شماره ۲۱۲۱ - سال هشتم - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 10, 2002
Music green.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به نمايشگاه عكس عزاداران امام حسين (ع)
به بهانه اجراي ادوميچيچ
به بهانه حضور برخي از چهره هاي فرهنگي در كنسرت دوبي
•فرد امكان دارد علاقه مندان و شيفتگان موسيقي پينك فلويد را ناآشنايان فرهنگ غني موسيقي «بلوز» بشمارد و آنها را متهم كند به اين كه از يك سلسله قله، در دسترس ترين را انتخاب كرده اند.

نگاهي به نمايشگاه عكس عزاداران امام حسين (ع)
عاشورا در قاب
061707.jpg
امام حسين (ع) براي ما خالق يك حماسه است. بزرگداشت ايام شهادتش گراميداشت عشق و احساس است براي همه آزادگان و مردم دنيا. حال اين مردم براي بيان احساس خود نسبت به يكي از مقدس ترينهاي تاريخ از هر امكاني استفاده مي كنند كه البته هنر نيز يكي از آنهاست و نيز عكاسي.
عكس و عكاسي هميشه يك رئاليسم يا واقعگرايي ذاتي را با خود دارد. جداي از مبحث زيبايي شناسي، عكس ثبت كننده آن چيزي است كه وجود خارجي دارد و در وهله اول نگاه عكاس نيست كه مورد توجه قرار مي گيرد، بلكه آن چيزي مورد توجه است كه از آن عكاس شده است. مراسم سنتي مذهبي عزاداري و بزرگداشت حماسه حسيني هميشه موضوع جالبي براي عكاساني بوده كه مي خواسته اند آن را از منظر جامعه شناختي يا انتزاعي به تصوير بكشند. آنقدر در اين مراسم سوژه جالب براي عكاسي هست كه هميشه عكاسان زيادي را به طرف خود كشانده است. نمايشگاه خانه عكاسان ايران هم تحت عنوان عاشوراييان نگاه جامعي نسبت به اين قضيه دارد.
عكسهاي حدود ۵۰ عكاس از زواياي مختلفي اين واقعه را به تصوير كشيده است كه البته همگي تلاش زيادي براي ثبت نوع نگاه آفريننده شان داشته اند، ولي همگي موفق نيستند. استفاده لنز «وايد» بيست و Distortion آن براي خلق يك موقعيت بصري توسط محمود عبدالحسيني چندان موفق نبوده است. نادر بكايي قصد داشته كه براي ثبت ذهنيات خود از اين واقعه به انتزاع پناه ببرد. جاويد نيكپور در قاب خود سنن و ذهنيات مردم را به تصوير مي كشد. سنتي كه سعي در تصوير كردن امام حسين (ع) با چشمان و ابرواني بسيار زيبا داشته است. يدالله عبدي احتمالاً بي آنكه خود بخواهد با تصوير كردن جواني كه سر خود را نيز پوشانده است، مبارزان فلسطيني را به ياد مي آورد و يادآوري مي كند كه مبارزه حق عليه باطل سالهاست كه ادامه دارد و هيچگاه پايان نخواهد يافت. احمد ناطقي از زاويه اي ديگر فعاليتهاي اجتماعي كساني را به تصوير مي كشد كه نان روزانه خود را از طريق فراهم كردن وسايل عزاداري فراهم مي كنند. ناصر امامي دين و تجدد را در هم مي آميزد و محمدعلي صباغي قصد در بيان مفهومي بي انتها را دارد. اميرعلي جواديان نگاهش متوجه سنتهاي ديرباز است و جوان خون آلود تعزيه خوان را به تصوير مي كشد. شهاب نوري با انتخاب درست فضا، ما را به فضاي نوستالژيك دهه هاي سي و چهل مي برد و محمدحسين حيدري بيشتر موضوع عكسش مورد توجه قرار مي گيرد تا سوژه آن كه هرچند بد هم نيست.
بدترين قسمت نمايشگاه (از نظر نگارنده) گالري ۳ است كه عكاسان در آن سعي در تصويرسازي تقابل هاي دين و مظاهر فرهنگي بيگانه اي كرده اند و متأسفانه به حدي سطحي است كه اعتبار نه چندان بالاي نمايشگاه را پايين مي آورد. احتمالاً از نظر عكاسي كه جوان ملبس به لباس غربي را در مقابل جريان اصلي عزاداري قرار داده، تصوير زيبايي خلق شده، ولي مشكل اينجاست كه خام بودن تصوير و فقط بسنده كردن به قاب بندي كه البته آن هم چندان صحيح نيست، احتمالاً تأثير بسيار منفي جدا از ذهنيت عكاس به جا مي گذارد. به جرأت مي توان گفت تنها قاب چشم نواز اين عكسها كار جاويد نيكپور دراستفاده از «لنز تله فوتو» و گرفتن يك نماي «مديوم اينسرت» بوده است.
هميشه عاشورا محمل خوبي براي عكاسان بوده و هست، ولي هرچه بوده، صرف ثبت بود و تك تلاشهاي عكاسان براي ايجاد تصوير زيبا فاقد استراتژي بصري است. تلاش خانه عكاسان قابل تقدير است.خانه عكاسان با تمام تلاشي كه براي ايجاد يك جامعه روشنفكري عكاسي مي كند، هنوز ناموفق بوده و اگر مي خواهد به هدف خود براي اين مهم برسد، بايد در شيوه هاي مديريتي خود تجديدنظر كند. هرچند دستشان بسته است. همه علاقه مندان عكاسي به اين مطلب واقفند، ما از شما گله اي نداريم.
سارا چگيني

به بهانه اجراي ادوميچيچ
من تنها يك مدرس هستم
061710.jpg
چندي پيش ، ادوميچيچ، به عنوان رهبر ميهمان اركستر سمفونيك ، به تهران سفر كرد و در روزهاي ۴ ۵، و۶ارديبهشت ماه درساعت ۲۰ به همراهي گروه كر به اجراي برنامه پرداخت. ميچيچ درسال ۱۹۶۱ در شهر زادار كرواسي متولد شد و تحصيلات ابتدايي ومتوسطه خود را دررشته هاي پيانو، كلارنيت و تئوري موسيقي درهنرستان شهر زادار به پايان رساند و ديپلم خود را در بخش سازهاي بادي درسال ۱۹۸۰ دريافت نمود و درسال ۱۹۸۱ وارد آكادمي موسيقي زاگرب، پايتخت كرواسي شد و در بين سالهاي ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ به رهبري گروه كر Slovensta dom درزاگرب پرداخت و درسال ۱۹۸۷ پس از اتمام تحصيلات خود در آكادمي زاگرب با درجه عالي ، وارد مدرسه عالي موسيقي گراتس در رشته رهبري شد و از سال ۱۹۹۴ به عنوان مدرس در مدرسه عالي موسيقي گراسن دربخش آهنگسازي ورهبري با سمت رهبري اركستر موسيقي قرن بيستم آغاز به كار كرد. او از ادامه تحصيل خود در گراتس به عنوان يك تجربه خيلي خوب ياد مي كند اول به اين دليل كه توانسته است با زبان آلماني آشنا شود و دليل دوم را مركزيت اتريش از لحاظ موسيقي در تمام دنيا ذكر مي كند و او درميان صحبت هاي خود اين نكته را گوشزد مي گند كه : «من تنها يك مدرس هستم وبه هيچ وجه پروفسور نيستم». او كه دومين سفر خود به ايران را تجربه مي كرد راجع به اركسترسمفونيك تهران مي گويد: «اين اركستر احتياج به تربيت و آموزش بيشتري دارد كه مسلماً كار بزرگي است و درحقيقت چگونگي كار در اركستر، مهم است و آموزش اين كار شايد ازعهده هررهبر اركستري برنيايد نوازندگان خوب در اركستر زياد هستند ولي درمقابل نوازندگان بي تجربه هم حضور دارند ولي نكته مهم اين است كه آنها دوست دارند كاري انجام دهند وافزايش تعداد نوازندگان و ورود نوازندگان جوان ، جاي اميدواري است اما روي ديگر قضيه هم اين است كه نوازندگان جوان تجربه كار در اركستر را ندارند ولي به هرحال آنها آمده اند كه كار كنند و شايد به اين وسيله بتوانند تجربه ر ا از ديگران كسب كنند و نكته اينجاست كه شايد يك نوازنده عالي نتواند يك نوازنده خوب دراركستر باشد اگر سعي نكند به آنچه كه ديگران دراركستر مي نوازند گوش فرا دهد، به اين معني كه چون اركستر داراي بخش هاي متفاوتي است ، همه نوازندگان بايد با هم نفس بكشند و به يكديگر گوش دهند».
نكته ديگري كه ميچيچ به آن اشاره كرد اين بود كه اركسترسمفونيك تهران بايد بيشتر به اجراي كنسرت بپردازد ودركناراين كنسرت ها بايد كسي باشد كه آنها را درست رهبري و هدايت كند ونيز درانتخاب قطعات بايد دقت بيشتري به خرج داد چون آنها توانايي اجراي همه قطعات را ندارند و جاي بسي شكرگزاري است كه تعداد قطعات زيبا اما ساده در موسيقي كلاسيك كم نيست.
او كه به علت بيماري رهبر گروه كر (گرگين موسسيان ) مجبور به تمرين با گروه كر نيز بود درمورد كنسرت خود مي گويد: «ابتدا تصميم داشتم كه «سمفوني ۸» ، «آنتوان دورژاك »و «سمفونيهاي ايراني »، اثر «عليرضامشايخي» را اجرا كنم ، اما به من گفتند چون ايران درماههاي عزاداري براي امام حسين به سر مي برد بهتر است كه قطعات تاحدودي بار مذهبي داشته باشند درنتيجه من تصميم گرفتم كه اين مجموعه را انتخاب كنم: «اورتوراگمونت ،اپوس ۸۴» ، اثر بتهوون؛ كه براساس تراژدي «اگمونت» نوشته «گوته» ساخته شده است. «نني» از « يوهانس برامس» كه بر روي اشعار «شيلر» شاعرپرآوازه آلماني ساخته شده و يك اثر بسيار زيبا راجع به «مرگ» است و درنهايت «مس درسل ماژور» اثر فرانتس شوبرت كه همانطور كه مي دانيم مس به قطعه اي گفته مي شود بامتن لاتين كه درآن مصائب عيسي (ع) بازگو مي شود ودراين دواثر آخر همكاري اركستر و كر كار را جذاب تر نيز مي كند.
و اما كنسرت؛ برنامه با مس سل ماژور شوبرت آغاز شد . دراين اثر شهلا ميلاني (خواننده سوپرانو)، فرشاد فولادوند(خواننده تنور) و بابك اقدسي (خواننده باريتون) نقش سوليست ها را در كنار گروه كر برعهده داشتند كه متأسفانه نتوانستند كار را به نحو احسن انجام دهند. اما به علت وجود فضاي روحاني قطعه، كار توانست تأثير خوبي روي شنوندگان بگذارد وتنها بعد از ۲۵دقيقه ، بخش اول برنامه به پايان رسيد وتماشاچيان پس از ۱۵دقيقه دوباره روي صندلي هاي خود جاي گرفتند. دربخش دوم، نني (مرثيه) به اجرا درآمد و وجود شاخص سازهاي بادي در اركستراسيون برامس، تأثيرگذاري كار را دوچندان مي كرد اما باز دربعضي موارد حق مطلب به وسيله نوازندگان (مخصوصاً نوازندگان سازهاي بادي ) و گروه كر ادا نمي شد.
اما دراينجا بد نيست كه تعبير «شيلر» از «مرگ» را بدانيم :
زيبا نيز بايد بميرد تا كه برآدميان وخدايان فائق آيد.
اين بانگ نه همچون گذشته از سينه زئوس مخوف ولرزان برمي آمد.
درآن هنگام تنها عشق، پادشاه را نرمش بخشيد.
و درآستانه نيز به تندي پيشكش خود را باز پس مي طلبيد.
آفروديت زخمهايي را كه آن گراز وحشي بربدن لطيف پسرك زيباروي وارد آورده بود ، التيام نمي بخشد.
مادر فناناپذير نيز رهايي بخش قهرمان خدايي نمي گردد.
هنگامي كه او به خاك افتاده بر دروازه Scaean سرنوشت خويش را به انجام مي رساند.
ليكن او به همراهي تمام دختران «نه رويس» به دريا برمي آيند و فريادها بر فرزند پسر اعطاشده بلند مي شود . بنگريد درآنجا خدايان مي گريند، الهگان همگي آن را مي گويند كه زيبا فاني است ، كه كمال ميراست. سرود گلايه نيز بر لبان دلدادگان شكوهمند است.
از آن رو كه خرده پابي گلايه به حضيض فنا مي رود.
به علاوه اين قطعه را برامس درسال ۱۸۸۱ به ياد دوست نقاش خود «آنزلم فنرباخ» تصنيف كرده است (اين اطلاعات برگرفته از بروشور كنسرت مي باشد).
بعد از نني، اورتور اگمونت، اپوس ،۸۴ به اجرا درآمد و دراين كار، ميچيچ توانست با حالتهاي زيباي رهبر خود حس قطعه را تاحد زيادي به شنوندگان منتقل كند واين اثررا براي هميشه درگوش تماشاچيان ماندگار سازد، اما قسمت دوم برنامه نيز پس از ۲۰دقيقه به سرانجام رسيد و تماشاچيان تنها ۴۵دقيقه ، بدون درنظر گرفتن تنفس ميهمان تالار وحدت بودند.
نغمه تقي زاده

به بهانه حضور برخي از چهره هاي فرهنگي در كنسرت دوبي
راجر واترز ، و كمي عقده و اندكي نوكيسه گي
•فرد امكان دارد علاقه مندان و شيفتگان موسيقي پينك فلويد را ناآشنايان فرهنگ غني موسيقي «بلوز» بشمارد و آنها را متهم كند به اين كه از يك سلسله قله، در دسترس ترين را انتخاب كرده اند.
061704.jpg
صحبت از يك فاجعه است. راجر واترز كه الگوي خيلي از جوانهاي قديمي بوده است و بت ذهني يك نسل (اگرنسل را هر ۲۰سال حساب كنيم كه درجامعه توفاني ما محال است و بايد ۵ـ۴ نسل را دست كم در همان مدت ۲۰سال مدنظر داشت) محسوب مي شود به دوبي رفت. آنهايي كه پولش را داشتند به سرعت بليت هواپيما خريدند و باهزينه يك مسافرت خوش گذرانه به «كيش» به دوبي رفتند تا واترز را دراجراي زنده ببينند. اما فاجعه سطر اول كه به همين راحتي نبايد اتفاق بيفتد. حتي فاجعه اينجا هم نيست كه يك پسر ايراني را برخي درآنجا ديده اند كه با اتوبوس و لنج و كشتي به ترتيب به بندرعباس و قشم و دوبي رفته و شب را درخيابان خوابيده تا ۳۵هزارتومان پول بليت ايستاده را بدهد و ۵ساعت (بسيار بيشتراز آنچه فكرش را مي كرده) تماشاچي كنسرت راجر واترز باشد. چرا كه مورد اول بسيار در مورد خواننده هاي شلخته ونامرتب و غلط خوان و هيچ ندان لوس آنجلسي هم رخ مي دهد. خيلي ها هستند كه اگراز كنسرت يكي از اين موجودات در دوبي باخبر شوند به آنجا مي روند و دركنار خريد در بازارهاي مهوع «۱۰درهمي» به آن كنسرتها! هم مي روند. مورد دوم هم فاجعه نيست. اگر همان لس آنجلسي ها هم قدري شعور (هنري ـ اجتماعي) داشتند احتمالاً مي توانستند از اين جنس مخاطب را هرازچندگاهي پيدا كنند.
اينكه پيرمردها هم هرچه قدركه توانستند همكاري كردند كه به راجر واترز بفهمانند ايرانيها دوستش دارند خبر بدي نيست؛ اصلاً اينكه افراد حاضر شوند روتختي هاي هتل شان را پاره كنند كه روي آن بنويسند dear Roger Iran Loves You (راجر عزيز! ايران عاشق توست) از نوعي زنده بودن و زنده بودن را دوست داشتن نشان است. اين زنده دلي چيزي نيست كه ربط خاصي به موسيقي پينك فلويد يا راجر واترز، داشته باشد كه اصلاً من معتقدم هيچ ربطي به زندگي ندارد. اينكه در حالي كه زندگي و نمايش آن و فوران آن استرس و هرآنچه به هورمون آدرنالين مربوط مي شود، نمايشهايي مانند فحاشي در زمان بازيهاي فوتبال پيدا مي كند، نشانه هايش اتوبوسهاي داغان شركت واحد است و نيز كله پوستي هايي كه در دودو اتومبيل و يك «كار» ديگر زندگي را جست وجو مي كنند. چنين گرايشي به هنر اگر شايسته احترام نباشد، لااقل يك خرده هم نمي توان به آن خرده گرفت وبه هيچ نوعي هم نمي توان آن را فاجعه ناميد.
اين كه اين نمونه هاي ابرازاحساسات در زمان حضور اصلي ترين ايدئولوگ گروه پينك فلويد بروز مي يابد، اگر احساسات فقط مختص به آنچه نوشته شده بود ، هيچ جاي «فاجعه» ناميده شدن نداشت. بحث بر سر سليقه نيست. امكان دارد فرد به سراغ تعريفي از فاشيسم برود و به اين نتيجه برسد تمام ويژگي هاي فاشيست ها كه از «هانا آرنت» وام گرفته است درمورد پينك فلويد (اعم) و راجر واترز (اخص) صدق مي كند به جز برخورد خشن (برخورد با ارزش هاي پيش از مدرن با واقعيت هاي مدرن ـ برخوردي كه احساساتي است مهم ترين وخلاصه ترين تعريف براي فاشيسم است البته اگر همراه خشونت باشد ـ نقل به مضمون ) فرد امكان دارد تأثير رسانه هاي گروهي در ساخت يك تصوير از گروه پينگ فلويد را مهم بپندارد و درگيران پينك فلويد را دوست داران و ستايشگران يك تصوير بداند، كه چندان هم واقعي نيست. فرد امكان دارد علاقه مندان و شيفتگان موسيقي پينك فلويد را ناآشنايان فرهنگ غني موسيقي «بلوز» بشمارد و آنها را متهم كند به اين كه از يك سلسله قله، در دسترس ترين را انتخاب كرده اند.
فرد امكان دارد توافق ضمني و پنهاني دست اندركاران فرهنگ رسمي پا پينك فلويد را كه در انواع موسيقي متن در صداوسيما، صحنه هاي مختلف از فيلم «ديوار» در برنامه هاي سينمايي ، چاپ ويژه نامه در هنگامه «موسيقي ؟ نه !» گذشته را دليل اقبال به اين «يكي از هفت گروه موسيقي پرفروش در آمريكا بداند» (باقي عبارتند از لدزپين ، ايگلز ، متاليكا، رولينگ استونز ، آيرواسميت، ون هلن) همين فردامكان دارد هرجا كه يافت فلويد را در كنار ديگر گروه هاي مهم موسيقي را ك قرار بدهد و همه اين احتمال ها را مانند راقم اين سطور در نشرياتي مانند «سلام» تا «ايران جوان» و هفته نامه «مهر» تا روزنامه «ايران» مطرح كند؛ ضمن آن كه اگر از يك مديركاملاً مهم موسيقي شنيد كه پينك فلويد قرار است به ايران بيايند و در تخت جمشيد موسيقي ضبط كنند، اين خبر را به رغم ارزش فوق العاده خبري اش و فقط به اميد سنگ نينداختن در مسير ناهموار موسيقي راك در ايران، چاپ نكند و فقط در گوشه اي، به آن اشاره اي بكند.
همه اين حرف ها گذاشته شده بود تا درنقدي بركتاب نبوي كه درباره پينك فلويد چاپ شده بود و چندي مانده تا به مدد خريدهاي ۷۰۰ نسخه اي مرسوم به چاپ دوم برسد گفته يا نوشته شود. اما آن قدر آن كتاب حتي به مدد از قافيه و رديف و روي، ملغمه لايتچسبكي از آرا و عقايد و ترجمه و تأليف و قهرمان سازي و افسانه پردازي درآمده بود كه اصلاً به زحمت نيم بار خوانده شدن هم نمي ارزيد، با وجود حتي قول فردي كه حق التحرير چشمگيري را براي نقد آن كتاب وعده داده بود. داريم به اصل مطلب مي رسيم، كه عبارت نيست از فروش فوق العاده كتاب ها درباره ي پينك فلويد، اما كمي هم به همين موضوع مربوط است. سپس جدا از انتقادهايي كه خوانديد و قبل از رفتن سراغ اصل مطلب اين نكته هم درباره ي پينك فلويد قابل ذكر است كه مهمترين انتقادي كه به سيستم پست مدرن گرايانه پينك فلويد از سوي راقم اين سطور وارد است و به تفصيل در مقدمه كتاب «گفت وگو با متاليكا» (به ترجمه علي نشان دار) آمده است، اين است كه آنان موسيقي را به ابزاري حاشيه اي و در خدمت نغمه ها تبديل كرده اند و تعدادي موسيقي متن بسيار عالي و با اجراهاي مناسب براي همراهي با اشعارشان ساختند ( از سال ۱۹۷۵ به بعد) اما باز هم اينها فاجعه نيست.
فاجعه اينجاست كه در كنسرتي كه كمتر عربي مخاطب آن بود و بيشتر ايراني ها و غربي ها ـ يعني توريست ها ـ مخاطب آن بودند، در فضايي كه اغلب كلمات آهنگ ها را مخاطبان از حفظ به همراه راجر واترز مي خواندند، در محلي كه همه كس آن قدر تكان داده شدند كه تمامي غرورشان به فوران درآمد، در حالي كه عرق مي ريختند، در محلي كه بدون مصرف هيچ ماده مخدري يك جوان از فرط هيجان از هوش رفت، عده اي جوان ناگاه آنقدر درگير غرور ملي و چيزهايي از اين جنس شدند كه در بين دو آهنگ، «اي ايران» را خواندند. فضا را آنها كه بوده اند تعريف كرده اند. من هم آنقدر كه بايد احساساتي نيستم كه بخواهم و بتوانم برايتان بازسازي اش كنم. فقط بدانيد كه موفق ترين گروه عالم در فضاسازي پيش روي اين مخاطبان جوان بوده است. جو همدلي، يك نوع غرور ملي آنقدر جوانان را مي گيرد كه «اي ايران» مي خوانند. اين جالب است، فاجعه هم هست. يك تعريف ساده براي فاجعه اين است كه «جايي كه همگان حق دارند اتفاق نامطلوبي مي افتد».
واقعيت اين است كه هر مجري اي حق دارد كه اجراي خوبي داشته باشد، انسان هم اصولا ً به سراغ راك مي رود تا درگير حسهاي به زور سركوب شده توسط دنياي مدرن اش شود. پس اينجا هم جوانان فوق الذكر حق دارند. اما چرا بايد يك سرود شبه ملي اين وسط خوانده شود و آن حس غرور ملي توسط آدمهايي برانگيخته شود كه غير از انسان بودن ـ كه خيلي هم چيز زيادي است ـ ربط خاصي به ما ندارند. چراجوان ما براي به غليان آمدن احساسش يك موسيقي خوب ايراني نداشته باشد؟
احتمالاً اين هم برعكس ديگران است كه در كشور ما سينماگران نمايش دهنده ي غرور ملي مي شوند. ابوالفضل جليلي در روزنامه بنيان شماره ۴۶ نوشته است كه چگونه آمريكايي ها را شرمنده از رفتار زشتشان در زمينه انگشت نگاري از ايراني ها كرده است و آنقدر از انسانيت زيبا حرف زده است كه مخالف و موافق از زيبايي ايجادشده توسط او و از توانمندي اش در نمايندگي يك ملت به خود مي توانند ببالند، در همه جاي دنيا اين وظيفه به گردن موسيقيدان و به خصوص صحبت از صلح به گردن نوازندگان و سازندگان راك است. حرفي را كه جليلي در يك تالار نمايش «دلبران» مي زند را هر موسيقيداني خواه ناخواه مي گويد. و ما زبانمان شده است واترز چرا بايد بچه هاي ما نفرت از وهن به بشر را فقط با ديدن واترز به ياد بياورند و با خواندن انبوه كتابهاي درباره ي پينك فلويد؟
اديب وحداني

ظهور «شيكاگو» در قلمرو تزارها
يك واقعه مهم و جالب در صحنه تئاتر روسيه در پيش است. به اين ترتيب كه شرح آن را مي آوريم:…
قرار است از ۲۵ مهرماه امسال يك نسخه ي روسي از روي نمايش موزيكال معروف «شيكاگو» ي آمريكا درمسكو به روي صحنه برود و به زبان روسي و با ادوات و فرهنگ روسي ادغام شده و با قالبي نو و بالنسبه متفاوت عرضه گردد. براي مردم روسيه يعني سرزمين تزارها اين نكته نيز مهم است كه احتمالاً «الاپوگاچيووا» يكي از هنرمندان معروف كشورشان هم در اين نمايش شركت خواهد كرد.

۵هزارمتقاضي
در همين ارتباط از كارگردانان و هنرمندان برادوي درخواست شده است كه براي تهيه و تدوين هرچه بهتر اين نمايش به مسكو بيايند و روي آن كار كنند. فيليپو كركوروف همسر پوگاچيووا كه خودش يك هنرمند است، مي گويد مشكل درحال حاضر اين است كه بازيگران مناسب و به فراخور نمايش را در روسيه به دشواري مي توان يافت و به همين خاطر در هفته هاي اخير حدود ۵هزارمتقاضي و بازيگر، چك و ارزيابي شده اند. و تا اين لحظه و مقطع از كار، تمامي بودجه وكار تهيه كنندگي نمايش بر شانه ي كركوروف و پوگاچيووا بوده است. البته كركوروف اميدوار است كه در ماههاي باقي مانده تعدادي از شركت هاي سرمايه گذار و حاميان مالي قدم به صحنه بگذارند و در نمايش «شيكاگو» ي روسي شريك شوند.

يك ستاره
پوگاچيووا كه نام و وصف اش آمد ۵۲ سال دارد وكار هنري اش را در دهه ۱۹۷۰ و در زمان حكومت لئونيد برژنف شروع كرد و سالها يكي از معروف ترين وموفق ترين هنرمندان پاپ شوروي سابق شناخته مي شد. او مي گويد كه احتمالاً يكي از نقش هاي نمايش را خودش اجرا خواهد كرد زيرا احتياج به حضور و بازي نامداران روسيه در اين تئاتر حس مي شود. اما وي مي افزايد: هنوز تصميم نهايي ام را نگرفته ام، به عنوان مثال يك نقش براي من خوب نيست، چون سن آن با من نمي خواند و يكي ديگر نيز حالت و محتواي آن با من همخواني ندارد. با اين وجود احساس و يقين همه ي ما اين است كه براي موفق بودن «شيكاگو» در روسيه لازم است كه ستاره هاي مورد نظر مردم در آن باشند و البته در كنار آنها بازيگران و پديده هاي تازه هم ظهور كنند.

از استالين تا دراكولا!
اين را هم به شما بگوييم كه در سالهاي اخير نمايش هاي موزيكال در روسيه محبوب و پرفروش بوده اند و به عنوان مثال نمايش «شمال شرق» كه وقايع آن در دوره استالين مي گذرد و درباره يك محقق در قطب است، از اواخر مهرماه سال پيش تا به حال باموفقيتي دائمي بر روي صحنه بوده است. در كنار آن، «مترو» نسخه ي روسي و بازسازي شده يك نمايشنامه فرانسوي با همين نام نيز از مهرماه سال پيش تاكنون در سالن هايي مملو از تماشاگر درمسكو درحال اجرا بوده است و بايد به اجراي نمايش «دراكولا» نيز در مسكو اشاره كرد. «دراكولا» يك نمايش موزيكال پرطرفدار از كشور چك است كه آن نيز همانند «شيكاگو» به شكل روسي و با اين زبان از يك ماه پيش به روي صحنه رفته است.
وصال روحاني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |