|
خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
* خاطره مادربزرگ
تابستان كه مي شد شبها همه در ايوان خانه كه در زبان محلي به آن لم مي گفتند، مي خوابيديم. دوازده سيزده سالم بود. يادم مي آيد يك شب كه همه در لم خوابيده بودند، من خوابم نمي برد. شرشر باران مي باريد ومن درازكش به بالشم تكيه داده بودم كه يك مرتبه ديدم در سياهي شب مردي كلاه به سر دوان دوان وارد حياط خانه مان شد و زير لم خانه پنهان شد، خواستم برادرم را بيدار كنم و بگويم كه دزد آمده ولي ترسيدم با سر و صداي من آقا دزده فرار كند. به خاطر همين و براي اينكه مدركي هم براي شناسايي آقا دزده داشته باشم آرام به كنار لم رفتم. دستم را دراز كردم و كلاه آقادزده را از سرش برداشتم؛ او ازترس پا به فرار گذاشت كلاهش پيش من جاماند. صبح كه همه از خواب بيدار شدند كلاه را با افتخار به همه نشان دادم و منتظر تعريف و تمجيد ديگران از شجاعتم بودم كه چشمتان روز بد نبيند، فهميدم كه كلاه رئيس تأمينات را از سرش برداشته ام.
گويا رئيس تأمينات به خانه اش مي رفته كه باران مي گيرد و او مجبور مي شود بيايد زير لم خانه ما پناه بگيرد. خلاصه برادرم باكلي شرمندگي و معذرت خواهي كلاه را برد و به رئيس تأمينات داد و حسابي هم مرا دعوا كردند.
* خاطره پدربزرگ
ريش و سبيلم كه سبزشد، خواهرها ومادرم آستينهايشان را بالا زدند تا بساط عروسي ام را بچينند. ولي من زرنگ تر از آنهابودم. يك روز كه درخيابان قدم مي زدم دختري را ديدم و به دلم نشست. از اطرافيان راجع به دختر مورد نظرم پرس وجو كه كردم گفتند دختر فلاني است. من هم معطل نكردم وخانواده ام را براي خواستگاري فرستادم مراسم خواستگاري هم به خوبي و خوشي سپري شد و خانوده ام دختر را پسنديدند.
روز عقدكنان هيچ وقت فراموشم نمي شود. آقايان و خانمها هركدام در اتاقهاي جداگانه نشسته بودند و طبق رسوم هم از زمان خواستگاري تا عقدكنان عروس خانم را نشانم ندادند.
خطبه عقد كه خوانده شد مرا به پيش عروس خانم بردند. همين كه چادرسفيد عروس خانم را كنار زدم، دنيا دور سرم چرخيد. اين همان دختري نبود كه من پسنديده بودم. نمي دانيد چه حالي داشتم. با عجله از اتاق بيرون آمدم و به يكي از آشناها موضوع را گفتم . گفتم كه اشتباه شده و او هم گفت: آبروريزي نكن بروپيش عروس خانم تا ببينم چي شده.
خلاصه بعداً معلوم شد كه چون ما اسم دخترخانم را نمي دانستيم خانواده عروس خانم هم فكر كرده اند كه من خواستگار دختر بزرگشان هستم و خانواده من هم چون قبلاً دختر مورد علاقه من را نديده بودند،فكر كردند كه منظورم همين دختر است. به هر حال كار از كار گذشته بود و حالا كه چيزي نزديك چهل سال از آن روزها مي گذرد من از قسمتم راضي ام.
|