شماره ۲۱۳۹ - سال هشتم - جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۱
Fri, May 31, 2002
Report black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
تخم تاريكي اگر تمام حقيقت را سياه تركند
• تاريكي كه افتاد روي شب روي مردم، چانه اي جنبيد و دانه هاي بادام زميني ميان دندان هاي آسياب، طعم دزدي را داد و او خنديد
دلتنگي عصر جمعه
در حاشيه مستأجران سرگردان
• پيرزن مُرد، ورثه اش ـ كه نه پسرش بودند و نه دخترش ـ نوه خواهرش، آمد و تمام اسباب و اثاثيه اش را آواره كوچه و خيابان كرد و اين خانه كلنگي مندرس هزارساله را چند ده ميليون تومان فروخت وگذاشت و رفت

تخم تاريكي اگر تمام حقيقت را سياه تركند
دزد بادام زميني
• تاريكي كه افتاد روي شب روي مردم، چانه اي جنبيد و دانه هاي بادام زميني ميان دندان هاي آسياب، طعم دزدي را داد و او خنديد
065028.jpg
چه كسي تخم دزدي را پاشيد توي نهاد آدمي؟ چه كسي فطرت دزدها را هم سياه نمي دانست؟ دزدي كه من ديدم، عين تاريكي بود كه افتاده بود روي تمام حقيقت. روي تن هاي سخت مرده، صورت هاي سرخ. دروغ داشت زندگي مردم شهري را تباه مي كرد. مثل دزدي؛ كه فقط تاريكي شب، نمي خواست.
حالا من، حالا تو، تماشا كرده بوديم نقطه هاي سياه تاريكي و دزدي او را. او مثلاً شهروند، شده بود يك علامت سؤال بزرگ، يك صداي شكسته، صورتي سفيد و لباني كبود، ازترس.
***
چه كسي تخم دزدي را در بكارت آدمي گذاشت كه در هنگامه اي، چنين بدنام و بي نام شود، او كه مثلاً ازجنس سپيدي و سجده است.
تاريكي كه افتاد روي شب، در هياهوي جماعتي الوگرفته از تنگناي وقت و زمان، چانه اي جنبيد. آرام بالا و پايين رفت. دانه هاي بادام زميني ميان دندان هاي آسياب، خردشد، مزه شد و او خنديد و چرخيد.
در محاصره دهها فروشنده و مفتش، دانه هاي بادام زميني مزه خنده شهروندي شدند كه وجدان و پاكي را زيردندان خردمي كرد، مي چرخيد و مي خنديد و تومي ديدي دستي از آستين بلند و لباسي گشاد، بسته يا بسته هاي بادام را مي بلعد و مي جود.
فرض كن فروشگاه مردم الوگرفته از تنگناي وقت و زمان، همان «شهروند» خودمان باشد و توپاسي از شب هاي گذشته را براي خريد در سكوت، به آنجا رفته باشي و وقتي فروشندگان، وقتي مأموران كنترل خريد و همه چشم هايي كه هزار تا هستند، مشغول و گرفتار قسط و قرض، اجاره خانه و همه نداريها باشند، دزد بادام زميني، بسته هايي را ببلعد و بجود.
***
انتهاي قفسه هاي مرباي تمشك و گيلاس، در تقاطع كبود آب و آيينه اين روزگار كه پسر را مجبوركرده بود، دزدي كند، راهش را بريدم. تو مي دانستي كه طعم گس دروغ الآن شهر را پرمي كند! تو ديدي كه او دوبسته بادام زميني را خورد و در جيب هايش خالي كرد. پسر اما هيچ اعتراف نكرد. و تو يكبار ديگر غصه را عق زدي كه چه كسي تخم دزدي را در نهاد او ـ مثلاً بشرـ كاشته است.
فروشگاه جوش غلغله جمعيت مي زد و تومي خواستي زير آواز نعره بزني و الوگرفتگان را از راز اين دزدي شبانه خبرداركني. رازش چه بود؟ من پرسيدم.
ـ هيچ. هيچ. محض تفريح بود.
پسر كه پشت لب هايش هنوز سبز نشده بود، آماده بود به فرار، به گريز ازچشمان من. گفته هاي من و همه مردمي كه او را در هنگامه تناول بادامي پرمزه، رج مي زدند.
فروشگاه، آشوب خريد بود و سراسيمگي. فروشندگان و مأموران هنوز غصه و قصه زندگي شان را متراژ مي كردند.
او خنديد: اگر من خلافي داشتم، اين ها مرا گرفته بودند؟!
پسر دزد، مستحق نيشخند بود، محتاج ترحم و تشر.
اما تو نمي توانستي همه آلودگي اش را تحويل مأموران دهي. مي گشتي تا خلاص شود، تا زندگي را بعد از توبيخ، بالا نياورد. اما او ادامه داد: اين فقط يك شوخي بود. دوستم مي گفت اگر جنسي را از دروازه هاي الكترونيك بيرون كني، هيچ صدايي، آژير نمي شود.
• وتو، هم بادام خوردي و هم در جيب ريختي؟!
ـ محض امتحان. من از مقابل چشم هاي الكترونيك دوبار با جيب هاي پرازبادام و بسته هاي «باركد» آن گذشتم، اما هيچ صدايي و هشداري نيامد.
پسر كه حالا دزدي را تجربه كرده بود، هيچ صدايي را نشنيد. او نديده بود كه چشمي مثل ما و نگاهي مثل تو در گوشه اي از همهمه هاي شبانه روز، دزدي اش را رج مي زند.
همهمه ها پشت ديوار درستي و راستي مانده بود. حقيقت زندگي يك بار ديگر توسط يك جوان، يك شهروند و يك ايراني رنگ دروغ گرفته بود. چه كسي تخم دروغ و دزدي را در نهاد آدمي كاشته بود؟
مأموران فروشگاه، همان ها كه وقت بيداري بايد خواب نباشند و اجاره خانه را فراموش كنند، از سراسيمگي تو، چشمانشان باز مي شود. به خود هي مي زنند. شهروندان تهراني كه خريدن را هميشه به ديدن ترجيح داده اند، اكنون متوجه دستهاي پنهان و كج يك دزد مي شوند.
تو تلاش مي كني تا دزد كوچك، چند دقيقه اي دزد نباشد و مثل ديگران حقيقت را نفروخته باشد. به گناه، به دزدي و به خطا. مأموران كه رسيدند و بسته هاي بادام كه از جيبش بيرون افتاد، تو حقيقت را ديدي. يكي مي خواست چيزي عيان نشود. تو مي خواستي آبرويي نريزد؛ كه خدا خود، «ستار» است. اما اگر دزدي، در دل او و ديگران كه مي پندارند كسي چيزي نمي بيند، لانه كند، اگر دزدي در نهاد هر آدمي رشد كند، اگر خطا يك روز در زندگي مان بيتوته كند، آه، چه مي توان كرد.
***
مرد بيرون آمد. وادارمان كرد دوبار روي يكديگر را ببوسيم. من روي دروغ را بوسيدم، از روي تنفر، از روي خشم. مبادا صورتم شتك بزند از دلرحمي كسي كه دزدي را مي خواست ببخشد.
تو، همه چيز را ديده بودي. تو مزه هاي بادام زميني را زير دندانهاي آسياب، چشيده بودي. بادام رنگ دروغ داشت، رنگ حرام خواري. رنگ دزدي و رنگ خيانت. كه اگر همه مردم خريدار مي خواستند با هر بار مراجعه، يك دانه بادام در آستين هاي بلندشان بريزند و بشكنند، اتاق زندگي رنگ نفرت مي گرفت. رنگ عفونت بشر. و طعم گس دروغ همه شهر را پر مي كرد.
***
مي ريزم بيرون . از آنجا كه دروغ براي برهم نريختن يك زندگي، موجه مي شود و تو مجبور مي شوي روي دروغ، روي دزدي، روي مأمور را هم ببوسي.
***
كمي دورتر بسته هاي بادام زميني، زمين را پوشانده. دندانهاي آسياب يك نفر، ده نفر، شايد صدها نفر دانه هاي نمك خورده اي را مزه مي كند. مي چرخند و مي خندند و تو مي بيني دستي بلند، دستاني دراز، تخم بزرگ دروغ و دزدي را در نهاد زندگي مي كارند.
مهران بهروزفغاني
mb-faghani@yahoo.com

دلتنگي عصر جمعه
اي امام مهرباني...
مرا بخوان به ياري باراني زلال
آه اي امام مهرباني! اي عزيز سفر كرده اي كه صدقافله دل همره توست. كجاست پنجره آسماني نگاهت؟ كجاست آن واژه هاي متبركي كه در نگاه تو شعر مي شدند! كجاست آن طنين صداي ناتمام تو تا از راه باران به ديدارت بيايم؛ هنوز دلتنگ رنگين كمان سلام تو مانده ام و آسمان را پر از حرف كرده ام. اينجا روبروي آسمان هنوز پنجره ها عطر صداي تو را به كوچه ها مي ريزند و دستهاي سبز نيايش به جست وجوي تو پير شده اند. پلك كه مي گشودي، جهاني چشم انتظار واژه هايت بود. ابتداي كلامت تمام راه بود. مي خواهم روبرويت بنشينم. من باشم و تو و برمدار آوازهايت به خورشيد برسم. اين كوچه هاي سراسر پريشان هنوز متلاطمند و توفاني تو بودي، هيچ ديواري قد نمي كشيد تو كه بودي، از كنار موجهاي نوحه خوان غريبي، بي توجه نمي گذشتيم. تو بودي! كهكشاني پرنده از آبي ترين كرانه هاي حيات گذشتند. تو بودي! بچه هاي آسمان«امن يجيب» مي خواندند. هنوز كه هنوز است وسعت بي انتهاي تو را نفهميده ايم:
«كسي معني بحر فهميده باشد
كه اعجاز چشم تو را ديده باشد»
روزگاري گام به گام دريا مي شدي و دريا در گامهايت گم مي شد. كاش وقتي مي رفتي عقربكهاي زمان بر شانه هاي زمين آوار مي شد امروز روبروي نخلهاي سوخته مي ايستيم و زمزمه مي كنيم:
قد كشيده ايم سبز و ساده روبرويتان ولي
اي نگاههاي مهربان عنايتي نمي كنيد؟
امروز آمده ام با دلي بي قرار، دلي كه پر از زلال نام آبي توست. برايت عطر پرستو آورده ام. دلم را به آن سوي آبيهاي دور از دسترس سپرده ام: به صبح، به عشق، به ناز، به نماز. ديوارها را به پيچك و پنجره آميخته ام هر پگاه كنار بال كبوتران، خدا را زمزمه مي كنم سنگ مزارت چقدر شبيه درياست.
آن روز كه تو رفتي آسمان مرثيه خوانت بود و ما تو را لابه لاي بال فرشته ها به آسمان سپيد خدا سپرديم. مي خواهم برايت گريه كنم. مثنوي بسرايم. از نگاه آبي رود حرف بزنم. يك نگاه مرا بخوان.يك پگاه مرا ببين آقا!
راه تو چقدر بلند است، پرنده ها از كنارم عبور مي كنند و من غم بي بالي خويش را مرور مي كنم. اينجا شبها به ياد تو بام خانه ها پر از ستاره و الماس مي شود و خورشيد سر به زير از سقف هاي كوتاه مي گذرد اي مهربان دور دست!
پرنده ها در وسعتي سرخ بال مي زنند و زمين در درخششي ممتد بوي شكوفه و باران مي دهد. نمي دانم با اين آوازهاي سراسر سپيد و اين همه سوسن هاي سوخته، آيا لبخند تو ممكن است؟
مرا بخوان به ياري باراني زلال! مي خواهم ابتداي باران باشم و انتهاي جنون. دلم را رها كنم در هر چه سپيدي.
صديقه محمدي ـ فرزند شهيد غلامحسين محمدي

در حاشيه مستأجران سرگردان
در اين كوچه باريك و بدون سراشيبي
• پيرزن مُرد، ورثه اش ـ كه نه پسرش بودند و نه دخترش ـ نوه خواهرش، آمد و تمام اسباب و اثاثيه اش را آواره كوچه و خيابان كرد و اين خانه كلنگي مندرس هزارساله را چند ده ميليون تومان فروخت وگذاشت و رفت
065025.jpg
اثر محمد تهراني
نه به اعتماد روزگار، نه به اعتماد حوادث، نه به اعتماد فرداهاي دست نيافتني تو بوق شده كتابهاي «موفقيت» هيچ نخوانده اش، به اعتماد خدا، به اعتماد باورهايش، به اعتماد جواني و جسارت و عشق و دريايي كه دلش بود و اقيانوسي كه وجودش، ازدواج كرده بود. همين ديروز. نه همين ديروز روز. شش ماهي است گويا كه از آن روزهاي تا خرخره زير قرض رفتن گذشته است. ديروزي كه شش ماه از آن مي گذرد. شش ماهي كه انگار همين ديروز بود. روزهاي شيرجه رفتن تا ته تصميم. روزهاي سركشيدن تاته جام بي خيالي. روزهاي «خدايا به اميد تو» گفتن و از برجي صدهزار تومان كرايه دادن نترسيدن. همه مي دانستند سروته درآمدش وته مانده جيبش بيشتر از پنجاه هزارتومان نيست. همه مي دانستند. حتي آنها كه چشم نداشتند خنده اعتمادش راكه روي قاب لبهايش نشسته بود، تماشا كنند. شايد همان «همه» غبطه دريايي بودن دلش را مي خوردند. همان «همه» اي كه پشت بهانه هاي كاملاً موجه اقتصادي پنهان شده بودند.
كسي چه مي داند؟ شايد آن روزها هم ثانيه هاي زخم خورده اش از باران خيس بود؟ باراني كه ترديد را مي شست و با خود به آسفالتهاي خاكستري و لغزنده اعتماد مي ريخت. باراني كه اعتمادش را گرم ترمي كرد. اعتماد به روزگار. به خودش، اعتماد به قدمهايي كه ترسي از ليز خوردن وافتادن نداشتند وتمام خطهاي عابر پياده را بي ترديد لگد مي كردند و حتي بدون سبز بودن چراغ عابر حركت را مجاز و رفتن را شهامت مي دانستند. باراني كه ترديدهايش را مي شست اما از جنس اين قطرات سرد ترديد كه امروز ثانيه هاي زخم خورده اش را مي شست نبود. باران آن روزها پر از قطرات درشت اميد بود. پر از قطرات درشت روشنايي. پر از پولكهاي طلايي رنگ خورشيدي كه حالا مدتهاست آرزو مي كند مثل همان روزها هر روز بر در و ديوار شهر پاشيده شوند و چه بيهوده هرچه مي گردد هيچ نشانه اي از آنها نمي بيند. نه روي در و ديوار شهر و نه ته چشم هيچ كدام از اين به اصطلاح رفقايش... حالا ديگر ثانيه هاي زخم خورده اش را باران شسته بود و تمام روزگارش موش آب كشيده شده بود. ثانيه هاي زخم خورده مرد پر از حسرت داشتن يك خانه بود. يك سرپناه. چهار ديواري اختيار... بي فايده است. رسوخ باران، ثانيه هاي زخم خورده اش را خيس تر مي كرد و شرشر قطرات باران از سر و صورتش درماندگي اش را شكننده تر. درماندگي و قدمهايش را. قدمهاي بسته شده به سنگيني وزنه اي سياه رنگ. وزنه اي سياه رنگ كه به سنگيني تمام ترديدهاي شش ميليارد و خورده اي انسان روي زمين، راه رفتنش را كند مي كرد.

چترش را بست و وارد بنگاه معاملات ملكي شد. نه از سر كنجكاوي كه از سر تعجب نگاهش را صندليهاي مندرس و هزار ساله بنگاه دزديد.
ـ سلام . آقا خونه اجاره اي چي داريد؟
ـ چقدر پول داري؟
ـ پول پيش؟!
ـ چقدر پيش مي توني بدهي؟
ـ ديگه حداكثر دوميليون (و ته ذهنش دنبال پانصد هزار تومان وامي كه از اداره مي خواست بگيرد و پانصد هزار توماني را كه برادرش با هزار منت و صدقه به او مي داد را جست وجو مي كرد).
ـ يه خونه دارم، مي گه سه تومن، صدوبيست تومن. مي خواي؟!
ـ نه آقا، من خيلي بتوونم اجاره بدم برجي صد تومانه؟!
ـ يكي دارم مي گه يه ميليون، نودتومان...
ـ خيلي خوبه، كجا هست؟
ـ آدرسشو برات مي نويسم برو با خانوم بچه هات ببين اگه پسنديدي بگو كه به دو نفر ديگه هم قولشو دادم.
از بنگاه كه بيرون آمد، تمام حواسش پيش آن صندلي هاي مندرس قهوه اي رنگ هزار ساله بود و در و ديوار چرك گرفته بنگاه معاملات ملكي و چشمهاي آبي رنگ بنگاه دار طاسي كه اصلاً با هم جور درنمي آمدند.

طي كردن اين سربالايي برايش از آب خوردن هم راحت تر بود. راحت از وقتي كه تمام هشتادهزارتومان پول حلقه همسرش را گذاشت روي پيشخوان طلافروشي و زل زد به موهاي كاشته شده روي كله طاس طلافروش. راحت تر از وقتي كه به صاحبخانه قبلي اش دوتا چك قرمزرنگ پانصدهزارتوماني ، زبان بسته را پيشكش مي كرد. حالا ديگر از آن روزها و لحظه ها يك پاييز و زمستان گذشته بود. همان روزهاي پاييزي كه به خانه مندرس و كلنگي پيرزن پاگذاشته بود. آن روزها هنوز خودش بود و يك لالباس بي خيالي اش. آخرين روزهاي خودش بودن و خودش! پيرزن حتي به خودش زحمت نداده بود بوي كثافت گربه هاي زواردررفته اش را از روي فرش جمع كند ياحتي دندانهايش را مسواك بزند. پيرزن تنها بويي كه به مشامش مي رسيد بوي قرمزرنگ دوتاچك پول پانصدهزارتوماني بود كه مثل آب خوردن از دستش گرفته بود و دندانهاي هزارسال مسواك نخورده اش را به نيش كشيده بود. بالارفتن ازاين سربالايي پرشيب برايش از آب خوردن هم راحت تر بود. راحت تر از وقتي كه كمد چندده هزارتوماني اي كه جهيزيه همسرش بود و هنوز چند ساعت از خريدنش نگذشته ، حالا توي راه پله تنگ و روبه موت خانه پيرزن گير كرده بود و تمام انگشتهايش زير خجالت دروهمسايه خورد شده بود و ته گلويش از نگاه پرازغربت همسرش بغض كرده بود و دلش مي خواست خودش را به صورت پيرزن قي كند. آري طي كردن اين سربالايي برايش از آب خوردن هم راحت تر بود اگر قدم هاي همسرش مثل روزهاي خورشيد باران آشنايي سبك و نرم و پرشتاب بود. حالا اما بالارفتن از اين سربالايي پرشيب برايش از كوه كندن فرهاد هم سخت تر بود. سنگين تر از تمام كوههايي كه فرهاد كنده بود. راستي فرهاد، همان اسطوره سرزمين اساطيري اش، اجاره خانه هم مي داد؟!… حالا ديگر نمي توانست قدم هايش را مثل روزهاي پولك باران خورشيدي اش تند و محكم ازاين سربالايي بالا بكشد. حالاهمسرش سنگين شده بود . حالا ديگر همسرش غريبانه سنگين شده بود و تمام پلك زدنهايش طعم مادرانه درختان تازه جوان شده بهاري داشت. حالا ديگر بايد تمام بغض هايش را زير سنگيني قدم هايش له مي كرد و آنقدر با همسرش بگوبخند مي كرد كه اين سربالايي پرشيب و آن خانه بدون گاز وپنجره و روشنايي از يادشان برود. از يادش برود كه آشپزخانه مثلاً «اوپن» اين چهارمتري حتي جاي اجاق گاز نو و تازه و پنج شعله جهيزيه همسرش را هم ندارد. يادشان برود كه بايد برجي صدهزارتومان خرج سوراخ موشي بكنند كه چيزي جز حسرت آرزوهاي پشت درمانده شان را برايشان به ارمغان نخواهد آورد. آري. بايد با خنده و جوك و شوخي همه سنگيني قدمهايشان را براي طي كردن اين سراشيبي باران خورده لغزنده فراموش مي كردند.

وارد بنگاه معاملات ملكي كه شد، تمام افكارش متراكم از باراني بود كه ثانيه هاي زخم خورده بي پناهي اش را خيس تر وخيس تر مي كرد. بي آنكه متوجه كامپيوتر و تشكيلات آن بشود و كودكي كه پشت آن مشغول بازي بود . پسرك لابد پسر همين آقاي محترم پرريش و سبيل است كه از سروكولش تملق و چاپلوسي اين مشتري چاق ورم كرده مي بارد.
ـ امر بفرماييد قربان؟
ـ خانه اجاره اي مي خواستم.
ـ چقدر پول داري؟
ـ ديگه تا دوميليون تومان پول پيش بيشتر نمي توانم بدهم.
ـ يه خونه دارم ميگه دوتومان، صدوبيست تومان . مي خواهي ببيني ؟
آدرس را كه مي گرفت چشمش به روزنامه اي افتاد كه فروش تراكم و ماجراهاي آن را تو بوق كرده بود. فكر كرد تراكم شايد دواي درد دربه دري هاي باران خورده ثانيه هاي زخم خورده اش باشد. يا شايد دواي چه كنم چه كنم هاي سربرج و دير و زود شدنهاي حقوق و دستمزدش. نه… اشتباه فكر مي كرد. از بنگاه كه بيرون مي آمد متوجه شد اشتباه فكر مي كرده است. وقتي در بنگاه را مي بست، صداي همان مردك ورقلمبيده اشتباهش را از لاي در بر سرش پرتاب كرد كه:
ـ اينها هم كه هرروز يه بامبول درمي آرن. آخه اگر تراكم نفروشند، من چطورمي توانم تو زمينهايي كه تو الهيه دارم برج بسازم، تكليف چند ميليارد پولم چه مي شه.

خانه را ديدند. او و همسر باردار مهربان غريبش. همسر باردار مهربان بردبارش كه تمام غربتش را با فشردن دستهاي شوهرش در اين كوچه باريك و بدون سراشيبي، به سكوت مي گذراند و غريب تر از او شوهر به ظاهر پرآشنايش بود كه بار سنگين غربت او را لحظه به لحظه بغض مي كرد و فرومي خورد. خانه را ديدند. بد نبود. هرچند كه صاحبخانه پرچانه و بهانه گيري داشت. آمدند بنگاه معاملات ملكي و بي آنكه به كامپيوتر و پسرك و روزنامه هاي متراكم از جناح بندي هاي هميشگي وقعي بگذارند و رضايت خود را اعلام كردند و پشت اين اعلام رضايت ترس ماهي صدو بيست هزار تومان اجاره دادن را پنهان.
ـ خب مباركه. فقط بايد تا آخر اين ماه صبركنيد.
ـ تا آخر ماه؟ چرا؟!
ـ خب اين مستأجره قول داده تا آخر ماه خالي كنه ديگه… بهتره بريد پيش صاحب خانه ومبلغي پيشش بذاريد تا خونه را ديگه به كسي…
ـ ولي ما بايد تا آخر هفته خونه مان را تحويل بدهيم! شما كه درجريان هستيد؟!
ـ حالا شما اجازه بدهيد من با صاحب خانه تان صحبت كنم ببينم چه مي شود!

هنوز عقربه ساعت به هفت صبح نرسيده بود كه صداي ناخراشيده پتك، خوابش را پاره كرده بود. خوابي كه تازه به چشمهايش آمده بود. چشمهايي از دست افكار متراكم از ثانيه هاي خيس و زخم خورده اش، تا همين دو ساعت پيش پلك مي زدند. افكار متراكم خيس شده از باراني كه از سر شب پشت پنجره مي باريد چند روزي است كه صبحها را با صداي ناخراشيده پتك بيدارمي شود. صداي ناخراشيده نامردي و بي ملاحظگي صاحبخانه جديدش. صاحبخانه جديدش اتفاقاً آدم خوبي بود. آدم خوبي بود كه تمام درختها و بوته هاي باغچه را از ريشه زده بود تا حياطش دلبازتر شود. آدم خوبي بود كه تمام پيچكهاي سبز و پرطراوت ديوارهاي حياط را كنده بود و حياط از لخت و عوربودن خودش پيش چشم آنها خجالت مي كشيد، آدم خوبي بود كه بي ملاحظه همسر باردار مرد از ساعت هفت صبح تا غروب پتك را به دست اين مردك افغاني مي داد تا ديوارهاي طبقه پايين را بكوبد. طبقه پاييني كه حالا ديگر خالي از گربه و بوي نمورماندگي و دندانهاي سياه و چروكيده پيرزني صدساله است. طبقه پاييني كه حالا ديگر بوي طمع نمي دهد. طبقه پاييني كه صاحبش مرد. همان پيرزني كه اگر حمام گرفتنت پنج دقيقه بيشتر طول مي كشيد، فلكه آب رامي بست. همان پيرزني كه حتي از تابيدن نورمهتاب هم به خانه ات حرصش مي گرفت. همان پيرزني كه هر وقت ميهمان داشتي ومي خواستي آبروداري كني، دادش به آسمان مي رفت كه «مگر قرار نبود ميهمان نياريد.» همان پيرزني كه غروبا مي نشست لب سكوي كنار هشتي و سبزي پاك مي كرد و با همسايه ها پرچانگي. همان پيرزن كه با همه بداخلاقي هايش آن شبي كه تازه نامزدت را آورده بودي تهران برايتان شام پخته بود. حالا ديگر طبقه پايين خالي از تمام عقب افتادن اجاره هاي هميشگي بود. همينكه پيرزن مرد، ورثه اش ـ كه نه پسرش بودند و نه دخترش ـ نوه خواهرش، آمد و تمام اسباب و اثاثيه اش را آواره كوچه و خيابان كرد و اين خانه كلنگي مندرس هزارساله را چند ده ميليون تومان فروخت وگذاشت و رفت و اين زن و شوهر تازه عروس و تازه داماد را با دربدري هاي خيس و ثانيه هاي زخم خوردشان و صداي ناخراشيده پتك و اخبارگراني قير و هاي و هوي تراكم و استيضاح وزير مسكن و هر روز دنبال خانه گشتن تنها گذاشت و رفت.
ـ من مي رم سركار، بعدازظهر دوباره مي آم كه دنبال خونه بگرديم. صداي اين پتك زدنها كه خيلي اذيتت نمي كند؟
ـ …
لطفاً به جاي جواب، سكوت غريبانه غريب ترين نوعروس تازه سنگين شده دنيا را كه با هر پلك زدنش بهار تازه مي شود بگذاريد. سكوتي كه تا چند وقت ديگر پر از صداي گريه نوزادي تازه از راه رسيده مي شود.
معصومه ورواني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   آذين   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |