شماره ۲۱۲۱ - سال هشتم - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 10, 2002
Litera green.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با م. آزاد در نمايشگاه كتاب
• بله. اتفاقاً خصلت ژورناليستي شاملو باعث مي شد كه گاهي مسائلي مثل فردوسي يا داستان … را مطرح مي كرد و هميشه هم چيزي خلاف تاريخ نظر مي داد و اين باعث هياهو مي شد.
مكتبهاي ادبي
بريده اي از كتاب تازه منتشر شده سپيده شاملو
بينش اساطيري شعر معاصر

گفت وگو با م. آزاد در نمايشگاه كتاب
در دفاع از اخوان
• بله. اتفاقاً خصلت ژورناليستي شاملو باعث مي شد كه گاهي مسائلي مثل فردوسي يا داستان … را مطرح مي كرد و هميشه هم چيزي خلاف تاريخ نظر مي داد و اين باعث هياهو مي شد.
م. آزاد را در نمايشگاه يافتم. مثل هميشه ساده و خاكي و دوست داشتني. كناري نشستيم و درباره همه چيز حرف زديم. از جمله ارتباط ميان «ژورناليست» و شعر، بحثمان به دفاع او از شعر اخوان كشيده شد. كاش بشود در فرصتي ديگر ادامه اين گفت وگو را به رؤيت شما برسانيم. عنوان اين گفت وگو را «دفاع از اخوان» مي گذارم. باشد كه يادش گرامي تر داشته شود.

* آقاي «آزاد» پانزدهمين دوره نمايشگاه بين المللي كتاب را چطور ديديد؟
** ظاهراً كه فرق چنداني با سالهاي پيش ندارد. همچنان مثل يك كار«روتين»، يكسري كتاب را ناشرين در نمايشگاه ارائه مي كنند. در واقع نمايشگاه انگيزه اي شده كه چند تا كتاب تازه هم به مناسبت نمايشگاه منتشر شود. ولي آنطور كه من پرسيدم، استقبال مردم بد نبوده است و به هرحال كتابها يك تعدادشان فروش مي رود. در اين اوضاع و احوال هم كه هيچ سرگرمي براي جوانان نيست همين انگيزه خوبي است كه به طرف كتاب كشيده شوند. يا حداقل به بهانه نمايشگاه به طرف كتاب و يك فضاي فرهنگي كشيده مي شوند.
* وضعيت شعر نو را درحال حاضر چطور مي بينيد؟
** معتقدم بررسي وضعيت شعر نو در حيطه ژورناليسم نيست. اصلاً يكي از مشكلات شعرما اين است كه در حيطه اي مورد بحث قرار گرفته است كه اصلاً ربطي به شعر ندارد و اين كار را خرابتر كرده است. ارزيابي ها و نقدها همه سطحي شده است و يك پسندعام مطرح شده است. يك شاعر را عمده مي كنند. مثلاً فرض كن يك دوره اي ناگهان «سپهري» مطرح مي شود ـ دوره اي هم هست ديگر؟! ـ چند سالي راديو و تلويزيون و مطبوعات مي روند سراغ يك شاعر و ناگهان هم فروكش مي كند و سراغ شاعر ديگري مي روند. «شاملو» هم همچنين. ولي مثلاً شاعر بزرگي مثل «اخوان» انگار اصلاً وجود خارجي ندارد. اين از ضايعات خيلي بد ژورناليسم است.
* چرا شما بين ژورناليست و شعر و شاعر ارتباطي نمي بينيد؟
** چون مسائل ژورناليستي هميشه مسائلي فوري و گذراست. و مخاطبان روزنامه هم تعداد بسيار زيادي از آدمهاي متفاوتند. مطلبي كه روزنامه تهيه مي كند، باب طبع اين جماعت وسيع است. شعر چنين حريمي ندارد. شعر يك محدوده كوچكي بايد داشته باشد و خوانندگان خاص خودش را. همينكه از اين حريم بيرون آورده شود ديگر مشكل آفرين مي شود. اصلاً اين مشكل را ماقبل از انقلاب هم داشتيم.
* اما شما خودتان قبل ازانقلاب مجله «آرش» را منتشر مي كرديد!
** درسته. اما ما با مجله «آرش» حسابمان را جدا كرديم. در واقع آمديم گفتيم كه ما نبايد جز شعر كاري انجام دهيم. چون امروزه وضعيت خيلي بهتر است. آن زمان دائماً دنبال مسائل خصوصي آدمها بودند. يعني در واقع اين مجله وسيله اي بود تا شعر كاركرد واقعي خودش را از دست ندهد.
* يعني شما معتقديد ژورناليست ها اصلاً نبايد سراغ شعر بروند يا معرفي شما.
** من معتقدم شعرا نبايد بروند و ژورناليست شوند. يعني حيطه خودشان را فراموش نكنند البته بنده با سراغ شعر رفتن ژورناليست ها مخالف نيستم ولي در اين حد كه خبري چاپ كنند يا كتابي را معرفي كنند.
* حالا فكر كنيد كه مثلاً كتابي از شاملو مورد استقبال عامه قرار مي گيرد، خب طبيعي است مطبوعات هم به تبع همين قضيه سراغ شاملو مي روند.
** نه. من فكر نمي كنم اين طور باشد. ببينيد شعر شاملو خواننده خاص خودش را دارد. چون شعر چيزي نيست كه همه بتوانند بفهمند و درك كنند. درمورد شاملو بايد بگويم كه شاملو خودش تنها يك شاعر كه نبود. محقق بود. داستان نويس بود. مترجم بود.
* اصلاً خودش ژورناليست هم بود.
** بله. اتفاقاً خصلت ژورناليستي شاملو باعث مي شد كه گاهي مسائلي مثل فردوسي يا داستان … را مطرح مي كرد و هميشه هم چيزي خلاف تاريخ نظر مي داد و اين باعث هياهو مي شد. درواقع شاملو با اين كارها خودش رامطرح مي كرد و همين يك ترفند ژورناليستي است. درواقع به همين مناسبت شعرش هم مورد توجه قرار مي گرفت. روزنامه نويس ها هم از اين فرصت استفاده مي كردند.
* يعني شعر شاملو به خودي خود قابل طرح نبود؟
** چرا. صددرصد. نه، ببينيد. چرا شاملو به روزنامه ها كشيده شد؟ بيشتر بخاطر اين مسائل است. من يك سؤال از شما مي پرسم. چرا «اخوان» مطرح نشد؟
* اما شعر اخوان هم در زمان خودش خيلي مورد بحث و توجه بود؟!
** نه. اصلاً اينطور نيست. اخوان هرگز براي خودش زمينه سازي نكرد. حالا بياييم اينطوري داوري نكنيم. اخوان اين جنبه هاي متفاوت را نداشت كه مورد توجه باشد و هرگز از اين قبيل مسائلي كه شاملو عنوان مي كرد را عنوان نمي كرد كه مورد توجه قرار گيرد. كار خودش را مي كرد و خوانندگان خودش را هم داشت. شاملو هم همينطور است. خوانندگان واقعي شعر شاملو، كساني هستند كه شعرهايش را درست بفهمند .
* به هر جهت حتي اگر مثلاً مطبوعات باعث شده باشند كه شاملو بيشتراز اخوان مطرح شود، باز هم مطبوعات به اصل «شعر» و نشر آن خدمت كردند. درواقع ذات قضيه شاعر بودن شاملو است...
** اجازه دهيد من مسأله را بيشتر توضيح دهم. يك وقتي يك آقايي به اسم «نيكبخت» كتابي در نقد شعر شاملو كاركردند. بسيار كتاب خوبي است و اين كتاب را به شاملو هم داده بود. البته نظر انتقادي تندي هم دارد. ولي تحليلش بسيار دقيق است. شعر خوب شاملو هم مشخص مي كند. منتهي داوريهايش راجع به شعر، داوريهاي دقيق و ناقدانه اي است. من وقتي اين كتاب را خواندم از خودم پرسيدم چرا اين كتاب اصلاً مطرح نمي شود. با اينكه به نظر من يكي از بهترين كتابهايي است كه تاكنون در نقد شعر شاملو چاپ شده. ببينيد درمورد شاملو فضايي درست كرده بودند كه هر انتقادي كه نسبت به شعر شاملو بود، نسبت به شخص شاملو تلقي مي شد و يك جور نفي تلقي مي شد.
درواقع فضايي كه ژورناليست ايجاد مي كند، فضايي است كه چنان كه بايد و شايد واقعي نيست. من معتقدم نقد خوب و سازنده نمي تواند در روزنامه مطرح شود و اصلاً روزنامه، جاي چنين كاري نيست. شعر كه نثر ساده اي نيست كه هر كسي بگويد من مي توانم بفهمم و مدعي فهمش باشم. ادبيات يك مقوله وسيعي است. تا كسي فرهنگ و ادبيات و ريشه هاي خودش را نشناسد، نمي تواند درك عميقي از آن داشته باشد. به هر حال خواننده واقعي شعر، چنان قدرت جذبي دارد و چنان فرهنگي دارد كه از شعر لذت مي برد و اين به قول شما ژورناليستها «هزينه» مي خواهد. البته الآن هزاران نفر هستند كه بطور سطحي با شعر برخورد مي كنند، اي بسا كه خوشايندشان هم معيار خاصي نداشته باشد.
* كه شايد اينها جنبه هاي منفي ژورناليستي باشد.
** بله. علتش هم روشن است. چطور شاعري در روزنامه مطرح مي شود؟! كتابي درمي آيد، بحثي مي شود، اتفاقي مي افتد، كسي مي ميرد...
از اين جهت خب مسلماً يك كار ژورناليستي انجام شده است ولي ژورناليست ديگر مجال اين را ندارد كه بنشيند و نقد دقيقي راجع به شعر بنويسد. از طرفي حوصله خوانندگان را بايد در نظر گرفت.
* به هر جهت نبايد فراموش كرد كه در دوره فعلي، علي الخصوص بعد از دوم خرداد، روزنامه ها احساس كردند كه اگر حالا مثلاً بيايند و به خواسته هاي روشنفكرانه يا خواسته هايي كه رويه روشنفكري دارند ـ نه اينكه واقعاً روشنفكري باشند ـ و مردم را جذب مي كند بپردازند حداقل مي توانند از نظر محتوا خودشان را پربارتر نشان دهند... اتفاقاً اين پديده با استقبال گسترده اي هم روبرو شد. يعني اينكه خيلي از آدمها هم جذب اين قضيه شدند. باتوجه به اين وقايع باز هم شما معتقديد كه بهتر است مطبوعات سمت شعر وتحليل و نقد آن نروند؟ منظورم اينكه اگر تعريفمان را از مطبوعات عوض بكنيم چطور...؟
** حرف من اين نيست كه مطبوعات سمت شعر نروند. حرف من اين است كه چه ما بخواهيم و چه نخواهيم روزنامه ها اين كار را مي كنند. خصلتش اين است. به هر حال روزنامه ها بايد صفحات فرهنگي شان پر شود. حالا درست يا غلطش را كار ندارم. ولي بحث اين است كه روزنامه اصلاً نه كادرش را دارد نه مجالش را دارد كه بطور دقيق به نقد شعر بپردازد. كاري كه ژورناليست غربي مي كند اين است كه يك ناقد معروف را حقوق مكفي مي دهد و تأمينش مي كند. كسي را كه جاافتاده است و دراين راه زحمت كشيده. مثلاً دوره هاي آكادميك ديده است و به عنوان يك ناقد سرشناس و تعيين كننده است. او كارش در يك روزنامه غربي اين است كه كتابهاي شعر را بخواند و نظر بدهد و نظر قاطعش را هم مي دهد و اگركتابي ارزش داشته باشد تأييد مي كند و خواننده هم به اعتماد او نقدش را مي خواند و اگر هم برخورد منفي بكند كه كمتر پيش مي آيد... يا اگر كتابي زياد مطرح شود و ببينند بيهوده مطرح شده آن را نقد مي كنند. اين كار هدايت كننده است. اين آدم ناقد حرفه اي ادبيات است و «اتوريته» است. ما اينجا خودمان دچار فقر نقديم. يعني الآن درعرصه ادبيات دو نفر ناقد درست و حسابي نداريم يا اگرهم داشته باشيم، همه كه ديدشان بسيط نيست. درواقع درآن حد از رشد در نقد نيستيم.
* برگرديم به اخوان، چرا شعر اخوان مثل شعر شاملو مطرح نشد؟
** براي اينكه يك عده اي آمدند ـ اين نقل مال سالهاي پيش هم هست ـ آمدند و بحث كردند كه بطور اخص شعر اخوان، حالا چون شعر اخوان «آركائي» و تركيبات مطنطن دارد و گاهي هم شعرش پر از طول و تفصيل است، حاشيه روي و حكايت و حديث دارد. اينها حكم كردند كه شعر اخوان شعر روائي است و شعر ناب نيست. در صورتي كه شعر اخوان اصلاً اينها نيست. اينها يك رويه هايي است از شعر اخوان كه بله شعر روائي هم هست. يا طنز بسيار مطنطن «اريتوليكال» لفاظانه سخنورانه است. والا اخوان شعري مثل «نماز»، «مثل سبز» دارد و شما مقايسه كنيد اين چنين تواني دركلام كه به چنين تجليلي در بيان مي رسد و اين لذتي را كه به خواننده مي دهد را فراموش كرده اند و مي آيند و شعرهاي سطحي فلان شاعر را به عنوان شعر باارزش مطرح مي كنند و اين متأسفانه حكم جذمي مي شود كه اخوان مثلاً صددرصد شاعر نيست. در حالي كه شعر اخوان خواندنش دشوار است و كارهركسي نيست.
احمد جلالي فراهاني

مكتبهاي ادبي
دادائيسم
«دادا» يا «دادائيسم» جنبش ادبي و هنري بود كه بين سالهاي ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲ در اكثر كشورهاي اروپايي جريان يافت. درواقع نهضت بين المللي بود كه زائيده هرج ومرج، اضطراب، پريشاني ونااميدي جنگ جهاني اول محسوب مي شد. اين مكتب را تريستان تزارا (Tristan Tzara ) در سال ۱۹۱۶ در سوئيس بنا نهاد و نام آن را بطور تصادفي از ميان لغات يك ديكسيونر فرانسه ـ آلماني «دادا» انتخاب كرد. «دادا» در زبان كودكان به معناي «اسب» و در زبان محاوره اي به معني «فكر و ذكر» است. كه البته در ارتباط بااين مكتب كاملاً بي معنا است.
مارسل يانكو (M.Yanco) نقاش رومانيايي، ماكس ارنست(M.Ernest) نقاش و شاعر آلماني، ژان آرپ(J.Arp) ريشارد هوئلزنبك آلماني (R.Huelsenbeck)، هوگوبال (H.Ball) و فرانسيس پيكابيا از جمله اولين طرفداران تزارا بودند كه زير پرچم دادائيسم گرد آمدند.

• ويژگيها و عقايد دادائيستها
.۱ هيچ گرايي: جنبش دادا نهضتي نيهيليستي (هيچ گرايانه) بود. آنان «پوچي» را به عنوان سمبول ادبي و هنري خود برگزيده بودند. شعار آنان اين بود كه: «ما نه ادبيات مي خواهيم نه اديبان را، نه هنر مي خواهيم نه هنرمندان را، ما موسيقي نمي خواهيم، عقل و خرد را نمي خواهيم، وطن و سياست را نمي خواهيم. ما از همه چيز بيزار و فراري هستيم. سمبول ما «هيچ» است و پيرو نيهيليسم هستيم. پاينده باد «پوچي»، زنده باد «هيچي». و اينچنين به «تازگي خواهيم رسيد.»
.۲ هرج ومرج طلبي: آئين دادائيسم همه چيز را به تمسخر مي گرفت. به همه چيز اعتراض مي كرد. آنان مي خواستند با از بين بردن قانونها ومرزها و تحريك مردم، هرج ومرجي در ادبيات و هنر به وجود آورند.
.۳ خردستيزي: عقل و منطق براي داداها كسالت آور بود. آنان عقل را عاجز از فهم زندگي و منطق را زنجيري براي ذهن مي دانستند.
.۴هنجارستيزي: اين جنبش هرچيز متعارفي را مردود مي دانست. به تعريف خود دادائيستها: «دادا حماقتي بيش نيست كه درملأ عام متعارفها را به دار مي كشد.»
.۵ تناقض گويي: ضد و نقيض گويي از ويژگيهاي بارز اين نهضت ادبي بود. به عنوان مثال داداها در زمان جنگ، شعار صلح به هر قيمت و در زمان صلح، شعار جنگ به هر قيمت را سرمي دادند.
.۶ نفي همه چيز: تريستان تزارا در يكي از بيانيه هاي خود اعلام كرد «مكتب ما ذهنيتي منفي و مخرب ولي بزرگ است» دادائيستها پشت اين ظاهر ويرانگر و انكارگر خود، در ايجاد خلاقيت و آفرينش نو قدم بزرگي برداشتند. آنان با انكار تاريخ، منطق و عقل، قوانين اخلاقي و اجتماعي و تكذيب متعارفهاي هنري و ادبي مي خواستند به سرشت ناب درون انسان و حقيقت دست پيدا كنند. چرا كه فكر مي كردند اينها همه به صورت يك اسم و واژه درآمده اند. و در اثر روزمرگي و عادت از معنا تهي شده اند. بنابر اين بايد اين عادتها را از بين برد و با ديدي تازه به دنيا نگريست و همه چيز را از نو ساخت و به آن معنا بخشيد. فرانسيس پيكابيا در نفي هنر مي گويد: «هنر دارويي براي آدمهاي ديوانه است پس تا ديوانه نباشي هنرمند نخواهي شد.» و در جاي ديگر تزارا ادعا مي كند كه هنر را نبايد جدي گرفت. اگر كسي آن را جدي بگيرد هرگز هنرمند نمي شود. دادائيستها حتي خودشان را نيز نفي مي كنند، به گفته خودشان داداهاي واقعي با دادائيسم مخالفند.
.۷ شك به همه چيز: دادائيستها به همه نظامها و واقعيتهاي موجود شك مي كردند چرا كه به دوام و ثبات هيچ چيز معتقد نبودند و همه چيز را برپايه تصادف و شانس مي دانستند.دادائيسم منفي است از آن نظر كه گذشته را انكار و ويران مي كند ولي در عين حال مثبت است چونكه با شك به همه چيز به يك نوسازي مي رسد. و شايد اهميت دادا به همين ويژگي شك كردن به همه ارزشها و قالبها باشد.
.۸ آزادي: آنان خواستار آزادي در سياست، اخلاق، هنر و… بودند. و عقيده داشتند كه بايد ادبيات و هنر را از هر قيد و بندي منجمله عقل ومنطق و زبان آزاد كرد تا در آن خلاقيت به وجود آيد.
.۹ سنت شكني: دادائيستها حاكميت همه چيز را مجاز مي دانند به شرط آنكه تصورات مقدس اخلاقي و زيباشناختي آداب و رسوم گذشته راتكذيب كند. دادا زندگي در «حال» است. و آينده و گذشته و هرآنچه را كه در آن هست را نفي مي كند. از نظر آنان هنرمند دادا بايد به گذشته پشت كند و در كل آن را فراموش كند تا بتواند در «امروزش» زندگي كند. دادائيستها مي گويند: هنر و ادبيات يك نسل حق ندارد براي هنر و ادبيات نسل بعدش تعيين تكليف كند. به همين دليل است كه آنان سنت را قبول ندارند چون فكر مي كنند كه برايشان تعيين تكليف و تعيين مسير مي كند.
.۱۰ ساختارشكني: آنان هدفشان از هنر، خلق نبود بلكه به دنبال درهم شكستن چيزهاي ساخته شده بودند و مي خواستند با ويران كردن قالبهاي كهنه، خلاقيت به وجود آورند و به نشاط، اميد و سرخوشي كه در آفرينش نو هست دست پيدا كنند. درواقع آنان دنيا را از بي تحركي و راكدماندن نجات دادند باوجود آنكه گاهي زياده روي هايي كردند ولي با شالوده شكني هاي خود باعث جهش، جوشش و جنبشي در عصر جديد شدند.
.۱۱ بي نظامي: تريستان تزارا در يكي از بيانيه هاي خود به صراحت اعلام كرد كه دادائيسم با هر نوع نظام و اصلي مخالف است و از نظر ما بهترين نظام «بي نظامي» است و ما فراتر از هر نظامي عمل مي كنيم.
.۱۲ رد كردن نقد: داداها مخالف نقد و منتقدين بودند و هرگونه نقد و انتقادي را از خود رد مي كردند و به هيچ كس حق قضاوت نمي دادند. چون عقيده داشتند كه منتقدين به دنبال مهجور و فسيل كردن «تازه ها» هستند.
.۱۳ رد كردن مدرنيسم: دادائيستها كه خودشان ازمدرنيسمي چون فوتوريسم ريشه گرفته بودند و افكار فوتوريستي در رگهاي آنان جريان داشت و خود زاييده فوتوريسم و به نوعي پديدآورنده يك تحول جديد بودند با اين وجود مخالف و عليه مدرنيسم بودند و به شالوده هاي زيباشناختي هنر مدرن حمله مي كردند.
.۱۴ در جست وجوي زبان نو: پيروان اين مكتب به دنبال زباني نو بودند. چون اين زبان روزمره و عاميانه را قالبهاي قراردادي، فرسوده و تجويزي مي دانستند كه به دست و پاي ما مي پيچند و باعث مي شوند كه نتوانيم آن احساس و سرشت حقيقي خودمان را بروز دهيم. حتي اين زبان را براي ايجاد ارتباط و پيام رساني نيز مناسب نمي دانستند. آنان مي خواستند عرف تازه اي در زبان پديد آورند تا از امكانات خلاقه زباني كه معناي قطعي لغات خود را از دست داده است، استفاده كنند.
.۱۵ بداهه گويي و خلق اتوماتيك وار: دادائيستها خلاقيت را در خلق و آفرينش خود به خودي و بدون هيچ انديشه و تفكر از پيش تعيين شده اي مي دانستند. از نظر آنان همه چيز بايد در «حال» خلق شود. و آفرينش اتوماتيك وار و خودبه خودي مي تواند ما را به انديشه خالص و حقيقي برساند.

• قالبهاي ادبي و هنري دادائيسم:
.۱ شعر: به عقيده داداها شعر نوعي هستي و زندگي است. شعر در كلمات خلاصه نمي شود بلكه در عمل ظاهر مي شود كه همان «زندگي» است. شعر دادائيستها مخالف قواعد و قوانين فني شعر بود و با نوعي كولاژ لفظي براساس تصادف و همنشيني غيرمنطقي و اتوماتيك وار كلمات شكل مي گرفت.
تريستان تزارا در يكي از بيانيه هاي خود اعلام كرد: «اگر مي خواهيد شعر بگوييد تنها كافي است مقاله روزنامه اي را انتخاب كنيد، تك تك كلمات آن را ببريد و داخل كيسه اي بريزيد و پس از به هم زدن آن، يكي يكي كلمات را از درون كيسه بيرون آوريد و به همان ترتيب روي كاغذ بازنويسي كنيد و پس از پايان يافتن، شعر شما حاضر است و شما شاعر شده ايد.»
.۲ نمايش: اجراي في البداهه بازيگران، بازيگري نويسنده، صحنه نامرتب، موسيقي پرسروصدا ونامناسب از مشخصات نمايشهاي دادائيسم بود. بطوري كه در اين هرج ومرج، تماشاگران را نيز با خود همراه مي كردند و آنان را هم به بازي مي كشاندند. تماشاگران با پرت كردن اشيا بر روي صحنه، دست و سوت زدن وگاهي فرياد و ناسزاگفتن درواقع وارد صحنه نمايش مي شدند و دادائيستها اين را از ابداعات و ابتكارات خود مي دانستند و از خشم مردم به خود مي باليدند و احساس مي كردند به نتيجه و هدف دلخواه خود رسيده اند.
.۳ نقاشي و موسيقي: داداها در نقاشي مروج هنر انتزاعي بودند. البته نقاشي و موسيقي آنان نيز مانند ديگر كارهايشان غيرمتعارف بود. موسيقي آنان همهمه اي از سر و صدا و آهنگهاي گوشخراش بود كه از اعتقاد آنان به تغيير، تناقض و بي نظمي ناشي مي شد.
مترجم: ليدا فخري ـ منبع: اينترنت

بريده اي از كتاب تازه منتشر شده سپيده شاملو
دستكش قرمز
061686.jpg
«سپيده شاملو» در عصر بي چراغي ادبيات داستانيمان، پديده نيست. هرچند كه سوسوي اميدي است بر اين برهوت «بي نويسندگي». ايران جمعه با انتشار بخشي از يكي از داستانهاي كوتاه كتاب «دستكش قرمز» ـ آخرين كار سپيده شاملو ـ به قله رسيدن نوشته هايش را آرزومنداست.
***
... مينا محكم چسبيده بود به پاهاي مهري و گريه مي كرد. سرش را گرفته بود بالا و از لاي موهاي خيس و عرق كرده نگاه مي كرد توي چشمهاي مهري و گريه مي كرد «ما ما، بگل، ماما، بگل...» مهري چادر را انداخت سرش و مينا را بغل كرد. مينا خنديد و گفت: «ددر، قاقا. ددر..»
حبيب آقا پرسيده بود چند كيلو خواهر. مينا دست كشيده بود به شقه گوشتي كه از قلاب آويزان بود. مهري توي گوشش گفته بود، اگر خانم باشد براش قاقا مي خرد. توي صف سبزي مينا كلافه شده بود و زده بود زير گريه. مهري بغلش كرده و يواشكي به اش گفته بود مواظب لولو هاي زير ميز آقا باشد يك وقت نيايند قرچ قرچ بخورندش. مهري كه مي گفت قرچ قرچ مينا از خنده ريسه مي رفت. مهري چادر را با دندان گرفته بود. مينا از بغلش پايين نمي آمد. يك دستي بغلش كرده بود. با دست ديگرش نايلون بزرگ خريد را كشاند تا خانه. در را باز كرد. نايلون را گذاشت توي راهرو و دوباره رفت. امير خان جنس ها را كه مي گذاشت توي نايلون، يك آب نبات به مينا تعارف كرد و گفت: «موش بخوردت.»
مينا خوابش مي آمد. نق مي زد. دستهاش را محكم حلقه كرده بود دور گردن مهري. صورت مهري خيس عرق بود و چادر چسبيده بود كف سرش. در را باز كرد. نايلون دوم خريد را هم گذاشت توي راهرو. چادر را پرت كرد توي اتاق و بعد هم خودش را. نشست[...]
چشمهاي مينا كه بسته شد، او را دمرگذاشت روي پتو و بلند شد.
كيسه هاي خريد را از راهرو برداشت. با آرنج در حياط را باز كرد و از پله هاي زير زمين رفت پايين. قلمها را شست و با پياز و سير گذاشت بپزند. دوتا پياز ديگر برداشت. خرد كرد و ريخت توي يك قابلمه ديگر تا سرخ شوند. بعد گوشتها را خرد كرد. چاقو را محكم فشار مي داد روي گوشتهاي صورتي و جوان و بدون چربي مواظب بود تكه ها همه بزرگ و يك اندازه باشند. گوشت را ريخت توي قابلمه و با پياز تفت داد. سي و شش دانه لوبيا و دوازده تا ليمو عماني را هم شمرد و ريخت روي گوشت. در قابلمه را گذاشت. از انباري يك سفره بزرگ برداشت، برد بالا و پهنش كرد توي اتاق كنار مينا. سبزي ها را ريخت روي سفره و نشست به پا ك كردن.
ساعت پنج بعد از ظهر بود. زير خورش را كم كرده بود كه حسابي جا بيفتد. سوپ حاضر بود اتاق بالا را جارو زده بود. ظرفها را هم برده بود بالا. مينا از صبح خيلي خانم بود. اما يك ربعي بود كه نق مي زد و مي چسبيد به دامن مهري.
مهري گفت: «بسه ديگه. صبر كن. الآن سالاد و بوراني رو هم درست مي كنم، بعد بيا بغلم.»
اما مينا همينطور دامن مهري را گرفته بود و مي گفت: «ماما، بگل ، ماما، بگل..»
بغلش كرد و رفت اتاق بالا. مينا را گذاشت زمين و سفره سفيد پارچه اي را پهن كرد. يادش آمد گلدوزي سفره كه تمام شده بود، يك شب تا صبح با مادرش بيدار نشسته بودند و دور سفره را دندان موشي زده بودند. مينا روي سفره راه مي رفت.
مهري گفت: «بيا بيرون بچه. بيا بنشين با هاپوت بازي كن».
محكم نشاندش گوشه اتاق و سگ پلاستيكي را داد دستش. مينا سگ را گرفت و گفت: «هاپو! ... هاپو...»
مهري بشقاب هاي تخت را برداشت و چيد. بعد بشقاب هاي گود را. قاشق و چنگالها مرتب دو طرف بشقابها. كنار هر قاشق هم يك ليوان گذاشت. چهار تا نمكدان، چهار گوشه سفره. چهار كاسه ماست ساده كنار نمكدانها. ايستاد و سفره را نگاه كرد. چشمهاش برق زد. جعبه دستمال كاغذي را برداشت. دستمال ها را دانه دانه در آورد، چهار گوش تا كرد و گذاشت زير بشقاب هاي گود، روي بشقاب هاي تخت، خنديد. مينا راه افتاده بود. دامن مهري را گرفته بود. مهري هنوز داشت سفره را نگاه مي كرد. مينا بگل بگل مي گفت و با سگ پلاستيكي تلوتلو مي خورد. مهري رفت ليوانهاي بالاي سفره را صاف كند. مينا يك دفعه سگ پلاستيكي را پرت كرد توي سفره. جيرينگ ، يك بشقاب تخت، يك بشقاب گود و دو تا ليوان شكست. سفره پر از ماست بود. بقيه بشقاب ها هم ماستي شده بود. مهري داد زد: «احمق، كثافت...»
با يك قدم از بالاي اتاق آمد و مينا را زد زير بغلش. دوپله يكي مي رفت پايين از راهرو رد شد. از پله هاي زير زمين هم رفت پايين در انباري را باز كرد. مينا را پرت كرد توي انباري و در را بست . صداي جيغ مينا بلند شد. «ماما بگل، ماما بگل، ددر..»
جارو و خاك انداز را با سطل برداشت و رفت بالا. پرتشان كرد توي اتاق و نشست روي زمين. سرش را گرفت توي دستهاش. سفره را نگاه كرد. بايد آن را مي شست و اتو مي زد اگر مي جنبيد مي رسيد. بلند شد اول تكه هاي شكسته، بعد هم سفره را جمع كرد. اتاق را جارو زد. صداي مينا نمي آمد. سفره و بشقاب ها را برداشت و آورد پايين در حياط را كه باز كرد، صداي مينا را شنيد «ماما، لولو، ماما، لولو...»
دندانهاش را فشار داد روي هم. سفره را انداخت توي تشت و آب را باز كرد روش. آن را تند چنگ زد و برد انداخت روي بند. مينا جيغ مي زد.
«ماما، ماما، ماما..»
بشقابها را يكي يكي شست. صداي جيغ بلندتر شده بود، بشقابها را يكي يكي خشك كرد. «ماما، ماما، لولو...»
سفره را از روي بند برداشت. رفت بالا. اتو را زد به برق. يك ملحفه سفيد پهن كرد و سفره را انداخت روي ملحفه. اتو را گرفت دستش و شروع كرد. صداي مينا را نمي شنيد. سفره را برد اتاق بالا پهن كرد. توي حيات صداي جيغ مينا دوباره مي آمد.
ماما، لولو، ماما، لولو، لولو، لولو، لولو...،»
وسايل سالاد را از يخچال درآورد و خيارها را پوست كند وخرد كرد. دستش را بريد با كهنه دستش را بست. گوجه فرنگي ها را برداشت و خرد كرد. قرمزي گوجه ها روي سبزي خيارها را پوشاند.
«ماما...لولو... ماما...لولو..»
تخم مرغ هاي پخته را برداشت. پوست كند. مي خواست آنها را رنده كند. ديد تخم مرغ قرمز شده. خون دستش هنوز بند نيامده بود. تخم مرغ را گرفت زير آب و دوباره كهنه را عوض كرد. مينا جيغ مي زد.
«ماما...لولو... ماما...لولو... لولو...»
هويج ها را هم رنده كرد.
«ما ما... ... لولو... ... ماما...»
اسفناج ها را كه پخته بود گذاشت روي تخته. يك ساطور از كشو در آورد. تند و محكم مي كوبيد روي اسفناج. تخته از آب اسفناج سبز شده بود.
«ما....ما......لو.....لو.... ما....ما..... لو.....لو....»
چند حبه سير پوست كند، رنده كرد و ريخت توي بوراني.
«م.....م......لو......لو.....»
درخت سرو نعنايي را هم كاشت روي بوراني و با پودر گل سرخ يك گل سرخ هم كشيد گوشه ظرف. بوراني و سالاد را هم برد بالا و گذاشت دوطرف سفره.
آمد پايين. در انباري را باز كرد. مينا نبود. چراغ را روشن كرد. چند موش چاق و خاكستري با دمهاي حلقه حلقه جيغ زدند. مهري چراغ انباري را خاموش كرد. تكيه داد به در انباري و نشست كنار آن چه از مينا مانده بود.
حالا سوري خانم در را مي كوبد و فرياد مي زند. «مهري خانم، مهري خانوم جون، غذات سوخت، سوخت.»

بينش اساطيري شعر معاصر
آفرينش اسطوره
061692.jpg
مضمون ، محتوي و فرم ناهمخوان شعر معاصر ـ با اشكال قراردادي و پذيرفته زبان ، بيان و تبيين صرفاً يك انگاشت خاص از زندگي، آنرا در تقابل با حاكمان جامعه و نقاشان ابروي يار و منت كشان غمزده دلدار قرار مي دهد. و شاعر معاصر، در رسالتي مضاعف، بايد نه تنها در برابر جامعه، كه در مواجهه با جان گويا و بلوغ تارآواهايش نيز مسؤوليت خود را به انجام رساند.
هم از اينروست كه با درك فريادهاي رزم آزاديخواهان مشروطيت ، از هاي وهوي شعار مي پرهيزد و در روند تبيين زخم ها، دردها و عقده هاي خلق، همواره فرم بياني و زبان شعري خويش را نيز در نظر دارد و برآنست تا در گويشي نو، زمان خود را بسرايد. ولي براي بيان «ناسرودني ها» ناگزير از به كار بستن تمثيلات ، استعاره وايهامات شعري است. شاعر معاصر در همين گذر از طريق آشنايي با سرزمين هرز (The waste land) ، اثر بلند آوازه تي.اس. اليوت شاعر انگليسي ، ساخت اساطيري زبان را نيز در مي يابد.
شاعر معاصر با كاربرد اين شيوه بياني ، در تطابق با ذهنيات خويش، به آفرينش اسطوره از نمادهاي طبيعي ، اجتماعي و نيز بازآفريني اساطير قومي ، مذهبي ـ ايراني وغيرايراني مي پردازد.
هرشاعر براساس باور داشتهاي خويش در اين كنش آفريننده شركت وآنرا بيان مي كند. هم از اين رو در مراسم بزرگداشت هر اسطوره با رقص آييني يك شاعر ـ گيريم نماينده يك انديشه و طرز تلقي جهان، رو در روييم و به همين دليل حتي در بيان شاعرانه يك اسطوره خاص ـ توسط دو شاعر نيز تفاوتهايي را درخواهيم يافت.چرا كه هركدام با برداشت و كردار ويژه خود درونمايه آن اسطوره را دريافته و به روايت آن نشسته اند.
به هرروي كيفيت كردار اساطيري شاعر در مراسم آييني سرايش ، اسطوره هاي مورد علاقه و توجه او و چگونگي پرداخت اين اساطير همه و همه او را مدد مي كنند تا روايت شناختي ديگر از جهان را در شعرخويش به ماعرضه دارد.

اساطير شعر معاصر
۱ ـ اساطير حماسي قومي و ملي
شاعر معاصر با بازآفريني اسطوره هاي ملي ـ ميهني ، درنمادي تمثيلي ، سعي برآن مي نمايد تا راز تداوم جامعه را عليرغم انكار غاصبان تاريخي قومش، بسرايد. نخستين شاعر نوپرداز، بعداز نيما كه به نوعي اسطوره را وارد شعر كرده و شعر حماسي مي آفريند، منوچهر شيباني است. البته شيباني غرق در گذشته رؤيايي وطن و درگير انديشه نوستالژيك خويش ، بيشتر به توصيف شكوه و عظمت چشمه هاي شعري مي پردازد ودرونمايه و مفهوم خاص تمثيلي اسطوره را از نظر بدور مي دارد.
«سياوش كسرايي» از ديگر شاعراني است كه با بهره جستن از اسطوره رهايي بخش «آرش» مي كوشد تا پيام خاص خويش را درآن بگنجاند. اما بي دريافت درونمايه آزاديخواهانه اين اسطوره ملي ، موفق به انطباق آن باانديشه خود نمي گردد و در پرداختي ناموفق تر از بيان شعري اين حماسه، نيز ناتوان مي ماند.
اما بهترين برداشت و پنداشت اساطيري را درانطباق با اين زمان اخوان ارائه مي دهد كه درجاي خود مستقلاً به آن مي پردازيم.
۲ ـ اساطير اقوام ديگر
شاملو در انطباق اساطير جاودانه يونان با جامعه كنوني خويش مي كوشد كه به دليل درك درست مفاهيم و درونمايه آنان، در پرداخت شعري اين بينش موفق مي گردد.
۳ ـ اساطير مذهبي
شفيعي كدكني با استفاده از اساطير و باور داشتهاي مذهبي اسلامي موفق به خلق شماري از بهترين نمونه هاي تطبيق اين انديشه با جامعه اكنون مي گردد. از سوي ديگر «شاملو» نيز با بهره برداري از اساطير مسيحيت و مسيح بعنوان الگويي جاودانه، شعرخويش را سرشار از مفاهيمي تراژيك مي سازد. براهني نيز در بزرگداشت يادشاعر فقيد اسماعيل شاهرودي در كرداري اساطيري ، انطباق اسطوره ذبح اسماعيل با خاطره ابراهيم و اسماعيل هاي ذبح شده ، فراگشت شهادت ومرگ جامعه اش را به تحليل مي نشيند.
۴ ـ اساطير طبيعي
برخي از شاعران با عناصر طبيعي كيفيت يك كنش اساطيري خاص را بيان مي دارند و بدينگونه از آنها بصورتي تمثيلي در بازپرداخت واقعيات اجتماعي استفاده مي كنند. بعنوان بهترين نمونه هاي شعري از اين دست درانطباق با جامعه مي توان از شعراي نيما و شفيعي كدكني نام برد.
۵ ـ اسطوره شهر
شعر و عناصر تشكيل دهنده آن ـ باواقع گرايانه ترين پرداخت در «پادشاه فتح» توسط نيما بيان مي شود. فروغ نيز از عناصر شهري و شهر ، اسطوره مي سازد و كيفيت پنداشت اساطيري خاص خويش را در آنها مي پردازد. ديگر شاعران نيز مانند، شاملو، شفيعي كدكني واخوان نيز در يافت تمثيلي شعر خود شعر را بيان مي دارند. از تازه ترين كارهاي شعري نيز كه با بينشي نوستالژيك به كاوش در اسطوره شعري مي پردازد مي توان از «خانم زمان» سروده محمدعلي سپانلو نام برد.
۶ ـ اسطوره اجتماعي
واقع گرايانه ترين پرداخت هاي شعري از مسائل و مصائب اجتماعي، فقر، نابرابري، طلسم و مبارزه اجتماعي و انقلاب را مي توان در شعرهاي نيما و فروغ مشاهده كرد و دريافت تمثيلي اين معاني را در شعرهاي شاملو، شفيعي كدكني واخوان بعنوان اصلي ترين زيربناي ساختار شعر مي يابيد.
۷ ـ اسطوره عشق
بي شك عارفانه ترين استحاله عاشقانه و تلاش در راه دريافت درونمايه اين اسطوره جادويي ـ را از شعرهاي شاملو وواقع گرايانه ترين فراگشت آييني عشق را در تكرار، تكرار و تكرار اين كنش اساطيري، از شعرهاي فروغ مي توان دريافت.
۸ ـ اسطوره عرفاني معاصر
اما البته از اين چشم انداز ، قله ديگري از شعر معاصر مخفي مي ماند كه در همين جا هرچند شتابزده و گذرا ، بايسته است كه خاطره آنرا ارج نهيم.
سهراب سپهري و بينش شگرف اساطيري او در شعر عارفانه معاصر، بي شك يكي از پديده هاي والاي ادبيات انسانگرايانه امروز ـ از جهت تأملي نفساني در خويشتن خويش است. وي با حلول و استحاله در ذات پديده و بازيافت شخصيت انساني خويش از اين آميختگي با ذات سيال و روان هستي، نخستين كنش معني دار انسان را در فراگشتي اساطيري باز جامعه گرايانه ، درساحتي ديگر از وجود رخ مي نمايد.از همين روي دريافت اين انگاشت اساطيري و شناخت بيشتر آنر ا به جاي ديگر وا مي نفهيم.
بهزاد رشيديان

يك بيت از يك شاعر
چه روزهاي غريبي را، در انتظار تو سر كرديم
طنين غربت ما را داشت، صداي طبل عزاداران
عليرضا قزوه

ما كشت و كار لاله ها را اي بهاران دوست مي داريم
بيزار ازخاكي كه آفت پرورد هر دم براي ما
سيدنادر احمدي

شبي شروع شد و روزمان به پايان رفت
و دلخوشيم به آغازها و پايان ها
محمدسعيد ميرزائي

در مكتب عشق شرط مردي اين است
خود را به شهادت امتحان بايد كرد
احد ده بزرگي

ببند پنجره ها را كه باز اهرمني
كمان كشيده به قصد چراغ محفل من
سيدفضل الله قدسي

وقتي كه نيستي دل آيينه دار من
آيينه را برابر خود قاب مي كند
ايرج قنبري

يك سؤال از يك شاعر
061695.jpg
* آيا شعر سپيد بازتاب انديشه مدرنيست است؟
** ببينيد من و شما باهم معاصريم. هر دو در ابتداي سال۲۰۰۲ زندگي مي كنيم. اما ممكن است از نظر فرهنگي با هم تفاوت داشته باشيم. كسي واقعاً معاصر است كه درك درستي از زمانه خود داشته باشد. يك انسان معاصر از بعد فرهنگي خود به خود يك انسان مدرن است، حالا اگر اين انسان مدرن يك شاعر باشد قدرمسلم انديشه مدرنيستي در شعرش بازتاب خواهد داشت. پس نمي شود گفت تنها شعر سپيد داراي انديشه هاي مدرنيست است. مگر سينما در روزگار خود مدرن نبود. مدرن بودن از خصيصه هاي بارز يك انسان با فرهنگ است و اين ربطي به شعر ندارد. من اگر مدرن باشم شعر من هم مدرن خواهد بود، حالا چه سپيد باشد و چه سينمايي و غيره...
كريم رجب زاده

زير باران خيال
061701.jpg
• سرما
وه كه سرما مي رسد سوزان زراه!
مي شود از او همه روزان سياه
دي مه از بوران و باد و برف بين،
مي كشد بر دشت، كين توزان سپاه
ديو دي بر لاشه فر خ بهار،
مي كند نازان چون فيروزان نگاه
اينك از تاراج دي جنبده را،
نيست از خلخال تا خوران پناه
دي گنهكار است؛ خور پوشد به شرم،
در پس ابرسيه، رو زان گناه
از نبود مهر شادي مي رسد،
ناله درد غم اندوزان به ماه
آتشي از سوز، سرما برفروخت
كز لهيبش گشت افروزان گياه
بين تن گيتي، اگرچه برف شد
پنبه اي جامه براو دوزان تباه
گو: به زروان تا زسوز سينه اش،
در جهان آتش زند سوزان به آه
دكتر ميرجلال الدين كزازي ( زروان)

• در سوگ امام حسن(ع)
دل در غم او سخن چه خواهد گفتن
تلخ است در انجمن چه خواهد گفتن
فردا كه جماد هم سخن خواهدگفت
طشت از جگر حسن (ع) چه خواهد گفتن
محمود سنجري
061698.jpg
• لازم نيست
من از تبار درختان عشق بر دوشم
شكفته مي شود آهسته گل در آغوشم
من از سكوت همين نسل آتش آوازم
پر از ترانه ام اما هميشه خاموشم
پر از نجابت باران نگاه عاشقتان
نگاه عاشقتان كي شود فراموشم
و دل سپرده اي از نسل ساده لبخند
كه مي شود غزلي عاشقانه تن پوشم
من از خودم به تو مي آمدم، به اقيانوس
كه سبز و ساده بگيرم تو را در آغوشم
براي باتو شكفتن بهار لازم نيست
تو ترجمان بهاري نجيب در گوشم
نسيبه عابدي تهراني

• نام تو
رها كردي مرا با غصه هايم ولــيكن در نمي آيــــد صدايم
وفا نام تو اما، بيوفايي من آن حسر ت نصيب باوفايم
پروين سليماني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |