در دو شماره گذشته خوانديد كه پيرمردي به نام تيمور با همسر پيرش به نام سيب گل به يك منطقه كوهستاني دورافتاده رفتند كه هيچ سكنه اي نداشت.
اين زوج پير هر شب وقتي تيمور از چراندن گوسفندان به چادر برمي گشت با به ياد آوردن خاطرات جواني و فرزندان خود سعي مي كردند كه به نوعي شادي را به زندگي خسته كننده خود بازگردانند تا اينكه يك روز خبر رسيد كه تيمور و زنش را كشته اند.
تحقيقات براي يافتن قاتل و عاملان جنايت آغاز شد، اما هيچ سرنخي وجود نداشت. قاتل هيچ ردپايي از خود برجاي نگذاشته بود، جز يك ردپا.
و اينك ادامه ماجرا.
جست وجو و تحقيقات همچنان ادامه دارد. مأمورين به روستاهاي دور و نزديك اطراف سركشي مي كنند، به دنبال هر ردپايي مي روند، حتي به جست وجوي رد احشام تا كوهستانهاي دور، اما به جز چند لاشه مرده گوسفندان مقتولين به چيزي دست نمي يابند، در اين مدت چند مظنون از روستاي نزديك به محل قتل دستگير مي شوند، تحقيقات از آنان ادامه مي يابد، اما نتيجه تحقيقات نشان مي دهد نامبردگان در جريان قتل دست نداشته و بي گناه مي باشند، لذا بلاقيد آزاد مي شوند. تنها موضوعي كه مي تواند ردپا يا سرنخي به ما بدهد و در شناسايي قاتل كمك كند، همانا يافتن گوسفندان مقتولين است كه به سرقت برده شده است از آنجايي كه عشاير دامدار، دام خود را هركجا كه ببيند مي شناسد به ورثه و بستگان مقتولين و مأمورين تأكيد مي شود به دنبال يافتن گوسفندان مقتولين باشند. تا از اين طريق شايد بتوان به قاتل رسيد. اما تلاش و كوشش براي يافتن ردپا از احشام مذكور نيز بي نتيجه مانده است… اينك درميان روستاي باينوج راز كشف نشده اين قتل ايجاد معما كرده است و تمام صحبتها بر سر اين موضوع است كه قاتل كيست؟ چرا آن دو را كشته است؟
پس از مدتي اطلاع مي رسد تعدادي، از لاشه هاي گوسفندان ربوده شده مقتولين در باغي واقع در ۱۵ كيلومتري سيرجان چال شده است، بلادرنگ مأمورين به محل اعزام، موضوع تأييد و باغبان و صاحب باغ احضار مي شوند، آيا قاتل همين صاحب باغ است؟ اگر وي قاتل نيست با قاتل مرتبط است؟ گوسفندان مقتولين در باغ وي چه مي كند؟ چرا آنان را چال كرده است؟ آيا براي اين بوده است كه آثار جرم را از بين برده و آن را از ديد مردم، ورثه و يا مأمورين مخفي نگاه دارد؟ وي چه انگيزه اي براي قتل داشته است؟ چرا اين پيرزن و پيرمرد را كشته است؟ صاحب باغ احضار و تحقيقات مفصلي از وي آغاز مي شود. وي اظهار مي دارد باغبانم يك روز به من اطلاع داد كه تعدادي گوسفند مرده كنار باغ افتاده است و نزديك است بوكند، من نيز براي اينكه از تعفن آنان جلوگيري كرده باشم و هم كودي براي درخت هاي باغم باشد، كارگري استخدام و چاله هايي با فاصله در باغ كندم و لاشه هاي گوسفندان را در آنها چال كردم همين و ديگر هيچ اطلاعي ندارم كه قتلي واقع شده و اين گوسفندان همان گوسفندان سرقت شده است و چرا مرده اند و چه كسي لاشه آنها را آنجا انداخته است. بررسي سابقه صاحب باغ و تحقيقات محلي نشان مي دهد اظهارات وي صحت دارد و نامبرده نمي توانسته در اين جنايت ننگين دست داشته باشد. لذا وي نيز بلاقيد آزاد مي شود.
اكنون مشخص شده كه گوسفندان يا لااقل تعدادي از آنها متعلق به مقتولين بوده از آن مسير عبور داده شده است، اما چگونه؟ توسط چه كسي؟ آيا قاتل از آن مسير گذشته است؟ به كدام شهر رفته است؟ جاده را كه بگيري از هر سويش روستا است و آبادي، تا برسي به تهران بزرگ، كجا بايستي سر كشيد و ردپاي قاتل را جست؟ آيا سارق و قاتل گوسفندان را درمحل فروخته يا آنها را حمل كرده است؟ لذا در شهرهاي نزديك و اطراف محل جنايت مجدداً موضوع يافتن مابقي احشام، پيگيري مي شود.
مجددا ً يكي از ورثه مقتولين احضار و ضمن عرض تسليت و ابراز همدردي ازنامبرده سؤال مي شود كه تعداد گوسفندان مقتولين به نظر شما چند رأس بود؟ وي مكثي مي كند و مي گويد: با آنهايي كه مرده اند اعم از آنهايي كه در باغ دفن شده اند و در كوهستان پيدا شده ۲۵۰ الي ۳۰۰رأس، پس اگراين تعداد گوسفند از محل وقوع جنايت تا شهري دورتر براي فروش برده شود احتياج به كاميون يا ماشين مشابه است. هركس ديگري نيز بخواهد اين گوسفندان را حمل كند مي بايست از چنين وسيله اي استفاده كند پس به مأموران و ورثه مقتولان گفته مي شود كه در مسير دنبال اين باشند كه آيا پس از وقوع جنايت تا امروز، قهوه خانه و كافه هاي بين راهي متوجه ماشيني شده اند كه گوسفند حمل كند و... و اين ردپا دنبال مي شود. ورثه و مأموران به كافه هاي بين راهي يك به يك سر مي زنند، به عنوان يك مسافر، چاي مي نوشند و گپ مي زنند... اما فعلاً پاسخها منفي است و تا اينجاي كار هيچ صاحب كافه اي از اينكه كاميون حامل گوسفندي ديده يا اطلاعي از آن داشته باشد يافت نمي شود. در جست وجو و به دنبال ردپاي قاتل رفتن ادامه دارد تا اينكه پس از گذشت حدود ۴۰روز از جنايت به ردپايي ديگر برمي خوريم. يكي از كافه دارهاي بين راه چنين مي گويد: يك شب باراني بود كه كاميوني آمد با جواني سبزه رو و راننده چاي خوردند، وضعيت جوان كه حدوداً ۲۴ساله بود مضطرب به نظر مي رسيد، من سر صحبت را با آن دو باز كردم، جوان سبزه رو كه به نظرم بومي همين اطراف بود گفت: من چندين رأس گوسفند براي فروش دارم. راستش نمي دانم چه حسي به من گفت اين قضيه كمي مشكوك است، اين بود كه شماره كاميون را (شماره...) يادداشت كردم تا امروز كه شما چنين قضيه اي را مطرح كرديد، فهميدم كه حدسم درست بوده است. با به دست آوردن مشخصات ظاهري راننده، كاميون، شماره آن و نوع و رنگش و مشخصات جوان سرنشين ردپاي ديگري پيدا شد و پيگيري با جديت بيشتري ادامه يافت تا اينكه كاميون پس از چند روز شناسايي و راننده اش دستگير شد، راننده گفته هاي صاحب كافه را تأييد كرد و قبول نمود و قول داد كه هرطور شده همكاري كرده و جوان را شناسايي و معرفي كند به همراه راننده جستجو براي يافتن جوان سبزه رو ادامه مي يابد راننده كاميون كه اهل يزداست چنين مي گويد: آن روز من بار آجر به مقصد حاجي آباد داشتم پس از خالي كردن محموله به پمپ بنزين رفتم، توي صف گازوئيل بودم كه جوان سبزه رويي آمد و گفت دربستي مي روي؟ گفتم: كجا؟ گفت: رفسنجان، گفتم: بارت چيست؟ گفت: گوسفند و چون كرايه مناسبي مي داد و من داشتم خالي مي رفتم قبول كردم. رفتيم جايي كه تعدادي گوسفند بود، جوان كارگر گرفت و گوسفندها را بار ماشين كرد. چون تعداد گوسفندانش زياد بود و روي هم مانده بودند در مسير چندتاي آنها تلف شدند، جوان مرا چنان اغفال كرد كه اصلاً فكر نمي كردم سارق باشد، حتي براي تلف شدن چند گوسفند بر سروسينه مي زد و شيون مي كرد كه اي داد و بيداد گوسفندانم تلف شده، سرمايه ام از دست رفت، بيچاره شدم، بدبخت شدم و گريه مي كرد و با اين نقش بازي كردن مرا حسابي اغفال كرد تا جاييكه با وي همدردي كردم و سعي كردم زودتر وي را به مقصد برسانم، ۱۵كيلومتري سيرجان در حاشيه جاده گفت نگه دار! و بعد گوسفندهاي مرده را از كاميون پايين انداخت، بين راه مي گفت دامداري برايش سودي نداشته و از اين قبيل صحبتها تا اينكه قرار شد گوسفندها را به يزد ببرد و بفروشد. با هم به يزد رفتيم. وي گوسفندها را فروخت و كرايه مرا داد و من ديگر او را نديدم ولي اگر ببينم مي شناسم.
|
|
|
راننده به همراه مأموران با لباس مبدل به باينوج مي روند و جوانهاي آنجا را بطور غيرمحسوس در ديد وي قرارمي دهند، ولي راننده اظهار مي دارد: هيچيك از اين جوانها آن جوان نبوده، روستاهاي اطراف جست وجو مي شود ولي اثري از جوان موردنظر نمي يابند. در حالي كه مأموران نوميد از جست وجو و شناسايي و دستگيري جوان در حال بازگشت بودند، بين راه جوان رادركمپرسي كه عازم سيرجان بوده توسط راننده شناسايي و دستگير مي كنند. تحقيقات از جوان دستگيرشده شروع مي شود. اسم: جعفر، ۲۳ساله، شغل كارگر، باسواد، متأهل، اهل روستاي باينوج، وي درهمان ساعات اوليه پس از دستگيري به اين جنايت فجيع اعتراف مي كند و چنين ادامه مي دهد، من اهل همين روستا هستم (باينوج). مي ديدم كه تيمور براي خريد مايحتاج خود به روستا مي آيد و برمي گردد. از طرفي فهميده بودم كه وي با همسرش كه آن هم پيرزني است در سياه چادري برپا شده در كوههاي موسوم به چشمه فرخي زندگي مي كنند. فكر كردم چون آنها خرج و مخارجي ندارند پس بايستي پول و پله اي داشته باشند. با توجه به خلوت بودن كوهستان و تنهايي و ناتواني پيرمرد و پيرزن تصورم اين بود كه با تهديد براحتي مي شود از مقتولين پولي گرفت. با اين نقشه صبح زود از خواب برخاستم و كاردي را كه از قبل آماده كرده بودم در زير پراهنم جاسازي كرده راهي كوه شدم، ساعت ۷ صبح بود كه به چادر آنها رسيدم وناشتايي خوردم و كمي آب، بعد تيمور را بيرون چادر ديدم كه گوسفندان را به چرا مي برد، با چوبي به دست بي هيچ مقدمه اي به وي گفتم: پيرمرد من مبلغ بيست هزار تومان پول لازم دارم و تو بايد به من بدهي، تيمور گفت كه اولاً ندارم. ثانياً اگر داشتم پول زور نمي دادم، يعني باج نمي دهم، اگر بدهم به تو شغال نمي دهم و با گوسفندان راهي شد. من حرصم گرفته بود پا به پايش حركت كردم. وي را تهديد كرده و خواسته ام را تكرار كردم كه بايستي پول را بدهي اگر ندهي تو رامي كشم. تيمور با تمام كهنسالي كه داشت به من ناسزا گفت و تكرار كرد كه از تو نمي ترسم حالا مسافتي از چادرها دور شده بوديم از اينكه پيرمرد تورويم ايستاده بود خون جلوي چشمهايم را گرفته بود وبرايم گران تمام شد، چراكه تهديدهاي من بي اثر بود، اين بود كه ديگر درنگ نكردم، كارد را از پيراهنم بيرون آورده و به پيرمرد حمله كردم. فقط ضربه مي زدم تا اينكه خود را خون آلود و پيرمرد را غرق در خون به زمين افتاده ديدم. تصور نمي كردم كه پيرمرد مقابل من بتواند مقاومت كند. دوان دوان برگشتم به سمت سياه چادر، با فرياد سيب گل را صدا زدم و با خشم گفتم، تو بايستي مبلغ بيست هزارتومان را كه شوهرت به من نداد به من بدهي كه او هم جواب رد داد، من با همان حالت خشم گفتم: ببين گله رها شده و مي رود و من تيمور را بخاطراينكه پول نداد كشتم، اگر تو پول ندهي تو را هم مثل شوهرت مي كشم كه پيرزن مثل ماده شيري خشمناك با چنگ و دندان به من حمله كرد، من چند متري از چادر دور شدم، به زمين نشستم. كارد را درآورده به پيرزن حمله كرده و شروع كردم به ضربه زدن به او، نمي دانم چند ضربه زدم تا پيرزن از پاي درآمد، رفتم تا رسيدم به چشمه، آنجا دست و روي و لباسهايم را شستم و رفتم دنبال گله، به هر جان كندني بود، گله را جمع و جور كردم. چند رأس از گوسفندها را كه از گله جدا مانده بودند، از كوههاي صعب العبور به سمت حاجي آباد هدايت كردم. منتظر شدم تا شب شود، مبادا كسي مرا ببيند، مدت ۱۰ساعت پياده آمدم، بعد به يك افغاني گفتم گله مرا نگهداري كن. سپس به پمپ بنزين رفتم و اين كاميون را دربست كردم واحشام را در يزد فرختم. وي درمقابل اين سؤال كه تو هدفت سرقت بود. چرا اين زن و مرد را انتخاب كردي؟ مي گويد: براي اينكه آنها تنها بودند و فكر مي كردم كه براحتي مي توانم هرچه دلم خواست از آنها بگيرم و چون خود را در مقابل آنها ناتوان ديدم آنان را به قتل رساندم. وي در پاسخ اين سؤال كه تو زماني كه پيرمرد را كشتي، راحت مي توانستي گله را ببري، پس چرا برگشتي و پيرزن را به قتل رساندي؟ گفت، من مي خواستم از آنها پول بگيرم. از طرفي پيرزن مرا شناخته بود. از وي سؤال شد، تو از كجا مطمئن بودي آنها پول دارند. اگر پول و مال ومنالي داشتند كه به آن وضعيت زندگي نمي كردند؟! جوابي نداد و سرش را به زير افكند. جعفر با قرار بازداشت راهي ندامتگاه مي شود و به انتظار محاكم مي ماند و بدينسان، پرده از راز اين جنايت دهشتناك برداشته مي شود.
مرداد۷۳ ـ بندرعباس