شماره ۲۱۳۷ - سال هشتم - سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۱
Tue, May 28, 2002
Culture black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
حال و احوال با هنرمندان جنگ
يادكردي از هنرمند بسيجي شهيد بهروز فلاحت پور

حال و احوال با هنرمندان جنگ
حقيقت جنگ كار دستم داد
064620.jpg
يك روزي جايي نوشته بودم؛… وقتي جنگ شروع شد حتي يك موي سفيد نداشتم. جوان بيست و چند ساله اي بودم كه براي اولين بار جنگ را در جبهه جنوب تجربه مي كردم. زمستان بود، اولين زمستان جنگ…
چرا اين جمله ها را نوشتم، نمي دانم! اما اين را مي دانم كه جنگ زندگي و جواني ام را دگرگون كرد. آن روزها روزنامه نگار كم تجربه اي بودم كه براي تهيه خبر يا گزارش به جبهه نرفته بودم. بعدها رفتم. رفتم به خاطر آن كه آنچه ديده بودم، با آنچه كه مي شنيدم زمين تا آسمان فرق داشت. راستش حقيقت جنگ كار دستم داد. دستي كه فقط يك قلم كوچك و لاغرمردني لاي انگشتانش بود اين قلم براي دانستن از آنچه كه در جنگ مي گذشت كوچك بود. بايد فكري مي كردم. به هر دري زدم كه بدانم ما در جنگ چه مي كنيم و عراقي ها و بزرگترهايش مي خواهند چه بلايي سر ما بياورند. مايي كه صاحب يك انقلاب شده بوديم كه آن روزها آنقدر جوان بود كه حتي طاقت يك فت پا را هم نداشت چه برسد به اين كه براي زدنش توپ و تانك روانه ميدان كني.
درواقع اولين كار رسمي ام را با روزنامه جمهوري اسلامي شروع كردم. آن روزها اين روزنامه جوان ترين و باانگيزه ترين تحريريه دنيا را داشت. پاي جنگ خيلي زود به روزنامه باز شد و به دنبال آن پاي ما هم.
در همان سالهاي ۶۱ـ۶۰ رفتم به اردوگاه اسراي عراقي. گاهي از صبح مي رفتم و تا شب پاي حرف هايشان مي نشستم. آنان از جنگ و از بلايي كه سر ما آورده بودند مي گفتند و من هم مي نوشتم. اين نوشته ها را مي آوردم روزنامه و چاپ شان مي كردم.
در همين گيرودار بود كه به هدايت الله بهبودي گره خوردم. خيلي زود فهميدم كه او هم قلمش را براي نوشتن درباره جنگ تربيت كرده است. نگاهش به جنگ آنقدر قشنگ است كه آدم حسوديش مي شود. ديديم اگر اين دو قلم كنار هم باشند شايد بشود كمي به بزرگي جنگ نزديك شد. آنقدر نوشتيم، پاك كرديم، خط زديم، پاره كرديم تا كمي توانستيم با اين كلمه ها و جمله ها تابلوي دستور زبان حرف زدن درباره جنگ را از دور ببينيم.
صفحه «جبهه و جنگ» شد پاتوق ما. هم عكس ها و نوشته هايش روبه راه بود و هم چاي و سيگارش. خدا بركتش بدهد! تازه داشتيم براي خودمان مردي مي شديم كه زد و جنگ تمام شد. ما مانديم و دو قلم كه روي دست مان باد كرده بود. اين را هم دانسته بوديم كه ادبيات جنگ بعد از پايان جنگ است كه خودش را نشان مي دهد. آنقدر نشان مي دهد كه ممكن است يك تنه دنياي ادبي جامعه اي را قبضه كند. تجربه آلمان ها و روس ها و… پيش رويمان بود. در يك روز پاييزي، بساط مان را از اتاق جبهه و جنگ روزنامه جمع كرديم، روي كول مان گذاشتيم و آمديم حوزه هنري. دفتري درست كرديم به نام «دفتر ادبيات و هنر مقاومت» يقين دارم تا آخر عمر به چراغ روشن اين دفتر مديون خواهم بود.
در همين دفتر خاطرات نظاميان عراق با كمك بهبودي به هشت جلد رسيد. چند كتاب ازگزارش هاي جنگ درآمد كه يكي دوتايش از نوك همين قلم لاغر مردني است. چند كار كودك و نوجوان هم نوشتم كه چاپ شد مثل، روزهاي خرمشهر، اسم من پلاك است، اسم من چفيه است و اسم من خاكريز است. بچه هاي جنگ آمدند و زير بغل دفتر را گرفتند. امروز دفتر چهارده ساله شده است و حدود پانصد عنوان كتاب جنگ به چاپ رسانده است. شايد ديگران بتوانند نقش اين دفتر را در بلوغ ادبيات پايداري بيشتر نشان دهند. هفت سالي هم هست كه دو هفته نامه «كمان» را هم منتشر مي كنيم. بهبودي صاحب امتياز و مدير مسؤول است و من هم سردبير ـ چه آشي پخته مي شود! ـ فكر كرديم در كنار كتاب هايي كه درباره ادبيات پايداري منتشر مي شود يك نشريه نجيب و سربه راه هم لازم است كه به طبيعت كند كتاب كمي سرعت بدهد. ما خيلي به نشريه هاي تخصصي و اعتباري نياز داريم.
امروز درحوزه هنري هستيم، همين دفتر ادبيات و هنر مقاومت. فردا را نمي دانم. شايد پاييزي از راه برسد و ما بساط مان را دوباره جاي ديگري پهن كنيم. شايد هم نه! اما اين بساط به قيمت سفيدشدن موي سرمان برامان آب خورده است.

يادكردي از هنرمند بسيجي شهيد بهروز فلاحت پور
… آن نگاه نگران
064626.jpg
۳۱ارديبهشت، سالگشت شهادت يكي از مردان مرد عرصه هنر، شهيد بهروز (مهدي) فلاحت پور است.
بهروز را همه در جبهه ها با دوربين كوچكش مي شناختند. همان روزهاي سال۶۴ كه او به جبهه ها رفت. آشنايي بهروز با سيدمرتضي آويني شايد نقطه عطفي در زندگي هنري شهيد فلاحت پور بود. بهروز فلاحت پور در كلاسهاي درس سيدمرتضي شاگردي مي كرد.
رزمنده هاي دسته ايمان، از گردان حبيب، بهروز را از دوكوهه مي شناسند و بهروز تك تك لحظه هايشان را پيش از عمليات و هنگام عمليات بيت المقدس۶ در شاخ شميران ثبت مي كرد. بعد از عمليات، دوربين بهروز خيلي از رزمنده هايي را كه مي شناخت، پيدا مي كرد. گويا آنها از همان شاخ شميران به آسمانها رفته بودند... جنگ تمام شد و دوربين بهروز بي تاب بود. وي همچنان با آقاي آويني كار مي كرد و مجموعه «با من سخن بگو دو كوهه» از آثار زيباي بعد از جنگ بهروز است. در سال،۷۱ بهروز فلاحت پور همراه با گروهي براي به تصوير كشيدن «سه نسل آواره» به سمت لبنان حركت كرد، براي به تصوير كشيدن سه نسل دور از وطن، با غم غربت و همه دلتنگي هايشان. دوستان بهروز، او را با شوخ طبعي هايش در جمع و صفا و صميميتش به ياد مي آورند. ارديبهشت،۷۱ در دره بقاع در جنوب لبنان، گروه در حال فيلمبرداري از يك مانور مردمي بود، مانور تمام شده بود و همه در حال جمع كردن وسايل بودند كه ناگهان خفاشان شوم اسرائيلي آمدند و...
064629.jpg
چندلحظه بعد بهروز مهربان به مهربانترين پيوست. فلاحت پور هنرمند بود و دانشجو بود و تنها هشت ماه از ازدواجش مي گذشت. هميشه خودرا شاگرد سيدمرتضي آويني مي دانست. شاگردي كه استادش از او چنين مي نويسد: «بهروز را بزرگتر از آنچه مي شناختم بازيافتم و خودم را بسيار كوچكتر از آنچه مي دانستم. او عظمت يافت و من حقير. از آنچه درباره خويش گمان مي بردم در حيرت فرو ماندم. بهروز عجب نداشت و هر كه چنين باشد عظمت مي يابد وكرامت، هر چند ديگران درنيابند، بزرگاني چنين در زمين گمنامند و شهير آسمانند...» «بهروز» مي گويد: اولين استاد فيلمبرداري من، شهيد سيدجمال حسيني بود كه در فاو شهيد شد. او به من آموخت كه بايد مثل بسيجيان بود تا توانست آنها را به تصوير كشيد.
بهروز فرزندي نيك بود براي مادر و درست چهل روز بعد از عروجش، مادر شتابان براي ديدارش به او پيوست.
...اگر آن جيب لباس بهروز كه كيف بغلي و كارتهاي شناسايي او را در خود محفوظ مي داشت پيدا نمي شد، هيچ نشاني از او بر جاي نمانده بود و براي مردان مرد، كدام مرگ از اين زيباترو عجب از ما واماندگان زمين گير كه در جستجوي شهدا به قبرستان مي رويم… »
فريبا پژوه

روزي كه شيميايي شدم
064623.jpg
اشاره: «ابوكريم حيدري» يكي از جانبازان شيميايي و از بچه هاي ساده و بي ادعا و باصفاي جبهه است. تا نام ائمه اطهار بر لبها جاري مي شود او صلوات مي فرستد. درتمام سالهاي دفاع جانانه مقدس اين ملت، در سنگرهاي عزت و شرف و ايمان حضوري فعال داشته است. در بين صحبتهايش، گاه سرفه ها كه ناشي از گازهاي شيميايي است امانش را مي برد، اما او هميشه بانشاط و اميدواري و با كلام پر از مهرش لحظه هاي زندگي را معنا مي كند.
حدود بيست نفر بوديم، از پايگاه با ميني بوس به طرف مريوان حركت كرديم، همه بچه ها به غير از من به مرخصي مي رفتند و هيچكدام به غير از من اسلحه نداشتند. در يكي از گردنه ها خورديم به كمين نيروهاي كومله. من كه كنار در نشسته بودم سريع خود را از ماشين پرت كردم بيرون. درهمان حين گلوله اي به پاي چپم اصابت كرد، با يك خيز پشت تخته سنگي سنگرگرفتم، باقي بچه ها هم چند لحظه بعد پشت من سنگرگرفتند، طولي نكشيد كه ميني بوس هدف گلوله آر.پي.جي قرار گرفت . ديدم درحال محاصره هستيم و خطر قتل عام همگي وجود دارد. از پشت تخته سنگ بيرون آمدم و دشمن را به خودم مشغول كردم. بعد از حدود يك ساعت درگيري، گشت سپاه از راه رسيد و دشمن از ترس پا به فرار گذاشت.
***
درعمليات والفجر ده در حلبچه دشمن بعثي بعد از چندين شكست، منطقه را شيميايي زد. من ماسك ضدشيميايي ام را به يكي از دوستانم كه ماسكش را گم كرده بود، دادم و دهانم را با چفيه خيس بستم ولي... باز سرفه هاي خشك و تحليل برنده، با هر سرفه درخودش مچاله مي شود و دستهايش را بر سينه مي گذارد. انگار قلب و ريه اش مي خواهند بيرون بريزند و او با دستهايش نگه داشته است... چند وقتي هست سرفه هايم زيادتر شده و شبها خواب ندارم... لحظه اي بعد امتداد نگاهش را جست وجو مي كنم، نگاهش گويا درآسمانها بال مي گشايند.
رضا ولي زاده



|   شناسنامه   |   آرشيو   |