شماره ۲۱۳۷ - سال هشتم - سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۱
Tue, May 28, 2002
Dialog black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و پايداري
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با دكتر كاووس سيدامامي، استاد دانشگاه امام صادق(ع)
نظامي گري بوش رو به افول است
* اين يك تحليل ساده انديشانه است كه تمام اختلاف هاي سياسي را به رقابت هاي اقتصادي گروههاي مختلف در هيأت حاكمه آمريكا تقليل دهيم.

064650.jpg
جهان همچنان نظاره گر بازي مرگ است: بوش مي گويد در حساس ترين لحظه تاريخ درست عمل كرده و فاتح نهايي خواهد بود، ولي تروريست ها كه فعلاً دور از دسترس مانده اند، به ادعاي آمريكا لبخند مي زنند. آنها خود را مردان باورهاي عميق مي دانند.
تروريست ها با ملت ـ دولت ها نسبت كم دارند، ولي آمريكا جز اين مي انديشد و فهرستي از كشورهاي شرور ارائه مي دهد. موضع ايران به عنوان يكي از حاضران در محور شرارت آمريكا، نفي و مقابله به مثل در كلام بوده، ولي اين رويكرد تا چه هنگام حافظ منافع ملي ما خواهد بود؟ دكتر كاووس سيدامامي، متخصص روابط بين الملل و استاد دانشگاه امام صادق به مذاكره معتقد نيست و مي گويد: فعلاً بايد تدبير به كار بست تا توفان پايان بگيرد. او نشانه هايي دال بر رو به پايان بودن نظاميگري در عرضه سياست خارجي آمريكا مي بيند و مي گويد جهان ، ادامه وضع موجود را برنمي تابد.
** هشت ماه بعد از حمله تروريست ها به آمريكا آيا مي توان گفت دوره جديدي در تاريخ روابط بين الملل آغاز شده است؟
* از همان ابتداي واقعه، چند تن از متخصصان سرشناس امور بين المللي پيش بيني كردند ۱۱ سپتامبر يك نقطه عطف در تاريخ روابط خارجي آمريكا خواهد بود و بسياري از معادلات بين المللي را تحت الشعاع قرارخواهد داد. اكنون شاهديم كه دقيقاً همينطور شده است و اگرچه هنوز يك نظم جديد شكل نگرفته، ولي در سياست خارجي آمريكا يك مفهوم محوري به نام مبارزه با تروريسم پديد آمده كه تا حد زيادي به سياست هاي جاري آمريكا در عرصه بين الملل جهت مي دهد.
اين موضوع را در ابعاد مختلف مي توان مطالعه كرد، از نوع روابط آمريكا با كشورهاي اروپاي غربي تا روابطي كه با كشورهاي دنياي سوم و قدرتهايي مثل روسيه و چين دارد. در مورد خاورميانه شاهد بوديم آمريكا با استفاده از ماجراي سپتامبر توانست جهت گيري جديدي را براي سياست آمريكا در منطقه ايجاد كند و نقش به ظاهر ميانجي را كه قبلاً بين اعراب و اسرائيل برعهده گرفته بود تا حدود زيادي تغيير دهد و اساساً در نقش نوعي حامي علني و رسمي جناح هاي افراطي در اسرائيل عمل كند.
** آيا جهت گيري آمريكا بعد از ۱۱ سپتامبر براساس مديريت بحران بود يا آمريكايي ها از قبل خود را آماده چنين شرايطي كرده بودند؟ از آمريكا شنيده مي شود كه كاخ سفيد پيش از وقوع حمله اطلاعاتي از برنامه حمله كنندگان داشته است.
* به نظر مي رسد از زماني كه بوش زمام امور را در دست گرفت، تيم جديد سياست خارجي او از ميان افرادي انتخاب شد كه اصولاً اعتقاد به سروري بلامنازع آمريكا در صحنه بين المللي و ايفاي نقش نظامي گسترده براي اين كشور داشتند. درواقع اعضاي اين تيم اعتقادي به ادامه راه كلينتون نداشتند و فكر مي كردند سياست هاي پيشين در مجموع سبب تضعيف موقعيت بين المللي آمريكا مي شود. بنابراين آمادگي به لحاظ شروع حركت تهاجمي جديد در عرصه بين المللي وجود داشت و به نظر من حمله ۱۱ سپتامبر صرفاً بهانه لازم را به دست اين افراد داد. به خصوص در رقابت مستمري كه از همان ابتدا بين افراد معتدل تر مثل كالين پاول از يك سو و شخصيت هاي تندروتر در تيم سياست خارجي آمريكا مثل رامسفلد و ولفويتس از سوي ديگر وجود داشت، سرانجام واقعه ۱۱ سپتامبر توانست تأثير مهمي در جابه جايي چهره ها در عرصه سياست خارجي و به نفع تندروها داشته باشد.
** به نظر مي رسد مبناي تحليل شما شخصيت بازيگران سياسي است و به استراتژي واحد آمريكايي ها براي كسب منافع ملي اعتقاد نداريد؟
* رفتار بازيگران خيلي مهم است. باور ندارم كه سياست خارجي آمريكا برپايه منافع عيني ملي و با تعريف كاملاً مشخصي، تعيين شود. منافع ملي را در هر مقطعي يك عده سياستمدار تعريف مي كنند و تعاريفشان مي تواند كاملاً متفاوت باشد. به همين خاطر شما در سياستگذاري ها و جهت گيري هاي شخصيت هاي مختلف كه در سياستگذاري خارجي آمريكا نقش دارند، تفاوت مي بينيد. چند هفته پيش ديديم كه كارتر در ادامه همان ديالوگي كه يك موقع با كاسترو داشت به كوبا رفت و اگر مسائل ايران و گروگانگيري نبود و كارتر دوباره انتخاب مي شد، چه بسا سرنوشت تاريخ آن منطقه عوض مي شد. چون كارتر در مسير بهبود روابط با كوبا پيش مي رفت و مي خواست روابط را عادي كند. اما واقعه گروگانگيري سبب شد افكار عمومي آمريكا به كل عوض شود و شرايط براي سقوط كارتر و انتخاب ريگان فراهم آيد.
** در مقطع فعلي، متفاوت بودن روش ها در سياست خارجي آمريكا يك موضوع عادي تلقي مي شود يا اينكه بيانگر اختلافات عميق است؟ به نظر مي رسد شما وجود اختلاف ها در مغز سياستگذاري خارجي آمريكا را به منافع باندهايي كه عمدتاً رويكرد اقتصادي دارند، تقليل مي دهيد.
* اين يك تحليل ساده انديشانه است كه تمام اختلاف هاي سياسي را به رقابت هاي اقتصادي گروههاي مختلف در هيأت حاكمه آمريكا تقليل دهيم. البته انكار نمي كنم كه يك بخش قضيه همين منافع اقتصادي است، ولي تبيين هايي كه صرفاً مبتني بر اقتصاد سياسي اند نمي تواند جوابگو باشد. قوياً معتقدم جهت گيري متخصصان و سياستمداراني كه در مقام تصميم گيري قرارمي گيرند بسته به اين است كه از چه مكتبي پيروي مي كنند، از كجا آمده اند، طرز فكرشان چيست و با چه گروههايي كار كرده اند.
در اين زمينه اخيراً يك مقاله خيلي خوب در مجله نيويوركر چاپ شد كه دقيقاً شجره نامه تيم سياست خارجي آمريكا را استخراج كرده بود و رابطه آنها را با سياست خاصي كه هر گروه قبلاً دنبال مي كرد، بازگو كرده بود. مثلاً نوشته بود ولفوويتس از زمان ريگان وارد دستگاه شد و همين نظرات فعلي را كم و بيش داشت، ولي او را به بازي نمي گرفتند و حالا كه شرايط مساعد شده در بعضي زمينه ها حرف اول را مي زند.
** شما سياست فعلي آمريكا را تهاجمي توصيف مي كنيد. اين موضوع چه نسبتي با استراتژي سپردفاع موشكي دارد. آيا در ادامه تقويت مواضع دفاعي آمريكا است يا از تغيير راهبرد اين كشور ناشي مي شود؟
* ببينيد، تيم جديد سياستگذاري خارجي آمريكا اصولاً اعتقاد دارد كه تهديدهاي همه جانبه اي كشور را هدف گرفته و از اين رو مي خواهد توانايي دفاعي آمريكا را در همه زمينه ها افزايش دهد. بنابراين با تعريف جديدي كه از مفهوم سپر دفاعي شده، ديگر دشمنان سنتي همان صاحبان موشك هاي قاره پيماي اتمي نيستند. بلكه دشمنان كوچكتري را دربرمي گيرد كه توانايي لطمه زدن به شهروندان آمريكا را حتي با موشك هاي عادي بدون كلاهك هسته اي دارند.
درواقع يك بعد مفهوم مبارزه با تروريسم يا دفاع از امنيت ملي در شرايط جديد جهاني، ايجاد سپر دفاعي در مقابل اين تهديدات است كه لزوماً از جانب دشمنان سنتي قدرتمند نيست، بلكه منشأ آن كشورهاي كوچك سركش هستند. كشورهايي كه روابط خصمانه با آمريكا دارند و علناً آن را بيان مي كنند. اين موضوع شامل سازمانها و گروههايي نيز مي شود كه به دلايل مختلف با آمريكا مشكل دارند و آمريكا به سهولت لفظ تروريست را براي آنها به كار برده است.
** اين اولين بار نيست كه آمريكا تروريسم را مطرح مي كند. آنها در عصر محافظه كاري يا ريگانيسم دركشورهايي مانند ليبي، گرانادا و پاناما به بهانه مبارزه با تروريسم دخالت نظامي كردند. با اين وصف چرا در مقطع فعلي منافع ملي آمريكا تا اين اندازه با تروريسم پيوند خورده است؟
* متأسفانه عرصه سياست در كشورهاي دموكراتيك به گونه اي شده كه براي جلب و بسيج افكار عمومي ـ كه به عنوان پشتوانه هر نوع سياست چه داخلي و چه خارجي نقش حياتي دارد ـ از بعضي موضوع ها استفاده مي شود و در جهان امروز هيچ موضوعي به اندازه واقعه تروريستي ۱۱ سپتامبر نمي توانست مردم را بسيج كند. بسيج افكار عمومي در آمريكا به قدري قوي بوده كه هنوز مخالفان سياست هاي بوش جرأت نمي كنند به صراحت با افكار عمومي درگير شوند. به ندرت سناتورها يا نمايندگاني هستند كه جرأت مخالفت با اين سياست ها را دارند. اكثريت، خود رابه جريان افكار عمومي كه به شدت عليه تروريسم است، سپرده اند.
رسانه ها هم با تمركزي كه روي موضوع تروريسم داشتند آن را تبديل به موضوع اصلي در سياست خارجي آمريكا نمودند. به همين دليل هم بوش در سياست خارجي از محبوبيت نسبتاً بالايي برخوردار شده است. يك نوع طنز در اين موضوع هم نهفته است كه بوش با دستور كار انزواطلبانه به كاخ سفيد رفت و به مردم ندا داد كه به مسائل بين الملل نمي پردازد و مي خواهد روي مسائل داخلي آمريكا تكيه كند. ولي وضع به گونه اي تغيير كرد كه الآن تمام ناكامي هاي سياست داخلي خود را مثلاً درعرصه اقتصاد تحت پوشش كاميابي درحوزه سياست خارجي قرار داده است. او به اين ترتيب كارهاي خود را به راحتي توجيه مي كند و نشان مي دهد كه آمريكا درعرصه بين الملل خيلي قاطع، محكم و با قدرت حركت مي كند و اين موجب سربلندي آنهاست. بوش سعي دارد شعار معروف ريگان را تكرار كند كه مي گفت ما دوباره سبب سربلندي آمريكا شده ايم و قدرت آمريكا را احيا كرده ايم. اينها متأسفانه درافكارعمومي آمريكا كه رأي در صندوق مي ريزد، خيلي تأثيرگذار است .
** برخي معتقدندتجربه ريگان و بوش اول نشان مي دهد جمهوريخواهان درمديريت بحران هاي بين المللي استعداد دارند. بنابراين استقبال بوش دوم از ورود به عرصه سياست خارجي طبيعي است.
* ولي به شرطي كه اسمش را مديريت بحران بگذاريم. تفاوت شيوه اي كه جمهوريخواهان و دموكراتها براي مديريت بحران دارند ـ حداقل در۱۰سال اخيرـ اين بوده كه جمهوريخواهان از هيچ نوع حركت يكجانبه وحتي مغاير با قوانين بين المللي ابا ندارند. يعني معتقدند به خاطر حفظ منافع آمريكا ـ آنگونه كه آنها تعريف مي كنند ـ مجاز به هركاري هستند. درصورتي كه دموكراتها دراين زمينه احتياط بيشتري مي كردند و به همين دليل شيوه مديريت بحرانشان متفاوت بود. آنها سعي داشتند از طريق گفت وگو ، مذاكره ، يارگيري دربين كشورهاي مختلف و ايجاد ائتلاف هاي مختلف اهداف خود را پيش ببرند، ولي حداقل اين بخش از جمهوريخواهان كه ما نمونه اش را از ريگان به اين سو داشته ايم، شيوه ديگري درپيش مي گيرند وسعي مي كنند قاطعيت نمايشي داشته باشند وآن را در افكارعمومي بزرگ كنند.مثل حمله ريگان به گرانادا كه اشاره كرديد يا كاري كه با نوريه گا كردند. اينها همه نمايشي بود؛ يك اقدام كوچك نظامي با كلي سروصدا. درمورد حمله بوش پدر به عراق درسال ۱۹۹۱ هم مي توان همين را گفت.
** يعني دركشوري كه مي گويند نهادهاي مدني ناظرامور است، به همين راحتي كه مي گوئيد مي توان افكارعمومي را با كارهاي نمايشي فريفت؟
* نمي گويم صرفاً نمايشي . ولي مكمل نمايشي كه معمولاً اين جور اقدامات دارد، مهم است وبدون آن مكمل، اين نوع اقدامات هيچ نتيجه اي درافكار عمومي ندارد. مشكلي كه رقابت حزبي درآمريكا دارد اين است كه احزاب اصلي براي جلب افكارعمومي معمولاً ميل به مركز مي كنند (بخصوص درفصل انتخابات). يعني سعي مي كنند حركتها و شعارهاي افراطي را كنار بگذارند. مثلاً دموكراتها نمي توانند درموضع يك حزب رقيب با اقداماتي معارضه كنند كه درظاهر مدافع امنيت ملي، منافع ملي و غرور ملي آمريكايي هاست ؛ چون مي دانند سريعاً افكار عمومي را از دست مي دهند. مقياس هاي افكارعمومي خيلي درآمريكا مهم است.
ادامه دارد



|   شناسنامه   |   آرشيو   |