• «اسطوره »ها ساخته شده اند تا به جهان معنا ببخشند. روزگاري بشر به اين فكر افتاده بود كه معنا بخشي به جهان و توجيه پيداشدن همه چيز اين است كه هستي را به آدم هايي منسوب كند كه طاقتشان فوق طاقت بشر است.
چندين جلد كتاب معتبر در باب اسطوره شناسي جاي ترديدي باقي نمي گذارد كه دكتر جلال ستاري حافظه برتر اسطوره هاست. بي تكلف با ما به گپ و گفت مي نشيند. با تأييد مطالب صفحات كتاب و انديشه ايران جمعه خستگي را از تن ما مي تكاند. از خاطره ديدارش با ناظم حكمت حرف مي زند و بعد در گفت وگويي سه ساعته گفتني ها را مي گويد. متن حاضر تنها «قسمت يك روزه اي» است از «بحري» كه در «كوزه» گنجانده ايم. كه بخش نخست آن در اين شماه تقديم اهالي كتاب و انديشه مي شود.
|
|
عكس: كاووس صادقلو
|
** آنها كه با آثار شما آشنايي دارند به خوبي مي دانند كه عمري از عشق نوشته ايد و حالات عشق. به راستي سرچشمه عشق كجاست كه هرچه از آن مي نوشند، قطره اي كم نمي شود؟ در آثار بزرگ ادبي، دستمايه هنرمند، عشق است. اين عشق چقدر به حقيقت نزديك است مثلاً «ليلي و مجنون» يا «ويس ورامين» تا چه اندازه باورپذيرند؟
* يك وقتي در دارالفنون درباره «فردوسي» سخنراني مي كردم. در پايان جواني اجازه صحبت خواست و گفت: «فردوسي، اصلاً وجود ندارد» من پاسخ دادم همان «فردوسي» كه وجود نداشت «شاهنامه» به اين عظمت را سروده است. اصلاً به فرض كه «فردوسي» وجودنداشته، اما بالاخره «شاهنامه» را بايد كسي سروده باشد يا نه؟ حالا به قول شما مثلاً پرسوناژهاي اساطيري «مهابهارته» چه وجود خارجي داشته باشند و يا مربوط به خود سرزمين هند باشند، چه فرقي مي كند؟ مهم شكافتن رموز اين داستانهاست. چون به هر حال قهرمان اساطيري نقشي دارد و بايد آن نقش را شناخت. ما نمي توانيم درباره وجود تاريخي يا غيرتاريخي «اوديپ» تحقيق اساسي كنيم. اصلاً اين تحقيق ها ما را به جايي نخواهدرساند. هرچه كه هست يك فكري است كه اين آدم به خاطر كارهايي كه مي كند، اين بلاها سرش مي آيد. حالا مسأله اينجاست كه چرا اينطور مي شود و چه معنايي پشت اين ماجرا پنهان شده، اهميت دارد.
و اما در باب عشق، من اعتقاد دارم كه هر فرهنگي يك كليدهايي دارد. يكي از كليدهاي رمزگشاي فرهنگ ايران چه درگذشته و چه در حال «زن» است. سلوكي كه از آن بخوبي مي شود به ذات يك فرهنگ راه يافت. «زن» معيار شناخت يك فرهنگ است. «زن» در اين فرهنگ در سايه مانده است و در انتظار آفتابي شدن. براي مثال برويد و ادبيات جهان را ورق بزنيد. شك ندارم كه داستاني نظير شهرزاد قصه گو را پيدانمي كنيد كه در آن زني جانش را به خطر بيندازد و باوجود احساس خطرجاني به همسري شاه در بيايد و به پدر بگويد «مرا بر او كابين كن» و هر شب قصه بگويد و بالاخره يك پادشاه بيمار و گمراه را به راه بياورد. به راستي اين نشانه چيست؟ اين كار سترگ زن كه نظير ندارد يا حداقل به اين گستردگي نيست به اعتقاد من يك واكنش است. واكنشي در برابر يك بيداد و ستمگري كه جوابي غيراز سكوت دارد. حالا همين اثر گرانسنگ در پرده مانده است و دليل آن هم روشن است. چون اين كتاب را تنها يك قصه دانسته اند، اثري كه تنها براي سرگرمي خوب است و از نظر ادبي چندان قابل اعتنا نيست. حالا ببينيد، غربي ها بعد از ترجمه اين كتاب چه كرده اند و ما كه اين كتاب مربوط به فرهنگ ما مي شود چه كرده ايم. اگر آثاري از اين دست را بررسي كنيم بامقوله «مكرزنان» بسيار برمي خوريم. اين هم دوحالت دارد. يا اين كتابها را مردان نوشته اند براي خفيف كردن زنان و يا زن براستي براي رودرويي با ستم به «مكر» پناه برده است. چون كارديگري نمي توانست بكند. پس نگاه ها فرق مي كند. من گمان مي كردم با كنكاش در گستره عشق به افق هاي تازه مي رسم. حالا هم پرت نرفته ام. از هر راهي كه رفتم به يك منزلگاه رسيدم. عشق يك قصه بيشتر نيست. «هزار و يكشب» همين است. «شيخ صنعان و دختر ترسا» همين است. «يوسف و زليخا» هم همين است. شما ببينيد مفسران اين قصه را چگونه ادامه مي دهند. حيف شان آمده كه اين زن، اين زيبايي و اين صداقت بي پاداش بماند. يعني داستان كاملاً عوض مي شود، همين حالا من «سليمان و بلقيس» را در دست تحقيق دارم. آن قصه هم همين است. «تورات» درباره پايان قصه سكوت مي كند امامردم اين داستان را ادامه مي دهند.
** از اسطوره ها حرف زديد، به اعتقاد حضرتعالي بحث دراين باره بدون نگاهي عميق به «ادبيات تطبيقي» چقدر پايه و اساس دارد؟
* اگر «تطبيق» نباشد، اسطوره شناسي محال است. اصلاً امكان ندارد. به هيچوجه نمي شود به داشته هاي فرهنگ يك سرزمين اكتفا كرد. اگر مي گوييم «مي شود» يا «نمي شود» مي بايست به مشابهات اينها در فرهنگ هاي ديگر نگاه كرد.
** متون مهم غربي تا چه اندازه مديون متن هاي شرقي است. يعني غربي ها چقدر احساسات شرقي ما را دستمايه كار خويش قرارداده اند؟
* من در تحقيق درباب عشق با متشابهات بسياري برخورد كرده ام. «فيثاغورث» مي گويد: «هفت فلك» به اين خاطر مي چرخند كه همديگر را دوست دارند. هيچكس منكر اين نيست كه يك قطب، قطب ديگري را جذب مي كند. بنابراين تمام مبناي عشق را برهمين اساس گذاشته اند. «افلاطون» هم همين را مي گويد.«مولوي» هم از همين نيمه گمشده حرف مي زند.
من وقتي خواستم اينها را با هم تطبيق كنم به قياس اسطوره ها فكر كردم. من معتقدم «اسطوره »ها ساخته شده اند تا به جهان معنا ببخشند. روزگاري بشر به اين فكر افتاده بود كه معنا بخشي به جهان و توجيه پيداشدن همه چيز اين است كه هستي را به آدم هايي منسوب كند كه طاقتشان فوق طاقت بشر است. همه جا همينطور است. اسطوره ساز كسي است كه كاري كند كارستان. يعني قهرمان اسطوره كاري مي كند كه من و شما از عهده آن برنمي آييم. البته امروز ديگر انديشه انسان آن روزگار چندان معتبر نيست.
** يعني اسطوره ها نمي توانند از همه گذارهاي تاريخي عبور كنند؟
* ابداً اينطور نيست. شما «آنتيگونه» سوفوكل را ببينيد. در رويارويي «آنتيگون» و «كرئون» كه هسته اصلي اين تراژدي است. «كرئون» بخاطر كارهايي كه مي كند قانون نوشته را ملاك قرارمي دهد. اما آنتيگون به او مي گويد كه من پيرو قانون قلبم هستم كه نوشته نيست. شما در كجاي دنيا تقابل قانون نوشته و قانون قلب را نمي بينيد؟ همه جا هست. ما اگر از «آنتيگونه» لذت مي بريم به اين دليل نيست كه آن داستان را باور داريم. نه، اصلاً اينطور نيست. ما زيبايي داستان را دوست داريم. چون آن زيبايي برتر از خود روايت است. در اسطوره بايد روايت را دور ريخت. اگر به خود روايت اكتفا كنيد در فهم اسطوره دچار مشكل مي شويد. امروز ديگر كسي نيست كه بپذيرد جامعه اي در قرن بيستم به خاطر به خاك نسپردن يك برادر، خواهري را محكوم به مرگ كند. هرچند كه در جنگ «ويتنام»، آنتيگون هاي ويتنامي پيداشدند. اما اين هم اصلاً قابل قياس با اين تراژدي عظيم نيست.
در «آنتيگونه» هم «آنتيگون» حق دارد و هم «كرئون» و اين عظمت اين تراژدي است اين است عظمت يك اسطوره، اسطوره كسي را به ديگري برتري نمي دهد. اين «تراژدي» مي گويد حق با هر دوي شماست و اين جدال تا پايان عمر آدمي ادامه دارد.
وقتي «هگل» مي گويد: من با شناخت «آنتيگون» توانستم به سرچشمه فلسفه غرب پي ببرم. من براي گفتن چه چيزي دارم؟ نشستن و ساعت ها درباره واقعيت داشتن يا نداشتن «آنتيگون» چه دردي را دوا مي كند؟ وقتي كه «ماركس» درمي ماند و مي گويد اگر قرار است با فروريختن زيربنا، روبنا هم بپاشد پس چطور تراژدي مانده است؟ مگر زيربناي اقتصاد يونان از بين نرفته است. مگر برده داري منسوخ نشده است؟ آنوقت جوابي مي دهد كه حداقل براي من قانع كننده نيست. مي گويد: «جواني بشر در تراژدي مطرح است» اما من فكر مي كنم داستان طور ديگري است. من فكر مي كنم كه بايد از داستان تراژدي به لايه هاي دروني نقب بزنيم و ظاهر «تراژدي» را رها كنيم.
** دليل شكل گرفتن اسطوره ها را در چه مي دانيد. آيا اسطوره ها آرزوهاي دست نيافتني مردم نيستند كه در دسترس نبودن آنها باعث خلق اساطير شده است. يعني همان انگيزه هاي رواني در آدم هاي شكست خورده؟
* درست است. اما از اين آرزوها كه بگذريم توجيه جهان مهم است. خالقان اين اسطوره ها در مقابل طوفان، سيل در مقابل مرگ در برابر عشق درمانده بودند و به همين دليل اين اسطوره ها را آفريدند. حالا ديگر اين اسطوره ها از نظر خود مردود است اما زيبا و ماندني هستند.
** زير ساخت اين اسطوره ها معمولاً با هم تفاوت چنداني ندارد؟
* در بسياري از اسطوره هاي عاشقانه هميشه ميان عاشق و معشوق يك مانع ايجاد مي شود. شايد اسطوره عاشقانه اي نداشته باشيم كه بي دردسر همه چيز تمام شود و عاشق و معشوق به هم برسند. اين اصلاً در وصف نمي گنجد. قابل نوشتن نيست. همين مانع تراشي از مقوله اسطوره سازي است. يعني بايد آنقدر عاشق و معشوق سرگردان بشوند و وصال دشوار شود تا لايق نام عشق شود. يعني «رسيدن» به سادگي يعني ناديده گرفتن رازآموزي است، عشق مراحل خودش را دارد. بايد لايق حال عشق شد امروزه شايد به اين موانع بخنديم. اما كمتر كسي است كه حالا اين مراحل را طي كند. اما اين عشق دوام خودش را دارد.
** در ايران شيفتگي به اسطوره چقدر به ما حق مي دهد كه به سراغش برويم و مثلاً به آن لباس تعزيه بپوشانيم؟ مثلاً همين آنتيگونه اي كه اخيراً اجرا شد؟
* پرداخت به يك مضمون اسطوره اي و تبديل آن به يك اثر مدرن كارپيچيده و سختي است. برخلاف ظاهر كار، بسيار پردامنه و مشكل است. بايد اسطوره را بخوبي شناخت. زبان و رمز اسطوره را بايد شناخت. انديشه اسطوره را مي بايست نقد كرد. تازه بايد بدون آنكه قصه شباهتي با اسطوره داشته باشد، اثر را آفريد. يعني فقط مبنا بايد اسطوره باشد. «لوريتاي ناباكوف» همين است. قصه عشقي كه نوجواني دختر مانع از وصال است. در «تريستان و ايزوت» مانع اجتماعي وجود دارد. حالا هرچه هست فرقي نمي كند. اگر مانع نباشد قصه شكل نمي گيرد.
** كاركرد اسطوره در سرزمين هاي مختلف، متفاوت است. يعني اسطوره جهانشمول وجود ندارد؟
* اسطوره الگوساز است. ما در غرب اسطوره «تريستان وايزوت» را داريم كه هنوز هم غربي ها از همين اسطوره پيروي مي كنند. اين يك قصه عشق جادويي است كه اصلاً با فرهنگ ما همخواني ندارد. رمان هاي امروز غرب هم از همين اصل روابط نامشروع سود مي برد. كمتر كسي مانند «آراگون» پيدا مي شود كه درباره زنش كتابي عاشقانه بنويسد كه آن هم البته برداشتي آزاد از «ليلي و مجنون» است كه «ديوانه اليزا» نام دارد. اما در اينجا الگوي همسان مثلاً «ليلي و مجنون» است. از همان اول حرف برسر ازدواج است و نه فقط معشوقه داشتن. از «ليلي و مجنون» كه بگذريم باز عشقهاي ديگر اساطيري ما نيز همينگونه است. انگيزه، وصال است. «خسرو» همه كار مي كند تا «شيرين» را به زني بگيرد. اين تفاوت فرهنگ ما و غربي هاست.
** پس هم ما و هم غربي ها از داشته هاي فرهنگي خودمان بهره مي گيريم و تفاوتها فقط در همين دوگانگي است و برتري خاصي وجود ندارد.
* دقيقاً همينطور است. ما اگر «ادبيات تطبيقي» را جدي بگيريم، آنوقت ديگر از آنچه كه داريم، خجالت نمي كشيم. آنوقت شيفتگي به خود هم پيش نمي آيد. بحث مي كنيم گفت وگو همين است. ما نبايد فكر كنيم كه كم آورديم. ما اينطوري انديشيديم . الگوهاي ما اين را به ماگفتند. اسطوره هاي الگو ساز ما اينطوري با ما صحبت كردند. حالا اگر نتوانستيم و شكست خورديم يك بحث ديگري است و هيچ ربطي به انديشه اصلي ما ندارد، جالب است بدانيد كه شرق تأثير شگرفي بر نوع نگاه غربي ها به مقوله عشق داشته است.
** البته بعضي از اساطير شرق چندان اختصاصات شرقي هم ندارند. مثلاً «نظامي گنجوي» از «مجنون» دفاع مي كند، حال آنكه او عاشق يك زن شوهر دار به نام «ليلي» است. اين چه توجيهي دارد؟
* در اينكه به «ابن سلام» شوهر ليلي خيلي مظلوم واقع شده است، شكي نيست. اما يادتان باشد نظامي بسيار پارسا بوده است. بنا بر اين به اين سادگي نمي شود قضاوت كرد. وقتي عشق و رندي با هم مي آيد، آن رندي همان مانع است. يعني مانعي كه اگر نباشد عشق شعله ور نمي شود. «ابن سلام» فقط يك كنش دارد. يعني انسان نيست. اما ليلي و مجنون اينطور نيستند. «ابن سلام» فقط مي آيد تا مانعي باشد براي وصال. اين است كه حتي من هم براي او دل نمي سوزانم. چون اين خيلي ساختگي به نظر مي رسد و تنها يك شخصيت سازي است از يك كنش.
** عشق در سرزمين هاي گوناگون چهره هاي متفاوت دارد. گاهي در پرده اي از عفاف پنهان است و گاه وحشي و عريان.
* ببينيد. عشق براي «عرب» مذموم است. عشق شيفته وار جنون زا است. براي اينكه فكر مي كند كه اگر به كسي دل ببندد كه تا پاي جان با او باشد، حتماً از خود دور افتاده است.
مثلاً تمام شاعران «عذري» عرب. شاعراني كه دل به زني مي بندند و عفاف پيشه مي كنند و آنقدر در اين پرده پوشي مي مانند تا بميرند. افلاطون هم همين را مي گويد. البته نه اينكه عشق را دوست نداشته باشند ولي بيشتر در مناسبات زن و مرد در همان عربستان جاهلي يك نوع شيفتگي وجود دارد. اما نه از مقوله فرهنگ ما. آنها اينكه كسي بگويد زندگي بدون معشوق محال است را منطقي نمي دانند. حتي زماني «اعشي» شاعر معروف عرب به دربار پادشاه ايران آمد و وقتي از عشق و عاشقي شعر خواند، پادشاه گمان برد كه او يك شاعر غزلسرا نيست بلكه يك «دزد» است. يعني اين نوع شيفتگي براي او اينقدر موهوم آمده بود. اما اين شيفتگي به معناي بي خردي اين قوم نيست. بلكه سلوك آنها است. آنها با شرايط زندگي خودشان نبايد خطر مي كردند. بنابر اين بايد دو دستي به زندگي بچسبد و دنبال همسري بگردد كه شريك او باشد، نه معشوقي كه او را از زندگي و خواب و خوراك بياندازد. او اصلاً وقت اين كارها را ندارد. من ممكن است اين كار را نپسندم اما به عرب جاهلي حق مي دهم چنين كاري بكند.
** تفاوت داستان «ليلي و مجنون» عرب و آنچه «نظامي» به نظم كشيده است، تنها به ويژگي هاي قومي بستگي دارد؟
* داستان ليلي و مجنون به روايت عرب يك داستان انقلابي است. مجنون به اين دليل مجنون نيست كه واقعاً جنون دارد. كدام ديوانه را سراغ داريد كه ديوان شعر داشته باشد؟ همه حركات و سكنات مجنون دال بر ديوانگي او نيست، اما چون كاري كرده كه در فرهنگ عربي ديوانگي به حساب مي آمده، مجنون لقب گرفته است. مجنون راز معشوق را افشا كرده است و گفته كه ليلي را دوست دارد. اين كار پسنديده نبوده است. اين ممنوع بوده است. اصلاً به همين دليل پدر ليلي با ازدواج اين دو مخالفت مي كند. برويد نظامي را بخوانيد. پدر ليلي مي گويد من دختر نمي دهم به كسي كه باعث بدنامي ما شده است. مجنون نمي بايست پيش از خواستگاري اظهار عشق مي كرد. در فرهنگ ما هم تقريباً همينطوري بوده است. چه كسي نام يكي از معشوقه هاي سعدي را مي داند؟ مجنون به معني زوال عقل نيست به معني كارديوانه وار است. به همين دليل «ليلي» را به عقد ابن سلام در مي آورند. چون او طبق عرف عرب از ليلي خواستگاري مي كند. عشق در ليلي و مجنون يك پرده دري است نه حكايت يك ديوانگي.
** عشق جلوه هاي بسياري دارد. گاهي به شكل معشوق زميني است مثل ليلي و گاه يك سرزمين است مثل آنچه در «دكتر ژيراگو» آمده است. گاه نيز به شكل جادو تجلي مي يابد. مثل «اورفه» كه وقتي مرگ همسرش را با خود مي برد به آن دنيا مي رود و مرگ را متقاعد مي كند كه همسرش را برگرداند و همين اتفاق هم مي افتد. اين عشق را چگونه ارزيابي مي كنيد؟
* در «اورفه» خود جادو نيست كه معشوق است. «كرئون» در داستان «آنتيگونه» عاشق زنش نيست. در حالي كه زن او بعد از خودكشي آنتيگون، خودش را مي كشد. اما خود جادو هيچگاه به معني معشوق نيست. اما در باره «اورفه» كه قصه عالم گيري است و از روي آن قصه هاي بسياري ساخته شده است بايد گفت اين قضيه مربوط به امتحان عاشق است و اينكه عاشق آيا مي تواند «كف نفس» داشته باشد. «اورفه» كه براي رسيدن به همسرش نبايد به پشت سرنگاه كند. اما طاقت ندارد. اينجا همان فاصله جادويي مطرح است. بازهم اينجا مانع وجود دارد. رعايت اين مانع به عشق يك شكل آسماني مي دهد. اين از مقوله امتحان عاشق است. در عشق، عاشق را آزمايش مي كنند. نمونه همين «اورفه» را در «هزار و يكشب» هم داريم. البته در هزارو يكشب، امتحان، نخوابيدن است نه نگاه نكردن به پشت سر. حتي حكايت «اورفه» آدم را به ياد داستان «حضرت مسيح» مي اندازد. آنجا كه در شب مصلوب شدن به يارانش مي گويد: نخوابيد كه امشب اتفاقي مي افتد اما همه مي خوابند. اينجا همين نخوابيدن به معني نگاه نكردن به معشوقه است.
** از جلوه هاي عشق سخن گفتيد. عشق جلوه اي به نام آتش هم دارد كه گويا «گاستون باشلار» متفكر بزرگ فرانسوي در اين باره بوطيقاي آتش دارد و به روانكاوي آتش پرداخته است.
* تاجايي كه من آثار «باشلار» را خوانده ام مي توانم استنباط كنم كه كسي مثل او عشق را به صورت پيوند روحي و جسمي مي ديد. يعني اين دو را تفكيك نمي كرد. البته آثار بزرگ عاشقانه هم همينطوري هستند. براي اينكه كسي كه اساس شعر را عناصر اربعه مي داند (آب، آتش، خاك، هوا) معتقد است شاعري كه به يكي از اين عناصر گره نخورد، اصلاً شاعر نيست. شاعر بايد عقده مند باشد. يعني عقده يكي از اين چهار عنصر را داشته باشد. البته نه مثل «فرويد» به معناي «روان نژند». بد نيست بدانيد كه «گاستون باشلار» غافل از بيماري خود بود. يعني آنقدر سرگرم كارش بود، طبيب او به دخترش گفت كه «باشلار» ۶ سال است كه سرطان خون دارد و جالب اينكه «باشلار» نه متوجه شد كه سرطان خون دارد و نه احساس ناراحتي مي كرد. اين چه توجيهي دارد غير از عشق؟ مگر مي شود آدم ۶ سال اين بيماري كشنده را داشته باشد و متوجه نشود مگر اينكه چيزي او را نگاه دارد كه آن هم عشق است.
دختر «باشلار» به طبيب مي گويد كه او نبايد چيزي از بيماري خود بداند و گرنه مي ميرد. البته او سه سال بعد از اين ماجرا زنده ماند.
عليرضا بندري ـ احمد جلالي فراهاني