|
خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
* خاطره پدربزرگ
اوايل جنگ بود كه از عراق به ايران رانده شدم و از آنجا ساكن خرمشهر شدم. بعد از ۲ماه عراق به خرمشهر حمله كرد و خرمشهر را محاصره كرد. ساكنان خرمشهر فرار كردند. من آن موقع در بسيج اسم نويسي كردم. عراق كه شهر خرمشهر را محاصره كرد ما هم درمحاصره بوديم. در يكي از شبهاي محاصره ما آب فراوان داشتيم اما غذا فقط يك كارتن خرما كه اين كارتن از اين سنگر به آن سنگرمي رفت و به هركسي كه اين خرما را مي دادند به آن دست نمي زد و مي گفتند كه ما سير هستيم و به بقيه رزمندگان بدهيد. اين كارتن خرما از نخستين سنگر تا آخرين سنگر همانطور دست نخورده به پشتيباني برگشت و همه گرسنه به خواب رفتند و من هم با آنها بودم. نصف شب بمباران شروع شد. ظاهراً لشكر اسلام به كمك ما رسيده بود و لشكر بعث عراق را كه ما را محاصره كرده بود، محاصره كرد و ما متعجب شده بوديم كه فكر مي كرديم لشكر عراق به لشكر خودش بمباران مي كرد. ما نمي دانستيم علت اين كار چه بود بعد از سه چهار ساعت صبح شد و صداي الله اكبر الله اكبر شنيده مي شد و اسراي عراقي را برايمان آوردند و ما به دعا ونماز شكر و... پرداختيم. چون كه ما لشگر عراق را ازخرمشهر بيرون انداخته بوديم و اين خاطره از ياد من و از ياد همه مردم فراموش نخواهد شد. بخصوص آن كارتن خرمايي كه از سنگر اول تا سنگر آخر دست نخورده برگشت كه به آن ايثار مي گويند «ايثار علي النفس» و الحمدلله كه خرمشهر و تمام ايران از دست عراق راحت و آزاد شد.
حيدر دباغي ـ خبرنگار محله سوسنگرد
* خاطره مادربزرگ
سالها پيش بود . يخچال تازه وارد بازار شده بود. خريدن يخچال درآن زمان مخصوص اعيان و اشراف بود و هركس قدرت خريدش را داشت ، افتخار مي كرد.
همين چشم وهم چشمي ها بود كه شوهرم بلافاصله براي اينكه جلوي فاميل خودي نشان دهد، يك يخچال خريد و آورد خانه . بعداز كلي حرف زدن واظهارعقيده كردن قرار شد ، يخچال را كناراتاق بگذاريم. بجز پارچ آب چيزي به عقلم نرسيد كه درآن بگذارم.
از سالها قبل عادت كرده بوديم كه مواد غذايي را در خارج از يخچال نگه داريم. با خودم فكر مي كردم حتماً بعضي از غذاهاي مخصوص را كه تا آن زمان نه اسمش را شنيده بودم ونه طرز درست كردن شان را بلد بودم درآن مي گذارند.
تا مدتها منتظر بودم ، شوهرم اين موادغذايي را بخرد، به خانه بياورد تا من در يخچال بگذارم. اما بعداز چندهفته وقتي اين اتفاق نيفتاد ومن ديدم كه يخچال مان هنوز كه هنوز است خالي است ، به فكر افتادم تا خودم چيزي دريخچال بگذارم تاخالي و بدون استفاده نماند.
درفكر بودم كه چيزي پيدا كنم و در يخچال بگذارم كه چشمم به كفش هاي بچه ها افتاد كه گوشه پله ها افتاده بود و گرد وخاك مي خورد.
كفش ها را با هزار وسواس شستم و تميز كردم و دريخچال گذاشتم تا بدون استفاده نماند.
شهرزاد رضائيان ـ خبرنگار محله
|