شماره ۲۱۳۱ - سال هشتم - چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۱
Wed, May 22, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
چشم انداز
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

راز سرداب طلسم شده
063495.jpg
مرد جواني كه دريك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر پليس براي كمك به فاش كردن راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه روز
مرد جواني كه دريك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر پليس براي كمك به فاش كردن راز ناپديدشدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به بارسلون رفت. او وقتي با جسد نامزد سوئدي خواهرش در اتاق خود روبرو شد ، فرار كرد و به سراغ باغبان جوان مدرسه رفت، اما از حرفهاي او فهميد كه تمام اطلاعات را باغبان پير مدرسه دارد.
مرد جوان ديوانه از حرفهاي باغبان پير فهميد اولين بار دختري به نام ايزابليتا ناپديد شده و او دوستي به نام مرسدس داشته است. مرد ديوانه دريك نقشه ماهرانه ايزابل را ديد، اما ايزابل هيچ اطلاعاتي نداشت و اوبه ناچار سراغ مرسدس رفت. مرسدس به دستور تنها كارخانه دار شهر پراپلانا در اسكورپي زندگي مي كرد.
مرسدس گفت : من دختري فقير بودم كه با ايزابل دوست بودم. او عاشق مردي شد واز مدرسه فرار كرد. آدم كشت وسرانجام پدر او از قدرتش استفاده كرد و قتل را دفاع گرفت.
سرانجام مرسدس متوجه شد مرد ديوانه دروغ هاي او را باور نكرده، بنابراين گفت: آن شب من بيدار بودم ايزابل درخواب حرف مي زد. او راه افتاد واز درقفل شده گذشت. حمام رفت واز آنجا به يك سرداب هزارتو رسيد . شبح مردي او را راهنمايي مي كرد. من دنبالش بودم . مگس بزرگي بود. بيهوش شدم و وقتي به هوش آمدم ايزابل نبود. چند روز بعد ايزابل روي تختش بود. قتل را كميسر به گردن من انداخت .
مرد ديوانه بعد از به دست آوردن اين اطلاعات راهي بارسلون شد وبه اداره ثبت املاك رفت.
بعد از بررسي پرونده ها دريافت مدرسه قبلاً به دون مانوئل پراپلانا تعلق داشته است و او مدتي پيش آن را به راهبه ها به قيمت بالايي فروخته است.
مرد ديوانه مي دانست كه بايد سراغ پراپلانا برود تا بفهمد اين سرداب هزارتو به كجا منتهي مي شود.
هنگامي كه به خانه مجلل پراپلانا رسيدم، واقعه غيرمنتظره اي غافلگيرم كرد.
عده اي مقابل خانه ازدحام كرده بودند. در ميان جمعيت، خدمتكاراني را كه روز قبل در خيابان ديده بودم، شناختم. ابتدا فكر كردم مراسم عروسي كه قرار بود چند روزديگر برگزار شود، جلو افتاده و همين امروز عروس و داماد به عقد يكديگر در مي آيند. خودم را داخل جمعيت جا كردم و منتظرشدم تا عروس و داماد و پدر عروس از خانه بيرون بيايند. انتظار طولاني شد. بالاخره با كمال تعجب ديدم دو پليس كه اونيفورم خاكستري به تن داشتند، از ساختمان خارج شدند. ابتدا ترسيدم، ولي خيلي زود متوجه شدم كه پليس ها به خاطر دستگيري من به آنجا نيامده اند، بلكه مأموريت آنها حفاظت از خانه و يا از شخص مهمي بود. تصور كردم كه حتماً در مراسم عروسي، يك مقام مهم دولتي نيز شركت دارد. مي خواستم فرياد بكشم: «زنده باد داماد» . ولي قبل از اين كه اين جمله از دهانم خارج شود، دو نفر را ديدم كه لباس سفيد بيمارستان به تن داشتند و يك برانكارد را حمل مي كردند. روي برانكارد شخصي بي حركت خوابيده بود.
پرستاري كه همراه برانكارد بود كيسه اي پلاستيكي كه توسط يك لوله به برانكارد وصل شده بود، در دست داشت. يك دكتر با روپوش سفيد و چند نفر ديگر از كاركنان بيمارستان نيز برانكارد را همراهي مي كردند. با در نظر گرفتن اين موارد، متوجه شدم كه از عروسي خبري نيست. از پنجره اتاق هاي خانه پراپلانا، چهره گريان زناني را ديدم كه بهت زده به برانكارد خيره شده بودند. زمزمه هايي از ميان جمعيت به گوش مي رسيد. پليس راه را باز كرد و برانكارد را داخل آمبولانس قرار دادند. از مردي كه كنارم ايستاده بود، پرسيدم: «اينجا چه اتفاقي افتاده؟»
او در جواب گفت : «يك واقعه غم انگيز. دختري كه در اين خانه زندگي مي كرد، امروز صبح خودكشي كرده. او قرار بود بزودي ازدواج كنه. آدم حتي از فرداي خودش خبرنداره. چند قطره اشك از چشمانم سرازير شد. ايزابل تا چند ساعت پيش زنده بود.
به راستي كه زيبايي انسان چه ناپايدار است. شمع وجود انسان همچون شهابي در يك لحظه ناپايدار روشن و سپس محو و خاموش مي شود. در هر صورت آن لحظه موقع مناسبي براي غرق شدن در افكار فلسفي نبود. فكر ديگري به سرم راه يافته بود. در ميان جمعيت دنبال چهره آشنايي مي گشتم. چون قد چندان بلندي ندارم، مجبور شدم براي ديدن قيافه اشخاص دور و برم، چندين بار بالا و پايين بپرم. بالاخره آنچه را كه مي خواستم يافتم. او زني بود كه صورتش را با پارچه توري مشكي پوشانده بود وعينك آفتابي به چشم داشت. زن آرايش غليظي كرده بود، ولي بلافاصله او را شناختم، او خود مرسدس نگرر بود. با خشونت جمعيت را كنار زدم و خودم را به او رساندم. به محض اين كه مرا ديد، سعي كرد فرار كند، ولي موفق نشد. دستش را محكم گرفتم و به زور او را از ميان جمعيت بيرون كشيدم. كشان كشان او را از خانه پراپلانا دور كردم و به او گفتم: «چه كار كردي احمق؟»
مرسدس زير گريه زد و همين باعث شد كه آرايش صورتش به هم بخورد. سؤال كردم: «چطور تونستي قبل از من خودت رو به اينجا برسوني».
هق هق كنان گفت: «من ماشين دارم».
هرگز فكر نمي كردم او اتومبيل داشته باشد. زيرا با حقوق ناچيزي كه معلم هاي مدارس دريافت مي كنند، اين امر محال است. ولي احتمالاً كارخانه پراپلانا پول كافي در اختيار او قرار مي داد و او توانسته بود از اين طريق يك اتومبيل بخرد.
«چرا اين كار را كردي؟»
« نمي دانم . هيچ توضيح منطقي اي براي كاري كه كردم وجود نداره. هنگامي كه امروز صبح از پيش من رفتي، آرام بودم. براي خودم صبحانه درست كردم.
ناگهان گويي يك حيوان وحشي چنگالش رو در بدن من فرو كرده، خاطرات تمام سال هاي تبعيد و درماندگي مثل خوره به جانم افتاد. من تمام زندگيم رو به خاطر وفاداري به ايزابل قرباني كردم و حالا او با خيال راحت مي خواست ازدواج كنه. حالا من چه كار كنم؟ سال هاي زيادي از دوران جوانيم برباد رفت...»
«دقيقاً چه اتفاقي افتاد؟»
«سوار ماشينم شدم و با سرعت خودم را به اينجا رسوندم. از تلفن مقابل خانه پراپلانا، با ايزابل تماس گرفتم . با شنيدن صداي من از تعجب نزديك بود شاخ در بياره. فكر مي كرد من در يكي از كشورهاي خارج مشغول تحصيل هستم.
به او گفتم كه بايد در مورد موضوع مهمي با هم صحبت كنيم در يك كافه نزديك خانه اش با هم قرار گذاشتيم. فكر كردم اگر او را ببينم آرامش پيدا مي كنم.
ولي حضورش آتش خشم من رو بيشتر شعله ور كرد. هرچه از دهانم درآمد به او گفتم. به او گفتم كه هميشه فكر مي كردم دختري احمق، خودخواه، خسيس و دورو است. او نمي دانست من درباره چه چيز صحبت مي كنم. فكر كرد ديوانه شده ام. من هم وقايعي كه شش سال پيش در سرداب رخ داده بود، برايش تكرار كردم و به او گفتم كه دست هايش آلوده به خون يك مرد است. تهديد كردم كه موضوع را به همه خواهم گفت. من فقط سعي مي كردم ناراحتي خودم رو ابراز كنم و از او انتقام بگيرم. ولي ايزابل حرف هاي مرا جدي گرفت. شايد هم حرف هاي من باعث شد تا خاطراتي كه در ضمير ناخودآگاهش انباشته شده بود، بار ديگر زنده بشه. او هيچگاه شخصيت محكمي نداشت. نتوانست حقايق را تحمل كند و خودكشي كرد».
«از كجا مي داني خودكشي كرده؟»
«بعداز اين كه هرچه دلم خواست نثارش كردم، از حرف هايم پشيمان شدم. او ناراحت از من جدا شد و به خانه برگشت، داشتم در آن حوالي پرسه مي زدم و به كاري كه كرده بودم فكر مي كردم، ناگهان صداي جيغ وحشتناكي از داخل خانه شنيدم. بعداز چند دقيقه دكتري وارد خانه شد و من كه پشت درخت كاج كنار در خانه پنهان شده بودم، شنيدم كه مستخدم با دكتر صحبت مي كرد و از ميان صحبت هاي آنها، كلمات خودكشي و سم به گوشم خورد».
با لحني پدرانه گفتم:« بسيار خوب، بعداً درباره اين موضوع با هم صحبت مي كنيم. فعلاً كارهاي مهمتري بايد انجام دهيم. تو بايد كاري رو كه مي گويم انجام دهي. همان طور كه قبلاً به تو قول دادم، فردا راز اين ماجرا رو فاش خواهيم كرد»
«ديگربراي من چه فرقي مي كنه؟»
« براي تو ممكنه فرقي نكنه ولي براي من اهميت زيادي داره. خواهرم در زندان است و آزادي او و من به حل اين معما بستگي داره. حالا كه دارم به پايان خط مي رسم، نمي توانم كار را رها كنم. من حاضرم كار را به تنهايي دنبال كنم، ولي كمك تو مي تواند مشكلات زيادي رو از سر راه من برداره. تو مرتكب گناهي نابخشودني شدي. زيرا ايزابل هيچ كسي را نكشته و هيچگاه دوست مردي نداشته است. كوچك ترين كمكي كه مي تواني بكني. اثبات بي گناهي ايزابل است. شايد از اين طريق، بار گناهت قدري سبك تر بشه. يا شايد مايل باشي كه تمام عمرت رو با عذاب وجدان زندگي كني. تو نهايتاً چاره اي جز كمك به من نداري. با مرگ ايزابل ديگر دليلي نداره كه پراپلانا به تو كمك مالي كنه. يا با من همكاري مي كني و يا عاقبت بدي در انتظارت خواهد بود».
به نظر مي رسيد صحبت هاي من در او اثر كرده باشد، زيرا ديگر گريه نمي كرد. جعبه پودرش را از كيفش در آورد و با يك برس كوچك كمي از پودر را به صورتش ماليد و آرايش خود را تجديد كرد». متواضعانه گفت: «چه كار بايد بكنم؟» «ماشين همراهت هست؟»
«بله ، ولي بايد نگاهي به روغنش بيندازي.»
«پول داري؟»
«تمام پس اندازم رو با خودم آورده ام . فكر كردم شايد مجبور شوم فرار كنم».
«كار عاقلانه اي كردي. برويم سراغ ماشين . در طول راه كشفياتم و نقشه اي رو كه كشيده ام ،با تو در ميان خواهم گذاشت».
ادامه دارد

خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
* خاطره پدربزرگ
اوايل جنگ بود كه از عراق به ايران رانده شدم و از آنجا ساكن خرمشهر شدم. بعد از ۲ماه عراق به خرمشهر حمله كرد و خرمشهر را محاصره كرد. ساكنان خرمشهر فرار كردند. من آن موقع در بسيج اسم نويسي كردم. عراق كه شهر خرمشهر را محاصره كرد ما هم درمحاصره بوديم. در يكي از شبهاي محاصره ما آب فراوان داشتيم اما غذا فقط يك كارتن خرما كه اين كارتن از اين سنگر به آن سنگرمي رفت و به هركسي كه اين خرما را مي دادند به آن دست نمي زد و مي گفتند كه ما سير هستيم و به بقيه رزمندگان بدهيد. اين كارتن خرما از نخستين سنگر تا آخرين سنگر همانطور دست نخورده به پشتيباني برگشت و همه گرسنه به خواب رفتند و من هم با آنها بودم. نصف شب بمباران شروع شد. ظاهراً لشكر اسلام به كمك ما رسيده بود و لشكر بعث عراق را كه ما را محاصره كرده بود، محاصره كرد و ما متعجب شده بوديم كه فكر مي كرديم لشكر عراق به لشكر خودش بمباران مي كرد. ما نمي دانستيم علت اين كار چه بود بعد از سه چهار ساعت صبح شد و صداي الله اكبر الله اكبر شنيده مي شد و اسراي عراقي را برايمان آوردند و ما به دعا ونماز شكر و... پرداختيم. چون كه ما لشگر عراق را ازخرمشهر بيرون انداخته بوديم و اين خاطره از ياد من و از ياد همه مردم فراموش نخواهد شد. بخصوص آن كارتن خرمايي كه از سنگر اول تا سنگر آخر دست نخورده برگشت كه به آن ايثار مي گويند «ايثار علي النفس» و الحمدلله كه خرمشهر و تمام ايران از دست عراق راحت و آزاد شد.
حيدر دباغي ـ خبرنگار محله سوسنگرد
* خاطره مادربزرگ
سالها پيش بود . يخچال تازه وارد بازار شده بود. خريدن يخچال درآن زمان مخصوص اعيان و اشراف بود و هركس قدرت خريدش را داشت ، افتخار مي كرد.
همين چشم وهم چشمي ها بود كه شوهرم بلافاصله براي اينكه جلوي فاميل خودي نشان دهد، يك يخچال خريد و آورد خانه . بعداز كلي حرف زدن واظهارعقيده كردن قرار شد ، يخچال را كناراتاق بگذاريم. بجز پارچ آب چيزي به عقلم نرسيد كه درآن بگذارم.
از سالها قبل عادت كرده بوديم كه مواد غذايي را در خارج از يخچال نگه داريم. با خودم فكر مي كردم حتماً بعضي از غذاهاي مخصوص را كه تا آن زمان نه اسمش را شنيده بودم ونه طرز درست كردن شان را بلد بودم درآن مي گذارند.
تا مدتها منتظر بودم ، شوهرم اين موادغذايي را بخرد، به خانه بياورد تا من در يخچال بگذارم. اما بعداز چندهفته وقتي اين اتفاق نيفتاد ومن ديدم كه يخچال مان هنوز كه هنوز است خالي است ، به فكر افتادم تا خودم چيزي دريخچال بگذارم تاخالي و بدون استفاده نماند.
درفكر بودم كه چيزي پيدا كنم و در يخچال بگذارم كه چشمم به كفش هاي بچه ها افتاد كه گوشه پله ها افتاده بود و گرد وخاك مي خورد.
كفش ها را با هزار وسواس شستم و تميز كردم و دريخچال گذاشتم تا بدون استفاده نماند.
شهرزاد رضائيان ـ خبرنگار محله

غصه هاي پنهان
063486.jpg
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت راز مهمي را با بچه هايش در ميان بگذارد. بانو گفت: دل كه
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت راز مهمي را با بچه هايش در ميان بگذارد. بانو گفت: دل كه به جواد بستم. مادرش با ازدواجمان مخالفت كرد ولي بالاخره با جواد ازدواج كرديم و من بعد از مدتي متوجه شدم باردار نمي شوم و اين باعث شد تامادرش شروع به زخم زبان زدن كند ومدتي بعد فهميدم او مي خواهد براي شوهرم زن بگيرد…
مادرشوهر بانو، وقتي كه بانو دچار مسموميت شده بود، اتفاقي او را ديد و گمان كرد عروس اش ويار دارد. اين مسأله زبان به زبان گشت و سرانجام بانو كه از نظر ديگران جايگاه خوبي يافته بود، به فكر چاره افتاد. او به سراغ پرستار پير رفت. پرستار پير نيز بارداري او را تأييد كرد. در اين ميان بانو كه به شدت دچار ناراحتي عصبي شده بود، باتصادف جواد وخانه نشين شدن او به سختي هاي ديگري رسيد.
او ناچار شده بود ظاهرسازي هاي مختلفي را نشان دهد و اين مسأله او را تحت فشار قرار داده بود. سرانجام در لحظاتي كه او تصميم گرفته بود، حقيقت را به جواد بگويد، مادرشوهرش به خانه شان آمد.
بانو به سراغ پرستار پير رفت و با يك پلاستيك پر دارو به خانه بازگشت. جواد از اينكه مي ديد نسبت به همسرش بي توجه بوده، احساس شرم مي كرد. بنابر اين به او قول داد كه به نوعي هرطور شده از اين به بعد جبران كند و به مادرش اجازه دخالت در زندگي شان را ندهد تا اينكه…
و اينك ادامه داستان
***
صداي زنگ بلند شد. بانو با خنده گفت:
ـ آره! مي دوني بدترين بازي زندگي بازي زنگ مادرته؟!
جواد خنديد.
ـ پاشو برو در رو باز كن!
ـ دوست ندارم مادرت الآن بياد. مگه چند ساعت پيش اينجا نبود. مگه تورو تنهانذاشت و رفت. دلم نمي خواد باشه، دلم مي خواد اين چند روز كه تو توي خونه اي فقط من باشم و تو.
جواد لبخند روي لبش خشكيد.
دهان باز كرد و گفت:
ـ بانو تو راستي راستي مي خوايي از اون پيرزن انتقام بگيري؟
ـ آره كه مي خوام بگيرم. حالا فرض كن من واقعاً نازا بودم، اونوقت مادر توچه قدرتي داشت آياواقعاً از قدرتش استفاده نمي كرد؟ مگه همين مادر تو نبود كه مي خواست سر من هوو بياره؟ مگه هر دقيقه يك بار دخترخاله تحفه ات رونمي آورد خونه ما و ادا و اصول درنمي آورد. مگه همين مادت نبود كه…
جواد با عصبانيت گفت:
ـ بله خانم! همين مادرم بود. همين مادرم بود كه از اول از تو خوشش نمي آمد و بالاخره تورو پذيرفت.
ـ جواد! تو چي داري مي گي منو پذيرفت. خدا به من كمك كرد. اگه نازا مي موندم تو فكر مي كني مادرت مي ذاشت با تو زندگي كنم به چشم يه كلفت هم به من نگاه نمي كرد. مادرت حتي چشم نداره خودش رو ببينه چه رسد به من. مادرت يه زن بدجنس و بدذاته، حتي به فكر تو هم نيست، اگه سر سوزني به تو توجه داشت توروتوي اين شرايط ول نمي كرد بره و چند ساعت بعد بياد تا ببينه دكتر به من چي گفته.
اصلاً مي دوني مادرت نه به خاطر تو نه به خاطر من و نه به خاطر بچه اينجا مي آد فقط به خاطر فضولي و دخالت توي نگهداري زندگي ما و سر درآوردن اينجا مي آد. مي دوني جواد من ديگه تحمل ندارم. تو هم حق نداري با من اينطور رفتار كني.
بانو شروع به گريه كرد.
ـ خوبه همين چند دقيقه پيش شروع كرده بودي به حرف زدن و ننه من غريبم درآوردن چي شد؟ مگه نمي گفتي به مادرم اجازه نمي دم، مگه نمي گفتي از دلت درمي آرم، ديگه نمي ذارم سختي بكشي. مگه مي گفتي كه…
جواد دستش را روي دهان بانو گذاشت.
ـ چه خبرته؟! بس كن!
چند دقيقه بعد جواد دستش را از روي دهان بانو برداشت. بانو بي حال روي زمين افتاد. جواد درحالي كه بشدت ترسيده بود، گفت:
ـ بانو! بانو!
صداي ممتد زنگ فضاي پرالتهاب خانه جواد را ملتهب تر كرده بود، جواد دستش را در پارچ آب كرد و به صورت بانو پاشيد.
ـ بانو! به خدا قصدي نداشتم. چشمات رو بازكن. بانو! چه بلايي سرت اومد. بانو!
جواد با دست آرام به صورت بانو زد. بانو آرام چشم هايش را باز كرد. چند قطره اشك از گوشه چشمانش جاري شد. جواد درحالي كه دستپاچگي اش كمتر شده بود، گفت:
ـ بانو،معذرت مي خوام. قصدي نداشتم. به خدا يه دفعه تو بدجوري شروع كردي. توهم اگه جاي من بودي بالاخره يه حرف مي زدي كه عقب نموني.
بانو آرام از روي زمين بلند شد ونشست. احساس خوبي نداشت. خوب مي دانست كه تا آخرعمر مادر جواد او را راحت نخواهد گذاشت. بانو درحالي كه به گلهاي سرخ فرش خيره شده بود، به حرفهاي جواد گوش مي داد.
ـ به خدا منم از دست مادرم خسته شدم، ولي چه كار كنم. تو بودي چي مي تونستي بگي خودت روبذار جاي من. هم مادرمه هم تو زنمي ـ هم تورو دوست دارم هم نمي تونم به اون بي احترامي كنم.
مي گم يه كار بكنيم من اصلاً ازاين به بعد حرفي براي گفتن ندارم ، مادرم هرحرفي زد ، هربرخوردي كرد ، تو خودت از طرف من وكيل تام الاختياري كه هرطور دوست داشتي باهاش برخوردكني. فقط تورو به خدا، جان هركس كه دوست داري ، به من ديگه دراين موردها حرفي نزن. تورو به خدا اينطوري خودت رو ناراحت نكن. فقط جان هركس كه دوست داري هركاري دلت مي خواد بكن ، من دلم نمي خواد به تو اونقدر فشار بياد كه بچه هم توي شكمت زجر بكشه.
بانو به جواد نگاه كرد. جواد مرد خوبي بود، ازاينكه او را تا اين حد به زانو درآورده بود ناراحت بود. حالا كه شوهرش اينقدر درمقابل او انعطاف نشان داده بود، او هم بايد كوتاه مي آمد. صداي زنگ قطع شده بود. حتماً مادر جواد رفته بود. اين براي بانو يك پيروزي بود.
ـ ببين جواد! من نمي گم مادرت اصلاً نياد، ولي هرچيزي بايد روي حساب و كتاب باشه. مگه من تاحالا اينطوري خونه مادر تو رفتم.
جواد سرش را تكان داد.
يكدفعه بانو جيغ كشيد، سايه اي روي در افتاده بود.
ـ جواد دزد! جواد دزد!
جواد به هرسختي بود از جا بلند شد. در را باز كرد . مادرش پشت در بود . صداي خنده او بلند شد.
ـ ديگه در رو روي من باز نمي كنين!



|   شناسنامه   |   آرشيو   |