• بطوركلي بايد گفت پايان جنگ سرد يك نظم مفهومي در دنيا ايجاد كرد.
پديده جهاني شدن، هم اينك از مقياس يك مفهوم نظري فراتر رفته و كسوت يك واقعيت بالفعل را در برگرفته است. خواه رويكردي بدبينانه و از سر سوء ظن به آن داشته باشيم و خواه، مقوله اي پربركتش بدانيم، گريزي از آن نخواهيم داشت كه وضعيت جاري عرصه سياست، روابط بين الملل و مناسبات فرهنگي جهان امروز، به شدت آغشته و آميخته به مظاهر و مقتضيات «جهاني شدن» است. مطلب حاضر با پذيرش اين پيش فرض، مي كوشد ابعاد و زواياي اين بحث را بازكاود و شؤون مختلف آن را در قالب سه محور كلان مورد بررسي قراردهد.ذكر اين نكته ضروري است كه مطلب حاضر به شكل سخنراني در مركز مطالعات عالي بين المللي عرضه شده است.
گروه انديشه
بحث جهاني شدن طي ده سال گذشته در رشته روابط بين الملل پرعنوان ترين مطلبي بوده كه درخصوص آن بحث و گفت وگو شده و مطالب زيادي درباره آن نوشته شده است.در اين مطلب سعي شده است چارچوب اين بحث براساس تقسيم بندي زير ارائه شود:
الف ـ بحث جهاني شدن در چه شرايط و اوضاع و احوالي مطرح شد؛
ب ـ در بحث جهاني شدن چه نظراتي مطرح است؛
ج ـ بحث جهاني شدن چگونه قابل ارزيابي و تجزيه و تحليل است.
الف ـ بحث جهاني شدن در چه شرايط و اوضاع و احوالي مطرح شد؟
تقريباً حدود ده سال است كه بحث جهاني شدن مورد توجه بيشتري قرارگرفته است. دليل اين امر تغييراتي است كه در نظام بين المللي رخ داده است. در فرهنگ فارسي واژگاني مثل جهاني شدن، جهاني سازي، يكپارچگي جهان و يا جهاني كردن، تقريباً مترادف به كار مي روند اما هر كدام از اين واژه ها از نظر مفهومي باري را به همراه دارند كه دقت در آنهااز اهميت خاصي برخوردار است. آنچه در اين بحث مدنظر ماست، اصطلاح لاتين اين لغت يعني Globalization و بحثهاي معاصر است.
همانطوري كه مي دانيم تمام تئوريها و نظرياتي كه در روابط بين الملل مطرح است محصول شرايط خاص بين المللي در مقطع خاصي از زمان است و در اين زمينه ترديدي وجود ندارد. مانند بحث رئاليستها و ايده آليستها كه بعد از جنگ جهاني اول مطرح شد و يا Interdependence (تئوريهاي مربوط به وابستگي متقابل) و بطوركلي بحثهايي كه در دهه هفتاد مطرح شد و دهها نظريه و تئوري ديگر، همه نشاندهنده اين است كه شرايط و اوضاع و احوال بين المللي در نحوه پردازش تئوريها بسيار مؤثر هستند. بعد از پايان جنگ سرد يكي از تئوريسين هاي رئاليست روابط بين الملل به نام موشاي مر مقاله اي نوشت با اين مضمون كه كشورها بعد از مدتي دوباره دلشان براي جنگ سرد تنگ خواهد شد و مي خواهند كه آن وضعيت پايدار و ثابت دوباره برقرار شود و علت اين امر اين است كه جنگ سرد چيزي حدود چهل سال، نظام منسجمي را در روابط بين الملل به وجود آورده بود كه همه چيز در آن قابل فهم و درك بود.فروريختن تئوري جنگ سرد كه پايانش با پايان نظام اتحاد جماهير شوروي در دسامبر ۱۹۹۱ همزمان بود يك شبه صورت نپذيرفت. البته بايد توجه داشت كه پايان يافتن جنگ سرد به اين معني نيست كه اين تئوري و يا تئوريهاي مربوط به زمانهاي گذشته كاملاً اهميتشان را از دست داده باشند، بلكه توان تحليلي اين تئوريها نسبت به زمان گذشته كمتر شده است و همزمان نظريات و ديدگاههاي جديدي مطرح شده است. از جمله ارائه ديدگاههايي درخصوص اينكه چگونه دنيا را تفسير كنيم؟ چگونه سياست بين المللي را بفهميم؟ چگونه تعاملات بين قدرتها و بازيگران را درك كنيم؟ و در همين راستا بود كه بحث جهاني شدن ريشه گرفت و گسترش يافت. البته بايد توجه داشت كه جهاني شدن قبل از فروريختن جنگ سرد هم مطرح بود ولي بعد از پايان جنگ سرد اهميت بيشتري پيدا كرد و توجه بيشتري به آن شد.
|
|
|
بطوركلي بايد گفت پايان جنگ سرد يك نظم مفهومي در دنيا ايجاد كرد، بدين معني كه از اين زمان به بعد چگونه مي توان دنياي روابط بين الملل را بهتر و دقيق تر فهميد و ارزيابي كرد. در اين زمينه گروهي شروع به نظريه پردازي كردند و تقريباً سه واكنش عمده به وجود آمد، واكنش اول اين بود كه از نظر مفهومي هيچ فرقي بين اوضاع جديد و اوضاع قبلي به وجود نيامده است؛ واكنش دوم اين بود كه اوضاع كاملاً دگرگون شده و بحثهاي قبل پايان يافته است. منتها پاياني كه همراه است با پيروزي غرب و ديگر بحث رقيب و مخالفي در كار نيست و از اين زمان به بعد پارادايم و الگوي غالب الگوي غرب است. پس مي بينيم كه واكنش دوم نسبت به آينده يك نگاه خوش بينانه بوده است و معتقد بودند كه آينده از آن غرب است و هر چه غرب دارد چه از نظر تحليلي و چه از نظر فكري در دنيا غالب است. ولي در ميان آنها عده اي هم عقيده داشتند كه درست است كه غرب پيروز شده است اما نگاه به آينده بايد يك نگاه بدبينانه باشد، كه اين مسأله عمدتاً در تئوري هانتينگتون به چشم مي خورد كه مي گويد، درست است كه ما (غرب) در جنگ سرد پيروز شده ايم اما در آينده در برخورد با تمدنها با گرفتاري هايي روبرو خواهيم شد.
واكنش سوم اين بود كه از نظر جهاني شرايط هيچ فرقي نكرده است و همان شرايطي است كه قبلاً هم وجود داشته است. واكنش سوم يك ديدگاه ماركسيستي است. در اينجا بايد اضافه كنيم كه ديدگاه ماركسيستي با فروپاشي شوروي پايان نيافته است، بلكه هنوز در علوم اجتماعي غرب، بخش عمده اي از نظريه پردازي ها با ماركسيست ها و نئوماركسيست هاست. اين عده عقيده دارند كه قبلاً كاپيتاليسم بوده و هنوز هم هست. درست است كه در گذشته يك رقيب داشته ولي امروزه آن رقيب از بين رفته است و اگر كسي بخواهد دنيا را بشناسد بايد كاپيتاليسم را بشناسد و بس. در كنار اين عده گروهي از غربيان كه رئاليست هاي راديكال و كلاسيكي بودند عقيده داشتند كه هيچ چيز عوض نشده است، در گذشته هم اگر مي خواستيم دنيا را بشناسيم بهترين مفهوم و واژه قدرت (Power) بود و هنوز هم همان است. درست است كه يك جابجايي انجام گرفته است ولي از نظر تحليلي چيزي به وجود نيامده است.
در همين شرايط و اوضاع و احوال بود كه بحث جهاني شدن مطرح شد و اعلام كردند كه همه چيز عوض شده است خيلي چيزها دگرگون شده است و دنياي جديدي با بازيگران جديد و شرايط و قواعد جديد به وجود آمده است و بطوركلي دنيا در حال يكپارچه شدن است و اين يكپارچگي جهاني مي تواند جايگزين نظرات قبلي و گوياي مناسباتي در روابط بين الملل جديد باشد. گروهي كه بحث«جهاني شدن» رامطرح كردند به سه دسته تقسيم مي شوند: دسته اول كه خيلي راديكال بودند و عقيده داشتند كه همه چيز بطور كلي عوض شده است؛ دسته دوم كه محافظه كار بودند و عقيده داشتند كه بعضي چيزها عوض شده است و گروه سوم كه تحول گرا بودند، حالت بينابين داشتند.
ادامه دارد
دكتر سيدمحمد كاظم سجادپور