شماره ۲۱۲۱ - سال هشتم - جمعه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۱
Fri, May 10, 2002
Social green.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
هر جمعه سلام
* گناهكاران واجد شرايط ترحم اند، يعني به جاي سركوفت، تحقير و بايكوت بايستي به فكر علاج گناه معصيت كاران بود و عادت گناه را از سر آنان انداخت.
بگو چندمرغابي از روي دريا پريدند؟
حوادث و اتفاقات ماضي

رحلت جانگداز شرف انبياء حضرت رسول(ص) و شهادت اسوه صبر و استقامت امام حسن مجتبي(ع) را به عموم مسلمانان تسليت مي گوييم

هر جمعه سلام
در سوگ حضرت ابامحمدحسن بن علي (ع)
«ابرهاي عداوت وضلالت پهنه آبي آسمان را چركين كرده و شيطان رجيم همپيمان اشقي الاشقياء مي گردد، سينه او را مالامال كينه ساخته و خباثت را بيش از پيش بر مرداب روحش رسوخ مي دهند و اين زهركين است كه به صد هزار درهم از قيصر روم خريداري مي شود.
... امام حسن (ع) كه هماره بر سرسفره اش مسكين و يتيم و اسير ميهمان بودند، اكنون در خانه اش بسته، نقشه معاويه عملي گشته و زهر، پنجه در پيكرمباركش انداخته است.
آري، اي هزار فغان و افسوس بر مظلوميت تو يا ابامحمد كه در خانه خويش نيز امن نبودي. مگر دوش پيامبر رحمت (ص ) جايگاه عزت تو و برادرت حسين (ع) نبود؟ مگر باران بهاري رأفت و بوسه آن بزرگوار نبود كه بر سبزدشت گونه هايتان باريدن مي گرفت؟ آخر چرا اكنون اينگونه برخود مي پيچي و گرامي خواهرت «زينب(س)» را ندا مي دهي؟ نمي دانم در اين لحظات واپسين به برادر چگونه تسلا مي دهي و سخن از غمي گران تر بر زبان مي راني.
«غم روز اباعبدالله (ع)»
... و اينگونه بود كه جگرت را پاره پاره در طشت ديدي و بستر شهادت را آرميدي...
پس تو اي آسمان، چگونه پابر جا ماندي و تو اي زمين، چرا اهل خويش را در هم نكشيدي؟ مگر حجت خدا را شهيد نكردند؟ مگر جفا را به غايت نبردند؟ آخر چقدر پيمان گسيختن و نور را با ظلمت پاسخ گفتن؟
اما بسي براي مويه كردن زود است، گوش فرا دار و ديده بازنگاه دار تا ببيني بغض دشمنان علي(ع) چگونه تيرجفا را بربدن مطهر رابع آل عبا(ع) فرو مي راند، تدفين سبط اكبر(ع) در جوار جداطهر(ص) را مانع گشته و پيكر حسن را به پيكان حسد پاره پاره مي سازد. سوگند به خداوند اگر وصيت حضرتش نبود كه بركنار حرم رسول(ص) به مقدار حجامتي هم خوني نريزد.
هر آينه حضرت حسين بن علي(ع) و همراهانش را مي ديدي كه مشام آن حرام زادگان را به خاك مذلت مي كشانند، اما تسليم محض معبود ارمغان صبر را توشه راهشان ساخته، آنان را به سوي مزار زهراي اطهر(س) و سپس به طرف موطن غربت ـ بقيع ـ سوق مي دهد.
اي دردانه فاطمه(س) دستهاي مهربانت را كه از نوازش لبريز است، و نگاه روشنت را كه آيينه صداقت است، دوست مي دارم.بگو آيا درد عالم سوز ما را درماني نيست؟
آيا تشنگي ما را آب گوارايي فرو نخواهد نشاند، نيك مي دانم، جگر سوخته را فرج جگر گوشه ات درمان است. بگو كدامين زمان چشمانمان مهرباني نگاه او را مي نوشد و دلهايمان با ظهور محبوبت مهدي (عج) آرام مي گيرد؟ پس اي تنهاي تاريخ، اي بار غم همه اعصار بردوش تا ظهورت در هر غروب آسمان كه سينه سينه در هجر تو به خون خواهد نشست و قطره قطره اشك حسرت بر زمين خواهد نشاند و ناله سر خواهد داد براي فرجت دعا مي كنيم.

آيت جمال و جلال الهي
* گناهكاران واجد شرايط ترحم اند، يعني به جاي سركوفت، تحقير و بايكوت بايستي به فكر علاج گناه معصيت كاران بود و عادت گناه را از سر آنان انداخت.
061623.jpg
اميرالمؤمنين علي(ع) در نهبج البلاغه جمله اي در سيره پيامبر اكرم (ص) بيان فرموده است كه توصيف بسيار زيبايي است، حضرت(ع) در رابطه با پيامبر مي فرمايد: «طبيب دوار بطبه» پيامبر اكرم(ص) همچون طبيبي براي معالجه بيمارانش در پي آنان بود، تشبيه پيامبر به پزشكي كه از جمله ويژگي هايش اين بود كه او به دنبال بيمارانش مي گشت و نسبت به هدايت بيماران روحي و گناهكار و گمراه آنچنان حريص بود و آنچنان ترحم داشت كه در راه هدايت آنان هر رنجي را برخود هموار مي نمود و اين شيوه و الگويي است كه بايستي از آن پيروي نمود كما اينكه اميرالمؤمنين علي(ع) در جاي ديگري مي فرمايد: «وانماينبغي لاهل العصمه والمصنوع اليهم في السلامه ان يرحموا اهل الذنوب والمعصيه» (اشخاصي كه خدا به آنها توفيق داده كه پاك مانده اند بايد به بيماران معصيت ترحم كنند).
گناهكاران واجد شرايط ترحم اند، يعني به جاي سركوفت، تحقير و بايكوت بايستي به فكر علاج گناه معصيت كاران بود و عادت گناه را از سر آنان انداخت.
آري مصلح مسلمان همچون پزشك سيار خود به دنبال مريض مي گردد و بيماريهاي اخلاقي را در بيمار تشخيص مي دهد و به علاج آن مي پردازد واين ملهم از سيره رسول الله (ص) است. پيامبراكرم(ص) تقريباً در تمام عمر شريفش به دنبال بيماران روحي و رواني بود حتي در دوران اوليه بعثت ودر شرايط دشوار مكه، حضرت رسول(ص) هرگاه فرصتي به دست مي آورد از جمله درماههاي حرام كه به رسم اعراب جاهلي جنگ و ستيز ممنوع بود و مصونيتي براي حضرتش به وجود مي آمد، در جمع قبايل اعراب حاضر مي شدند و به هدايت و درمان دردهاي آنان مي پرداختند. و آنان را به راه راست و ايمان به خداي يكتا و پرهيز از رفتارجاهلي توصيه مي فرمودند، البته اين سيره اغلب انبياء بود كما اينكه در روايات آمده است كه حضرت عيسي(ع) را ديدند كه از خانه زن بد نامي بيرون آمد اطرافيان با تعجب پرسيدند: يا روح الله! تو اينجا چكار مي كردي؟ فرمود: طبيب به خانه مريض رفته بود. اما پيامبر اسلام بيش از ساير انبياء دلسوز امت خويش بود و در اين راه زحمات طاقت فرسايي را متحمل گرديد تا آنجايي كه آيه نازل گرديد و خطاب به آن حضرت (ص) گفته شد: گويا مي خواهي در پي آنان (مردمان) اگر به اين سخن ايمان نياورند، جان خود را به خطر بيندازي!؟ (كهف آيه ۶)
رسول الله(ص) براي هدايت مردم حاضر بود از جان ومال مايه بگذارد، اما حاضر نبود از ارزشهاي معنوي و اصول اخلاقي عدول نمايد و يا اينكه از جهل مردم در جهت هدايت آنان استفاده كند. در اين ارتباط مطالب جالب و درس آموزي درتاريخ اسلام وجود دارد كه به يك مورد آن اشاره مي كنيم.
رسول اكرم(ص) پسري داشت از ماريه قبطيه به نام ابراهيم بن رسول الله (ص) اين پسر مورد علاقه رسول خدا(ص) بود و در هجده ماهگي از دنيا رفت، رسول اكرم كه كانون عاطفه بود، از فوت فرزندش متأثر گرديد و گريست، حتي در روايات آمده است كه حضرت(ص) در فراغ فرزندش اين جملات را بر زبان آورد: «دل مي سوزد و اشك مي ريزد، اي ابراهيم ما بخاطر تو محزونيم ولي هرگز چيزي برخلاف رضاي پروردگار نمي گوييم» مسلمانان هم بالطبع بخاطر ناراحتي پيامبر، غمگين ومتأثر شدند واز اينكه مي ديدند غباري از حزن بردل مبارك رسول اكرم(ص) نشسته است ناراحت بودند، همان روز تصادفاً خورشيد گرفتگي پيش آمد، مسلمانان شك نكردند و گرفتن خورشيد را هماهنگي عالم بالا بخاطر پيامبر(ص) و حزن آن حضرت دانستند. اين مطلب درميان مردم مدينه پيچيد و زن ومرد يك زبان و يك دل آن را مطرح مي كردند ودر گفت وگو بايكديگر مي گفتند: ديديد، خورشيد بخاطر حزني كه برپيامبر اكرم (ص) عارض شد گرفت!
اين موضوع اتفاقاً موجب تقويت عقيد ه مردم به پيامبر اسلام(ص) گشت و زمينه مساعدي براي پذيرش اسلام از سوي جمعي ديگر از غير مسلمانان گرديد. ولي پيامبر اكرم(ص) همين كه از رواج اين شايعه اطلاع يافتند، بلافاصله مردم را گردآورده و به بالاي منبر رفته و خطاب به مردم فرمودند: «اينكه خورشيد گرفت بخاطر فرزند من نبود و آن را تكذيب كردند» پيامبر خدا(ص) مي توانست از اين موضوع براي پيشبرد دين خدا استفاده نمايد وحداقل باسكوت خود اجازه دهد تا از جهل مردم در جهت تقويت دين خدا كه در آغاز راه بود ونياز به تبليغ وتقويت داشت استفاده شود، ولي پيامبر خدا(ص) اجازه ندادند از نقاط ضعف فكري و فرهنگي مردم حتي در جهت مثبت استفاده شود. چرا كه دين اسلام بر بنيانهاي آگاهي و روشن انديشي نهاده شده و كلام وحي به صراحت فرموده است: ادع الي سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن (سوره نحل ـ آيه ۱۲۵) ـ به راه پروردگارت با حكمت (دلايل عقلي) واندرز نيكو دعوت كن و با بهترين روش با آنان به بحث و مجادله پرداز ـ خداوند اول چيزي كه در رسالت پيامبر اكرم(ص) بيان مي كند، حكمت است، يعني مردم را به راه پروردگارت بخوان از طريق حكمت و براهين عقلي. پيامبر اكرم(ص) به حق آيينه جمال و جلال الهي است و الگوي كامل مسلماني. قرآن كريم رسالت پيامبر خاتم حضرت محمد(ص) را چنين توصيف مي كند: يا ايهاالنبي انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيرا (سويه احزاب آيه ۴۵) (اي رسول) تو را فرستاديم كه گواه اين امت باشي، نويد بخش ونويد دهنده براي اين امت فرستاديم، بشارت بده، نويد بده، تشويق كن و نتايج خوبي كه در مسير ايمان ناب به خدا وجود دارد را براي مردم تشريح كن، همچنين تو را نذير فرستاديم و اعلام خطركننده، يعني اگركسي راه خلاف فطرت و گناه آلود را طي مي كرد او را منذر باش و به او اعلام خطركن وعاقبت كار را برايش گوشزد كن!
براساس اين رسالت ومأموريت بود كه پيامبر اكرم(ص) در سالهاي اول بعثت دردامنه كوه صفا مي ايستاد وخطاب به مردم مكه با صدايي رسا مي فرمود: صباحا يا صباحا (خطر! خطر!) وهنگامي كه مردم دور آن حضرت جمع مي شدند مي فرمود: اي مردم! تاكنون مرا درميان خود چگونه شناخته ايد؟ همه مي گفتند: امين و راستگو، آنگاه حضرت ادامه مي داد: اگر الآن من شما را انذار كنم و به شما اعلام خطركنم و بگويم كه پشت اين كوه ها دشمن با لشكر جرار آمده است و مي خواهد به شما حمله كند سخن مرا باور مي كنيد؟ همه مي گفتند: البته، آنگاه حضرت(ص) بخش اصلي پيام خود را ابلاغ مي كرد و مي فرمود: اني نذير لكم بين يدي عذاب شديد، پس به شما اعلام خطركنم كه اين راهي كه مي رويد دنبالش عذاب شديد الهي است دردنيا و آخرت. حضرت رسول (ص) داعي الي الله است و آمده است تا پيام الهي را در قلبها و عقلها نفوذ دهد وسعادت دنيوي و اخروي وزندگي توأم با شرافت و سربلندي را براي نوع بشر به ارمغان آورد.
رحلت جانسوز واسط وحي الهي و پيام هدايت نبي اكرم(ص) و فرزند نيكويش امام حسن مجتبي(ع) بر عموم مسلمانان تسليت باد.

بازديد خاتمي از نمايشگاه كتاب و جشنواره مطبوعات
061665.jpg
سيدمحمد خاتمي رئيس جمهوري ديروز به مدت بيش از چهارساعت از پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران و نهمين نمايشگاه مطبوعات بازديد كرد.
در اين بازديد كه بدون اعلام قبلي صورت گرفت، رئيس جمهوري از نزديك، آثار ارائه شده ناشران داخلي در نمايشگاه كتاب و نشريات شركت كننده در جشنواره مطبوعات را ديد، با تك تك مسؤولان غرفه ها در فضايي صميمي گفت وگو كرد و با ديدگاه ها و مسائل آنان بيشتر آشنا شد.آقاي خاتمي همچنين به درخواست برخي شركت كنندگان در نمايشگاه و جشنواره درباره آثار و نشريات مؤسسات آنان اظهارنظر كرد يا در دفترهاي يادبود آنان، مطلب نوشت.
صدها تن از مردم بازديدكننده از نمايشگاه پس از آنكه از حضور رئيس جمهوري آگاه شدند، در برابر سالن نشريات داخلي و جشنواره مطبوعات تجمع كردند تا از نزديك، رئيس جمهوري منتخب خود را ببينند.
بازديدكنندگان هنگام مشاهده آقاي خاتمي، با ابراز احساساتي پرشور و سردادن شعارهايي همچون «خاتمي، دوستت داريم» پشتيباني خود را از برنامه ها و شعارهاي وي مورد تأكيد قرار دادند.
آقاي خاتمي نيز به ابراز احساسات جمعيت، به گرمي پاسخ داد و مسافت نمايشگاه بين المللي كتاب تا جشنواره مطبوعات را به صورت ايستاده در يك خودرو روباز طي كرد تا بهتر بتواند با شور و اشتياق آنان همراه شود.
«احمد مسجدجامعي» وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، «محمدعلي ابطحي» معاون حقوقي و امور مجلس رئيس جمهوري، «شبان شهيدي مؤدب» معاون مطبوعاتي و تبليغاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و شماري از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي نيز كه در حال بازديد از نمايشگاه كتاب وجشنواره مطبوعات بودند، رئيس جمهوري را در اين بازديد همراهي كردند.

بگو چندمرغابي از روي دريا پريدند؟
اي كاش استخرها ديگر خوابهاي بدنبينند
چندسال پيش، يكي از روزنامه هاي صبح، تيترش را اين طوري انتخاب كرده بود: ديروز در ولنجك، برف سرخ باريد.» همان اول خيلي ذوق زده مي شوي. اين بيت صائب، يادت مي آيد:
روزي كه برف سرخ ببارد از آسمان
بخت سياه اهل هنر، سبز مي شود
متن خبر را كه مي خواني شقيقه هايت تيرمي كشد. نفست مي گيرد. ميني بوس يك مدرسه دخترانه هيچوقت، سرپاييني «ولنجك» را به آخر نمي رساند.
دلي نبود كه اين خبر را بشنود و آتش نگيرد. بازگفتيم حادثه خبرنمي كند. مرگ، حق است. خيلي چيزهاي ديگر هم گفتيم. اما كسي نگفت چرا ميني بوسها اين همه پيروخسته اند.
دلمان گرفت وقتي شنيديم بچه هاي نامزد المپياد، دريك بعدازظهر غمگين، پرپر شدند. بعدترها خبررسيد، دست چيني از بهترين هاي اين سرزمين، كه با كاميون!! به گردش علمي مي رفتند. صبح فردا را نديدند.
***
بنزمشكي و اسكورت هايش، در خط ويژه مي تازند. دانشجوي نمونه سال جيب هايش را به دنبال بليت اتوبوس شركت واحد، زيرورومي كند.
***
صبح است. استخر پارك شهر هنوز از خواب ناز بيدارنشده است. نسيم صبحگاهي، دستي به سرورويش مي كشد. با نوازش نسيم، بيدارنمي شود. اما صداي روشن شدن قايق موتوري را كه مي شنود، وحشت زده از خواب مي پرد. نگران است. ياد خواب آشفته ديشب مي افتد. يك لحظه چشم هايش را مي بندد... دوباره باز مي كند و پيش خودش مي گويد: «امروز هم روز خداست.»
***
صداي شادمانه دخترها، پارك شهر را پرمي كند. هيجاني كه قرارش را از خيلي وقت پيش گذاشته بودند، دردوقدمي آنهاست. «بهاره» براي همه بچه ها بستني مي خرد. قايق موتوري، همچنان مي غرد. «آرزو» مثل هميشه بچه ها را به شنيدن يك لطيفه دست اول مهمان مي كند. همه از ته دل مي خندند. بچه ها خبرندارند كه قايق موتوري چه خوابي برايشان ديده است.
***
استخر پارك شهر، ساكت نشسته و خواب ديشب را مرورمي كند.
يادش مي آيد شش مرغابي سفيد زيبا روي سينه اش آرام گرفته بودند. مرغابي ها بال هايشان را به هم مي زدند و به آسمان نگاه مي كردند و آوازمي خواندند. كمي بعد، يكي بعد از ديگري سرزيربال و پركشيدند و درآبي كبود آبها گم شدند.
***
ماشين ها به احترام بنزمشكي، كنارمي كشند. دانشجوي نمونه، بليت اتوبوس را پيدانمي كند. بايد اين همه راه را تا خوابگاه پياده گز كند.
***
ترمز نامهرباني مي كند. دخترها جيغ مي كشند. سرپاييني ولنجك بغض مي كند. ميني بوس ديوارروبرو را نشانه مي رود.
***
دخترك در هوا دست و پامي زند. «گل سر» صورتي اش پرتاب مي شود وسط خيابان. باران مي بارد. آسمان طاقت ديدن ندارد و خورشيد دست روي چشم مي گذارد. «گل سر» صورتي زير چرخ هاي بنزمشكي خردمي شود.
***
كاميون، سركش و وحشي پيش مي رود. بچه ها يك ريز خدارا صدامي زنند. راننده فريادمي كشد: «ياجده سادات». چندنفري بيرون مي پرند و جان درمي برند. جاده دلش مي خواهد بي گناهي اش را جاربكشد. كاميون برمي گردد اما بچه ها هيچوقت به خانه هاشان برنمي گردند. افسوس از آن همه گل اميد كه اين طوري ازشاخه چيده شدند.
***
نگاه استخر پارك شهر كه به دخترها مي افتد، دلش شورمي زند. نگران است. خواب ديشب حسابي كلافه اش كرده است، دخترها يكي يكي سوار قايق موتوري مي شوند. قايق، سنگيني بچه ها را به صفا و صداقت شان مي بخشد. حالا دلشوره استخر ديگر نهايتي ندارد. دلش مي خواهد بچه ها را صدابزند و خواب ديشبش را براي آنها تعريف كند. اما مي ترسد بچه ها به حرف هايش بخندند، چاره اي جز سكوت نمي بيند.
***
«تايتانيك» درحال غرق شدن است. «جك» از روي عرشه «رز» را صدامي زند. مادر ويديو را خاموش مي كند، دلواپسي امانش را بريده است. تندو تند پرده را كنارمي زند. اما خبري از دختر دلبندش نيست. قايق سرناسازگاري گذاشته است. ليوان از دست مادرمي افتد و مي شكند. قايق واژگون مي شود. دخترها جيغ مي كشند. خواب استخر دارد تعبيرمي شود. قلب مادر تيرمي كشد... مرغابي ها در آبي آب ها گم مي شوند.
استخر پارك شهر نمي تواند اين همه نگاه خيس وسرزنش بار را تحمل كند.
ديگر حال و حوصله اي برايش نمانده است. داردخفه مي شود. دلش مي خواهد بخوابد و دوباره خواب مرغابي ها را ببيند. دلش مي خواهد قصه غرق شدن مرغابي ها فقط يك خواب آشفته باشد و بس.
***

اي مرد! ازچه سخن مي گويي؟
تو، مثل يك سيلاب باشي و كسي نفهمد. تو، باران باشي و كسي از عطرتو، خيس نشود. چه طاعون بزرگي، چه گردبادي بر زندگي سايه انداخته است.
تو، او را نمي فهمي. تو از نسل امروزي و هزاران سؤال داري. اما او، تو را مي فهمد: چرا نمي دانيد! چرا نمي خواهيد تا بدانيد. اگر بي راهه برويد، ندانستن زندگيتان را مي جود. بيدارشويد. بيدار! زندگي تان رفت. لحظه هاتان رفت. بيدارشويد. شما چگونه زيستن را به سفسطه فروخته ايد!
و تو مي پرسي: اي مرد! ازچه سخن مي گويي؟
مرد كه كسي نفهميد از جنس زمان يا از جنس حرف هاي نانوشته است، تو را حس كرد: مي گويم تا خوابتان بشكند. شما نمي دانيد، دنيا را خواب خراب كرده است. بس است ديگر، بس است.
جماعتي به خيال خود، پندارانديش دورش حلقه مي زنند. كسي مي گويد: او مردي پهلوان و دوره گرداست.
ديگري مي گويد: درويشي است از راه دور، مانده در گذشته ها. خورجين اش را پركنيد از آب و دان. فردا مي رود.
سومي اما مي گويد: امانش دهيد. شايد حرف هايي داشته باشد. حوصله كنيد و صدايي از پشت سرجماعت بلندشد كه: اطمينان نكنيد. دروغ است. او فريبكاراست.
و ديگري كه تازه از راه رسيده بود، گفت: مراقب جيب هايتان باشيد. اين روزها، شيادي و جيب بري زيادشده است. يقيناً او تردست است.
مرد كه معلوم نبود از جنس كدام زمان است و يا كه نانوشته اي از روزهاي امروز يا كه فردا، بر بلندي ايستاد و گفت: من نه پهلوانم، نه تردست. نه تشنه ام، نه گرسنه. من، از خواب سنگين زمان بسيارمي دانم. بپرسيد.
زني آواز داد: بگو، آموختني چه داري؟
مرد سكوت كرد. سكوت كرد. همگان همهمه كردند: مگر نگفتي بسيارمي داني و مي گويي؟! پس زبانت كو؟
دومي گفت: نگفتم او شياد و تردست است. انبانش را پركنيد تا برود.
و مرد به صدا درآمد: آموختني اين دنيا، همان حرف سكوت است. وقتي حرف بزنيد كه خوب و نيك مي دانيد. وگرنه، بهتر باشد كه سكوت كنيد. فقط سخنان ارزشمند، ارزش سكوت ندارند. چه بسيارمردمي كه از انديشه نكردن، حرف زدند و عاقبت آسيب ديدند.
ديگري پرسيد: ما وقت اضافي نداريم، تمامش كن.
او گفت: مردم، وقت را چه آسان مي فروشند به هيچ. اما شما نمي دانيد آنچه كه من از خواب غفلت مي دانم. نمي دانيد چه وقتي را از كف مي دهيد و چه عمري را بيهوده تلف مي كنيد، اگر نخوانيد و تفرج نكنيد شما هرگز نمي توانيد يك متر وقت را درقبال يك متر طلا بخريد.
سومي گفت: پول، وقت هم مي زايد.
مردجواب داد: به شرط آنكه پول ارباب تو نباشد. بدانيد كه پول و ثروت غلام انسان عاقل است و ارباب انسان احمق. افسوس كه اگر پول داريد و برده ايد. افسوس اگر وقت داريد و غافل هستيد.
سپيده هرروز براي مردم، يك فرصت است.
كسي پرسيد: تو اشتباه مي كني؟!
مردگفت: هيچكس بدون ارتكاب به اشتباه، بزرگ نمي شود. اما هر اشتباه، دشواري انسان را مي رساند. دشوارترين قدم، گريز از بزرگترين اشتباهات است. قدم اول اما بزرگترين قدم است.
يكي ديگر سؤال كرد: دوست داريم كارهاي بزرگ و قدم هاي بزرگتر برداريم، راه هوشياري مان چيست؟
مردگفت: اولاً غيرممكن براي انسان وجودندارد. ثانياً كارهاي كوچكي كه انجام شده بهتر از كارهاي بزرگي است كه هنوز مقدماتش و طرحش، فراهم نيست.
بايد بخواهيد، يادبگيريد و امتحانش كنيد.
ديگري پرسيد: ما با تازيانه هاي معلم، درس خوانده ايم و هيچ دريادمان نمانده است.
گفت: بيشتر از گفته هاي معلم، كتاب بخوانيد. كتاب معلمي است كه بدون عصاو تازيانه، ما را تربيت مي كند.
مشكل اينجاست كه ما چراغ روشنايي را گم كرده ايم. جاده هست. كوله اي هست، مقصد هم هست، تنها راهنماي جاده را بشناسيد.
زني پرسيد: آهسته حركت مي كنيم، ترس از همين هست.
گفت: ازآهسته رفتن، نترسيد. از واماندن و ايستادن هراس داشته باشيد. هروقت حركت باشد، تحول هست. براي تغيير بايد مسيرتان را عوض كنيد. يكجاماندن، عين مرداب است.
ديگري پرسيد: فرصت دست نمي دهد!
گفت: انسان شجاع، فرصت مي آفريند نه آنكه منتظر فرصت باشد.
ديگري گفت: پس تقديرمان چه مي شود؟
جواب داد: مردم اشتباهات زندگي شان را روي هم مي ريزند و از آن غول مي سازند كه نامش تقديراست. اما سرنوشت همان تلاش و كوشش شماست كه خداوند تحريرش مي كند. بدانيد هركس كه به اميد شانس و تقدير نشسته باشد، سالها قبل مرده است.
ديگري آوازداد: شجاعت چيست؟
گفت: شجاعت همان است كه گوش شنوا داشته باشيد و زباني بواسطه تفكر، كوتاه. بيشتر از آنچه كه مي گوييد، عمل كنيد. اين عين شجاعت است. انسان مردد، هرگز شجاع و موفق نمي شود. همينطور انسان شجاع از دربسته نمي هراسد.
صدايي ديگرگفت: ازمرگ برايمان بگو؟
گفت: مرگ مانند دزدي كه به گنجي نهفته مي رسد، حريص است. از آن نترسيد. به مبارزه بطلبيدش. وقتي چنين شد، مرگ نابكار، لكنت زبان مي گيرد. درغير اين صورت انتخاب با شماست. چرا كه مرگ و زندگي هردو براي واردشدن به زندگي تان، درمي زنند.
يكي پرسيد: راه كدام است؟
جواب داد: مشكل، راه نيست و مشكل اين نيست كه راه حل را نمي دانيم، مسأله اين است كه «مسأله» را نمي شناسيم. ناخداي توانا، همواره باد وامواج را در دستان خود مي گيرد.

گراني قير و تعطيلي دومين كارخانه آسفالت ايلام
بعد از تعطيلي ماه گذشته كارخانه توليد آسفالت شهرداري ايلام، به علت گراني قير، در هفته جاري كارخانه آسفالت شهرداري آبدانان نيز تعطيل شد.
كارخانه توليد ۸۰ تني آسفالت شهرداري آبدانان بعد از كارخانه ۱۲۰ تني شهرداري ايلام، دومين كارخانه آسفالت اين استان است كه در نتيجه افزايش يكهزار درصدي قير در كشور به تعطيلي كشيده مي شود.
«بهزاد عليزاده» شهردار آبدانان گفت: تعطيلي اين كارخانه، علاوه بر كاهش خدمات شهري، نارضايتي شهروندان را باعث شده و سبب بيكاري ۲۰ نفر از كارگران اين شهرداري شده است.

حوادث و اتفاقات ماضي
اشتباهاتي كه مسير تاريخ را عوض كرد
در ميان مشاهير جهان، عده اي را مي شناسيم كه زماني تاريخ را در دست داشته و منشأ تحولات در زندگي بشر بوده اند. اين شخصيت هاي برجسته در زندگي سياسي و اجتماعي خود، دستخوش اشتباهاتي شده اند كه به عقيده مردم اگر اين اشتباهات بوجود نمي آمد، مسير تاريخ عوض مي شد و تنها همين خبط ها اوضاع دنيا را دگرگون ساخته است.
 باز اشتباه نيويوركي
اينجا كه امروز «نيويورك» نام دارد و مي توان بدان عنوان «پايتخت دنيا» بخشيد، در آغاز روزگار، مستمره دولت هلند بود و بعد انگليسي ها در مقابل يك قسمت از مستعمرات جنوب آمريكاي خود با هلندي ها معامله كرد و مالك بندري بدين زيبايي و عظمت شدند. اگر هلندي ها عاشق نيشكرهاي «گينه» نشده بودند هرگز به چنين معاوضه اي رضا نمي دادند و همچنين اگر «ويليام هو» فرمانده نيروي انگليس در آمريكا درسال ۱۷۷۷ دستخوش اشتباه نشده بود و ژنرال «برجوين» كه از جنوب كانادا بر نيروي «جرج واشينگتن» حمله آورده بود كمك مي كرد و كار را بر آمريكاييهاي گرسنه و بي اسلحه سخت مي گرفت، قطعاً واشنگتن شكست مي خورد و قاره وسيع اتازوني همچون كانادا در دست انگليسي ها باقي مي ماند.
 اگر لوئي شانزدهم...
در تابستان سال ۱۷۹۱ هنگامي كه لوئي شانزدهم با ملكه و فرزندانش از پاريس محرمانه فرار كرده به طرف نرماندي مي شتافتند، يك اشتباه كوچك منتهي به انهدام اصول سلطنت در فرانسه و اعلام مشروطيت در جهان گرديد. پادشاه فرانسه با خانواده خود در ميان كالسكه سرپوشيده و محفوظي قرار داشت و اين كالسكه بي آنكه مورد سوءظن جلوداران انقلاب قرار گيرد از شاهراه مي گذشت. در چند فرسخي خارج شهر، موكب پادشاه توقف نمود تا اينكه اسب ها را عوض كنند در اين موقع لوئي شانزدهم اندكي پرده اتاق را عقب زد تا علت اين توقف را دريابد.
اتفاقاً چشمش به چشمان جواني به نام «درويه» افتاد كه در آن ايستگاه از طرف شورشيان پست مي داد «درويه» در همان يك نظر، شاه را شناخت و كالسكه را جبراً به طرف پاريس برگردانيد و به دست انقلابيون تسليم نمود. اگر اين خطاي كوچك از لوئي سر نمي زد، به احتمال قوي بار ديگر به تخت و تاج خود بازگشته وحكومت ملي را در فرانسه مغلوب مي ساخت.
اشتباه پزشكان
فعلاً كاري به اين نداريم كه پزشكان محترم با چه بي انصافي ارباب رجوع خود را فداي اشتباهات خويش ساخته و هر يك نفر طبيب مي تواند چند قبرستان كهنه و نو از قربانيان خود بوجود آورد، ولي مقصود اين است كه اگر اطباي يونان در بيماري اسكندر كبير دستخوش اشتباه نشده و مرض «قلب وي» را از تب و نوبه تشخيص داده بودند، بالاخره تاريخ فتح بابل را با مرگ فاتح معروف يونان مقرون نمي ساختند و شخصيتي همچون اسكندر را در جواني از قيد حيات خلاص نمي كردند.
طلاي كالبفورني
در سال ۱۷۹۰ كشتي بازرگاني «بريتانيا» در خليج «سان فرانسيسكو» لنگر انداخت و ملاحان انگليس كانهاي مملو از طلاي كاليفورني را به چشم ديده بودند ولي باور نمي كردند كه آن سرزمين زرخيز باشد تا آنكه در سال ۱۸۳۹ معادن طلاي آنجا كشف گرديد و اين اكتشاف ۶۰ سال تمام در نتيجه همين يك اشتباه به عقب افتاد.
كلئوپاترا اشتباه كرد
در ۳۱ سال پيش از ميلاد، ميان «مارك آنتوان» و «اوگوست» در سطح درياي سفيد جنگ در گرفت كم و بيش خوانندگان عزيز از عشق سوزاني كه «آنتوان» نسبت به «كلئوپاترا» ملكه مصر داشت با خبرند و روي همين عشق و دلبستگي «كلئوپاترا» هم در اين پيكار در يائي به همراه محبوب خود شركت كرده بود. در آن موقع كه هنگامه جنگ گرم شد و نيروي روم و مصر بر سطح دريا مشغول كار زار بودند در مغز «كلئوپاترا» فكر كودكانه اي افتاد و تصميم گرفت از ميدان جنگ كناره گيرد و بي درنگ اين خيال خطرناك را اجرا نمود. كشتي حامل ملكه مصر به ساحل برگشت و مارك آنتوان كه معشوق پرستيدني خود را در حال عقب نشيني مشاهده نمود ديوانه وار به دنبال او افتاد و دست از نبردكشيد. يكباره شصت كشتي جنگجو در اثر بازگشت فرمانده خود ميدان مبارزه را ترك گفته عقب نشستند و لشگر روم برحملات خود افزودند و بالاخره مصر را به تصرف در آوردند. اين اشتباه كوچك كه در درجه اول دامن «كلئوپاترا» و بعد گريبان «آنتوان» را گرفته و كشوري را با تخت و تاج از دست آنان بدرآورد از خطاهايي است كه اگر به وجود نمي آمد سير تاريخ عوض مي شد، ولي چنين شد تا «كلئوپاترا» و «آنتوان» هر دو از اوج عزت و ناز برخاك مذلت افتند و مصر ضميمه رم گردد.
خطاي نابخشودني كريستف كلمب!
تقريباً همه ماجراي او را مي دانند. مي خواست به شرق برود سر از غرب درآورد و آمريكا كشف شد. اين شايد بزرگترين اشتباهي بود كه در تاريخ به وقوع پيوست و بلاي امروز را براي جهانيان نازل كرد!


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |