|
ماسوله، شهر عروسك سازان غصه دار
ماسوله را نمي توان نوشت،ماسوله را بايد تماشا كرد
• نمي دانيم عروسكهايمان كجا مي روند. در دستان كدام دختر شهري، همبازي مي شوند. چه فايده دارد اگر اسمي براي آنها انتخاب كنيم، از ما جدا مي شوند و فقط اين ما هستيم كه غصه دار مي مانيم.
به ماسوله كه رسيديم، دختران دست هاي بي قرار، دختران كوههاي سبز تازه از تيمار گله هاي گوسفند خلاص شده بودند. آمده بوديم تا ديدني هاي شهر تاريخي ماسوله را يكبار ديگر، آن هم در بهترين فصل سفر به شمال، تماشا كنيم. خانه هايي به رنگ گلهاي هفت رنگ، نگاهت را خيره مي كنند. سر مي چرخاني و تاريخ ماسوله را از چين هاي كهنه پيشاني پيرمردان و پيرزنان مرور مي كني و تازه مي فهمي ماسوله اي كه اكنون رنگ و لعابي دارد و شهرداري كوچكي آن را بزك مي كند، روز گاري در حكم جاده ابريشم بوده و بازرگانان هزاران هزار شهر و منطقه، آمد و رفت داشته اند.
در كوچه هاي ماسوله كه سقف هر خانه حياط منزل ديگري است، گذركني تازه در مي يابي كه غربت خاك، چقدر قدمت دارد و چه خانواده هايي كه از اين كوچه ها و سربالايي ها، از اين شهرك و از اين سرزمين عروسك هاي رؤيايي، مهاجرت كرده اند و گاه با اكراه بازگشته اند.
«احمد» يكي از پيرمردان ماسوله به فرياد غربت حيرت زدگان از تاريخي فراموش شده، مي رسد و مي گويد: چند سال پيش، انگار همين ديروز بود كه فقر وضعف بنيه مالي، بي توجهي به يادهاي ماندگار و اقتصاد جنگل، اهالي ماسوله را مجبور به مهاجرت كرد. مردم اينجا ميل چنداني براي ماندن نداشتند. چرا كه تقاطع تجاري ماسوله ديگر مثل گذشته هاي دور، رونق نداشت.
ماسوله، امروز فرصتي براي دختران سبز، دختران كار و همه نوجواناني است كه طعم گس نداشتن را از گذشتگان خود به ارث برده اند و تو مي داني اگر به ماسوله سفركني مهمترين جلوه هاي آن دهكده اي زيبا و رنگين، شمعداني هاي بلند، عروسك هاي كاموايي و گيوه هايي محكم و خوش رنگ است و دست آخر، نوشته اي از «سهراب سپهري» كه زيباترين توصيف از سفر به طبيعتي شاداب و بكر است. او نوشته: به ماسوله آمده بوديم تا بنويسيم، ماسوله را نمي توان نوشت، ماسوله را بايد تماشا كرد.
... و ماسوله در فصل بهار و تابستان بهانه اي براي فروش بافته هاي رنج دختران خردسال و نوجواناني است كه دل به هجوم مسافران بسته اند، تا شايد عروسكي و گيوه اي بفروشند.
اينها را سلماني كهنه كار و چيره دست ماسوله گفت و ادامه داد: خدا را شكر كه امسال، هم باراني فراوان داشته ايم و هم مسافراني از دوردستها. روزگار، اندكي ملايم شده است و بعد از زلزله چند سال پيش كه خانه هايي را ويران كرد و مردمي را محروم از ادامه زندگي، اكنون وقت عاشقي ماسوله است و شايد رونق اقتصادي.
در حياط يكي از خانه هاي گلي، كنار چند دختر نوجوان مي نشينم، هركدام براي خود بساطي از آنچه كه بافته اند، پهن كرده اند. يكي عروسك، ديگري كفشك و يكي ديگر فرشي كوچك و ظريف. مسافران با لهجه هاي مختلف دور و نزديك، دورشان گاه حلقه مي زنند. عروسك ها دست به دست مي چرخد. بعضي ها چيز مي خرند و ديگراني كه شيفته اند، فقط محو نگاه بافته هاي رنج مي شوند.
دختران نوجوان ماسوله مي دانند كه بهار و تابستان هر وقت كه از تنها مدرسه شهرك بيرون بزنند، وقت كاسبي و فروش صنايع دستي است و چه بي ريا و بدون دغل براي فروش محصولات خود تبليغ مي كنند.
يكي از آنها مي گويد: عروسكهايمان زيباست، چرا معطليد، يكي بخريد. كار دست است و براي بافتن همه آنها شبانه روز زحمت كشيده ايم.
نامش را مي پرسيم، مي گويد: سميه، دانش آموز كلاس سوم ابتدايي. او از پدرش برايمان مي گويد كه مجبور است از صبح تا تاريكي شب همراه گله گوسفندان در چراگاه باشد تا لقمه ناني به خانه بياورد.
مي گويد: در ماسوله همه اعضاي خانواده براي امرار معاش كار مي كنند و هيچ باري بر دوش يك نفر سنگيني نمي كند. همه مردم تلاش مي كنند. ما دختران هم چون عروسك بافي ياد گرفته ايم، هرچه هنر داريم، براي بافتن عروسك هايي زيبا و رنگارنگ به كار مي بريم.
سميه و ديگر دختران عروسك باف ماسوله هرگز دلشان نمي آيد براي آنچه كه بافته اند، اسم بگذارند. دليلش را مي پرسيم. يكي از آنها مي گويد: نمي دانيم عروسكهايمان كجا مي روند. در دستان كدام دختر شهري، همبازي مي شوند. چه فايده دارد اگر اسمي براي آنها انتخاب كنيم، از ما جدا مي شوند و فقط اين ما هستيم كه غصه دار مي مانيم.
ديگري مي گويد: با تمام علاقه هايي كه به عروسكهاي كوچك و بزرگ، چاق و لاغر داريم، اما ناچاريم آنها را از خودمان جدا كنيم. من كه دلم نمي آيد درباره سرنوشت عروسكهايم پس از آنكه فروخته شدند، خيلي فكر مي كنم، چون نمي دانم وسيله بازي دختري مهربان مي شوند يا كه گرفتار كودكي نامهربان.
* * *
در كوچه ها و پس كوچه هاي ماسوله كه مي چرخيم، پنجره همه خانه ها رو به آسمان باز است و هر صاحبخانه اي، ميهمانان را به نوشيدن چاي يا شربتي گوارا دعوت مي كنند. زنان سالخورده به رسم روزهاي سرد زمستان كه توان به كوچه رفتن برايشان مقدور نيست، دستبافته هاي خود را از پنجره ها به بيرون آويزان مي كنند.
ما هر قدم كه در ماسوله بر مي داريم، به گفته هاي «ريحانه» فكر مي كنيم: مي داني آقا! اي كاش اين عروسكها زبان داشتند و خودشان مي گفتند كه چقدر براي تولدشان زحمت مي كشيم و شبها خواب نداريم. چقدر پوست دستمان بخاطر دنبال كردن گله گوسفندان در سرماي سخت ماسوله، ترك خورده و خشك مي شود. اي كاش...
مهران بهروزففاني
Mb_faghani @Yahoo.com
|