شماره ۲۱۳۹ - سال هشتم - جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۱
Fri, May 31, 2002
Litera black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

نقد ادبيات كودك ؛ مسلسل يا قلم؟
064983.jpg
اثر: رزيتا نگاهي شيرازي
راه رفتن روي لبه تيغ خيلي خطرناك است. خطرناك تر از آنچه فكرش را بكنيد. نقد ادبيات كودك به نوعي راه رفتن روي لبه تيغ است. براي نقد كتاب كودك بايد جاده هايي را كه پشت سرگذاشته اي برگردي و به كودكانه هايت سلام كني. بچه هاي ديروز حالا بزرگ شده اند و براي نوآمدگان مي سرايند و مي نويسند. حرف، حرف حسرت هاي برزبان نيامده آن سالهاست. تكاپوي يافتن رنگي تازه كه در مدادرنگي كوچك پيدانمي شد.
***
«چيستايثربي» نويسنده و مترجم اعتقاددارد: نقدادبيات كودك و نوجوان ما بدبينانه است. گويي منتقدان فراموش كرده اند كه نويسنده و منتقد لازم و ملزوم همديگرند و هردوتلاش مي كنند كه مردم بيشتر كتاب بخوانند. نقدامروز ادبيات كودك و نوجوان متخاصم و عبوس است. در حالي كه نقد بايد واقع بين و سرشار از اميد و زيبايي باشد.
***
راستي چرا بعضي ها مي خواهند خورشيد را از آسمان آبي كودكان پاك كنند؟ و اينكه چرا خيلي ها سم پاشي را دوست دارند و از گلهاي سرخ بدشان مي آيد و انگار با همه چلچله ها دعوادارند.
***
مصطفي رحماندوست (شاعر) هم از روي لبه تيغ راه رفتن وحشت دارد. مي گويد، دلشوره دارد. دلشوره براي ادبيات كودك. مي گويد: بعد از انقلاب وقتي حوزه ادبيات كودك و نوجوان فعال شد ما به يكباره با انبوه كتاب هاي اين حوزه مواجه شديم. اولين واكنش نسبت به اين كتاب ها هم نقد آنها بود. درحالي كه نقد نبايد واكنش باشد. بلكه بايد ادامه دهنده راه باشد. دراين سال ها هركس به خودش اجازه مي داد كه قلم به دست بگيرد و درباره يك كتاب بنويسد. منتقدان ديروز پيش از آنكه يك اثر را نقدكنند، صاحب اثر را نقدمي كردند و حاصل اين نقدها چيزي جز اين نبود كه مي خواستند گروهي را از ميدان به دركنند. اين فرم نقد كه «نقدمحتوايي» بود كم كم رنگي از ساختار هم به خودگرفت.
***
خيلي ها هنوز فرق «مسلسل» و «قلم» را نمي دانند. نقدهاي غرض آلودي كه در گوشه وكنارمطبوعات مي بينيم، بسيار ناخوشايند است. اينها گستره ادبيات را با ميدان نبرد اشتباه گرفته اند و براي اينكه هدف گلوله قرارنگيرند، پشت سرهم شليك مي كنند. كودكان از اين همه هياهو دلشان خواهدگرفت. يادمان باشد كه كودكان دلي به نازگي برگ سيب دارند.
***
سيدعلي كاشفي (منتقد) نگاه ديگري به مقوله نقددارد. مي گويد: مشكل اصلي ما دولتي بودن نقد است. بيشتر نقدهايي كه امروز نوشته مي شود براساس يك نياز و سفارش بيروني است كه شايد براي شروع كار خوب باشد. اما كم كم بايد شكل خودجوش و مردمي به خود بگيرد. منتقدان ما در انتخاب اثر منفعل هستند و نقدهايي مي نويسند كه ازپيش تعيين شده و براساس گفتمان رايج درجامعه است و به ندرت ديده مي شود كه منتقدي اثر ناشناخته نويسنده جواني را انتخاب كند و در باره آن نقد بنويسد. قبول كنيم كه درحوزه ادبيات كودك و نوجوان نقدداريم. اما اينها كافي نيست. مطلوب هم نيست و از آسيب ها و آفت هايي رنج مي برد كه به مرورزمان بايد به آرامش برسد.
***
سكوت هاي مسأله دار درباره بعضي ازكتاب هاي كودك معناي آرامش ندارد. اگر آرامشي هم باشد آرامش قبل از توفان است. اهالي ادبيات بايد مهربان تر از اين حرفها باشند كه نيستند. آقايان! خانم ها! باوركنيد كسي قرارنيست كسي را حذف كند. هيچكس جاي هيچكس را تنگ نمي كند. اين سقف خيلي بلند و وسيع است. همه مي توانند زيرسايه اين سقف بنشينند و با هم درددل كنند. آقايان! خانم ها! اجازه بدهيد دلهايي كه براي ادبيات كودك و نوجوان مي سوزند در يك اجاق بسوزند. اجاق گرم همدلي.
***
«چيستايثربي» منتقد را چشم سوم مي داند و چه تعبيرزيبايي. مي گويد: هركسي كتابي مي خواند بطور بالقوه مي تواند منتقد هم باشد. يك نويسنده مايل است كه اثرش را يك چشم سوم ببيند و آن را ارزيابي كند. اما متأسفانه همانطور كه در تمام مسائل دچار افراط و تفريط هستيم. منتقدان كتاب كودك و نوجوان هم به همين درد گرفتارشده اند. هدف نقد اين است كه روي مخاطب اثربگذارد. اما به دليل اينكه نقدهاي ما بسيارسبك زده و پر از اصطلاحات ناشناخته است. جذابيتي براي مخاطب عام ندارد. در دنيا رويكردهاي نوين نقد وجوددارد و منتقدان ما هم بخوبي با اين نظريه ها آشنايي دارند، اما نكته مهم ارتباط دادن اطلاعات به اثراست كه در نقد ادبيات كودك و نوجوان ديده نمي شود. منتقدان امروز ما با پيش داوري به نقد ادبيات كودك و نوجوان مي پردازند و نتوانستند باعث جذب مخاطب شوند. دراين حوزه معدود منتقداني هستند كه آگاهانه قلم مي زنند و كاركرد نقد و ادبيات كودك و نوجوان را مي شناسند.
***
اين نان ها خوردن ندارند. اشتباه نكنيد. اين نان ها نه خشك شده اند و نه كپك زده اند. از نان هايي حرف مي زنم كه اهالي ادبيات سرسفره نقد به همديگر قرض مي دهند. آنها كه نام و نشاني ندارند و دستشان به جايي بندنيست، مظلومانه به اين سفره رنگين نگاه مي كنند. كاش حال و هواي كودكي اينطوري آدم بزرگها را تنها نمي گذاشت.
***
مصطفي رحماندوست مي گويد: نقد ديروز ادبيات كودك و نوجوان نقدمحتوايي و ايدئولوژيك بود. امروز هم نقد علمي بتازگي در ايران آغازشده است اما چون ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه حوصله هايمان كم است و تحمل يكديگر را نداريم، متأسفانه نقدعلمي ما هم به نوعي به نقد «ساختارگرايانه» و بسيارافراطي تبديل شده است. اين نوع نقد هم در ادبيات كودك و نوجوان ما به تازگي چهره كرده است و ابداً مفيدنيست.
***
آخر چرا حوصله هاي ما كم است؟ چرا تحمل همديگر را نداريم؟ چرا به همديگر تهمت مي زنيم؟ آخر چرا در فضاي ادبيات كودك و نوجوان «براي نفس كشيدن هوا كم است؟»
سرمشق هاي كودكان اين سرزمين گاهي آنقدر كودكانه رفتارمي كنند كه باوركردني نيست. هنوز كتاب نويسنده جواني منتشرنشده است كه محفل مسمومي شكل مي گيرد و دندانها براي دريدن نويسنده جوان تيزمي شود.
***
«رحماندوست» ادامه مي دهد: متأسفانه نقدهاي امروز ما به نقطه اي رسيده است كه منتقدان فقط سعي مي كنند اطلاعات خود را به رخ بكشند. در حالي كه نقد زماني علمي است كه از قوانين ساختاري اثر خارج شود و با جامعه مخاطب ارتباط برقراركند.
به عبارت ديگر حلقه گمشده عرصه نقد ادبيات كودك و نوجوان خلاقيت درنقداست. منتقد بايد اثري را كه نويسنده درتنهايي خود آفريده است از تنهايي بيرون بكشد و به جامعه ادبي و هنري عرضه كند. اما نقدهاي امروز ما نقدهايي هستند كه مخاطبان آن تنها صاحبان آثاري هستند. درحالي كه نقد بايد مخاطبان بسياري داشته باشد.
كدام يك از نقدهاي ما تاكنون براي كودكان و نوجوانان نوشته شده است؟ اغلب نقدهايي كه الآن نوشته مي شود، نقدي است كه يا صاحب اثر را سرزنش مي كند، يا نوعي تبليغ براي اثر به حساب مي آيد. به اعتقادمن نقدامروز ادبيات كودك و نوجوان ما نوعي تقليد ازادبيات بزرگسال است.
***
شما را به خدا كاسه كوزه هاي دعوايتان را سر كودك و نوجوان نشكنيد. اجازه بدهيد آنها در هواي تازه نفس بكشند. اين همه براي نسل فردا تصميم هاي سياه و سفيد نگيريد. انصاف هم چيز خوبي است.
اگر راه كلبه مهرباني را گم كرده ايد، لااقل همديگر را تحمل كنيد. اگر تحمل همديگر را هم نداريد پس جلوي بچه ها دعوانكنيد. خداي نكرده آنها هم يادمي گيرند!
بهاره رضايي

اين رباعي از كيست؟
064989.jpg
ناهيد يوسفي را از زودترهامي شناسيم، با روحي كه از صميميت و گله اي دوستانه آغاز مي كند‎/ هركس به طريقي دل ما مي شكند‎/ و انديشه اي كه مدام در كلنجارهاي ذهني و فلسفي خودش را درگير تغيير و پويايي مي كند، تا جهان را به شكلي ديگرگون با انقلاب كلمات به نمايش درآورد با ديدي فرامتن و فرازبان كه سعي در كنكاش و شكافتن زاويه هاي ناپيدا و گمشده هستي دارد. نگاهي جاري كه گاه در فضاي مسموم خود را در زمستاني سمي مي بيند و گاه خود را آنقدر به مخاطب يا من جهاني اش نزديك مي كند كه او را با تمام هستي زيبايي شناسانه اش مي فهمد. اگر ناگفته اي داري بگو اي خوب هم خانه‎/ كه من با هر بيان هر لهجه هرآواز مي فهمم.
به بهانه پرسشگري پيرامون رباعي به يادماندني ناهيد يوسفي به سراغ اين شاعره گرامي رفتيم.
** به نظر شما مخاطب در شعر امروز چه جايگاهي دارد و فكر مي كنيد چرا رباعي شما در بين مردم كه مخاطبان اصلي شعر هستند چنين جايگاهي پيدا كرده است.
* اين روزها انگار شاعران مخاطب شاعران هستند. گستردگي ارتباطات كه شامل رايانه تلويزيون، سينما و… مي شود فرصتي براي خوانش شعر باقي نمي گذارد. پيرامون عدم پردازش مردم به مقوله شعر و شاعري حرف و حديث بسيار است. بي توجهي به آثار مكتوب در اين برهه از روزگار معضل دامنه داري است كه دست اندركاران هرگز ريشه اي و اساسي به اين معضل نپرداخته اند.
تلويزيون به دليل رسانگي فراوان مي تواند در كنار تبليغات تكراري جمله اي، شعري و يا چند سطر از كتاب مطرح روز را بخواند و يا به نقد و بررسي آثار مؤلفين ومترجمين در حضور خودشان بپردازد.
تلويزيون اگر بخواهد مي تواند مخاطبين شعر را افزايش دهد و بازار كتاب و كتابخواني را داغ نگه دارد.
حالا قياس كنيد كه درميان اين همه شعر خوب از شاعران سرشناس اگر يك رباعي ناقابل به اين صورت در اذهان مخاطبين جاخوش مي كند وگاه و بيگاه از زبان عامي و استاد شنيده مي شود بي شك بايد عنايت الهي شامل حالش شده باشد. گفتني است در فراز و فرود روزمرگي ها، فراوان روي مي دهد كه افراد بخواهند از دوستان و نزديكان خود گلايه كنند و بگويند تو ديگر چرا؟
و اين شعر مي تواند حرف دل آنها را جمع و جور كرده تحويل مخاطب بدهد.
** چرا نام خودتان كمتر در كنار شعرتان به چشم مي خورد.
* باور كنيد نمي دانم چرا.
** ديده ايم و شنيده ايم كه يك بيت به شعر شما اضافه كرده اند. فكر مي كنيد علت اين كار چيست؟
* بله همينطور است. رباعي (هركس به طريقي دل ما مي شكند) به تاريخ بهمن ۱۳۵۴ در مجله جوانان امروز چاپ شده و پيش از آن وجود خارجي نداشته است و در جايي مكتوب نبوده است. حيرت زده ام كه چطور يك شاعر به خودش اجازه مي دهد بيتي به ابيات ديگران اضافه كند و بدون هيچگونه توضيحي آن شعر را به چاپ برساند و يا شخصي به نام ايرج زند (صفا) در چاپ دوم مجموعه شعرشان (زمزمه اي در پاييز) اين شعر را بگنجاند و يا ديگران به نحوي ديگر…
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
** پيرامون تأليفات چاپ شده تان توضيحاتي بفرماييد.
* سيزده سال سكوت در كارنامه هنري من به چشم مي خورد. اخيراً توفيق چاپ دو مجموعه شعر را پيدا كرده ام.
اولين دفتر شعرم با عنوان هركس به طريقي دل ما مي شكند در سال۷۸ منتشر شده و آثار آن داراي فضاهاي متفاوت و فرم ها و روزنه هاي متمايز است باتوجه به اينكه فضاي سه دهه شعري را تداعي مي كند. و كتاب ديگرم گزيده ادبيات معاصر است كه در سال ۸۰ از جانب نشر نيستان به چاپ رسيده است.

آيينه دار رسالت
مي رسد مردي كه چشمش
يك افق آيينه دارد
با طراوت مثل باران
جنگلي در سينه دارد
شعر سرخ نينوايي
مي سرايد ازگلويش
مهرباني چشمه چشمه
سبز مي جوشد ز رويش
مي رسد مردي به اسم
خاتم باغ نبوت
تكسوار وادي عشق
مرد ميدان فتوت
از بهار شال سبزش
مي شكوفد باغ انگور
بر لب شب مي نشاند
عاشقانه خنده نور
مي رسد مردي زافلاك
روي كتفش ماه وخورشيد
مي دهد در شبنم نور
سايه ها را غسل تعميد
مي شكافد بي تكلم
سينه سرخ تبر را
مي دهد بر اهل ايمان
مژده فتح سحر را
رضا عبداللهي

من يار مهربانم
064992.jpg
مجموعه شعر: آرشه هاي گيسو
اثر : آسيه خويي
ناشر: رود

مقابلت دو زانو مي نشينم
ادب و وقار، تو را سجده مي برد
سياهي گيسوانت
برزمينه سرخ پيراهنت
خوش مي نشيند

يك سؤال از يك شاعر
• چرا كتاب يارنامهربان است؟
كتاب آن يار مهربان ديروزها، اين روزها به يار نامهرباني تبديل شده است كه مثل مشترك مورد نظر هيچ وقت در دسترس نيست. نه اينكه نباشد، هست اما به قول معروف خرج دارد و از عهده جوانان اهل كتاب(!) كه عمدتاً هم بيكار هستند و فاقد درآمد و … برنمي آيد. به عبارتي ديگر كتاب خوب و موبايل بد يك وجه مشترك دارند و آن غيرقابل دسترس بودن آن است. كتابهاي خوب و قابل خواندن و مرجع و مأخذ و … آنقدر گران است كه تهيه آن از عهده هر كسي برنمي آيد. مگر آن دسته از كساني كه … ياد جمله معروفي از يكي از مشاهير افتادم كه گفته: «آنهايي كه پول دارند اهل مطالعه نيستند و آنهايي هم كه اهل مطالعه هستند، پول ندارند» حتي كتاب نويسان كه چپ و راست هم كتاب چاپ مي كنند. اجازه بدهيد قبل از ادامه مطلب، به دو حكايت اشاره كنم. مي گويند: «منتقدي به جناب نويسنده گفت: شما كه در كتاب خودتان درباره سالن هاي زيبا و برج هاي باشكوه و عمارات شگفت، اين همه صحبت كرده ايد، چرا خودتان خانه نداريد؟ كه نويسنده جواب مي دهد. قيمت حرف از آجر بسيار ارزان تر است.» و حكايت دوم اينكه «پيرزني در خيابان به يكي از نويسندگان برمي خورد و با شور و شوق مي گويد: بنده فلان كتاب شما را ۱۰ بار خوانده و از آن لذت برده ام. نويسنده به جاي خوشحال شدن خشمناك مي شود و مي گويد: اي كاش به جاي ۱۰ بار خواندن كتاب من، حتي يك بار هم آن را نمي خواندي و به جاي آن ۱۰ جلد مي خريدي تا حال و روز من اين نباشد!»
البته اين هم ناگفته پيداست كه بعضي از كتابهايي كه اين روزها منتشر مي شود، گفته آن بزرگمرد را نقض مي كند كه گفته بود: «هر كتابي به يك بار خواندن مي ارزد.»
مي گويند علامه قزويني دنبال كتابي در قفسه هاي كتابخانه خود مي گشت تا نشان دوستانش بدهد كه چه كتاب بي محتوايي است كه كتاب را در پشت قفسه ها پنهان كرده بود و مدتي طول مي كشد تا آن را بيابد. وقتي از او دليل اين امر را مي پرسند، مي گويد:«مخصوصاً آن را در پشت ديگر كتابها مخفي كرده ام كه جلوي چشمم نباشد، چون ديدن اين نوع كتابها هم حماقت مي آورد.»
و اين نكته را اين روزها، بويژه در اين يكي دو دهه اخير بيشتر درك مي كنيم. يعني كميت فداي كيفيت. يعني به جاي كم گويي و گزيده گويي، زيادگويي و بي محتوايي. طرف كتاب شعرچاپ مي كند به چه كلفتي (!) اما در همه اين كتاب چهارتا شعر خوب، شعري كه تأثيرگذار باشد، خيال انگيز باشد، داراي تصوير و تخيل و اتفاق باشد و … يافت نمي شود. چرا حافظ جاودانه است؟ چون كم گفته و گزيده و اشعارش را همه مردم چه عوام و چه خواص زمزمه مي كنند و حداقل هر فردي، ابياتي از آن را در خاطر دارد. يا رباعيات خيام. اما از آن همه اشعار صائب، با آن قطر كتابها، خود شما چند بيت را از حفظ هستيد؟ البته حضرت مولانا از اين قاعده مستثني است، چرا كه او اصلاً شعر نگفته است، بيان حكمت و عرفان است و عشق.
از اين غم انگيزتر، كتابهاي شعر بي محتوا و غالباً غلطي است كه اين روزها، بدون هيچگونه مميزي چاپ مي شود. طرف غزل سروده، البته به اصطلاح خودش. اگر شما از اوزان عروضي اطلاع داريد، اين شاعر غزل پرداز هم دارد! در يك بيت، مصراع اولش بحر هزج مسدس است و در مصراع دوم بحر رمل مثمن محذوف! و قيمت آن مثلاً ۱۰۰۰ تومان ناقابل! طرف چون پول داشته است، سرمايه گذاري كرده و كتابش را يعني اشعارش (!) را به زيور طبع آراسته است و اگر از سر دلسوزي كسي اعتراض كند، مدعي العموم فريادش به آسمان بلند مي شود كه بهتر است چاپ بشود تا مردم خودشان انتخاب كنند، چون اگر اين مسأله قاعده بشود، ممكن است مميزي دست به سانسورش قوي گردد و خيلي از كتابهاي خوب هم كه به زعم آقايان ويا خانمها خوب نمي باشد، از چاپ و انتشار باز بماند.
البته واضح و مبرهن است كه اين مطالب شامل كتابهاي نفيس (نه به لحاظ جلد و صحافي و نوع كاغذ و …) و ارزشمند نمي شود.
«مي گويند خانمي به يكي از كتابفروشي ها رفته و كتابي از فروشنده طلب مي كند. فروشنده يا همان كتابفروش سابق، همان كتاب درخواستي را كه رنگ جلدش قرمز بوده، تحويل خانم مي دهد و خانم با طمأنينه مي گويد: لطفاً جلد آن آبي باشد تا به سرويس اتاق خوابم بخورد.»
و اين ضرب المثل درخصوص كتابهاي خواندني عرض شود كه مي گويند هر كس كتابي به كسي بدهد، بايد يك دست او را قطع كرد و اگر آن كس آن كتاب را پس آورد، بايد هر دو دستش را قطع كنند! از اين هم كه بگذريم، بعضي ها درباره كتاب خوب، اين اعتقاد را دارند كه برداشتن كتاب خوبي از جايي و پنهان كردن زير عبا فاقد اشكال است. عجب حكايتي!
سعديا بسيار گفتن عمر ضايع كردن است
وقت عذر آوردن است استغفرالله العظيم
كاتب كتابدار

وارث
064986.jpg
تو از تبار گل آفتاب گرداني
بهر طرف كه بچرخي چو ماه تاباني
من آن غروب غريبانه در زمستانم
تويي كه فصل بهار و بوي باراني
تو را ز خاطر مغشوش خود نخواهم برد
تويي كه وارث يك شاخه گل به گلداني
به پاي چشم نجيبت غرورلرزانم
چه عاشقانه نهاده است رو به ويراني
ببين به خاطر اين لحظه هاي وانفسا
بمان كه رمز شكوفايي دو انساني
اگر چه بي تو بميرم بدان كه در قلبم
مثال حضرت بودا بزرگ مي ماني
اميد ماندن من نيست (پس خدا حافظ)
پس از من اين غزلم را بگو كه مي خواني
هادي خوانساري

يك بيت از يك شاعر
چه روزهاي غريبي را، در انتظار تو سر كرديم
طنين غربت ما را داشت، صداي طبل عزاداران
• عليرضا قزوه

ما كشت و كار لاله ها را اي بهاران دوست مي داريم
بيزار ازخاكي كه آفت پرورد هر دم براي ما
• سيدنادر احمدي

شبي شروع شد و روزمان به پايان رفت
و دلخوشيم به آغازها و پايان ها
• محمدسعيد ميرزائي

در مكتب عشق شرط مردي اين است
خود را به شهادت امتحان بايد كرد
• احد ده بزرگي

ببند پنجره ها را كه باز اهرمني
كمان كشيده به قصد چراغ محفل من
• سيدفضل الله قدسي

آفت زده…
064995.jpg
مرا گم كرده درخود شوق بازي با عروسكها
خم و پيچ معما وار عطرآگين پيچك ها
غروب سرخپوش آخرين روز آخرين هفته
روند از شط چشمانم هراس آلوده، اردك ها
مزار خاطراتم آن طرف پشت اقاقيهاست
همان جايي كه درخاكش نمي رويند ميخك ها
دراين وادي كه قلب آدمي از روشني خالي ست
از آهن دائماً پرمي شود دامان قلك ها
دلم درياچه درد ا ست و اقيانوس تنهايي
نگاهش مات راه كوچ بي هنگام لك لكها
نمي دانم بخندم يا ببارم اشك بر حالم
شدم بازيچه دستان افسونكار دلقك ها
به گندمزار احساسم زده آفت، كلاغ رنج
نمي ترسد چرا ديگر كلاغي از مترسك ها؟…
آناهيتا تركمان


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   آذين   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |