شماره ۲۱۳۹ - سال هشتم - جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۱
Fri, May 31, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان

جنايتكارترين قاتلان جهان
خفاش شبهاي تهران
065037.jpg
غلامرضا خوشروي كوردان كرديه يكي از قاتلان سريالي است كه در اولين روز از آذرسال ۱۳۴۳ در قوچان به دنيا آمد.
او از ۱۷سالگي در شهرهاي مختلف استان خراسان كارهاي خلافكارانه اش را با سرقت خودروها آغاز كرد، اما چند ماه بعد به اتهام ۱۵فقره سرقت و جرايم ديگر دستگير شد. او قبل از اين تاريخ هم يكي، دوبار به علت جرايم ديگر دستگير شده بود.
غلامرضا خشرو اين بار با قيد ضمانت آزاد شد، اما او موظف شده بود كه ۲۵ هرماه خود را به دادگاه معرفي كند.
اين قاتل سريالي بعداز چند ماه به تهران گريخت و در آبان ماه سال ۶۴ درتهران با دختري ۱۷ ساله آشنا شد و از او خواستگاري كرد. اين وصلت در جنوب تهران صورت گرفت و پدر ومادر اين دختر جوان كه فريب ظاهر غلامرضا را خورده بودند، دخترشان را به دست اين مرد جنايتكار سپردند.
منيژه وقتي به خانه غلامرضا رفت با رفتار خشن و غيرانساني او روبه رو شد و پس از مدت كوتاهي از خانه او گريخت و از دادگاه تقاضاي طلاق كرد. دادگاه براساس شواهد مختلف مبني بر اينكه غلامرضا خوشرو جوان ۲۱ ساله اقدام به آزار و اذيت و شكنجه نوعروس جوان مي كند، حكم طلاق را صادر كرد.
در اين زمان بود كه غلامرضا خوشرو به خراسان بازگشت و بار ديگر سرقت هاي خود را آغاز كرد. غلامرضا هربار پس از چند سرقت دستگير مي شد و هربار او نيز با يك نام جعلي خودش را به مأموران معرفي مي كرد و اين مسأله باعث شده بود كه سوابق او در دادگاههاي مختلف استان خراسان به نام هاي مختلف ثبت شود.
در سال ۱۳۷۱ بار ديگر غلامرضا خوشرو به تهران آمد واين بار بود كه تا هنگام دستگيري اقدامات جنايتكارانه اش را آغاز كرد.
او با پوشيدن لباس سياه و سرقت يك خودرو، اقدام به مسافركشي مي كرد. او پس از سواركردن دختران جوان و زنان آنان را به محل خلوتي مي كشاند و پس از سرقت وسايل شان و آزار آنان طعمه هاي خود را با قساوت قلب به قتل رسانده و سپس اجساد آنان را در محل خلوتي مي سوزاند.
غلامرضا خوشرو در پنجمين روز از مرداد سال ۷۶ محاكمه شد. محاكمات جنجالي غلامرضا خوشرو كه به خفاش شب هاي تهران شهرت يافته بود، ابعاد وسيعي برجاي گذاشت.
سيزده فروردين سال ۷۵ وقتي مأموران جسد زني را در پارك چيتگر يافتند و جسد ديگري را در چهارم تير پيدا كردند موفق شدند، سه روز بعد اين مرد جنايتكار را به دام اندازند. بعد از دستگيري تحقيقات روشن ساخت او در سال ۷۲ با نام مستعار مراد نادري فرزند ناصر به علت سرقت خودرو بازداشت شده است و همان شب پس از آزادشدن دوباره دست به سرقت زده و تا سال ۷۵ زنداني شده و بعد از آزادي مجدد از زندان به تهران آمده است و جنايات ديگري را آغاز كرده است.
غلامرضا خوشرو علاوه بر آدم ربايي و سرقت مرتكب ۹ فقره قتل عمد شده بود. غلامرضا خوشرو در طول محاكمات در كمال خونسردي راز جنايات خود را و چگونگي آنان را روشن ساخت.
065040.jpg
اين قاتل تيزهوش در تمام مدت دادگاه سعي داشت به نوعي همدستي به نام حميد را درمورد جناياتش معرفي كند و قتل ها و جنايات خود را به گردن آن شخص بيندازد.
اما بخشي از اموال مقتولان و چاقوي اين مرد جنايتكار در خانه برادرش پيدا شد. از سوي ديگر چند زن ديگر كه توانسته بودند از دست خفاش شب فرار كنند، در دادگاه اظهارات خود را بيان كردند و روشن شد او در تمام جنايات به تنهايي عمل كرده است. او در طول چند سال اقدام به قتل ۹ زن و دختر جوان كرده بود. ابتدا با يك پيكان سرقتي به عنوان مسافركش زنان را سوار مي كرد و پس از اينكه آنان را به محل هاي خلوت مي كشاند در فرصتي مناسب با استفاده از يك چاقو آنان را مجروح كرده و سپس به طرز وحشتناكي به قتل مي رساند.
خفاش شب بيشترين جناياتش را در ساعات پاياني شب انجام داده است. او پس از به قتل رساندن اين زنان، اجساد آنان را به بيابانهاي غرب تهران مي برد و اقدام به سوزاندن آنان مي كرد.
برادر متهم در دادگاه گفت: از ۱۷ سال پيش از او بي خبر بوديم. او مدتي قبل از دستگيري به خانه ما مي آمد ولي شب هااكثراً بيرون مي رفت و روزها در خانه مي خوابيد.
غلامرضا خوشرو در آخرين دفاع خود مدعي شد كه دزد نيست و جرأت آدم كشتن ندارد و تمام جنايات را حميد رسولي انجام داده است.
تحقيقات روان پزشكان روشن ساخت كه همدست خيالي خفاش شب هيولاي درون اوست و به نوعي بخشي از شخصيت هولناك او را روشن مي سازد.
غلامرضا خوشرو ـ خفاش شب هاي تهران ـ پس از چند بار محاكمه سرانجام از سوي قاضي جنايي تهران به ۹ بار قصاص نفس در خصوص قتل ۹ زن و دختر محكوم شد.
همچنين او به خاطر اتهام وارده اش در پرونده سال ۷۱ درخصوص زناي عنف به يكبار اعدام نيز محكوم شد.
در اين حكم كه قضات ديوانعالي كشور آن را نيز تأييد كردند به خاطر جريحه داركردن افكار عمومي بخصوص ساكنان شهرك هاي غرب تهران، غلامرضا خوشرو در ملأ عام و در منطقه اي كه بيشترين جناياتش را انجام داده بود، به دار مجازات آويخته شد. سحرگاه روز ۲۲ مردادماه سال ۷۶ سرانجام خفاش شبهاي تهران به پاي چوبه داررفت.
در حكم دادگاه رضا خوشرو ـ برادر متهم ـ به عنوان متهم رديف دوم به اتهام مخفي كردن دلايل جرم، مثل چاقو و كادر، لباس هاي خونين مقتولان و پنهان كردن اموال قربانيان به يك سال و نيم زندان و تحمل ۷۰ ضربه شلاق محكوم شد.
همچنين مدينه همسر رضا نيز به عنوان متهم رديف سوم به اتهام پنهان كردن دلايل جرم به ۶ ماه زندان و تحمل ۷۰ ضربه شلاق محكوم شد. زهرا خوشرو خواهر بزرگ اين قاتل سريالي نيز به اتها مخفي كردن طلاجات و اشياي گرانبهاي مقتولان به ۶ ماه حبس و تحمل ۷۰ ضربه شلاق محكوم شده بود.غلامرضا خوشرو قبل از اعدام در يك كاغذ به عنوان وصيت نوشت:
ـ به هيچكس بدهكار نيستم و از كسي هم طلبكار نيستم و از همه طلب بخشش دارم.

اين يه رازه آقا پليسه
065034.jpg
يك دختربچه هفت ساله بعد ازاينكه آخرين امتحانش را داد، به طرز مرموزي ناپديد شد. والدين اين دختربچه پس از اينكه او چند ساعت به خانه بازنگشت، از پليس خواستند تا تحقيقات خود را در مورد ناپديد شدن اين دختركلاس اولي آغاز كند. سارا كلاس اول بود. به مدرسه علاقه زيادي داشت. او دختر باهوشي بود. نمرات خوبي در درسهايش مي گرفت. سارا امروز براي دادن امتحان رياضي اش به مدرسه رفت. درست بعد از يك ساعت بايد به خانه برمي گشت. ساعت وقتي ۱۰صبح شد، به دلشوره افتادم. با اينكه با شوهرم قهر بودم، به او تلفن زدم. شوهرم با اينكه با بي ميلي با من حرف زده بود، وقتي فهميد مسأله به دخترمان مربوط مي شود، مسأله را جدي گرفت و به خانه برگشت.
پليس كه با شكايت پدر سارا تحقيقات خود را آغاز كرده بود. با اين حرفها كه از سوي مادر سارا زده شد به سراغ مسؤولان مدرسه رفت.
مديرمدرسه در حالي كه از ناپديد شدن سارا ناراحت بود، گفت: آن روز سارا براي دادن امتحان به مدرسه آمد. امتحانش را داد و بعد با من خداحافظي كرد. دخترمؤدب و مهرباني بود و من او را دوست داشتم. تنها از او پرسيدم: دخترم تمام سؤالات را خوب جواب دادي؟ گفت: بله.
و بعد هم رفت.
مدير مدرسه درمورد اين سؤال كه سارا با چه كسي رفت، گفت: سارا هميشه تنها از مدرسه خارج مي شد. آن روز هم تنها از مدرسه بيرون رفت.
تحقيقات از ساير همكلاسيهاي سارا هم به نتيجه نرسيد. سارا آن روز بعد از تمام شدن امتحانش به تنهايي از مدرسه خارج شده بود و هيچكس او را نديده بود. هيچ خبري از سارا نبود.
اما پليس در ضمن تحقيقات متوجه يك مسأله شد، مادر سارا درنخستين حرفهاي خود به اختلافش با شوهرش اشاره كرده بود.
اين بار از پدر سارا دراين مورد بازجويي شد.
پدر سارا گفت: من و همسرم از سالها پيش يعني زماني كه سارا هنوز يك سال نداشت دچار اختلاف بوديم. او به نوعي با رفتار و حرفهايش مرا اذيت مي كند. از دست كارهايش خسته شده ام ولي هميشه در طول اين سالها به خاطر اينكه سارا و سهيل تنها نمانند و بخاطر اختلافات ما آسيب نبينند، سعي مي كردم از كنار اين قضيه بگذرم ولي تصميم داشتم به خاطراينكه ديگر زنم آزارهايش را به حد رسانده بود، او را طلاق دهم.
افسر پرونده سؤال كرد: از اين مسأله بچه ها خبر داشتند؟
پدر سارا گفت: من هميشه براي اينكه اختلاف من و زنم روي بچه ها تأثير نگذارد اين مسائل را از بچه ها مخفي مي كردم و فكر نمي كنم كه بچه ها از اين مسأله خبر داشتند.
به زنم گفته بودم كه بعد از آخرين امتحان سارا حتماً به دادگاه برويم و قرار بود توافقي از هم جدا شويم. با اين اطلاعات افسر پرونده با سهيل ۵ساله صحبت كرد و پرسيد: از اينكه خواهرت سارا گم شده ناراحت نيستي؟ سهيل گفت: نه. من ناراحت نيستم.
\ چرا مگر سارا را دوست نداشتي؟
سهيل گفت: چرا. دوستش داشتم. ولي سارا كه گم نشده؟
ـ پس سارا كجاس؟
سهيل صدايش را پايين آورد و گفت:
ـ اين ديگه يه رازه، آقا پليسه!
افسر پرونده با لبخند گفت:
ـ تو مي دوني كه پليس بايد همه رازها رو بدونه.
سهيل سرش را تكان داد و گفت:
ـ ولي مامانم مي گه بعضي از رازها رو فقط مامانا و بچه ها بايد بدونن. حتي باباها هم نبايد بدونن.
افسر پرونده گفت:
ـ پس رفتن سارا يه راز بين تو و مامان و ساراس.
سهيل گفت:
ـ آقا پليسه اين يه رازه.
با اين اطلاعات بار ديگر افسر پرونده بازجويي از مادر سارا را آغاز كرد.
مادر سارا در اين بازجويي ها گفت: ـ از مدتها پيش با پدر سارا اختلاف داشتم، ولي به خاطر علاقه زياد به بچه هايم و زندگي مشتركمان هميشه از كنار اختلافات مي گذشتيم. تا اينكه مدتي پيش پدر سارا به من گفت كه ديگرتحمل ندارد و مي خواهد بعد از آخرين امتحان سارا از هم جدا شويم. چون هميشه در طول زندگي مشترك سعي كردم در برابر او كم نياورم و غرورم را حفظ كنم. به خاطر همين پذيرفتم. ولي چيزي از درون مرا آزار مي داد. دلم نمي خواست اين اتفاق بيفتد از تمام رفتارهايي كه كرده بودم نسبت به شوهرم پشيمان بودم، ولي نمي خواستم و نمي توانستم اين پشيماني را به او بگويم براي همين بود كه يك دفعه به ذهنم رسيد، سارا بعد ازآخرين امتحانش گم شود.
وي افزود: مشكلم را با يكي از دوستانم درميان گذاشتم و قرار شد سارا تا وقتي كه شوهرم از طلاق منصرف شود پنهاني در خانه آنان بماند.
افسرپرونده سؤال كرد:
ـ سارا خودش هم خبر داشت؟
اين زن گفت: بله هم سارا هم سهيل خبر داشتند.
با آدرسي كه مأموران از مادر سارا به دست آوردند، سارا را پيدا كرده و به نزد پدر برگرداندند و اين پدر و مادر لجباز دركلانتري در جلوي فرزندان خود قول دادند كه اختلافات گذشته را فراموش كنند.

اين زن و شوهر نمي دانند چگونه زندگي كنند
اين زن و شوهر در طول زندگي مشترك ۸ساله شان دوبار به دادگاه رفته بودند و دادخواست جدايي داده بودند، سومين بار وقتي هر دو در دادگاه حاضر شدند تا تن به جدايي دهند، يك اتفاق افتاد.حامد در مورد اختلافش به قاضي گفت:؛ ۸سال پيش بودكه به خواستگاري ناهيد رفتم. ناهيد دختر خوبي بود و من به خاطر متانت اش مي خواستم با او زندگي كنم. عقد كه كرديم به پيشنهاد پدرزنم و براي اينكه زنم روزها در زماني كه من سر كارهستم تنها نماند تصميم گرفتم كه طبقه بالاي خانه پدرزنم را بسازم.
پدر ناهيد در فراهم كردن شرايط كمكم كرد و اين باعث شد كه خيلي سريع محل زندگي مان كه در طبقه بالاي خانه پدر ناهيد بود، ساخته شود.
مراسم مختصري براي عروسي گرفتيم و زندگي مشتركمان را در طبقه بالاي خانه پدر ناهيد شروع كردم و بدبختي من هم از همين جا شروع شد.
وي افزود: آقاي قاضي هنوز يكسال از زندگي مان نگذشته بود كه ديدم ناهيد رفتارش تغيير كرده است. خانواده اش براحتي در زندگي مان دخالت مي كردند و من توان تحمل نداشتم. چندبار به اوتذكر دادم كه جلوي دخالتهاي اطرافيان خود را بگيرد، ولي او به جاي اينكه با آنان برخورد كند. بامن بدبرخورد مي كرد.اين مردگفت: خسته شده بودم با وجودي كه يك بچه در راه داشتيم به دادگاه رفتم و تقاضاي طلاق دادم. زنم در دادگاه قول داد كه رفتارش را عوض كند ولي افسوس كه اين تغيير رفتار او تنها براي شش ماه دوام داشت و دوباره همان آش شد وهمان كاسه.وي ادامه داد: مدتي تحمل كردم. يكي، دوسال گذشت. خدا به ما بچه ديگري داد. اما باوجود اينكه سرمان شلوغ بود و او هم بايد به خاطر دوبچه پشت سر هم وقت كافي براي صحبت با خانواده اش رانداشته باشد، اينطور نشد و بالاخره وقتي ديدم فايده اي ندارد، به او بي اعتنا شدم، ديگر برايم او و بچه ها اهميت نداشتند، ناهيد وقتي اين رفتار مرا ديد. به من گفت: از هم جدا شويم.من هم قبول كردم و به دادگاه آمديم. ولي او در دادگاه شروع به گريه كرد و گفت حاضر به جدايي نيست.به خاطر بچه ها ناچار زير يك سقف زندگي مان را ادامه داديم. تا اينكه سه ماه پيش با مشكل جدي تري روبرو شدم.
وي گفت: آقاي قاضي! جديداً فهميده ام كه دوبچه ام هم به جمع مادرشان پيوسته اند و رفتارشان تغيير كرده است. براي همين تصميم گرفتم كه خودم را از جمع آنان جدا كنم و از زنم جدا شوم ناهيد بعد از اظهارات شوهرش گفت: به خدا من زندگي و شوهرم را دوست دارم، ولي چه كنم از صبح تا شب او نيست و من در كنار خانواده ام هستم. قبول دارم كه دهان بين هستم و تحت تأثير قرار مي گيرم ولي حاضرم كه اگر حامد مكان زندگي مان را تغيير دهد و شرايط را براي من عوض كند، من هم رفتار خودم را تغيير دهم.حامد پس از شنيدن حرفهاي همسرش به ناهيد گفت: من تا يك ماه ديگر خانه مان را تغيير مي دهم و تو هم بايد قول دهي كه از اين به بعد رفت و آمد با خانواده ات را محدود كني.اين زن و شوهر حاضر شدند به خاطر حفظ زندگي مشترك و سقفي كه بالاي سر فرزندان خود ساخته بودند، يكبار ديگر از دادگاه خانواده در كنار هم خارج شوند.

پيرزني كه ۴۷ سال دزدي كرد
065031.jpg
يك زن ۶۵ ساله كه اقدام به سرقت از فروشگاهها، سوپرماركت ها وديگر مكان هاي خريد مي كرد با هوشياري يك پسر ۸ ساله شناسايي شد.
اين زن ۶۵ ساله كه كتايون نام دارد، پس از دستگيري به بيش از صدها مورد سرقت رب گوجه فرنگي ، تن ماهي ، مايع ظرفشويي، كمپوت ، جوراب ، دستگيره، قاشق ، چنگال ، نمكدان و... اعتراف كرد.
با كتايون در مورد اين سرقت هاگفت وگويي كرده ايم كه مي خوانيد:
• از چند سال پيش شروع به دزدي كردي؟
ـ من از جواني ام فكر كنم ۲۰ سالگي شروع به سرقت كردم.
• انگيزه ات از اين سرقت ها چه بود؟
ـ انگيزه خاصي نداشتم ، نمي دانم اصلاً چرا اين كار را مي كردم.
• مگر مي شود؟
ـ بله. من به هيچ وجه نياز مالي نداشتم. پدرم تاجر بود و من از كودكي در يك خانواده ثروتمند و با ناز و نعمت بزرگ شدم، ۱۸ ساله بودم كه مرا به يك بازرگان شوهر دادند، شوهرم از نظر پولي خيلي وضعيت خوبي داشت. در رفاه كامل بودم. ولي نمي دانم چرا بي اختيار به طرف مغازه ها كشيده مي شدم و يك حس از درون به من مي گفت از چيزهاي داخل مغازه يواشكي بردار.
• اولين بار كه اين كار را كردي، چه حسي داشتي؟
ـ حس خاصي نداشتم. اولين بار به يك مغازه پوشاك رفته بودم. از نظر وضع ظاهري ولباس آنقدر شيك بودم كه هيچ مغازه داري به خودش اجازه نمي داد كه به من شك كند يا حرفي بزند. در يك فرصت كه چند مشتري به داخل مغازه آمد. من آرام يك دامن در كيفم گذاشتم و بعد خيلي محترمانه با مغازه دار خداحافظي كردم و رفتم. با اين كار احساس آرامش كردم. تا دو روز حالم خوب بود، ولي بعد از آن دوباره وسوسه شدم و دوباره اين كار را كردم.
• شوهرت متوجه دزدي هاي تو نمي شد؟
ـ نه او فكر مي كرد من با پولهايي كه او مي دهد، براي خانه مان خريد مي كنم.
• با اين چيزهايي كه مي دزديدي چه كار مي كردي؟
ـ چون بچه نداشتم و بعد هم در طول سالها بچه دار نشدم، اين چيزهايي كه مي دزديدم اگر خوراكي بود فاسد مي شد و اگر پوشاك بود، اكثراً بدون استفاده گوشه اي مي ماند.
• در طول اين چند سال ، چند بار اين كار را كردي؟
ـ نمي دانم بگويم چند بار، فقط خيلي زيادبود. من فقط اين اواخر را يادم مانده. اين كار براي من مثل يك عادت شده بود. آدم وقتي به كاري عادت مي كند، مثلاً مثل نفس كشيدن يا غذا خوردن سروعده، آنوقت ديگر حساب وكتاب آن كار از دستش مي رود.
• آخرين بار چه چيزي مي خواستي بدزدي؟
ـ آخرين بار به يك فروشگاه لباس رفته بودم. زني با پسرش براي خريد لباس آمده بود. زن براي پرو يك لباس به اتاق پرو رفت. پسرك بيرون ايستاده بود. سرمغازه دار خيلي شلوغ بود. من آرام به يك لباس كه روي پيشخوان بود، نزديك شدم كم كم بخشي از لباس را از پايين در كيفم كردم و بعد كه كارم تمام شد، قصد داشتم از مغازه بيرون بروم كه چشمم به پسرك افتاد. براي اينكه راز مرا نگويد چون با تعجب نگاهم مي كرد، شكلاتي از داخل كيفم درآوردم و با لبخند به طرفش گرفتم. شكلات را از من گرفت و تشكر كرد و بعدهم من با خيال راحت دستي به سرش كشيدم و خواستم از مغازه بيرون بروم كه مغازه دار صدايم كرد. سعي كردم به روي خودم نياورم. ولي مغازه دار جلوي درآمد و گفت: خانم با شما كار دارم.
ترسيدم. به پسرك نگاه كردم. پسرك در حال خوردن شكلات بود. مغازه دار به او نگاه كرد.
ـ مطمئني پسر؟
پسرك سرش را تكان داد.
• بعد چه شد؟
ـ مغازه دار خواست داخل كيفم را ببيند، عصباني شدم، فحش دادم و گفتم اين كار را نمي كنم . برازنده زن ثروتمند وباشخصيتي مثل من نيست كه دزدي كند، ولي پسرك دست بردار نبود، مغازه دار پليس را خبر كرد.
• در آن لحظه چه احساسي داشتي ؟
ـ من فكر نمي كردم واقعاً دزدي مي كنم. احساس خاصي نداشتم . فقط ترسيده بودم.
• پشيمان هم بودي؟
ـ نمي دانم.
• حالا مي خواهي چه كار كني؟
ـ كاري نمي توانم بكنم.
• شوهرت كجاست؟
ـ خوشبختانه مرده است و نمي تواند اين راز را بفهمد.
• هيچ نگراني نداري؟
ـ زياد نه!
• فكر مي كني چه مي شود؟
ـ اميدوارم كه مغازه دار دلش براي من بسوزد. من حاضرم چند برابر پول لباس را به او بپردازم.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   آذين   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |