رفت.
منصوره پس ازمرخص شدن از بيمارستان به دستور پزشك معالجش هر روز براي هواخوري به پارك مي رفت. خودش هم خوب مي دانست كه ديگر محمد براي او شوهر نيست. انگار نه انگار كه آن دو شش سال پيش دست در دست هم گذاشته بودند و همپيمان شده بودند.
بابك روي يك نيمكت نشسته بود كه چشمش به منصوره افتاد. غم از چهره اين زن مي باريد. بابك از جا بلند شد.
ـ خانم ببخشيد اجازه هست، اينجا بنشينم.
منصوره سرش را تكان داد.
ـ شما چقدر غمگين هستيد، اتفاقي افتاده؟ ببخشيد من قصد فضولي ندارم آخه روانشناس هستم و... ملاقاتهاي روزانه بابك و منصوره بالاخره به يك رشته از محبت تبديل شد. منصوره با اصرار بابك به اين نتيجه رسيد كه عليرضا نه تنها به او علاقه اي ندارد، بلكه اگر منصوره از زندگي اش بيرون برود هم خوشحال مي شود.
***
ـ عليرضا من طلاق مي خوام.
عليرضا لبخند زد.
ـ اين كه بد نيست.
ـ مهريه ام رو هم مي خوام.
ـ ديگه چي مي خواهي؟
ـ هيچي؟
ـ بچه ها رو هم مي خوايي؟
ـ نه! منم مي خوام مثل تو زندگي كنم خوش باشم. بچه مال باباس. من يك زن تنهام بچه رو مي خواهم چكار.
منصوره بعد از يك ماه باطلاق توافقي از عليرضا جدا شد. به اصرار بابك تمام مهريه اش را كه ۱۵ميليون تومان بود، يكجا گرفت.
ـ بابك تومي خوايي چكار كني؟ كي مي آيي خواستگاري؟
ـ ببين منصوره تو خيلي سختي كشيدي، خيلي ناراحتي ديدي و من دلم نمي آد كه تو رو توي سختي بذارم اگر تو اجازه بدي من با پولي كه بهم دادي و مهريه ات هست برم ژاپن كار كنم و تا سال ديگه برگردم و زندگي يي برايت درست كنم كه همه انگشت به دهان بگيرن.
منصوره با چشم گريان از بابك جدا شد. هر هفته نامه هاي بابك از ژاپن به دستش مي رسيد. بابك در تمام نامه هايش برايت او مي نوشت كه خيلي زود به ايران برمي گردد.
بعداز شش ماه منصوره به طور اتفاقي بابك را در اتوبوس ديد. تمام نامه ها جعلي بود. بابك سر او كلاه گذاشته بود. مهريه اش را بالا كشيده بودو علي رغم اينكه يك صيغه محرميت خوانده بودند، او منصوره را فريب داده بود.
منصوره به دادگاه رفت. غمش بر دل بي پناه و زخم خورده اش سنگيني مي كرد.
ـ آقاي قاضي! شوهر اولم از من روي برگرداند. دوستش داشتم، مرا فداي خواسته هايش كرد. بيمار شدم، تنهايم گذاشت، بابك جلوي پايم كه سبز شد، از روي بي پناهي فريب حرفهاي مهربانانه اش را خوردم، مهريه ام را بالا كشيد و باعث شد از بچه هايم دور بمانم، شما را به خدا دستم را بگيريد.
* هانيه بي آزار
|
|
|
|