شماره ۲۱۲۱ - سال هشتم - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 10, 2002
Report green.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
چند روز در نمايشگاه كتاب
ايستگاه پيام هاي فرهنگ زده
• مشتاقان فرهنگي دوست داشتني اي كه جيب غالب آنها پر از آرزو است. آرزوهاي سبز و سترگ. اسكناسهايي كه نمي دانم مطابق كدام قانون زميني جيب هاي غيرفرهنگي را پروار كرده اند.
• حالا اصلاً كتابهاي ممنوعه «هدايت» و «چوبك» و «پزشك زاد» و «علوي» را نديده مي گيرم. اين بساط بازار شام چه دخلي به نمايشگاه كتاب دارد؟
جمعه پشت در معطل من مانده است. جمعه اي كه بي ملاحظه به سراغم آمده است. آنقدر با عجله كه تمام كاغذهايش را روي سرم هوار كرده. تمام كاغذهاي زبان بسته اي را كه مثلاً وظيفه آگهي هاي صدتا يك غاز كاسبي را داد مي زنند. روي سرم پراز كاغذهاي صدتا يك غاز لگدمال شده است. پر از بزرگراههاي راهبندان گرفته اي كه «دندريت» هاي سلسله اعصابم را اشغال كرده اند. هفت روز است كه لباس روشنفكري هم به تنم تنگ شده است. لباس روشنفكري هزار وصله پينه مندرس مانده سالهاي شيرخوارگي. شيرخوارگي «دندريت» هاي سرگردانم. جمعه آمده است و بي ملاحظه به در مي كوبد. بايد برويم. من و تو و جمعه. مي دانم. صفحه ات خالي است. صفحه ات انتظار نمايشگاهي را مي كشد كه بر در و ديوار از تبليغ آويزان شده است. نمايشگاه «دندريت» هاي سرگردان لباس روشنفكري پوشيده. لباسهاي روشنفكري بدقواره اي كه محصول اشتهاي حريص مانده سالهاي شعارزدگي است.
061683.jpg
هفت. جمعه را مي گويم. كه پشت در معطل من و تو مانده.
بيا تا با هم برويم. من و تو و جمعه. نمي دانم سايه هاي تنگ نظري همكاران گشاده رو را چه كنم. اين سايه هاي دنبال كننده را كجا پنهان كنم. اينجا هم ول كنمان نيستند. سايه هاي تنگ نظري همكاران گشاده روي فرهنگي مان. يادت كه هست!
ـ… شما برنامه اهل قلم را داريد؟
ـ نه! (و اين نه آنقدر مرا متعجب كرده است كه گزارش هر روزه صفحه انتهايي روزنامه از نمايشگاه فراموشم مي شود.)
ـ شماره تلفني هم نداريد؟
ـ نه! (اين را نه البته مي شناسم. نه تنگ نظري همكاران گشاده روي فرهنگي)
ـ از كجا مي توانم گيرش بياورم .
ـ از .۱۱۸
هه! اين لبخند مليح تو را حواله كلاغهاي بلندپرواز هزارساله مي كنم. اي نشسته در كلاغخانه تهي از موقت. همكار گرامي گشاده روي فرهنگي مثل اينكه يادت رفته كه دو تا پا دارم كه مي توانند بي ملاحظه ـ مثل اين جمعه كه از پنجره تابيده ـ تمام نمايشگاه را «تاتي تاتي» كنند.
***
شش ساعت است كه جمعه آفتابش را آويزان نرده هاي بزرگراه كرده است و خورشيد را فرياد مي كند و دائماً بوق مي زند. دائم و بي ملاحظه. بوقهايش گوش ترافيك را كر كرده است. خبر ندارد كه هر چه بيشتر بوق بزند اصطكاك لاستيك ها با سطح نه چندان داغ آسفالت بيشتر و بيشتر مي شود. اصلاً هميشه همينطور است. اسم نمايشگاه ـ حالا هر نمايشگاهي كه مي خواهد باشد ـ انگار چسبندگي بزرگراها را ـ كه از بزرگي جز نامش خاصيت ديگري ندارند ـ بيشتر و بيشتر مي كند.
در دلم شوقي هست. شوق پوشيدن لباس تازه و نو فرهنگي. شوق نو شدن مرا به اين جنگل سروصدا و ميان چارچرخه هاي عصر ديجيتال كشانده است ـ گواينكه اين چارچرخه ها اينجا بيشتر مصرف گاري و درشكه را دارند ـ و به خاطر همين شوق است كه اصلاً ملاحظه دهن دره پياده روهاي جمعه را هم نمي كنم.
آهان! يك جاي پارك مناسب. زيرسايه درخت باشد بهتر است. بي خيال جريمه.
آفتاب هم گاهي زير سايه همين درخت خنك مي شود. از پله هاي مشرف به نمايشگاه كه پايين برويم به ميعادگاه دوست داشتني «دندريت»هاي مشتاق فرهنگ مي رسيم و البته گاه گاهي هم بوي فرهنگ را استشمام مي كنيم. مشتاقان فرهنگي دوست داشتني اي كه جيب غالب آنها پر از آرزو است. آرزوهاي سبز و سترگ. اسكناسهايي كه نمي دانم مطابق كدام قانون زميني جيب هاي غيرفرهنگي را پروار كرده اند.
ـ نمايشگاه از همين پله هاي سنگي شروع مي شود. نگاه كن!
جمعه مي گويد. جمعه بي ملاحظه. منظورش كتابهاي قفسه هاي سالهاي كهنگي است. «پابرهنه ها»، «جان شيفته»، «تئوري هاي جامعه شناسي»، «مجموعه آثار عزيز نسين» و… كتابهاي حالا درمانده اي كه روزي فاتح پيشخوانهاي هر غرفه اي بوده اند. كتابهاي جلد آبي چروكيده زير قطرات زمان فرسوده.
ـ حالا اصلاً كتابهاي ممنوعه «هدايت» و «چوبك» و «پزشك زاد» و «علوي» را نديده مي گيرم. اين بساط بازار شام چه دخلي به نمايشگاه كتاب دارد؟
جمعه مي گويد. جمعه بي ملاحظگي. منظورش دستفروشان غيرفرهنگي است كه از «كمربند» و «عينك دودي» و «كارد مخصوص تزيين ميوه جات و سبزيجات» و «تي شرت» بگير تا «سوت سوتك»هاي بامزه را قالب «دندريت» هاي مشتاق فرهنگ مي كنند. از تو چه پنهان كه اتفاقاً كارشان هم سكه است. اصلاً هم مجال سرخاراندن و ديدن زيرپاي پرترافيك و شلوغشان را ندارند، چه رسد به سيگار كشيدن! هر چه به درهاي ورودي نزديكتر مي شوي تعدادشان هم بيشتر مي شود. اما ازدحام آنقدر نيست كه مجبور باشي پشت درهاي ورود به دروازه فرهنگ گرفتار صف هاي بيكار مانده گردي. و نه آنقدر كه حتي فشاري را تحمل بكني. يا خودت را ميان «تنه» زدنهاي چپ و راست رها و سرگردان. رفت و آمد روان است. مثل ترافيك ساعت هاي بيكاري بزرگراهها.
ـ كدام طرف برويم؟
جمعه مي پرسد. جمعه بي ملاحظه. و من از سرذوق به جا مانده از روزگار گذشته، تابلوي زردرنگ بزرگ «كودك و نوجوان» را دنبال مي كنم. جمعه هم سيگار ي چاق مي كند و دنبالم مي آيد. بي آنكه بخواهد تعجب خود را از زمزمه هاي زوجهاي جوان فرهنگي، كه مثل آفتاب خود را زير سايه هاي نم دار چمنهاي اطراف محوطه رها كرده اند ـ و حرفهاي آبدار يكديگر را با ولع مي خورند ـ پنهان كند. آنها ـ زوجهاي فرهنگي را مي گويم ـ فرصت توجه كردن به ما را ندارند. تمام تمركز آنها در ورق زدن و خواندن الفباي زندگي خلاصه شده است. بي آنكه كتاب در دستشان ببيني. به هر حال هر چمنزاري خاصيت هاي خود را دارد.
وارد سالن «كتاب كودك و نوجوان» مي شويم. من و تو و جمعه بي ملاحظه. همان ابتداي ورودمان گاهگاهي ـ كه رفته رفته بيشترمي شود ـ كودكان شتر گاو پلنگ شده را مي بينيم كه از هر حيواني فقط سرخ شدن نوك بيني و لپها و خطهاي قهوه اي رنگ هر عمو سيبيلويي را سهم برده اند. آنها شادمان و خرامان از پيوستن خود به دنياي هنرمندان غرفه سروش، از هم اكنون نقاب زدن را تمرين مي كنند. خبر ديگري نيست. مابقي غرفه ها از تراكم «استپ» وار مادران و پدران و كودكان فرهنگ زده، لبريز است. هرچه باشد كتابهاي اين حوالي غالباً دو رقمي است. كودكي ادا درمي آورد و به مادرش مي گويد: «نه غلام!؟» و مادرش مي خندد.
جمعه اصلاً متوجه فرهنگي بودن مكاني كه در آن قدم مي زند نيست وبي واسطه سيگارهايش را دود مي كند و پيچ و خم منتهي به سالن مطبوعات را طي. وارد سالن مطبوعات شهرستانها مي شويم و از خالي بودن سالن متعجب. اما جواب تعجبمان همان شهرستاني بودن اين سالن است كه مملو از هفته نامه ها و روزنامه هاي كم صفحه و بي ريايي آدمهاي دور از مركز است. البته در سالن مطبوعات پايتخت نشين گاهگاهي شايد رهگذري پرحوصله، مهرباني و كنجكاوي خود را فداي چرت زدنهاي همكاران كند. من و تو و جمعه هم طبق وظيفه از پيش تعيين شده وارد غرفه «ايران» مي شويم. غرفه اي دنج و خوشگل كه از «ايران سپيد» شروع مي شود و به «ايران ورزشي » ختم. تك و توك آشنايي و چاق سلامتي و پشت ميز نشستن. اما هنوز نيامده يك نفر از همان رهگذران خوش قلب فرهنگي دوره ام مي كند.
ـ ماجراي تعطيلي ويژه نامه موسيقي چيست؟
و من خنده هاي تو و جمعه را از بي جواب بودنم و در جريان نبودنم از اصل ماجرا، پشت پاسخهاي متنتن و بي سروته پنهان مي كنم. چند نفري هم كه روزنامه «ايران جمعه» را مي خوانند انتقادهاي خود را بي ملاحظه عنوان مي كنند و من هم براي دلخوشي آنها كلمات را به بازي مي گيرم... ساعت بعدازظهري است. اين را مي توان از چين و چروك تازه پيداشده در چهره جمعه فهميد. كاري در اين غرفه دنج ندارم. خصوصاً كه با حضور مديرمسؤول و چند آدم كله گنده ـ نمي دانم چرا هر جا كه سروكله مديرمسؤول پيدا مي شود از در و ديوار آدمهاي كله گنده مي ريزد ـ حضورمان اضافي است و جايي براي ماندن ما نيست. پس راهي غرفه هاي ديگر مي شوم. هيچ غرفه اي به قدر و اندازه غرفه كيهان پرمخاطب و شلوغ نيست. آنجا البته نقل و شيريني تعارف نمي كنند. خبري هم از جوايز نفيس و ارزنده نيست. كمي نزديك تر كه بشوي متوجه تنش مخفي شده در پشت كلمات و جملات ظاهراً مستدل و منطقي مي شوي. اما كار و ماجرا به همين جا ختم نمي شود. تنش و جملات قصار مسلسل وار در هوا پراكنده مي شوند . هركي به هركي مي شود و دست آخر آدمي متشخص كه چهره منجمدش تو را به وحشت مي اندازد با «آقا بفرمايين. آقا جمع نشين»هاي مكرر و قلدرمنشانه اش، فضا را به رنگ همدلي و اتحاد آراسته مي كند. در غرفه هاي ديگر هم خبري نيست. الا در غرفه بنيان كه ظاهراً آدمهاي تحصيلكرده و فرنگ رفته و جماعت عشق روشنفكري! را مجذوب خود مي كند. بي اختيار مي خواهم به ياد اولين دوره جشنواره مطبوعات بيفتم كه با حضور «خانم جميله كديور» اين خاطره از هم مي پاشد. ـ خانم جميله كديور ـ هم اكنون در... غرفه... هستند... خانم جميله كديور... هم اكنون در... غرفه... هستند.
نمي دانم كدام دختر جوان خوش قلبي از هول حضور ايشان ميكروفون اطلاع رساني را قورت داده بود و آنچنان با هيجان حضور «خانم جميله كديور» را فرياد مي كرد كه حتي آدرس غرفه را هم اشتباه مي داد. اما درست يادم هست كه اين فريادزدنها و تكراركردنها، حتي چرت رهگذران را هم پاره نكرد. چه رسد به جمع شدن ايشان و «خانم جميله كديور » را دوره كردن...
وارد خانه كه شدم، جمعه را تاريك كرده و غروب گرفته پشت توفان و رگبار رها كردم و به سراغ چاي داغ و گرماي مطبوع استراحت رفتم. بي ملاحظه به جمعه. پاهايم را هم آويزان ديوار كردم تا براي شنبه و خنده هايش بي فايده نباشم و آنقدر بي ملاحظگي جمعه را كردم كه توفاني و باران زده رفت. سياهي. خواب و دردپاهاي من و تو و جمعه.
***
پنج ساعت است كه منتظر تلفن شنبه هستم و خبري نيست. شنبه تنبل و شكم گنده. شنبه بدقول و قرار خوش سروصدا. شنبه باران و توفان و رعد و برق. شنبه اما با همه سياه بودن آب و هوايش، دوست داشتني است. چون آمدنش هياهو و رها شدن از خمودگي را تزريق مي كند. شنبه با آن ريش پروفسوري سياه و نامرتبش، بالاخره تلفن مي كند. گوشي را كه برمي دارم مثل هميشه يك خروار توجيه و دليل مي شنوم و حرفهاي بامزه صد تا يك غازي كه مجال هيچ «غرغر» كردن را به من نمي دهد. بالاخره شنبه راه مي افتد و با زنگ زدنهاي مدام و آدرس گرفتن هاي بي انتها از پشت موبايل اش ـ تلفن همراه ـ خود را به زنگ آيفون مي رساند. بي آنكه ملاحظه من و ساز و آوازم را بكند.
پنج ساعت است كه معطل شنبه مانده ام و او ترافيك را بهانه مي كند. او باران را با خودش آورده است و ابايي از نداشتن چتر ندارد. باران سيل آسا اما پشت شوخ طبعي و خوشمزگي هاي آبدار شنبه گم مي شود. قرار است ديگران را وزن كنيم و نمره قبوليشان را در ورود به امتحان خنده دار خودمان صادر. خبري از دستفروشان سوداگر و كتابهاي عتيقه نيست. باد و باران همگي را شسته اند و برده اند. اما خيل «دندريت»هاي فرهنگ زده روشنفكر بيشتر شده است. آنقدر با شنبه خندان و سرشارم كه واردشدنمان را به نمايشگاه از ياد برده ام.
باران متلك هاي شنبه همه را خيس كرده است. اصلاً هم تمام شدن ندارد. همان ابتداي ورودمان غرفه «نيازمندي ها» ي همشهري را نشانه مي رويم و آنها حرص رقابتشان را با «ايران» مي زنند وماهم حرص نداشتن چنين غرفه اي براي نيازمندي هاي «ايران» . راستي چرا «نيازمندي ها»ي روزنامه خودمان چنين غرفه اي در نمايشگاه نداشت؟!
خنده هاي شنبه و شوق كودكانه اش مرا به وجد آورده است. شنبه سراغ سالن هاي كتب خارجي را مي گيرد. پس بي محابا به سراغ سالن هاي خارجي مي رويم. خبري نيست. همه چيز مرتب است. «دندريت» هاي فرنگي مآب اينجا را اشغال كرده اند. مي تواني آخرين مدهاي لباس را لابه لاي غرفه ها پيدا كني.
غالب غرفه ها به كتب پزشكي و درمان تعلق دارد. انگار تب دكتر شدن به نمايشگاه هم سرايت كرده است. اما بالاخره غرفه هاي مربوط به هنر كه شنبه حرصشان را مي زند، پيدا مي كنيم. جمعيت از سر و كول قفسه ها بالا مي رود تا شايد كتاب تازه منتشر شده اي پيدا كنيم. بي فايده است. جديدترين كتاب تاريخ ۲۰۰۱ دارد و بندرت كتابي با تاريخ ۲۰۰۲ يافت مي شود. شنبه را هيچكس جز من نمي فهمد. هرچقدر دنبال طراحي وصفحه آرايي روزنامه هاست بي فايده است. چيزي جز تك وتوك كتابي قديمي دستگيرش نمي شود. بااين حال اصلاً قرار نيست شنبه ناراحت شود. براي او همه چيز مي تواند مايه سرگرمي و خنده و تفريح باشد. حتي غرفه داران خوش برو رو كه او را به ياد مكتب پاورقي هاي بي عمق عشقي مي اندازد. براحتي و با همان زبان چرب و نرمش همه را هم رام مي كند و اصلاً گرفتار مقيد بودن نيست. شنبه همه را به شوق مي آورد.
از سالن اولي به سالن ديگري مي رويم. اينجا البته خلوت تر و كم سروصدا تر است. اما شنبه دست از چموشي و خنديدن بر نمي دارد و همچنان آدمها را وزن مي كند و مرا با بازي هايش سرگرم .
شنبه و من از شلوغي ديگر سالن كتب خارجي به وجد مي آييم. اما از تو چه پنهان كه اين شلوغي بيشتر به خاطر غرفه هايي است كه بولتن هاي لباس و دوخت و دوز و خياطي را به فروش مي رسانند والبته مجلات مختلف فرنگي را حالا مي خواهيم پول اين كتب را در بانك پرداخت كنيم. نا گفته نماند كه شنبه كارت مخصوص اهل قلم را دارد. يعني اينكه تا پنجاه هزارتومان حق دارد هركتاب را دلاري ۲۵۰ تومان خريداري كند. اما كتابهاي شنبه بيشترند واو مي خواهد كارت ديگري تهيه كند.
ـ شرمنده ام جناب شنبه اين كارتها همان روز اول نمايشگاه تمام شده است.
اما همه اين كتابها را هم نمي تواند بخرد. چرا كه خيلي از اين كتابها ديگر تمام شده است و هرچند متصدي بانك با «كد» آنها ور مي رود بي فايده است وكامپيوتر دائم داد مي زند: «كتاب مورد نظر موجود نيست».
با شنبه سراغ سالن مطبوعات مي رويم و همچنان مثل دوتا بزغاله رها شده از كمند گله خيابانهاي باراني نمايشگاه را يورتمه مي رويم. شنبه دائم صحبت از پاس كردن دو واحد عملي اش و سخت بودن آن مي كند. ـ دو واحد عملي شنبه خوش بودن و خنديدن است ـ در سالن مطبوعات همچنان مگس پراني كردن راه نجات از كلافگي است.
به غرفه هاي ورزشي هم سرك مي كشيم. همگي آنقدر بيكارند كه بازي دو تيم پاس و پيروزي را تماشا مي كنند و اگر تجمعي هم هست بخاطر ديدن و فهميدن نتيجه بازي است. غرفه يكي از روزنامه هاي «سانتي مانتال» نويس ورزشي شلوغ تر است. علتش هم خيلي ساده است آنها يك شوي ورزشي را كه در آن تمام بازيكنان سرشناس فوتبال بازي كرده اند به معرض ديد عموم گذاشته اند. البته اجتماع آدمها بخاطر آن است نه دو نوجواني كه مثلاً متصدي غرفه اند؛ خودت ميزان اهميت دادن به خوانندگان را درياب.
با شنبه سراغ خريدن كتاب مي رويم. نه من و نه شنبه دست از شلوغ بازي برنداشته ايم. البته مؤدب تر از دختران و پسران تازه بالغي كه نمايشگاه را با جاي ديگر اشتباه گرفته اند هم نيستيم. اما خوب ما خنديدن را به هر چيز ديگري ترجيح مي دهيم. ناهارمان با ساندويچي گذشت. سالن كامپيوتر ـ نرم افزار ـ هم ديدني بودو به يادماندني. فضايي را تصور كن كه در آن به تعداد موهاي سرت غرفه هاي چندمتري باشد و از هر غرفه صداي نوا و موسيقي اي جاري باشد.
ـ واي واي غريب مادر... غريب مادر... (صداي محمود كريمي ،مداح)
ـ مطرب مهتاب رو... و آنچه شنيدي بگو(صداي شهرام ناظري)
ـ تاپ تاپ تاپ ... تاپ تاپ تاپ ... (يك ملودي تكنو)
ـ تو دورنگي ... تودورنگي (آلبوم دو رنگي صفاريان)
ـ امشب در سرشوري دارم... امشب در دل نوري دارم (محمداصفهاني)
و چه ربطي داشت اين سالن به نرم افزار و سخت افزار، الله علم! شنبه هم كه كار خودش را مي كند. زبان ريختن و مخ تليت كردن. و بعد سرشار شدن و خنديدن و هياهو كردن. ساعت شش بالاخره توانستم سراي اهل قلم را پيدا كنم. «بيوك ملكي» هم از اين همه ديرآمدن من خنده اش گرفته است. توي دلم هر چه مي توانم شنبه را فحش مي دهم.
همه اش تقصير خوش بودن با اوست. از نمايشگاه كه مي خواهيم خارج شويم صداي شكسته شدن غرور دوستي را پشت تلفن همراه مي شنوم كه پناهي را ميان حرف زدن با من جستجو مي كرد. «حتماً خنده هايمان كار دستمان مي دهد» به شنبه مي گويم. بي آنكه بدانم قرار است امشب در اخبار سراسري خبر بسته شدن روزنامه را بشنوم... شنبه را با يك ماشين دربست رهسپار مشغله هايش مي كنم.
***
چهار ساعت است كه خبر توقيف روزنامه را شنيده ام و غصه اين همه مطلب ننوشته را مي خورم و ديگران غصه بيكاري من را. تمام خاطرات روزنامه برابرم رژه مي رود و من چهارساعت است كه مي خواهم گريه نكنم. و گريه هايم را در انبوهي از خنده و شوخي با همسرم پنهان مي كنم و كاري جز دلداري دادن به همدردانم ندارم. اما خوشبختانه يكشنبه توقيف دوام چنداني ندارد. يكشنبه توقيف را «جواد منتظري» در غرفه روزنامه «همبستگي» براي من مي شكند وخبر محبت آيت الله شاهرودي را به دهانم شيرين مي كند. آقاي شاهرودي از صميم قلب دعايتان مي كنم. مثل هزاران نفر ديگري كه همكار من هستند. خدا عوضتان بدهد.
معصومه ورواني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |