شماره ۲۱۴۵ - سال هشتم - شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۱
Sat, Jun 8, 2002
Cinc black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
آموزشي
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
درخشش دوباره ي بريتانيايي ها در «كن»
هاوكس از زبان هاوكس

درخشش دوباره ي بريتانيايي ها در «كن»
تلخ ، مثل زندگي !!
065964.jpg
امسال بريتانيايي ها باز هم در كن درخشيدند.
سال پيش آنهاحتي يك نماينده هم در بخش مسابقه ي مهمترين فستيوال سينماي دنيا نداشتند اما امسال با ۳ فيلم قوي قدم به صحنه گذاشتند واز بهترين ها نيز بودند.
اين فيلم ها كه درباره ي مشكلات زندگي مردم انگليس وبالا و پايين آن و فراز و فرودهاي تلخ اين سلوك ها است، ساخته ي ميهمانان آشناي كن است. فيلمسازاني مثل مايك لي ، كن لوچ و مايكل وينتر باتوم. هرچه هست كار آنها با آثار پر زرق و برق اما سطحي هاليوود در تضاد كامل قرار دارد. داستانهاي آنان در مجتمع ها و محل هاي عادي سكونت انگليسي ها روي مي دهد و به اندازه ي زندگي حقيقي آنان تلخ است. كاراكترهاي اول اين فيلم ها نيز آدم هايي هستند كه مي توان آنها را در زندگي عادي و روزمره بريتانيا وكل اروپا يافت. از مادران مجرد گرفته تا مردان كم درآمد و موزيسين هاي به دردسر افتاده در اين ميان مايك لي و كن لوچ به همان حيطه هاي آشناي خود بازگشته اند. آن جا كه مردم عادي و كارگرداني را مي بينيم كه در شرايطي دشوار قرار گرفته اند و راه پس وپيش ندارند. فيلم جديد وينتر باتوم نيز تماشاگران را به شمال انگليس و صحنه ي موسيقي پاپ اين كشور مي برد و زندگي خاص موزيسين هاي انگليس واطرافيان آنها را شرح مي دهد. و اين وينتر باتوم هماني است كه در زندگي هنري اش به موضوعات و سبك هاي مختلف پرداخته است و حتي راجع به جنگ بالكان نيز فيلم ساخته است («به سارايوو خوش آمديد» )
«همه يا هيچ» كار تازه ي مايك لي در باره ي يك راننده تاكسي وهمسرش است كه اين دومي در يك سوپر ماركت كار مي كند.
رابطه ي آنها سست شده است و عشق وعلاقه ي آنها نيز حالت سابق را ندارد.
زياد حرف نمي زنند، الا در پاره اي مسائل مالي زندگي.
تيموتي اسپال ايفاگر نقش اول فيلم ، در قسمتي از فيلم مي گويد : اگر صبح بيدار شويد و بدانيد كه چه براي شما روي مي دهد، اصلاً به اين نتيجه مي رسيد كه بهتر است بيدار نشويد و همان جا بخوابيد . آن گاه براي پسر او اتفاقي مي افتد و نياز به عمل جراحي اضطراري براي او پيش مي آيد وخانواده بايد خودش را جمع وجور و اين مسأله ونياز را مهيا كند. در اينجا مسائل ورويارويي هاي گريه دار ودشواري شكل مي گيرد و گاه چنان تند و حقيقي است كه حتي نمي توان آن را نگاه كرد.
مايك لي كه پيشتر با فيلم هايي مثل «نيكد» (محصول ۱۹۹۳) «رازها و دروغ ها» (۱۹۹۶ ) و «تاپسي تروي » (۲۰۰۰) نيز در كن درخشيده وبا دومي جايزه نخل طلاي كن را هم برده است، مي گويد: دلم مي خواهد فيلم هايي بسازم كه تم حقيقي زندگي را در بر داشته باشند. براي اكثر مردم دنيا، زندگي به خودي خود چيز سخت و عاقبت داري است.
و اما كن لوچ.
فيلم تازه ي او به نام «شانزده شيرين» درباره ي يك پسر جوان به نام ليام است كه مادرش قرار است از زندان آزاد شود. ليام خواب يك زندگي بهتر را براي هر دوي آنان مي بيند و رؤياي او خريدن يك تريلر در نزديكي ساحل و زندگي كردن در آن جاست.
اما وقتي ليام سعي مي كند براي اين مهم پولي جمع كند و هزينه ي آن را پس انداز كند، به مشكل برخورد مي كند. كن لوچ براي يافتن كسي كه بايد نقش ليام را بازي كند، جستجوي زيادي كرد و سرانجام مارتين كامپستون ۱۷ ساله را پيدا كرد كه محصل يك دبيرستان در اسكاتلند است.
كامپستون تا قبل از اين هرگز در فيلمي بازي نكرده بود وبه واقع ورزشكار وبازيكن يكي از تيم هاي ليگ دسته دوم فوتبال اسكاتلند است. با اين حال لوچ توانسته به خوبي حس وحال موردنظرش را از وي بگيرد و «شانزده شيرين» هماني شده است كه وي مي خواهد:
&&&
در ميان ۳ فيلم بريتانيايي مورد بحث، «مردم ۲۴ ساعته» كار مايكل وينترباتوم از بقيه سبك تر است و ظهور و سقوط توني ويلسون را نشان مي دهد، ويلسون يك گزارشگر تلويزيون است كه با بسياري از موزيسين هاي معروف منچستر كار كرده و درباره ي آنها گزارش و برنامه تهيه كرد و نامش در جامعه هنري بريتانيا بسيار پيچيد.
در فيلم وينتر باتوم ايفاي اين نقش به استيو كوگان هنرپيشه كميك سپرده شده است و ما با صداي خود او داستان زندگي اش را بر روي فيلم مي شنويم و در بين راه و در مسير، قسمت هايي از تاريخ موسيقي پاپ و راك نيز بازگويي مي شود.
سرانجام ويلسون كه دچار بي پولي شده است،مجبور به ترك استوديوي طرف قراردادش و كار با يك كمپاني تازه مي شود.
يك ويژگي «مردم ۲۴ ساعته» ، موسقي متن جالب و شاد آن است و اين وجه از فيلم مورد استقبال مردم وتماشاگران در كن نيز قرار گرفت و در نمايش عمومي آن نيز احتمالاً چنين خواهد شد. اما شايد تماشاگران غير انگليسي برخي نكات فيلم را به سرعت در نيابند و در فهم آن مشكل داشته باشند و حتي خود وينتر باتوم نيز معترف است كه لذت بردن از فيلم تنها در زماني ميسر مي شود كه تماشاگر تمام خط و ربط قصه و تاريخ و حقايق را بشناسد.
وينتر باتوم كه فيلمش بزودي درانگليس و شايد تا ۳ ماه ديگر در آمريكا اكران مي شود، مي گويد: وقتي من فيلمي در باره ي لس آنجلس وكاليفرنيا رامي بينم، بعضي نكات آن براي من مبهم مي مانند ودلم مي خواهد اطلاعات پايه يي بيشتري را در اين باره داشته باشم.
براي تماشاگران غير بريتانايي فيلم هاي من نيز اين مسأله صادق است.
با اين حال نمي توان منكر شد كه چه با آشنايي و چه بدون آن، «كن ۲۰۰۲» و دوره ي پنجاه وپنجم آن، از اين سينماگران خاص بريتانيايي تأثير پذيرفت.
* منبع : آسوشيتدپرس * مترجم : وصال روحاني

هاوكس از زبان هاوكس
به بهانه صدوششمين سالگرد تولد هاوارد هاوكس (۱۹۷۷ـ ۱۸۹۶)
فقط فرشته ها بال دارند
065952.jpg
1ـ بايد از جايي شروع كنيم كه منحصر به فرد باشد واين انحصار در تمام وجوه، موجود. بايد به آن دوستي، توجه، اعتماد و رفاقت گمشده برگرديم. به چهره هايي كه هرگز حالت مصنوعي ندارند، حس هايي كه هيچ وقت مزاحم يا بيگانه نمي شوند و…
سال ۱۹۸۴ وقتي ويم وندرس براي نمايش پاريس تگزاس دوباره به «سينماتك» پاريس بازگشته بود، مسؤولان «سينماتك» انتخاب فيلم هاي ۱۲تا۲۵سپتامبر را دراختيار او قرار دادند. اين برنامه «كارت سفيد وسياه به وندرس» لقب گرفت. چون تمام فيلم هاي محبوب او سياه و سفيد بودند: آقاي لينكلن جوان (جان فورد)، جيب بر خيابان جنوب (ساموئل فولر) … و بالاخره فقط فرشته ها بال دارند (هاوارد هاوكس)
۲ـ درتاريخ سينما نسلي پيدا مي شود كه به لحاظ زماني شرايط ويژه اي مي يابد. نسل مذكور همزمان يا نزديك به تاريخ تولد سينما، متولد و با سينما بزرگ شد. اين زندگي همزمان، نشانه هايي ره يافته به ويژگي هاي فردي و جمعي اين دوره را پديد آورد و نيز پيدايي گونه اي احساس خاص نسبت به سينما؛ احساسي درآميخته با زندگي كه شايد درهيچ نسلي به اين غلظت يافت نشود. هاوارد وينچستر هاوكس نيز از ميان سربلند مي كند. متولد سي ام ماه مه (۹خرداد) ،۱۸۹۶ مهندس مكانيك، هوانورد جنگ جهاني اول، راننده اتومبيل هاي مسابقه و كارگردان سينما.
065961.jpg
به كري گرانت نگاه كنيد!
به كري گرانت در دختري به نام جمعه ـ ۱۹۴۰ (منشي همه كاره، نام ديگر اين فيلم است) نگاه كنيد. ريزه كاري هاي كوچك، پله پله، درطول فيلم به مؤلفه شخصيت او تبديل مي شود. والتر (گرانت) وقتي مي فهمد هيلري (روزاليندراسل) فردا ازدواج مي كند دست هايش را به هم مي مالد، برقي زيركانه درچشم هايش مي دود بعد يك گل ميخك از روي ميز برمي دارد، آن را در كتش جاي مي دهد و…
يك صحنه كليدي ديگر هم دراين فيلم به عنوان مدلي از آدمها و فيلم هاي هاوكس كارگشاست.
دوباره به كري گرانت توجه كنيد. جايي كه همزمان با صحبت كردن كراواتش را نيز مي بندد.
باور كنيد درهيچ فيلمي ، هيچ كس ، اين طور كراواتش را نبسته است. بدون آنكه جلوي آيينه باشد، سريع و دقيق. اين سرعت و دقت بازهم ـ و شايد هم هميشه ـ درميان آدم هاي هاوكس تكرار مي شود. «من در مكتب قديمي كمدي هاي دوحلقه اي تربيت شدم، جايي كه تمام آنچه دنبالش بوديم ، سرعت بود».
اما بوگي عاشق دختر شد
«در لب بالايي بوگارت عصبي پاره شده بود. درنتيجه فقط لب پاييني اش مي خنديد. او كارهاي غريبي مي كرد.بدون كمكش نمي توانستم آنچه را كه با باكال كردم، انجام دهم… اما بوگي عاشق دختر شد و دختر عاشق او. واين همه چيز را آسان ساخت.»
همفري بوگارت و لورن باكال، اين دو ستاره جذاب، درطول ساخته شدن داشتن و نداشتن (۱۹۴۴) عاشق هم شدند.
جداي از اهميتي كه فيلم به لحاظ ضدفاشيست بودنش، شگرفي بازي بوگارت و تجسم بي نقص قهرمان هاوكس دارد، فيلم را از منظر رابطه بوگارت و باكال نيز مي شود نگاه كرد. ممكن است بگوييد ستاره هاي زيادي در تاريخ سينما… ولي به طرزي لجوجانه مي خواهم اين رابطه را با هاوكس و زندگي جاري در صحنه او ارتباط دهم. زيربناي فيلم هاي او همين زندگي جاري سرصحنه است. كارگرداني را درنظر بگيريد كه بشاش و خنده رو با بازيگران بر سر جزئي ترين نگاهها، حركات دست و… طوري كه به «بهترين شكل از كار دربيايند» صحبت مي كند، دوربين را جايي كه صحنه «دربهترين حالت ممكن ديده شود» قرار مي دهد ، لحظه مورد نظر را مي گيرد و… اين طور فيلمسازي خيلي آسان و دوست داشتني است.
از ميان ابزار صحنه
درخط سرخ ۷۰۰۰ (۱۹۶۵)، جولي (لورا دوون) دخترك نازپرورده منتظر معشوقش است. كسي كه هيچوقت نمي آيد. درهمين حين وقتي برادرش مي گويد كه معشوق او را با كس ديگري ديده است ، جولي به بطري روي ميز نگاه مي كند و زيرلب مي گويد: «همه حباب هاش رفته اند.» اين همان صحنه اي است كه رابين وود براي توضيح «چگونگي استفاده از تمثيل درفيلم هاي هاوكس» به آن استناد مي جويد. او بطري را تمثيلي معرفي مي كند كه به شكلي طبيعي از ميان ابزار صحنه بيرون مي آيد. هاوكس هيچوقت با تمثيل گرايي هاي درشت و به اصطلاح پيچيده ، خود را از تماشاگر دور نمي كند. رابين وود پس از توضيح اين صحنه، زيركانه به خواننده هشدار مي دهد كه هاوكس درنهايت، تحليل ناپذير است.
مؤخره
065958.jpg
كمتر كسي را مي توان پيدا كرد كه اين همه فيلم هاي خوب ساخته باشد (صورت زخمي، فقط فرشته ها بال دارند، دختري به نام جمعه، داشتن و نداشتن، من يك عروس مذكر…) جداي از همكاري او با فيلمنامه نويسان چيره دستي چون بن هكت، ويليام فاكنر، دادلي نيكولز و… همين طور به كارگيري بازيگراني مانند جان وين، همفري بوگارت ، لورن باكال، كري گرانت، گري كوپر وديگران، ارتباط او با سينما واين نكته كه بيش ازهرچيز، حتي فيلم ساختن، زندگي با سينما برايش اهميت داشته (او فقط يك بار براي گروهبان يورك (۱۹۴۱) نامزد جايزه اسكار شد)، رمز خاص سينماي هاوكس بوده است. به سطر آغازين بازگرديم. بايد از جايي شروع كنيم كه منحصر به فرد باشد و…
علي راضيali_razi50@yahoo.com

ما فقط داريم تفريح مي كنيم
065955.jpg
۱ـ از حيله در فيلم ها خوشم نمي آيد. فقط يك بار امتحان كردم.
هميشه ذهني كمابيش فني داشته ام. در نتيجه كلي از چيزهاي فني را امتحان كردم و بعد همه را كنار گذاشتم. حالا بيشتر اوقات دوربينم همطراز چشم باقي مي ماند. گاهي دوربين را حركت مي دهم. آنچنان كه گويي آدمي راه مي رود و چيزي مي بيند.
۲ـ وقتي به صحنه اي مي رسم كه خيلي احساساتي است، سعي مي كنم بپيچانمش و نگذارم احساساتي شود. در «فقط فرشته ها بال دارند» آدمي را كه در حال حرف زدن با دوستي است كه در يك تصادف هواپيما بوده واداشتم فقط بگويد «گردنت شكسته، بچه» تنها يك عبارت تخت. فقط بايد سعي كرد چيزي بي مزه نشود.
۳ـ آدمي را مي شناختم كه فكر مي كرد آدم را به بهشت راه نمي دهند مگر اينكه كامل باشد. يك جفت انگشت از دست داده بود و انگشت ها را حفظ كرده بود چون معتقد بود هنگامي كه بميرد مجبور خواهد بود كامل به بهشت برود.
۴ـ اگر مي خواهي فيلمي بسازي، تمام تفريحش در اين است كه دست به ساختن يك شخصيت بزني. چيزي خيلي نزديك به كاريكاتور. و در لحظه اي كه آن را به شكل كاريكاتور در مي آوري، متهم به دوست نداشتن آن مي شوي.
اين كاري كه مي كني نوعي كار با كاريكاتور است و ما همين كار را با وسترن ها مي كنيم. اگر كاريكاتوري بوجود نياوري، بطور اساسي صاحب هيچ شخصيتي نمي شوي.
۵ ـ به اين فكر افتادم كه پيش از اين چگونه فيلم مي ساختيم و حالا چگونه مي سازيم. ساختن تعداد زيادي از فيلم هايي را كه دوست داشته ام مرور كردم. امروز از تو مي خواهند كه به يك فيلمنامه بچسبي و راحت ترين راه هم كارگاه است.
دوست دارم به عقب برگردم و كوشش كنم حداقل كمي از روحيه فيلمسازي سابق را به دست بياورم.
۶ـ فكر مي كنم طرح هاي داستاني معمول تا حدود زيادي براثر مرور زمان مستعمل شده. تلويزيون به ميان آمده و آنها چندين هزار طرح داستاني را به كارگرفته اند طوري كه مردم دارند از آنها خسته مي شوند. به همين خاطر بيشتر دوست داشته ام با شخصيت ها كار كنم.
۷ـ نقطه مركزي «ريوبراوو» وين نيست. «ريوبراوو» داستان دين مارتين است. حقيقت امر اينكه، وين گفت: «وقتي كه مارتين همه اين صحنه هاي خوب رو بازي مي كند من چه كاري مي كنم؟» من گفتم «خب تو مثل يك دوست تماشايش مي كني.» در واقع اين براي وين نقش بزرگي شد چرا كه بخاطر دوستي همه اين چيزها را تحمل مي كند.
۸ـ فكر نمي كنم سينما اسكوپ قالب خوبي باشد. فقط براي نشان دادن توده هاي عظيمي از حركت خوب است.
براي چيزهاي ديگر ذهن رو منحرف مي كند. تمركز سخت مي شود وقطع دادن بسيار مشكل. اگر بخواهيد قطع بدهيد به يك نماي نزديك، بايد آدمي را داشته باشيد كه از همان مكان نسبي روي پرده صحبت كند.
ساختن اين تركيب ها سخت است. من نسبت ۱‎/۸۵ به ۱ را بيشتر از هر قالب ديگري دوست دارم. همان كه در «ريوبراوو» و «هاتاري» به كار برديم. اين قالب فضايي كه در دوطرف اندكي بيشتر از حد معمول است به آدم مي دهد. اگر اندازه سينما اسكوپ اصلاً به درد خور بود، نقاش ها سال ها پيش آن را به كار گرفته بودند.
آنها خيلي بيشتر از ما در كار تصوير بوده اند.
۹ـ ما فقط داريم تفريح مي كنيم. در «خواب بزرگ» فكر اصلي اين بود كه سعي كنيم هرصحنه را طوري بسازيم كه تماشايش تفريح داشته باشد. يك جا هنگامي كه بوگارت بنا بود داخل يك كتابفروشي شود من گفتم: « اين صحنه كاملاً معمولي است. نمي تواني كاري چيزي بكني؟»
وبوگارت فقط لبه كلاهش را بالازد، عينك گذاشت. به محض اينكه اين كار را كرد، گفتم: «حالا شد، بيا.»



|   شناسنامه   |   آرشيو   |