|
به بهانه حضور برخي از چهره هاي فرهنگي در كنسرت دوبي
راجر واترز ، و كمي عقده و اندكي نوكيسه گي
•فرد امكان دارد علاقه مندان و شيفتگان موسيقي پينك فلويد را ناآشنايان فرهنگ غني موسيقي «بلوز» بشمارد و آنها را متهم كند به اين كه از يك سلسله قله، در دسترس ترين را انتخاب كرده اند.
|
|
|
صحبت از يك فاجعه است. راجر واترز كه الگوي خيلي از جوانهاي قديمي بوده است و بت ذهني يك نسل (اگرنسل را هر ۲۰سال حساب كنيم كه درجامعه توفاني ما محال است و بايد ۵ـ۴ نسل را دست كم در همان مدت ۲۰سال مدنظر داشت) محسوب مي شود به دوبي رفت. آنهايي كه پولش را داشتند به سرعت بليت هواپيما خريدند و باهزينه يك مسافرت خوش گذرانه به «كيش» به دوبي رفتند تا واترز را دراجراي زنده ببينند. اما فاجعه سطر اول كه به همين راحتي نبايد اتفاق بيفتد. حتي فاجعه اينجا هم نيست كه يك پسر ايراني را برخي درآنجا ديده اند كه با اتوبوس و لنج و كشتي به ترتيب به بندرعباس و قشم و دوبي رفته و شب را درخيابان خوابيده تا ۳۵هزارتومان پول بليت ايستاده را بدهد و ۵ساعت (بسيار بيشتراز آنچه فكرش را مي كرده) تماشاچي كنسرت راجر واترز باشد. چرا كه مورد اول بسيار در مورد خواننده هاي شلخته ونامرتب و غلط خوان و هيچ ندان لوس آنجلسي هم رخ مي دهد. خيلي ها هستند كه اگراز كنسرت يكي از اين موجودات در دوبي باخبر شوند به آنجا مي روند و دركنار خريد در بازارهاي مهوع «۱۰درهمي» به آن كنسرتها! هم مي روند. مورد دوم هم فاجعه نيست. اگر همان لس آنجلسي ها هم قدري شعور (هنري ـ اجتماعي) داشتند احتمالاً مي توانستند از اين جنس مخاطب را هرازچندگاهي پيدا كنند.
اينكه پيرمردها هم هرچه قدركه توانستند همكاري كردند كه به راجر واترز بفهمانند ايرانيها دوستش دارند خبر بدي نيست؛ اصلاً اينكه افراد حاضر شوند روتختي هاي هتل شان را پاره كنند كه روي آن بنويسند dear Roger Iran Loves You (راجر عزيز! ايران عاشق توست) از نوعي زنده بودن و زنده بودن را دوست داشتن نشان است. اين زنده دلي چيزي نيست كه ربط خاصي به موسيقي پينك فلويد يا راجر واترز، داشته باشد كه اصلاً من معتقدم هيچ ربطي به زندگي ندارد. اينكه در حالي كه زندگي و نمايش آن و فوران آن استرس و هرآنچه به هورمون آدرنالين مربوط مي شود، نمايشهايي مانند فحاشي در زمان بازيهاي فوتبال پيدا مي كند، نشانه هايش اتوبوسهاي داغان شركت واحد است و نيز كله پوستي هايي كه در دودو اتومبيل و يك «كار» ديگر زندگي را جست وجو مي كنند. چنين گرايشي به هنر اگر شايسته احترام نباشد، لااقل يك خرده هم نمي توان به آن خرده گرفت وبه هيچ نوعي هم نمي توان آن را فاجعه ناميد.
اين كه اين نمونه هاي ابرازاحساسات در زمان حضور اصلي ترين ايدئولوگ گروه پينك فلويد بروز مي يابد، اگر احساسات فقط مختص به آنچه نوشته شده بود ، هيچ جاي «فاجعه» ناميده شدن نداشت. بحث بر سر سليقه نيست. امكان دارد فرد به سراغ تعريفي از فاشيسم برود و به اين نتيجه برسد تمام ويژگي هاي فاشيست ها كه از «هانا آرنت» وام گرفته است درمورد پينك فلويد (اعم) و راجر واترز (اخص) صدق مي كند به جز برخورد خشن (برخورد با ارزش هاي پيش از مدرن با واقعيت هاي مدرن ـ برخوردي كه احساساتي است مهم ترين وخلاصه ترين تعريف براي فاشيسم است البته اگر همراه خشونت باشد ـ نقل به مضمون ) فرد امكان دارد تأثير رسانه هاي گروهي در ساخت يك تصوير از گروه پينگ فلويد را مهم بپندارد و درگيران پينك فلويد را دوست داران و ستايشگران يك تصوير بداند، كه چندان هم واقعي نيست. فرد امكان دارد علاقه مندان و شيفتگان موسيقي پينك فلويد را ناآشنايان فرهنگ غني موسيقي «بلوز» بشمارد و آنها را متهم كند به اين كه از يك سلسله قله، در دسترس ترين را انتخاب كرده اند.
فرد امكان دارد توافق ضمني و پنهاني دست اندركاران فرهنگ رسمي پا پينك فلويد را كه در انواع موسيقي متن در صداوسيما، صحنه هاي مختلف از فيلم «ديوار» در برنامه هاي سينمايي ، چاپ ويژه نامه در هنگامه «موسيقي ؟ نه !» گذشته را دليل اقبال به اين «يكي از هفت گروه موسيقي پرفروش در آمريكا بداند» (باقي عبارتند از لدزپين ، ايگلز ، متاليكا، رولينگ استونز ، آيرواسميت، ون هلن) همين فردامكان دارد هرجا كه يافت فلويد را در كنار ديگر گروه هاي مهم موسيقي را ك قرار بدهد و همه اين احتمال ها را مانند راقم اين سطور در نشرياتي مانند «سلام» تا «ايران جوان» و هفته نامه «مهر» تا روزنامه «ايران» مطرح كند؛ ضمن آن كه اگر از يك مديركاملاً مهم موسيقي شنيد كه پينك فلويد قرار است به ايران بيايند و در تخت جمشيد موسيقي ضبط كنند، اين خبر را به رغم ارزش فوق العاده خبري اش و فقط به اميد سنگ نينداختن در مسير ناهموار موسيقي راك در ايران، چاپ نكند و فقط در گوشه اي، به آن اشاره اي بكند.
همه اين حرف ها گذاشته شده بود تا درنقدي بركتاب نبوي كه درباره پينك فلويد چاپ شده بود و چندي مانده تا به مدد خريدهاي ۷۰۰ نسخه اي مرسوم به چاپ دوم برسد گفته يا نوشته شود. اما آن قدر آن كتاب حتي به مدد از قافيه و رديف و روي، ملغمه لايتچسبكي از آرا و عقايد و ترجمه و تأليف و قهرمان سازي و افسانه پردازي درآمده بود كه اصلاً به زحمت نيم بار خوانده شدن هم نمي ارزيد، با وجود حتي قول فردي كه حق التحرير چشمگيري را براي نقد آن كتاب وعده داده بود. داريم به اصل مطلب مي رسيم، كه عبارت نيست از فروش فوق العاده كتاب ها درباره ي پينك فلويد، اما كمي هم به همين موضوع مربوط است. سپس جدا از انتقادهايي كه خوانديد و قبل از رفتن سراغ اصل مطلب اين نكته هم درباره ي پينك فلويد قابل ذكر است كه مهمترين انتقادي كه به سيستم پست مدرن گرايانه پينك فلويد از سوي راقم اين سطور وارد است و به تفصيل در مقدمه كتاب «گفت وگو با متاليكا» (به ترجمه علي نشان دار) آمده است، اين است كه آنان موسيقي را به ابزاري حاشيه اي و در خدمت نغمه ها تبديل كرده اند و تعدادي موسيقي متن بسيار عالي و با اجراهاي مناسب براي همراهي با اشعارشان ساختند ( از سال ۱۹۷۵ به بعد) اما باز هم اينها فاجعه نيست.
فاجعه اينجاست كه در كنسرتي كه كمتر عربي مخاطب آن بود و بيشتر ايراني ها و غربي ها ـ يعني توريست ها ـ مخاطب آن بودند، در فضايي كه اغلب كلمات آهنگ ها را مخاطبان از حفظ به همراه راجر واترز مي خواندند، در محلي كه همه كس آن قدر تكان داده شدند كه تمامي غرورشان به فوران درآمد، در حالي كه عرق مي ريختند، در محلي كه بدون مصرف هيچ ماده مخدري يك جوان از فرط هيجان از هوش رفت، عده اي جوان ناگاه آنقدر درگير غرور ملي و چيزهايي از اين جنس شدند كه در بين دو آهنگ، «اي ايران» را خواندند. فضا را آنها كه بوده اند تعريف كرده اند. من هم آنقدر كه بايد احساساتي نيستم كه بخواهم و بتوانم برايتان بازسازي اش كنم. فقط بدانيد كه موفق ترين گروه عالم در فضاسازي پيش روي اين مخاطبان جوان بوده است. جو همدلي، يك نوع غرور ملي آنقدر جوانان را مي گيرد كه «اي ايران» مي خوانند. اين جالب است، فاجعه هم هست. يك تعريف ساده براي فاجعه اين است كه «جايي كه همگان حق دارند اتفاق نامطلوبي مي افتد».
واقعيت اين است كه هر مجري اي حق دارد كه اجراي خوبي داشته باشد، انسان هم اصولا ً به سراغ راك مي رود تا درگير حسهاي به زور سركوب شده توسط دنياي مدرن اش شود. پس اينجا هم جوانان فوق الذكر حق دارند. اما چرا بايد يك سرود شبه ملي اين وسط خوانده شود و آن حس غرور ملي توسط آدمهايي برانگيخته شود كه غير از انسان بودن ـ كه خيلي هم چيز زيادي است ـ ربط خاصي به ما ندارند. چراجوان ما براي به غليان آمدن احساسش يك موسيقي خوب ايراني نداشته باشد؟
احتمالاً اين هم برعكس ديگران است كه در كشور ما سينماگران نمايش دهنده ي غرور ملي مي شوند. ابوالفضل جليلي در روزنامه بنيان شماره ۴۶ نوشته است كه چگونه آمريكايي ها را شرمنده از رفتار زشتشان در زمينه انگشت نگاري از ايراني ها كرده است و آنقدر از انسانيت زيبا حرف زده است كه مخالف و موافق از زيبايي ايجادشده توسط او و از توانمندي اش در نمايندگي يك ملت به خود مي توانند ببالند، در همه جاي دنيا اين وظيفه به گردن موسيقيدان و به خصوص صحبت از صلح به گردن نوازندگان و سازندگان راك است. حرفي را كه جليلي در يك تالار نمايش «دلبران» مي زند را هر موسيقيداني خواه ناخواه مي گويد. و ما زبانمان شده است واترز چرا بايد بچه هاي ما نفرت از وهن به بشر را فقط با ديدن واترز به ياد بياورند و با خواندن انبوه كتابهاي درباره ي پينك فلويد؟
اديب وحداني
|