شماره ۲۱۵۹ - سال هشتم - شنبه ۱ تير ۱۳۸۱
Sat, Jun 22, 2002
Cina black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
افق
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به فيلم سرزمين هيچكس

نگاهي به فيلم سرزمين هيچكس
با ساقه ي گندم ميان دندان
068112.jpg
بعد از هر جنگي
كسي بايد ريخت وپاش ها را جمع كند
نظم و نظام
خود به خود برقرار نمي شود…
… اينها خوش عكس نيست
وسالها وقت مي برد
همه دوربين ها رفته اند
براي جنگي ديگر…
… در ميان علف هايي كه
علت و معلول را پوشانده
كسي بايد دراز بكشد
با ساقه ي گندم ميان دندان
و به ابرها نگاه كند.
«ويسواوا شيمبورسكا»
ماجراي تازه اي نيست. اندازه تمام آن روزهاي رفته و نيامده. با پرداخت ها، رويكردها و نگاههاي مختلف … «چارلي» مشغول «صف جمع» است… فيداوت. وارد سنگر مي شويم. انگار به رؤياهاي عمق يافته او وارد شده ايم. دارد خواب مي بيند. داريم خواب مي بينيم. «دوش فنگ» (چارلي چاپلين) جنگي متشكل از عناصر ناجنس، شعر و مضحكه را ترسيم مي كند. با صحنه هايي كه آرايش ناتوراليستي آنها انفعال آدم ها را پررنگ تر مي كند. صحنه پخش نامه ها بين سربازها را به ياد بياوريد كه بعدها نمونه اش را در «رژه بزرگ» (چن كايگه) هم ديديم.
«دوش فنگ» در كنار طنز گزنده اش محروميت، عصيانگري و تنهايي سرباز را نيز نمايش مي دهد. مايه هاي مشتركي كه مي توان در بسياري از فيلم هاي جنگي پيدا كرد. «چارلي» قيصر آلمان را دستگير مي كند. بعد تازه از خواب بيدار مي شود. همه ماجرا خوابي بيش نبوده است. «دوش فنگ» صرفاً يك مثال است. مثالي كه حضور «تقابل و تعارض رؤيا با ضرورت» آن را به شكل حوزه ورودي مناسبي براي مكالمه و مفاهمه با فيلم مورد نظرمان درمي آورد. ابتدا و انتهاي «سرزمين هيچكس» (دنيس تانوويچ) را در ذهن مرور كنيم. «سرزمين هيچكس» هم نمي تواند يك خواب باشد؟ مه آبي ابتداي فيلم همان رؤيايي نيست كه بعدتر در كل فيلم جريان پيدا مي كند؟ در پايان فيلم دوربين از «سرا» جدا مي شود. بالا مي رود. اگر فاصله راجدايي حقيقت و واقعيت در متن فيلم بدانيم حقيقت در كدام طرف قرارمي گيرد؟ بالا يا پايين؟ «سرا» روي زمين دراز كشيده است. بايد با فيلم درگير شويم.زني مي خواند. زمزمه مي كند. روي زمينه سياه. صدا مي آيد. سربازها پا مي كوبند. عصاره تركيب تيتراژ فيلم را مي شود به بدنه آن تعميم داد. سياه بودن زمينه و اينكه در كنار نواهاي دل انگيز پوتين هايي هستند كه به زمين كوبيده شوند و …
«سرزمين هيچكس» هم مثل تمام فيلم هاي ضد جنگ، سعي در تقبيح و نكوهش جنگ و مناسباتش دارد. «سرا»، «چيكي» دو سرباز بوسنيايي و «نينو» سرباز صرب براثر ماجراهايي در وسط ميدان جنگ گير كرده اند. شرايط پله پله آنها را به سمت سرنوشتشان سوق مي دهد. ساختمان فيلم حول و حوش بناكردن همين وضعيت شكل مي گيرد. عوامل اصلي شكل گيري اين ساختمان را توضيح مي دهم.
شروع فيلم: فصل افتتاحيه از كليدي ترين لحظه هاي فيلم است. آدم ها و صورت هايشان در مه مبهم ديده مي شوند. طبيعي است در چنين وضعيتي حواس. بيشتر متوجه موقعيت كلي و حرف ها مي شود. بعدتر نيز هرچه پيش مي رويم موقعيت نسبت به آدم ها حضور پررنگ تري پيدا مي كند. مثل اينكه شرايط كلي فيلم در همان ابتدا توضيح داده شده است. فصل افتتاحيه از اين جهت كاركردي بصري و در عين حال دال بر معني پيدا مي كند.
موقعيت: فيلم اين موقعيت را با سه علامت توضيح مي دهد. اول) از نماي باز منطقه جنگي اي كه كل ماجرا در آن اتفاق مي افتد زياد استفاده شده است. به عنوان مثال همان ابتداي فيلم بعد از صحنه تانك ها. يا جايي كه دوربين از پرچم سازمان ملل تن مي كند به دشت. تأكيد روي نماي باز منطقه جنگي برواقع شدن آدم ها درون يك موقعيت محتوم صحه مي گذارد. موقعيتي كه آنها در آن سرنوشتي جز مرگ پيدا نخواهند كرد.
دوم) در يكي از صحنه ها وقتي «چيكي» سيگارش را روشن مي كند از آتش سرسيگار او اكستريم كلوزآپ گرفته شده است. آتشي كه تا اين اندازه بزرگنمايي مي شود بعدتر در درون موقعيت فيلم، آدم ها و سرنوشت آنها نيز ديده مي شود.
و سوم) صحنه اي هست كه «نينو» و «چيكي» بر سر اينكه كدام طرف جنگ را شروع كرده بحث مي كنند. «سرا» كه روي زمين افتاده است و به خاطر خطر منفجر شدن ميني كه زير بدن او كار گذاشته شده، نمي تواند بلند شود مي گويد:«چه فرقي مي كنه… مهم اينه كه همه ما وسط اين گند و كثافت گير كرديم.» اين ديالوگ نيز به شكلي عيني موقعيت فيلم را توضيح مي دهد.
«سرزمين هيچكس» بر توضيح و تشريح موقعيت بنا شده است. اينكه آدم ها در درون شرايط چطوررفتار مي كنند و به سرنوشت محتومي كه برايشان رقم خورده نزديك مي شوند. يك مثال ديگر براي توضيح اين مسأله رفتار يك شكل آدم ها در موقعيت هاي تكراري است. ابتدا «چيكي» به «نينو» مي گويد چون من تفنگ دارم و تو نداري پس بايد قبول كني كه جنگ را شما صرب ها شروع كرده ايد. بعدتر وقتي «نينو» موفق مي شود براي چند لحظه «چيكي» را خلع سلاح كند، همين ديالوگ بالعكس تكرار مي شود. يا ديالوگ «بالاخره مي كشمت، حرومزاده» كه تكرار مي شود وضعيت كلي ميدان جنگ كه آدم ها در آن چيده شده اند فرديت آنها را در خود مستحيل مي كند تا تكراري شوند.
فرديت: در موقعيت حاضر فرديت آدم ها عنصري است كه بيشتر مي شود. از طريق حذف نام ها. «نينو» خودش را به سرباز همدسته اش معرفي مي كند. «اسم من نينوئه». دستش را دراز مي كند. اما سرباز جواب نمي دهد. بعدتر «نينو» همين طور خودش را به سرباز بوسنيايي معرفي مي كند و لي «چيكي» عصباني مي پرسد:«منظورت از اين كار چيه؟… داري يه مراسم معارفه برگزار مي كني؟ … دفعه ديگه ما همديگه رو از لاي مگسك تفنگ زيارت مي كنيم.» بي جواب ماندن هميشگي ديالوگ «اسم من نينوئه» تأكيدي بر نقصان كاركرد نام ها و فردها در موقعيت «سرزمين هيچكس» است. وقتي سرباز صرب مي ميرد «نينو» مي گويد: «حتي اسمشو نمي دونستم.» نام ها از آدم ها گرفته شده است. منطقه جنگي هويتي جمعي برايشان رقم مي زند. در اين جمع شايد فقط گروهبان فرانسوي، «مارشان» به نوعي در تعارض مستقيم با اين حذف فرديت خودش باشد. در چند لحظه تصميم مي گيرد برخلاف دستور مافوق عمل كند اما… تصوير نهايي او را روي شيشه ماشين خانم خبرنگار به ياد بياوريد. از او فقط بازتابي مجازي روي شيشه باقي مانده است. «مارشان» هم دست آخر سوار ماشين سازمان ملل با آرم U.N مي شود مي رود.
آسمان : آسمان يكي از مهمترين عناصر بصري فيلم است. حضوري كه آسمان در متن فيلم پيدا مي كند دست آخر با پايان بندي فيلم بر هم نهي مناسبي دارد. «چيكي» مي خواهد «نينو» را بكشد. «نينو» از ترس كشته شدن چشم هايش را بسته است. بعد چشم ها رو باز مي كند. آسمان رو مي بيند. در يك پلان ديگر نيز آسمان را از زاويه ديد «سرا» كه روي زمين افتاده، مي بينيم. درحالي كه ابرها جلوي خورشيد را گرفته اند. اين دو پلان برحضور عنصر آسمان تأكيد مي كنند. به اضافه اينكه بعد از پلان اول راكورد نورصحنه عوض مي شود. سايه ها پررنگ تر مي شوند. اين صحنه نيز حضور بطئي آسمان در زندگي آدم ها را به ياد مي آورد. مجموع اين عناصر تصاويري وقتي شكل پيدا مي كنند كه در پايان فيلم دوربين به آسمان مي رود. نه، در دنياي ما واقعيت فرسنگ ها از حقيقت فاصله گرفته است. «سرزمين هيچكس» جاي هبوط بوده. دوربين بايد بالا برود.
The show must go on
مطلب حاضر عمده سويه و طرف خود را صرف توضيح و تشريح موقعيت كلي فيلم و عناصر سازنده اين موقعيت كرد. فكر نمي كنيد اين وضعيت شبيه چينش ها، آرايش و جايگشت هاي جهان معاصر است؟ دست آخر «چيكي» بالاخره «نينو» را مي كشد. صداي دوربين هاي ديجيتال روي صحنه شنيده مي شود و يك ديالوگ كليدي. «جين» خبرنگار شبكه جهاني خبر، از تصويربردارش مي پرسد:«صحنه رو گرفتي؟» انگار ما درگير يك شوي تلويزيوني شده ايم. شويي كه بايد ادامه پيدا كند. ماشين ها مي روند. فيلم از منظري به تمسخر جنگ نيز پرداخته است. به لباس مسخره «چيكي» توجه كنيد كه هيچ شباهتي به لباس جنگ ندارد. يا اينكه «نينو» حتي بلد نيست تفنگش را مسلح كند اما درگير يك موقعيت كاملاً جنگي مي شود.
مؤخره
آنجا ايستاده بود. بر فراز تپه هاي جليله. چگونه مي توان دنيايي را تصور كرد كه در آن هيچ عملي قابل مجازات نباشد؟
جنگ ها هرگز قطع نخواهند شد. براساس دلايل موجود، جنگ ها ادامه خواهند يافت. تشخيص متجاوز در برخي از آنها آسان است (تجاوز آلمان به لهستان در سال ،۱۹۳۹ شوروي به مجارستان در سال ،۱۹۵۶ عراق به ايران در سال ۱۹۸۰ و …) اما در بسياري از موارد شك و شبهه وجود دارد. بحث «چيكي» و «نينو» را به ياد بياوريد. مثل دوپسربچه («اول او مرا حل داد»، «دروغ مي گويد و …»)
واقعاً جنگ به همين مسخرگي است؟
آنجا ايستاده بود. بر فراز تپه هاي جليله. «سرا» روي زمين است. با حالتي كه گويا به صليب كشيده شده. او همان مسيح نيست كه هر روز بر دار مي شود؟
علي راضي ali-razi50@yahoo.Com

دايره بسته
068115.jpg
مردي در زمينه قهوه اي سنگر، تنها، روي مين خوابيده است. دوربين رو به بالا كرين مي كند و بالا و بالاتر مي رود. نه، اين شروع فيلم منطقه بي طرف نيست. پايان آن است يك گروه شناسايي بوسنيايي در مه غليظ آبي رنگ گم شده اند. با كنار رفتن همه، در تيررس گلوله باران دشمن (صرب ها) قرار مي گيرند. اين سكانس آغاز فيلم است. يك سرباز زخمي بوسنيايي (باقيمانده از همان گروه) و يك سرباز زخمي صرب در سنگري كه در منطقه بي طرف ميان دوجبهه متخاصم قرار دارد گيرا فتاده اند. همان كليشه مرسوم تلاقي دوفكر متضاد و دشمن. در ميان اين دو سرباز زخمي بوسنيايي ديگري روي ميني خوابيده است كه با يك حركت كوچك تا شعاع ۴۵۰متري خود را به هوا مي فرستد. درگيري ميان اين دو، ادامه دارد موضوع مورد بحث اين است: كي جنگ را شروع كرد!؟
منطق پيش برنده منطق اسلحه است. كارگردان نهايت تلاش خود را به كار برده است كه خود بي طرف بماند و قضاوت نكند. اگر چه خود او اهل بوسني است. اما شخصيت اين دوسرباز را طوري به تصوير مي كشد كه مخاطب با هر دو همذات پنداري مي كند. بوسنيايي و يا صرب بودن مسأله كارگردان نيست. مشغله ذهني او تقبيح جنگ است به هر شكل آن.او طرف تير انتقاد خود را به سوي اسلحه نشانه مي رود. اسلحه نه به عنوان يك ابزار، به عنوان يك فلسفه. به عنوان مفهوم ظلم كه همراه با زور است. به عنوان فلسفه ظالميت. اما در صحنه اي كه چيكي باي نينو را هدف قرار مي دهد. ماجرا عوض مي شود و رابطه دشمني عميق ومنطقي جلوه مي كند. گويي زنگ خطري براي مخاطب است كه راحت روي صندلي خودننشيند و منتظر و نگران بايستد همچون چيكي نينو. سرا دوست چيكي همچنان روي مين خوابيده است و از دست نيروهاي سازمان ملل كاري برنمي آيد.
كارگردان در شخصيت پردازي موفق عمل مي كند. آنجا كه تأكيد دارد بر اينكه نينو خود را معرفي كند. دستش را جلو آورد ولي... واقعيت موجود اين است كه چيكو و نينو نمي توانند همديگر را نكشند دشمني چنان ريشه دارد كه اين امر اجتناب ناپذير است و در نهايت اتفاق مي افتد. مونتاژ تماتيك عمل مي كند و حركت ديناميكي تصاوير مبتني بر مفهوم آن است. در شروع و در ميان مه غليظ مونتاژ ريتمي كند دارد در صحنه قتل عام ريتم چنان سريع است كه آدم را ياد نمونه هاي هاليوودي مي اندازد. صحنه هاي دونفره چيكي و سراباز ريتم كندي دارد. صحنه هاي مربوط به جين گزارشگر زنده برنامه خبر ريتمي سريعتر دارند. ريتم ظاهري براساس ضرباهنگ دروني اثر به پيش مي رود.
هر زمان كه نفربر سازمان ملل به سنگر منطقه بي طرف مي رسد زاويه دوربين از پايين به بالا است. اين تصوير عيني در تضاد با عملكرد باطن اين نبرد است. (آنها در عمل در خنثي سازي مين درمي مانند) پارادوكس ايجاد شده همان نقطه اي است كه ديگر كارگردان بي طرف نمانده است و به قضاوت آن مي نشيند. آنجا كه جين با همه تيزهوشي و جديتي كه دارد خيلي به سادگي و كودكانه گول زخمي پيچيده در پتو را مي خورد و فكرمي كند جان سرا را نجات داده اند و به همان سادگي مي گويد: بريم، همه سنگرها مثل همه اند، كارگردان عصبانيت خود را ديگر نمي تواند كنترل كند. او با اصرار در گرفتن هر چيزي كه آبي است آسمان، مه، كلاه، سربازان فرانسوي در صحنه پاياني به زمينه قهوه اي سنگر كه سرا تنها روي مين خوابيده است، مي رسد.
دنيس تانوويچ با پرهيز از عناصر هاليوودي (ستاره سازي، استفاده از بازيگران زيبا، صحنه هاي مكرر كشتار و خشونت و سكس...) به مرز زيبايي شناسي جديدي مي رسد و اين دايره با موسيقي بومي بوسنيايي همراه با صداي پاي سربازان كه رژه مي روند به نقطه ابتدا مي رسد. دايره بسته مي شود.
بي تا ملكوتي

يك پنجره
۱بالاخره پس از چندسال فيلمي روي پرده است كه نام ناصرتقوايي را برخود دارد ـ البته بدون در نظر گرفتن فيلم كوتاه «كشتي يوناني» در مجموعه «قصه هاي كيش».
«كاغذبي خط» ـ به هر حال ـ فيلمي از ناصرتقوايي است و ـ به هر حال ـ به خاطر اسم تقوايي و اسم هديه تهراني و اسم خسرو شكيبايي عده اي را جذب مي كند. اما ـ به هر حال ـ فيلم خاصي است و همه را راضي نمي كند. پس نبايد توقع داشته باشيم فيلم پرفروشي شود و براي ديدنش صف بكشند. البته از آنجا كه ما معمولاً آدمهاي عجيبي هستيم و سينماي ما هم مثل خود ما عجيب و غريب است، بعيد نيست «كاغذ بي خط» هم پرفروش از كار درآيد. مگر «سگ كشي» نبود؟ همه مي گفتند نمي فروشد و ديديم كه فروخت ـ و خوب هم فروخت.
البته اين يكي فرق دارد و اگر فروش خوبي پيدا كند و سينماروهاي عادي را راضي از سالن بيرون بفرستد، آن وقت بايدبه بالا رفتن سطح فرهنگ تماشاگران خيلي اميدوار شد. چون اگر قديمي ها و نسل جديدي كه از تماشاي چندباره «دايي جان ناپلئون» لذت برده اند، به اميد لذت به تماشاي اين فيلم بنشينند، ريتم فيلم برايشان وحشتناك خواهدبود.
اين اولين فيلم هديه تهراني، پرطرفدارترين ستاره سينماي كنوني ايران است كه او را در كسوت يك مادر و مشغول پخت و پز و رفت و روب و شست و شو مي بينيم. يعني تماشاگراني كه عادت كرده اند ستاره شان را هميشه در نقش دختر عصيان گر و سرد و با احساساتي كنترل شده ببينند، اين بار كسوت جديد او را قبول مي كنند؟
ميزان دستمزد ستاره ها ارتباط مستقيمي با ميزان فروش فيلم قبلي شان دارد. فروش «كاغذ بي خط» هم رقم دستمزد بعدي گرانترين ستاره سينماي ايران را تعيين خواهدكرد.
۲ يكي از شبكه هاي تلويزيوني در بهترين ساعت پخش، يعني حدود ساعت ۱۰شب لابلاي برنامه ها چيزي نشان داد، كه احتمالاً بايد اسمش را ويديوكليپ بگذاريم.
گوشه سمت راست پايين تصوير نوشته شد: كاري از آقاي x و تدوين آقاي Y. اين عنوان بندي باعث شد جلوي تلويزيون بنشينم تا اين «كار» را ببينم. چون عنوان بندي، تيتراژ ويديوكليپ نبود؛ پس طبيعي بود كه انتظار چيز ديگري داشته باشيم. اما بعد از چنددقيقه ديدم ـ مثلاً ـ يك جور ويديو كليپ است؛ همين.
چون احتمالاً شما خيلي خوش شانس تر از من هستيد و اين «كار» را نديده ايد، اجازه بدهيد برايتان كمي توضيح بدهم. «كار» مذكور، تدوين تصاويري از طبيعت بود به اضافه صداي يك خواننده.
حالا اين سؤال پيش مي آيد كه چرا اسم خواننده بيچاره و آهنگساز بينوا را نمي نويسند؟ و چرا وقتي كل كار، تدوين صحنه هاي آرشيوي است و اسم تدوين گر هم نوشته مي شود، با حروف بزرگ روي صفحه تلويزيون نوشته مي شود «كاري از…»؟ واقعاً اين وسط كاري هم بجز تدوين وجود داشته؟
۳ هفته نامه «چلچراغ» بخشي از كتاب مايكل هيلمن درباره فروغ را چاپ كرده. نمي دانم به چه مناسبتي و چرا پس از اين همه وقت كه از چاپ كتاب «زني تنها» مي گذرد اين مطلب چاپ شده. روي جلد مجله نوشته اند «ادعاي يك آمريكايي درباره فروغ» و طبيعي است كه هرآدم كنجكاو و فروغ دوستي توجهش جلب مي شود. البته اگر آدم كنجكاو باشد و فروغ دوست هم باشد، طبيعتاً اين مطلب را پيش از اين خوانده و حالا سراغش نمي رود.
در پاورقي مطلب، در توضيح ـ يا پاسخ به ـ بخشي از اظهارنظر مايكل هيلمن آمده كه تمام كتاب هاي فروغ در سالهاي پس از انقلاب اجازه چاپ داشته و تنها چندكلمه از آنها حذف شده .
اگر سردبير مجله فريدون عموزاده خليلي نبود، مي شد اين يكي را هم به چوب كتاب ها و منابع نادرست و پر از غلطي كه درباره فروغ چاپ شده و بساط كاسبان را رونق داده گذاشت و از كنارش گذشت. اما به هر حال فريدون عموزاده خليلي يك چهره فرهنگي است و حتي در اين چند سال اخير كه سرش به عرصه سياست گرم شده، در نوشته هاي اجتماعي ـ سياسي اش هم گريزي به ادبيات مي زند و چندخطي از فروغ و شاملو نقل مي كند.
پس خيلي حيف است كه اين توضيح نادرست در نشريه اي زيرنظر يك آدم اهل ادبيات نوشته شود. حيف نيست؟
۴ زمان برگزاري جشنواره فيلم فجر، مهرداد علمداري را ديدم و گفت كه قرار است يك مجله تخصصي انيميشن منتشر كند. واقعيت را بخواهيد، موضوع را خيلي جدي نگرفتم و فكر كردم ازآن طرحهايي است كه به عمل نمي رسد. ولي حالا شماره سوم ماهنامه «پيل بان» روي دكه هاست و خيلي هم با محتوا از كاردرآمده. ضمن اين كه سرو شكل مجله و بويژه صفحه بندي آن هم خيلي آبرومندانه و مناسب است.
علمداري از بچه هاي آرام و محجوب مطبوعات است و هميشه اين سؤال برايم پيش مي آيد كه با اين روحيه و اين منش، چگونه در روزنامه اي كار مي كند كه بخاطر چاپ مطالب تند و تيز مشهور شده. او حالا مديرمسؤول يك نشريه تخصصي است و حاصل كارش هم در خور توجه.
اميدوارم اين ماهنامه، به خاطر مسائل اقتصادي و كمبود مخاطب و اين جور چيزها دچار مشكل نشود. به هر حال نشريه اي است با مخاطب خاص و فكر نمي كنم بتواند به تك فروشي تكيه كند.
۵ اميدوارم يكي از روزهاي هفته پيش حدود ساعت ۸شب، پاي تلويزيون نبوده باشيد و البته اميدوارم شهرستاني باشيد تا در آن روز خاص و در آن ساعت خاص ـ به طور اتفاقي هم كه شده ـ شبكه تهران را نديده باشيد.
چشم تان روز بد نبيند. جنگ روزانه «تهران۲۰» كه اتفاقاً يك شب در ميان، يكي از بهترين خانم هاي مجري تلويزيون آن را اجرا مي كند، توسط يك مجري «بسيار تازه وارد» اجرا مي شد.
سونيا پوريامين از معدود مجريان تلويزيوني است كه علاوه بر حفظ لحني آرام و دلنشين، آنقدر به شعر شاعران معروف ـ و دست كم به زبان فارسي ـ مسلط هست كه هر وقت صدايش را مي شنويم و يا چهره اش را روي صفحه تلويزيون مي بينيم، خيالمان راحت است كه متن بدون غلط خوانده مي شود و مشاهير ادب فارسي در گور نخواهندلرزيد.
اما برخلاف اين تسلط، مجري جديد اصلاً با كل مقوله ادبيات بيگانه بود و از اجرا هم چيزي نمي دانست. تعداد غلط هاي خوانده شده توسط اين آقا، كه حتي تيتر روزنامه ها را غلط مي خواند، آنقدر زياد بود كه هر بيننده اي را به تعجب مي انداخت.
هرچند سال يكبار ، صدا و سيما آزموني برگزار مي كند تا نيروهاي توليدي جديدي استخدام كند. يعني اين مجري محترم هم در آزمون هاي مربوط به اجراي برنامه و خواندن متن شركت كرده؟ كسي كه تيترهاي روزنامه را نمي تواند بخواند، چگونه مي خواهد از پس خواندن يك متن جدي تر يا قطعه شعري از ـ مثلاًـ خيام برآيد؟
۶چندروز پيش كتابي خواندم از بهمن فرسي. بدنيست چندجمله اش را شما هم بخوانيد: «به جاي هميشه اين جا خواهم ماند» بس بودكه بنويسي «اين جا خواهم ماند» و خودت را با هميشه اسير نكني . هميشه هرگز وجود ندارد.»
ناصر صفاريان
saffarian_n@hotmail.com



|   شناسنامه   |   آرشيو   |