شماره ۲۱۳۹ - سال هشتم - جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۱
Fri, May 31, 2002
Social black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
بين الملل
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
به مناسبت ميلاد پيامبر عظيم الشأن اسلام
• عبدالمطلب به پسران خودمي گفت: فرزندم ]محمد[را به حال خودش واگذاريد، به خدا سوگند كه او مقامي بس بزرگ و والا دارد. گويي مي بينم كه روزي خواهد رسيد كه او سرور شما خواهد شد. آنگاه او را در كنار خود مي نشاند و برپشت او دست (عطوفت) مي كشيد
• هنگامي كه كودك دوماهه شروع به گريستن كرد غريزه اي تازه تجربه شده گل بهار به حركت درآمد؛ عشق مادري...
نگاهي گذرا به پايان نامه هاي دانشجويي
** بطور كلي، پايان نامه ها با اين هدف پيش بيني شده اند كه دانشجو، فرآيند تحصيل خودش را بتواند در قالب يك كار تحقيقاتي انجام دهد
حوادث و اتفاقات ماضي

به مناسبت ميلاد پيامبر عظيم الشأن اسلام
طلوع نور از مشرق هستي
• عبدالمطلب به پسران خودمي گفت: فرزندم ]محمد[را به حال خودش واگذاريد، به خدا سوگند كه او مقامي بس بزرگ و والا دارد. گويي مي بينم كه روزي خواهد رسيد كه او سرور شما خواهد شد. آنگاه او را در كنار خود مي نشاند و برپشت او دست (عطوفت) مي كشيد
065043.jpg
در سپيده دم جمعه هفدهم ربيع الاول عام الفيل، در مكه معظمه نوزادي متولد شد كه بعدها براي ابلاغ وحي الهي برگزيده شد، و كاملترين دين را از جانب خداوند آورد.در لحظه تولد نوزاد تمامي بتها بر زمين افتادند، ايوان كسري در آن شب به لرزه درآمد و چهارده كنگره آن فرو ريخت، آتشكده فارس كه هزار سال يكسره روشن بود خاموش شد، درياچه ساوه خشكيد، در بيابان سماوه سيل جاري شد، طاق كسري از ميان شكاف پيدا كرد و در همان شب نوري از حجاز تابيد وتا مشرق ادامه پيدا كرد.
آمنه مادر نوزاد مي گويد: به خدا سوگند كه فرزندم در حالي كه با دست خويش از زمين خوردن خود جلوگيري مي كرد. به دنيا آمد. پس سر خود را به سوي آسمان بلند كرد و به آن نگريست. آنگاه نوري به سوي آسمان اوج گرفت و همه جا را روشن كرد. در آن روشنايي سخن كسي را شنيدم كه مي گفت: تو سرور آدميان را به دنيا آوردي، او را «محمد» بنام. عبدالمطلب كه سخنان آمنه به او رسيده بود، براي ديدن نوزاد آمد. او را در برگرفت و در دامان خود قرار داد وگفت: شكر و سپاس خداوندي را كه اين كودك معطر و خوشبو آستين را، كه در گاهواره سرور كودكان و نوجوانان گرديد، به من ارزاني داشت. آنگاه او را به اركان كعبه متبرك كرد و در حق او اشعاري سرود.ابن شهر آشوب از امير مؤمنان(ع) روايت كرده است كه فرمودند: زماني كه پيامبر خدا(ص) به دنيا آمد، بت هاي كعبه فرو افتادند، شب هنگام فريادي از آسمان به گوش رسيد كه مي گفت: «جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً» (اسراء ۸۲)
شيخ كليني از امام محمد باقر(ع) روايت كرده كه فرمودند: زماني كه رسول خدا(ص) به دنيا آمد، مردي از اهل كتاب نزد گروهي از قريشيان آمده پرسيد؛ آيا امشب نوزادي در ميان شما زاده شده است؟ گفتند: خير، گفت: پس در فلسطين پسري به دنيا آمده به نام احمد كه در بدنش خالي به رنگ خز تيره دارد.
تاريخ نگاران آورده اند؛ رسول خدا(ص) از مادرش آمنه، سه روز و به قولي هفت روز شير خورد، پس از ايشان ثوييه اسلميه كنيز ابولهب چند روزي پيش از آمدن حليمه سعديه به آن حضرت شير داد. رسول اكرم به پاس اين خدمت آن زن را گرامي مي داشت و براي او لباس و هديه مي فرستاد، از جمله شيردهندگان آن حضرت، حليمه سعديه دختر ابوذويب بود. حليمه دوره شيردادن پيامبر راكامل نمود و براثر اين شير دادن، عبدالله و ضمره و انيسه و خذامه ملقب به شيما برادران و خواهران رضاعي پيامبر محسوب شدند.
حليمه در زماني كه پيامبر اكرم(ص) با خديجه ازدواج كرد نزد ايشان رفته و از خشكسالي و نابودي دامها شكايت كرد، پيامبر اكرم(ص) چهل گوسفند و شتر از اموال خديجه به حليمه دادند و او به نزد خانواده اش بازگشت. بعد از بعثت پيامبر حليمه و همسرش اسلام آوردند.
پس از شش سال حليمه حضرت محمد(ص) را به مادرش بازگردانيد. آمنه در سال ششم زندگي پيامبر اكرم(ص) آن حضرت را براي ديدن دايي هايش همراه خود به مدينه برد، در بازگشت ازمدينه در بين راه مدينه و مكه در ابواء مادر حضرت در گذشت، پس از گذشت پنج روز از وفات مادر پيامبر، ام ايمن آن حضرت را به مكه بازگردانيد و حضرت محمد(ص) تحت سرپرستي عبدالمطلب جد گراميش در آمد.
عبدالمطلب مردي با صفات برجسته و جليل القدر بود و در ميان قريش احترام فوق العاده اي داشت. ابن عباس گفته است: در سايه كعبه فرشي براي عبدالمطلب مي گستردند كه به احترام او، هيچكس بر روي آن جز خودش نمي نشست. فرزندانش پيرامون او مي نشستند تا زماني كه از آنجا بيرون برود. پيامبر خدا(ص) كه در سن كودكي بود، برفرش مي نشست، اين امر به عموهاي اوگران مي آمد، دست او را مي گرفتند تا او را از آنجا دور گردانند، ولي عبدالمطلب به آنان مي گفت: فرزندم را به حال خودش واگذاريد، به خدا سوگند كه او مقامي بس بزرگ و والا دارد. گويي مي بينم كه روزي خواهد رسيد كه او سرور شما خواهد شد. آنگاه او را در كنار خود مي نشاند و برپشت او دست (عطوفت) مي كشيد... پس به ابوطالب كه باعبدالله از يك مادر بودند، روي كرده مي گفت: اي ابوطالب! اين پسر مقامي بس بزرگ و والا دارد. از او نگهداري و مواظبت كن، زيرا يكه و تنهاست. او را همچون مادر باش تاچيزي كه از آن كراهت دارد به او نرسد. آنگاه او را بردوش مي گرفت و هفت بار دور كعبه طواف مي داد.
زماني كه عمر عبدالمطلب به پايان رسيد، در لحظات آخر، ابوطالب را خواست و در حالي كه حضرت محمد(ص) را به سينه چسبانيده بود و مي گريست خطاب به ابوطالب گفت: ابوطالب، نگاهدار و حافظ اين تنها باش كه نه عطر پدر بوئيده و نه مزه شفقت مادر چشيده است. ابوطالب سعي كن كه او را همانند پاره تن خويش بداني. من از ميان تمام فرزندانم تو را بر گزيدم و او را به تو سپردم زيرا تو و پدر او از يك مادر هستيد. اي ابوطالب اگر روزگار او را درك كردي، خواهي دانست كه من آگاهترين مردم نسبت به او بودم.
اگر توانستي از وي پيروي كني اين كار را انجام بده و او را با زبان ودست و مال خود ياري كن، زيرا كه به خدا سوگند بزودي او بر شما سروري خواهد يافت و چيزهايي را در تصرف مي گيرد كه هيچكدام از فرزندان پدرانم نداشته اند. اي ابوطالب به ياد ندارم كه پدر و مادر هيچكدام از نياكانت مانند پدر و مادر (حضرت) محمد(ص) درگذشته باشند، پس او را از تنهايي نجات بده...
بدين ترتيب حضرت محمد(ص) پس از وفات عبدالمطلب تحت سرپرستي ابوطالب عموي گراميش در آمد و يك سال بعد يعني در ۹ سالگي به همراه عموي خود ابوطالب به شام سفر كرد، وقتي كاروان به منطقه اي به نام «بصري» در سرزمين شام رسيد، راهبي به نام بحيرا در آنجا در صومعه اي كه داشت زندگي مي كرد او زماني كه آيات و نشانه هايي ـ از جمله سايه افكندن ابر بر سر حضرت(ص) ، آويزان شدن شاخه هاي درختي كه در زير آن استراحت كرده بودند به علامت احترام به پيامبر خدا ـ در آن حضرت ديد، غذاي فراواني براي آنان تهيه كرد و از صعومعه خويش به نزد آنها آمد.از نزديك به دقت مراقب رفتار رسول خدا(ص) بود، پرسش هاي گوناگوني از احوال حضرتش در بيداري و خواب پرسيد و همه پاسخها را با صفاتي كه از پيامبر نزد خود داشت مطابق ديد. سپس به مهر نبوت درميان دوشانه حضرتش نظر افكند و به ابوطالب روي كرده گفت: اين پسر چه نسبتي با شما دارد؟ ابوطالب گفت: پسرمن است، بحيرا گفت: نبايد پدر او زنده باشد. ابوطالب گفت: آري، او برادر زاده من است. پدرش ـ زماني كه مادرش بدو بار داربود ـ وفات يافت. گفت: راست گفتي. او را به ديار خود بازگردان و از او دربرابر يهوديان مراقبت نما، به خدا سوگند اگر او را ببينند و آنچه را كه من از او شناختم بشناسند به او آسيب خواهند رساند، زيرا او را شأن ومقامي بزرگ خواهد بود. ابوطالب با شتاب آن حضرت را پس از انجام كارهاي تجاري خويش در شام به مكه بازگردانيد. تازه بيست بهار از عمر شريف آن حضرت گذشته بود كه ماجراي جنگ فجار پيش آمد و آن حضرت در آن شركت نمود. اين جنگ ميان قبيله قريش و قبيله قيس درگرفت. براثر اين جنگ هراس انگيز خون بسياري ريخته شد و حرمت كعبه كه از مقدسات اعراب به شمار مي رفت شكسته شد، به همين دليل آن را جنگ فجار ناميده اند كه البته سرانجام به صلح و آشتي انجاميد.
پس از جنگ فجار برخي از بزرگان قريش در مكه، اعلان انعقاد پيماني به نام «حلف الفضول» نمودند. در آن پيمان نامه طرفين متعهد شده بودند كه هر فرد ستمديده اي، چه اهل مكه و يا غير مكه باشد، اگر مورد ظلم و ستم قرار گرفت، حق او را از ستمگر بستانند، رسول خدا حضرت محمد(ص) به همراه عموهاي خود در جلسه اين پيمان حضور يافتند و پس از آنكه خداوند ايشان را به نبوت و پيامبري مبعوث كرد در اين باره مي فرمود: «در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پيماني شدم كه اگر اكنون نيز مرا به آن پيمان بخوانند اجابت خواهم كرد و حاضر نيستم پيمان خود را بشكنم، گرچه در مقابل آن گرانبهاترين نعمت ها را در اختيارم قرار دهند. حضرت محمد (ص) از نظر خلق و خو سر آمد همه مردم بود و راستگوترين و امانت دارترين آنان به شمار مي رفت. وي از به زبان آوردن فحش و ناسزا و سخنان ناروا و رذايل اخلاقي كه به شخصيت فرد لطمه وارد مي سازد پرهيز مي كردند و آن قدر صفات پسنديده و نيك را خداوند در او جمع كرده بود كه قومش او را «محمد امين» مي خواندند.
خداوند او را قبل از نبوت و پيامبري از انجام كارهاي پست و ناروا نگاه داشت. آن حضرت از بت و بت پرستي بيزار بود به حدي كه حتي يك بار هم در مجالس جشن يا عيدي كه بت پرستان برگزار مي كردند شركت نجست.ميلاد ختم پيامبران حضرت محمد مصطفي(ص) و فرزند برومندش امام جعفر صادق(ع) به عموم مسلمانان تهنيت باد.

اين سوگ تلخ
• هنگامي كه كودك دوماهه شروع به گريستن كرد غريزه اي تازه تجربه شده گل بهار به حركت درآمد؛ عشق مادري...
065046.jpg
قلب گل بهار تنها يك بار براي زندگي تپيد؛ هنگامي كه پسرعمو جبار، طناب تمام فلزي را دور گردنش انداخت و با قدرتي همانند يك گاونر، آن را به پايين كشيد.
راه نفس بر سينه گل بهار بسته شد. اما ذهنش در تب و تاب هراس آلودي كه پسرعمو جبار برايش رقم زده بود ناگهان گندم زار زردي را بخاطر آورد كه اولين نشانه هاي تولد يك كودك را در آنجا در اعماق وجودش احساس كرد. بادي كه به نرمي مي وزيد، ساقه هاي خشك گندمهاي رسيده را تكان مي داد و همراه با آن حس عجيبي در روح و قلب گل بهار جريان يافت. شادي شگفت آوري همانند بادي كه در گندم زار مي پيچد، در روحش شروع به وزيدن كرد.
عشق و زندگي همراه با شعاع طلايي رنگ خورشيد كه در سرتاسر آن روز بر گندمزار تابيده بود، در قلب كوچك گل بهار موج خورد و اين اولين احساس مادري گل بهار بود.
انگشتهاي گوشتي و پرموي پسرعموجبار محكم به طناب چسبيده بود و با نيرويي كه از كينه و نفرت انباشته در روحش مايه مي گرفت، بر گلوي سپيد گل بهار فشار وارد مي آورد.
در جهان چيزي غم انگيزتر از تنهايي نيست. اين احساسي بود كه از مدتها پيش، روح گل بهار را در چنبره خود داشت. اما زماني كه برادر گل بهار براي فشرده تر شدن طناب تمام فلزي، سراسيمه به اتاق آمد، گل بهار خودش را در انتهاي بياباني پرظلمت احساس كرد. او قرار بود براي هميشه تنها بماند. برادرش مطمئن بود كه بازوان پسرعموجبار آنچنان قدرت دارد كه خواهرش گل بهار نتواند از تصميم او مبني بر قتل رهايي يابد. پس براي آنكه تصميم قتل مطمئن تر انجام گيرد به سمت خواهرش رفت. گل بهار در ابتدا گمان كرد كه برادرش براي نجات او از چنگال جبار به اتاق آمده است. اما زماني كه اطمينان يافت كه برادرش براي كوتاه تر شدن زمان قتل به آنجا آمده است، آخرين شعله هاي كم سوي اميد، در دلش خاموش شد. گل بهار، تنهاترين دختر جهان بود. اما اين نااميدي بطور معجزه آسايي او را رهايي بخشيد. مي گويند نيرويي كه از يأس ريشه مي گيرد، بسيار ويرانگرتر است. گل بهار هيچگاه نتوانست، لحظه گريختن خود را از دست دو هم خونش به ياد آورد. او ناگهان خود را در خيابان يافت. اما دو مرد خشمگين، همچنان در پي او بودند. پسرعموجبار وقتي كه در پيچ خيابان خود را به او رسانيد، چشمانش از غريزه اي لگدكوب شده، سرخ و خونين بود. در اين لحظه گل بهار جيغ كشيد. با آنكه هيچگاه فريادش، انعكاسي درشهر نيافت، اما امواج نااميدانه صدايش در سراسر جهان پيچيد. اين صدايي كه جهان را به ياري خود طلبيده بود، نمي توانست، سرنوشتي را كه قرار بود به دست برادر و پسرعمويش رقم بخورد، تغيير دهد.
همسايه ها با وسواس بي مانندي از جزييات زندگي او باخبر بودند. اما گل بهار به كجا مي توانست برود؟
اولين چيزي كه حركت شتابان او را متوقف كرد همان موضوعي بود كه قرار بود بخاطرش، به قتل برسد، كودك نامشروعش. او شتاب زده به خانه بازگشت. مادرش در آستانه در نشسته بود.
او وقتي كه گل بهار را ديد تعجب كرد. او حتي نتوانست ناراحتي اش را از زنده ماندن دخترش پنهان كند. با دلتنگي گفت:
ـ اين لكه ننگ، فقط با مرگ تو پاك مي شود...
اما گل بهار براي شنيدن اين حرف به خانه بازنگشته بود. او سراسيمه به اتاقي رفت كه گمان مي كرد، فرزند دوماهه اش آنجاست. وقتي كه به اتاق رفت چيزي نيافت.
فقط گريه كودكش بود كه او را از موقعيت مكاني اش آگاه كرد. آغوش سرد برادرش. گل بهار همانند ببر وحشي به طرف برادرش حمله كرد. او از آنچه كه مي كرد اطمينان داشت و همين به او نيرو مي بخشيد. حس مجهول مادري به همراه قضاوتي كه او را به جهان يخ زده انزوا و مرگ پرتاب مي كرد، در نقطه اي از ذهنش رنگ باخت، غريزه زنده بودن. گل بهار مي خواست زنده بماند. او منطقي را كه از آداب و رسوم كهن شهرش مايه مي گرفت، به مبارزه فراخوانده بود. اما در پيكاري كه شكست او حتمي به نظر مي رسيد، او فقط از تسليم مي گريخت.
مادرش كوشيد او را متقاعد سازد كه مرگ او پايان بخش مطلوب اين ماجراست. مهمتر آنكه كودكش نيز مي بايد بميرد.
درواقع ماجرايي كه بر اثر غفلت دختري ۱۷ساله آغاز شده بود، راه حلي ساده اما كهن داشت. همه مي خواستند كه اين دو بميرند. حتي پدر و مادرش...
هنگامي كه كودك دوماهه شروع به گريستن كرد غريزه اي تازه تجربه شده گل بهار به حركت درآمد؛ عشق مادري...
گل بهار به سمت برادرش يورش برد اما مادر و پسرعمو جبار راه را بر او بستند. پسرعمو جبار كه يك بار غريزه مردانگي اش بر اثر گريختن گل بهار مخدوش شده بود، از فرصت استفاده كرد و طناب فلزي را به دور گردن گل بهار انداخت. مادرش نيز به كمك پسرعمو جبار شتافت. اما پسرعموجبار اشتباه فاحش كرده بود. زيرا براي دار زدن دختري كه كودكي نامشروع را در قلب خود پرورانده بود احتياج به يك چهارپايه يا دست كم نقطه اتكايي بود كه محكوم را با همه عشق وشور و زندگي به بالا بكشد.
همسايه هايي كه روي بامهاي خانه ها و ديوارهاي مجاور ايستاده بودند، با اشتياقي تلخ به اين ماجرامي نگريستند اما پيرترها ساكت نمانده بودند. آنان اين دخترك را كه اين گونه براي زنده ماندن تلاش مي كرد، درقلب خود نفرين مي كردند آنان تكاپوي گل بهار راگستاخي نام مي دادند و از نگريستن به صورت كودك دوماهه اش رو برمي تافتند.
گل بهار اين بار نيز از چنگ مرگي كه او را سايه به سايه دنبال مي كرد، گريخت. اما اين بار نه به خيابان، كه به اتاقي كه چند دقيقه پيش از آن فرار كرده بود … پدرش ماتم زده سربرروي شانه پسرش گذاشت.او، هفته ها بودكه از نگريستن به صورت همسايه ها و اهالي محل شرمسارمي شد. به اعتقاد او، مرگ، نيرويي بود كه آبروي از كف رفته اش را به خانه او باز مي گرداند. بدين ترتيب دراين ماجرا، او همه چيزش را به آزمون اهالي شهرگذاشته بود، شرف، غيرت، مردانگي و… پسرش كه به تمامي زواياي اين رسوم آگاهي داشت، همدلانه به پدرش نگريست و زماني كه از احساس سرشكستگي بيش از اندازه پدرش آگاهي يافت ، درسكوت و خاموشي، به او اطمينان داد كه همه چيز به زودي پايان مي يابد…
دو روز بعد ، هنگامي كه گل بهار از پشت پنجره كوچك اتاق، پسرعموجبار را ديد، آن چنان قلبش از اندوه فشرده شد كه فراموش كرد به دست برادرش نگاه كند.
برادر، گالن بزرگي را پنهاني روي مهتابي حياط گذاشت و سپس با لبخندي كه حس انتقام برصورت مي نشاند، به پدرومادرش نگريست. او يقين داشت كه ديگر، اشتباهي رخ نخواهد داد. هنگامي هم كه مادرش و پسرعموجبار درمورد نحوه قتل كودك از او پرسيدند، او درسكوت چيزي را به آنها نشان داد كه همگي بي آنكه لبخند بزنند، موجي از شادي را در قلب خود احساس كردند. واقعيت آن بود كه اهالي اين خانه، طولاني ترين ماههاي زندگي خود را بدون لبخند سپري مي كردند.
مطابق برنامه اي كه ظاهرش بسيار ساده مي نمود، صداي سهمگين حادثه ، همراه با ناله هاي بغض آلود كودك دوماهه گل بهار، درخانه پاي كوبيد…
اما گل بهار ساعتها پيش از پا درآمده بود. ۴۸ساعت بيداري و ترس او را از درون تكيده كرده بود. او با آنكه هنوز در انديشه زنده ماندن بود، اما انگيزه هاي بودنش را فقط از صورت معصوم كودك دوماهه اش دريافت مي كرد. كودك نيز بي آنكه از تقدير شومي كه از ساعتها پيش رقم خورده بود آگاه باشد ، پيوسته از گرسنگي مي گريست؛ مادر شيرش از ترس وگرسنگي خشك شده بود . زيرا گل بهار ۴۸ساعت بود كه حتي يك لقمه نان نخورده بود. اتاقي كه او بدان پناه برده بود ، از آشپزخانه فاصله بسياري داشت و او نيك مي دانست كه بيرون از اتاق طناب تمام فلزي ـ كه درتمام مدت به صورت نامرتب ـ گوشه حياط افتاده بود قراراست دوباره به دورگردنش فشرده شود. نگريستن به وسيله اي كه قرار است او را از كودكش براي هميشه دور سازد ، او را به شدت دچاروحشت مي كرد. شب گذشته كه براثر خستگي ، چنددقيقه، با هراس خوابيده بود ، درخواب ديده بود كه درمقابل پنجره اتاقي كه درآن پناه گرفته است ، درتاريكي چيزي درباد تكان مي خورد. او آهسته جلوتر رفته بود. اما هراندازه پيشتر مي رفت، نمي توانست شيء آويخته از طناب را ببيند. تاريكي همچون توده سيال وغليظي همه چيز را در خود غرق كرده بود. ناگهان مادرش با فانوسي كه شعله اش پت پت مي كرد از پله هاي حياط بالا آمد. هنگامي كه درآستانه مهتابي ايستاد ، نور فانوس را بيشتر كرد. گل بهار در پرتو نور لرزان و زردي كه مهتابي را تاريك و روشن مي كرد، ناگهان شيء آويخته شده را شناخت؛ كودك دوماهه اش درحالي كه معصومانه مي گريست به دار آويخته شده بود.
گل بهار سراسيمه از اتاق بيرون دويد. اما زماني كه به طناب نزديك شد ، مادرش بازوانش را گرد او حلقه كرد. فقط، هنگامي كه از جان دادن نوه اش مطمئن شد، گل بهار را رها كرد. گل بهار با هراس از خواب بيدار شد. پشت در، پسرعموجبار نشسته بود اما برادرش درخواب عميق فرو رفته بود.
صبح روز بعد ، گل بهار از اتاق بيرون آمد . باد مرطوبي درحياط مي پيچيد. توده بي شكل ابرهاي خاكستري به همراه بادي كه از ۴۸ ساعت پيش شروع به وزيدن كرده بود درآسمان شهر متراكم شده بودند. گل بهار به آرامي درحياط ايستاد و از همان نقطه به آسماني نگريست كه گله هاي وحشي ابر، آن را تسخير كرده بودند. او آنچنان به آسمان و وزش باد وحركت ابرها خيره شد كه ۴۸ساعت پراضطراب زندگي اش را فراموش كرد.
پسرعموجبار كه به آرامي به سوي او گام برمي داشت، ناگهان گل بهار را غافلگير كرد ؛ او يك گالن پربنزين را روي سرولباس دخترعمو گل بهار ريخت.
اما، گل بهار زماني از ماجرا باخبر شد كه كبريت روشن پسرعموجبار را درنزديكي صورتش احساس كرد.
همسايه ها مي گويند ، گل بهار ابتدا همانند توده اي شعله ور به سمت اتاقي دويد كه كودكش درآنجا خفته بود اما هنگامي كه درآستانه در رسيد، از نزديك شدن به كودكش ترديد كرد.
او درحالي كه به سرعت مي سوخت ، به صورت مضطرب بچه اش نگريست. سپس همچون تكه چوبي از مهتابي به كف حياط فرو افتاد.
پسرعموجبار ، برادروپدرومادرش زماني كه به پايان يافتن ماجرا اطمينان يافتند، با احتياط به سمت اتاقي رفتند كه كودك دوماهه، درآنجا بود.
كودك بسيار گرسنه بود. او بطور غريزي شيشه شيري رامكيد كه نيمي از آن سم بود… كودك، درحالي كه با چشمهاي كوچكش مادر گل بهار را جست وجو مي كرد، بي صدا جان داد. مي گويند هنگامي كه كودك مرد، گل بهار آنجا بوده است. كنار پنجره. دوقطره اشك روي گونه هايش بود و سپس به آسمان پركشيد… باد، همچنان مي وزيد.
بيژن كيامنش

سلام سرهنگ
از دور كه ماشين خالي را سر خط ديدم، ماتم گرفتم. معلوم نبود اين موقع شب چقدر بايد صبر مي كرديم تا تكميل شود و بعد حركت كند. مرد ميانسالي كنارش ايستاده بود. تميز و شيك و پاك تراش. مقصدم را گفتم. مي رفت. فكر كردم مي خواهد حرف ديگري بزند، ولي فقط نگاهم كرد. از آراستگي اش خوشم آمد. گفت:
ـ خسته نباشي مهندس جوان.
و لبخند زد. حتماً بخاطر كيف «سامسونتم» مي گفت. لبخندش كمرنگ، اما مهربان بود. گفتم:
ـ شما هم خسته نباشيد. من حسابدارم.
بعد در عقب ماشين را باز كردم و رفتم توي ماشين. در فضاي بسته درون ماشين شب را كه چندين ساعت از شروعش گذشته بود، بيشتر حس كردم. حالا حتماً بچه ها نشسته بودند و پشت سر من حرف مي زدند كه مي خواهد دو ساله آنقدر جمع كند كه زن بگيرد. گفت:
ـ شما هم فلكه دوم مي رويد.
با بغل دستي هايم بود كه تازه سوار شده بودند. به بخت بد لعنت فرستادم كه درست لحظه آخر حسابهايم به هم ريخت و مجبور شدم از اول شروع كنم. آن هم موقعي كه مهمان داشتم. استارت زد و از توي آينه نگاهم كرد.
گفت:
ـ خوش به حالت كه به كشورت خدمت مي كني.
و لبخند زد. لبخندش مثل دفعه اول نبود. نگرانم كرد. گفتم:
ـ زندگيم بچرخه كافيه.
و به بغل دستي ام نگاه كردم. داشت چرت مي زد. سبيل هاي جوگندمي پرپشتي داشت با يك عينك ته استكاني.
ياد آدمهاي چخوف افتادم. گفتم:
ـ هوا داره يواش يواش سرد مي شه.
گفت:
ـ فقط زندگيت بچرخه كافيه؟ آينده ات چي؟
گفتم:ـ بالاخره خدمت هم هست ديگه. امسال پاييز داره خيلي زود جاشو به زمستون مي ده.
و از پنجره نيمه باز ماشين به بيرون نگاه كردم. ايستاد. به چهارراه رسيده بود. در تاريك روشن خيابان، درختان نگران نيمه لخت ايستاده بودند و برگهايشان در وزش باد به زمين مي ريخت. تا آخر خط سه چهارراه ديگر مانده بود و من چهارراه دوم پياده مي شدم. چند دقيقه هم پياده روي داشتم. خداخدا كردم كه رضا شام را درست كرده باشد. دوباره ايستاد و مسافر ديگري را سوار كرد. جواني حدود سي ساله. گفت:
ـ سي متري پياده مي شم.
و به راننده نگاه كرد. دوباره نگاه كرد و لبخند زد.
ـ سلام جناب سرهنگ، شما كجا اينجا كجا. منو نمي شناسيد، من تو پادگان لشگرك تو گردان شما خدمت مي كردم.حتماً منو نمي شناسيد. شما اون موقع معاون فرمانده پادگان بوديد، مهماني تشريف مي بريد...
نگاهش كرد و لبخند زد. گفت:
ـ بله اينجا يك كاري داشتم...
و به بيرون نگاه كرد.
بغل دستي خسته و خواب آلودم سرش را بلند كرد و به من نگاه كرد و بعد نگاهش را دزديد و از پنجره كنار دستم به بيرون نگاه كرد. رسيده بودم. گفتم:
ـ پياده مي شوم قربان.
و يك اسكناس را به سمت راننده گرفتم. درحالي كه با يك دست دنده ماشين را خلاص مي كرد، گفت:
ـ كرايه اي نيست جوان. شب بخير.
پياده شدم. درختان لخت و نگران نگاهم مي كردند. تمام شب روي سرم سنگيني مي كرد. توي كوچه پرنده هم پر نمي زد.
مهتاب گيلاني

نگاهي گذرا به پايان نامه هاي دانشجويي
برچسب هاي علمي
** بطور كلي، پايان نامه ها با اين هدف پيش بيني شده اند كه دانشجو، فرآيند تحصيل خودش را بتواند در قالب يك كار تحقيقاتي انجام دهد
به پاسداشت زبان عسلي پارسي مان، از همين ابتداي سلام، به جاي كلمه خوش آب و رنگ اما كاملاً فرنگي «تز» كه شايد كم وبيش به گوش مباركتان رسيده باشد از كلمه «پايان نامه» استفاده مي كنيم. هر چند كه مطابق قواعد و قوانين همين زبان عسل گونه مادري كلمه «پايان نامه» در اصل همان صفت و موصوف مقلوب «نامه پاياني» است و اين «نامه پاياني» به معني نظريه اي است كه دانشجويان برخي رشته ها در مقطع كارشناسي (ليسانس) و دانشجويان كارشناسي ارشد (فوق ليسانس) اكثر رشته ها و دانشجويان دوره دكترا ـ ما رابه خاطر نبودن معادل فارسي اين كلمه عفو بفرماييد، هرچه گشتيم معادلي نيافتيم، ما هم البته مثل شما همچنان در انتظار پاس داشتن زبان پارسي يا فارسي خودمان چشم به راه فرهنگستان زبان فارسي نشسته ايم ـ بايد ارائه كنند. البته در دوره كارشناسي ارشد صرفاً ارائه راه حل جهت برطرف كردن يك معضل در يك سازمان يا يك شيوه يا يك محصول و … است اما در دوره دكترا منظور نظريه اين است كه دانشجويان محترم بايد به علم و رشته تخصصي كه در آن تحصيل مي كنند اضافه كنند يا نظريه اي را رد كنند.
اين نظريه پس از طي مراحل مختلف پژوهشي، تحقيقي كه توسط دانشجويان صورت مي گيرد در كتابچه اي تحت عنوان «پايان نامه» مكتوب مي شود و پس از تأييد آن وسيله هيأت داوران و اخذ يك نمره، دانشجويان مدرك موردنظرشان را به دست مي آورند. اما آنقدر كه درس خواندن به سبك و سياق چندين سال جاري شده در آموزشگاهها و دانشكده هاي مختلف، راحت است و بزن دررو ـ برعكس قبول شدن در اين مؤسسات ـ مثال قيفي است كه برعكس از آن استفاده كنند ـ «پايان نامه» نوشتن چندان راحت و آسان نيست و گذر از اين مرحله تنها از عهده «بچه درس خوان» هاي نمره بيست هميشه حاضر بر سر كلاس برمي آيد و بس. و آن دسته دانشجويان درس نخوان كه تنها به دليل محروميت هاي رايج اجتماعي مجبور به از درس و كلاس زدن و به كار چسبيدنند و براي حفظ موقعيت خطير آينده اجتماعي شان ـ و نهايت بهره برداري از هوش و استعداد ذاتي و خدادادي ـ مجبور به «لك و لك» درس خواندنند. در اين مرحله دچار دردسرهاي اجتناب ناپذيري بوده و هستند.
اما از آنجا كه نياز مادر اختراع است و هر شغل و حرفه اي بنا به تقاضاي فراوانش در اجتماع ايجاد مي شود، اخيراً براي اينگونه دانشجويان ـ همان دانشجويان شاغل و گرفتار لاجرم درس نخوان ـ باب رحمتي تحت عنوان «مؤسسات پژوهشي» باز شده است كه مي توانند با ارائه عنوان طرح اوليه شان (Proposal) و پرداخت هفتصد، هشتصد هزارتومان به اين مؤسسات و مشاورين محترم آنها و پرداخت مبلغي از جيب مباركشان، به راحتي به «پايان نامه» علمي و تخصصي شان دست يابند. گزارش اين هفته، كنكاشي است نه چندان عميق ـ به واسطه محدوديت زماني و مكاني ـ در اين باره:
ـ پايان نامه؟! پايان نامه چيزي جز دردسر بيخود نيست. پايان نامه يعني خرج كردن وقت و پول و زندگي براي هيچ. آفتابه خرج لحيمه. پايان نامه خرج عطيناست. يه عمر وقت تلف كرديم كه ليسانس بگيريم. ليسانس كه گرفتيم، گفتند ليسانس امروز ديپلم سابقم نيست. بازنشستيم خونديم تا فوق ليسانس قبول شيم. حالا فوق ليسانسمون داره تموم ميشه و من و بچه ها هر شب عزاي اين هفت، هشت سال رفته را مي گيريم. اين پايان نامه هم واسه ما شده قوزبالاقوز. دوزار (دوهزار) پول گيرمون نمي ياد كه هيچي، كلي وقت و زندگي و هزينه مان را گذاشتيم كه چي؟ كه يك كتابچه دويست، سيصدصفحه اي از چيزهايي كه نه نصيب دنيامون مي شه، نه قسمت آخرتمون بنويسيم و صاف بره تو قفسه «پايان نامه» كتابخانه دانشگاه و خاك بخوره و دست آخر كيلويي ۱۰۰۰ تومان بفروش بره!
اين جملات را هم اقدم مي گويد. او اهل ماكو است و داراي مدرك كارشناسي ارشد در رشته مديريت صنعتي. هنوز جوهر امضا و تأييد پايان نامه اش خشك نشده است كه اين حرفها را مي زند. از چشمانش بيكاري و تنگدستي مي بارد. حتي اگر غرور سنگين اش را قرباني كند. به هر حال او از پايان نامه اش و اينكه هفت سال از عمرش را صرف درس خواندن كرده است دل خوشي ندارد. البته همه دانشجوياني كه درگير پيچ و خم نوشتن پايان نامه هستند چنين نظري ندارند. ر.زنجانيان كه در حال حاضر مشغول اتمام «طرح اوليه پايان نامه» اش يا همان (Proposal) است نظر ديگري دارد.
او در پاسخ اين سؤال من كه از موانع و مشكلاتي كه براي نوشتن همين «پرپزال» پيش آمده بگو؟
ـ من فكر مي كنم مثل خيلي از موارد ديگر، «پرپزال» نوشتن، احتياج به مهارتي دارد كه هيچ وقت سركلاس هاي درس، به صورت آكادميك آنها راتدريس نمي كنند. يعني در كلاس «روش تحقيق» اين نكات را شما ياد نمي گيريد. يا حتي در كتابها و كلاسهاي ديگر. وقتي مي خواهيد «پرپزال» بنويسيد، اساتيد به شما مي گويند كه شما از مرحله كاملاً پرت هستيد و بايد از صفر و مثل يك بچه بيسواد شروع كنيد به «پرپزال» نوشتن. يك مقداري اين مسأله را مي توان نقطه ضعف بزرگي دانست كه مراكز علمي آن را به وجود مي آورند. اگر قبلاً چگونه نوشتن «پرپزال» يا «پايان نامه» را به دانشجو ياد بدهند، يا مثلاً چند مورد (Case) سركلاس ها حل بكنند، خيلي بهتر است. من خودم يادم مي آيد سركلاس از استاد خواستم كه براي ما اين كار را بكند، او نكرد. هر چقدر هم كه اصرار كرديم بي فايده بود. يعني عملاً تئوريهايي را كه در طول يك ترم به ما درس داده بود، دست آخر گفت: وقت نشد تا با هم يك «پرپزال» آزمايشي بنويسم.
او كه تقريباً تمام موهايش سفيد شده است و از پشت عينكي كه آيينه گذشت عمر است به من نگاه مي كند، چهل و چندساله است و اهل تهران و داراي زن و دوفرزند كه هم سن و سال من هستند. او از روي اشتياق آمده است درس بخواند و تمام مشكلات ومعضلات درس خواندن را هم به جان خريده است. «چقدر انجام مراحل پايان نامه در سرگذشت علمي دانشجويان مؤثر است؟» دكتر «رهنورد» استاد يكي از دانشگاههاي معتبر كشور در اين باره چنين مي گويد:
ـ بطور كلي، پايان نامه ها با اين هدف پيش بيني شده اند كه دانشجو، فرآيند تحصيل خودش را بتواند در قالب يك كار تحقيقاتي انجام دهد تا نه تنها از اين طريق بتواند مهارت لازم را چه مهارت تحقيقاتي، چه مهارت آماري به دست بياورد، بلكه از اين طريق يادگيريهايي برايش اتفاق بيفتد كه در طول تحصيل اش نمي توانسته از طريق دروس كلاسي اينها را كسب بكند. بنابراين نه تنها بايد دانشجويان را ترغيب و تشويق به انجام اين مهم كرد، بلكه سعي و كوششمان هم بايد بر اين باشد كه تا آنجايي كه ممكن است، اين سيستم بهبود پيدا بكندو از آن نارسايي هايي كه ممكن است برايش به وجود بيايد رها شود.
دكتر «رهنورد» كاملاً غرق دنياي تئوري و نظريه وتحقيق است. او را هنگام كار پشت كامپيوتر ـ يا به زبان مادري رايانه ـ گير آوردم. در حالي كه مشغول بحث با يكي از دانشجويان اش بود. او مردي است چهل و چندساله تحصيلكرده دوره دكتري در فرنگ. مهربان. با لهجه شيرين زبان آذري وموهاي كم پشت. او در پاسخ به اين سؤال كه «چرا پايان نامه ها، در نظر خيلي از دانشجويان، كلاس درس نيست. بلكه وظيفه اي است كه تنها بايد رفع شود و تكليفي است كه بايد انجام شود؟» مي گويد: ـ من هم موافق اين قضيه هستم. معضل اصلي اين است كه چقدر ما واقعاً پايان نامه هايمان را هدايت كرده ايم براي حل مسائل واقعي دستگاههاي اجرايي مان؟ به نظر مي رسد كه اين اربتاط عملاً گسسته شده و از بين رفته و دستگاههاي اجرايي مسائل و مشكلات واقعي خودشان را به دانشگاه منعكس نمي كنند. در نتيجه دانشجويان براساس سليقه خودشان و بخاطر آنكه سريعتر بتوانند اين مرحله را پشت سربگذارند، به موضوعاتي روي مي آورند يا عناويني را انتخاب مي كنند كه اغلب تكراري يا بي محتوا هستند.
ـ غير از اينكه دستگاههاي دولتي در اين امر دخيل هستند، خود دانشگاه و سيستم آموزشي چقدردر اين قضيه مقصر است؟
ـ اگر ما تقصير را تا حدودي به گردن دانشگاه بيندازيم، پر بيراه نيست. واقعاً چقدر مديريت آموزش عالي ما سعي كرده است، ارتباط منطقي با دستگاههاي اجرايي برقرار بكند؟
در اين زمينه متأسفانه بايد بگوييم اين مديريت مقصر بوده است و كوتاهي فراواني كرده است.
ـ براي از بين رفتن اين معضل چه بايد كرد؟
ـ شايد طراحي يك سيستم جامع و فراگير كه بتواند هم دستگاههاي اجرايي را و هم سيستم آموزشي را با يكديگر پيوند دهد، به گونه اي كه مسأله از اين طريق حل شود و از اين طريق به اين نيازها پاسخ داده شود، مي تواند راهگشا باشد. براي نمونه مي توان كشور استراليا را مثال زد. در اين كشور سيستمي دارند كه دستگاهها و بخشهاي مختلف دولتي و خصوصي اگر به يك مسأله يا مشكلي برخورد مي كنند كه انتظار دارند اين مسأله و مشكل در قالب تحقيقي حل شود، آن را به دانشگاههاي خود منعكس مي كنند و حاضرند بار مالي اين تحقيق را هم تأمين بكنند و معمولاً اين كارهاي تحقيقاتي را در قالب پايان نامه هاي كارشناسي ارشد و دكترا توزيع مي كنند. و از اين طريق عملاً بخاطر نفع مالي كه وجود دارد، هم اساتيد بيشتر درگير اين نوع كارهاي تحقيقاتي مي شوند و هم كمكي از بودجه ها و كمك هاي مالي اين دستگاهها به دانشجويان پرداخت مي شود و اين امر باعث مي شود كه هر دو طرف قضيه را جدي بگيرند و بيشتر تن به كارهاي تحقيقاتي بدهند. متأسفانه در كشور ما اين سيستم وجود ندارد و اين گسستگي باعث شده كه انجام «پايان نامه» شكل كاذبي پيدا بكند و هيچ كس ـ نه دانشجو، نه استاد و نه دستگاههاي اجرايي ـ دلسوزي واقعي براي «پايان نامه » نداشته باشند و به همين علت «پايان نامه» ها به اصطلاح به يك «برچسب علمي» تبديل مي شوند.
وقتي گفت و گويم با دكتر رهنورد تمام مي شود، با تمام وجود از صداقتش و طفره نرفتنش با واژه ـ چيزي كه اين روزها از جانب مسؤولين باب شده است ـ سرشار مي شوم . چيزي از ذهنم مي گذرد كه براي پايان اين گزارش ذكر آن خالي از لطف نيست «ايران و استراليا هر دو كشورند اما...!»
معصومه ورواني

صورتحساب ۱۷ميليارد توماني هزينه اموال شهردار تهران
حسن ملك مدني( شهردار تهران) صورتحساب هزينه اموال خود را در اختيار رئيس قوه ي قضاييه قرارداده است.
به گزارش ايسنا سيدعلي اكبر موسوي خوئيني نماينده ي مردم تهران در گفت وگو با خبرنگاران پارلماني ضمن اعلام اين مطلب اظهار داشت: اين اموال را كه بيش از ۱۷ ميلياردتومان اعلام شده، همه را مبهوت كرده است.
موسوي خوئيني يادآور شد: شهردار تهران از طرح تحقيق و تفحص مجلس استقبال كرده و براي همكاري با نمايندگان اعلام آمادگي نموده است.
دبير مجمع نمايندگان مردم تهران در ادامه اين مصاحبه به حضور ملك مدني در جلسه ي هيأت دولت و اعتراض وزرا به وي اشاره كرد و گفت: مصوبه شوراي عالي معماري و شهرسازي كه به تاريخ ۲ ارديبهشت سال جاري با حضور وزارت مسكن و شهرسازي، جهاد كشاورزي، راه و ترابري، نيرو، فرهنگ و ارشاد اسلامي، كشور، صنايع و معادن، دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح، سازمان مديريت و برنامه ريزي و سازمان ميراث فرهنگي انجام گرفت خواستار همكاري شهرداري تهران با اجراي اين مصوبه شده است.
وي تصريح كرد: البته كميته ي مشتركي كه از آن ياد شده به مسائل مهم ديگري همچون حريم شهر تهران، آب، آلودگي هوا و تراكم نيز مي پردازد.
گفتني است شهردار تهران در حال حاضر در سئول به سر مي برد.

حوادث و اتفاقات ماضي
جواهرات بديمن (۲)
* طلسم «پاپو»
الماس «راماشيتا» مايه بدبختي و فلاكت بود، اما درعوض جواهرات ديگري وجود دارد كه سعادت و خوشبختي صاحبان خود را فراهم آورده است. «شارل ژان گوسپبر» جواهرفروش معروف در كتاب خود به عنوان «سرگذشت سنگهاي قيمتي» حكايت مي كند كه چگونه يكي از دوستان او در پرتو قطعه اي «سنگ يشم» با سعادت و خوشبختي قرين و هم آغوش گرديد. اين «سنگ يشم» از طرف يكي از افراد قبيله «پاپو» به استراليايي جواني اهدا شده بود و استراليايي مزبور كه در فقر و بدبختي به سر مي برد، بزودي ثروت سرشار به دست آورد و به پاريس رفته «طلسم» را به عنوان يادگار به يكي از دوستان خود بخشيد و ماجراي آن را بازگفت. دوست وي كه به خرافات عقيده نداشت، نخست از قبول آن سرباز زد، ولي چون «سنگ يشم» زيبا بود آن را به بند ساعت خود آويخت. سالها گذشت، يك روز مرد استراليايي به دوست خود چنين نوشت: «من از روزي كه اين طلسم را از دست داده ام بدبختي هاي زيادي ديده ام، هنگامي كه ترن از پاريس خارج مي شد، قطار از خط بيرون افتاد و جراحت سختي بر من وارد آمد،و كشتي من غرق شد، خودم ورشكست شدم، و زنم از غصه و اندوه جان سپرد.
صاحب تازه اين «سنگ يشم» كه از خواندن نامه دوست خود سخت متأثر شده بود، ناگهان دريافت از روزي كه اين سنگ به دست اوافتاده، همه جا با سعادت قرين بوده و روزگار خوشي داشته است.

* نور آسمان
اين افسانه را هم بگويم و به ماجراهاي گوناگون سنگهاي قيمتي خاتمه بخشيم. شايد بسياري بدانند كه زيباترين و دلرباترين زمردهاي جهان از كشور «كلمبيا» به دست مي آيد و بزرگترين معدن زمرد اين كشور، «موزو» نام دارد. هم اكنون در اطراف معدن مزبور افسانه اي شايع است كه در سال ۱۵۰۰ ميلادي، يعني چند سالي پس از كشف آمريكا به وسيله «كريستف كلمب» رخ داده است، در اين سال جواني حادثه جو دل به دختر پادشاهي بست كه در سرزميني كه اكنون «بوليوي» نام دارد، سلطنت مي كرد، و چون دختر را از پدرش خواستگاري نمود، پادشاه از سرتمسخر به او گفت: «تو نور آسمان را براي من مي آوري تا دخترم را به ازدواجت دربياورم. » و معني اين سخن اين بود كه «راهت را بگير و برو ، من تو را به دامادي خود نمي خواهم.»
عاشق بينوا، دل شكسته و پريشان سر به كوه و بيابان نهاد، تا در دل كوه در آتش غم عشق بسوزد. شبي كه از بيابان گردي و كوهنوردي خسته شده بود، در دامن تخته سنگي دراز كشيده به خواب رفت و صبحگاهان غرشي رعدآسا وي را از خوب بيدار كرد، تخته سنگي كه وي در كنار آن آرميده بود، منفجر شده بود و مثل يك نور مي درخشيد، جوان نخست خواست بگريزد، ولي با مشاهده سنگ ريزه هاي درخشان نور اميدي به قلب وي تابانيد و مشتي از آن سنگ ريزه ها را كه چيزي جز زمرد نبود جمع كرد و نزد پادشاه برد و گفت: اين نور آسماني كه از من مي خواستيد. پادشاه از مشاهده زمردها در عجب شد و ناچار با ازدواج دختر خود موافقت كرد و اين افسانه زيبا براي جهانيان به يادگار ماند.
زمرد از آن پس مايه خوشبختي عشاق شده و اين سنگ گرانبها بهترين جواهري است كه مي توان آن را در نگين انگشتر جاي داد و به دست دلدار كرد.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   بين الملل   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   آذين   |   حوادث   | 
|   ورزشي   |   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |