يكي از فيلم هاي مؤثر و تأثيرگذار كه در دوره اخير كانديداي جايزه اسكار هم شد، فيلم «من سام هستم» مي باشد. فيلم داستان زندگي يك فرد داراي كم تواني ذهني به نام «سام» است كه صاحب فرزندي مي شود و مادر فرزند بعد از تولد كودك، وي و پدر كودك را رها ساخته و به دنبال كار خود مي رود. «سام» با تمام عشق و احساسش «لوسي» را بزرگ مي كند. با رشدكودك و قدم گذاشتن به اجتماع، كم كم برخي رفتارها و برخوردهاي «سام» براي «لوسي» قابل تحمل نيست و روزي از منزل فرار مي كند كه در اين مرحله «اداره حمايت از خانواده» وارد ماجرا شده و مابقي فيلم داستان تلاش «سام» و وكيل او براي اثبات توانايي «سام» در سرپرستي فرزندش مي باشد. در نهايت نيز اين امر به اثبات مي رسد.
فيلم «من سام هستم» همانند ساير فيلم ها داراي نكات مثبت و منفي است از همين رو منتقداني نيز داشته است كه نظرات برخي از آنها در نشريات داخلي هم انعكاس يافت. از آنجاييكه به عنوان كسي كه سالهاست با پديده «ناتواني و معلوليت و نيز توانبخشي» آشنايي و سروكار دارم، ضروري ديدم نه به عنوان يك كارشناس توانبخشي بلكه به عنوان يك بيننده غيرحرفه اي، برخي نكات را كه لازم است، بويژه در مورد نقدهاي ارائه شده، بنويسم. اميدوارم اين مطلب در تنوير افكار عمومي نسبت به «حقوق افراد داراي معلوليت» مؤثر باشد.
۱ـ متأسفانه در بيشتر نقدهايي كه درباره فيلم «من سام هستم» نوشته شده است به اين نكته اشاره شد، كه اظهارات اداره حمايت از كودكان درباره صلاحيت نداشتن «سام» كاملاً درست به نظر مي رسد. اما اين تمام ماجراي فيلم نيست. درست است كه يك فرد كم توان ذهني ـ با ضريب هوشي يك كودك ۷ ساله ـ نمي تواند وظيفه سرپرستي كودك ديگري را به درستي به عهده گيرد، اما آنچه كه در طول فيلم ديده ايم، چيزي خلاف اين ادعا را ثابت كرده است، «سام» با تمام مشكلاتي كه بخاطر نارسايي ذهني دارد، در برقراري ارتباط روحي و عاطفي با «لوسي» دختر خردسالش، پدر موفقي است و چه بسا بسيار موفق تر از پدران ديگر، كه ظاهر سالمي دارند. اين فيلم در صدد است بگويد كه هميشه نمي توان قانون دو دوتا چهارتا را جاري كرد. يعني اين دليل كه «سام» ناتواني ذهني دارد، حتماً بدان معني نيست كه او در ارتباط با فرزندش هم مشكل دارد. بنا بر اين، هرچند اظهارات اداره حمايت از كودكان درست و منطقي به نظر مي رسد، اما آنچه در متن زندگي «سام» و «لوسي» جريان دارد، رابطه اي فراتر ازاين قراردادها است.
۲ـ برخي منتقدان مي گويند: «تماشاگر نمي تواند با قطب مثبت فيلم «سام و وكيلش» هم ذات پنداري كند. اتفاقاً من احساس مي كنم دقيقاً بر عكس است. نه فقط خود من، بلكه تمامي كساني كه اين فيلم را ديده اند، همگي احساس همدردي و هم ذات پنداري با «سام» را داشتند.
آنقدر كه بعيد مي دانم كسي كه در پايان فيلم آرزو كرده باشد كه لوسي به پدرش بازگردانده نشود. جالب اينكه همين نويسندگان در جاي ديگري مي گويند: «فيلم موفق به برقراري ارتباط با تماشاگران شده است» و حتماً منظور برقراري ارتباط با «سام» است و نه جبهه مخالف او. اين فيلم سراسر القاء احساسات ناب «سام»، نه فقط نسبت به دخترش، بلكه به نوع بشريت است و نه فقط بازي درخشان «شون پن» به اين هدف كمك شاياني كرده، بلكه اصولاً نگاه متفاوت فيلمساز به مسأله عواطف و احساسات انساني است كه در جذب مخاطب و برانگيختن احساسات او نقش اصلي را بازي مي كند.
۳ـ در جاي ديگري خواندم كه «فيلم در برخي از صحنه ها شديداً احساساتي گرا مي شود» ـ البته تصور مي كنم «احساس گرا» مناسب تر باشد ـ نمي دانم اين عبارت چرا در بخش «نكات منفي» عنوان شده است؟ وقتي احساسات در خدمت هدف متعالي تري قرار مي گيرد، آيا بايد از برانگيختن آن به عنوان يك نقطه ضعف ياد كرد؟ و اصلاً آيا مي توان فيلم «من سام هستم» را بدون برانگيختگي احساسات، تصور كرد؟ در حالي كه امروز كمتر فيلم غربي پيدا مي شود كه از «سكس» به عنوان ابزاري براي برانگيختن احساس استفاده نكند، آيا جنبه احساسي قوي و پاك اين فيلم كه سراسر در خدمت عواطف ناب انساني است، بايد تقبيح شود؟
۴ـ و نكته آخر كه به موضوع «توانبخشي» و «فرهنگ» برمي گردد. امروز در بسياري از كشورها و بخصوص كشورهاي آمريكايي و اروپايي، تلاش مي شود تا با در اختيار گذاشتن امكانات رفاهي و توانبخشي، معلولان جسمي و ذهني را هرچه بيشتر به متن جامعه برگردانند و از ميزان محروميت آنان از حقوق اجتماعي و انساني بكاهند. اين موضوع بدون آماده سازي بافت فرهنگي جامعه و تغيير نگرش نسبت به معلوليت، چندان ميسر نيست.
براي همين است كه آنها به موازات پيشرفت تكنولوژيك در عرصه توانبخشي، از فعاليت هاي فرهنگي در ميان توده هاي مردمي نيز غافل نيستند و به نظر مي رسد ساخت فيلم «من سام هستم» نيز به نوعي كمك به ايجاد و تقويت باورهاي عمومي مثبت به توانايي هاي معلولان است. بنا بر اين مي توان چنين نتيجه گرفت كه اين فيلم، در صدد ايجاد تغيير در باورهاي مردم نسبت به معلوليت و ناتواني است و با قراردادن منطق «اداره حمايت از كودكان» مقابل عشق «سام» پيروزي نهايي را از آن دومي مي داند، تا ثابت كند كه باورهاي منطقي همواره نمي تواند پايه و اساس عملي در زندگي واقعي داشته باشد. البته با توجه به اين تلاش فرهنگي است كه فيلمساز «سام» را نه معلول جسمي، بلكه ذهني نشان داده و به تعبيري سخت ترين حالت معلوليت را متصور شده تا بگويد كه در چنين شرايطي هم مي توان احساس و عاطفه داشت و وظايف فردي و اجتماعي را ـ هرچند با مشكلات بيشتري ـ انجام داد، البته با مداخله و حمايت اطرافيان جامعه.