شماره ۲۱۳۸ - سال هشتم - چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۱
Wed, May 29, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

راز سرداب طلسم شده
064812.jpg
مرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر فلورس براي كمك به فاش كردن راز ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه
فمرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود به دستور كميسر فلورس براي كمك به فاش كردن راز ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به بارسلون رفت. او وقتي با جسد نامزد سوئدي خواهرش در اتاقش روبرو شد، فرار كرد و به سراغ باغبان جوان مدرسه رفت.
او در ادامه كارهايش سراغ باغبان پير رفت و فهميد اولين بار دختري به نام ايزابليتا ناپديد شده و او دوستي به نام مرسدس داشته است. ايزابل هيچ چيز از گذشته به ياد نداشت ولي مرد ديوانه مرسدس را در شهر اسكورپي يافت. او گفت: من با ايزابل دوست بودم. او عاشق مردي بود ولي او را كشت.
بالاخره مرسدس حقيقت راگفت كه آن شب بيدار بوده ولي ايزابل در حالي كه در خواب حرف مي زده از در قفل شده خوابگاه مي گذرد و به يك سرداب هزارتو مي رود. شبح مردي او را راهنمايي مي كرده و مرسدس به دنبال شبح و ايزابل به سراب مي رود. او بيهوش مي شود و وقتي به هوش مي آيد ايزابل را نمي بيند. چندروز بعد ايزابل صبح زود روي تختش برمي گردد و قتل مردي به گردن مرسدس مي افتد.
مرد ديوانه با اين اطلاعات به اداره ثبت املاك مي رود و متوجه مي شود مدرسه به پراپلانا ـ پدر ايزابل ـ تعلق داشته و او مدتي پيش مدرسه را به راهبه ها فروخته است. مرد ديوانه به سراغ پراپلانا مي رود ولي متوجه شلوغي جلوي خانه او و يك برانكارد مي شود او متوجه مي شود كه ايزابل به خودكشي اقدام كرده است. مرد ديوانه در ميان جمعيت ناگهان مرسدس را مي بيند و او را غافلگير مي كند. مرسدس به او مي گويد: وقتي گفتي ايزابل قصد ازدواج دارد ناراحت شدم تمام بدبختي هاي من به خاطر ايزابل بود.به اينجا آمدم به او تلفن كردم و همديگر را ديديم به او گفتم كه مردي را كشته و من به همه خواهم گفت و بعد او كه ناراحت بود به خانه اش رفته وخودكشي كرده است. مرد ديوانه با اين حرفها نقشه اي مي كشد و به سرعت با مرسدس سوار ماشين مي شودتا...
واينك ادامه داستان
صل ۱۴ ـ دندانپزشك مرموز

وقت شام بود. البته براي كساني كه پول كافي داشتند تا شام بخورند. خيابانها خلوت بود. باران به آرامي مي باريد. ماشين مرسدس يك فيات كهنه و قديمي بود كه بيشتربه يك اثر باستاني شباهت داشت تا به يك ماشين. چند متر دورتر از خانه پراپلانا پارك كرده بوديم و از همان جا خانه را تحت نظر گرفته بوديم. در چنين شرايطي خانواده پراپلانا بايد شب را به عزاداري مشغول مي شد. ولي حس ششم به من مي گفت كه اتفاق غيرمنتظره اي رخ خواهد داد. خيلي زود متوجه شدم كه حس ششم من اشتباه نكرده است.
ابتدا مستخدم با يك چتر از خانه خارج شد و در گاراژ را باز كرد. سپس خود را كناركشيد و نور قوي چراغهاي يك اتومبيل فيات نو مشكي رنگ به سياهي شب روشنايي بخشيد. يك نفر پشت فرمان نشسته بود. با اشاره من مرسدس ماشين را روشن كرد. به او گفتم: سعي كن عقب نماني. تقريباً به اون بچسب.
البته طبق قانون راهنمايي و رانندگي فاصله با اتومبيل جلويي را همواره بايد رعايت كرد. ولي ما آنقدر به اتومبيل جلويي چسبيده بوديم كه ترسيدم هر لحظه با آن تصادف كنيم كه دراين صورت قانون ما را مقصر مي شناخت. زيرا هميشه دراينگونه موارد ماشين عقبي مقصر قلمداد مي شود. به همين ترتيب وارد خيابان اصلي شديم. چراغ قرمز بود. من از فرصت استفاده كردم و از اتومبيل پياده شدم و به مرسدس گفتم: «مواظب باش ماشين از نظرت دور نشود. عينكت رو به چشمانت بزن و ضمناً مواظب جلو هم باش.»
با حرف شنوي سرش را تكان داد. بعد او را ديدم كه دندانهايش را به هم فشرد، پايش را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت به دنبال اتومبيل فيات مشكي حركت كرد. من بلافاصله سوار يك تاكسي شدم و به راننده گفتم: «آن دو اتومبيل را تعقيب كن. من پليس مخفي هستم.»
راننده تاكسي كارت شناسايي خود رانشان داد و گفت: «من هم پليس مخفي هستم. تو مال كدام قسمتي؟»
«مبارزه با موادمخدر. اوضاع در قسمت شما چطور است؟»
راننده تاكسي قلابي گفت: «بد. مثل هميشه. حال بايد ببينيم نتيجه انتخابات چه خواهد شد. من تصميم دارم به فيليپ گونزالس رأي بدهم. تو چطور؟»
«من به هر كسي كه رؤسا دستور بدهند، رأي مي دهم.»
همان طور كه پيش بيني مي كردم، اتومبيل فيات مشكي رنگ متوجه شد كه مرسدس او را تعقيب مي كند. به همين خاطر از چراغ قرمز عبور كرد و تابلو ورود ممنوع را هم ناديده گرفت و موفق شد از دست مرسدس خلاص شود. مرسدس سعي كرد او را تعقيب كند ولي چيزي نمانده بود كه با يك اتوبوس تصادف كند.
لبخندي زدم و به راننده تاكسي گفتم كه فيات مشكي رنگ را تعقيب كند. راننده فيات مشكي كه مطمئن شده بود از شر مزاحم راحت شده است، به آرامي به راه خود ادامه داد. بدين ترتيب توانستم بدون اينكه احساسات مرسدس را جريحه دار كنم، موقتاً از شر او خلاص شوم.
ماشين فيات به مقصد خود رسيد. راننده از اتومبيل پياده شد. سرش را پايين انداخت و وارد يك ساختمان قديمي شد. از راننده تاكسي خواستم كه منتظرم بماند، ولي او گفت كه مأموريتي به او محول شده است و فوراً بايد برود. از او تشكر كردم و خواستم به او پول بدهم، اما قبول نكرد. اين بار اتفاقاً پول داشتم. مرسدس قبل از اينكه از هم جدا شويم، مقداري پول به من داده بود.
باران همچنان مي باريد. ماشين را ورانداز كردم. چيز غيرعادي اي نديدم. شيشه اتومبيل را با يك آجر شكستم و داخل اتومبيل را بازرسي كردم. داخل داشبورد مدارك مربوط به اتومبيل، يك نقشه تاخورده و يك چراغ قوه بدون باطري وجود داشت. روكش صندلي ها از مخمل گران قيمت بود و روي صندلي راننده يك پشتي نرم قرار داشت. با درنظر گرفتن اين جزييات، حدس زدم كه اتومبيل متعلق به خود پراپلانا است.
نگاهي به كيلومترشمار ماشين انداختم. البته اطمينان نداشتم كه بتوانم شماره كيلومتر ماشين را براي مدت زيادي درحافظه ام نگاه دارم. من هيچگاه در رياضيات استعداد نداشتم، در عوض به علوم انساني علاقه زيادي داشتم. داخل زيرسيگاري چند ته سيگار وجود داشت. روي فيلترها اثري از ماتيك نبود، ولي جاي دندان روي آنها مشاهده مي شد. مقداري خاكستر سيگار كف اتومبيل ريخته شده بود. يكي از ته سيگارها هنوز مرطوب بود و فندك اتومبيل داغ بود.
از ماشين خارج شدم. راديو و ضبط اتومبيل را از جا كندم تا وانمود كنم سارقي به قصد دزدي، شيشه اتومبيل را شكسته است. راديو و ضبط را داخل فاضلاب انداختم. براي يك لحظه فكر كردم بهتر است خودم را در صندوق عقب اتومبيل پنهان كنم و منتظر وقايع بعدي بمانم. ولي به خاطر خطرات احتمالي اين كار، از انجام آن منصرف شدم. بيشترمايل بودم بدانم پراپلانا به چه منظور وارد آن ساختمان شده است، آن هم در حالي كه دخترش چند ساعت پيش جان خود را از دست داده است.
از مغازه اي كه در آن حوالي بود، يك نوشابه خريدم و از آنجا ساختمان را تحت نظر گرفتم. دركتاب راهنماي تلفن، از روي آدرس ساختمان، شماره تلفنهاي ساكنين آن را پيدا كردم و به همه آنها تك تك تلفن زدم وگفتم: «الو…سلام. من ازمجله كامبيو ۱۶ صحبت مي كنم. ما درحال انجام يك نظرسنجي از شهروندان هستيم. شما به كدام يك از كانالهاي تلويزيون علاقه داريد؟»
همه گفتند ، كانال يك. يكي از آنها گفت كانال دو. ولي يكي از ساكنين ساختمان درجواب به تندي گفت:«هيچ كدام » و بلافاصله گوشي را گذاشت. درحالي كه به شماره تلفن اين شهروند بي ادب نگاه مي كردم ، به خودم گفتم: «قلاب را گاز زدي ماهي كوچولو»
اسم اين شخص «پلوتونيو سويويو كوادرادو» بود. او دندانپزشك بود.چشم از در ساختمان برنمي داشتم. هنگامي كه آخرين قطره نوشابه را سركشيدم، دونفر از ساختمان بيرون آمدند. آ نها پيكر شخصي را داخل ملحفه پيچيده و با خود حمل مي كردند. از دور به نظر مي رسيد شخص موردنظر هيكل تنومندي ندارد. احتمالاً يك دخترنوجوان بود. پيكر آن دخترجوان را داخل صندوق عقب ماشين گذاشتند. يكي از آن دو پشت فرمان نشست و اتومبيل به حركت درآمد. ديگري مجدداً به داخل ساختمان برگشت. مايل بودم اتومبيل را تعقيب كنم ولي هيچ تاكسي اي درآن حوالي نبود. افكارم را متمركز كردم و فكركردم بهتراست به سراغ مرد ديگري كه به ساختمان برگشته بود، بروم. زني در كنار در ايستاده بود و با مرد ناشناس صحبت مي كرد. بعد هردو داخل ساختمان شدند و در را بستند. ميله اي فلزي دركنار ساختمان نيمه كاره اي كه درآن اطراف بود ، پيدا كردم و در ورودي را با كمك آن باز كردم. به صندوقهاي پستي كه در سالن ورودي ساختمان بود نگاهي انداختم. طبقه وشماره آپارتمان دندانپزشك را پيدا كردم. وارد آسانسوري شدم كه بيشتر به يك تابوت شباهت داشت تا آسانسور. داخل ساختمان با نماي خاكستري آن هماهنگي داشت. ديوارهاي رنگ و رو رفته وكهنه، منظره غم انگيزي داشتند. زنگ درخانه دندانپزشك را فشار دادم و منتظر شدم. دندانپزشك مرموز در را نيمه باز كرد وگفت: «شما كي هستيد؟»

غصه هاي پنهان
064860.jpg
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت تا راز مهمي را با فرزندانش در ميان بگذارد او گفت: وقتي ب
خوانديد زني به نام بانو پس از ابتلا به يك بيماري سخت تصميم گرفت تا راز مهمي را با فرزندانش در ميان بگذارد او گفت: وقتي به جواد دل بستم مادرش با ازدواجمان مخالفت كرد ولي بالاخره ازدواج كرديم و در آن زمان فهميدم كه باردار نمي شوم. پزشك گفته بود بايد صبر كنم ولي مادر جواد مي خواست براي جواد زن بگيرد. هر روز زخم زبان بود تا اينكه يك روز كه مسموم شده بودم مادرشوهرم به خانه مان آمد وخيال كرد باردار شده ام. من كه با اين تصور وضعيت بهتري پيدا كرده بودم، به سراغ پرستار پيري رفتم كه با او آشنا شده بودم.
او بيمار بود و به من گفت اين خيلي خوب است...
بانو بعداز ظاهرسازي هاي بسيار سرانجام تصميم گرفت حقيقت را به شوهرش جواد بگويد، ولي درست در لحظاتي كه او تصميم گرفته بود حقيقت را بگويد، مادر جواد به خانه شان آمد.
بانو به سراغ پرستار پير رفت و با يك پلاستيك پر دارو به خانه برگشت. جواد از اينكه مي ديد نسبت به همسرش بي توجه بوده احساس شرم مي كرد بنابراين به او قول داد كه هر طور شده از اين به بعد جبران كند و به مادرش اجازه دخالت ندهد.
در اين هنگام كه آن دو در حال حرف زدن بودند، يكدفعه صداي زنگ در حياط بلند شد. بانو كه هنوز قلبش پر ازكينه و نفرت از مادر جواد بود در مقابل خواسته شوهرش مبني براينكه در را باز كند، ايستاد و همين مسأله باعث جدال بزرگي ميان آن دو شد.
جواد وقتي پافشاري ها و ناراحتي هاي همسرش را ديد و زماني كه متوجه شد بانو به اندازه اي عصبي شده كه بيهوش شده است، كوتاه آمد،تا اينكه اتفاق ديگري روي داد و اينك ادامه داستان
***
بانو به جواد نگاه كرد، جواد مرد خوبي بود، از اينكه او را تا اين حد به زانو درآورده بود خودش هم ناراحت بود. حالا كه شوهرش اينقدر در مقابل او انعطاف نشان داده بود، او هم بايد كوتاه مي آمد.
صداي زنگ در حياط قطع شده بود. مادر جواد حتماً رفته بود. اين براي بانو يك پيروزي بود.
ـ ببين جواد! من نمي گم مادرت اصلاً نياد، ولي هر چيزي بايد روي حساب وكتاب باشه. مگه من تاحالا اينطوري خونه مادر تو رفتم.
جواد سرش را تكان داد
يكدفعه بانو جيغ كشيد. سايه اي روي يك در افتاده بود.
ـ جواد دزد ! جواد دزد!
جواد به هر سختي بود از جا بلند شد، در را باز كرد. مادرش پشت در بود. صداي خنده اوبلند شد.
ـ ديگه در رو روي من باز نمي كنين! خيال مي كنين من پشت در مي مونم. پيرزني بي دست و پا هستم كه نمي تونه توي خونه پسرش بره!
مادر جواد خود را به وسط اتاق رساند و شروع به گريه ونفرين كرد.
ـ اي چه روزگاري بود! ارزش مادر هيچوقت گم نمي شد. چه زماني، چه بچه هايي، بچه هم بچه قديم حالا آدم بچه بزرگ نمي كنه، گرگ بزرگ مي كنه. حالا ديگه هيچ ارزش و بها نداره، حالا ديگه مرگ براي آدم بهتره! منو بگو با اين حال و شرايط اين همه راه بلندشدم اومدم اينجا كه چي بشه به كي سربزنم، ولي در رو به روي من حتي باز نمي كنن.
بعد رو به پسرش كرد وگفت:
ـ مرد اگر لياقت نداشته باشه، بايد بميره! مادر چه زجري مي كشه تا يك بچه رو بزرگ كنه، پسري كه مادرش رو به يه زن كه همه جا ريخته، سودا كنه و بفروشه بايد بميره ومادري كه بچه اي اينجوري داره هم اگه محبت و عشقش رو زير پا نذاره احمقه.
جواد نگاهي به مادرش كرد.
ـ مادر اين حرفا چيه؟ چي مي خوايي بگي؟ ما مشغول حرف زدن بوديم، حواسمون نبود بعدش هم يكدفعه بانو حالش به هم خورد، من دست و پام رو گم كرده بودم، خودم كه نمي تونستم بيام در رو باز كنم بانو هم كه بي حال افتاده بود.
مادر جواد در حاليكه با خشم به جواد نگاه مي كرد، گفت:
ـ تمام عمرت خاك بر سري پسر! فكر مي كني منم مثل تو احمق و زود باورم. اين دختره بي كس وكار تو رو خر كرده، فكر مي كني مي تونه سرمن هم كلا ه بذاره.
تو فكر مي كني من اين حرفا رو باور مي كنم. من خوب مي دونم توي اين اتاق وقتي من پشت در بودم چي گذشته. من خوب مي دونم درد زنت چيه و خوب مي دونم تو روي چي داري سرپوش مي ذاري؟ حق هم داري پسر، چون از اول گفتم يه دختر از يه خانواده حسابي بگير، به حرفم گوش ندادي، حميرا چه عيب و ايرادي داشت كه نگرفتي. خوشگل وخوش زبون نبود كه بود، فهميده نبود كه بود، پولدار نبود كه بود، مادرش خاله ات نبود كه بود، اگه گوش به حرفم كرده بودي، حالا وضع ما بهتر از اين حرفا بود، حالا نمي خواستي به خاطر اومدن مادرت به خونه ات اينقدر بدبخت باشي.
جواد سرش را زير انداخته بود و به حرفهاي مادرش گوش مي كرد. نمي دانست چه حرفي بايد بزند. نمي دانست مادرش از چه وقتي پشت در اتاق گوش ايستاده بوده است. مثل بچگي هايش كه مادر او را دعوا مي كرد، دچار يك نوع ترس شده بود. عرق از تمام بدن اش سرازير شده بود.
هرچه بود بايد حرفي مي زد، ولي نمي توانست. هميشه در مقابل مادرش كم مي آورد.
ـ چي شده كه توي خونه آدم به آدم بي كس وكار مي گي؟ مامان مگه من چه هيزم تري به شما فروختم كه به من بي پدر، مادر مي گي.
اون حميرايي كه مي گي خيلي خوبه، پس چرا هيچ خواستگاري نداره چرا با پدر پولدار وفهميده وخونواده دار توي خونه مونده وترشي ريخته!
به من و زندگي من چه كار داري؟ چرا هر دقيقه مي آيي و توي خونه من سرك مي كشي،مگه خودت مادر شوهرت جرأت مي كرد، اين كار رو بكنه. از شما كه دنبال عروس فهميده و خونواده دار مي گرديد، حيفه كه هميشه چيزي رو نفهميد. درسته كه من عروس شمام ، ولي كنيزخونه شما و پسرتون نيستم اگه فكر مي كنين پسرتون تحفه اس وحيف شده ارزوني خودتون، ولي اگر خوب منصف باشيد مي بينيد كه پسرتون بين من وشما، بين من وهمه دختراي فاميل و آشنا، بين من و همه دنيا ، من رو ترجيح داده پس شما هم بيشتر از اين ديگه خودتون رو سبك نكنين و بريد دنبال كارتون!
بانو در را باز كرد و به مادر جواد نشان داد كه خارج شود، جواد با حيرت به بانو نگاه مي كرد. اين زن ، زن چند سال پيش نبود. چرا بانو اينطور رفتار مي كرد، چرا مادرش اينقدر با زنش دچار مشكل بود. چرا حتي بچه دار شدن بانو هم نتوانسته بود اختلاف ميان مادر و زنش را كم كند.
جواد يكدفعه فرياد زد:
ـ معلومه شما دو تا چتونه؟ معلومه اينجا چي مي گذره؟ چرا به جون هم افتادين؟ چرا با هم دعوا مي كنين؟ ديگه بسه! هم تو، هم مادر بنشينيد.
بانودستي به كمرش زد و به مادر جواد كه خيلي راحت لبخند پيروزي مي زد، نگاه كرد. هرطور بود بايد از جواد و مادرش انتقام مي گرفت. هر طور بود بايد مادر جواد را همين جا سرجايش مي نشاند.
ـ كي داره به من مي گه كه اين كار رو بكنم يا نكنم؟
جواد با خشم به زنش نگاه كرد.
ـ من مي گم؟
ـ تو كه نمي توني توي دهن مادرت بزني و توي خونه ات به من بي پدر و مادر مي گن، نمي توني به من دستور بدي. تو فقط به مادرت مي توني حرف بزني.
جواد از جا بلند شد. ازخشم تمام بدن اش مي لرزيد. به عصايش تكيه كرد.
ـ مادر، بانو! خوب گوش كنين چي مي گم. تا وقتي هر دوتايي نتونين درست حرف بزنين و برخورد كنين، من از اينجا مي رم.
جوادكت اش را روي دوش اش انداخت و آرام از پله ها پايين رفت.
بانو ناباورانه به جواد نگاه كرد. جواد واقعاً مي رفت. مادر جواد از جا بلند شد.
خودش را به پسرش رساند.
ـ پسرم بريم!
جواد به طرف مادرش برگشت.
ـ دست از سرم بردار!
جواد پله ها را پايين رفت. دست مادرش را از شانه اش جدا كرد واز در خارج شد.
ادامه دارد

خاطرات مادربزرگها و پدربزرگ ها
* خاطره مادربزرگ
تابستان كه مي شد شبها همه در ايوان خانه كه در زبان محلي به آن لم مي گفتند، مي خوابيديم. دوازده سيزده سالم بود. يادم مي آيد يك شب كه همه در لم خوابيده بودند، من خوابم نمي برد. شرشر باران مي باريد ومن درازكش به بالشم تكيه داده بودم كه يك مرتبه ديدم در سياهي شب مردي كلاه به سر دوان دوان وارد حياط خانه مان شد و زير لم خانه پنهان شد، خواستم برادرم را بيدار كنم و بگويم كه دزد آمده ولي ترسيدم با سر و صداي من آقا دزده فرار كند. به خاطر همين و براي اينكه مدركي هم براي شناسايي آقا دزده داشته باشم آرام به كنار لم رفتم. دستم را دراز كردم و كلاه آقادزده را از سرش برداشتم؛ او ازترس پا به فرار گذاشت كلاهش پيش من جاماند. صبح كه همه از خواب بيدار شدند كلاه را با افتخار به همه نشان دادم و منتظر تعريف و تمجيد ديگران از شجاعتم بودم كه چشمتان روز بد نبيند، فهميدم كه كلاه رئيس تأمينات را از سرش برداشته ام.
گويا رئيس تأمينات به خانه اش مي رفته كه باران مي گيرد و او مجبور مي شود بيايد زير لم خانه ما پناه بگيرد. خلاصه برادرم باكلي شرمندگي و معذرت خواهي كلاه را برد و به رئيس تأمينات داد و حسابي هم مرا دعوا كردند.

* خاطره پدربزرگ
ريش و سبيلم كه سبزشد، خواهرها ومادرم آستينهايشان را بالا زدند تا بساط عروسي ام را بچينند. ولي من زرنگ تر از آنهابودم. يك روز كه درخيابان قدم مي زدم دختري را ديدم و به دلم نشست. از اطرافيان راجع به دختر مورد نظرم پرس وجو كه كردم گفتند دختر فلاني است. من هم معطل نكردم وخانواده ام را براي خواستگاري فرستادم مراسم خواستگاري هم به خوبي و خوشي سپري شد و خانوده ام دختر را پسنديدند.
روز عقدكنان هيچ وقت فراموشم نمي شود. آقايان و خانمها هركدام در اتاقهاي جداگانه نشسته بودند و طبق رسوم هم از زمان خواستگاري تا عقدكنان عروس خانم را نشانم ندادند.
خطبه عقد كه خوانده شد مرا به پيش عروس خانم بردند. همين كه چادرسفيد عروس خانم را كنار زدم، دنيا دور سرم چرخيد. اين همان دختري نبود كه من پسنديده بودم. نمي دانيد چه حالي داشتم. با عجله از اتاق بيرون آمدم و به يكي از آشناها موضوع را گفتم . گفتم كه اشتباه شده و او هم گفت: آبروريزي نكن بروپيش عروس خانم تا ببينم چي شده.
خلاصه بعداً معلوم شد كه چون ما اسم دخترخانم را نمي دانستيم خانواده عروس خانم هم فكر كرده اند كه من خواستگار دختر بزرگشان هستم و خانواده من هم چون قبلاً دختر مورد علاقه من را نديده بودند،فكر كردند كه منظورم همين دختر است. به هر حال كار از كار گذشته بود و حالا كه چيزي نزديك چهل سال از آن روزها مي گذرد من از قسمتم راضي ام.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |