شماره ۲۱۳۳ - سال هشتم - جمعه ۳ خرداد ۱۳۸۱
Fri, May 24, 2002
Social black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
ماسوله، شهر عروسك سازان غصه دار
• نمي دانيم عروسكهايمان كجا مي روند. در دستان كدام دختر شهري، همبازي مي شوند. چه فايده دارد اگر اسمي براي آنها انتخاب كنيم، از ما جدا مي شوند و فقط اين ما هستيم كه غصه دار مي مانيم.
• چند سطر مانده به آخر صفحه روي اين جمله، مكث مي كند: «دارا انار دارد» و پيش خودش خيال مي كند كه در دفتر مشق «حليمه» دارا تا به امروز چند بار مي تواند انار داشته باشد. اصلاً دفتر مشق «حليمه» با اين همه انار كه روي دست دارا مانده مي خواهد چه كار كند؟!
حوادث و اتفاقات ماضي

تبريك به همكاران
چهارمين جشنواره تجليل از مطبوعات و خبرنگاران دفاع مقدس ديروز پايان يافت و خانم فريبا پژوه خبرنگار «ايران جمعه» بطور مشترك با سيدحسين قاآني ديگر خبرنگار روزنامه ايران از ميان نامزدهاي اعلام شده، رتبه دوم را كسب كردند. اين افتخار را به همكاران محترم تبريك مي گوييم.

ماسوله، شهر عروسك سازان غصه دار
ماسوله را نمي توان نوشت،ماسوله را بايد تماشا كرد
• نمي دانيم عروسكهايمان كجا مي روند. در دستان كدام دختر شهري، همبازي مي شوند. چه فايده دارد اگر اسمي براي آنها انتخاب كنيم، از ما جدا مي شوند و فقط اين ما هستيم كه غصه دار مي مانيم.
به ماسوله كه رسيديم، دختران دست هاي بي قرار، دختران كوههاي سبز تازه از تيمار گله هاي گوسفند خلاص شده بودند. آمده بوديم تا ديدني هاي شهر تاريخي ماسوله را يكبار ديگر، آن هم در بهترين فصل سفر به شمال، تماشا كنيم. خانه هايي به رنگ گلهاي هفت رنگ، نگاهت را خيره مي كنند. سر مي چرخاني و تاريخ ماسوله را از چين هاي كهنه پيشاني پيرمردان و پيرزنان مرور مي كني و تازه مي فهمي ماسوله اي كه اكنون رنگ و لعابي دارد و شهرداري كوچكي آن را بزك مي كند، روز گاري در حكم جاده ابريشم بوده و بازرگانان هزاران هزار شهر و منطقه، آمد و رفت داشته اند.
در كوچه هاي ماسوله كه سقف هر خانه حياط منزل ديگري است، گذركني تازه در مي يابي كه غربت خاك، چقدر قدمت دارد و چه خانواده هايي كه از اين كوچه ها و سربالايي ها، از اين شهرك و از اين سرزمين عروسك هاي رؤيايي، مهاجرت كرده اند و گاه با اكراه بازگشته اند.
«احمد» يكي از پيرمردان ماسوله به فرياد غربت حيرت زدگان از تاريخي فراموش شده، مي رسد و مي گويد: چند سال پيش، انگار همين ديروز بود كه فقر وضعف بنيه مالي، بي توجهي به يادهاي ماندگار و اقتصاد جنگل، اهالي ماسوله را مجبور به مهاجرت كرد. مردم اينجا ميل چنداني براي ماندن نداشتند. چرا كه تقاطع تجاري ماسوله ديگر مثل گذشته هاي دور، رونق نداشت.
ماسوله، امروز فرصتي براي دختران سبز، دختران كار و همه نوجواناني است كه طعم گس نداشتن را از گذشتگان خود به ارث برده اند و تو مي داني اگر به ماسوله سفركني مهمترين جلوه هاي آن دهكده اي زيبا و رنگين، شمعداني هاي بلند، عروسك هاي كاموايي و گيوه هايي محكم و خوش رنگ است و دست آخر، نوشته اي از «سهراب سپهري» كه زيباترين توصيف از سفر به طبيعتي شاداب و بكر است. او نوشته: به ماسوله آمده بوديم تا بنويسيم، ماسوله را نمي توان نوشت، ماسوله را بايد تماشا كرد.
... و ماسوله در فصل بهار و تابستان بهانه اي براي فروش بافته هاي رنج دختران خردسال و نوجواناني است كه دل به هجوم مسافران بسته اند، تا شايد عروسكي و گيوه اي بفروشند.
اينها را سلماني كهنه كار و چيره دست ماسوله گفت و ادامه داد: خدا را شكر كه امسال، هم باراني فراوان داشته ايم و هم مسافراني از دوردستها. روزگار، اندكي ملايم شده است و بعد از زلزله چند سال پيش كه خانه هايي را ويران كرد و مردمي را محروم از ادامه زندگي، اكنون وقت عاشقي ماسوله است و شايد رونق اقتصادي.
در حياط يكي از خانه هاي گلي، كنار چند دختر نوجوان مي نشينم، هركدام براي خود بساطي از آنچه كه بافته اند، پهن كرده اند. يكي عروسك، ديگري كفشك و يكي ديگر فرشي كوچك و ظريف. مسافران با لهجه هاي مختلف دور و نزديك، دورشان گاه حلقه مي زنند. عروسك ها دست به دست مي چرخد. بعضي ها چيز مي خرند و ديگراني كه شيفته اند، فقط محو نگاه بافته هاي رنج مي شوند.
دختران نوجوان ماسوله مي دانند كه بهار و تابستان هر وقت كه از تنها مدرسه شهرك بيرون بزنند، وقت كاسبي و فروش صنايع دستي است و چه بي ريا و بدون دغل براي فروش محصولات خود تبليغ مي كنند.
يكي از آنها مي گويد: عروسكهايمان زيباست، چرا معطليد، يكي بخريد. كار دست است و براي بافتن همه آنها شبانه روز زحمت كشيده ايم.
نامش را مي پرسيم، مي گويد: سميه، دانش آموز كلاس سوم ابتدايي. او از پدرش برايمان مي گويد كه مجبور است از صبح تا تاريكي شب همراه گله گوسفندان در چراگاه باشد تا لقمه ناني به خانه بياورد.
مي گويد: در ماسوله همه اعضاي خانواده براي امرار معاش كار مي كنند و هيچ باري بر دوش يك نفر سنگيني نمي كند. همه مردم تلاش مي كنند. ما دختران هم چون عروسك بافي ياد گرفته ايم، هرچه هنر داريم، براي بافتن عروسك هايي زيبا و رنگارنگ به كار مي بريم.
سميه و ديگر دختران عروسك باف ماسوله هرگز دلشان نمي آيد براي آنچه كه بافته اند، اسم بگذارند. دليلش را مي پرسيم. يكي از آنها مي گويد: نمي دانيم عروسكهايمان كجا مي روند. در دستان كدام دختر شهري، همبازي مي شوند. چه فايده دارد اگر اسمي براي آنها انتخاب كنيم، از ما جدا مي شوند و فقط اين ما هستيم كه غصه دار مي مانيم.
ديگري مي گويد: با تمام علاقه هايي كه به عروسكهاي كوچك و بزرگ، چاق و لاغر داريم، اما ناچاريم آنها را از خودمان جدا كنيم. من كه دلم نمي آيد درباره سرنوشت عروسكهايم پس از آنكه فروخته شدند، خيلي فكر مي كنم، چون نمي دانم وسيله بازي دختري مهربان مي شوند يا كه گرفتار كودكي نامهربان.
* * *
در كوچه ها و پس كوچه هاي ماسوله كه مي چرخيم، پنجره همه خانه ها رو به آسمان باز است و هر صاحبخانه اي، ميهمانان را به نوشيدن چاي يا شربتي گوارا دعوت مي كنند. زنان سالخورده به رسم روزهاي سرد زمستان كه توان به كوچه رفتن برايشان مقدور نيست، دستبافته هاي خود را از پنجره ها به بيرون آويزان مي كنند.
ما هر قدم كه در ماسوله بر مي داريم، به گفته هاي «ريحانه» فكر مي كنيم: مي داني آقا! اي كاش اين عروسكها زبان داشتند و خودشان مي گفتند كه چقدر براي تولدشان زحمت مي كشيم و شبها خواب نداريم. چقدر پوست دستمان بخاطر دنبال كردن گله گوسفندان در سرماي سخت ماسوله، ترك خورده و خشك مي شود. اي كاش...
مهران بهروزففاني
Mb_faghani @Yahoo.com

رؤياها را، ماشيني با خود برد
• چند سطر مانده به آخر صفحه روي اين جمله، مكث مي كند: «دارا انار دارد» و پيش خودش خيال مي كند كه در دفتر مشق «حليمه» دارا تا به امروز چند بار مي تواند انار داشته باشد. اصلاً دفتر مشق «حليمه» با اين همه انار كه روي دست دارا مانده مي خواهد چه كار كند؟!
063798.jpg
«سارا» از پشت پنجره ي اتاقش، سرك مي كشد. مثل هميشه، همين ساعت هاي صبح، «حليمه» باترازويش كنار «اسباب بازي فروشي روجا»، بساطش را پهن مي كند و تند تند مشق مي نويسد. اين هفته سارا «بعد ازظهر»ي است. حالا بايد برود و تكاليفش را تمام كند. اما دخترك كه هميشه، تند تند مشق مي نويسد نه «صبحي» است و نه «بعد ازظهر»ي. انگار محكوم شده تا آخر عمرش، روي تكاليفش خم شود!
***
پسر جواني با موهاي بلند، اولين مهمان موقت ترازوي «حليمه» مي شود. «حليمه» با خوشحالي، از نوشتن مشق هايش دست مي كشد. پسر جوان روي ترازو ايستاده اما انگار از وزنش راضي نيست. زير لب چيزي مي گويد سكه اي به سمت «حليمه» پرت مي كند و به سمت كلوپ ورزشي سر خيابان، سرازير مي شود... حالا «سارا» بايد دوباره حواسش را روي مشق هايش جمع كند.
چند خطي مي نويسد و از تصور اين كه مثل «حليمه» قرار نيست از صبح تا شب، مشق بنويسد، قند توي دلش آب مي شود.
چند سطر مانده به آخر صفحه روي اين جمله، مكث مي كند: «دارا انار دارد» و پيش خودش خيال مي كند كه در دفتر مشق «حليمه» دارا تا به امروز چند بار مي تواند انار داشته باشد. اصلاً دفتر مشق «حليمه» با اين همه انار كه روي دست دارا مانده مي خواهد چه كار كند؟!
***
هيچ چيز، خسته كننده تر از ماندن، پشت ترافيك سنگين اين روزها نيست. اما چند سالي مي شود كه تماشاي فالگيرها، كولي هاي دست فروش و گل فروش ها خيابان ها را كارناوال كرده است!
پشت ترافيك سنگين عصر «چهار راه فجر» هستي. گرماي هوا آزارت مي دهد. شيشه ي ماشين را پايين مي كشي. چند لحظه اي نمي گذرد كه دختري با لباس هاي زري دوزي چرك مرده به سمت شيشه، سر مي جنباند. چيزهايي مي گويد كه لهجه اش را نمي فهمي. تا بيايي به خودت بجنبي بسته اي شكلات را در ماشين ات انداخته و حالا پولش را مي خواهد. نگاهي به دخترك مي اندازي. كوچكتر از آن است كه ساعت ها زير آفتاب، بتواند دور ماشين ها بچرخد. پيش خودت فكر مي كني كه اگر گرماي هوا را تحمل كني، خيلي راحت تري تا چهره هاي معصوم بچه هاي خيابان را!
***
«حليمه» حالا مشغول حرف زدن باخانمي است كه تمام وزنش روي ترازوي كوچك او افتاده. «سارا» از پشت پنجره ي اتاقش، چشم هاي معصوم «حليمه» را مي بيند كه به سمت زن دوخته شده .
نيم رخ زن از آن بالا پيداست. چانه هايش مدام بالا و پايين مي رود. «سارا» فكر مي كند كه زن، چه قدر مي تواند حرف بزند و ترازوي «حليمه» چند لحظه ي ديگر طاقت تحمل وزن زياد زن را دارد»! بالاخره حرف هاي زن كه چيزي شبيه درد دل بود تمام مي شود. زن گوشه هاي چادرش را به دندان مي گيرد و از توي كيفش همراه يك سكه، آب نبات چوبي ليمويي رنگي را به دست «حليمه» مي دهد. «حليمه» با ولع تمام آن را توي دهانش مي چرخاند. «سارا» پيش خودش مي گويد: «اگر هزار سال هم مي گذشت آب نبات چوبي به آن كوچكي را نمي خوردم!»
***
ظهر است. حالا «حليمه» كمي سرش خلوت شده. بساطش، درست زير سايه بان «اسباب بازي فروشي روجا» است. حالا فرصت كرده تا كمي به چيزهاي مورد علاقه اش نگاه كند. امروز انگار به جز «ميمون پشمالو» ، «خرس بزرگ پاندا»، «مسلسل شيشه اي»، «سنجاب چوبي» قشنگي هم به قسمت عروسك هاي مغازه اضافه شده. اما اين مسأله اصلاً براي «حليمه» مهم نيست. مهم اين است كه «خرس بزرگ پاندا» هنوز سرجايش است. صبح ها وقتي دخترك بساطش را پهن مي كند به او سلام مي كند. هر وقت دلش مي گيرد بر مي گردد و «خرس بزرگ پاندا» به او دلداري مي دهد. هر وقت كسي اذيتش مي كند به چهره ي خرس، خيره مي شود و او با چشم هاي درشت و قشنگش آرامش مي كند. مهم اين است كه «خرس بزرگ پاندا» با آن خال هاي سياه براق، هنوز كنار مسلسل شيشه اي نشسته.
***
هنوز چند دقيقه اي از نشستن «مريم» و «شهره» روي نيمكت پارك «سايه» نگذشته است كه سروكله ي پسرك فال فروش پيدا مي شود: «خانوم! تو رو خدا ازم فال بخر! تورو جون هركسي كه دوست داري! دست من خوبه! خواجه فالتو درست ميگه!»
پسر بچه ي فال فروش كه رويش كمي بيشتر از سنگ پا است، همان طور كنار نيمكت، ميخكوب شده. بدون كوچكترين تغييري در وضعيتش! آنقدر آن جا مي ماند كه «مريم» و «شهره» تصور مي كنند پسر از ابتدا، جزيي از فضاي پارك بوده! بالاخره ترفندهاي پسر فال فروش، جواب مي دهد. «شهره» گر مي گيرد و با عصبانيت فالي از دست هاي پسر مي كشد بيرون و اسكناسي به سويش دراز مي كند. پسر فال فروش لبخند پيروز مندانه اي روي لب هايش مي نشيند و صحنه را ترك مي كند!
[راستي! خودمانيم. حافظ حتي اگر يك لحظه هم تصور مي كرد كه شعرهايش مي توانند آسايش مردم را به هم بزند، اصلاً به شعر فكر هم نمي كرد!]
***
«سارا» دوباره فرصت مي كند تا بين تمرين هاي رياضي و جمله نويسي اش كمي استراحت كند. به سمت پنجره نگاه مي كند: زني با كفش هايي به بلندي مداد«سارا» از راه مي رسد. از پشت عينك تيره اش، نگاهي به «حليمه» مي اندازد و روي ترازو مي ايستد. «حليمه» داشت مشق مي نوشت اما با حس كردن عطر تند زن، برگشت، خوشحال شد كه برايش مشتري رسيده. چشم هاي مشكي اش را به سمت شماره هاي ثابت شده روي ترازو دوخت. چشمش به پاشنه هاي بلند كفش هاي زن افتاد. به مداد كوچكش نگاهي انداخت. تقريباً به نازكي مداد بود.
چقدر دلش مي خواست يك شب كه مي خوابد، صبح مداد كوچكش به بلندي پاشنه هاي كفش زن باشد.
***
بچه هاي مدرسه ي روبروي «اسباب بازي فروشي روجا»، تازه تعطيل شده اند. بعضي ها با مادرهاشان، بعضي هم دسته دسته به سمت ديگر خيابان مي آيند.
«هانيه»، «پگاه» و «مينو» به سمت قسمت عروسك ها مي روند «حليمه» پشت بساطش دل توي دلش نيست و با چشم هاي نگران، مواظب رفتار بچه ها است.
«هانيه» ليس محكمي به بستني اش مي زند و مي گويد: «بچه ها! مامانم روز تولدم مي خواد برام اون ميمون پشمالو رو بخره». «پگاه» با چشم هاي شيطانش خنده ي معني داري مي كند و به «مينو» مي گويد: «اون كه از مد افتاده...»
حالا ديگر «حليمه» صداي بچه ها را نمي شود، چهارچشمي مواظب «خرس پاندا» است كه نكند حتي بچه ها با دست از پشت شيشه لمسش كنند. چشم هايش مي سوزد، عرق روي پيشاني اش جمع شده...
بچه ها شادمانه از كنارش رد مي شوند. كمي آرام مي گيرد و از تصور اين كه روزي «خرس پاندا» يش را كسي حتي در خواب هم لمس كند دوباره آشفته مي شود.
***
چند متر پايين تر از بساط «حليمه» و ترازويش، پسركوچكي كه انگارتازه مي تواند درست راه برود. با پاهاي برهنه و بسته اي آدامس در دست هاي كوچكش، هر عابري كه از راه مي رسد را تا چند قدمي همراهي مي كند و اغلب دست خالي بر مي گردد. كمي كه به او نزديك مي شوي صورت زردش كه حالا با وجود اين همه دود سياه شده، كاملاً مريض به نظر مي رسد. از او اسمش را مي پرسي. او فقط از تو مي خواهد كه بسته اي آدامس از او بخري و همين طور در جواب همه ي سؤال هايت، فقط از تو مي خواهد كه بسته اي آدامس از او بخري. بغضت را مي خوري. ياد عروسك هاي كوكي مي افتي!
***
امروز، روز عجيبي است. «حليمه» از صبح با دلشوره ي وحشتناكي پشت بساطش نشسته. در هر دقيقه چند بار به سمت «خرس پاندا» نگاه مي كند: «آنجا نشسته با همان لبخند هميشگي اش»، خيالش راحت مي شود و به نوشتن مشق هايش ادامه مي دهد اما دلشوره دست از سرش بر نمي دارد. مرد فروشنده امروز چند بار به او تذكر داده كه اگر يك مرتبه ديگر با بخار دهانش، شيشه را كثيف كند ديگر حق ندارد آنجا بساط كند. دخترك بايد حواسش جمع تر از اين باشد. دستي به زخم صورتش مي كشد. هنوز جاي دستهاي زمخت كارفرمايش، توي صورتش مانده. بايد بيشتر مواظب باشد.
***
«كاميارب»، جامعه شناس و مشاور حقوقي حمايت از كودكان در يكي از مؤسسات بين المللي است. او سفرهاي زيادي به كشورهاي جهان سوم داشته است. از او درباره ي پديده كودكان خياباني مي پرسيم: «من فكر مي كنم كشورهاي آسيايي و به خصوص آسياي ميانه باوجود اين بچه ها، جوري خالدار شده است! اگر از بالا به آسمان بعضي از شهرهاي بزرگ اين مناطق نگاه كنيد، مي بيني وجود اين بچه ها، مثل حضور ساكن يك چراغ راهنمايي و يا حتي يك مسير راه، ثابت است. اصلاً حضور اين بچه ها در كشورهاي توسعه نيافته نوعي شناسنامه، محسوب مي شود!»
***
ماشين مدل بالايي كنار «اسباب بازي فروشي روجا» پارك مي كند.
«شادي» با مادرش از ماشين به سمت مغازه اسباب بازي فروشي مي آيند. «شادي» مثل اسمش خوشحال است.
پشت شيشه، كمي مكث مي كنند. «مادر» به «شادي» مي گويد كه وقت زيادي ندارد و بايد هرچه زودتر يكي از اسباب بازي ها را انتخاب كند. «حليمه» پشت بساطش دارد ديوانه مي شود و با خشم به «شادي» نگاه مي كند. «شادي» آنقدر شاد است كه حتي «حليمه» را نديده . با مادرش به سمت داخل مغازه مي روند. حالا «حليمه» سرا پايش خيس عرق شده. انگار در جهنم است. تمام تنش مي سوزد.
ديشب خواب ديده بود كه بالاخره «خرس پاندا» را در بيداري بغل كرده است. با يادآوري خوابش ، دوباره در بهشت رؤياهايش قدم مي زند. ديدن «شادي» توي مغازه و اشاره اش به قسمت عروسك ها دوباره جهنمي اش مي كند. اين برزخ تاكي مي تواند ادامه داشته باشد؟!
بالاخره «شادي» با «خرس پاندا»ي رؤياهاي «حليمه» ، كمي بلند تر از قد خودش از مغازه خارج مي شود و با مادرش به سمت ماشين مي روند. «حليمه» طاقتش تمام مي شود و به سمت «شادي» حمله مي كند و مي خواهد به هر زوري كه هست پانداي نازنينش را از چنگ «شادي» بگيرد. «شادي» بر خلاف هميشه مي زند زير گريه. مادر به كمك آنها مي آيد. اسكناس درشتي به دست «حليمه» مي دهد. «حليمه» اسكناس را به گوشه اي پرت مي كند و به تقلايش براي گرفتن خرس پاندا ادامه مي دهد. بالاخره مادر آنها را از هم جدا مي كند و با دخترش سوار ماشين مي شوند. حالا «حليمه» فقط ماشيني را مي بيند كه رؤياهايش را با خودش مي برد.
حتي دويدن به سمت ماشين، بي فايده است. ماشين بعد از چند لحظه در انتهاي خيابان ناپديد مي شود. «حليمه» حالا فقط دلش مي خواهد مثل «لطيف» پسر بچه ي داستان «۲۴ ساعت در خواب و بيداري» آن مسلسل شيشه اي را در دست هايش حس كند.
***
«سارا» پشت ميز تحريرش نشسته و به موضوع انشايش فكر مي كند. صداي اخبار از تلويزيون شنيده مي شود: وضعيت كودكان خياباني به زودي «حل» و «فصل» خواهد شد.
نگاهي از پنجره به بيرون مي اندازد. «حليمه» يك هفته است كه «فصل» ماندنش سر آمده و توي خيابان ها «حل» شده.
«سارا» دقيق تر نگاه مي كند: جاي مسلسل شيشه اي توي اسباب بازي فروشي خالي است!
بهاره رضايي

حوادث و اتفاقات ماضي
جواهرات بديمن
تلألؤ مرواريد برگردني سپيد و برقي الماس برانگشتي ظريف، چنان فريبنده و زيبا است كه هر زني خواه و ناخواه داشتن چنين گوهري را آرزو مي كند. معهذا در دل اين جواهرات اسراري نهفته است كه هيچ بشري بدرستي از آن آگاه نيست.
اين نكته را تمام جواهرفروشان مي دانند و هيچيك نفوذ اسرارآميز سنگهاي گرانبها را در زندگي انسان انكار نمي كنند. همين نفوذ مرموز است كه درباره جواهرات معروف، افسانه هاي بسيار پديد آورده است كه ما در اين هفته و هفته بعد به چند نمونه ازآنها اشاره مي كنيم.

* الماس آبي «هوپ»
بسياري از مردم سرگذشت هيجان آور و تأسف انگيز جواهر آبي رنگي را كه به «الماس آبي» يا «هوپ» (آرزو) مرسوم است مي دانند. اين جواهر گرانبها به عكس نام خود، هيچ اميدواري را به اميد نرسانيده و پيوسته صاحبان خود را اسير رنج و محنت كرده است. الماس آبي «آرزو» مدتي نزديك به دو هزار سال در معبد «پاگان» هندوستان، زينت بت معروف «راماشيتا» به شمار مي رفت و نخستين بار به وسيله «تاردنيه» سياح معروف فرانسوي از هندوستان خارج گرديد و از آن پس، چنانكه در ميان عوام مشهور است، دست انتقام الهه هندي پيوسته گريبان صاحبان آن را گرفته و شايد قرنها پس از اين نيز «راماشيتا» دست از انتقامجويي خويش برندارد. «تاردنيه» اين الماس را به لوئي ـ چهاردهم فروخت و در ازاي آن يكصدهزار فرانك دريافت داشت اما بزودي اين مكنت سرشار را از كف داد. تاردنيه يكصدهزار فرانك را به هندوستان آورد و پس از رسيدن به آن سرزمين طعمه سگان گرديد و به وضعي فجيع جان سپرد!
الماس «راماشيتا» به اين فاجعه خونين اكتفا نكرد و بدبختي هاي تازه اي به بار آورد. تصادف اين جواهر را به «آمستردام» برد و در آنجا پسر جواهرفروشي آن را از پدر خود دزديد و به ديگري فروخت، اما بزودي بهاي آن را خرج كرد و از شدت بي پولي خود را به دار آويخت... شخصي هم كه اين جواهر را خريده بود به لندن رفت و چون پليس از سرقت الماس آبي مطلع شده بود نتوانست آن را بفروشد و مرد بينوا در حالي كه الماس را در پاشنه كفش خود مخفي كرده بود، از گرسنگي جان سپرد. الماس آبي پس از اين به دست يكي از جواهرفروشان انگليسي افتاد و وي در سال ۱۸۳۰ آن را به «توماس هانري هوپ» فروخت و اين شخص كه نام خود را به گوهر مزبور بخشيده، در منتهاي بدبختي چشم از جهان بربست و پسرش «فرانسيس هوپ» مالك الماس شد. ولي او نيز دو سال بعد ورشكست گرديد. الماس «هوپ» به وسيله جواهرفروشي كه آن را خريده بود، به شاهزاده «راني توسكي» فروخته شد و شاهزاده آن را به معشوقه خود بخشيد، ولي هر سه نفر، يكي پس از ديگري، به مرگي جانگداز درگذشتند، معشوقه شاهزاده شب همان روزي كه الماس را زيب دست خود قرارداد به دست عاشق سابق خود به قتل رسيد، خود شاهزاده را عده اي جنايتكار از پشت خنجر زدند و جواهرفروش كه هنوز پول الماس خود را نگرفته بود، به علتي نامعلوم خودكشي كرد. مي گويند از آن تاريخ ديگر كسي الماس آبي رنگ را نخريده است، ولي مي توان گفت كه فهرست قربانيان الماس «راماشيتا» هنوز كامل نشده و انسان هر قدر هم كه به خرافات عقيده نداشته باشد، بايستي از خريد الماس «هوپ» امتناع ورزد.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   گفت و گو   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |